This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 تو خواب بودی، بهار آمد رفت
✍️#احمدرضا_احمدی
خبر کوتاه بود: شاعر شهر ما درگذشت.
آینههای آسمانی
چه شکیبا، چه ناشکیبا
مرگ آمدهاست
در خانهی مارا میزند
در میان سبدهای انگور
درکنارعکسهای جوانی ما
ماندهاست
آینههای آسمانی کجاست؟
که ما خویش را برای
بارِ آخر
در آنها ببینیم.
#شعرانه
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @honaragah
✍️#احمدرضا_احمدی
خبر کوتاه بود: شاعر شهر ما درگذشت.
آینههای آسمانی
چه شکیبا، چه ناشکیبا
مرگ آمدهاست
در خانهی مارا میزند
در میان سبدهای انگور
درکنارعکسهای جوانی ما
ماندهاست
آینههای آسمانی کجاست؟
که ما خویش را برای
بارِ آخر
در آنها ببینیم.
#شعرانه
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @honaragah
مرا نکاوید؛ مرا بکارید
@Naqdagin
🎧 مرا نکاوید؛ مرا بکارید...
✍️#احمدرضا_احمدی
مرا نکاوید؛ مرا بکارید.
من اکنون بذری درستکار گشتهام،
مرا بر الوارهای نور ببندید.
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید.
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند.
چشمانم را گلمیخ کنید
و بر هر دیواری
که در انتظار یادگاری کودکیست، بیاویزید.
در سینهام بذر مهر بپاشید
تا کودکان خسته از الفبا
در مرغزارهایم بازی کنند.
مرا نکاوید!
واژه بودم؛
زنجیر کلمات گشتم؛
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند.
من اکنون بذری درستکار گشتهام.
مرا بکارید؛
در زمینی استوار جایم دهید،
نه در جنگلی که زیر سایهی درختان معیوب باشم؛
جای من در کنار پنجرههاست…
#شعرانه
➖➖➖
🌾@Naqdagin
✍️#احمدرضا_احمدی
مرا نکاوید؛ مرا بکارید.
من اکنون بذری درستکار گشتهام،
مرا بر الوارهای نور ببندید.
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید.
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند.
چشمانم را گلمیخ کنید
و بر هر دیواری
که در انتظار یادگاری کودکیست، بیاویزید.
در سینهام بذر مهر بپاشید
تا کودکان خسته از الفبا
در مرغزارهایم بازی کنند.
مرا نکاوید!
واژه بودم؛
زنجیر کلمات گشتم؛
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند.
من اکنون بذری درستکار گشتهام.
مرا بکارید؛
در زمینی استوار جایم دهید،
نه در جنگلی که زیر سایهی درختان معیوب باشم؛
جای من در کنار پنجرههاست…
#شعرانه
➖➖➖
🌾@Naqdagin
🥀 به یاد احمدرضا احمدی (۱۴۰۲-۱۳۱۹)
شاعر و نویسنده/ از چهرههای ادبی موج نو
✍️#محبوبه_زمانیان
🍂 برای نوشتن از #احمدرضا_احمدی باید به گذشته برگردم. به گذشتههای بسیار دور که بعد از بیست سال شنیدن و خواندن اشعار شاعران قدیم و جدید، هیچ کدام نتوانستند پا به پای تحولات درونیام با من پیش بیایند.
🍂 همان سالها بود که از شدت تشنگی به اشعار دنیا چنگ زدم. چند سایت شعر معاصر خارجی زبان پیدا کردم و ایمیلم را به آنها دادم تا برایم شعر بفرستند. اشعاری که معاصر بود و مثل نان تازه از تنور درمیآمد.
🍂 هر روز دست و پا شکسته پای اشعار مینشستم و یک به یک مینوشیدم. عجب دنیایی بود. باور کردنی نبود. حتا از خواندن رمان هم لذتبخشتر بود. با رمان میتوانستم سفر کنم، اما با این اشعار میتوانستم تجربۀ زندگی دیگری داشته باشم. درونم فرد دیگری داشت بالغ میشد؛ زندگی را تجربه میکرد؛ و من میشد. حالا که توانسته بودم از میان زنجیرهای کشنده رها شوم و "زنده" شوم، او را یافتم.
🍂 اولین شعرش را خواندم. گفتم لابد دومی به اندازۀ اولی خوب نباشد. مدتی بعد فقط اشعار او بود که بر زبانم جاری بود و صدای او که این روح زنده را دوباره کش و قوس داد و چشمانم باز شد. او یکی از همان شاعران معاصر دنیا بود. شاید اگر بخواهم مثالی آشنا بیاورم؛ او ویرجینیا ولف من بود. او سیلوراستاین من بود. او همان شاعر آمریکایی بود که شعرش را خواندم و از او تشکر کردم. پرسید چه چیزی در شعرم را بیشتر از همه دوست داشتی؟ جواب دادم: خودم؛ و تمام لحظاتی را که زندگی کردم. اما مگر شاعر همیشه زندۀ ما چه داشت؟
🍂 اگر بخواهم تفاوت او با دیگر شاعران را بگویم، باید به یک تجربه اشاره کنم. از مجموعه اشعار نظامی گنجوی تا عطار و خیام و سعدی و حافظ و فردوسی، کودکیام با شعر غنی شد. بعدها شاعران معاصر را شناختم و خواندم، اما وقتی شعر میخواندم با شاعر همراه میشدم، نه با شعر. شاعران همگی در شعر حضور داشتند. گویی راویانی بودند که حضورشان اجازه نمیداد من باشم و شعر؛ من باشم و تخیل.
🍂 احمدرضا همانی بود که دست کودکیام را گرفت و جهان اطرافم را ساکت کرد. دیگر هیچ صدایی نمیشنیدم بجز صدای خیالی که درون آن غوطهور بودم. گاهی حتا از شعر جلو میزدم. گاهی حتا این من بودم که تخیل را با خودم همراه میکردم. او مرا به تخیل وادار نکرد. او مرا این بار با خامهای از تخیل آفرید.
🍂 همان زمانها بود که انگار کسی رنج خفته در درونم را بیدار کرد. تازه فهمیدم از چه درد میکشم. روزمرگیهایم همگی زبانشان باز شد. میتوانستم در فضای "طرف خانه سوان" غرق شوم در حالی که هنوز "در جستجوی زمان از دست رفته" را نخوانده بودم. بعدها که جلد اولش را خواندم انگار هزار بار آن جا، یعنی طرف خانۀ سوان بودم. یا حتا وقتی یک اثر رئالیسم جادویی میخواندم آن چنان آن را میفهمیدم که گاهی حتا نمیتوانستم مروری بر آن بنویسم. اصلا اگر میخواستم بنویسم باید جهان خیالی که درونم بود را تک به تک شرح میدادم. ولی مگر ممکن بود؟
🍂 میخواهم راز دیگری را نیز فاش کنم. تازه در آن زمان بود که فهمیدم همۀ آن رمانهای خارجی که خواندم زمانی برایم به یک جهان بدون مرز تبدیل شد که با شاعران خارجی و بعد با احمدرضا احمدی آشنا شدم. تازه با خواندن این قطعه بود که فهمیدم روایتها از چه سخن گفتهاند:
"مرا نکاوید
مرا بکارید
من اکنون بذری درستکار گشتهام".
🍂 اغراق نیست اگر بگویم که من با او شهر را شناختم. حتا بیشتر بگویم اگر امروز از فضای لیمینال و شهر میگویم، او همۀ اینها را به من آموخت. شاید بپرسید مگر او چنین شعری داشت؟ و من جواب میدهم او تخیل داشت؛ تخیلی که دست هیچ کسی به او نمیرسید، نه ایدئولوژی، نه فُرم، نه محتوا، نه حتا خود شاعر. گویی مانند پدری بود که سرزمینی بکر را برای فرزندش که تنها بازماندۀ روی زمین است گذاشته و رفته است. او فضا را برایم جا گذاشت و پاهایی که دیگر راه رفتن را آموخته بودند.
#خیالپرسه
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @jaiibarayeman
شاعر و نویسنده/ از چهرههای ادبی موج نو
✍️#محبوبه_زمانیان
🍂 برای نوشتن از #احمدرضا_احمدی باید به گذشته برگردم. به گذشتههای بسیار دور که بعد از بیست سال شنیدن و خواندن اشعار شاعران قدیم و جدید، هیچ کدام نتوانستند پا به پای تحولات درونیام با من پیش بیایند.
🍂 همان سالها بود که از شدت تشنگی به اشعار دنیا چنگ زدم. چند سایت شعر معاصر خارجی زبان پیدا کردم و ایمیلم را به آنها دادم تا برایم شعر بفرستند. اشعاری که معاصر بود و مثل نان تازه از تنور درمیآمد.
🍂 هر روز دست و پا شکسته پای اشعار مینشستم و یک به یک مینوشیدم. عجب دنیایی بود. باور کردنی نبود. حتا از خواندن رمان هم لذتبخشتر بود. با رمان میتوانستم سفر کنم، اما با این اشعار میتوانستم تجربۀ زندگی دیگری داشته باشم. درونم فرد دیگری داشت بالغ میشد؛ زندگی را تجربه میکرد؛ و من میشد. حالا که توانسته بودم از میان زنجیرهای کشنده رها شوم و "زنده" شوم، او را یافتم.
🍂 اولین شعرش را خواندم. گفتم لابد دومی به اندازۀ اولی خوب نباشد. مدتی بعد فقط اشعار او بود که بر زبانم جاری بود و صدای او که این روح زنده را دوباره کش و قوس داد و چشمانم باز شد. او یکی از همان شاعران معاصر دنیا بود. شاید اگر بخواهم مثالی آشنا بیاورم؛ او ویرجینیا ولف من بود. او سیلوراستاین من بود. او همان شاعر آمریکایی بود که شعرش را خواندم و از او تشکر کردم. پرسید چه چیزی در شعرم را بیشتر از همه دوست داشتی؟ جواب دادم: خودم؛ و تمام لحظاتی را که زندگی کردم. اما مگر شاعر همیشه زندۀ ما چه داشت؟
🍂 اگر بخواهم تفاوت او با دیگر شاعران را بگویم، باید به یک تجربه اشاره کنم. از مجموعه اشعار نظامی گنجوی تا عطار و خیام و سعدی و حافظ و فردوسی، کودکیام با شعر غنی شد. بعدها شاعران معاصر را شناختم و خواندم، اما وقتی شعر میخواندم با شاعر همراه میشدم، نه با شعر. شاعران همگی در شعر حضور داشتند. گویی راویانی بودند که حضورشان اجازه نمیداد من باشم و شعر؛ من باشم و تخیل.
🍂 احمدرضا همانی بود که دست کودکیام را گرفت و جهان اطرافم را ساکت کرد. دیگر هیچ صدایی نمیشنیدم بجز صدای خیالی که درون آن غوطهور بودم. گاهی حتا از شعر جلو میزدم. گاهی حتا این من بودم که تخیل را با خودم همراه میکردم. او مرا به تخیل وادار نکرد. او مرا این بار با خامهای از تخیل آفرید.
🍂 همان زمانها بود که انگار کسی رنج خفته در درونم را بیدار کرد. تازه فهمیدم از چه درد میکشم. روزمرگیهایم همگی زبانشان باز شد. میتوانستم در فضای "طرف خانه سوان" غرق شوم در حالی که هنوز "در جستجوی زمان از دست رفته" را نخوانده بودم. بعدها که جلد اولش را خواندم انگار هزار بار آن جا، یعنی طرف خانۀ سوان بودم. یا حتا وقتی یک اثر رئالیسم جادویی میخواندم آن چنان آن را میفهمیدم که گاهی حتا نمیتوانستم مروری بر آن بنویسم. اصلا اگر میخواستم بنویسم باید جهان خیالی که درونم بود را تک به تک شرح میدادم. ولی مگر ممکن بود؟
🍂 میخواهم راز دیگری را نیز فاش کنم. تازه در آن زمان بود که فهمیدم همۀ آن رمانهای خارجی که خواندم زمانی برایم به یک جهان بدون مرز تبدیل شد که با شاعران خارجی و بعد با احمدرضا احمدی آشنا شدم. تازه با خواندن این قطعه بود که فهمیدم روایتها از چه سخن گفتهاند:
"مرا نکاوید
مرا بکارید
من اکنون بذری درستکار گشتهام".
🍂 اغراق نیست اگر بگویم که من با او شهر را شناختم. حتا بیشتر بگویم اگر امروز از فضای لیمینال و شهر میگویم، او همۀ اینها را به من آموخت. شاید بپرسید مگر او چنین شعری داشت؟ و من جواب میدهم او تخیل داشت؛ تخیلی که دست هیچ کسی به او نمیرسید، نه ایدئولوژی، نه فُرم، نه محتوا، نه حتا خود شاعر. گویی مانند پدری بود که سرزمینی بکر را برای فرزندش که تنها بازماندۀ روی زمین است گذاشته و رفته است. او فضا را برایم جا گذاشت و پاهایی که دیگر راه رفتن را آموخته بودند.
#خیالپرسه
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @jaiibarayeman
Telegram
نقدآگین
🎧 مرا نکاوید؛ مرا بکارید...
✍️#احمدرضا_احمدی
مرا نکاوید؛ مرا بکارید.
من اکنون بذری درستکار گشتهام،
مرا بر الوارهای نور ببندید.
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید.
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند.
چشمانم را گلمیخ کنید…
✍️#احمدرضا_احمدی
مرا نکاوید؛ مرا بکارید.
من اکنون بذری درستکار گشتهام،
مرا بر الوارهای نور ببندید.
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید.
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند.
چشمانم را گلمیخ کنید…
📘شعر احمدرضا احمدی و وسوسهی یک جادوی ناتمام
✍️#سینا_جهاندیده
🍂 همه #احمدرضا_احمدی را دوست دارند؛ زیرا در شعر او چیزی پنهان است که گفته نشدهاست. این راز را تنها احمدرضا احمدی کشف کردهاست؛ این که در گفتن راز «پرگویی» کنی، اما هرگز آن راز را «افشا» نکنی. به همین دلیل، در شعرهایش معصومیتی پنهان است که سبب میشود تا مخاطبانی بیمخاطب داشته باشد؛ یعنی مخاطبانی که با نخواندن شعر احمدی از شاعریاش دفاع میکنند.
🍂 اولین بار #رضا_براهنی بود که این حس گنگ را در نقد کوبنده و هوشمندانهاش بر شعر احمدرضا احمد با عنوان «مناجات بک جنین» آشکار کرد. نقد براهنی یا یک تصویر استعارهی پیچیده شروع میشود:
«نمیدانم این جنینهای توی الکل را دیدهاید یانه؟ توی شیشهی بزرگ، داخل الکلی که بر آن سکوت مطلق حکم میراند، این جنینها گاهی شبیه مجسمههای چاق بودا هستند و پیشانیهای بلند مخلوط شده با سر دارند، باصورتهای پف کردهی ارغوانی که الکل هالهای از لبخند ژوکوند بر آنها نشانده است. ... جنینها طوری در پشت ویترین قرار گرفتهاند که اگر به آنها دست بزنی، مثل عروسکی که داخل شکمش ساعتی کار گذاشته باشند، ناگهان به صدا در خواهند آمد و سرود ناقصی را زمزمه خواهند کرد: تیک تاک، تیک تاک، انتظار، سکوت، پرسه؛ تیک تاک، تیک تاک، انتظار، هیاهو، خستگی؛ تیک تاک، تیک تاک، درخت، پرنده آسمان؛ تیک تاک، تیک تاک..... و بعد، صدا به سکوت میگراید و تو در بهت فرو میروی که یعنی چه؟ ولی کنجکاوی تو، مجبورت میکند که دوباره به جنین دست بزنی و دوباره ساعت داخل شکم شروع به کار میکند و میفهمی که پس از هر تیک تاک، می کوشد با جملهای یا کلمهای با تو رابطه بر قرار کند» (طلا در مس، جلد دوم، صص ۱۲۵۵-۱۲۵۷).
🍂 براهنی با این استعارهها، پیشگویانه، رازی را دربارهی شعر احمدرضا احمدی برملا کرده بود. او از کنجکاوی و وسوسهی مخاطب در مقابل شعر احمدی زمانی پرده برداشت که هنوز دهها مجموعه شعر احمدرضا احمد چاپ نشده بود و هنوز هم این کنجکاوی وسواسی مخاطبان شعر احمدی فروکش نکردهاست. آیا شعر احمدی از رازی خبر دارد که مخاطب نمیداند؟ براهنی به این نکته نیز به استعاره اشاره کرده است:
«این جنین حرف میزند، ولی بریده بریده میگوید، ناقص میگوید، تکه تکه حرف میزند و نمیتواند به طور کامل رابطه برقرار کند و هر وقت ساعت داخل شکمش ساکت میشود، شنونده راحت میشود و اگر دوباره سر وقت او برود، از سر کنجکاویست و برای این است که گمان میکند، ممکن است که این گنگ خواب دیده، ناگهان با معجزهای مسیحایی، زبان باز کند و رابطهی ناقص خود را تکمیل کند، پل ناقص را تمام کند و در جرگهی حواریون واقعی حقیقت در آید» (همان: ۱۲۵۸).
🍂 شعر احمد رضا احمدی اینگونه یک «جادوی ناتمام» است. مخاطب، در انتظار راز، در پشت شعر او متوقف میشود، نه میتواند از راز دل بکند (چون شعر بهگونهای وانمود میکند که حامل راز بزرگی است) و نه شعر احمدی زبان آن را دارد که حقیقت را بگوید تا خواننده انتظار کُشنده را تحمل نکند. این وضعیت چگونه در شعر احمدی رخ داد؟
🍂 در ایران قواعد سمبولیسم ناب غربی ناقص اجرا شد. سمبولیسم در زبان، حقیقت نابی را جستجو میکرد که هرگز گفته نشده باشد. وقتی این «میراث مبهم مقدس» به ایران آمد راز و رمزش تغییر کرد، چرا که ایران دورهی پهلوی تبدیل به «زندانی سراسری» شده بود، بنابراین «سمبولیسم ایرانی» با «زیباییشناسی زندان» برساخته شد. «شعر موج نو» میخواست از این «قاعدهی سیاسی» بگریزد، چنانکه «شعر حجم»، به نوعی «پدیدارشناسی فرمالیستی» دست یافت، اما شعر احمد رضا احمد بهترین حالت را در فرمی یافت که «ادای راز» داشته باشد، اما هرگز از حقیقت چیزی نگوید؛ به همین دلیل زبان پیامبرانه «سمبولیسم اجتماعی» را رها کرد و معصومیت زبانی را به شکلی درآورد که با ارجاع به زبان روزمره، میخواهد بهمثابهی «کودک - پیامبر» حرف زند.
🍂 بیدلیل نیست که براهنی برای فهم عمیق احمدی، هر چه تلاش کرده چیز جز استعارههای کودکی به ذهنش نرسیدهاست؛ چنانکه گفته است: «شعر احمدی به سنگی میماند که بچهای معصوم و ناقلا، با بیهدفی به طرف شیشی پنجرهای پرتاب کردهاست (همان: ۱۲۵۹). شعر احمدی مثل سوت صمیمانهی پسری هفت-هشتساله از زیر پنجره خانهی دختری پنج شش ساله است (همان : ۱۲۶۰).
🍂 در او فهمی از شعر بود که به همه انتقال پیدا میکرد، بسیاری را تحتتأثیر قرار میداد، اما دربارهی او نمیتوانستند به نتیجهی واحد و منطقی برسند. شاید احمدی خود شعر بود که اینگونه انبوه، مبهم، مهربان و عجیب ظاهر شد و اکنون در بیستم تیر ۱۴۰۲ دیگر بین ما نیست. هیچ شاعری شبیه به احمدرضا احمدی نیست و در آینده هم بعید میدانم رخداد احمدرضا احمدی در ایران تکرار شود.
#نقد_ادبی #خیالپرسه
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
✍️#سینا_جهاندیده
🍂 همه #احمدرضا_احمدی را دوست دارند؛ زیرا در شعر او چیزی پنهان است که گفته نشدهاست. این راز را تنها احمدرضا احمدی کشف کردهاست؛ این که در گفتن راز «پرگویی» کنی، اما هرگز آن راز را «افشا» نکنی. به همین دلیل، در شعرهایش معصومیتی پنهان است که سبب میشود تا مخاطبانی بیمخاطب داشته باشد؛ یعنی مخاطبانی که با نخواندن شعر احمدی از شاعریاش دفاع میکنند.
🍂 اولین بار #رضا_براهنی بود که این حس گنگ را در نقد کوبنده و هوشمندانهاش بر شعر احمدرضا احمد با عنوان «مناجات بک جنین» آشکار کرد. نقد براهنی یا یک تصویر استعارهی پیچیده شروع میشود:
«نمیدانم این جنینهای توی الکل را دیدهاید یانه؟ توی شیشهی بزرگ، داخل الکلی که بر آن سکوت مطلق حکم میراند، این جنینها گاهی شبیه مجسمههای چاق بودا هستند و پیشانیهای بلند مخلوط شده با سر دارند، باصورتهای پف کردهی ارغوانی که الکل هالهای از لبخند ژوکوند بر آنها نشانده است. ... جنینها طوری در پشت ویترین قرار گرفتهاند که اگر به آنها دست بزنی، مثل عروسکی که داخل شکمش ساعتی کار گذاشته باشند، ناگهان به صدا در خواهند آمد و سرود ناقصی را زمزمه خواهند کرد: تیک تاک، تیک تاک، انتظار، سکوت، پرسه؛ تیک تاک، تیک تاک، انتظار، هیاهو، خستگی؛ تیک تاک، تیک تاک، درخت، پرنده آسمان؛ تیک تاک، تیک تاک..... و بعد، صدا به سکوت میگراید و تو در بهت فرو میروی که یعنی چه؟ ولی کنجکاوی تو، مجبورت میکند که دوباره به جنین دست بزنی و دوباره ساعت داخل شکم شروع به کار میکند و میفهمی که پس از هر تیک تاک، می کوشد با جملهای یا کلمهای با تو رابطه بر قرار کند» (طلا در مس، جلد دوم، صص ۱۲۵۵-۱۲۵۷).
🍂 براهنی با این استعارهها، پیشگویانه، رازی را دربارهی شعر احمدرضا احمدی برملا کرده بود. او از کنجکاوی و وسوسهی مخاطب در مقابل شعر احمدی زمانی پرده برداشت که هنوز دهها مجموعه شعر احمدرضا احمد چاپ نشده بود و هنوز هم این کنجکاوی وسواسی مخاطبان شعر احمدی فروکش نکردهاست. آیا شعر احمدی از رازی خبر دارد که مخاطب نمیداند؟ براهنی به این نکته نیز به استعاره اشاره کرده است:
«این جنین حرف میزند، ولی بریده بریده میگوید، ناقص میگوید، تکه تکه حرف میزند و نمیتواند به طور کامل رابطه برقرار کند و هر وقت ساعت داخل شکمش ساکت میشود، شنونده راحت میشود و اگر دوباره سر وقت او برود، از سر کنجکاویست و برای این است که گمان میکند، ممکن است که این گنگ خواب دیده، ناگهان با معجزهای مسیحایی، زبان باز کند و رابطهی ناقص خود را تکمیل کند، پل ناقص را تمام کند و در جرگهی حواریون واقعی حقیقت در آید» (همان: ۱۲۵۸).
🍂 شعر احمد رضا احمدی اینگونه یک «جادوی ناتمام» است. مخاطب، در انتظار راز، در پشت شعر او متوقف میشود، نه میتواند از راز دل بکند (چون شعر بهگونهای وانمود میکند که حامل راز بزرگی است) و نه شعر احمدی زبان آن را دارد که حقیقت را بگوید تا خواننده انتظار کُشنده را تحمل نکند. این وضعیت چگونه در شعر احمدی رخ داد؟
🍂 در ایران قواعد سمبولیسم ناب غربی ناقص اجرا شد. سمبولیسم در زبان، حقیقت نابی را جستجو میکرد که هرگز گفته نشده باشد. وقتی این «میراث مبهم مقدس» به ایران آمد راز و رمزش تغییر کرد، چرا که ایران دورهی پهلوی تبدیل به «زندانی سراسری» شده بود، بنابراین «سمبولیسم ایرانی» با «زیباییشناسی زندان» برساخته شد. «شعر موج نو» میخواست از این «قاعدهی سیاسی» بگریزد، چنانکه «شعر حجم»، به نوعی «پدیدارشناسی فرمالیستی» دست یافت، اما شعر احمد رضا احمد بهترین حالت را در فرمی یافت که «ادای راز» داشته باشد، اما هرگز از حقیقت چیزی نگوید؛ به همین دلیل زبان پیامبرانه «سمبولیسم اجتماعی» را رها کرد و معصومیت زبانی را به شکلی درآورد که با ارجاع به زبان روزمره، میخواهد بهمثابهی «کودک - پیامبر» حرف زند.
🍂 بیدلیل نیست که براهنی برای فهم عمیق احمدی، هر چه تلاش کرده چیز جز استعارههای کودکی به ذهنش نرسیدهاست؛ چنانکه گفته است: «شعر احمدی به سنگی میماند که بچهای معصوم و ناقلا، با بیهدفی به طرف شیشی پنجرهای پرتاب کردهاست (همان: ۱۲۵۹). شعر احمدی مثل سوت صمیمانهی پسری هفت-هشتساله از زیر پنجره خانهی دختری پنج شش ساله است (همان : ۱۲۶۰).
🍂 در او فهمی از شعر بود که به همه انتقال پیدا میکرد، بسیاری را تحتتأثیر قرار میداد، اما دربارهی او نمیتوانستند به نتیجهی واحد و منطقی برسند. شاید احمدی خود شعر بود که اینگونه انبوه، مبهم، مهربان و عجیب ظاهر شد و اکنون در بیستم تیر ۱۴۰۲ دیگر بین ما نیست. هیچ شاعری شبیه به احمدرضا احمدی نیست و در آینده هم بعید میدانم رخداد احمدرضا احمدی در ایران تکرار شود.
#نقد_ادبی #خیالپرسه
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
Telegram
نقدآگین