نقدآگین
12.2K subscribers
3.82K photos
3.36K videos
93 files
9.05K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
📘 حقیقت‌گویی خیامیت علیه رازوارگی
— ۲۸ اردیبهشت، زادروز عمر #خیام

✍️#سینا_جهاندیده


🗄پست مرتبط:
📕عمر خیام پرومته‌ٔ ایران
📕حافظ و رندی
📺 خیامیت علیه احکام پرخاشگرایانه تئولوژیک



🌾 @Naqdagin
📘حقیقت‌گویی خیامیت علیه رازوارگی

✍️#سینا_جهاندیده

🍂 منظور از اصطلاح «حقیقت‌گویی»، این نیست که خياميت «راز»ی را در اختیار داشته است. خياميت از این نظر گفتمانی «ضدّ راز» است و در مقابل گفتمان‌هایی است که مدعی‌اند «اسرار آفرینش» را می‌دانند:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بیفتد نه تو مانی و نه من

🍂 بلکه منظور این است که خياميت می‌توانست، تناقضات گفتمان مسلط را به صراحت به زبان آورد. به‌همین دلیل مدام علیه صداهای بلند دلیل می‌آورد و آن‌ها را «تو» خطاب می‌کند.

🍂 به بیان دیگر، خياميت با استعاره‌های رازانگیز هر گفتمانی که «مدعی راز» است، بازی می‌کند.

🍂 بنابراین، حقیقت‌گویی در خياميت، با «صراحت لهجه، ریسک، برهنه‌گویی، توجه به اسرار مگو و طرح معماهایی که گفتمان‌های مسلط میل به آشکار شدن آن ندارند»، رابطه دارد.

🍂 وجود مفاهیمی چون «اسرار ازل، پرده» و سؤالات هستی‌شناختی بی‌جواب و رازناکی جهان (ره زین شب تاریک نبردند به روز) نشان می‌دهد که این استعاره‌ها برای خياميت، منشأ بازی است.

🍂 در خياميت، حقیقت‌گویی با «پارودی» و نقیضه‌سازی رابطه‌ی دقیق دارد. به همین دلیل، گزاره‌ها و استعاره‌هایی در خياميت آشکار می‌شوند که گزاره‌های گفتمان رقیب است و خياميت بخاطر نقیضه‌سازی، آن‌ها را دوبار واژگونه طرح می‌کند.

🍂 حقیقت‌گویی خياميت هم نگاه سلبی را دامن می‌زند و هم گفتگومندی این گفتمان را تأیید می‌کند؛ به‌عبارت دیگر، گفتمان خیامیت با تخاصم و ستیز شکل گرفته‌است؛ به همین دلیل مدام جدل می‌کند و برهان‌های سرکوب‌گر را نمی‌پذیرد؛ بنابراین، روش خیامیت در مواجهه با گفتمان‌های سرکوب‌گر «واسازانه» است.

🍂 خیامیت به این گفتمان‌ها می‌گوید، من حقیقتی را نمی‌دانم، اما ادعاهای شما از دانستن راز، نه ‌تنها منطقی نیست، بلکه فریبی‌ست برای تأیید اعمال غیرمنطقی شما:
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی‌ست خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می‌خواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست

🍂 حقیقت‌گویی نه تنها در گفتمان خياميت، بلکه در هر گفتمانی که در برابر گفتمان مسلط قرار دارد، قابل شناسایی‌ست.

🍂 از این نظر، خياميت می‌تواند به‌مثابه‌ یک استعاره باشد؛ زیرا حقیقت‌گویی با ناخوداگاه بشر رابطه دارد. حقیقت طنز، یک حقیقت سرکوب شده‌است. هر طنزی دارای حافظه‌ی واژگونه است؛ زیرا طنز به چیزی حمله می‌برد که آن را به درون خود آورده‌است. رابطه‌ی بیناذهنیت طنز با «حقیقت سرکوب شده»، نشان می‌دهد که طنز همیشه با چیزی گفتگو می‌کند؛ به‌همین دلیل، هیچ یک از پرسش‌های خياميت تازه نیست؛ از این جهت، خياميت چه در استدلال و چه در نقیضه‌سازی، کودک‌وار عمل می‌کند.

🍂 او می‌داند که عاجز از پاسخ‌گویی به سوالات بی‌جواب آفرینش است و همین آگاهی، به او اراده‌‌ای می‌دهد تا کودک‌وار فریاد زند که شما دروغ می‌گویید! شما از راز زرهی ساخته‌اید تا کسی به شما حمله نکند.

🍂 فریاد کودک‌وار خیامیت، همان چیزی‌ست که کودک هانس کریستین اندرسن با خنده می‌گوید: «پادشاه برهنه است». به تعبیر فرویدی، خياميت به مثابه‌ی نهاد (Id) در برابر «فراخود» (Super ego) است.

🍂 خياميت تنها در جامعه‌ای تبدیل به گفتمان می‌شود که وجدان جمعی آن جامعه نسبت به «بازی‌های نهاد» حساس است؛ از این رو، بازی نهاد را منع نمی‌کند. از سوی دیگر، خياميت نیز آگاه است که فراخودی وجود دارد که نسبت به «میل‌ها و خواست‌ها» حساس است و خود را «رازناک» جلوه می‌دهد؛ بنابراین حقیقت‌گویی و پرده‌دری خياميت، خود براساس فشارهای گفتمان مسلط شکل گرفته‌است.

🍂 در واقع، آشکار شدن خياميّت، خود بیانگر این است که گفتمان اخلاق‌مدار و دین‌مدار مسلط، از درون دچار تناقض است و حقیقت‌گویی خياميت، با همین تناقض‌ها شکل گرفته است.

🍂 پارسیاستس (حقیقت‌گویی) خياميت، در نقطه‌ی مواجه شدن با نیستی، با پارسیاستس تصوف تلاقی پیدا می‌کند؛ به عبارت دیگر، میل خياميت به تصوف یا برعکس (میل تصوف به خياميت)، منشأ گرفته از ساختاری‌ست که عدم و نیستی و نفی، بخشی از آن را می‌سازد؛ به‌همین دلیل، نیهیلیسم تصوف نمی‌تواند به نیهیلیسم خياميّت نزدیک شود؛ چنانکه این اتفاق در شعر حافظ می‌افتد.

🍂 #حافظ تنها شاعر جهان پیشامدرن است که فهمید که گفتمان خیامیت و گفتمان تصوف، در چه چیز اشتراک دارند. او هرگز ساده‌لوحانه از یاد نبرد که گفتمان خیامیت، از درون جهان دینی برخاسته است؛ چنانکه خیا‌م‌پژوهان مدرن به این نتیجه رسیدند. خیامیت نوعی نهیلیسم دینی است.


#فلسفیدن #خیالپرسه #خیام



🌾 @Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
📘شعر احمدرضا احمدی و وسوسه‌ی یک جادوی ناتمام

✍️#سینا_جهاندیده

🍂 همه #احمدرضا_احمدی را دوست دارند؛ زیرا در شعر او چیزی پنهان است که گفته نشده‌است. این راز را تنها احمدرضا احمدی کشف کرده‌است؛ این که در گفتن راز «پرگویی» کنی، اما هرگز آن راز را «افشا» نکنی. به همین دلیل، در شعر‌هایش معصومیتی پنهان است که سبب می‌شود تا مخاطبانی بی‌مخاطب داشته باشد؛ یعنی مخاطبانی که با نخواندن شعر احمدی از شاعری‌اش دفاع می‌کنند.

🍂 اولین بار #رضا_براهنی بود که این حس گنگ را در نقد کوبنده و هوشمندانه‌اش بر شعر احمدرضا احمد با عنوان «مناجات بک جنین» آشکار کرد. نقد براهنی یا یک تصویر استعاره‌ی پیچیده شروع می‌شود:

«نمی‌دانم این جنین‌های توی الکل را دیده‌اید یانه؟ توی شیشه‌ی بزرگ، داخل الکلی که بر آن سکوت مطلق حکم می‌راند، این جنین‌ها گاهی شبیه مجسمه‌های چاق بودا هستند و پیشانی‌های بلند مخلوط شده با سر دارند، باصورت‌های پف کرده‌ی ارغوانی که الکل هاله‌ای از لبخند ژوکوند بر آنها نشانده است. ... جنین‌ها طوری در پشت ویترین قرار گرفته‌اند که اگر به آنها دست بزنی، مثل عروسکی که داخل شکمش ساعتی کار گذاشته باشند، ناگهان به صدا در خواهند آمد و سرود ناقصی را زمزمه خواهند کرد: تیک تاک، تیک تاک، انتظار، سکوت، پرسه؛ تیک تاک، تیک تاک، انتظار، هیاهو، خستگی؛ تیک تاک، تیک تاک، درخت، پرنده آسمان؛ تیک تاک، تیک تاک..... و بعد، صدا به سکوت می‌گراید و تو در بهت فرو می‌روی که یعنی چه؟ ولی کنجکاوی تو، مجبورت می‌کند که دوباره به جنین دست بزنی و دوباره ساعت داخل شکم شروع به کار می‌کند و می‌فهمی که پس از هر تیک تاک، می کوشد با جمله‌ای یا کلمه‌ای با تو رابطه بر قرار‌ کند» (طلا در مس، جلد دوم، صص ۱۲۵۵-۱۲۵۷).

🍂 براهنی با این استعاره‌ها، پیشگویانه، رازی را درباره‌ی شعر احمدرضا احمدی برملا کرده بود. او از کنجکاوی و وسوسه‌ی مخاطب در مقابل شعر احمدی زمانی پرده برداشت که هنوز ده‌ها مجموعه شعر احمدرضا احمد چاپ نشده بود و هنوز هم این کنجکاوی وسواسی مخاطبان شعر احمدی فروکش نکرده‌است. آیا شعر احمدی از رازی خبر دارد که مخاطب نمی‌داند؟ براهنی به این نکته نیز به استعاره اشاره کرده است:

«این جنین حرف می‌زند، ولی بریده بریده می‌گوید، ناقص می‌گوید، تکه تکه حرف می‌زند و نمی‌تواند به طور کامل رابطه برقرار کند و هر وقت ساعت داخل شکمش ساکت می‌شود، شنونده راحت می‌شود و اگر دوباره سر وقت او برود، از سر کنجکاوی‌ست و برای این است که گمان می‌کند، ممکن است که این گنگ خواب دیده، ناگهان با معجزه‌ای مسیحایی، زبان باز کند و رابطه‌ی ناقص خود را تکمیل کند، پل ناقص را تمام کند و در جرگه‌ی حواریون واقعی حقیقت در آید» (همان: ۱۲۵۸).

🍂 شعر احمد رضا احمدی این‌گونه یک «جادوی ناتمام» است. مخاطب، در انتظار راز، در پشت شعر او متوقف می‌شود، نه می‌تواند از راز دل بکند (چون شعر به‌گونه‌ای وانمود می‌کند که حامل راز بزرگی است) و نه شعر احمدی زبان آن را دارد که حقیقت را بگوید تا خواننده انتظار کُشنده را تحمل نکند. این وضعیت چگونه در شعر احمدی رخ داد؟

🍂 در ایران قواعد سمبولیسم ناب غربی ناقص اجرا شد. سمبولیسم در زبان، حقیقت نابی را جستجو می‌کرد که هرگز گفته نشده باشد. وقتی این «میراث مبهم مقدس» به ایران آمد راز و رمزش تغییر کرد، چرا که ایران دوره‌ی پهلوی تبدیل به «زندانی سراسری» شده بود، بنابراین «سمبولیسم ایرانی» با «زیبایی‌شناسی زندان» برساخته شد. «شعر موج نو» می‌خواست از این «قاعده‌ی سیاسی» بگریزد، چنانکه «شعر حجم»، به نوعی «پدیدارشناسی فرمالیستی» دست یافت، اما شعر احمد رضا احمد بهترین حالت را در فرمی یافت که «ادای راز» داشته باشد، اما هرگز از حقیقت چیزی نگوید؛ به همین دلیل زبان پیامبرانه «سمبولیسم اجتماعی» را رها کرد و معصومیت زبانی را به شکلی درآورد که با ارجاع به زبان روزمره، می‌خواهد به‌مثابه‌ی «کودک - پیامبر» حرف زند.

🍂 بی‌دلیل نیست که براهنی برای فهم عمیق احمدی، هر چه تلاش کرده چیز جز استعاره‌های کودکی به ذهنش نرسیده‌است؛ چنانکه گفته است: «شعر احمدی به سنگی می‌ماند که بچه‌ای معصوم و ناقلا، با بی‌هدفی به طرف شیش‌‌ی پنجره‌ای پرتاب کرده‌است (همان: ۱۲۵۹). شعر احمدی مثل سوت صمیمانه‌ی پسری هفت‌-هشت‌ساله از زیر پنجره خانه‌ی دختری پنج شش ساله است (همان : ۱۲۶۰).

🍂 در او فهمی از شعر بود که به همه انتقال پیدا می‌کرد، بسیاری را تحت‌تأثیر قرار می‌داد، اما درباره‌ی او نمی‌توانستند به نتیجه‌ی واحد و منطقی برسند. شاید احمدی خود شعر بود که این‌گونه انبوه، مبهم، مهربان و عجیب ظاهر شد و اکنون در بیستم تیر ۱۴۰۲ دیگر بین ما نیست. هیچ شاعری شبیه به احمدرضا احمدی نیست و در آینده هم بعید می‌دانم رخداد احمد‌رضا احمدی در ایران تکرار شود.


#نقد_ادبی #خیالپرسه


🌾@Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
📘نسبت «بدن زیبایی‌شناختی» با «بدن سیاسی»

✍🏻 #سینا_جهاندیده


#فلسفیدن #زنان #نقد_فرهنگ #آینه_تاریخ



🌾@Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
📘نسبت «بدن زیبایی‌شناختی» با «بدن سیاسی»

✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 تاریخ «بدن» از دهۀ هفتاد در ایران، دچار گسست گفتمانی شد. آنچه اکنون در خیابان‌ها می‌بینید، همان «پروژۀ ناتمام بدن» در ایران است که خود را به شکل «بدن سیاسی» بازنمایی می‌کند. هر چیزی که از نو کشف می‌شود، به‌نوعی بازگو کنندۀ تغییر در اپیستمه و گفتمان است. هر گفتمانی، قرائت ویژه‌ای از بدن دارد. تغییر گفتمان منجر تغییر بدن‌ها می‌شود. قبل از دهه‌ی هفتاد، «بدنِ مراقبت‌شده» با آموزه‌ها و باورهای دینی، خود را مناسب با گفتمان عصر می‌یافت؛ اکنون همان بدن‌، در مقابل بدن سکولار است؛ بدن‌های آشکار شده‌‌ای که خود را طلبکار گذشته می‌دانند؛ زیرا میلی را از دست داده‌اند که امروز آن میل، خود را معنادار نشان می‌دهد.

🍂 با توجه به تحولات بازنمایی بدن در چهار دهۀ اخیر ایران، می‌توان گفت که میل به آشکار کردن بدن، هر سال نسبت به سال گذشته بیشتر بوده‌است. این فرایند چرا جواب‌گوی تاریخ آن میل مکنون نشد و ناگهان خود را به مثابه‌ جرقۀ یک رخداد آشکار کرد؟ اگر بدن‌های دهۀ شصت را با بدن‌های دهۀ نود مقایسه کنیم، کاملاً مشخص است که میل به آشکار شدن در لحظه‌لحظه‌اش مستتر بود. این مسیر می‌توانست همچنان ادامه یابد، اما ناگهان تبدیل به چیزی فراتر از تغییرات فرایندی شد.

🍂 آیا دال حجاب به یک مدلول بر می‌گردد، یا اینکه این دال، مدلول‌های نامکشوف بسیاری را فراخوانده‌است؟ قرائت غرب از اعتراض بدن زنانه ایرانی، بیشتر رویکرد فمنیستی دارد، اما آنچه ایرانیان می‌فهمند، تاریخ دیگری را نشان می‌دهد.

🍂 قبل از اینکه رخداد اخیر خود را با استعارۀ بدن زنانه آشکار کند، اتفاقات بسیاری در باورهای زنان متولدین دهه‌‌های چهل تا شصت افتاده بود. زنانی که در بدن اکنونی خود، حسرت بدن ایده‌آل را می‌جستند. چنانکه کشف دوبارۀ بدن زیبایی‌شناختی را با انواع آرایش‌ها و جراحی‌ها تجربه می‌کردند.

🍂 زن و مرد دهه‌‌های چهل و پنجاه، خود را مثل زن و مرد دهه‌ی بیست و سی، انسانی نمی‌داند که به پیری رسیده‌است تا زیبایی‌ها بدن را فراموش  یا در پشت استعاره‌های غیربدنی پنهان کند. این آگاهی، در واقع نوعی فهم تازه از بدن بود که تاریخ  پر طول و عرضی در ایران نداشت.

🍂 در دورۀ پهلوی، میل به رها کردن بدن‌ها میل فراگیر نبود. مردم ایران عموما از جهان پیچیدۀ رابطۀ بدن و شهر دور بودند. هنوز طبقۀ متوسط شکل کامل و فراگیر نداشت. این عامل  سبب شد که بدنمند‌ی در عصر  پهلوی، منشأ تعارضات طبقاتی، دینی و فرهنگی شود.

🍂 سینمای ایران در عصر پهلوی یکی از مهم‌ترین نهادهایی بود که تعارض را برجسته‌تر نشان می‌داد؛ به همین دلیل برخی از تأویل‌ها منجر به این حکم شد که سینمای عصر پهلوی، نوعی «رواج فحشا» بوده‌است. «فیلم‌فارسی‌»ها بیشتر، وجه اروتیک بدن زنانه را برجسته می‌کردند؛ در حالی فهم عمومی مردم با آموزه‌های دینی همراه بود؛ بنابراین اصلا تعصب‌آمیز نیست اگر بگوییم که فیلم‌فارسی‌ها، نه‌تنها نتوانستند «تجدد آمرانه» را محقق کنند، بلکه موجبات سقوط حکومت پهلوی را فراهم آوردند.

🍂 اما گسست دهۀ هفتاد، فهم دیگری از بدن را آشکار کرد. این فهم به‌شکل ناگهانی بروز نکرد، بلکه سیری را به دنبال داشت که می‌توان آن را نوعی آگاهی از زیبایی‌شناسی بدن دانست. این آگاهی، منشأ آزاد شدن میلی شد که در زیر آموزهای سنتی و دینی پنهان شده ‌ود.

🍂 در دهۀ هفتاد، حتی زنان چادری به‌شکل زنان دهۀ شصت چادر به سر نمی‌کردند. کم‌کم روسری‌های رنگی از چادرها بیرون آمد؛ شکل‌های دیگری از پوشیدن چادر آشکار شد. تبدیل اکثر زنان چادری به زنانی که پوشش اسلامی داشتند، اما چادر به سر نمی‌کردند، نشان از فهم دیگر از بدن داشت.

🍂 تغییر مانتو و کوتاه شدن آن، باز تاریخ دیگری را از بدن روایت کرد. با این روایت تازه از بدن بود که بسیاری از خانواده‌ها، با پرسش‌های تازه‌ای روبرو شدند و احساسات نوظهوری دربارۀ «عشق و زندگی معطوف به بدن»، آشکار شد.

🍂 این احساسات متراکم سبب شد که بسیاری، خود را طلبکار گذشته‌ای بدانند که غافلانه از دست رفته‌است. فهم نسلی از بدن، ابتدا سبب شد  تا فهم مادران از پوشش و بدن از فهم دختران بسیار متفاوت باشد.

🍂 خیابان‌های بازارها و مراکز خرید پر بود از مادرانی که شبیه دختران لباس نمی‌پوشیدند؛ این تعارض گاهی آنچنان زیاد بود که نگاه مردم را جلب می‌کرد. در دهه‌‌های ۸۰ و ۹۰، این تعارض بسیار کم شد و چادر به‌عنوان پوشش اکثر زنان ایرانی، هم به حاشیه رفت و هم کارکرد دولتی پیدا کرد؛ چنانکه زنان کارمند به دو شیوۀ متضاد لباس می‌پوشیدند؛ لباسی برای کارهای دولتی و لباسی در غیاب نگاه خیرۀ قدرت به بدن.

🍂 تاریخ بدن و تمرکز روی حجاب، می‌تواند بیانگر بسیاری از شکاف‌های معرفتی، ایدئولوژیک و سیاسی باشد، و اینکه چگونه بدن زن در ایران، همیشه منشأ تعارضات پیچیده بوده‌است.



🌾@Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
📘وضعیت اسپینوزایی جهان

✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 روان‌شناسی عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان، می‌تواند کمک کند تا دریابیم که ایران معاصر، در چهار دهۀ اخیر، با چه تناقضاتی مواجه بوده‌است. چرخش‌های گفتمانی‌ای که این دو از سر گذرانده‌اند و نوع سوژگی آن‌ها، حداقل در این چهار دهه، نشان می‌دهد جنگ گفتمان‌ها در ایران، چگونه عمل کرده و چه نتایج به بار آورده‌است؟

🍂 اکنون سروش و ملکیان به دو پرو-توتایپ فکر می‌کنند: لوتر و اسپینوزا. ممکن است سروش بتواند «محاکات لوتری» را بازنمایی کند، اما ملکیان هرگز نمی‌تواند به «اسطورۀ اسپینوزا» نزدیک شود. البته بازی در نقش لوتر هم مشکل ایران را حل نخواهد کرد؛ زیرا جهان و به تبع آن ایران، در «وضعیت اسپینوزایی» است.

🍂 اسپینوزا در واقع هدیه‌ای‌ست که جهان در یک گسل تاریخی، یا به تعبیر دیگر در گرگ و میش جنگ فلسفۀ روشنگری با دین، به بشریت تقدیم کرده‌است. اکنون جهان به این دلیل در وضعیت اسپینوزایی‌ست که سکولاریزم در غرب شکست خورده و بوی بازگشت به بنیادگرایی دینی، حتی در سکولارترین فرهنگ‌ها، به مشام می‌رسد. جهان بار دیگر به دنبال اسپینوزاست؛ زیرا او با سکولاریزم به نقد دین نپرداخت؛ او بیشتر از هر کس می‌دانست، اگر دین نتواند به زندگی انسان معنا دهد، پشت کردن به دین نیز فاجعه می‌آفریند.

🍂 تنها راسل نگفت که اسپینوزا «شریف‌ترین همۀ فلاسفه است»؛ زیرا پیش از او نابغه‌هایی چون نیچه و هگل نیز به اسطوره بودن اسپینوزا اعتراف کرده بودند. بیهوده نیست که مومن و کافر، به خدای اسپینوزا باور دارند. چنانکه فلاسفۀ معاصر، از «دلوز» تا «نگری»، مدام از اسپینوزا گفته‌اند؛ بی‌تردید کتاب‌های بسیاری باز دربارۀ این «نفرین شدۀ ابدی آبای یهودیت» و «کافر مقدس» نوشته خواهد شد.




🌾 @Naqdagin
📘رتوریک و دماگوژی
— زمانی که خودآگاهی دموکراتیک غایب است

✍🏻 #سینا_جهاندیده



🌾 @Naqdagin
📘رتوریک و دماگوژی
— زمانی که خودآگاهی دموکراتیک غایب است
(۱/۲)
✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 وقتی انسان‌ها دچار فشارها روانی شدیدی هستند، میل عامه به گوش دادنِ «حرف‌های قاطعانه و حکیمانه» افزون می‌شود. حرف‌هایی که در اجزا «ژرف‌نما» است، اما «فاقد کلیت» است. گریز از کلیت و تلاش برای ژرف‌نمایی، در ساختار افقی زبان، سبب می‌شود که سخنور، جملاتی بسازد که به شکل آنی، مخاطب را میخکوب می‌کند.

🍂 سخنور مدام باید از جملات قصار استفاده کند و استدلال‌های هیجانی کلامش را افزایش دهد، اما اگر شنونده قدری دقت کند، متوجه می‌شود که تنها چیزی که خطیب دوست ندارد به آن توجه شود، ساختار انسجامی کلام او است.

🍂 او مدام مقدمه می‌سازد و شنونده را در تعلیق معلق نگه‌ می‌دارد و سپس، به نتایج عجیب و غریب می‌رسد. این نوع سخنان پرهیجان، معمولاً یک مقدمه دارد و چند نتیجه و البته هم مقدمه و هم نتایج، با «رتوریک» خاصی همراه است. در این شرایط، این رتوریک است که در غیاب منطق، خود را منطقی می‌نمایاند.

با این مقدمه می‌خواهم خواننده را با چند سوال مهم مواجه سازم:
▪️چرا در تلویزیون ایران، ناگهان خطیبان یا سخنورانی آشکار می‌شوند که از «فریب رتوریک» استفاده می‌کنند؟ چرا این احساس در سخنوران شکل گرفته‌است که می‌توانند با «رتوریک»، عامه را به سمت مطلوب خود ببرند؟

▪️البته در طول تاریخ، همیشه رتوریک با حقیقت و ناحقیقت رابطه داشته‌است. اینکه عدۀ زیادی از مردم، خصوصا مردم بی‌شیله‌پیله، تحت تأثیر این نوع نطق‌ها قرار می‌گیرند، از چه چیز حکایت میکند؟ جامعۀ ایران در چه شرایطی‌ست که چنین ظهوراتی را دامن می‌زند؟

▪️البته این نوع وعظ‌ها و سخنرانی‌های هیجانی، در تمام جوامع وجود دارند و معروف‌اند به «سخنان انگیزشی»، و بی‌تردید حکایت‌گرِ بی‌معنا شدن زندگی‌؛ اما تلویزیون ایران که خود را «رسانه‌ای ملی» می‌داند، چه نیازی به این سخنوران رؤیافروش دارد؟

▪️اکثر این سخنرانان، بیش از اندازه به «حافظه» تکیه می‌کنند؛ درحالی‌که تعریف حافظه، با ظهور «مموری‌های بیرون از مغز»، تغییر کرده‌است. اینکه کسی ۳۰ - ۲۰ بیت از مثنوی را یک نفس بخواند و ناگهان، بدون در نظر گرفتن مخاطب، شعری به زبان انگلیسی از شکسپیر به زبان آورد و سرانجام، به استدلال‌ و نتایج بپردازد، یا خود را انسان پر مطالعه‌ای نشان دهد که از «روان‌شناسی علوم انسانی» خبر دارد، چه امید جذابی برای مردم برمی‌انگیزد؟

🍂 او بی‌تردید می‌داند که مردم نسبت به هر چیزی‌ که کمتر می‌فهمند، واکنش حیرت‌ناک نشان می‌دهند؛ بی‌گمان برای مخاطبی که شعرهای بسیار نادری در ذهن دارد و اصلا نمی‌داند که شکسپیر هم شاعر است، شنیدن شعرهایی که از حافظۀ «سخنور انگیزشی» شنیده می‌شود، می‌تواند نوعی «شوک رتوریکی» ایجاد کند.

🍂 تفکر نقادانه از «سخنان پیامبرگونه» پرهیز می‌کند؛ زیرا شنونده باید مدام آگاه باشد که دچار از خودبیگانگی نشود؛ زیرا هرگاه شعبدۀ میخکوب کردن مخاطب ظاهر شود، شعبده‌باز می‌تواند تقلب‌های خود را بسادگی پنهان کند. در واقع، شعبده‌باز، کوری را از حیرت و هیجان مخاطب می‌گیرد؛ همان چیزی که به آن «مکانیزم دکترین شوک» هم می‌گویند نوع هیپنوتیز کردن مخاطب است تا او نداند که به قول مولانا، خر او را خورده‌اند و اکنون او همصدا و بی‌خبر ترانۀ «خر برفت و خر برفت» سر می‌دهد.

🍂 اگر از از درون دموکراسی، «خودآگاهی» را حذف کنیم، دموکراسی تبدیل به موجودی می‌شود که بدنی «دایمونی» [الاهی-مقدس] دارد و روح «دمونی» [شیطانی-شر]. در این شرایط است که مدام «دمو» را به فرم‌هایی ارجاع می‌دهند که دسیسه‌های «دمون» را نبیند؛ به همین دلیل کسانی چون افلاطون دموکراسی را حکومت عوام می‌دانستند.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘رتوریک و دماگوژی
— زمانی که خودآگاهی دموکراتیک غایب است
(۲/۲)
✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 در دهۀ ۸۰، کسی مثل دکتر الهی قمشه‌ای ظهور کرد؛ کسی که شکسپیر، مولانا، حافظ، شبستری، شعر عرب، قرآن و احادیث و هزار چیز دیگر را با هم ترکیب می‌کرد و مخاطب را در «افیون کلام» خود غرق.

🍂 چه اتفاقی افتاده‌بود که مردم، نیاز به این شبه‌پیامبران عامه‌پسند داشتند؟ در ایران، بارها ادبیات وجه افیونی خود را نشان داده‌است و جالب است که در بین همۀ کتاب‌های گذشتگان، مثنوی مولانا بیشتر از همه می‌تواند چنین مردم را میخکوب کند.

🍂 دموکراسی به تخیل مکتوب نیازمند است؛ زیرا دقیقا از زمانی که گفتمان گوتنبرگی، انسان را با خود تنها گذاشت، فردانیت نیز آشکار شد. همان فردانیتی که با استغراق در حروف مکتوب بدست می‌آید، نه با شنیدن سخنان معجزه‌گر یک سخنور.

🍂 در دهۀ ۹۰ شمسی، باز کسانی پیدا شدند که به‌مراتب از دکتر الهی قمشه‌ای، کم‌عمق‌تر‌‌ بودند، اما با یک تفاوت فاحش، سخنورانی که می‌توانند مثنوی را با «برایان تریسی» و به‌طور کلی ادبیات کهن ایران را با روان‌شناسیِ عامه‌پسند ترکیب کنند. چنان قاطعانه سخن می‌گویند که گویی، همۀ حقیقت پیش آن‌ها است، و آن‌ها پیش و بیش از همه‌، به منبع جوشان حقیقت دسترسی دارند.

🍂 در حالی‌که مغزشان انبانی از جملات قصار فریبنده است. سخنورانی که مخاطب را «مردمِ من» خطاب می‌کنند. تو کیستی که به هم‌وطن خود «مردم من» می‌گویی، جز اینکه توهم خود بزرگ‌بینی داشته باشی؟! این همان استعارۀ توهمِ «تجمیعِ تخیل ملت در یک تن» است که برخی را چنان متوهم کرده‌است که بجای همه حرف می‌زنند. هیتلر هم مدام می‌گفت «فولک». کسانی که با گفتن «مردم من» می‌خواهند جهل مردم را به رویشان بیاورند، خود یک جاهل و جاعل بزرگ‌اند، و البته کسانی که نمی‌خوانند و تحقیق نمی‌کنند به‌راحتی به دام می‌افتند.

🍂 آیا تاکنون به تدریس برخی از این مدرسان حرفه‌ای کنکور دقت کرده‌اید؟ آیا شما را به یاد سوفسطائیان نمی‌اندازد. آنها نیز فکر می‌کنند که حقیقت کنکور پیش آنها است و از معجزۀ ۱۰۰ درصد قبولی می‌گویند. حرکات تئاتری اینها هنگام تدریس، شما را به یاد چه می‌اندازد؟ کنکور در ایران نماد غیردموکراتیک بودن حقیقت است. چیزی که دانش را به فن تقلیل می‌دهد و سرانجام، جامعه را غیر‌دموکراتیک، فرمایشی و طبقاتی خواهد کرد. وجود چنین رتوریکی که به مردم اجازۀ فکر کردن نمی‌دهد، نشان از غیاب دموکراسی و خودآگاهی تاریخی است.


🔺توضیحات


دماگوژی: این واژه از اصل یونانی «دماگوگیا» به‌معنای «رهبری مردم» گرفته شده‌است، اما رفته‌رفته در زبان سیاسی، معنای عوام‌فریبی و مردم‌فریبی از طریق دادن وعده‌ها و شعارهای دروغین به خود گرفته‌است.

رتوریک: استفاده از هنرهای زبانی برای اقناع مخاطب در انجام کاری یا پذیرش اندیشه‌ای. بلاغت، هنر سخنوری، هنر سخنوری اقناعی.


#تفکر_انتقادی #نقد_فرهنگ


🌾 @Naqdagin
📗هستی‌شناسی نفی در خیامیت
(۱/۲)
✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 خیامیت یک گفتمانِ سلبی‌ست. این ویژگی سبب شده‌است که همیشه با گفتمان‌های مسلط، رابطه‌ی تباینی داشته‌باشد؛ سلبیت این گفتمان در واقع، انگیزه‌ای می‌شود تا خیامیت به‌تصرف گفتمان‌های در حال مقاومت درآید؛ یا حداقل با آن گفتگو کنند.

🍂 اگر از روش‌شناسیِ تحلیل گفتمان «لاکلا و موفه» استفاده کنیم، می‌توان گفت که خیامیت گاه در هیئت دالی مرکز و زمانی به‌مثابۀ یک عنصر گفتمانی در گفتمان‌های دیگر آشکار می‌شود؛ بنابراین، خیامیت یک «دال شناور» است که به شکل‌های مختلف، تصرف می شود؛ در واقع، همین مسئله سبب تداوم و تکثیر آن از عصرِ پیشامدرن تا دوره‌ی مدرن شده است. به همین دلیل، می‌تواند گاهی با تأکید بر «تفکر سینایی»، در مقابل «تفکر غزالی» باشد، گاهی شبیه اندیشۀ صوفیانه شود و زمانی چیری از «نهیلیسم و سکولاریزم» بگوید که مناسب جهان مدرن گردد؛ همچنین، گاهی تبدیل به «اندیشۀ اگزیستانسیالیسمی» شود و نیچه، سارتر، هایدگر و کامو را به یاد آورد.

🍂 اما سوال این است که چه ویژگی یا ویژگی‌های ثابتی می‌توان در گفتمان خیامیت جستجو کرد که هم در خیامیت پیشامدرن و هم در خیامیت مدرن تکرار شده‌باشد و به‌گونه‌ای ماهیت این گفتمان را آشکار کند؟ از آنجایی که این گفتمان، التقاطی‌ و پارادوکسیکال است، ساده‌کردن آن سبب می‌شود بخشی از چهره‌اش پنهان بماند. اگرچه در طول یکصد و پنجاه سال خیام‌شناسی، سعی کرده‌اند این گفتمان را به یک جهان‌بینی و ایدئولوژی منسجم تقلیل دهند، اما داده‌های تاریخی، این کوشش‌ها را برهم می‌زند. سوالی که مطرح می‌شود این است: با توجه به همۀ این روایت‌های تقلیل گرایانه، وقتی خیامیت را در هیئت یک گفتمان بررسی می‌کنیم، چه ویژگی‌هایی همچنان ثابت می‌ماند؟ با توجه به صیروت تاریخی و گسست‌های مختلفی که خیامیت داشته‌است، ۳ ویژگی در این گفتمان همچنان باقی‌ست، چنانکه می‌توان گفت، این ۳ ویژگی، ماهیت درونی خیامیت را آشکار می‌کند:
الف) حقیقت‌گویی یا پارسیاستس*
ب) رتوریک نفی
ج) گفتگو‌مندی


(ادامه دارد)
————
*دربارۀ واژۀ پارسیاستیس

پارسیا در علم بلاغت، وجهی از گفتار است که تحت عنوان «رک‌گویی یا طلب بخشش برای چنین‌گونه صحبت کردن» تعریف می‌گردد. به زعم میشل فوکو، این واژه در زبان یونان باستان سه وجه متفاوت داشته‌است. پارسیا در نقش اسم به‌معنای «آزادی بیان» است. پارسیوزومای در نقش فعل به‌معنای «استفاده کردن از پارسیا» است. همچنین پارسیاستس به‌معنای شخصی است که از پارسیا استفاده می‌کند؛ برای مثال «کسی که حقیقت معطوف به قدرت را بیان می‌کند». متن مرتبط با این اصطلاح در نقدآگین دربارۀ توماج صالحی را اینجا بخوانید.


🌾 @Naqdagin
📗هستی‌شناسی نفی در خیامیت
(۲/۲)
✍🏻 #سینا_جهاندیده

🔻هر یک از این ویژگی‌ها، هم ساختار زبانی خیامیت را می‌سازد و هم تکثیر و ابقای آن را ممکن می‌کند.

🍂 ویژگی «حقیقت‌گویی» خیامیت، نیاز به شخصیتی داشت که فراتر از تاریخ باشد. این ویژگی، سبب شد تا یک انسان تاریخی، تبدیل به انسانی شود که فراتر از تاریخ عصری، به هیئت یک قهرمان یا ضد قهرمان درآید. از این جهت، شخصیت خیام گفتمانی، «اسطوره و حماسی» است. بزرگ شدن این شخصیت اسطوره‌ای، به این دلیل بود تا بتوان حقیقت و راز‌های مگو را از زبانش جاری ساخت. در این شرایط، عمر خیام هم تبدیل به دال شناور می‌شود، چنانکه گفتمان‌ها به‌گونه‌ای با استعاره‌های زندگی او بازی می‌کنند و انواع روایت‌های افسانه‌ای برساخته می‌شود. از این رو، روایت‌های تاریخی و تخیلی، به‌گونه‌ای کنار هم قرار می‌گیرند تا آن چهرۀ آرمانی و مشروعیت‌بخش خلق شود.

🍂 ویژگی «گفتگومندی»، اگرچه خیامیت را متناقض جلوه می‌دهد و شخصیت خیام را پارانویایی باز نمایی می‌کند، اما این گفتمان را هم از نظر زبانی و هم از نظر تاریخی گسترش می‌دهد. منظور از اصطلاح حقیقت‌گویی، این نیست که خیامیت «راز»ی را در اختیار داشت‌است؛ خیامیت از این نظر، گفتمانی «ضد راز» و در مقابل گفتنان‌هایی‌ست که مدعی‌اند که اسرار آفرینش را می‌دانند: اسرار ازل را نه دانی و نه من / وین حرف معما نه تو خوانی و نه من»، بلکه منظور این است که خیامیت، می‌توانست تناقضات گفتمان مسلط را به‌صراحت به زبان آورد. به بیان دیگر، خیامیت با استعاره‌های رازانگیزِ هر گفتمانی که مدعی راز است، بازی می‌کند؛ بنابراین، حقیقت‌گویی در خیامیت، با «صراحت لهجه، ریسک، برهنه‌گویی، توجه به اسرار مگو و طرح معماهایی که گفتمان‌های مسلط میل به آشکار شدن آن ندارند»، رابطه دارد.

🍂 وجود مفاهیمی چون «اسرار ازل، پرده، سوالات هستی‌شناختی بی‌جواب و رازناکی جهان» («ره زین شب تاریک نبردند به روز»)، نشان می‌دهد که این استعاره‌ها، برای خیامیت منشا «بازی» است. در خیامیت، «حقیقت‌گویی» با «نقیضه‌سازی» رابطه دقیق دارد. به همین دلیل، گزاره‌ها و استعاره‌هایی در خیامیت آشکار می‌شود که گزاره‌های گفتمان رقیب است و خیامیت بخاطر نقیضه‌سازی، آن‌ها را دوباره واژگونه طرح می‌کند. حقیقت‌گویی خیامیت هم «نگاه سلبی» را دامن می‌زند و هم «گفتگومندی» این گفتمان را تایید می‌کند.

🍂 حقیقت‌گویی، نه‌تنها در گفتمان خیامیت، بلکه در هر گفتمانی که در برابر گفتمان مسلط قرار دارد، قابل شناسایی‌ست. از این نظر، خیامیت می‌تواند به‌مثابه‌ یک استعاره باشد؛ زیرا حقیقت‌گویی با ناخوداگاه بشر رابطه دارد. هیچ یک از پرسش‌های گفتمان خیامیت، تازه نیست، از این جهت، خیامیت چه در «استدلال» و چه در «نقیضه‌سازی»، کودک‌وار عمل می‌کند. به تعبیر فرویدی، خیامیت به مثابۀ «نهاد در برابر فراخود» است، اما خیامیت، تنها در جامعه‌ای تبدیل به گفتمان می‌شود که وجدان جمعی آن جامعه، نسبت به «بازی‌های نهاد»، حساس است؛ از این رو، بازی نهاد را منع نمی‌کند. از سوی دیگر، خیامیت نیز آگاه است که «فراخود»ی وجود دارد که نسبت به «میل‌ها و خواست‌ها» حساس است و خود را «راز‌ناک» نشان می‌دهد؛ بنابراین حقیقت‌گویی و پرده‌دری خیامیت، خود براساس فشارهای گفتنان مسلط شکل گرفته‌است. در واقع، آشکار شدن خیامیت، خود بیانگر این است که گفتمانِ «اخلاق‌مدار و دین‌مدار مسلط»، از درون دچار تناقض است و حقیقت‌گویی خیامیت، با همین تناقض‌ها شکل گرفته‌است.

🍂 پارسیاستس خیامیت، در نقطۀ مواجه‌شدن با نیستی، با پارسیاستس تصوف تلاقی پیدا می‌کند؛ به عبارت دیگر، میل خیامیت به تصوف، یا برعکس، میل تصوف به خیامیت، نشأت‌گرفته از ساختاری‌ست که «عدم و نیستی و نفی»، بخشی از آن را می‌سازد؛ به همین دلیل، نهیلیسم تصوف نمی‌تواند به نهیلیسم خیامیت نزدیک شود، آن‌گونه که این اتفاق، در شعر حافظ می‌افتد.


#فلسفیدن #نقد_ادبی #خیام


🌾 @Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
📘چرا جامعۀ ایران به صاحبان اندیشۀ ترجمه‌ای پاداش می‌دهد؟

✍🏻 #سینا_جهاندیده



🌾 @Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
📘چرا جامعۀ ایران به صاحبان اندیشۀ ترجمه‌ای پاداش می‌دهد؟
(۱/۲)
✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 جامعۀ پس از جنگ، یک جامعۀ استثنایی‌ست. این جامعه به‌دلیل تجربۀ مواجهه و رویارویی با دیگری، به استعارۀ «مواجهه» فکر می‌کند. در این شرایط، استعارۀ مواجهه، منشاء مواضع و عمل است. ایران پس از شکست در جنگ با روس‌ها، دچار شوک بزرگی شد. شاید نوعی دکترین شوک، چرا که جامعۀ پس از جنگ، در عین حال که خود را هوشمند نشان می‌داد، اما وضعیت ناهشیار داشت. در این وضعیت استثنایی، کسانی در جستجوی «راه‌های میانبر» بر آمدند؛ مثل راه میانبری که امیرکبیر انتخاب کرد. انتخابی که بعدها به ضرر علوم انسانی در ایران تمام شد. یک رفتار نمادین امیرکبیر شاید مسئلۀ تلقی امیرکبیر را از علوم انسانی روشن کند. امیر کبیر افلاطون‌وار به این نتیجه رسیده‌بود که «شعر» برای ایران مضر است؛ بنابرین، شأن «مترجم» را برتر از «شاعر» دانست؛ به همین دلیل، دوست داشت قاآنی «شاعر» تبدیل به «مترجم» شود تا شاید وضعیت استثنایی ایران بهبود یابد.

🍂 ایران پس از جنگ هشت‌ساله (دهه هفتاد)، باری دیگر در وضعیت استثنایی قرار گرفت، اما این‌بار، وضعیت فرق می‌کرد؛ چون برعکس عصر امیرکبیر، علوم انسانی مهم و حیاتی دانسته‌شد، اما وضعیت روان‌شناختی علم در ایران همان وضعیتی را داشت که عصر امیرکبیر تجربه کرده‌بود؛ این که «دیگری غربی» بهتر از من فکر می‌کند: در دهۀ هفتاد، «فرم اندیشۀ ترجمه‌ای» پیروز شد.

🍂 اگر به شکل پدیدارشناسانه این فرم از اندیشه را توصیف کنیم، می‌توانیم بگوییم اندیشۀ ترجمه‌ای، معطوف به «فرم اندیشۀ دیگری‌»ست؛ نه‌تنها خود را دنباله‌رو می‌داند، بلکه هر اندیشۀ خودی را به‌چشم حقارت می‌نگرد و چشم به دهان دیگری دوخته‌است. این فرم از اندیشه، ظاهرا خود را «اندیشه‌ای گفتگومند» می‌داند؛ چون در گفتمان ترجمه، اصل «گفتگوی فرهنگ‌ها» مفروض است، اما دچار نوعی مونولوگ سلبی‌ست؛ به این معنی که آنچه «دیگری بزرگ» گفته‌است، «حقیقت محض / غیرقابل نقد» است؛ بنابراین، «سوژۀ اندیشۀ ترجمه‌ای»، سوژه‌ای می‌شود که در درون او، نظریه‌پردازن بزرگ غربی زندگی می‌کنند.

🍂 اگر خوب دقت کنیم، از همان زمانی که اندیشۀ ترجمه‌ای پیروز شد، اکثر محققانی که با «معناهای قدیم» بازی می‌کردند، در چشم مترجمان حقیر شدند. این وضعیت استثنایی که از دهۀ هفتاد شروع شد، تنها قابل مقایسه با عصر قاجار است؛ زیرا در عصر پهلوی، اندیشۀ ترجمه‌ای امتیازی نداشت؛ کسانی چون «تقی زاده، دشتی, علامه قزوینی، حکمت، هدایت، نیما، احسان طبری، خانلری، پور داوود، معین» و... همه بر یک یا چند زبان خارجی مسلط بودند، اما با اندیشۀ ترجمه‌ای چیزی نمی‌آفریدند؛ آنها «مترجمان اندیشه» بودند. زبان، تاریخ، فرهنگ و ادبیات ایران را کاملا می‌شناختند.

🍂 نیما نمی‌خواست «بودلر ایران» باشد؛ هدایت با این همه علاقه‌ای که به کافکا داشت، هرگز دوست نداشت «کافکای ایران» باشد. هدایت و نیما نوابغی بودند که می‌خواستند با ادبیات ایران و غرب گفتگو کنند؛ به همین دلیل، وقتی سوررئالیست‌های غربی، «بوف کور» را خوانند، او را یکی از «بنیان‌گذارن سوررئالیسم» پیش از سوررئالیسم دانستند. این وضعیت، حتی تا دهۀ شصت شمسی ادامه داشت. در همین دهه، نسلی شکل گرفت که در عین زبان‌دانی، «مترجمان اندیشه» بودند: «جلال ستاری، فریدون بدره‌ای، عبدالکریم سروش، علی محمد حق شناس، خرمشاهی، کامرانی فانی، نصرالله پور جوادی، دکتر پورنامداریان» و...، این نسل اولین ضربۀ کاری را بر گفتمان «جناس در پهنۀ ادب فارسی» فرود آورد.

🍂 اما وقتی در پایان دهۀ شصت، جنگ هشت‌ساله بدون هیچ غنایمی به پایان رسید. کسانی با غنایم بسیار از غرب بازگشتند: بابک احمدی، محمد ضیمران، ناصر فکوهی و...، با بارگشت این نسل بود که «اندیشۀ ترجمه‌ای» در ایران کلید خورد. در گفتمان «اندیشۀ ترجمه‌ای»، «زبان‌دانی» یعنی «همه‌چیزدانی». دیگر نیازی نبود که چیز دربارۀ «زبان، تاریخ و فرهنگ ایران» بدانیم؛ همین که اندیشۀ «دیگری بزرگ» را انتقال دهیم، اندیشمندیم. از دهۀ هفتاد به بعد، روز‌-به‌-روز بر جرگۀ مترجمان افزود شد و حالا به حدی رسیده‌است که یک جوان دهۀ هفتادی، چندین کتاب ترجمه‌ای دارد. «اندیشۀ ترجمه‌ای» پیروز میدان شد؛ مراد فرهادپور بعنوان یکی از رهبران اندیشۀ ترجمه‌ای، در کتاب «عقل افسرده»، صراحتا اعلام کرد که «ترجمه یگانه نوع اندیشدن در ایران است».

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘چرا جامعۀ ایران به صاحبان اندیشۀ ترجمه‌ای پاداش می‌دهد؟
(۲/۲)
✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 رفته‌رفته مترجمان به این نتیجه رسیدند که «ما در واقع، مولفیم نه مترجم». با این فرض، فلسفه، جامعه‌شناسی، ادبیات و اکثر رشته‌های علوم انسان در تصرف مترجمان درآمد. سیادت مترجمان به‌حدی رسید که محققان و مدرسان ادبیات را مسخره کردند که اندیشۀ آنها تازه نیست. غافل از اینکه خود مترجمان، دچار ازخودبیگانگی شده‌بودند. آنقدر اندیشه‌های «دیگری بزرگ» را ترجمه کردند تا دچار توهم شدند؛ نمی‌دانستند که آنچه به‌نام تالیف انتشار می‌دهند، یا مسقیما برگرفته از اندیشۀ دیگری‌ست یا پژواک‌های آن اندیشه‌ای‌ست که به ناخودآگاه آنها نفوذ کرده‌است. با این مقدمات بود که شکلی دورگه به‌نام «ترجمه - تالیف» ظهور کرد.

🔻اندیشۀ ترجمه‌ای، سبب شکل‌گیری سه گفتمان پسا-استعماری در ایران شد:

۱- گفتمان «خلقیات ایرانی»: با همین گفتمان، ما به این نتیجۀ هگلی رسیدم که «ایرانیان دچار استبداد شرقی هستند». این گفتمان، به این نتیجه رسیده‌بود که منشا هر «اندیشۀ نادرست»ی که در ایران وجود دارد، ریشه در «خلقیات ایرانی» دارد؛ غافل از اینکه احکام این گفتمان را در گذشتۀ دور، مسافرانی که از غرب به ایران آمده‌بودند، در ذهن و جان ما جا دادند.

۲- گفتمانِ «امتناع اندیشه در ایران». این گفتمان، از دل گفتمانِ «خلقیات ایرانی» بیرون آمد. چند تن از محققان به‌نام ایران، مثل دوستدار و جواد طباطبایی، با احکام این گفتمان در دل تاریخ ایران تحقیق می‌کردند. در واقع، طباطبایی رد گفتمان «خلقیات ایرانی» را حتی تا پیش از حملۀ مغول به ایران دنبال کرده‌است.

۳- گفتمان «ترجمه بمثابۀ تنها شکل اندیشیدن در ایران». این گفتمان، شکل اندیشۀ ایرانی را به عقب می‌راند تا شکل‌های اندیشۀ دیگری آشکار شود.

🔺با این اوصاف، عجیب نخواهد بود که ایران در عصر ترجمه، به کسانی که حجم بالایی از اندیشۀ ترجمه‌ای تولید می‌کنند، پاداش دهد.


#نقد_روشنفکران #فلسفیدن


🌾 @Naqdagin
وقتی تنها برای گریز از وحشت آینده، امیدوار به انتخاب هستی، در چنین شرایطی، امیدها به «تله‌ها» شباهت بیشتری دارند.


✍🏻 دکتر #سینا_جهاندیده


#گزیده‌سخن #استمرارطالبان


🌾 @Naqdagin
📘آیا حافظ شراب می‌خورد؟
— سوالات مهمل اما خطرناک در نقد ادبی

✍🏻 #سینا_جهاندیده

🍂 یکی سری سوالات اخلاقی- کلامی در نقد ادبی سنتی وجود دارد که شبیه به سوالات عقیدتی - سیاسیِ قبل از استخدام در ایران معاصر اسلامی است. تبار این سوالات بر می‌گردد به عصر قرون وسطا و گفتمان انگیزاسیون و تفتیش عقاید، با این فرض که گاهی عقیده‌ی فرد، می‌تواند برای دیگران خطرناک باشد؛ بنابراین آزادی بیان همیشه مشروط به سانسور حکومتی است. چنانکه سقراط با همین گفتمان به مرگ محکوم شدِ؛ بنابراین این نوع سوالات ماهیتا سوالات قرون وسطایی‌ایند.

🍂 اینکه منظور حافظ از «می»، می «الهی» است یا «انگوری» است‌؟ چیزی از متن شعر حافظ را رمزگشایی نمی‌کند. چنانکه هنوز هم این سوالات را طرح می‌کنند و به پاسخ‌های متناقض می‌رسند. این سوالات را حتی در عصرِ حافظ هم هرگز هیچ شاعرِ عارفی دوست نداشت که طرح شود، چه رسد به حافظ که به صنعت کردنِ «فرمالیستی - زیبایی‌شناختی» معتقد بود.

🍂 اساسا زیبایی‌شناسی شعر حافظ بر اساس همین مفروضات دوگانه یا تقابل‌های دوگانه است. نقد ادبی قدمایی معطوف به «مولف» این بود که می‌خواستند بدانند که آیا فلان شاعر «شیعه» است یا «قرمطی». ماجرای قرمطی بودنِ حسنک و اعدام او، مثال معروفی‌ست یا شرح زندگی آواره یمگان (ناصر خسرو)، معرف حضور منتقدان ادبی هست.

🍂 از سوی دیگر، سوالات مهمل عقیدتی، سوالات حکومت‌های ایدئولوژیک هم هست. و اصلا کار ممیزی و سانسور حکومتی این است که فلان شعر «له ماست یا علیه ما»؟ اگر علیه ماست پس باید حذف شود. سوالات عقیدتی اساسا سوالات ادبی هنری و زیبایی‌شناختی نیستند و اساسا ربطی به نقد ادبی ندارند؛ بنابراین، هرگاه توسط کسی طرح شود، او را تبدیل به یک مامور سیاسی و ایدئولوژیک می‌کند، نه منتقد ادبی.

🍂 یکی از مهم‌ترین عواملی که سبب شد تا در قرن بیستم نقد ادبی از رویکرد مولف‌محور به سمت رویکردهای متن‌محور و خواننده‌محور گرایش پیدا کند، نجات هنر از یک‌سری سوالات افلاطونی خطرناک بود تا نقد به دموکراسی نزدیک شود؛ زیرا رویکرد مولف‌محور، مدام با زندگی خصوصی مولف کار داشت و با این فرض که اثر هنری همان عقیدۀ هنرمند یا شاعر است، به تفتیش عقاید مولف می‌پرداخت.

🍂 اکنون دیگر عصر این نوع سوالات خطرناک نیست؛ زیرا این نوع سوالات از هر کسی صادر شود، ثابت می‌کند که او هنوز در جستجوی نشانه‌هایی برای تفتیش عقاید دیگران است.


🗄پست مرتبط
📕من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟
📻 سرزمین شراب، طرب و قربانی
📺 جرعه‌هایی از شراب هزارسالۀ خیام
📺 حرمت شراب و هویت مؤلفان قرآن
.


#نقد_ادبی #حافظ #شراب #شراب_حافظ #دیوان_حافظ #تفتیش_عقیده #آزادی_بیان



🌾@Naqdagin | @tabarshenasi_ketab
🌑 چرا ایرانیان داستایفسکی را بیش از همینگوی دوست دارند؟

✍🏻#سینا_جهاندیده

📖 شاید تفاوت اصلی میان دو نویسنده‌ای مانند داستایفسکی و همینگوی را بتوان در نوع اطلاعاتی دانست که در اختیار خواننده قرار می‌دهند. در آثار داستایفسکی شخصیت‌ها پیوسته دربارۀ اندیشه‌ها، باورها، اضطراب‌ها و کشمکش‌های درونی سخن می‌گویند. خواننده بیش از آنکه با جهان محسوس روبه‌رو شود با جهان مفاهیم مواجه می‌شود. در مقابل، همینگوی تا حد امکان از توضیح و تفسیر فاصله می‌گیرد. او به جای آنکه دربارۀ ترس، عشق یا تنهایی سخن بگوید، موقعیت‌هایی را توصیف می‌کند که این احساسات در آن‌ها زیسته می‌شوند. آنچه در آثار او وارد ذهن خواننده می‌شود عمدتا از جنس ادراک است: صداها، حرکات، اشیا، سکوت‌ها و جزئیات.

⚖️ این تفاوت صرفا تفاوت دو سبک ادبی نیست؛ بلکه دو تلقی متفاوت از رمان را نشان می‌دهد. در تلقی نخست، رمان ابزاری برای اندیشیدن است؛ در تلقی دوم، رمان عرصه‌ای برای تجربه کردن. یکی معنا را مستقیما عرضه می‌کند و دیگری اجازه می‌دهد معنا از دل تجربه زاده شود. اگر از این منظر به تاریخ فرهنگی ایران نگاه کنیم، پرسش جالبی پدیدار می‌شود: چرا خواننده‌ی ایرانی معمولا با رمان‌هایی از جنس داستایفسکی، تولستوی و کوندرا رابطه‌ای عمیق‌تر برقرار می‌کند تا با نویسندگانی مانند همینگوی، کارور یا حتی چخوف؟ پاسخ را شاید باید در سنتی بسیار قدیمی‌تر از رمان جست‌وجو کرد.

📜 در بخش بزرگی از ادبیات کلاسیک فارسی، قصه هیچ‌گاه هدف نهایی نبوده است. حکایت در کلیله و دمنه، مرزبان‌نامه، مثنوی یا بسیاری از متون عرفانی، ارزش خود را از معنایی می‌گیرد که حمل می‌کند. به همین دلیل مولوی با فرض پیمانه دانستن قصه، ادراک قصه را نادیده می‌گیرد و می‌گوید:
دانه‌ی معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل


🪞 در واقع روایت وسیله است و حقیقت مقصد. حیوانات، پادشاهان، عاشقان و درویشان همگی در صحنه حاضر می‌شوند تا مفهومی اخلاقی، سیاسی، عرفانی یا حکمی را منتقل کنند. در نتیجه، یکی از عادت‌های دیرپای ذهن ایرانی شکل می‌گیرد: هیچ روایتی به خودی خود کافی نیست. هر روایت نشانه‌ی چیز دیگری است. هر قصه رمزی دارد. هر ظاهر، باطنی در پشت خود پنهان کرده است.

🔄 این عادت ذهنی بعدها از میان نرفت؛ بلکه از شکلی به شکل دیگر منتقل شد. هنگامی که ایرانیان وارد جهان مدرن شدند و با رمان آشنا گشتند، همان الگوی قدیمی را با خود به این قلمرو تازه آوردند. رمان نیز مانند حکایت به عرصۀ تأویل تبدیل شد. خواننده نه برای مشاهده‌ی زندگی بلکه برای کشف معنای زندگی به سراغ آن رفت.

به همین دلیل است که در ایران غالبا از رمان انتظار اندیشه می‌رود. بسیاری از خوانندگان پس از پایان یک رمان می‌پرسند: «پیام آن چه بود؟» یا «نویسنده چه می‌خواست بگوید؟» پرسشی که در ذات خود نشان می‌دهد روایت هنوز به عنوان تجربه‌ای مستقل پذیرفته نشده است. گویی داستان باید از خود فراتر رود تا مشروعیت پیدا کند.

⚔️ در چنین افقی، نویسندگانی مانند داستایفسکی جایگاهی ممتاز پیدا می‌کنند. آثار او نه فقط داستان بلکه میدان نبرد ایده‌ها هستند. شخصیت‌ها حامل جهان‌بینی‌اند. گفت‌وگوها اغلب شکل مناظره‌های فلسفی پیدا می‌کنند. رمان برای او ادامۀ فلسفه با ابزارهای ادبی‌ست. به همین دلیل خواننده‌ی ایرانی احساس می‌کند با اثری روبه‌رو است که هم قصه دارد و هم اندیشه.

🤫 در مقابل، نویسندگانی مانند همینگوی کمتر در مقام مفسر ظاهر می‌شوند. آنان به جهان اجازه می‌دهند خود سخن بگوید. معنا در آثارشان آشکار نیست بلکه باید تجربه شود. چنین رویکردی برای ذهنی که قرنها به جستجوی رمز و پیام خو گرفته، گاه ناکافی یا حتی تهی به نظر می‌رسد. خواننده ممکن است بپرسد:
همۀ این توصیف‌ها برای چه بود؟

زیرا هنوز انتظار دارد که روایت به مفهومی صریح ختم شود.

📚 از این منظر، استقبال گسترده از داستایفسکی، تولستوی و سپس کوندرا در ایران تصادفی نیست. بویژه از دهۀ هفتاد به بعد، هنگامی که ترجمۀ فلسفه‌ی غرب گسترش یافت و عطش نظریه و اندیشه افزایش پیدا کرد، رمان نیز بیش از پیش به ابزاری برای فلسفه‌ورزی تبدیل شد. خوانندگان در رمان همان چیزی را جست‌وجو می‌کردند که در فلسفه می‌یافتند: تفسیر جهان، تبیین انسان و پاسخ به پرسش‌های وجودی.

🧠 شاید به همین دلیل باشد که در ایران رمان اغلب نه به مثابه یک تجربۀ زیباشناختی، بلکه بمثابه شکلی از اندیشیدن فهمیده شده.
ما کمتر از رمان می‌خواهیم جهان را به ما نشان دهد و بیشتر انتظار داریم جهان را برای ما معنا کند.


🔑 از این رو، مسئله صرفا ترجیح داستایفسکی بر همینگوی نیست. مسئله به عادت فرهنگی عمیق‌تری بازمی‌گردد: فرهنگی که در آن روایت همواره در خدمت تأویل بوده است. از حکایت‌های تمثیلی گذشته تا رمان‌های فلسفی امروز، قصه برای ذهن ایرانی غالبا نه خودِ مقصد، بلکه راهی برای رسیدن به معنا بوده است.



🌾 @Naqdagin
🔴 مرگ ویکتور یالوم به مثابه یک نظریه
🌀 آیا این رخداد، پارادوکس حل‌نشدنی روان‌درمانی اگزیستانسیال است؟

✍️ #سینا_جهاندیده

💭 در چند روز گذشته، پس از اعلام خبر خودکشی ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، موجی از واکنش‌ها شکل گرفت. بسیاری دانش، تجربه، آثار، رویکرد و حتی توانایی پدری اروین یالوم را به پرسش کشیدند. عده‌ای نیز پا را فراتر گذاشتند و این رخداد را دلیلی بر شکست روان‌درمانی اگزیستانسیال دانستند؛ گویی این مرگ، نه فقط یک زندگی، بلکه یک دستگاه فکری را نیز فرو ریخته است. اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا اروین یالوم با پارادوکسی روبه‌رو شده که اندیشه‌اش قادر به پاسخ دادن به آن نیست؟ یا اینکه این پرسش، بیش از آنکه درباره‌ی یالوم باشد، درباره‌ی تصوری است که ما از دانش و نظریه ساخته‌ایم؟

🪞 شاید پیش از هر پاسخی، باید خودِ پرسش را به پرسش بگیریم.
چرا ما انتظار داریم که یک نظریه، زندگی را از تراژدی نجات دهد؟ چرا گمان می‌کنیم اگر روان‌درمانی یا فلسفه حقیقتی را درباره‌ی انسان کشف کرده باشند، باید بتوانند انسان را از رنج، بی‌معنایی، نومیدی یا حتی خودکشی مصون کنند؟ این انتظار از کجا آمده است؟


📌 به گمان من، مرگ ویکتور یالوم بیش از آنکه بحران روان‌درمانی اگزیستانسیال باشد، بحران تصور ما از دانش است.

🌐 جهان مدرن، آرام‌آرام دانایی را با رستگاری یکی گرفته است. زمانی انسان از دین انتظار نجات داشت؛ امروز همان انتظار را از علم، روان‌شناسی، فلسفه، فناوری و روان‌درمانی دارد. منجی تغییر کرده است، اما ساختار انتظار تغییری نکرده است. ما هنوز به دنبال نیرویی هستیم که بتواند انسان را از تراژدی معاف کند. از همین رو، وقتی تراژدی به زندگی یک پزشک، فیلسوف یا روان‌درمانگر راه پیدا می‌کند، نخستین واکنش ما این است که بگوییم:
«پس دانش او چه ارزشی داشت؟» ا

ما آیا هیچ شاخه‌ای از معرفت، چنین وعده‌ای داده است؟ آیا پزشکی وعده داده است که هیچ پزشکی به بیماری مبتلا نخواهد شد؟ آیا فلسفه وعده داده است که هیچ فیلسوفی دچار نومیدی نخواهد شد؟ آیا روان‌درمانی وعده داده است که هیچ روان‌درمانگری یا هیچ عضو خانواده او هرگز با رنجی ویرانگر روبه‌رو نخواهد شد؟ پاسخ منفی است.

⚠️ اشتباه ما آن است که از اندیشه، چیزی را مطالبه می‌کنیم که هرگز در قلمرو آن نبوده است. اندیشه، زندگی را تضمین نمی‌کند؛ آن را فهم‌پذیرتر می‌کند. دانش، مرگ را لغو نمی‌کند؛ آن را به مسئله‌ای برای تأمل تبدیل می‌کند. روان‌درمانی، رنج را از جهان حذف نمی‌کند؛ بلکه می‌کوشد انسان را در مواجهه با آن تنها نگذارد. در اینجا، معنای عمیق اندیشه‌ی اگزیستانسیال آشکار می‌شود. این سنت فکری هرگز وعده‌ی رهایی از مرگ، تنهایی، اضطراب یا بی‌معنایی را نداده است. برعکس، از آغاز بر این حقیقت تأکید کرده است که اینها ساختارهای گریزناپذیر هستی انسان‌اند. اگر اروین یالوم تمام عمر درباره‌ی مرگ و اضطراب نوشته است، نه برای آنکه مدعی نابودی آنها باشد، بلکه برای آنکه نشان دهد زندگی اصیل از دلِ رویارویی با این واقعیت‌ها می‌گذرد، نه از انکار آنها.

⚖️ اگر این رخداد چیزی را فرو می‌ریزد، روان‌درمانی اگزیستانسیال نیست؛ بلکه اسطوره‌ای است که مدرنیته درباره دانش ساخته است؛ اسطوره‌ای که می‌گوید هرچه آگاهی بیشتر شود، تراژدی کمتر خواهد شد. شاید حقیقت درست برعکس باشد. آگاهی، تراژدی را از میان نمی‌برد؛ فقط اجازه نمی‌دهد انسان با چشمانی بسته در دل آن زندگی کند.

🌿 از این منظر، مرگ ویکتور یالوم نه ابطال اندیشه یالوم است و نه اثبات آن. این رخداد، نظریه دیگری را آشکار می‌کند؛ نظریه‌ای درباره‌ی محدودیت همه‌ی نظریه‌ها. زندگی، همواره از مفاهیم ما بزرگ‌تر است. هیچ دستگاه فکری، هر اندازه منسجم، نمی‌تواند تمام پیچیدگی‌های وجود انسان را در خود جای دهد. انسان نه یک مسئله‌ی فنی است که بتوان آن را حل کرد و نه ماشینی است که با شناخت سازوکارش، دیگر هرگز از کار نیفتد. او موجودی است که در مرز میان آزادی و جبر، امید و نومیدی، عشق و فقدان، معنا و پوچی زندگی می‌کند.

🕊 شاید فروتنی، آخرین و عمیق‌ترین دانشی باشد که انسان در برابر هستی تراژیک می‌تواند به دست آورد. مرگ ویکتور یالوم به ما یادآوری می‌کند که هیچ دانشی انسان را از آسیب‌پذیری وجودی معاف نمی‌کند. آنچه دانش به ما می‌بخشد، مصونیت نیست؛ فروتنی است.

@tabarshenasi_ketab

.


#زیست‌روان #خودشناسی #نقد_فرهنگ



🌾 @Naqdagin