🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”
#برگرفته ازکتاب جهنمی بنام ایران#
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”
#برگرفته ازکتاب جهنمی بنام ایران#
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#طنز
💢نامه ی یک گوسفند به خانواده!
ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏ میسپارند. برای همین از ته قلبم ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. شب بدی بود. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ صبح بر من چه گذشت و شب را چطور ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ دم به دم ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.
ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و به رسم قدیم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊﺑﻊ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یکدفعه ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ! خدا را چه دیدی، شاید ﻓﺮﺩﺍ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ صدو ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ!
ﺣﺎلا ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ؛ قصاب ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮبیست. خیلی ﻫﻮﺍﯼ من را ﺩﺍﺭﺩ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ. پریروز ﭼﻨﺪﺗﺎیی ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ این طور شنیدم که ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ، مثل ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪی ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ!
خَرِ عمو مراد یادت هست، که با تفاخر یونجه میخورد و خدا را بنده نبود؟ پریروز او را آورند تا برای یک کبابی آماده کنند!
خلاصه از بابت من دل نگران نباشید. یادم رفت بگویم که مواظب خودتان باشید، یک وقت خودتان را مفت و ارزان نفروشید! امروزه، ارزش ما از آدمها بیشتر شده! بدانید که همه چیز ما ارزشمندتر از انسانهاست؛ کود ما، پشم ما و...
خلاصه دور، دور ماست!
یک عمری زیر یوغ آدم ها بودیم. حالا به برکت مدیریت اغلب مسئولان جایگاه ما خیلی خیلی رفیع شده. بعععععله.
در نامه بعدی مطالب مهمتری برایتان مینویسم، ﺍﮔﺮ این طور پیش برود و اوضاع به نفع ما باشد، ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ بدهم!
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ هست ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ. گوسفند است اما ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻫﻮﺳﺖ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ.
ﻣﺎﺩﺭ عزیزم!
ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺳﮓ ﮔﻠه ﺑﺮﺳﺎﻥ و بگو نوبت خر عمو مراد که گذشت... مواظب باش مردم به سراغ شما آمدهاند و در شهر از گوشت شما به خورد همدیگر میدهند...
#برگرفته از#کتاب #جهنمی بنام #ایران
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#طنز
💢نامه ی یک گوسفند به خانواده!
ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏ میسپارند. برای همین از ته قلبم ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. شب بدی بود. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ صبح بر من چه گذشت و شب را چطور ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ دم به دم ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.
ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و به رسم قدیم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊﺑﻊ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یکدفعه ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ! خدا را چه دیدی، شاید ﻓﺮﺩﺍ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ صدو ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ!
ﺣﺎلا ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ؛ قصاب ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮبیست. خیلی ﻫﻮﺍﯼ من را ﺩﺍﺭﺩ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ. پریروز ﭼﻨﺪﺗﺎیی ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ این طور شنیدم که ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ، مثل ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪی ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ!
خَرِ عمو مراد یادت هست، که با تفاخر یونجه میخورد و خدا را بنده نبود؟ پریروز او را آورند تا برای یک کبابی آماده کنند!
خلاصه از بابت من دل نگران نباشید. یادم رفت بگویم که مواظب خودتان باشید، یک وقت خودتان را مفت و ارزان نفروشید! امروزه، ارزش ما از آدمها بیشتر شده! بدانید که همه چیز ما ارزشمندتر از انسانهاست؛ کود ما، پشم ما و...
خلاصه دور، دور ماست!
یک عمری زیر یوغ آدم ها بودیم. حالا به برکت مدیریت اغلب مسئولان جایگاه ما خیلی خیلی رفیع شده. بعععععله.
در نامه بعدی مطالب مهمتری برایتان مینویسم، ﺍﮔﺮ این طور پیش برود و اوضاع به نفع ما باشد، ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ بدهم!
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ هست ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ. گوسفند است اما ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻫﻮﺳﺖ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ.
ﻣﺎﺩﺭ عزیزم!
ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺳﮓ ﮔﻠه ﺑﺮﺳﺎﻥ و بگو نوبت خر عمو مراد که گذشت... مواظب باش مردم به سراغ شما آمدهاند و در شهر از گوشت شما به خورد همدیگر میدهند...
#برگرفته از#کتاب #جهنمی بنام #ایران
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
#برهانی در رد خدا
"اپیکور" فیلسوف یونانی میپرسد: 《آیا خدا خواهان جلوگیری از شر است، اما قادر نیست؟ پس او قادر مطلق نیست.
آیا قادر است، ولی خواهان نیست؟ پس او بدخواه است.
آیا هم قادر است و هم خواهان است؟ پس از کجا شر میآید؟》
"مسئله شر" پرسش چگونگی وفقدادن وجود شر و رنج با خدایی قادر مطلق، خیرخواه مطلق و دانای مطلق است.
هیچ چیز نمیتواند استواری این استدلال را متزلزل سازد، استدلالی چنین کوتاه، چنین واضح، چنین قاطع.
مسئله شر اغلب به دو شکل فرمولبندی میشود: مسئله منطقی شر و مسئله قرینهای شر. شکل منطقی برهان سعی میکند تا عدم امکان منطقی وجود خدا و شر با هم را نشان دهد، در حالی که شکل قرینهای سعی میکند تا نشان دهد که با توجه به شر موجود در جهان، غیرمحتمل است که خدایی قادر مطلق، دانای مطلق و تماماً خوب وجود داشتهباشد. مسئله شر به اشکال غیربشری حیات نیز بسط داده شدهاست، تا شامل زجر حیوانات از شرور طبیعی و ستم بشری علیه آنان نیز بشود.
مسئله شر یکی از جدّیترین و خطیرترین ایرادهایی به شمار میرود که در خصوص اعتقاد به وجود خدای خداباوران صورت بستهاست و یکی از بزرگترین موانع سر راهی است که افراد خواهان تقید به اعتقاد به خدا با آن مواجه میشوند.
مسئله شر نه تنها نمایانگر غیرعقلانیبودن باورهای دینی است، بلکه ناسازگاری اجزای آنها را نیز هویدا میسازد.
#برگرفته از دانشنامهی "ویکیپدیا" صفحهی "مسئلهی شر".
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
#برهانی در رد خدا
"اپیکور" فیلسوف یونانی میپرسد: 《آیا خدا خواهان جلوگیری از شر است، اما قادر نیست؟ پس او قادر مطلق نیست.
آیا قادر است، ولی خواهان نیست؟ پس او بدخواه است.
آیا هم قادر است و هم خواهان است؟ پس از کجا شر میآید؟》
"مسئله شر" پرسش چگونگی وفقدادن وجود شر و رنج با خدایی قادر مطلق، خیرخواه مطلق و دانای مطلق است.
هیچ چیز نمیتواند استواری این استدلال را متزلزل سازد، استدلالی چنین کوتاه، چنین واضح، چنین قاطع.
مسئله شر اغلب به دو شکل فرمولبندی میشود: مسئله منطقی شر و مسئله قرینهای شر. شکل منطقی برهان سعی میکند تا عدم امکان منطقی وجود خدا و شر با هم را نشان دهد، در حالی که شکل قرینهای سعی میکند تا نشان دهد که با توجه به شر موجود در جهان، غیرمحتمل است که خدایی قادر مطلق، دانای مطلق و تماماً خوب وجود داشتهباشد. مسئله شر به اشکال غیربشری حیات نیز بسط داده شدهاست، تا شامل زجر حیوانات از شرور طبیعی و ستم بشری علیه آنان نیز بشود.
مسئله شر یکی از جدّیترین و خطیرترین ایرادهایی به شمار میرود که در خصوص اعتقاد به وجود خدای خداباوران صورت بستهاست و یکی از بزرگترین موانع سر راهی است که افراد خواهان تقید به اعتقاد به خدا با آن مواجه میشوند.
مسئله شر نه تنها نمایانگر غیرعقلانیبودن باورهای دینی است، بلکه ناسازگاری اجزای آنها را نیز هویدا میسازد.
#برگرفته از دانشنامهی "ویکیپدیا" صفحهی "مسئلهی شر".
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#در عشق پشیمانی هم، مانند تمنا، برآورده شدن را میخواهد و نه به تحلیل درآمدن را؛ هنگامی که عاشقی آغاز میکنیم، وقتمان نه به دانستن این که عشق چیست، که به آماده کردن امکانهای دیدار فردا میگذرد. و هنگامی که از آن کناره میگیریم، نه به شناخت غصهی خود که بر این میکوشیم که آن را به زبانی که به گمانمان از همه مهربانانهتر است، برای برانگیزندهی غصه بیان کنیم. چیزهایی را میگوییم که نیاز گفتنشان را داریم، و او آنها را نخواهد فهمید، تنها برای خودمان میگوییم.
#زندگیمان را چون خانهای برای کسی میسازیم، و هنگامی که میتوانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمیآید، سپس برایمان میمیرد و خود زندانی جایی میشویم که تنها برای او بود.
#لذت به عکس میماند. لذتی که در کنار دلدار حس میکنی، نگاتیوی بیش نیست. آن را بعد که به خانه رفتی ظاهر میکنی، هنگامی که تاریکخانهی درونیات را دوباره در اختیار داری که تا زمانی که با دیگرانی درش به رویات بسته است.
#عشق و رنجی که همزاد آن است، همانند مستی میتواند همه چیز را در نظر آدمی دگرگون کند.
#همهی ما در ته خمرهمان، مثل دیوژنوس آرزوی یک انسان را داریم. گل پرورش میدهیم و درخت میکاریم اما از سر ناچاری، چون گل و درخت تسلیماند. اما ترجیح میدهیم وقتمان را صرف یک درخت انسانی کنیم، اگر مطمئن باشیم که به زحمتاش میارزد.
#آدمی نمیتواند به لذت و خوشی دست یابد هنگامی که جز جستوجویش کاری نمیکند.
#دلدار چیزی جز حادثهی سادهای نیست که بر سر راه فوران تمناهای ما قرار میگیرد.
#مالکیت آنچه دوست میداریم برایمان از خود دوست داشتن لذتبخشتر است.
#باید یا رنج نکشیدن را انتخاب کرد یا دوست داشتن را.
#عشق ما ربطی به کسی که بَرَش میانگیزد ندارد.
#برگرفته از کتاب: در جستجوی زمان از دست رفته
#نویسنده_مارسل_پروست
#مترجم_مهدی_سحابی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#در عشق پشیمانی هم، مانند تمنا، برآورده شدن را میخواهد و نه به تحلیل درآمدن را؛ هنگامی که عاشقی آغاز میکنیم، وقتمان نه به دانستن این که عشق چیست، که به آماده کردن امکانهای دیدار فردا میگذرد. و هنگامی که از آن کناره میگیریم، نه به شناخت غصهی خود که بر این میکوشیم که آن را به زبانی که به گمانمان از همه مهربانانهتر است، برای برانگیزندهی غصه بیان کنیم. چیزهایی را میگوییم که نیاز گفتنشان را داریم، و او آنها را نخواهد فهمید، تنها برای خودمان میگوییم.
#زندگیمان را چون خانهای برای کسی میسازیم، و هنگامی که میتوانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمیآید، سپس برایمان میمیرد و خود زندانی جایی میشویم که تنها برای او بود.
#لذت به عکس میماند. لذتی که در کنار دلدار حس میکنی، نگاتیوی بیش نیست. آن را بعد که به خانه رفتی ظاهر میکنی، هنگامی که تاریکخانهی درونیات را دوباره در اختیار داری که تا زمانی که با دیگرانی درش به رویات بسته است.
#عشق و رنجی که همزاد آن است، همانند مستی میتواند همه چیز را در نظر آدمی دگرگون کند.
#همهی ما در ته خمرهمان، مثل دیوژنوس آرزوی یک انسان را داریم. گل پرورش میدهیم و درخت میکاریم اما از سر ناچاری، چون گل و درخت تسلیماند. اما ترجیح میدهیم وقتمان را صرف یک درخت انسانی کنیم، اگر مطمئن باشیم که به زحمتاش میارزد.
#آدمی نمیتواند به لذت و خوشی دست یابد هنگامی که جز جستوجویش کاری نمیکند.
#دلدار چیزی جز حادثهی سادهای نیست که بر سر راه فوران تمناهای ما قرار میگیرد.
#مالکیت آنچه دوست میداریم برایمان از خود دوست داشتن لذتبخشتر است.
#باید یا رنج نکشیدن را انتخاب کرد یا دوست داشتن را.
#عشق ما ربطی به کسی که بَرَش میانگیزد ندارد.
#برگرفته از کتاب: در جستجوی زمان از دست رفته
#نویسنده_مارسل_پروست
#مترجم_مهدی_سحابی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#کتاب_ولحظه
#نایابترین هدیه، توجهِ تام و تمام است.
#بدون برق، شب دوباره شب میشود، نه تقلید ناشیانهای که به اسم شب، در یک شهر مدرن، قالب میشود. بدون برق، شب دوباره جهان عمیق تاریکی میشود؛ معمایی که به هراسمان میاندازد.
#او با وقار پیر نمیشود؛ با تمام توان و خشم به جنگ کوچکترین نشانههای زوال میرود. آرایشاش مدام پررنگتر میشود و لباسهایش مرتب جوانانهتر. دست یازیدن مستاصلانه دیرهنگامی به جوانیِ شیرینی که حسرتاش را میخورَد.
#قادر به صحبت کردن، گفتوگو یا مذاکره نبود و صرفا شروع میکرد به داد زدن.
#چیزی ما را به هم وصل نمیکند. درهای از دنیاهای عاجز از گفتوگو با هم میانمان قرار دارد.
#از وقتی تلاش برای نقش ایفا کردن در زندگیاش را کنار گذاشتم، مرا فراموش کرد.
#عذاب جهنم، صدا است.
#او سریع صحبت میکند، بهگونهای که جملات در هم فرو میروند و کلمات و عبارات حلقی ایجاد میشود. گویی کسی در حال قرقره کردن با دهانشویه باشد. من اما مکالمات آهسته را که در آن کلمات مانند مروارید شمرده میشوند، گفتوگوهایی با مکثهای بسیار، مکثهایی که جایگزین کلمات میشوند، ترجیح میدهم.
#میل سیریناپذیری به خشنود کردن دیگران داشت؛ یک ولع پست.
#برگرفته از کتاب: زن غیرضروری
#نویسنده: ربیع علمالدین
#مترجم: هرمز گیلیانه
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#کتاب_ولحظه
#نایابترین هدیه، توجهِ تام و تمام است.
#بدون برق، شب دوباره شب میشود، نه تقلید ناشیانهای که به اسم شب، در یک شهر مدرن، قالب میشود. بدون برق، شب دوباره جهان عمیق تاریکی میشود؛ معمایی که به هراسمان میاندازد.
#او با وقار پیر نمیشود؛ با تمام توان و خشم به جنگ کوچکترین نشانههای زوال میرود. آرایشاش مدام پررنگتر میشود و لباسهایش مرتب جوانانهتر. دست یازیدن مستاصلانه دیرهنگامی به جوانیِ شیرینی که حسرتاش را میخورَد.
#قادر به صحبت کردن، گفتوگو یا مذاکره نبود و صرفا شروع میکرد به داد زدن.
#چیزی ما را به هم وصل نمیکند. درهای از دنیاهای عاجز از گفتوگو با هم میانمان قرار دارد.
#از وقتی تلاش برای نقش ایفا کردن در زندگیاش را کنار گذاشتم، مرا فراموش کرد.
#عذاب جهنم، صدا است.
#او سریع صحبت میکند، بهگونهای که جملات در هم فرو میروند و کلمات و عبارات حلقی ایجاد میشود. گویی کسی در حال قرقره کردن با دهانشویه باشد. من اما مکالمات آهسته را که در آن کلمات مانند مروارید شمرده میشوند، گفتوگوهایی با مکثهای بسیار، مکثهایی که جایگزین کلمات میشوند، ترجیح میدهم.
#میل سیریناپذیری به خشنود کردن دیگران داشت؛ یک ولع پست.
#برگرفته از کتاب: زن غیرضروری
#نویسنده: ربیع علمالدین
#مترجم: هرمز گیلیانه
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#کتاب_ولحظه
#انسان چیزی نیست جز کلافی از غرایز، و آنچه ما خدا میخوانیم چیزی نیست مگر ترسها و حسرتهای سرکوفتهی خودمان. اخلاق ما آمیزهای است از ستیزهجویی و تحقیر.
#مارکی دو ساد"
#هیچچیز قرار نبود تغییر کند. عادتها و آرزوها، بیاندک تغییری، از پدر به پسر و از مادر به دختر ارث میرسید.
#عشق برای زندگی، برای هر کار سازندهای، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری است.
#گاهی ناچار شدهام خودم را در معرض تماشای مردم قرار دهم و از این بابت بسیار متاسف هستم.
#قلمروی تعصب، میدانی است که در آن هر کس با شدت و حدّت به تکه حقیقت خود چسبیده و حاضر است در راه آن بکشد و کشته شود.
#مردم اسپانیا بر اثر نفرت از افکار آزادیخواهانهای که ناپلئون با زور به کشورشان آورده بود، فریاد میزدند: 《زنده باد زنجیر!》
#اگر بهشتی هست، همینجا و همینلحظه است. در لذت همآغوشی دو تن، نه در آن سرای باقی.
#سینما بدون واسطه به تماشاگر میرسد، به او انسانها و اشیای مشخصی را نشان میدهد، در تاریکی و سکوت، بر آرامش روانی او چنگ میاندازد، تخیل او را رهایی میبخشد و بدین ترتیب بیش از هر فرم بیانی دیگری تاثیرگذار است. از طرف دیگر با سینما راحتتر از هر رسانهی دیگری میتوان مخاطب را فریب داد و او را تحمیق کرد. متاسفانه به نظر میرسد که امروزه اکثریت غالب تولیدات سینمایی وظیفهی دیگری غیر از این برای خود قائل نیستند.
#در سینمای امروز از رمز و راز که جانمایهی هر هنری است، نشانی نمیبینیم. نویسندهها و کارگردانها و تهیهکنندگان سخت مراقب هستند تا پنجرهی اکران سینما به دنیای رهاییبخش شعر بسته بماند، تا مبادا آرامش کسی درهم بریزد. روی اکران، چیزهایی به نمایش درمیآید که تداوم زندگی مسکنتبار ما را نشان میدهد. برای هزارمین بار همان قصههای همیشگی را به خوردمان میدهند تا ساعات عذابآلود زندگی روزانه را فراموش کنیم. اخلاقیات مسلط، سانسور دولتی و بینالمللی و ادیان و مذاهب نیز تمام تلاش خود را به کار میبرند تا سنتها و عادات رایج در لفافی از طنز بیآزار و اندرزهای بیخاصیت به خورد تماشاگر داده شود.
#برگرفته از کتاب: با آخرین نفسهایم
#نویسنده: لوئیس بونوئل
#مترجم: علی امینی نجفی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#کتاب_ولحظه
#انسان چیزی نیست جز کلافی از غرایز، و آنچه ما خدا میخوانیم چیزی نیست مگر ترسها و حسرتهای سرکوفتهی خودمان. اخلاق ما آمیزهای است از ستیزهجویی و تحقیر.
#مارکی دو ساد"
#هیچچیز قرار نبود تغییر کند. عادتها و آرزوها، بیاندک تغییری، از پدر به پسر و از مادر به دختر ارث میرسید.
#عشق برای زندگی، برای هر کار سازندهای، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری است.
#گاهی ناچار شدهام خودم را در معرض تماشای مردم قرار دهم و از این بابت بسیار متاسف هستم.
#قلمروی تعصب، میدانی است که در آن هر کس با شدت و حدّت به تکه حقیقت خود چسبیده و حاضر است در راه آن بکشد و کشته شود.
#مردم اسپانیا بر اثر نفرت از افکار آزادیخواهانهای که ناپلئون با زور به کشورشان آورده بود، فریاد میزدند: 《زنده باد زنجیر!》
#اگر بهشتی هست، همینجا و همینلحظه است. در لذت همآغوشی دو تن، نه در آن سرای باقی.
#سینما بدون واسطه به تماشاگر میرسد، به او انسانها و اشیای مشخصی را نشان میدهد، در تاریکی و سکوت، بر آرامش روانی او چنگ میاندازد، تخیل او را رهایی میبخشد و بدین ترتیب بیش از هر فرم بیانی دیگری تاثیرگذار است. از طرف دیگر با سینما راحتتر از هر رسانهی دیگری میتوان مخاطب را فریب داد و او را تحمیق کرد. متاسفانه به نظر میرسد که امروزه اکثریت غالب تولیدات سینمایی وظیفهی دیگری غیر از این برای خود قائل نیستند.
#در سینمای امروز از رمز و راز که جانمایهی هر هنری است، نشانی نمیبینیم. نویسندهها و کارگردانها و تهیهکنندگان سخت مراقب هستند تا پنجرهی اکران سینما به دنیای رهاییبخش شعر بسته بماند، تا مبادا آرامش کسی درهم بریزد. روی اکران، چیزهایی به نمایش درمیآید که تداوم زندگی مسکنتبار ما را نشان میدهد. برای هزارمین بار همان قصههای همیشگی را به خوردمان میدهند تا ساعات عذابآلود زندگی روزانه را فراموش کنیم. اخلاقیات مسلط، سانسور دولتی و بینالمللی و ادیان و مذاهب نیز تمام تلاش خود را به کار میبرند تا سنتها و عادات رایج در لفافی از طنز بیآزار و اندرزهای بیخاصیت به خورد تماشاگر داده شود.
#برگرفته از کتاب: با آخرین نفسهایم
#نویسنده: لوئیس بونوئل
#مترجم: علی امینی نجفی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
#انسان چیزی نیست جز کلافی از غرایز، و آنچه ما خدا میخوانیم چیزی نیست مگر ترسها و حسرتهای سرکوفتهی خودمان. اخلاق ما آمیزهای است از ستیزهجویی و تحقیر.
#مارکی دو ساد"
#هیچچیز قرار نبود تغییر کند. عادتها و آرزوها، بیاندک تغییری، از پدر به پسر و از مادر به دختر ارث میرسید.
#عشق برای زندگی، برای هر کار سازندهای، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری است.
#گاهی ناچار شدهام خودم را در معرض تماشای مردم قرار دهم و از این بابت بسیار متاسف هستم.
#قلمروی تعصب، میدانی است که در آن هر کس با شدت و حدّت به تکه حقیقت خود چسبیده و حاضر است در راه آن بکشد و کشته شود.
#مردم اسپانیا بر اثر نفرت از افکار آزادیخواهانهای که ناپلئون با زور به کشورشان آورده بود، فریاد میزدند: 《زنده باد زنجیر!》
#اگر بهشتی هست، همینجا و همینلحظه است. در لذت همآغوشی دو تن، نه در آن سرای باقی.
#سینما بدون واسطه به تماشاگر میرسد، به او انسانها و اشیای مشخصی را نشان میدهد، در تاریکی و سکوت، بر آرامش روانی او چنگ میاندازد، تخیل او را رهایی میبخشد و بدین ترتیب بیش از هر فرم بیانی دیگری تاثیرگذار است. از طرف دیگر با سینما راحتتر از هر رسانهی دیگری میتوان مخاطب را فریب داد و او را تحمیق کرد. متاسفانه به نظر میرسد که امروزه اکثریت غالب تولیدات سینمایی وظیفهی دیگری غیر از این برای خود قائل نیستند.
#در سینمای امروز از رمز و راز که جانمایهی هر هنری است، نشانی نمیبینیم. نویسندهها و کارگردانها و تهیهکنندگان سخت مراقب هستند تا پنجرهی اکران سینما به دنیای رهاییبخش شعر بسته بماند، تا مبادا آرامش کسی درهم بریزد. روی اکران، چیزهایی به نمایش درمیآید که تداوم زندگی مسکنتبار ما را نشان میدهد. برای هزارمین بار همان قصههای همیشگی را به خوردمان میدهند تا ساعات عذابآلود زندگی روزانه را فراموش کنیم. اخلاقیات مسلط، سانسور دولتی و بینالمللی و ادیان و مذاهب نیز تمام تلاش خود را به کار میبرند تا سنتها و عادات رایج در لفافی از طنز بیآزار و اندرزهای بیخاصیت به خورد تماشاگر داده شود.
#برگرفته از کتاب: با آخرین نفسهایم
#نویسنده: لوئیس بونوئل
#مترجم: علی امینی نجفی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
#انسان چیزی نیست جز کلافی از غرایز، و آنچه ما خدا میخوانیم چیزی نیست مگر ترسها و حسرتهای سرکوفتهی خودمان. اخلاق ما آمیزهای است از ستیزهجویی و تحقیر.
#مارکی دو ساد"
#هیچچیز قرار نبود تغییر کند. عادتها و آرزوها، بیاندک تغییری، از پدر به پسر و از مادر به دختر ارث میرسید.
#عشق برای زندگی، برای هر کار سازندهای، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری است.
#گاهی ناچار شدهام خودم را در معرض تماشای مردم قرار دهم و از این بابت بسیار متاسف هستم.
#قلمروی تعصب، میدانی است که در آن هر کس با شدت و حدّت به تکه حقیقت خود چسبیده و حاضر است در راه آن بکشد و کشته شود.
#مردم اسپانیا بر اثر نفرت از افکار آزادیخواهانهای که ناپلئون با زور به کشورشان آورده بود، فریاد میزدند: 《زنده باد زنجیر!》
#اگر بهشتی هست، همینجا و همینلحظه است. در لذت همآغوشی دو تن، نه در آن سرای باقی.
#سینما بدون واسطه به تماشاگر میرسد، به او انسانها و اشیای مشخصی را نشان میدهد، در تاریکی و سکوت، بر آرامش روانی او چنگ میاندازد، تخیل او را رهایی میبخشد و بدین ترتیب بیش از هر فرم بیانی دیگری تاثیرگذار است. از طرف دیگر با سینما راحتتر از هر رسانهی دیگری میتوان مخاطب را فریب داد و او را تحمیق کرد. متاسفانه به نظر میرسد که امروزه اکثریت غالب تولیدات سینمایی وظیفهی دیگری غیر از این برای خود قائل نیستند.
#در سینمای امروز از رمز و راز که جانمایهی هر هنری است، نشانی نمیبینیم. نویسندهها و کارگردانها و تهیهکنندگان سخت مراقب هستند تا پنجرهی اکران سینما به دنیای رهاییبخش شعر بسته بماند، تا مبادا آرامش کسی درهم بریزد. روی اکران، چیزهایی به نمایش درمیآید که تداوم زندگی مسکنتبار ما را نشان میدهد. برای هزارمین بار همان قصههای همیشگی را به خوردمان میدهند تا ساعات عذابآلود زندگی روزانه را فراموش کنیم. اخلاقیات مسلط، سانسور دولتی و بینالمللی و ادیان و مذاهب نیز تمام تلاش خود را به کار میبرند تا سنتها و عادات رایج در لفافی از طنز بیآزار و اندرزهای بیخاصیت به خورد تماشاگر داده شود.
#برگرفته از کتاب: با آخرین نفسهایم
#نویسنده: لوئیس بونوئل
#مترجم: علی امینی نجفی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#از نظر من جهان ما آنطوری که روزنامهها دربارهاش صحبت میکنند به شکلی تراژیک و با بمب اتم و باروت نابود نمیشود. جهان ما را، لودگی، ابتذال، مسخرگی نکبتبار و به سخره گرفتن تمام معانی و مفاهیم به نابودی میکشاند.
#اگر از من بپرسی، میگویم نسل انسان از میمون نیست. ریشهی انسانها را باید در طوطی پیدا کرد. مزخرفگو و حرف مفتزن.
#انسان چیزی نیست جز یک حیوان اجتماعی که سیستم فکریاش مجهز شده به همگرایی عقیدتی، قومگرایی و تعصبات نژادی، فساد، انحراف، مزخرفگویی و سر هم کردن جملات دریوری و همهی اینها در کنار هم، طرح و اساس چیزی را تشکیل میدهند که اسماش را گذاشتهایم قواعد اخلاقی در حالیکه همهچیز تنها و تنها از اصول زیستشناسی پیروی میکند.
#متاسفانه در دنیایی که ما زندگی میکنیم، همه چیز تحت کنترل پیشداوریهای ذهنی انسانهایی است که هیچ خاستگاه فکریای ندارند.
#برگرفته از کتاب: سایهی باد
#نویسنده: کارلوس روئیث ثافون
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#از نظر من جهان ما آنطوری که روزنامهها دربارهاش صحبت میکنند به شکلی تراژیک و با بمب اتم و باروت نابود نمیشود. جهان ما را، لودگی، ابتذال، مسخرگی نکبتبار و به سخره گرفتن تمام معانی و مفاهیم به نابودی میکشاند.
#اگر از من بپرسی، میگویم نسل انسان از میمون نیست. ریشهی انسانها را باید در طوطی پیدا کرد. مزخرفگو و حرف مفتزن.
#انسان چیزی نیست جز یک حیوان اجتماعی که سیستم فکریاش مجهز شده به همگرایی عقیدتی، قومگرایی و تعصبات نژادی، فساد، انحراف، مزخرفگویی و سر هم کردن جملات دریوری و همهی اینها در کنار هم، طرح و اساس چیزی را تشکیل میدهند که اسماش را گذاشتهایم قواعد اخلاقی در حالیکه همهچیز تنها و تنها از اصول زیستشناسی پیروی میکند.
#متاسفانه در دنیایی که ما زندگی میکنیم، همه چیز تحت کنترل پیشداوریهای ذهنی انسانهایی است که هیچ خاستگاه فکریای ندارند.
#برگرفته از کتاب: سایهی باد
#نویسنده: کارلوس روئیث ثافون
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
. #حتی آنها که مستقیما تمایلی به شرکت در این کشمکش شدید برای کسب ثروت و افتخار ندارند، غیر مستقیم به این راه کشانده میشوند. زیرا یکی از تاثیرات آن بالا بردن سطح زندگی و به تبع آن افزایش متوسط نرخ خرج و مخارج برای همه است. آنهایی که به ثروت میرسند، تا حدی برای لذت شخصی و البته بیشتر برای نشان دادن چیزی تحسینبرانگیز، خودشان را با عادات تجملی از دیگران متمایز میکنند. هر چه تعداد آنها بیشتر میشود، رقابت برای جلب توجه افکار عمومی شدیدتر میشود و این توجه نصیب کسانی میگردد که با صرف هزینههای عظیم، خودشان را بیشتر به چشم میآورند. رقابت گامبهگام به اقشار پایینتر سرایت میکند، تا جایی که افراد نسبتا کمبضاعتتر هم برای آن که "محترم" محسوب شوند خودشان را ملزم به صرف هزینهی بیشتر در مورد خانه، اسباب و اثاثیه و پوشاک و غذا میبینند و مجبورند سختتر کار کنند تا به آن درآمد بالاتر مورد نیاز دست پیدا کنند.
#این که چرا مدام بیشتر و بیشتر قرض بالا میآوریم ربطی به دستمزدهایمان ندارد، بلکه مربوط به نحوهی خرج کردنمان است. حتی اگر درآمدهای ما بالا رفته باشد، سرعت خرج کردن ما خیلی بیشتر افزایش پیدا کرده است. خیلی از مردم خیلی بیشتر از سطح درآمدشان خرج میکنند. زندگی قرضی نسخهی امروزی بردگی خودخواسته است.
#آخر هفتهها و بهویژه تعطیلات حس موقعیتی اضطراری را پیدا کردهاند. این روزها فرصت محدودی است که باید تا آخرین حد از آن استفاده شود و هدر نرود. مدیریت سفتوسخت زمان ظاهرا با هیچ چیزی که حتی کمی به تعطیلات شبیه باشد سازگار نیست. بهنظرم تعطیلات ما روزبهروز بیشتر شبیه نوعی مسابقهی بهرهوری میشود. رفتار گردشگران اتوبوسسواری که به هر مکان دیدنی که میرسند تقریبا پانزده دقیقه توقف میکنند تا به تعداد بیشتری از مکانهای دیدنی برسند دیگر امری عادی شده است. روز تعطیل قرار است فرصتی باشد برای کارهایی که خودت دوست داری انجام بدهی، نه کارهایی که مجبوری انجام بدهی.
#مهمترین تغییر فرهنگی در این دوره، گذار از کمبود به وفور است. در دنیای غرب، کمتر کسی برای زنده ماندن باید بهسختی تقلا کند، و در عوض همگان سراسیمه دنبال هویتشان میگردند. مصرف بخش مهمی از این تکاپو است. در عصر وفور، کارگران دیگر خیال سرنگونی بورژوازی را در سر نمیپرورانند بلکه به دنبال پیوستن به آن هستند. آنها دیگر دنبال به دست گرفتن ابزار تولید نیستند و در عوض مایل به افزایش ابزار مصرف خودشاناند.
#برگرفته از کتاب "کار"
#نویسنده: لارس اسوندسن
#مترجم: فرزانه سالمی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
. #حتی آنها که مستقیما تمایلی به شرکت در این کشمکش شدید برای کسب ثروت و افتخار ندارند، غیر مستقیم به این راه کشانده میشوند. زیرا یکی از تاثیرات آن بالا بردن سطح زندگی و به تبع آن افزایش متوسط نرخ خرج و مخارج برای همه است. آنهایی که به ثروت میرسند، تا حدی برای لذت شخصی و البته بیشتر برای نشان دادن چیزی تحسینبرانگیز، خودشان را با عادات تجملی از دیگران متمایز میکنند. هر چه تعداد آنها بیشتر میشود، رقابت برای جلب توجه افکار عمومی شدیدتر میشود و این توجه نصیب کسانی میگردد که با صرف هزینههای عظیم، خودشان را بیشتر به چشم میآورند. رقابت گامبهگام به اقشار پایینتر سرایت میکند، تا جایی که افراد نسبتا کمبضاعتتر هم برای آن که "محترم" محسوب شوند خودشان را ملزم به صرف هزینهی بیشتر در مورد خانه، اسباب و اثاثیه و پوشاک و غذا میبینند و مجبورند سختتر کار کنند تا به آن درآمد بالاتر مورد نیاز دست پیدا کنند.
#این که چرا مدام بیشتر و بیشتر قرض بالا میآوریم ربطی به دستمزدهایمان ندارد، بلکه مربوط به نحوهی خرج کردنمان است. حتی اگر درآمدهای ما بالا رفته باشد، سرعت خرج کردن ما خیلی بیشتر افزایش پیدا کرده است. خیلی از مردم خیلی بیشتر از سطح درآمدشان خرج میکنند. زندگی قرضی نسخهی امروزی بردگی خودخواسته است.
#آخر هفتهها و بهویژه تعطیلات حس موقعیتی اضطراری را پیدا کردهاند. این روزها فرصت محدودی است که باید تا آخرین حد از آن استفاده شود و هدر نرود. مدیریت سفتوسخت زمان ظاهرا با هیچ چیزی که حتی کمی به تعطیلات شبیه باشد سازگار نیست. بهنظرم تعطیلات ما روزبهروز بیشتر شبیه نوعی مسابقهی بهرهوری میشود. رفتار گردشگران اتوبوسسواری که به هر مکان دیدنی که میرسند تقریبا پانزده دقیقه توقف میکنند تا به تعداد بیشتری از مکانهای دیدنی برسند دیگر امری عادی شده است. روز تعطیل قرار است فرصتی باشد برای کارهایی که خودت دوست داری انجام بدهی، نه کارهایی که مجبوری انجام بدهی.
#مهمترین تغییر فرهنگی در این دوره، گذار از کمبود به وفور است. در دنیای غرب، کمتر کسی برای زنده ماندن باید بهسختی تقلا کند، و در عوض همگان سراسیمه دنبال هویتشان میگردند. مصرف بخش مهمی از این تکاپو است. در عصر وفور، کارگران دیگر خیال سرنگونی بورژوازی را در سر نمیپرورانند بلکه به دنبال پیوستن به آن هستند. آنها دیگر دنبال به دست گرفتن ابزار تولید نیستند و در عوض مایل به افزایش ابزار مصرف خودشاناند.
#برگرفته از کتاب "کار"
#نویسنده: لارس اسوندسن
#مترجم: فرزانه سالمی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#امروزه تمایلات جنسی صورت مقبولی از عشق شده و به همان میزان، گوش به فرمان دستور. رابطهی جنسی یعنی کامیابی و کارآیی. و لَوندی نمایندهی سرمایهای است که باید بیشتر شود. بدن، با ارزشهای ظاهریاش، تبدیل به کالا شده است. در همین بین دیگری به شئای برانگیزاننده تبدیل شده است. وقتی دیگری بودن از دیگری کسر میشود، نمیشود عاشقاش بود، فقط میشود مصرفاش کرد. به همین سبب دیگری حالا فرد نیست، تبدیل به شئای شده با اجزای جنسی. چیزی به نام هویت جنسی (Sexual Personality) وجود ندارد.
#اصول نمایشی که تمامی جوانب زندگی امروزی را فراگرفته، عشق و جنسیت را هم فراگرفته است.
#تصاویر بهشکلی پرخاشگرانه در رقابت برای "استفاده شدن" هستند.
#امروزه اینترنت دارد فرد مدرن را در جایگاه سوژهای هوسران قرار میدهد که در تقلای تجربه کردن است و خواب و خیال اشکال یا وسایل مختلف زندگی را در سر میپروراند که تجربهای زنده است در حالت خیالی و مجازی. هر چه بیشتر میگذرد، خویشتن فرد مدرن به کمک تصاویر رسانهها و کالاها، به شکلی تخیلی متوجه آرزوها و احساساتاش میشود. قوهی تخیل است که تحت سلطهی بازار و فرهنگ تودهوار قرار میگیرد.
#امروزه که ما در مواجههی مستقیم با میزان زیادی از تصاویر قدرتمند بصری هستیم، دیگر نمیتوانیم چشمانمان را ببندیم. علت دیگر، وجود مداوم تصاویر است. چشم بستن یعنی امری مذموم، امری که برای مقبولیت و بیشفعالی جامعهی پرشتاب معاصر همراه خوبی نیست. گوش به زنگ بودن (Hypervigilance) مداوم چشم بستن را کاری سختتر کرد.
#انبوه اطلاعات دارد به شدت بینظمی دنیا را به اوج میبرد، دارد سروصدا را به حداکثرش میرساند. تفکر نیازمند آرامش است. تفکر، گسیل شدن به سکوت و آرامش است.
#برگرفته از کتاب: تقلای اِروس
#نویسنده: بیونگ چول هان
#مترجم: آراز بارسقیان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#امروزه تمایلات جنسی صورت مقبولی از عشق شده و به همان میزان، گوش به فرمان دستور. رابطهی جنسی یعنی کامیابی و کارآیی. و لَوندی نمایندهی سرمایهای است که باید بیشتر شود. بدن، با ارزشهای ظاهریاش، تبدیل به کالا شده است. در همین بین دیگری به شئای برانگیزاننده تبدیل شده است. وقتی دیگری بودن از دیگری کسر میشود، نمیشود عاشقاش بود، فقط میشود مصرفاش کرد. به همین سبب دیگری حالا فرد نیست، تبدیل به شئای شده با اجزای جنسی. چیزی به نام هویت جنسی (Sexual Personality) وجود ندارد.
#اصول نمایشی که تمامی جوانب زندگی امروزی را فراگرفته، عشق و جنسیت را هم فراگرفته است.
#تصاویر بهشکلی پرخاشگرانه در رقابت برای "استفاده شدن" هستند.
#امروزه اینترنت دارد فرد مدرن را در جایگاه سوژهای هوسران قرار میدهد که در تقلای تجربه کردن است و خواب و خیال اشکال یا وسایل مختلف زندگی را در سر میپروراند که تجربهای زنده است در حالت خیالی و مجازی. هر چه بیشتر میگذرد، خویشتن فرد مدرن به کمک تصاویر رسانهها و کالاها، به شکلی تخیلی متوجه آرزوها و احساساتاش میشود. قوهی تخیل است که تحت سلطهی بازار و فرهنگ تودهوار قرار میگیرد.
#امروزه که ما در مواجههی مستقیم با میزان زیادی از تصاویر قدرتمند بصری هستیم، دیگر نمیتوانیم چشمانمان را ببندیم. علت دیگر، وجود مداوم تصاویر است. چشم بستن یعنی امری مذموم، امری که برای مقبولیت و بیشفعالی جامعهی پرشتاب معاصر همراه خوبی نیست. گوش به زنگ بودن (Hypervigilance) مداوم چشم بستن را کاری سختتر کرد.
#انبوه اطلاعات دارد به شدت بینظمی دنیا را به اوج میبرد، دارد سروصدا را به حداکثرش میرساند. تفکر نیازمند آرامش است. تفکر، گسیل شدن به سکوت و آرامش است.
#برگرفته از کتاب: تقلای اِروس
#نویسنده: بیونگ چول هان
#مترجم: آراز بارسقیان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity