🔴#هستی اثری ز نرگس مست تو بود
آب رخ نیستی هم از هست تو بود

گفتم که مگر دست کسی در تو رسد
چون به دیدم که خود همه دست تو بود

#مولانای_جان
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#به آغوشم بیا
هر شب
که درد من
تماشایی ست ...

#هستی_معیدی

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#می بوسمت و این
شروع عاشقانه هاست
از امشب شب زنده داری ها
در قعر آغوش تو
چه آغاز شیرینی دارند...

#هستی_میر
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴#دانش_و_اندیشه
#هستی_شناسی

#داستان_ما_در_۶_دقیقه

این ویدئوی جذاب با بیگ بنگ آغاز می شود، سپس‌ شکل‌گیری کهکشان راه شیری، زمین و ماه را نشان می دهد. در ادامه ضرورت ایجاد حیات چند سلولی‌ها و گیاهان، به وجود آمدن خزندگان و دایناسورها ، ویرانی زمین در اثر برخورد شهاب‌‌‌سنگ‌، به وجود آمدن پستانداران و انسان‌ها و در آخر تمدن مدرن در آینده را به تصویر می کشد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ

سالگرد درگذشت زنده یاد ابوالقاسم #عارف_قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیف‌ساز
گرامی باد...

#کودکی و #جوانی

#عارف درسال ۱۲۵۹ هجری شمسی درقزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی وفارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد حاج #صادق_خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر #عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.
💝 ازدواج

عارف در۱۷سالگی به دختری به نام #خانم_بالا عشق و علاقه پیدا کرد و با او #پنهانی_ازدواج کرد. ( تصنیف #دیدم_صنمی... را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.

میان سالی و مشروطه

عارف در سال ۱۳۱۶ ه. ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شدومظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به قزوین بازگشت.
در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. "ایرج میرزا" شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سروده‌است.
درسال۱۳۳۵یکی ازدوستان عارف به نام"عبدالر
حیم خان" خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او رابرای مداوا به بغداد برد.پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

وی در سال ۱۳۳۷ ه. ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.

درهنگام مرگ #کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان درسال ۱۳۴۰ ه. ق در تشییع جنازهٔ او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت. هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند،
عارف فریاد برآورد:

این سر که نشان #حق‌پرستی است
امروز رها ز قید #هستی است
با دیدهٔ #عبرتش ببینید
کاین عاقبت #وطن_پرستی است

ماجرای #عایشه

( #دختر_بازرگان_استانبولی ) که هر سال به ایران می آمد تا به #زیارت قبر #عارف_قزوینی برود.

مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر می‌بست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد. این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم #همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.
روزی از #استانبول #ترکیه آمد و در یکی از #مسافر_خانه‌_های خیابان #بوذر_جُمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار #همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب #تصنیف #باد_بهاری #عارف را با #لهجه‌_ترکی_پارسی زمزمه می کرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر ۲ چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:
سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و پارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانه‌وار می گشتند. هر روز عصر پدرم با عده‌ای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می‌ گستراندند.
روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را به‌هیچ می‌پنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص می داد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم‌ کیست؟ گفتند: #عارف است و از #ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوق‌العاده حزن‌انگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه ‌های‌ خاصّم‌ شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند
🔴#چکامه_پارسی

هیچ گاه
نفهمیده ام
دوست داشتن چرا این همه
غم انگیز است!؟
هیچ گاه
نمی‌فهمم
چرا می‌گویند
آدمها با قلب‌هایشان عاشق می‌شوند؛
وقتی که من
همیشه عشق را،
در گلویم احساس می‌کنم...!

#هستی_دارایی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه

هیچ گاه
نفهمیده ام
دوست داشتن چرا این همه
غم انگیز است!؟
هیچ گاه
نمی‌فهمم
چرا می‌گویند
آدمها با قلب‌هایشان عاشق می‌شوند؛
وقتی که من
همیشه عشق را،
در گلویم احساس می‌کنم...!

#هستی_دارایی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity