🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان
🖊 #اورهان_پاموک
🇹🇷 #ترکیه ، 1952
🖍نویسنده، فیلمنامه نویس و مدرسدانشگاه.
🔅برنده جایزه نوبل ادبیات(2006).
📰روزنامه«نیویورک تایمز»در سال 2004 رمان #برف او را یکیاز ده رمان برتر جهان معرفی کرد.
📚رمان های #قلعه_سفید ، #کتاب_سیاه ، #نام_من_سرخ ، #شوری_در_سر ، #زندگی_نو و خودزندگی نگاره #استانبول_خاطرات_و_شهر از جمله آثاری هستند که از او به فارسی ترجمه شده اند.
📚آثار پاموک تاکنون به پنجاه و شش زبان ترجمه شده اند.
#اورهان_پاموک
زادروز ۷ ژوئن ۱۹۵۷

رمان نویس؛فیلم نامه نویس؛ استاد دانشگاه

اورهان پاموک در خانواده‌ای پر فرزند و مرفه در محلهٔ نیشان تاشی استانبول متولد شد. او دروس متوسطه را درکالج آمریکایی رابرت در استانبول گذراند. پس از پایان تحصیلات متوسطه به اصرار خانوادهٔ خود به ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ معماری در دانشکدهٔ فنی استانبول مشغول شد، هرچند پس از مدتی این رشته را نیمه‌تمام رها کرد. او سپس در دانشگاه استانبول و در رشته روزنامه‌نگاری به تحصیل پرداخت و فارغ ‌التحصیل شد. با این حال هیچ‌گاه کار روزنامه‌نگاری نکرد.

اولین رمانش آقای جودت و پسران را که حکایت خانواده‌ای متمول و پرتعداد است در سال ۱۹۸۲ نوشت که جوایز ملی ارهان کمال و کتاب سال را برایش به ارمغان آورد.
پاموک بعد از انتشار رمان قلعه سفید کرسی تدریس ادبیات داستانی را در دانشگاه کلمبیا پذیرفت و به همراه همسرش از ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۸ مقیم نیویورک شد. این رمان تقریباً به همه زبان‌های اروپایی ترجمه شد. او در این رمان رفاقت یک دانشمند عثمانی را با برده‌ای رومی روایت کرده‌است. اوج شهرت پاموک زمانی بود که رمان نام من سرخ را در سال ۱۹۹۸ منتشر کرد و انبوهی از جوایز ادبی در کشورهای مختلف را برایش به ارمغان آورد. سال ۲۰۰۲ رمان برف را منتشر کرد که خودش آن را نخستین و آخرین رمان سیاسی در کارنامه کاری‌اش خواند. ضمیمهٔ روزنامه ٔنیویورک تایمز سال ۲۰۰۴ این رمان را یکی از ۱۰ رمان برتر جهان معرفی کرد. پاموک سال ۲۰۰۳ کتابی با عنوان استانبول منتشر کرد که در واقع اتوبیوگرافی نویسنده‌است. بسیاری این کتاب را یکی از بهترین اتوبیوگرافی‌های نویسندگان ادبی می‌دانند. آخرین رمان اوموزه معصومیت نام دارد که به موضوع عشق‌های ممنوعه در کشورهای اسلامی می‌پردازد.
در ژانویه 2016 جدیدترین اثر او زنی با موهای قرمزانتشار یافت.
او سال ۱۹۸۲ ازدواج کرد و سال ۱۹۹۱ اولین فرزندش که دختری است به دنیا آمد. پاموک اکنون به اتفاق خانواده اش مقیم استانبول است.
#بیوگرافی_پاموک_از_زبان_خودش 👇
ببینید یک نویسنده حرفه ای چقدر شیرین و دلنشین زندگیشو تعریف میکنه
نیمی از کتاب استانبول از شهر می گوید و نیم دیگرش روایت زندگی من است تا بیست و دو سالگیم. به خاطر می آورم که پس از پایان کتاب آزردگی روحی شدیدی بر من عارض شد. چرا که حتی یک دهم از آنچه قصد بیانش را داشتم، خاطراتی که قطعاً در زندگیم غیر قابل اغماض بوده اند، در کتاب نیامده بود. می توانستم بیست جلد کتاب خاطرات دیگر از زندگیم تا بیست و دو سالگی بر اساس روایت هایی دیگر بنویسم. آن هنگام بود که دریافتم نوشتن اتوبیوگرافی راهی برای به خاطر آوردن نیست بلکه شیوه ای برای فراموشی است.
به سال 1952 در استانبول به دنیا آمدم. پدربزرگم از ساخت و سازهای راه آهن ثروت خوبی به دست آورده، کارخانه هایی تأسیس کرده، مهندس و تاجر موفقی شده بود. پدرم نیز در زندگی همان کارها را انجام داد اما همیشه بازنده بود.
در مدارس خصوصی استانبول تحصیلاتم را به پایان رساندم. پس از سه سال تحصیل در رشته ی معماری ، به قصد نویسندگی آن را رها کردم. از هفت تا بیست و دو سالگی تصمیم داشتم نقاش شوم. در کودکی و دوران آغاز جوانی به صورت جدی، با شورو علاقه ی وافر نقاشی می کردم. گرچه نقاشی را ادامه ندادم اما در همان سن خوب می دانستم که جز یک زندگی هنری نخواهم داشت.نمی دانم به چه دلیل اما در بیست و دو سالگی نقاشی را رها کرده به نوشتن نخستین رمانم " آقای جودت و پسران" (cevdet bey ve oğullari) پرداختم. برای درک دلیل تصمیمم سال ها بعد " استانبول" را نوشتم.
وقتی به زندگی 54 ساله ام می نگرم، مردی را می بینم که بی وقفه در غم و شادی پشت میزی نشسته و می نویسد. کتاب هایم را همواره با وسواس، صبر، خوش بینی و باور نوشته ام. موفقیت و شهرت و رضایت شغلی و ... آسان به دست نیامده است. امروز کتابهایم به 55 زبان ترجمه می شود اما بیشترین تلاشم صرف انتشار نخستین کتابم در داخل ترکیه شد. برای انتشار " آقای جودت و پسران" چهار سال در ترکیه ناشری جستجو کردم گرچه جایزه ی رمان های چاپ نشده را نیز برده بود.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ

سالگرد درگذشت زنده یاد ابوالقاسم #عارف_قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیف‌ساز
گرامی باد...

#کودکی و #جوانی

#عارف درسال ۱۲۵۹ هجری شمسی درقزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی وفارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد حاج #صادق_خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر #عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.
💝 ازدواج

عارف در۱۷سالگی به دختری به نام #خانم_بالا عشق و علاقه پیدا کرد و با او #پنهانی_ازدواج کرد. ( تصنیف #دیدم_صنمی... را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.

میان سالی و مشروطه

عارف در سال ۱۳۱۶ ه. ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شدومظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به قزوین بازگشت.
در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. "ایرج میرزا" شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سروده‌است.
درسال۱۳۳۵یکی ازدوستان عارف به نام"عبدالر
حیم خان" خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او رابرای مداوا به بغداد برد.پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

وی در سال ۱۳۳۷ ه. ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.

درهنگام مرگ #کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان درسال ۱۳۴۰ ه. ق در تشییع جنازهٔ او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت. هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند،
عارف فریاد برآورد:

این سر که نشان #حق‌پرستی است
امروز رها ز قید #هستی است
با دیدهٔ #عبرتش ببینید
کاین عاقبت #وطن_پرستی است

ماجرای #عایشه

( #دختر_بازرگان_استانبولی ) که هر سال به ایران می آمد تا به #زیارت قبر #عارف_قزوینی برود.

مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر می‌بست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد. این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم #همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.
روزی از #استانبول #ترکیه آمد و در یکی از #مسافر_خانه‌_های خیابان #بوذر_جُمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار #همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب #تصنیف #باد_بهاری #عارف را با #لهجه‌_ترکی_پارسی زمزمه می کرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر ۲ چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:
سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و پارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانه‌وار می گشتند. هر روز عصر پدرم با عده‌ای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می‌ گستراندند.
روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را به‌هیچ می‌پنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص می داد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم‌ کیست؟ گفتند: #عارف است و از #ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوق‌العاده حزن‌انگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه ‌های‌ خاصّم‌ شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند