🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# #اشرف_السادات #مرتضایی با #نام_هنری #مرضیه در ۱ فروردین ۱۳۰۳ در تهران در خانوادهای هنردوست چشم به جهان گشود و در ساعت ۱ ظهر ۲۱ مهر ماه ۱۳۸۹، در ۸۶ سالگی در اثر بیماری سرطان در پاریس درگذشت. پدرش، #سید_حسن_مرتضایی_هفشجانی و مادرش، #ربابه ، از یک خانواده هنردوست بودند. در خانواده و اقوام او هنرمندانی از قبیل #مجسمهساز ، #نقاش و #مینیاتوریست و #موسیقیدان بودند. اما مادرش بود که بطور خاص او را تشویق به خواندن کرد و در همه دوران زندگیش از او پشتیبانی میکرد. وی در مصاحبهای دربارهٔ خود گفتهبود: «در زمانی که خانوادههای ایرانی به ندرت فرزندان دخترشان را برای تحصیل علم میفرستادند پدر من با وجود اینکه یک فرد روحانی بود؛ مرا تشویق به آموزش تحصیلات مرسوم زمان نمود. وقتی که من آغاز به خواندن کردم خواننده شدن برای زنان خیلی غیرعادی بود و در عین حال یک خواننده در آن زمان باید هم دانش مدرسهای میداشت و هم دانش کلاسیک موسیقی و هم چنین یک صدای خوب. در ضمن استادان موسیقی زیادی باید صدای او را تأیید میکردند و همچنین تئوری موسیقی را باید بخوبی میدانست. من پیش از اینکه شروع به خواندن کنم سالهای زیادی را به آموختن در زیر نظر استادان بزرگ موسیقی ایرانی گذراندم. مرضیه سال ۱۳۲۱ زیر نظر #اسماعیل_مهرتاش ، استاد بزرگ موسیقی، فعالیت هنری خود را آغاز کرد. در ابتدا با #بازی_در_نقش_شیرین در #نمایش #خسرو_و_شیرین در تئاتر باربد در تهران به محبوبیت رسید. این نمایش که ۳۷ شب روی صحنه بود برای او یک کامیابی بزرگ و سریع به بار آورد و با استقبال بسیار مردم روبهرو شد. مرضیه پس از آن به چنان شهرت و مهارتی در خواندن آواز دست یافت که #تصنیف_نویسان و #شاعران برای اجرای آثار خود توسط این هنرمند با یکدیگر رقابت میکردند. در سال ۱۳۵۴ #جشن #دویستمین_سال #استقلال_آمریکا در #مدیسن_اسکوئر_گاردن ( واقع در شهر #نیویورک ) برگزار شد که در آن کشورهای زیادی دارای غرفه بودند. از #ایران #مرضیه و #عارف از طرف #رادیو برای مأموریت رفته بودند و هر روز در آنجا برنامه اجرا میکردند.
درپایان پست تعدادی ازاجراهای استادتقدیم می گردد
روحشون شادیادشون گرامی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# #اشرف_السادات #مرتضایی با #نام_هنری #مرضیه در ۱ فروردین ۱۳۰۳ در تهران در خانوادهای هنردوست چشم به جهان گشود و در ساعت ۱ ظهر ۲۱ مهر ماه ۱۳۸۹، در ۸۶ سالگی در اثر بیماری سرطان در پاریس درگذشت. پدرش، #سید_حسن_مرتضایی_هفشجانی و مادرش، #ربابه ، از یک خانواده هنردوست بودند. در خانواده و اقوام او هنرمندانی از قبیل #مجسمهساز ، #نقاش و #مینیاتوریست و #موسیقیدان بودند. اما مادرش بود که بطور خاص او را تشویق به خواندن کرد و در همه دوران زندگیش از او پشتیبانی میکرد. وی در مصاحبهای دربارهٔ خود گفتهبود: «در زمانی که خانوادههای ایرانی به ندرت فرزندان دخترشان را برای تحصیل علم میفرستادند پدر من با وجود اینکه یک فرد روحانی بود؛ مرا تشویق به آموزش تحصیلات مرسوم زمان نمود. وقتی که من آغاز به خواندن کردم خواننده شدن برای زنان خیلی غیرعادی بود و در عین حال یک خواننده در آن زمان باید هم دانش مدرسهای میداشت و هم دانش کلاسیک موسیقی و هم چنین یک صدای خوب. در ضمن استادان موسیقی زیادی باید صدای او را تأیید میکردند و همچنین تئوری موسیقی را باید بخوبی میدانست. من پیش از اینکه شروع به خواندن کنم سالهای زیادی را به آموختن در زیر نظر استادان بزرگ موسیقی ایرانی گذراندم. مرضیه سال ۱۳۲۱ زیر نظر #اسماعیل_مهرتاش ، استاد بزرگ موسیقی، فعالیت هنری خود را آغاز کرد. در ابتدا با #بازی_در_نقش_شیرین در #نمایش #خسرو_و_شیرین در تئاتر باربد در تهران به محبوبیت رسید. این نمایش که ۳۷ شب روی صحنه بود برای او یک کامیابی بزرگ و سریع به بار آورد و با استقبال بسیار مردم روبهرو شد. مرضیه پس از آن به چنان شهرت و مهارتی در خواندن آواز دست یافت که #تصنیف_نویسان و #شاعران برای اجرای آثار خود توسط این هنرمند با یکدیگر رقابت میکردند. در سال ۱۳۵۴ #جشن #دویستمین_سال #استقلال_آمریکا در #مدیسن_اسکوئر_گاردن ( واقع در شهر #نیویورک ) برگزار شد که در آن کشورهای زیادی دارای غرفه بودند. از #ایران #مرضیه و #عارف از طرف #رادیو برای مأموریت رفته بودند و هر روز در آنجا برنامه اجرا میکردند.
درپایان پست تعدادی ازاجراهای استادتقدیم می گردد
روحشون شادیادشون گرامی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ایرانی
#تصنیف_میهن_ای_میهن
تنیده یاد تو، در تار و پودم، میهن، ای میهن!
بود لبریز از عشقت، وجودم، میهن، ای میهن!
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی،
فدای نام تو، بود و نبودم، میهن، ای میهن!
فزونتر، گر می مهرت اثر می کرد، چون دیده
به حال پرعذابت می گشودم، میهن، ای میهن!
به هر مجلس، به هر زندان، به هر شادی، به هر ماتم،
به هر حالت که بودم با تو بودم، میهن، ای میهن!
اگر مستم اگر هشیار، اگر خوابم اگر بیدار،-
به سوی تو بود روی سجودم، میهن، ای میهن!
به دست دل، گیاهی جز گل رویت نمی روید،
من این زیبازمین را آزمودم، میهن، ای میهن!
تصنیف "میهن ای میهن"، یکی از معروفترین تصانیف استاد "محمدرضا شجریان" است که با همکاری آهنگسازِ اهل کردستان، جنابِ "محمدجلیل عندلیبی"، بر روی شعری از "ابوالقاسم لاهوتی کرمانشاهی" ساخته شده است. "لاهوتی" از اعضای حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰)، در دوران "رضاشاه" بود، که در آن ایام تحت تعقیب قرار گرفته و غیاباً محکوم به اعدام گردید، اما موفق به فرار به شوروی سابق، گردید. او در کرمانشاه روزنامه بیستون را منتشر میکرد.
"لاهوتی"، از نخستین کسانی است که قالبهای شعری را درنوردید و به زبانی ساده و روان شعر گفت. از وی، مجموعهای شامل قطعه، غزل و مقداری تصنیف بر جای ماندهاست. وی مدتی سمت وزارت فرهنگ و هنر تاجیکستان شوروی را برعهده داشت، در تاجیکستان تئاتر و اپرا را پایهگذاری کرد. وی همچنین معاون "ماکسیم گورگی" در هیات رییسه کانون نویسندگان شوروی بود. وی در سالهای پایانی عمر خود، این ترانه را سروده که عشق به میهن و دوری از زادگاه به زیبایی در آن احساس می گردد.
تصنیف "میهن ای میهن" در ایام جنگ تحمیلی ایران و عراق و در آن حال و هوا ساخته شده بود. در دهه ۷۰ صدا و سیمای جمهوری اسلامی، با دستکاری و حذف قسمتی که "میهن ای میهن" توسط همخوان ها اجرا می شد، بارها به پخش آن اقدام کرد که این امر باعث اعتراض استاد "محمدرضا شجریان" به رییس وقتِ سازمان صدا و سیما گردید که طی آن از پخش صدایشان در آن رسانه، ابراز ناخشنودی کرده و خواستار قطع این رویه در صدا و سیما شدند.
در قسمتی از این نامه آمده است : «جناب آقای "دکتر لاریجانی" سال ها پیش، به هنگام جنگ عراق علیه ایران، در دفاع از سرزمین مادری تصنیفی به نام ِ «میهن ای میهن» اجرا کردم، این تصنیف ستایش سرزمین مادری و مهرورزی بدان بود. بگذریم که آن تصنیف مدتها اجازه پخش نداشت. اما اکنون هم که اجازه پخش یافته است، بخشی از آن حذف شده است. از شما می پرسم آیا عشق به سرزمین و میهن گناه نابخشودنی است که باید حذف شود؟ اگر شما تصنیفی را نمی پسندید، چرا آن را پخش می کنید و چرا آن را مطابق سلیقه خودتان مثله می کنید؟ به صراحت اعلام می کنم که مایل نیستم صدای من از صدا و سیما پخش شود که بی اعتنا به حقوق هنرمندان است.»
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ایرانی
#تصنیف_میهن_ای_میهن
تنیده یاد تو، در تار و پودم، میهن، ای میهن!
بود لبریز از عشقت، وجودم، میهن، ای میهن!
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی،
فدای نام تو، بود و نبودم، میهن، ای میهن!
فزونتر، گر می مهرت اثر می کرد، چون دیده
به حال پرعذابت می گشودم، میهن، ای میهن!
به هر مجلس، به هر زندان، به هر شادی، به هر ماتم،
به هر حالت که بودم با تو بودم، میهن، ای میهن!
اگر مستم اگر هشیار، اگر خوابم اگر بیدار،-
به سوی تو بود روی سجودم، میهن، ای میهن!
به دست دل، گیاهی جز گل رویت نمی روید،
من این زیبازمین را آزمودم، میهن، ای میهن!
تصنیف "میهن ای میهن"، یکی از معروفترین تصانیف استاد "محمدرضا شجریان" است که با همکاری آهنگسازِ اهل کردستان، جنابِ "محمدجلیل عندلیبی"، بر روی شعری از "ابوالقاسم لاهوتی کرمانشاهی" ساخته شده است. "لاهوتی" از اعضای حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰)، در دوران "رضاشاه" بود، که در آن ایام تحت تعقیب قرار گرفته و غیاباً محکوم به اعدام گردید، اما موفق به فرار به شوروی سابق، گردید. او در کرمانشاه روزنامه بیستون را منتشر میکرد.
"لاهوتی"، از نخستین کسانی است که قالبهای شعری را درنوردید و به زبانی ساده و روان شعر گفت. از وی، مجموعهای شامل قطعه، غزل و مقداری تصنیف بر جای ماندهاست. وی مدتی سمت وزارت فرهنگ و هنر تاجیکستان شوروی را برعهده داشت، در تاجیکستان تئاتر و اپرا را پایهگذاری کرد. وی همچنین معاون "ماکسیم گورگی" در هیات رییسه کانون نویسندگان شوروی بود. وی در سالهای پایانی عمر خود، این ترانه را سروده که عشق به میهن و دوری از زادگاه به زیبایی در آن احساس می گردد.
تصنیف "میهن ای میهن" در ایام جنگ تحمیلی ایران و عراق و در آن حال و هوا ساخته شده بود. در دهه ۷۰ صدا و سیمای جمهوری اسلامی، با دستکاری و حذف قسمتی که "میهن ای میهن" توسط همخوان ها اجرا می شد، بارها به پخش آن اقدام کرد که این امر باعث اعتراض استاد "محمدرضا شجریان" به رییس وقتِ سازمان صدا و سیما گردید که طی آن از پخش صدایشان در آن رسانه، ابراز ناخشنودی کرده و خواستار قطع این رویه در صدا و سیما شدند.
در قسمتی از این نامه آمده است : «جناب آقای "دکتر لاریجانی" سال ها پیش، به هنگام جنگ عراق علیه ایران، در دفاع از سرزمین مادری تصنیفی به نام ِ «میهن ای میهن» اجرا کردم، این تصنیف ستایش سرزمین مادری و مهرورزی بدان بود. بگذریم که آن تصنیف مدتها اجازه پخش نداشت. اما اکنون هم که اجازه پخش یافته است، بخشی از آن حذف شده است. از شما می پرسم آیا عشق به سرزمین و میهن گناه نابخشودنی است که باید حذف شود؟ اگر شما تصنیفی را نمی پسندید، چرا آن را پخش می کنید و چرا آن را مطابق سلیقه خودتان مثله می کنید؟ به صراحت اعلام می کنم که مایل نیستم صدای من از صدا و سیما پخش شود که بی اعتنا به حقوق هنرمندان است.»
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ایرانی
#تصنیف_رفتم_که_رفتم
خجسته آن شاعری که تیراژه ی واژه هایش برآسمانِ جان مشتاقان، مهربان می نشیند. کلامِ کهربایی ِ استاد "معینی کرمانشاهی"، در گستره ی ترانه سُرایی، با دل وُ جان ما کار دارد، بویژه آنکه
از حنجره ی هوشربای بانو "مرضیه" گذر کرده باشد. در اینجا عاطفه ی انسانی، حضوری دیگرگونه دارد و عشق، ناله های نابالغ و ناموزون نیست، بلکه فریاد فروزانی ست که به ژرفاهای انسانی، راه می جوید. در دلسپردنهای پیاپی به رنگ و بوی واژه هایی که از حنجره ی حسرت برانگیز و حیرت آفرین بانو "مرضیه" با آهنگی شگرف از زنده یاد "استاد علی تجویدی" در شوشتری حزین و استوار فرو می بارد، به معماری کلام پارسی در زمینه ترانه سُرایی، بیش تر پی می بریم و به لحاظِ سیر تاریخی و چشم اندازهای زبان، باعث توجهی ویژه و کنجکاوانه به نام سُرایندگانِ ترانه ها می گردد.
بی شک نامِ نامی استاد " رحیم معینی کرمانشاهی"، برتارک ترانه سرایان ایران زمین، می درخشد. یکی از به یادماندنی ترین تصنیف های تاریخ موسیقی معاصر تصنیف "رفتم که رفتم" با آهنگی از زنده یاد استاد "علی تجویدی"، در دستگاه همایون- مایه شوشتری، شعری از جناب "معینی کرمانشاهی" و آواز جادویی بانو "مرضیه" است که با هم گوش جان مس سپاریم. این تصنیف بارها توسط هنرمندان دیگر اجرا شده، اما همچنان ذره ای از جذابیت آن کاسته نشده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
📚🤔
🔴#موسیقی_ایرانی
#تصنیف_رفتم_که_رفتم
خجسته آن شاعری که تیراژه ی واژه هایش برآسمانِ جان مشتاقان، مهربان می نشیند. کلامِ کهربایی ِ استاد "معینی کرمانشاهی"، در گستره ی ترانه سُرایی، با دل وُ جان ما کار دارد، بویژه آنکه
از حنجره ی هوشربای بانو "مرضیه" گذر کرده باشد. در اینجا عاطفه ی انسانی، حضوری دیگرگونه دارد و عشق، ناله های نابالغ و ناموزون نیست، بلکه فریاد فروزانی ست که به ژرفاهای انسانی، راه می جوید. در دلسپردنهای پیاپی به رنگ و بوی واژه هایی که از حنجره ی حسرت برانگیز و حیرت آفرین بانو "مرضیه" با آهنگی شگرف از زنده یاد "استاد علی تجویدی" در شوشتری حزین و استوار فرو می بارد، به معماری کلام پارسی در زمینه ترانه سُرایی، بیش تر پی می بریم و به لحاظِ سیر تاریخی و چشم اندازهای زبان، باعث توجهی ویژه و کنجکاوانه به نام سُرایندگانِ ترانه ها می گردد.
بی شک نامِ نامی استاد " رحیم معینی کرمانشاهی"، برتارک ترانه سرایان ایران زمین، می درخشد. یکی از به یادماندنی ترین تصنیف های تاریخ موسیقی معاصر تصنیف "رفتم که رفتم" با آهنگی از زنده یاد استاد "علی تجویدی"، در دستگاه همایون- مایه شوشتری، شعری از جناب "معینی کرمانشاهی" و آواز جادویی بانو "مرضیه" است که با هم گوش جان مس سپاریم. این تصنیف بارها توسط هنرمندان دیگر اجرا شده، اما همچنان ذره ای از جذابیت آن کاسته نشده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
سالگرد درگذشت زنده یاد ابوالقاسم #عارف_قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیفساز
گرامی باد...
#کودکی و #جوانی
#عارف درسال ۱۲۵۹ هجری شمسی درقزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی وفارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب مینوشت. موسیقی را نزد حاج #صادق_خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه میبست ولی پس از مرگ پدر #عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.
💝 ازدواج
عارف در۱۷سالگی به دختری به نام #خانم_بالا عشق و علاقه پیدا کرد و با او #پنهانی_ازدواج کرد. ( تصنیف #دیدم_صنمی... را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.
میان سالی و مشروطه
عارف در سال ۱۳۱۶ ه. ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شدومظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به قزوین بازگشت.
در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. "ایرج میرزا" شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سرودهاست.
درسال۱۳۳۵یکی ازدوستان عارف به نام"عبدالر
حیم خان" خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او رابرای مداوا به بغداد برد.پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.
وی در سال ۱۳۳۷ ه. ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.
درهنگام مرگ #کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان درسال ۱۳۴۰ ه. ق در تشییع جنازهٔ او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت. هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند،
عارف فریاد برآورد:
این سر که نشان #حقپرستی است
امروز رها ز قید #هستی است
با دیدهٔ #عبرتش ببینید
کاین عاقبت #وطن_پرستی است
ماجرای #عایشه
( #دختر_بازرگان_استانبولی ) که هر سال به ایران می آمد تا به #زیارت قبر #عارف_قزوینی برود.
مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر میبست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد. این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم #همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.
روزی از #استانبول #ترکیه آمد و در یکی از #مسافر_خانه_های خیابان #بوذر_جُمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار #همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب #تصنیف #باد_بهاری #عارف را با #لهجه_ترکی_پارسی زمزمه می کرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر ۲ چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:
سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و پارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانهوار می گشتند. هر روز عصر پدرم با عدهای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می گستراندند.
روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را بههیچ میپنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص می داد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم کیست؟ گفتند: #عارف است و از #ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوقالعاده حزنانگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه های خاصّم شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
سالگرد درگذشت زنده یاد ابوالقاسم #عارف_قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیفساز
گرامی باد...
#کودکی و #جوانی
#عارف درسال ۱۲۵۹ هجری شمسی درقزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی وفارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب مینوشت. موسیقی را نزد حاج #صادق_خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه میبست ولی پس از مرگ پدر #عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.
💝 ازدواج
عارف در۱۷سالگی به دختری به نام #خانم_بالا عشق و علاقه پیدا کرد و با او #پنهانی_ازدواج کرد. ( تصنیف #دیدم_صنمی... را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.
میان سالی و مشروطه
عارف در سال ۱۳۱۶ ه. ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شدومظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به قزوین بازگشت.
در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. "ایرج میرزا" شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سرودهاست.
درسال۱۳۳۵یکی ازدوستان عارف به نام"عبدالر
حیم خان" خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او رابرای مداوا به بغداد برد.پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.
وی در سال ۱۳۳۷ ه. ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.
درهنگام مرگ #کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان درسال ۱۳۴۰ ه. ق در تشییع جنازهٔ او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت. هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند،
عارف فریاد برآورد:
این سر که نشان #حقپرستی است
امروز رها ز قید #هستی است
با دیدهٔ #عبرتش ببینید
کاین عاقبت #وطن_پرستی است
ماجرای #عایشه
( #دختر_بازرگان_استانبولی ) که هر سال به ایران می آمد تا به #زیارت قبر #عارف_قزوینی برود.
مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر میبست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد. این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم #همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.
روزی از #استانبول #ترکیه آمد و در یکی از #مسافر_خانه_های خیابان #بوذر_جُمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار #همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب #تصنیف #باد_بهاری #عارف را با #لهجه_ترکی_پارسی زمزمه می کرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر ۲ چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:
سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و پارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانهوار می گشتند. هر روز عصر پدرم با عدهای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می گستراندند.
روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را بههیچ میپنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص می داد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم کیست؟ گفتند: #عارف است و از #ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوقالعاده حزنانگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه های خاصّم شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند
نگاهش مرا به دام انداخت. این عشق مرا رسوای شهرم نمود. انگشت نمای دوست و دشمن شدم ولی من اسیر دام عشقش بودم. مردم شهر و پدرم از من خواستند دل از این مرد تبعیدی بردارم. یکروز به خود آمدم دیدم عارف یاد وطن افتاده و عزم رفتن کرده. حیلهها بکار بردم تا نگهش دارم، نشد. مویهها کردم و در دلش اثر نکرد. با اینکه می دانست محیط ایران برایش حکم شکنجه گاه را دارد باز عزم بازگشت داشت.
گفتم: اگر خانه خرابهای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت می گذارم و قلبم را به تو هدیه می دهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد می خوابم!
یک روز بیخبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود، همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامهای رد و بدل می کردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از #حاج_شیخ_محمد_تقی #وکیل_الرعایای_همدانی شنیدم عارف در اوج تنگدستی و فقر به وضع رقّتباری درگذشت.
عجیب آن بود که با اینکه عارف می دانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش می آیم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا می شناسند و داستان مرا می دانند (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد میکند)
#مرگ_عارف
عارف در سال ۱۳۰۵ ه. ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما ازبروجرد بر اثر حادثهای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی خارج شده و به اراک پناه برد.دراراک هم اورا راحت نگذاشتند. او خود میگوید:
"بعد میگویند این ننگ[مقصود خود عارف است] بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شدهاست که بگویم ای داد، بیداد."
سپس بیماریش شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود
که دامن گیر من شدهاست.
فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد،نصرت الدوله بد، ملکالشعرا بد،
مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن،
من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی (۱۳۱۲-۱۲۵۷) #شاعر و #تصنیف_ساز بزرگ #دوران_مشروطه ، زمانی #دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود. عارف بخاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای #افتخار_آفاق را برای وی ساخت:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه دل میشکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام، ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
گفتم: اگر خانه خرابهای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت می گذارم و قلبم را به تو هدیه می دهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد می خوابم!
یک روز بیخبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود، همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامهای رد و بدل می کردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از #حاج_شیخ_محمد_تقی #وکیل_الرعایای_همدانی شنیدم عارف در اوج تنگدستی و فقر به وضع رقّتباری درگذشت.
عجیب آن بود که با اینکه عارف می دانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش می آیم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا می شناسند و داستان مرا می دانند (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد میکند)
#مرگ_عارف
عارف در سال ۱۳۰۵ ه. ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما ازبروجرد بر اثر حادثهای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی خارج شده و به اراک پناه برد.دراراک هم اورا راحت نگذاشتند. او خود میگوید:
"بعد میگویند این ننگ[مقصود خود عارف است] بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شدهاست که بگویم ای داد، بیداد."
سپس بیماریش شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود
که دامن گیر من شدهاست.
فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد،نصرت الدوله بد، ملکالشعرا بد،
مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن،
من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی (۱۳۱۲-۱۲۵۷) #شاعر و #تصنیف_ساز بزرگ #دوران_مشروطه ، زمانی #دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود. عارف بخاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای #افتخار_آفاق را برای وی ساخت:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه دل میشکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام، ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#تصنیف_ساز_بزرگ_ایرانی
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی
"علی اکبر شیدا" را می توان نخستین آهنگ سازِ ایرانی به معنای امروزی از دوره ناصری به این سو به شمار آورد. آهنگ های "شیدا" بسیار ساده بوده، اما اهمیتِ آنها را در مقایسه با مبتذلاتی می توان دریافت که در زمانِ وی به عنوانِ تصنیف، عرضه می گردید. او در واقع سلامت را به قلمروِ تصنیف سازی برگردانیده بود، که البته تصنیف هایش محتوایی کمابیش یکنواخت داشتند اما کوشش های او برای ایجادِ تنوع در شکلِ تصنیف ها، یکنواختی های محتوایی را تا حدودی جبران می نماید.
این موارد نکته هایی است که تواناترین تصنیف سازِ دوره ی مشروطیت، یعنی "ابوالقاسم عارف قزوینی" نیز، بر آنها تاکید داشته و "شیدا" را پیشکسوتِ خود می داند. واقعیت این است که جویبارِ زمزمه گرِ تصنیف های "شیدا"، با گذر از انقلابِ مشروطیت، به دریای خروشانِ ترانه های "عارف" رسید. عاشقانه های خصوصی، جای به عاشقانه های همگانی و میهنی "عارف" سپرد. مردی که جز به وطن و مردمِ وطنش نیاندیشید و به قولِ خودش، اگر هم در زمانی دل در گروِ کسی داشته، باز دلش به این خوش بوده که او زاده ی وطن است. "عارف قزوینی" در بطنِ بزرگ ترین دگرگونی های تاریخِ میهنِ ما زندگی کرد و شورِ ترانه های میهنی اش، تکیه گاه انقلاب مشروطیت ایران شد. هیچکس بهتر از خودِ "عارف" زندگیِ پر تب و تابِ او را باز نگفته است.
او حدودِ سال ۱۲۶۲ خورشیدی در قزوین به دنیا آمده و آنگونه که می گوید نطفه اش در همان آغاز به بدبختی بسته شده و در میانِ دو ببرِ خشمگین، یعنی پدر و مادر بزرگ شده، ولی بعدها توانسته انتقامِ خود را از پدرِ خودخواه و فرصت طلب بستاند. رنجِ بزرگِ "عارف" این بوده که پدر می خواسته او را روضه خوان بار بیاورد و او در دل، سوداهای دیگر داشته است. سرانجام همین سوداهای دیگر که در صدرِ آنها عشقِ وطن قرار داشته او را به دنبالِ خود برده است. با درگیر شدنِ انقلاب، "عارف" همه ی نیروی ذهنی خود را یکسره در راه پیشبردِ آن بکار زده است. در دیوانِ او کمتر غزلی یا تصنیفی را می توان یافت که در آن، نگاهی به اوضاعِ وطن نیافکنده باشد. حتی در عاشقانه های او، دستِ کم بیتی، نیم بیتی یا واژه ای ذهن خواننده یا شنونده را به سوی وطن می برد. خود می گوید هنگامی تصنیف های وطنی آفریده است که، تصنیف ها را برای روسپی ها و یا در مرگ گربه ی شاه شهید می ساختند، هنگامی که هنوز غالبِ ایرانیان فکر می کردند وطن یعنی، همان ولایتی که در آن زاده شده اند.
حق با "عارف" است که می گوید اگر هیچ خدمتِ دیگری به وطن نکرده باشد، آفریدنِ همین متن ها و تصنیف های پرشورِ میهنی، آن هم در زمانه ای که جامعه ی ایران به آن نیاز داشت، خود بزرگ ترین خدمتِ او بوده است. "اسماعیل مهرتاش" از آخرین کنسرتِ عارف و رونق بازارِ تصنیف های او گفته که: «ترانه سازی البته از زمانِ قدیم تاکنون تغییراتِ فوق العاده ای کرده است و زمانِ "عارف" نیز مخصوص به خودش می باشد. یعنی ترانه هایی که در زمانِ عارف خوانده شده، مخصوصِ خودِ عارف بوده، چون بیشترشان ترانه های میهنی است و آثارِ عارف و تصانیفی که ساخته است، تحتِ تاثیر رفته و ساخته است. به عنوانِ مثال یک پیشامدی شده برای کشور و عارف تحت تاثیر آن پیشامد قرار گرفته و تصنیف ساخته است و به نوعی می توان گفت که مسائل و مشکلات روز که برای کشور پیش می آمده بر روی عارف نیز تاثیر می گذاشته است.»
بر اساسِ شواهدِ موجود تعداد ۲۹ تصنیف بر جای مانده است که همگی دارای چند ویژگی مشترک می باشند. آهنگِ تصنیف ها غالباً دو تِم دارد که تِمِ دوم، برگردانِ تمِ نخستین است. در دورِ دوم گاه بندهایی به تصنیف اضافه می شوند که فقط متنِ آنها متفاوت است ولی آهنگ ها بی تغییر می مانند. حرکت های ملودیک در تصنیف بسیار سنگین و آرام است. از درآمد آواز تا یکی دو گوشه بالا می رود و باز می گردد و مایه همانطور غمگنانه است. استاد فقید "روح الله خالقی" می گوید که تصنیف های "عارف" مانند دلِ غم دیده اش پر سوز بود. شاید مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف را در این دو مایه ساخته، برای ابراز احساساتِ خود مناسب دیده است و اما آنچه شگفتی آور است این است که، "عارف" از همین مایه ی غمگنانه، تاثیراتِ حماسی بدست آورده است. متن هایی نیز که با این مایه ها پیوند خورده غالباً حاوی واژه هایی است که در سوگ ها و مرثیه ها بکار می آیند ولی در ترانه های "عارف" نیروی برانگیختن پیدا کرده است.
"ابوالقاسم عارف قزوینی" تصنیف سازِ بزرگِ مشروطیت چند سال پایان زندگی را در همدان، در فقر و فلاکت و تیره روزی گذرانید و عاقبت در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی چشم از جهان فرو پوشید. او از میان ما رفت ولی میراث آهنگین او باقی ماند و راه او رهروانِ دیگر پیدا کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#تصنیف_ساز_بزرگ_ایرانی
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی
"علی اکبر شیدا" را می توان نخستین آهنگ سازِ ایرانی به معنای امروزی از دوره ناصری به این سو به شمار آورد. آهنگ های "شیدا" بسیار ساده بوده، اما اهمیتِ آنها را در مقایسه با مبتذلاتی می توان دریافت که در زمانِ وی به عنوانِ تصنیف، عرضه می گردید. او در واقع سلامت را به قلمروِ تصنیف سازی برگردانیده بود، که البته تصنیف هایش محتوایی کمابیش یکنواخت داشتند اما کوشش های او برای ایجادِ تنوع در شکلِ تصنیف ها، یکنواختی های محتوایی را تا حدودی جبران می نماید.
این موارد نکته هایی است که تواناترین تصنیف سازِ دوره ی مشروطیت، یعنی "ابوالقاسم عارف قزوینی" نیز، بر آنها تاکید داشته و "شیدا" را پیشکسوتِ خود می داند. واقعیت این است که جویبارِ زمزمه گرِ تصنیف های "شیدا"، با گذر از انقلابِ مشروطیت، به دریای خروشانِ ترانه های "عارف" رسید. عاشقانه های خصوصی، جای به عاشقانه های همگانی و میهنی "عارف" سپرد. مردی که جز به وطن و مردمِ وطنش نیاندیشید و به قولِ خودش، اگر هم در زمانی دل در گروِ کسی داشته، باز دلش به این خوش بوده که او زاده ی وطن است. "عارف قزوینی" در بطنِ بزرگ ترین دگرگونی های تاریخِ میهنِ ما زندگی کرد و شورِ ترانه های میهنی اش، تکیه گاه انقلاب مشروطیت ایران شد. هیچکس بهتر از خودِ "عارف" زندگیِ پر تب و تابِ او را باز نگفته است.
او حدودِ سال ۱۲۶۲ خورشیدی در قزوین به دنیا آمده و آنگونه که می گوید نطفه اش در همان آغاز به بدبختی بسته شده و در میانِ دو ببرِ خشمگین، یعنی پدر و مادر بزرگ شده، ولی بعدها توانسته انتقامِ خود را از پدرِ خودخواه و فرصت طلب بستاند. رنجِ بزرگِ "عارف" این بوده که پدر می خواسته او را روضه خوان بار بیاورد و او در دل، سوداهای دیگر داشته است. سرانجام همین سوداهای دیگر که در صدرِ آنها عشقِ وطن قرار داشته او را به دنبالِ خود برده است. با درگیر شدنِ انقلاب، "عارف" همه ی نیروی ذهنی خود را یکسره در راه پیشبردِ آن بکار زده است. در دیوانِ او کمتر غزلی یا تصنیفی را می توان یافت که در آن، نگاهی به اوضاعِ وطن نیافکنده باشد. حتی در عاشقانه های او، دستِ کم بیتی، نیم بیتی یا واژه ای ذهن خواننده یا شنونده را به سوی وطن می برد. خود می گوید هنگامی تصنیف های وطنی آفریده است که، تصنیف ها را برای روسپی ها و یا در مرگ گربه ی شاه شهید می ساختند، هنگامی که هنوز غالبِ ایرانیان فکر می کردند وطن یعنی، همان ولایتی که در آن زاده شده اند.
حق با "عارف" است که می گوید اگر هیچ خدمتِ دیگری به وطن نکرده باشد، آفریدنِ همین متن ها و تصنیف های پرشورِ میهنی، آن هم در زمانه ای که جامعه ی ایران به آن نیاز داشت، خود بزرگ ترین خدمتِ او بوده است. "اسماعیل مهرتاش" از آخرین کنسرتِ عارف و رونق بازارِ تصنیف های او گفته که: «ترانه سازی البته از زمانِ قدیم تاکنون تغییراتِ فوق العاده ای کرده است و زمانِ "عارف" نیز مخصوص به خودش می باشد. یعنی ترانه هایی که در زمانِ عارف خوانده شده، مخصوصِ خودِ عارف بوده، چون بیشترشان ترانه های میهنی است و آثارِ عارف و تصانیفی که ساخته است، تحتِ تاثیر رفته و ساخته است. به عنوانِ مثال یک پیشامدی شده برای کشور و عارف تحت تاثیر آن پیشامد قرار گرفته و تصنیف ساخته است و به نوعی می توان گفت که مسائل و مشکلات روز که برای کشور پیش می آمده بر روی عارف نیز تاثیر می گذاشته است.»
بر اساسِ شواهدِ موجود تعداد ۲۹ تصنیف بر جای مانده است که همگی دارای چند ویژگی مشترک می باشند. آهنگِ تصنیف ها غالباً دو تِم دارد که تِمِ دوم، برگردانِ تمِ نخستین است. در دورِ دوم گاه بندهایی به تصنیف اضافه می شوند که فقط متنِ آنها متفاوت است ولی آهنگ ها بی تغییر می مانند. حرکت های ملودیک در تصنیف بسیار سنگین و آرام است. از درآمد آواز تا یکی دو گوشه بالا می رود و باز می گردد و مایه همانطور غمگنانه است. استاد فقید "روح الله خالقی" می گوید که تصنیف های "عارف" مانند دلِ غم دیده اش پر سوز بود. شاید مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف را در این دو مایه ساخته، برای ابراز احساساتِ خود مناسب دیده است و اما آنچه شگفتی آور است این است که، "عارف" از همین مایه ی غمگنانه، تاثیراتِ حماسی بدست آورده است. متن هایی نیز که با این مایه ها پیوند خورده غالباً حاوی واژه هایی است که در سوگ ها و مرثیه ها بکار می آیند ولی در ترانه های "عارف" نیروی برانگیختن پیدا کرده است.
"ابوالقاسم عارف قزوینی" تصنیف سازِ بزرگِ مشروطیت چند سال پایان زندگی را در همدان، در فقر و فلاکت و تیره روزی گذرانید و عاقبت در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی چشم از جهان فرو پوشید. او از میان ما رفت ولی میراث آهنگین او باقی ماند و راه او رهروانِ دیگر پیدا کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#تصنیف_ساز_بزرگ_ایرانی
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی
"علی اکبر شیدا" را می توان نخستین آهنگ سازِ ایرانی به معنای امروزی از دوره ناصری به این سو به شمار آورد. آهنگ های "شیدا" بسیار ساده بوده، اما اهمیتِ آنها را در مقایسه با مبتذلاتی می توان دریافت که در زمانِ وی به عنوانِ تصنیف، عرضه می گردید. او در واقع سلامت را به قلمروِ تصنیف سازی برگردانیده بود، که البته تصنیف هایش محتوایی کمابیش یکنواخت داشتند اما کوشش های او برای ایجادِ تنوع در شکلِ تصنیف ها، یکنواختی های محتوایی را تا حدودی جبران می نماید.
این موارد نکته هایی است که تواناترین تصنیف سازِ دوره ی مشروطیت، یعنی "ابوالقاسم عارف قزوینی" نیز، بر آنها تاکید داشته و "شیدا" را پیشکسوتِ خود می داند. واقعیت این است که جویبارِ زمزمه گرِ تصنیف های "شیدا"، با گذر از انقلابِ مشروطیت، به دریای خروشانِ ترانه های "عارف" رسید. عاشقانه های خصوصی، جای به عاشقانه های همگانی و میهنی "عارف" سپرد. مردی که جز به وطن و مردمِ وطنش نیاندیشید و به قولِ خودش، اگر هم در زمانی دل در گروِ کسی داشته، باز دلش به این خوش بوده که او زاده ی وطن است. "عارف قزوینی" در بطنِ بزرگ ترین دگرگونی های تاریخِ میهنِ ما زندگی کرد و شورِ ترانه های میهنی اش، تکیه گاه انقلاب مشروطیت ایران شد. هیچکس بهتر از خودِ "عارف" زندگیِ پر تب و تابِ او را باز نگفته است.
او حدودِ سال ۱۲۶۲ خورشیدی در قزوین به دنیا آمده و آنگونه که می گوید نطفه اش در همان آغاز به بدبختی بسته شده و در میانِ دو ببرِ خشمگین، یعنی پدر و مادر بزرگ شده، ولی بعدها توانسته انتقامِ خود را از پدرِ خودخواه و فرصت طلب بستاند. رنجِ بزرگِ "عارف" این بوده که پدر می خواسته او را روضه خوان بار بیاورد و او در دل، سوداهای دیگر داشته است. سرانجام همین سوداهای دیگر که در صدرِ آنها عشقِ وطن قرار داشته او را به دنبالِ خود برده است. با درگیر شدنِ انقلاب، "عارف" همه ی نیروی ذهنی خود را یکسره در راه پیشبردِ آن بکار زده است. در دیوانِ او کمتر غزلی یا تصنیفی را می توان یافت که در آن، نگاهی به اوضاعِ وطن نیافکنده باشد. حتی در عاشقانه های او، دستِ کم بیتی، نیم بیتی یا واژه ای ذهن خواننده یا شنونده را به سوی وطن می برد. خود می گوید هنگامی تصنیف های وطنی آفریده است که، تصنیف ها را برای روسپی ها و یا در مرگ گربه ی شاه شهید می ساختند، هنگامی که هنوز غالبِ ایرانیان فکر می کردند وطن یعنی، همان ولایتی که در آن زاده شده اند.
حق با "عارف" است که می گوید اگر هیچ خدمتِ دیگری به وطن نکرده باشد، آفریدنِ همین متن ها و تصنیف های پرشورِ میهنی، آن هم در زمانه ای که جامعه ی ایران به آن نیاز داشت، خود بزرگ ترین خدمتِ او بوده است. "اسماعیل مهرتاش" از آخرین کنسرتِ عارف و رونق بازارِ تصنیف های او گفته که: «ترانه سازی البته از زمانِ قدیم تاکنون تغییراتِ فوق العاده ای کرده است و زمانِ "عارف" نیز مخصوص به خودش می باشد. یعنی ترانه هایی که در زمانِ عارف خوانده شده، مخصوصِ خودِ عارف بوده، چون بیشترشان ترانه های میهنی است و آثارِ عارف و تصانیفی که ساخته است، تحتِ تاثیر رفته و ساخته است. به عنوانِ مثال یک پیشامدی شده برای کشور و عارف تحت تاثیر آن پیشامد قرار گرفته و تصنیف ساخته است و به نوعی می توان گفت که مسائل و مشکلات روز که برای کشور پیش می آمده بر روی عارف نیز تاثیر می گذاشته است.»
بر اساسِ شواهدِ موجود تعداد ۲۹ تصنیف بر جای مانده است که همگی دارای چند ویژگی مشترک می باشند. آهنگِ تصنیف ها غالباً دو تِم دارد که تِمِ دوم، برگردانِ تمِ نخستین است. در دورِ دوم گاه بندهایی به تصنیف اضافه می شوند که فقط متنِ آنها متفاوت است ولی آهنگ ها بی تغییر می مانند. حرکت های ملودیک در تصنیف بسیار سنگین و آرام است. از درآمد آواز تا یکی دو گوشه بالا می رود و باز می گردد و مایه همانطور غمگنانه است. استاد فقید "روح الله خالقی" می گوید که تصنیف های "عارف" مانند دلِ غم دیده اش پر سوز بود. شاید مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف را در این دو مایه ساخته، برای ابراز احساساتِ خود مناسب دیده است و اما آنچه شگفتی آور است این است که، "عارف" از همین مایه ی غمگنانه، تاثیراتِ حماسی بدست آورده است. متن هایی نیز که با این مایه ها پیوند خورده غالباً حاوی واژه هایی است که در سوگ ها و مرثیه ها بکار می آیند ولی در ترانه های "عارف" نیروی برانگیختن پیدا کرده است.
"ابوالقاسم عارف قزوینی" تصنیف سازِ بزرگِ مشروطیت چند سال پایان زندگی را در همدان، در فقر و فلاکت و تیره روزی گذرانید و عاقبت در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی چشم از جهان فرو پوشید. او از میان ما رفت ولی میراث آهنگین او باقی ماند و راه او رهروانِ دیگر پیدا کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#تصنیف_ساز_بزرگ_ایرانی
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی
"علی اکبر شیدا" را می توان نخستین آهنگ سازِ ایرانی به معنای امروزی از دوره ناصری به این سو به شمار آورد. آهنگ های "شیدا" بسیار ساده بوده، اما اهمیتِ آنها را در مقایسه با مبتذلاتی می توان دریافت که در زمانِ وی به عنوانِ تصنیف، عرضه می گردید. او در واقع سلامت را به قلمروِ تصنیف سازی برگردانیده بود، که البته تصنیف هایش محتوایی کمابیش یکنواخت داشتند اما کوشش های او برای ایجادِ تنوع در شکلِ تصنیف ها، یکنواختی های محتوایی را تا حدودی جبران می نماید.
این موارد نکته هایی است که تواناترین تصنیف سازِ دوره ی مشروطیت، یعنی "ابوالقاسم عارف قزوینی" نیز، بر آنها تاکید داشته و "شیدا" را پیشکسوتِ خود می داند. واقعیت این است که جویبارِ زمزمه گرِ تصنیف های "شیدا"، با گذر از انقلابِ مشروطیت، به دریای خروشانِ ترانه های "عارف" رسید. عاشقانه های خصوصی، جای به عاشقانه های همگانی و میهنی "عارف" سپرد. مردی که جز به وطن و مردمِ وطنش نیاندیشید و به قولِ خودش، اگر هم در زمانی دل در گروِ کسی داشته، باز دلش به این خوش بوده که او زاده ی وطن است. "عارف قزوینی" در بطنِ بزرگ ترین دگرگونی های تاریخِ میهنِ ما زندگی کرد و شورِ ترانه های میهنی اش، تکیه گاه انقلاب مشروطیت ایران شد. هیچکس بهتر از خودِ "عارف" زندگیِ پر تب و تابِ او را باز نگفته است.
او حدودِ سال ۱۲۶۲ خورشیدی در قزوین به دنیا آمده و آنگونه که می گوید نطفه اش در همان آغاز به بدبختی بسته شده و در میانِ دو ببرِ خشمگین، یعنی پدر و مادر بزرگ شده، ولی بعدها توانسته انتقامِ خود را از پدرِ خودخواه و فرصت طلب بستاند. رنجِ بزرگِ "عارف" این بوده که پدر می خواسته او را روضه خوان بار بیاورد و او در دل، سوداهای دیگر داشته است. سرانجام همین سوداهای دیگر که در صدرِ آنها عشقِ وطن قرار داشته او را به دنبالِ خود برده است. با درگیر شدنِ انقلاب، "عارف" همه ی نیروی ذهنی خود را یکسره در راه پیشبردِ آن بکار زده است. در دیوانِ او کمتر غزلی یا تصنیفی را می توان یافت که در آن، نگاهی به اوضاعِ وطن نیافکنده باشد. حتی در عاشقانه های او، دستِ کم بیتی، نیم بیتی یا واژه ای ذهن خواننده یا شنونده را به سوی وطن می برد. خود می گوید هنگامی تصنیف های وطنی آفریده است که، تصنیف ها را برای روسپی ها و یا در مرگ گربه ی شاه شهید می ساختند، هنگامی که هنوز غالبِ ایرانیان فکر می کردند وطن یعنی، همان ولایتی که در آن زاده شده اند.
حق با "عارف" است که می گوید اگر هیچ خدمتِ دیگری به وطن نکرده باشد، آفریدنِ همین متن ها و تصنیف های پرشورِ میهنی، آن هم در زمانه ای که جامعه ی ایران به آن نیاز داشت، خود بزرگ ترین خدمتِ او بوده است. "اسماعیل مهرتاش" از آخرین کنسرتِ عارف و رونق بازارِ تصنیف های او گفته که: «ترانه سازی البته از زمانِ قدیم تاکنون تغییراتِ فوق العاده ای کرده است و زمانِ "عارف" نیز مخصوص به خودش می باشد. یعنی ترانه هایی که در زمانِ عارف خوانده شده، مخصوصِ خودِ عارف بوده، چون بیشترشان ترانه های میهنی است و آثارِ عارف و تصانیفی که ساخته است، تحتِ تاثیر رفته و ساخته است. به عنوانِ مثال یک پیشامدی شده برای کشور و عارف تحت تاثیر آن پیشامد قرار گرفته و تصنیف ساخته است و به نوعی می توان گفت که مسائل و مشکلات روز که برای کشور پیش می آمده بر روی عارف نیز تاثیر می گذاشته است.»
بر اساسِ شواهدِ موجود تعداد ۲۹ تصنیف بر جای مانده است که همگی دارای چند ویژگی مشترک می باشند. آهنگِ تصنیف ها غالباً دو تِم دارد که تِمِ دوم، برگردانِ تمِ نخستین است. در دورِ دوم گاه بندهایی به تصنیف اضافه می شوند که فقط متنِ آنها متفاوت است ولی آهنگ ها بی تغییر می مانند. حرکت های ملودیک در تصنیف بسیار سنگین و آرام است. از درآمد آواز تا یکی دو گوشه بالا می رود و باز می گردد و مایه همانطور غمگنانه است. استاد فقید "روح الله خالقی" می گوید که تصنیف های "عارف" مانند دلِ غم دیده اش پر سوز بود. شاید مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف را در این دو مایه ساخته، برای ابراز احساساتِ خود مناسب دیده است و اما آنچه شگفتی آور است این است که، "عارف" از همین مایه ی غمگنانه، تاثیراتِ حماسی بدست آورده است. متن هایی نیز که با این مایه ها پیوند خورده غالباً حاوی واژه هایی است که در سوگ ها و مرثیه ها بکار می آیند ولی در ترانه های "عارف" نیروی برانگیختن پیدا کرده است.
"ابوالقاسم عارف قزوینی" تصنیف سازِ بزرگِ مشروطیت چند سال پایان زندگی را در همدان، در فقر و فلاکت و تیره روزی گذرانید و عاقبت در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی چشم از جهان فرو پوشید. او از میان ما رفت ولی میراث آهنگین او باقی ماند و راه او رهروانِ دیگر پیدا کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#تصنیف_ساز_بزرگ_ایرانی 🎼
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی
"علی اکبر شیدا" را می توان نخستین آهنگ سازِ ایرانی به معنای امروزی از دوره ناصری به این سو به شمار آورد. آهنگ های "شیدا" بسیار ساده بوده، اما اهمیتِ آنها را در مقایسه با مبتذلاتی می توان دریافت که در زمانِ وی به عنوانِ تصنیف، عرضه می گردید. او در واقع سلامت را به قلمروِ تصنیف سازی برگردانیده بود، که البته تصنیف هایش محتوایی کمابیش یکنواخت داشتند اما کوشش های او برای ایجادِ تنوع در شکلِ تصنیف ها، یکنواختی های محتوایی را تا حدودی جبران می نماید.
این موارد نکته هایی است که تواناترین تصنیف سازِ دوره ی مشروطیت، یعنی "ابوالقاسم عارف قزوینی" نیز، بر آنها تاکید داشته و "شیدا" را پیشکسوتِ خود می داند. واقعیت این است که جویبارِ زمزمه گرِ تصنیف های "شیدا"، با گذر از انقلابِ مشروطیت، به دریای خروشانِ ترانه های "عارف" رسید. عاشقانه های خصوصی، جای به عاشقانه های همگانی و میهنی "عارف" سپرد. مردی که جز به وطن و مردمِ وطنش نیاندیشید و به قولِ خودش، اگر هم در زمانی دل در گروِ کسی داشته، باز دلش به این خوش بوده که او زاده ی وطن است. "عارف قزوینی" در بطنِ بزرگ ترین دگرگونی های تاریخِ میهنِ ما زندگی کرد و شورِ ترانه های میهنی اش، تکیه گاه انقلاب مشروطیت ایران شد. هیچکس بهتر از خودِ "عارف" زندگیِ پر تب و تابِ او را باز نگفته است.
او حدودِ سال ۱۲۶۲ خورشیدی در قزوین به دنیا آمده و آنگونه که می گوید نطفه اش در همان آغاز به بدبختی بسته شده و در میانِ دو ببرِ خشمگین، یعنی پدر و مادر بزرگ شده، ولی بعدها توانسته انتقامِ خود را از پدرِ خودخواه و فرصت طلب بستاند. رنجِ بزرگِ "عارف" این بوده که پدر می خواسته او را روضه خوان بار بیاورد و او در دل، سوداهای دیگر داشته است. سرانجام همین سوداهای دیگر که در صدرِ آنها عشقِ وطن قرار داشته او را به دنبالِ خود برده است. با درگیر شدنِ انقلاب، "عارف" همه ی نیروی ذهنی خود را یکسره در راه پیشبردِ آن بکار زده است. در دیوانِ او کمتر غزلی یا تصنیفی را می توان یافت که در آن، نگاهی به اوضاعِ وطن نیافکنده باشد. حتی در عاشقانه های او، دستِ کم بیتی، نیم بیتی یا واژه ای ذهن خواننده یا شنونده را به سوی وطن می برد. خود می گوید هنگامی تصنیف های وطنی آفریده است که، تصنیف ها را برای روسپی ها و یا در مرگ گربه ی شاه شهید می ساختند، هنگامی که هنوز غالبِ ایرانیان فکر می کردند وطن یعنی، همان ولایتی که در آن زاده شده اند.
حق با "عارف" است که می گوید اگر هیچ خدمتِ دیگری به وطن نکرده باشد، آفریدنِ همین متن ها و تصنیف های پرشورِ میهنی، آن هم در زمانه ای که جامعه ی ایران به آن نیاز داشت، خود بزرگ ترین خدمتِ او بوده است. "اسماعیل مهرتاش" از آخرین کنسرتِ عارف و رونق بازارِ تصنیف های او گفته که: «ترانه سازی البته از زمانِ قدیم تاکنون تغییراتِ فوق العاده ای کرده است و زمانِ "عارف" نیز مخصوص به خودش می باشد. یعنی ترانه هایی که در زمانِ عارف خوانده شده، مخصوصِ خودِ عارف بوده، چون بیشترشان ترانه های میهنی است و آثارِ عارف و تصانیفی که ساخته است، تحتِ تاثیر رفته و ساخته است. به عنوانِ مثال یک پیشامدی شده برای کشور و عارف تحت تاثیر آن پیشامد قرار گرفته و تصنیف ساخته است و به نوعی می توان گفت که مسائل و مشکلات روز که برای کشور پیش می آمده بر روی عارف نیز تاثیر می گذاشته است.»
بر اساسِ شواهدِ موجود تعداد ۲۹ تصنیف بر جای مانده است که همگی دارای چند ویژگی مشترک می باشند. آهنگِ تصنیف ها غالباً دو تِم دارد که تِمِ دوم، برگردانِ تمِ نخستین است. در دورِ دوم گاه بندهایی به تصنیف اضافه می شوند که فقط متنِ آنها متفاوت است ولی آهنگ ها بی تغییر می مانند. حرکت های ملودیک در تصنیف بسیار سنگین و آرام است. از درآمد آواز تا یکی دو گوشه بالا می رود و باز می گردد و مایه همانطور غمگنانه است. استاد فقید "روح الله خالقی" می گوید که تصنیف های "عارف" مانند دلِ غم دیده اش پر سوز بود. شاید مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف را در این دو مایه ساخته، برای ابراز احساساتِ خود مناسب دیده است و اما آنچه شگفتی آور است این است که، "عارف" از همین مایه ی غمگنانه، تاثیراتِ حماسی بدست آورده است. متن هایی نیز که با این مایه ها پیوند خورده غالباً حاوی واژه هایی است که در سوگ ها و مرثیه ها بکار می آیند ولی در ترانه های "عارف" نیروی برانگیختن پیدا کرده است.
"ابوالقاسم عارف قزوینی" تصنیف سازِ بزرگِ مشروطیت چند سال پایان زندگی را در همدان، در فقر و فلاکت و تیره روزی گذرانید و عاقبت در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی چشم از جهان فرو پوشید. او از میان ما رفت ولی میراث آهنگین او باقی ماند و راه او رهروانِ دیگر پیدا کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#تصنیف_ساز_بزرگ_ایرانی 🎼
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی
"علی اکبر شیدا" را می توان نخستین آهنگ سازِ ایرانی به معنای امروزی از دوره ناصری به این سو به شمار آورد. آهنگ های "شیدا" بسیار ساده بوده، اما اهمیتِ آنها را در مقایسه با مبتذلاتی می توان دریافت که در زمانِ وی به عنوانِ تصنیف، عرضه می گردید. او در واقع سلامت را به قلمروِ تصنیف سازی برگردانیده بود، که البته تصنیف هایش محتوایی کمابیش یکنواخت داشتند اما کوشش های او برای ایجادِ تنوع در شکلِ تصنیف ها، یکنواختی های محتوایی را تا حدودی جبران می نماید.
این موارد نکته هایی است که تواناترین تصنیف سازِ دوره ی مشروطیت، یعنی "ابوالقاسم عارف قزوینی" نیز، بر آنها تاکید داشته و "شیدا" را پیشکسوتِ خود می داند. واقعیت این است که جویبارِ زمزمه گرِ تصنیف های "شیدا"، با گذر از انقلابِ مشروطیت، به دریای خروشانِ ترانه های "عارف" رسید. عاشقانه های خصوصی، جای به عاشقانه های همگانی و میهنی "عارف" سپرد. مردی که جز به وطن و مردمِ وطنش نیاندیشید و به قولِ خودش، اگر هم در زمانی دل در گروِ کسی داشته، باز دلش به این خوش بوده که او زاده ی وطن است. "عارف قزوینی" در بطنِ بزرگ ترین دگرگونی های تاریخِ میهنِ ما زندگی کرد و شورِ ترانه های میهنی اش، تکیه گاه انقلاب مشروطیت ایران شد. هیچکس بهتر از خودِ "عارف" زندگیِ پر تب و تابِ او را باز نگفته است.
او حدودِ سال ۱۲۶۲ خورشیدی در قزوین به دنیا آمده و آنگونه که می گوید نطفه اش در همان آغاز به بدبختی بسته شده و در میانِ دو ببرِ خشمگین، یعنی پدر و مادر بزرگ شده، ولی بعدها توانسته انتقامِ خود را از پدرِ خودخواه و فرصت طلب بستاند. رنجِ بزرگِ "عارف" این بوده که پدر می خواسته او را روضه خوان بار بیاورد و او در دل، سوداهای دیگر داشته است. سرانجام همین سوداهای دیگر که در صدرِ آنها عشقِ وطن قرار داشته او را به دنبالِ خود برده است. با درگیر شدنِ انقلاب، "عارف" همه ی نیروی ذهنی خود را یکسره در راه پیشبردِ آن بکار زده است. در دیوانِ او کمتر غزلی یا تصنیفی را می توان یافت که در آن، نگاهی به اوضاعِ وطن نیافکنده باشد. حتی در عاشقانه های او، دستِ کم بیتی، نیم بیتی یا واژه ای ذهن خواننده یا شنونده را به سوی وطن می برد. خود می گوید هنگامی تصنیف های وطنی آفریده است که، تصنیف ها را برای روسپی ها و یا در مرگ گربه ی شاه شهید می ساختند، هنگامی که هنوز غالبِ ایرانیان فکر می کردند وطن یعنی، همان ولایتی که در آن زاده شده اند.
حق با "عارف" است که می گوید اگر هیچ خدمتِ دیگری به وطن نکرده باشد، آفریدنِ همین متن ها و تصنیف های پرشورِ میهنی، آن هم در زمانه ای که جامعه ی ایران به آن نیاز داشت، خود بزرگ ترین خدمتِ او بوده است. "اسماعیل مهرتاش" از آخرین کنسرتِ عارف و رونق بازارِ تصنیف های او گفته که: «ترانه سازی البته از زمانِ قدیم تاکنون تغییراتِ فوق العاده ای کرده است و زمانِ "عارف" نیز مخصوص به خودش می باشد. یعنی ترانه هایی که در زمانِ عارف خوانده شده، مخصوصِ خودِ عارف بوده، چون بیشترشان ترانه های میهنی است و آثارِ عارف و تصانیفی که ساخته است، تحتِ تاثیر رفته و ساخته است. به عنوانِ مثال یک پیشامدی شده برای کشور و عارف تحت تاثیر آن پیشامد قرار گرفته و تصنیف ساخته است و به نوعی می توان گفت که مسائل و مشکلات روز که برای کشور پیش می آمده بر روی عارف نیز تاثیر می گذاشته است.»
بر اساسِ شواهدِ موجود تعداد ۲۹ تصنیف بر جای مانده است که همگی دارای چند ویژگی مشترک می باشند. آهنگِ تصنیف ها غالباً دو تِم دارد که تِمِ دوم، برگردانِ تمِ نخستین است. در دورِ دوم گاه بندهایی به تصنیف اضافه می شوند که فقط متنِ آنها متفاوت است ولی آهنگ ها بی تغییر می مانند. حرکت های ملودیک در تصنیف بسیار سنگین و آرام است. از درآمد آواز تا یکی دو گوشه بالا می رود و باز می گردد و مایه همانطور غمگنانه است. استاد فقید "روح الله خالقی" می گوید که تصنیف های "عارف" مانند دلِ غم دیده اش پر سوز بود. شاید مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف را در این دو مایه ساخته، برای ابراز احساساتِ خود مناسب دیده است و اما آنچه شگفتی آور است این است که، "عارف" از همین مایه ی غمگنانه، تاثیراتِ حماسی بدست آورده است. متن هایی نیز که با این مایه ها پیوند خورده غالباً حاوی واژه هایی است که در سوگ ها و مرثیه ها بکار می آیند ولی در ترانه های "عارف" نیروی برانگیختن پیدا کرده است.
"ابوالقاسم عارف قزوینی" تصنیف سازِ بزرگِ مشروطیت چند سال پایان زندگی را در همدان، در فقر و فلاکت و تیره روزی گذرانید و عاقبت در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی چشم از جهان فرو پوشید. او از میان ما رفت ولی میراث آهنگین او باقی ماند و راه او رهروانِ دیگر پیدا کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity