🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#سینما

🎬 سانست بلوار (Sunset Boulevard) فیلمی نوآر محصول سال 1950 آمریکا به کارگردانی و نویسندگی #بیلی_وایلدر است. این فیلم در زمان اکران خود برای دریافت ۱۱ جایزه اسکار نامزد شد که ۳ تای آنها را کسب کرد. در سال ۱۹۹۸ انجمن فیلم آمریکا سانست بلوار را به عنوان دوازدهمین فیلم در لیست ۱۰۰ فیلم برتر آمریکایی قرن بیستم انتخاب کرد.

■ در سال 2012 بلوار سانست در نظرسنجی سایت اند ساوند که هر 10 سال انجام می گیرد جزو 100 فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفت.

■ خلاصه داستان

جو گلیس فیلمنامه‌نویسی است که دچار مشکلات مالی شده‌است و به شدت به پول نیاز دارد. یک روز زمانی که جو در حال فرار کردن از دست طلبکاران خود است به‌طور اتفاقی وارد خانه نورما دزموند ستاره سابق هالیوود می‌شود که دیگر شهرت گذشته را ندارد. در این میان نورما که هنوز در توهم شهرت است عاشق جو گلیس شده و از او می‌خواهد پیش او بماند.
تاوان طمع در هالیوود

فیلم Sunset Boulevard «سانست بلوار» ساخته‌ی بیلی‌ وایلدر فیلمی کنایی است درباره‌ی بی‌رحمی سینما. درباره‌ی نور سینما که به اختیار خودش هر زمان بر هر کس که بخواهد می‌تابد. با زومجی و نقد فیلم همراه باشید.
«ساختمان مثل یک فیل عظیم سفید بود. از آن نوع خانه‌هایی که ستاره‌های سینمای دهه بیست می‌ساختند. خانه‌ای که مورد بی‌توجهی قرار بگیرد منظره‌ی غم‌انگیزی پیدا می‌کند. این یکی که دست همه را از پشت بسته بود. شبیه پیرزن فیلم Great Expectations «آرزوهای بزرگ» بود. همان خانم هاویشام ژولیده با لباس عروس پاره و پوره که سرخوردگی‌هایش را سر دنیا خالی می‌کرد.»
این صدای ذهن جوزف گیلیس، راوی مرده‌ی فیلم سانست ‌بلوار است که در مواجهه با خانه‌ی متروکه‌ی نورما دزموند، ستاره‌ی فراموش‌شده‌ی سینما در دوران صامت، شروع به توصیف می‌کند. شبیه به توصیف‌های رمان‌های قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم. همان‌هایی که جو در طبقه‌ای رفیع‌تر نسبت به سینما قرارشان می‌دهد و گاهی از زبانش می‌پرد و به آن‌ها اشاره می‌کند. داستایفسکی، جویس و ... ولی این توصیف ادبیاتی با این حجم از جزییات وسط یک فیلم هالیوودی چکار می‌کند؟‌ آن هم یک فیلم‌ هالیوودی با فیلمنامه‌ای غیراقتباسی. فقط می‌شود گفت شگفت‌انگیز است.

توصیف‌های ادبی جوزف گیلیس با این حجم از جزییات وسط یک فیلم هالیوودی چکار می‌کند؟‌ آن هم یک فیلم‌ هالیوودی با فیلمنامه‌ای غیراقتباسی. فقط می‌شود گفت شگفت‌انگیز است
سانست بلوار در یک لحظه‌ی ویژه‌ آغاز می‌شود. ساعت پنج صبح روزی که جنازه‌ی جو گیلیس در استخر خانه‌ی نورما دزموند پیدا شده است. راوی می‌داند به زودی پلیس و خبرنگار‌ها به صحنه‌ی جرم خواهند آمد و تا شب همه‌ی کالیفرنیا از ماجرا با خبر می‌شوند. شایعه‌های مختلفی مطرح می‌شود و توجه‌های زیادی معطوف به این خبر خواهد شد اما حقیقت ماجرا چیست؟
چه کسی جو گیلیس را کشته و چرا این اتفاق رخ داده؟ چه کسی بدون منفعت می‌تواند حقیقت این قصه را برای مخاطب بگوید؟ چه کسی هیچ منفعتی از راست و دروغ قصه نخواهد برد؟ فیلمنامه‌نویسی معمولی با چند فیلمنامه‌ی درجه دو در کارنامه‌اش که کسی نمی‌شناسدش و همین چند لحظه پیش قربانی طمع خودش و توهمات شخصیتی خودشیفته شده است. مردی که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. آقای جوزف گیلیسِ مرده. لحن کنایی فیلم سانست بلوار با همین انتخاب شروع می‌شود. مرده‌ای قرار است قصه‌ی مرگ خودش را برایمان تعریف کند.
راوی مرده مفهوم پیچیده‌ای است و معمولاً با لحنی کنایی همراه می‌شود. کسی قرار است ماجرا را برایمان تعریف کند که از هستی ساقط شده است. پس نباید قدرت روایت کردن داشته باشد اما نویسنده این قدرت را به او اعطا می‌کند. گاهی حاضر کردن یک مرده برای کامل کردن بخشی از روایت با فرآیند احضار ارواح رخ می‌دهد. مثلاً در فصلی از فیلم Rashomon «راشومون» ساخته‌‌ی آکیرا کوروساوا با فرآیند احضار روح، مرده‌ای حاضر می‌شود و بخشی از ماجرا را از زاویه‌ی دید خودش روایت می‌کند. درباره‌ی سانست بلوار می‌توان از همان کلمه‌ی کنایی کمک گرفت. بیلی‌وایلدر و همکاران فیلمنامه‌نویسش به اعماق تاریخ نرفته‌اند تا مرده‌ای را برای روایت کردن زنده کنند. روح جو گیلیس همان اطراف می‌چرخد. ساعت پنج صبح است و خیلی وقت نگذشته از مرگ گیلیس و مدت زمانی که روایت می‌کند هم چندان طولانی نیست. از لحظه‌ای که پلیس سر می‌رسد تا لحظه‌ای که نورما را از خانه بیرون می‌برند. بیاییم فرض کنیم راوی سانست بلوار نه از دنیای مردگان که از برزخی حدفاصل دنیای زندگان و مردگان روایت می‌کند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#فلسفه

▫️تاریخ جنون
▫️▫️میشل فوکو


توهم قادر است‌ انسان را از چنگ امر توهم‌زا برهاند٬ حال آن‌که قاعدتن تنها عقل و منطق می‌تواند انسان را از یوغ تصورات غیرمنطقی آزاد کند. این قدرت مبهم تخیل از چه برمی‌خیزد؟
از آن‌جا که ذات و جوهره‌ی تصویر آن است که خود را واقعیت جلوه دهد٬ متقابلن واقعیت نیز باید بتواند از تصویر گرته‌برداری کند و خود را دارای همان جوهر و معنا بنمایاند‌. ادراکات می‌توانند رویا را بی‌هیچ تعارض و انفصالی ادامه دهند؛ خلاهای آن را پر کنند؛ جنبه‌های ناپایدار آن را تثبیت کنند و به آن تحقق بخشند. همان‌طور که توهم ممکن است مانند ادراک٬ حقیقی بنماید٬ ادراک نیز خود می‌تواند به حقیقت مشهود و انکارناپذیر توهم تبدیل شود.

پاسکال می‌گوید «دیوانگی بشر آن‌چنان ضروری است که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از دیوانگی است» و داستایفسکی گفته است « برای آن‌که از عقل سلیم خود مطمئن شویم٬ راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را محبوس کنیم»
باید تلاش کنیم در اعماق تاریخ به درجه‌ی صفر دیوانگی در سیر جنون دست یابیم یعنی زمانی که برداشت انسان از جنون یکدست و نامتمایز بود؛ زمانی که مرزبندی میان عقل و‌ جنون خود هنوز مرزبندی نشده بود. بایستی دریافت که انسان چگونه خرد را جا گذاشت و‌ در دیگر سوی هم دیوانگی را. آنچنان که این دو راه هرگونه تبادل را بر هم بستند و هریک برای دیگری حکم مرده را یافتند.
انسان مدرن در قلمرو آرام و بی‌کشمکشی که در آن جنون بیماری روانی تلقی می‌شود دیگر با دیوانه گفتگویی ندارد. در یک سو انسان عاقل جای دارد که پزشک ‌را به نمایندگی از خود به سوی جنون می‌فرستد و بدین ترتیب هر نوع رابطه با جنون را خارج از کلیت مجرد بیماری ناممکن می‌کند. در سوی دیگر دیوانه جای دارد که با غیر خود تنها با میانجی خردی که آن هم مجرد است ارتباط حاصل می‌کند. بین آن دو زبان مشترک وجود ندارد یا بهتر است بگوییم دیگر وجود ندارد.
امروز برداشت ما از جنون در چنگ آرامش علمی است که از فرط شناختن جنون آن‌را فراموش کرده است. بایستی مرزها را بشکنیم.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#نقاشی

داستایفسکی پس از تماشای این نقاشی، تابلوی «رنگین‌کمان»(۱۸۷۳)، اثر ایوان آیوازوفسکی(۱۸۱۷-۱۹۰۰)، او را هنرمندی چیره‌دست نامید که رقیب ندارد. احتمالاً منتقدان هنری گمان نمی‌کردند که دوباره روزی فرا برسد تا ستایشی از این دست را در مورد آیوازوفسکی تصدیق کنند. از نظر آن‌ها مدت‌ها بود که نقاش به تکرار افتاده بود و رسم چشم‌اندازهای دریایی‌ کم‌کم داشت جذابیت‌اش را از دست می‌داد. تابلوی رنگین‌کمان امّا، پس از تمامی آن انتقادها، بیشتر به یک معجزه می‌مانست که بنا بود تا دوباره روحی تازه در زندگی کاری نقاش بدمد. شجاعت آیوازوفسکی در تکرار چشم‌انداز دریایی و بیرون کشیدن تفاوتی حیات‌بخش از درون آن، نهایت استادی او را می‌رساند. گویی که با لبانی خاموش، خطاب به تمامی منتقدانش می‌گفت در سیر مکرر جریان زندگی، این آداب نگریستن من است که تازه شده.

رنگین‌کمان در مجموعه کارهای آیوازوفسکی، از بسیاری جهات یگانه است. با وجود آنکه موضوع تابلو طوفانی است سهمگین و خشم‌آلود که کشتی سرگردانی را در میان امواج خروشان دریا در هم شکسته است، یکی از روشن‌ترین نقاشی‌های آیوازوفسکی محسوب می‌شود. تابلویی که به دلیل پالت رنگی شفاف و روشن‌اش، به جرأت می‌توان رگه‌هایی از نخستین مظاهر مینیمالیسم را به آن نسبت داد؛ خصیصه‌ای که از حدود تابلو بیرون می‌زند و در قاب ساده و مشکی آن نیز بروز می‌یابد. و این انتخاب شخص آیوازوفسکی بود که رسم متداول در استفاده از قاب‌های مطلّا را برای تابلوی رنگین‌کمان بر هم بزند.

آیوازوفسکی سهم بیشتر تابلو را به نمایش حجم درهم‌شکستۀ کشتی اختصاص داده که با امواج متلاطم دریا و تودۀ مه‌آلود و پرآشوب ابرها در هم می‌آمیزد. جایی که جزئیات محو می‌شوند، تا لحن رمانتیک او حال و هوایی امپرسیونیستی به خود بگیرد. در عوض، توصیف بصری دقیق آیوازوفسکی معطوف به سرگردانی جمعی رسته از طوفان و سوار بر قایق نجات است که در گوشۀ چپ تابلو با تجلی بسیار لطیف و شفاف رنگین‌کمان و سُریدن مرغ دریایی بر انحنای آن، به نشانۀ رسیدن به ساحل امن، گره می‌خورد.

تابلوی رنگین‌کمان، فراتر از چشم‌اندازی دریایی، تجسم لحظۀ گذرا و فرّار نجات و رهایی‌ست. برای آیوازوفسکی خیز بلند امواج متلاطم و فرود کوبنده‌شان بر پیکرهای خسته و بی‌پناه، شبیه به ذات زندگی‌ست؛ شبیه به آن بزنگاهی که در بطن جریان پرآشوب وقایع، به عمق شکنندگی حضورمان پی می‌بریم و حصول رستگاری و نجات دقیقاً از درون همین لحظه ممکن می‌گردد؛ در آن‌ی که چندان هم نمی‌پاید؛ که تنها وقت تنفسی‌ست برای ادامۀ راه؛ رسیدن به ساحلی امن، برای آغاز دوبارۀ سفر.


شرح تصویر:
The Rainbow~1873
Artist: Ivan Aivazovsky

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#معرفی_کتاب

▫️#بیچارگان
▫️▫️داستایفسکی
▫️▫️▫️خشایار دیهیمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#معرفی_کتاب

▫️#بیچارگان
▫️▫️داستایفسکی
▫️▫️▫️خشایار دیهیمی


"آدم‌های ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت می‌کنند خوششان نمی‌آید ــ می‌گویند این‌ها سمج هستند و مزاحمشان می‌شوند! بله، فقر همیشه سمج است، شاید غرّولند این گرسنه‌ها خواب را از سر ثروتمند بپراند."


بیچارگان، رمانی کوتاه در قالب مکاتبه است که در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ نوشته و بازنویسی شد.
دو قهرمان کتاب آدم‌های صرفاً قراردادی نیستند.
دو قهرمان کتاب جان و روح رفیع و یگانه‌ی موجوداتی را دارند که در این جهانند اما از این جهان نیستند و این خصلتی است که داستایفسکی به همه‌ی شخصیت‌های بزرگ داستان‌هایش بخشیده است.


داستان اینکه منتقدان چگونه به کشف آن
کامیاب شدند یکی از ماجراهای مشهور در تاریخ ادب روسیه است.

در ماه مه داستایفسکی نسخه دستنویس داستان را به گریگوروویچ یکی از نوخاستگان ادبیات امانت داد گریگوروویچ دستنویس را نزد دوستش نکراسوف برد که در آن زمان نویسنده‌ی جوانی بود هر دو با هم شروع به خواندن دستنویس کردند و سپیده دم به پایان رساندند و ساعت چهار صبح رفتند داستایفسکی را بیدار کردند و برای شاهکاری که آفریده بود به او تبریک گفتند.


دستنویس سیر صعودیش را در سلسله مراتب ادبی ادامه داد. نکراسوف آن را با این خبر که "گوگول تازه ای ظهور کرده است‌" نزد بلینسکی منتقد مشهور برد؛ و آن منتقد مشهور پس از لحظه‌ای تردید در آغاز بر حکم نکراسوف و گریگاروویچ مهر تأیید زد. سه روز بعد داستایفسکی به بلینسکی معرفی شد. بلینسکی با شور و حرارت فریاد زد: «هیچ می‌دانی چه نوشته ای؟... تو با بیست سال سن ممکن نیست خودت بدانی آنگاه به توضیح اهمیت این اثر برای نویسنده جوان، که از شوق و وجد در پوست نمیگنجید و دهانش باز مانده بود پرداخت. داستایفسکی از خود می پرسید: «آیا به راستی من این همه بزرگم؟»؛ و سی سال بعد
این صحنه را شعف انگیزترین لحظه حیاتش خواند. هر چند آلماناک نکراسوف که بیچارگان سرانجام در آن به چاپ رسید تا ژانویه بعد منتشر نشد نظر موافق بلینسکی شهرتی آنی برای نویسنده داستان در محفل کوچک اما پرنفوذی که بلینسکی در رأس بود به ارمغان آورد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#داستانک


[آدم وحشت زده به حوا گفت]:

((چگونه در برابر وسوسه ی نافرمانی از آن ممنوعیت شدید، تسلیم شدی و پا فراتر نهادی؟! چگونه به آن میوه ی ممنوعه تجاوز کردی؟! آخر چگونه یکی از نیرنگ های دشمن شومی که او را نمی شناختی، فریبت داد...؟! و اینک، او مرا نیز در کنار تو، به سقوط وا داشت... زیرا تصمیم من یقینا این است که با تو جان سپارم! آخر چگونه می توانم بی تو زنده بمانم؟! چگونه می توانم گفت و گوی شیرین با تو را، و عشقی که ما را این گونه به هم پیوند داده است رها سازم تا در این جنگل وحشی ، تنها و بی کس باقی بمانم...؟! حتی چنانچه خدای متعال حوایی دیگر بیافریند، و من نیز دنده ی دیگری فراهم آورم، باز غم از دست رفتن تو هرگز از قلبم برون نخواهد رفت. نه! نه! ... بنا به رابطه ی طبیعت، خود را به تو نزدیک حس میکنم: به راستی تو گوشتی از گوشت من، و استخوانی از استخوان منی! سرنوشت من، هرگز از سرنوشت تو جدا نخواهد شد، حال در سعادت باشم یا در رنج و محنت! ))

آدم با وجود همه ی آن چه را در آن باره دانسته بود، حتی دمی در خوردن میوه درنگ ننمود! او هرگز فریب نخورد، بلکه به طرزی جنون آمیز، با زیبایی و جذابیت زنانه، مغلوب گشت...!

#فئودور_داستایفسکی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#ادبیات

#معرفی_کتاب

▫️برادران کارامازوف
▫️▫️داستایفسکی
▫️▫️▫️احد علیقلیان



🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#ادبیات

#معرفی_کتاب

▫️برادران کارامازوف
▫️▫️داستایفسکی
▫️▫️▫️احد علیقلیان


برادران کارامازوف حماسه‌ای است متشکل از نزدیک به ۴۰۰,۰۰۰ کلمه.
تلاش برای توصیف محتوای آن همانقدر نابسنده خواهد بود که ایلیاد را شعری درباره‌ی خشم آخیلیس وصف کنیم.
سه برادرند: دیمیتری مرد شهوت‌ران گناهکار است و ایوان روشنفکر شکاک.
آن کسی که در صومعه بار آمده و دوباره رو به دنیا می‌کند تا نور آرمان مسیحی را به زندگی روزمره ببخشد برادر کوچکتر آلیوشاست.
پیرنگ داستان، قتل پدر این سه برادر است، که مردی‌ست هیولاوش، شهوت‌ران و رذل.

بیشتر رمان از گفت‌‌وگو و حدیث نفس تشکیل شده است.
بزرگی شخصیت‌های داستایفسکی شیوه‌ی پدیدار شدن آن‌ها در کتاب، از همین روست؛ چندان که مفسران معمولا با خود این شخصیت‌ها بحث و جدل می‌کنند یا موافقت می‌کنند انگار که کاملا مستقل از نویسنده‌شان هستند.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
Forwarded from Book_iran_city
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#التماس_تفکر

"بهشت یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ ا

- تعریف بهشت:
جایی بسیار سرسبز و خرّم با نعمت‌های فراوان که نیکوکاران پس از رستاخیز در آن زندگی جاوید خواهند داشت. ارم، پردیس، جنان، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، مینو، نعیم، باغ عدن.

- تعریف فروشگاه زنجیره‌ای: مجموعه فروشگاه‌های بزرگی دارای مدیریت واحد که در سطح یک شهر، کشور یا چندین کشور پراکنده‌اند. در این فروشگاه‌ها اقلام و اجناس بسیاری به فروش می‌رسد.

روح حاکم بر زندگی انسان عصر مدرن برگرفته از نظام مصرف‌گرایی است. ما در این پارادایم، کار می‌کنیم تا بتوانیم پول جمع کنیم تا بتوانیم با آن پول از فروشگاه خرید کنیم. این معادله درباره‌ی بهشت هم صادق است: ما کار نیک انجام می‌دهیم، به این امید که ثواب جمع کنیم تا بتوانیم با آن ثواب وارد بهشت شویم و از مواهب و امکانات آن استفاده کنیم.

فروشگاه‌ها برای این که بتوانند ما را به خرید کالاهای خود ترغیب کنند، دست به دامن تبلیغات می‌شوند: "بهترین محصول سال"، "جوانی را با ما تجربه کنید"، "سلامت در گرو استفاده از این محصول است". اربابان بهشت‌فروش هم دقیقا از این ترفند استفاده می‌کنند: "بشتابید که در بهشت چشمه‌های آب زلال هست و خوردنی‌های فراوان و میوه‌ها و شراب‌های گوارا در ظروفی از طلا و نقره"، "برای داشتن پوست سالم، بدن خود را به نهرهای شیر روان و جوی‌های عسل در بهترین مناطق خوش آب‌وهوای بهشت بسپارید"، "آیا از زندگی جنسی خود ناراضی هستید؟ کافی است اشاره کنید تا حوری‌های باکره در پوشاکی از حریر و ابریشم، برای ارضای شما، نزدتان حاضر شوند." "کاخی دوبلکس با متراژ بالا، کلید نخورده، در آرام‌ترین محله‌ی بهشت، اوکازیون".
("ژان بودریار" در کتاب "جامعه‌ی مصرفی" می‌نویسد: 《خوشبختی که با حروف پر از رمز و راز در پس زمینه‌ی پیش‌پاافتاده‌ترین آگهی‌های بازرگانی از سفر به جزایر قناری گرفته تا خوشبوکننده‌ی حمام حک شده است، به نوعی مرجع مطلق جامعه‌ی مصرفی به حساب می‌آید و دقیقا معادل با رستگاری است.》)


فروشگاه‌ها از ابزاری به نام تخفیف در روزهای خاص برای جذب مشتری استفاده می‌کنند: "جمعه‌ی سیاه، حراج 70 درصدی"، "پاییزه‌ی لباس با 85% آف."
در منطق بازار بهشت هم همین مسئله نمایان است: "ثواب خواندن دو رکعت نماز در اولین شب ماه شوال، برابر است با هزار رکعت"، "آخرین مهلت بهره‌مندی از ثواب 100 حج، تا طلوع آفتاب فردا"، "روزه گرفتن در این سه روز، پاداش 50 هزار روز روزه گرفتن دارد".

فروشگاه‌ها برای برندینگ و شناساندن خود و این که از رقبا برتر هستند، بازاریاب استخدام می‌کنند. هر کدام از ادیان برای این که ثابت کنند بهشت آن‌ها نسبت به بهشت ادیان دیگر بهتر است، پیامبر استخدام می‌کنند.

با خرید، تو به گروه ثروتمندان می‌پیوندی، یعنی پرستیژ کسب می‌کنی. با اندوختن ثواب بیشتر در بهشت هم به گروه صالحان ملحق می‌شوی. یعنی همان کسب پرستیژ.

در فروشگاه و بهشت، هر چیزی به وفور یافت می‌شود. با کیفیت است و در دسترس؛ فقط در فروشگاه برای این که بتوانی محصولی بخری باید "پول" داشته باشی، در جهان پس از مرگ برای استفاده از امکانات باید "ثواب" جمع کرده باشی.

دو نمونه از بهترین توصیف‌‌ها از زیستن ملال‌آور در بهشت را "فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی" و "ژان پل سارتر" به دست داده‌اند:
- 《به او کلیه‌ی رضایت‌مندی‌های اقتصادی را اعطا کنید، به گونه‌ای که دیگر هیچ کاری جز خوابیدن، خوردن کلوچه و گذرانیدن عمر نداشته باشد. او را از تمام خوبی‌های روی زمین سرشار کنید، و او را تا فرق سرش در خوشی غوطه‌ور سازید: حباب‌های کوچکِ در سطح این خوشبختی، مانند سطح آب، خواهند ترکید.》
"کتاب: یادداشت‌های زیرزمینی"

-《آدم‌ همان‌طور که دچار امراض می‌شود، دچار عقاید هم می‌شود‌. دروغی بزرگ‌تر از خوشبختی نمی‌توان یافت. آدمی به ظاهر آن خیره می‌شود بدون این که بتواند جانور مهیبی را که در آن پنهان است ببیند.》
"کتاب: تهوع"

باید مطلب را به پایان برسانم چون محدودیت کاراکترهای تلگرام نمی‌گذارد بیش از این ادامه دهم. لطفا خودتان با پیدا کردن شباهت‌های بیشتر بین زندگی تکراری پر از ابتذال در بهشت و چرخه‌ی خرید و مصرف، این جستار را به اتمام برسانید.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#مقاله


قرابتی هست میان زن کنترلچی در تابلوی «سالن سینمای نیویورک»، اثر ادوارد هاپر و میتیای داستایفسکی که در ظلمات باغ شب‌زده فرورفته و از میان بوته‌ها، نگاه خیره‌اش به پنجرۀ روشن اتاق فیودور پاولوویچ کارامازوف دوخته شده است. میتیا بیش از خود، ما را در مخمصه انداخته است. آنجا که در هیاهوی درون او، میان دانه‌های سرخ فندق سفید، ارتکاب قتل، تشویش حضور گروشنکا و سکوت باغ، گرفتار دل‌آشوبی هراس‌آور می‌شویم. از پرتاب شدن میتیا در گرداب عدم تا حصول رستگاری برای او فاصلۀ چندانی نیست و داستایفسکی دقیقاً در همین مختصات جای خواننده را تعریف می‌کند. و همچنان‌که ما دستخوش این چرخش سرگیجه‌آوریم، میتیا، علی‌رغم میل شدیدش به طغیانی که سرنگونی پیرمرد را رقم بزند، خواهان رهایی یافتن از این مغاک است؛ همچون زن کنترلچی هاپر که پس از هدایت تماشاچیان به جایگاهشان، در راهروی سالن سینما ایستاده است و پله‌های خروج صدایش می‌زند. و جایی که کنجکاوی برای فهم تمام ابعاد روایت وزن می‌یابد، پنجرۀ اتاق فیودور پاولوویچ به پردۀ نمایش نصفه‌ونیمه‌ای می‌رسد که گوشۀ تابلوی هاپر را روشن کرده است.

در حقیقت بی‌راه نیست اگر بگوییم ۱۵ سال پیش از آنکه نخستین سالن سینما رسماً توسط برادران لومیر در قلب پاریس برپا شود، این داستایفسکی بود که در میانۀ شاهکارش، «برادران کارامازوف»، طرح فضای سینما را درانداخت: قلمرو تاریک پرجاذبه‌ای که طنین‌انداز سخن ایوان کارامازوف، بیم آن می‌رود که «همه‌چیز در آن مجاز باشد». فرد از واقعیتِ بیرون می‌بُرد و در این ظلمات، با ظهور جهانی دل‌خواه یا مطرود، موجی از احساسات سرکوب‌شده در برابرش قد علم می‌کند.
نزد ادوارد هاپر، سالن سینما و پردۀ نمایش‌اش به چنین قلمروی می‌ماند. اگرچه که برای هاپر نه حصول رستگاری، که -برای همیشه-از دست رفتن امکان آن در دنیای مدرن دغدغه است، به نظر می‌رسد داستایفسکی به خاصیت رهایی‌بخش این مغاک ایمان دارد؛ چندان‌که برای او رستگاری جز شیرجه‌زدن درون آن ممکن نیست. این دو رویکرد ماهیت سینما را برای ما مسئله‌دار می‌کند. این هنر می‌تواند مخاطب را از درجا زدن در یک فضای ذهنی بسته رهایی دهد؟ عامل تحول جماعتی باشد؟ و سالن سینما می‌تواند در سیر یکنواخت زندگی جمعی، یک فضای سرنوشت‌ساز بیافریند؟ همچنان‌که برای میتیا هندسۀ باغ شب‌زده و پنجرۀ روشن چنین نقشی داشت؟

این از هوشمندی داستایفسکی است که سائق‌های درونی شخصیت‌هایش را در چنبرۀ چهارچوب‌های قطعی و مسلم تعریف نمی‌کند، اما در اینجا یک نکته وجود دارد: در این ظلمات، نیرویی متعالی قلب میتیا را به کورسویی روشن کرده است. آنجا که میتیا توان قتل پدر را در خود نمی‌بیند، مخاطب را به این فکر می‌اندازد که شاید سراسر این ماجرا برای میتیا جز طلب یک مواجهۀ مبارک نبوده است: «آیا در ظلمانی‌ترین لحظۀ ممکن، نیروی خیرخواهی هست، چنان قدرتمند، که بر خشم جنون‌آمیز من فایق آید؟» و اگر هاپر را نسبت به سرنوشت انسان در دنیای مدرن بدبین بدانیم، همچنان پرتو امید را در کارش می‌توان یافت: جایی که زن کنترلچی غرق در تفکر است. و بی‌پاسخ ماندن سوال «در باب چه؟» سبب می‌شود تا سراسر تابلو نیروی حیاتی‌اش را از همین توان فکر کردن بگیرد. از قدرت زیر سوال بردن و به پرسش گرفتن وضعیت، و امکان پروردن فضای ذهنی بسیط‌تر.


شرح تصویر:
New York Movie~1939
Artist: Edward Hopper

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

اگر شما روی بینی یا پیشانی‌تان زگیلی داشته باشید همیشه با خود فکر می‌کنید که همه مردم کارهایشان را در دنیا رها کرده و به زگیل شما خیره مانده‌اند و آن را مورد تمسخر قرار می‌دهند، حتی اگر امریکا را هم کشف کرده باشید از بابت آن زگیل تحقیرتان می‌کنند.

#ابله
#فئودور_داستایفسکی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕


به غیر از کتاب خواندن دیگر هیچ پناهی نداشتم؛
چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد
و حتی اندکی توجهم را جلب کند.


📚 یادداشت‌‌های زیرزمینی
✍🏻 #فئودور_داستایفسکی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_ادبیات

برادران کارامازوف
داستایفسکی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_ادبیات

برادران کارامازوف
داستایفسکی


نویسنده‌ی بی‌طرف نداریم، برای هر نویسنده‌ای یکی از شخصیت‌های داستانش محبوب‌تر است و هوای او را دارد.
فکر می‌کنید در برادران کارامازوف کدام برادرها برای داستایفسکی عزیزند؟

از زبان راوی قصه بشنوید:

"در آغاز زندگی‌نامه‌ی قهرمانم آلکسی فیودورویچ کارامازوف، خود را قدری سردرگم می‌یابم.
برای من او در خور توجه است، ولی سخت تردید دارم که بتوانم آن را به خواننده اثبات کنم."
داستایفسکی صراحتا در آغاز رمان آلیوشا را قهرمان رمان می‌داند، اما مفسران زیادی با او مخالفند.
این مفسران آلیوشا را پریده‌رنگ می یابند و او را شخصیتی واقعی نمی‌دانند.
به صورت یک شخصیت نحیف‌تر از آن است که بتواند بار پیام مثبتی را که داستایفسکی می‌خواست حمل کند.
به نظر می‌رسد آلیوشا چیزی بیش از واکنش‌گر به رویدادها نیست، او خود چندان سخن نمی‌گوید بلکه شنونده‌ی سخن دیگران است.
تقریبا تنها کسی است در رمان که می‌تواند بشنود، این استعداد بزرگ اوست: کلمه در او جان می‌گیرد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📚

#_نازنین

#_داستایفسکی


کتاب «نازنین» حاوی یکی از داستان‌های فئودور داستایوسکی است. این داستان در کنار «شب‌های روشن» از مشهورترین داستان‌های بلند داستایوسکی است. داستایوسکی «نازنین» را در ۴۵سالگی نوشت؛ زمانی که دیگر نویسنده‌ای چیره‌دست بود. او این داستان را با یک مقدمه شروع می‌کند؛ چیزی که تا پیش از این روال معمول کارش نبوده و ۲ دلیل هم برای این کار دارد. اولین دلیل روشن‌کردن تکلیف عنصر خیال است. دومین دلیل این است که می‌خواهد خواننده را روشن کند که چرا متن در ابتدای داستان اندکی گنگ و مغلق است. این نویسنده‌ی روس، در مقدمه‌اش به ما می‌گوید که راوی داستان، خود آدم پریشانی است که می‌خواهد ماجرا را طی روند بازگویی داستان بفهمد و برای خودش روشن کند. داستان نازنین از زبان گرویی‌فروشی روایت می‌شود که به یکی از مشتریان همیشگی مغازه‌اش دل می‌بازد و با او ازدواج می‌کند؛ دخترکی ۱۶ساله، جوان و سرشار از شور زندگی. چندی نمی‌گذرد که روند جدایی‌ها آغاز می‌شود. مرد به رابطهٔ عروس جوان با هم‌قطار سابقش مظنون می‌شود.

گفته شده است که فرم روایت «نازنین» تا پیش از این در ادبیات نظیر نداشته و می‌توان آن را اولین روایت سیال ذهن به حساب آورد. داستایوسکی سال‌ها پیش از مارسل پروست، جیمز جویس، سمبولیست‌ها و اکسپرسیونیست‌ها قواعد منطقی نوشتار ادبی را می‌شکند و سعی دارد سیل افکار و تصاویر را به‌صورت تداعی مستقیم در متن جاری کند. او در این داستان بلند، به ترکیب نهایی ایده‌های فلسفی‌اش رسیده است؛ ایده‌هایی که می‌شود رد آن‌ها را در همه‌ی آثارش گرفت.


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چــــکــــامــــه🎵



مانند دیگران نباش
حتی اگر تو تنها فردی باشی
که مانند دیگران نیست...


#_فئودور_داستایفسکی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_ادبیات


#_داستایفسکی




🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_ادبیات


#_داستایفسکی


"این شاید واپسین درخواست من باشد" از ناشرش خواست طلبش بابت برادران کارامازوف را زودتر از موعد بپردازد.
روز ۲۵ ژانویه‌ی ۱۸۸۱ با هیجانات خانوادگی و شغلی برای داستایفسکی گذشت، همان شب یکی از رگ‌های اصلی ریه پاره شد و خونریزی متناوبی آغاز گشت.
داستایفسکی که خطر را حس کرده بود کشیش را طلبید و اعتراف کرد.
انجیلی که زنان دکابریستها سر راهش به زندان سیبری به او داده بودند را خواست، این انجیل همواره با او بود و در شرایط بحرانی با آن تفال می‌کرد.

او هشت و نیم شب چشم از جهان فرو بست.

در روسیه سابقه نداشت مرگ نویسنده‌ای به واقعه‌ای مهم برای همگان بدل شود، مرگ داستایفسکی همانطور که آنا همسرش می‌نویسد بهنگام بود.
دولت پیشنهاد کرد هزینه‌ی تشییع جنازه و تحصیل فرزندان او را به عهده بگیرد‌.
همسرش هر دو را رد کرد و فقط مستمری سالانه دو هزار روبل را پذیرفت.

در سی و یک ژانویه سی هزار نفر تابوت داستایفسکی را بدرقه کردند.

جالب و دردانگیز این بود که نخستین سخنران مراسم، فردی به نام پالم بود که یکی از معدود بازماندگان از میان کسانی بود که در ۱۸۴۹ همراه داستایفسکی بر سکوی اعدام نمایشی کذایی ایستاده بود.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_دلــــنـــوشـــتـــه_امـــروز❤️


#ادبیات

#_داستایفسکی

شخصیت‌های رمان‌های داستایفسکی نه عجیب و غریب هستند و نه پوچ؛ آنها مثل ما هستند و ما هم همان شور و احساسات آنها را داریم.
قهرمانان او جان‌هایی پاره پاره هستند که نمی‌توانند عشق بورزند و از این ناتوانی رنج می‌برند؛ جان‌هایی که می‌خواهند اعتقاد داشته باشند اما از این کار عاجزند؛ درست مثل آدم‌هایی که جامعه‌ی ما و جهان روحی ما را آکنده‌اند.


#_Zartosht

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📚


راسکولنیکف اصولا اهل معاشرت نبود. تازگی ها هم که از عالم و آدم بریده و گوشه عزلت گزیده بود. اما حالا ناگهان شوق عجیبی در خود می دید که با کسی حرف بزند. مثل اینکه یکباره آدم دیگری شده باشد حس می کرد به طرف مردم کشیده می شود. بعد از یک ماه فلاکت کشیدن و دستخوش آشوب های یاس اور بودن، چنان از پا در آمده بود که دلش می خواست، ولو یک آن، در دنیای دیگری، هر دنیا جز دنیای خودش فارغ از همه چیز نفسی بکشد.



#_جنایت_ومکافات_فئودور_داستایفسکی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity