کانال محمدکاظم کاظمی
2.82K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
951 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
چرا من آهنگ‌های استاد سرآهنگ را دقیق پیاده می‌کنم و متن‌شان را منتشر می‌کنم؟ تا بالاخره یک بار برای همیشه این متن‌ها درست ضبط شود، نه به صورتی که در این تصویر می‌بینید که از یک سایت گرفتم.
🔺مرتبط با تصویر قبل
اصل بیت‌های اول و چهارم:
بر فسون‌های امل، مغرور جمعیت مباش
عمر معشوق است، پیمان وفا خواهد شکست
...
ز حرف زهد، به میخانه دم مزن زاهد
که تار سبحه، در این بزم، خارج‌آهنگ است
@mkazemkazemi
و این هم آن آهنگ استاد سرآهنگ همراه با متن کامل شعرهای آن، نقل شده از کانال استاد سرآهنگ. 🔻
🔸 به باغی که چون صبح خندیده بودم
شعر: بیدل و شاعری دیگر
آواز: محمدحسین سرآهنگ
مدت: ۱۸:۱۵ دقیقه. کیفیت: خوب.

در این فراغت مختصری که به من دست داده است، برویم به استقبال یک آهنگ با پنج اجرا و چند ملودی. این از غزل‌های زیبای بیدل است که استاد سرآهنگ آن را به صورت‌های گوناگون خوانده است و من پنج اجرا از آن را دارم. در بعضی از این اجراها، بعد از بیت‌های اصلی غزل، دو بیت هم از شعری دیگر و شاعری دیگر خوانده می‌شود که برای من ناشناس است.
▫️
اجرای اول، نسخۀ فسون
به باغی که چون صبح خندیده بودم‌
ز هر برگ گل دامنی چیده بودم‌
بر فسونهای امل مغرور جمعیت مباش‌
عمر معشوق است‌، پیمان وفا خواهد شکست‌
به زاهد نگفتم ز درد محبّت‌
که نشنیده بود، آنچه من دیده بودم‌
زاهدا! لاف محبّت می‌زنی‌، هشیار باش‌
زخم شمشیر است‌، این خمیازۀ محراب نیست‌
ز حرف زهد به میخانه دم‌مزن زاهد! (۱)
که تار سبحه در این بزم خارج‌آهنگ است‌
زاهد خجل از مجلس رندان بدر آمد
در خانۀ این مسخره دختر شده باشد
ادب نیست در راه او پانهادن‌
اگر سر نمی‌بود، لغزیده بودم‌
ای کم از زن‌! فکر مرکب در طریق کعبه چیست‌؟
کاین بیابان را به پهلو رابعه(۱) غلتیده رفت‌
(در وسط دو مصراع عبارت «چه خوب بیت است صاحب» گفته می‌شود.)
طواف کعبه تو را ـ حاجیا! ـ میسّر شد
خدا زیارت اهل دلی نصیب کند
برای نثارش ـ ز شرمندگی‌ها ـ
اگر جان نمی‌داشتم‌، مُرده بودم‌(۳)
جناغی شکستم به دلبر نهانی‌
اگر دل نمی‌باختم‌، برده بودم‌
به نرد عشق‌، تو را هیچ‌کس نبرده ز من‌
حریف گر تو شوی‌، من به شوق می‌بازم‌
ای خواجه که شطرنج امل می‌بازی‌
از خیز هوس به هر طرف می‌تازی
هشدار که پیاده‌ای اجل می‌گردد
تا مات شوی‌، ولی به بازی بازی‌ (۴)

۱. در اصل دیوان به جای «زاهد»، «بیدل» است.
۲. رابعه عدویه، عارف معروف.
۳. این بیت و بیت بعد که قافیه‌اش نیز فرق دارد، از غزلی دیگر و شاعری دیگر است.
۴. این رباعی ممکن است درست پیاده نشده باشد. از دوستانی که صورت دقیق را تشخیص می‌دهند، یاری می‌خواهم. این مسلم است که «که» مصراع سوم زاید است.

#سرآهنگ
#به_باغی_که_چون_صبح
#نسخۀ_فسون
@ostad_sarahang
به باغی که چون صبح - فسون
محمدحسین سرآهنگ
به باغی که چون صبح خندیده بودم. محمدحسین سرآهنگ. نسخۀ فسون.
@ostad_sarahang
همایش آسیب‌شناسی سیاست‌گذاری اقامت و تابعیت در ایران. بسیار خوب است که صاحب‌نظران و کارشناسان مهاجر در آن شرکت کنند. به نظرم برگزاری چنین همایشی بی‌سابقه‌ و البته بسیار مهم و کارآمد است.
⬛️
خون از بر و دوش آسمان گل بدهد
آتش ز زمین قیامت کُل بدهد

دوزخ چقدر بلند باید سوزد
تا تشبه کوچکی ز کابل بدهد

شادروان قهار عاصی
◼️ شب‌، همچنان سیاه‌
برای کابلِ همیشه زخمی

🔸 محمدکاظم کاظمی

حلق سرود پاره‌، لبهای خنده در گور
تنبور و نَی در آتش‌، چنگ و سَرَنده در گور

این شهر بی‌تنفّس لَت‌خوردۀ چه قومی است‌؟
یک سو ستاره زخمی‌، یک سو پرنده در گور

دیگر کجا توان بود؟ وقتی که می‌خرامد
مار گزنده بر خاک‌، مور خورنده در گور

گفتی که «جهل جانکاه پوسیدۀ قرون شد
بوجهل و بولهب‌ها گشتند گَنده در گور»

اینک ببین هُبل را، بُت‌های کور و شَل را
مردان تیغ بر کف‌، زن‌های زنده در گور

جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم‌
می‌افکنندش این قوم‌، با بالِ کنده در گور
▫️▫️▫️
گفتند «گُل مرویید، این حکمِ پادشاه است‌
چشم و چراغ بودن‌، روشن‌ترین گناه است‌

حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است‌

آواز پای کوکب در کوچه‌ها نپیچد
در دستِ شحنه شلاّق همواره روبه‌راه است»

مغز عَلَم‌به‌دوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّه‌ها را خالی‌شدن کلاه است‌

صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
امّا چه می‌توان کرد؟ شب همچنان سیاه است‌

ناچار گُل مرویید، از نور و نَی مگویید
وقتی به شهر کوران‌، یک‌چشمه پادشاه است‌
▫️▫️▫️
شهری که این‌چنین است‌، بی‌شهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصانِ دار بادا

تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است‌،
سنگ آذرخش بادا، چوب اژدهار بادا

قومی که خارِ وحشت بر کوی و بر گذر کاشت‌،
در کوره‌های دوزخ آتش‌بیار بادا

حتّی اگر اذانی از حلقشان برآید،
بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا

گفتند «سر بدزدید» گفتیم «سر نهادیم‌»
گفتند «لب ببندید» گفتیم «عار بادا»

با پتک اگر نکوبیم بر کلّه‌های خالی‌
مغز علم‌به‌دوشان تقدیم مار بادا

دی ۱۳۷۵ ـ مهر ۱۳۷۶

#شعر_کاظمی
#شب_همچنان_سیاه
@mkazemkazemi
متنی از دوست خوب، شاعر گرامی، خانم مرضیه مرادی در پیوند با حادثۀ خونبار کابل. 👇
Forwarded from مرضیه مرادی
انگشت‌هایم را بر روی صفحه‌ی گوشی تکان‌می‌دهم و بدون توجه به تصویرهای مرورگر اینترنت، تصویرها را یکی پس از دیگری ورق می‌زنم. تنها رنگی که خودنمایی می‌کند سرخ است. رنگ خون و مقاومت. رنگی که همیشه در هر متنی و شعری که باشد مرا سراپا به مبارزه و مقاومت فرامی‌خواند. عجیب است که چشم‌های ما این روزها این‌قدر به این رنگ بی تفاوت شده است. به راحتی قرمزترین رویدادهای هستی را می‌بینیم که مظلومانه از پاره‌ای از تنِ اجتماعی‌مان چک‌چکه می‌چکد و حتی بغضی نمی‌کنیم چه برسد به این که قلم برداریم و بنویسیم و حرف بزنیم و همدردی کنیم، یا همراه شویم. گاهی فکر می‌کنم این همه بی‌تفاوت بودن به هم‌پاره‌های هستی‌مان چگونه در وجودمان رخنه کرده است؟ و چگونه یک خطِ مرزی کمرنگ که تنها بر روی کاغذی فرضی کشیده می‌شود می‌تواند مرا ایرانی کند، تو را افغانی و اورا... او را از نژادی شاید برتر... واقعا چه معجزه‌ای در یک خط فرضی وجود دارد که قلب‌ها و عقل‌ها را به بیراهه‌ کشانده‌ است؟ امروز مثل خیلی وقت‌های دیگر لبریز از بغض هستم نه محض اینکه دنیای اطرافم را مدرن نمی‌بینم. نه محض اینکه آرامش مادی و آسایش اقتصادی ندارم نه... محض اینکه بعد از بیش از هزار و چهارصد سال هنوز نیاموخته‌ایم به دور از دغدغه‌های مذهبی و سیاسی تنها به یک جمله از مولایی کشاورز و ساده‌زیست در گوشه‌ای از کره‌ی زمین عمل کنیم و آنچه برای خود می‌پسندیم برای دیگران نیز بپسندیم...


#مرضیه_مرادی
#فاجعه_کابل
#ایران_افغانستان
#متاسفم

@marmarmoradi
🇦🇫🇮🇷 برگ‌هایی از همدلی

حادثۀ تروریستی چهارشنبه ۱۰ خرداد کابل، به راستی تکان‌دهنده بود و دردآور. جدا از همه ابعاد اندوهبار این فاجعه‌ای که خدا کند دیگر هیچ‌گاه تکرار نشود، همدردی و همدلی همزبانان ایرانی ما این بار بیش از پیش نمود یافت. البته این همدلی‌ها تازه نیست و در وقایع مشابه پیشین هم دیده شده است، ولی نه با این ابعاد و نه با این عمق. این رویکردِ روزافزون حکایت از این دارد که ما اکنون دردهای مشترک همدیگر را بهتر حس می‌کنیم و بیشتر می‌توانیم شریک غم و شادی هم باشیم.
من به سهم خود سپاسگزار همه عزیزانی هستم که در این دو روز پپاپی با پیام‌های تسلیت و گاه با شعر و متن‌های ادبی خویش اظهار همدردی کرده‌اند.
@mkazemkazemi
♦️هم‌اکنون شهروندان جهت همدردی با خانواده قربانیان حادثه هولناک تروریستی در کابل، مقابل کنسولگری افغانستان در مشهد جمع شده‌اند.

@mohajerpress
http://www.mkkazemi.com/1396/03/12/mardomgeraei/
مقالۀ «مردم‌گرایی در زبان شعر» در سایت محمدکاظم کاظمی. این سایت با مطالبی تازه به‌روز شد.
http://www.mkkazemi.com/1396/03/13/seganeh0610/
انتشار «سه‌گانه‌های نگارش» در «سایت محمدکاظم کاظمی» از سر گرفته شد.
«سه‌گانه‌های ویرایش» حاصل یادداشت‌های من در حال ویراستاری بوده است. به نظرم آمد که می‌شود بعضی نکات را به صورت کارگاهی بیان کنم.
🔸 دو قطعه‌ سیتار از استاد خلیل گداز

این روزها بیشتر سیتار گوش می‌کنم، این ساز جادویی و مسحورکننده که زنگ صدایش روح آدم را تکان می‌دهد.
هرچند نام سیتار در دنیا با راوی شنکر گره خورده است، بسیار سیتارنوازان دیگر هم هستند که در سایۀ این نام بزرگ پنهان شده‌اند، از جمله رئیس خان سیتارنواز بزرگ هندی و خلیل گداز سیتارنواز برجستۀ افغانستان (متولد ۱۳۴۱ شمسی) که فعلاً در کشور استرالیا به سر می‌برد.
دو قطعه سیتار از خلیل گداز را پیشکش شما می‌کنم که بر اساس آهنگ‌های معروف «پیمانه بده» و «ملا محمد جان» نواخته شده است.
@mkazemkazemi
سیتار، پیمانه بده
خلیل گداز
خلیل گداز - نغمۀ سیتار بر اساس آهنگ «پیمانه بده که خمار استم»
@mkazemkazemi
سیتار، ملا محمد جان
خلیل گداز
خلیل گداز - سیتار، بر اساس آهنگ «ملا محمد جان»
استاد خلیل گداز، نوازندۀ سیتار.
◾️در سوگ آینه‌
در رثای امام‌خمینی‌(ره‌)
▫️▫️▫️
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را

ای کاش می‌گرفت به جای تو دست مرگ‌
جان تمام قوم‌، تمام قبیله را

برگرد، ای بهار شکفتن‌! که سالهاست‌
سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعدِ رفتن تو، گرچه نابه‌جاست‌
باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری‌
فردا به دست دوست‌، زمام قبیله را

زخمیم‌، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه‌زنی را بیاورید
▫️▫️▪️
«دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند
با ما نشان برگ گلی زان بهار ماند»

بادی وزید و قافله‌ای در غبار ماند
رنگی شکست و آینه‌ای سوگوار ماند

دیشب طلایه‌دار اجل باز فتنه کرد
ننگی دگر به دامن این کهنه‌کار ماند

دل جهد کرد، نالۀ گرمی به لب رساند
با ما ز پَرفشانی سنگ این شرار ماند

گَرد رهی به دامن پُرچین ما نشست‌
ما را از آن سوار، همین یادگار ماند

ما وارثان آینه‌های شکسته ایم‌
واماندگان قافله‌ای باربسته ایم‌
▫️▪️▪️
رفتی و از بهار چمن ریخت رنگها
رفتی و باز بر سر گُل خورد سنگها

آتش‌رکاب‌ِ ناز گذشتی و فخرها
حسرت‌نصیب‌ِ حادثه ماندیم و ننگها

طوفان‌سفر شتاب‌زدی باره را و باز
ما مانده‌ایم‌، دلدله‌سنج درنگها

خوش می‌روی رهاتر از اندیشۀ نسیم‌
خوش می‌روی‌، بگیر دمی دست لنگها

رفتی سبک‌عنان و ندیدی که بعدِ تو
دیشب چه قصّه داشت سر ما و سنگها

رفتی و بیم‌دار اجلها نشسته‌ایم‌
در انتظار مزد عملها نشسته‌ایم‌
▪️▪️▪️
ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه‌
شد مدتی نگاه نکردی در آینه‌

رفتی و روزگار، سیه شد بر آینه‌
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه‌

رفتی و شد ز شعله‌برانگیزی جنون‌
در خشکسال چشم تو خاکستر آینه‌

چون رنگ تا پریدی از این خاک‌خورده‌باغ‌،
خون می‌خورد به حسرت بال و پر آینه‌

دردا، فتاده کار دل ما به دست چرخ‌
یعنی که داده‌اند به آهنگر آینه‌

در سنگ‌خیزِ حادثه تنها نشاندی‌اش‌
ای سرنوشت‌! رحم نکردی بر آینه‌

امشب در آستان ندامت عجیب نیست‌
ای مرگ‌! اگر ز شرم بمیری هرآینه‌

ای سنگدل‌! دگر به دلم نیشتر مزن‌
بسیار زخمها زده‌ای‌، بیشتر مزن‌
تیرماه ۱۳۶۸

#شعر_کاظمی
#در_سوگ_آینه
@mkazemkazemi