کانال محمدکاظم کاظمی
2.81K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
949 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
Forwarded from عکس نگار
‍ ‍ ‍ ‍ 🔷 باران
🔻 زینب بیات

خواهری و برادری قشنگ است. فکر می کنی تا خواهرت را داری و تا برادرت کنارت هست. یک حامی قوی پشتت هست. و دست ترا در پریشانی ها رها نمی کند.
به خصوص اگر مهاجر افغانستانی باشی و گاهی یک نگرانی دلت را چنگ بزند که به گیر نیروی انتظامی نیفتی و رد مرز نشوی.
این خواهری و برادری و حمایت را در این چند روز از نزدیک دیدم.
باران را به یاد دارید؟

باران یا همان زهرا بهرامی دختری افغانستانی است که در فیلمی به همین نام سالها پیش بازی کرد.
باران حالا در متن زندگی واقعی خودش بازی کرد. و خوب بازی کرد و باید جایزه نقش اول یک خواهر مهربان را به او داد.
برادرش در ارومیه دست نیروی انتظامی افتاد. برایش حکم رد مرز صادر شد. خانواده باران نمی دانستند چه کنند و چگونه پسرجوان شان را نجات دهند که رد مرز نشود. پسری که تجربه این فضاها و ناامنی ها را نداشت.
در این چند روز فضای خانواده باران، بارانی بود تنها کاری که از دست شان برمی آمد گریه...
اما باران خود را به آتش زد. تا آب را به سرچشمه برگرداند. تا برادرش را از اردوگاه و گیر نیروی انتظامی خلاص کند. تجاربی که حتما خواهران و مادران افغانستانی در ایران زیاد دارند تا عزیزشان را از اردوگاه خلاص کنند. هر چند به سختی، هر چند به تلخی....
زهرا در مشهد تپید. اداره اتباع رفت این طرف و آن طرف دوید.
دوبار به زاهدان رفت. به ارومیه رفت و شب و روز نشناخت. تا بالاخره در آخرین لحظات در سر نقطه مرزی برادرش را نگه داشت. تا برگردد و اسیر ناامنی ها نگردد.
باران دست برادرش را گرفت. او چیزهای زیادی شنید از اردوگاه، از توهین هایی که به افغانستانی ها شده بود. از بدرفتاری و از خشونت ها.

بخوانم بیت بی پایان بخوانم
برای ملت افغان بخوانم
برای ملت آواره ی خود
از ایران تا به پاکستان بخوانم...

با همه ی تجارب سخت و تلخ این چند روز، برادر حالا دل جمع بود که در کنار خواهرش هست و مادرچشم انتظارش را خواهد دید.
باران با همه وجود تلاش کرد. احساس ضعف و درماندگی نکرد. و تصویری از یک دختر افغانستانی برجای گذاشت. مهربان، پرتلاش و خستگی ناپذیر.

#مهاجر
#بی_سرنوشت
#باران_زهرا_بهرامی
#اردوگاه

@zaynabbayat
🔹 بزرگداشت مقام علمی نجیب مایل هروی
سخنرانان: دکتر محمدجعفر یاحقی و دکتر سلمان ساکت
🔸 یک‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰
🔸 تالار فردوسی دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد.
http://www.mkkazemi.com/1397/08/05/palayesh-2/
مقاله‌ای مفصل دربارۀ پالایش زبان فارسی، به ویژه در افغانستان امروز
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
مراسم بزرگداشت مقام علمی استاد نجیب مایل هروی از سوی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد.
یک‌شنبه ۶ آبان ۹۷، تالار فردوسی دانشکدۀ ادبیات
با سپاس از برگزارکنندگان و دست‌اندرکاران این محفل.
Forwarded from عکس نگار
‍ ‍ ‍ ‍ 🔵 رفاقت‌های بی‌مرز
🔻زینب بیات

نرگس مجلۀ رشد دانش آموز را که از مدرسه بهش داده بودند. از کیفش درآورد، زیر لب غر زد و گفت: چه عجب از نوآموز بودن درآمدیم و شدیم دانش‌آموز.
ناگهان طرح روی جلد مجله توجه او را جلب کرد و با شوق فریاد زد، مامان نگاه کن. هر دو نفر با دیدن رنگ پرچم افغانستان بر روی دفترچۀ دانش‌آموزی که عکس او روی مجله بود ذوق زدیم. با عجله مجله را ورق زدیم تا ببینیم آیا مطلبی هم درون مجله دربارۀ افغانستان منتشر شده یا نه؟ که دیدیم بله، یک گزارش مفصل با عنوان «رفاقت‌های بی‌مرز» منتشر شده است.
شرح مفصلی از دوستی و رفاقت بچه‌های ایرانی و افغانستانی در کنار هم، در یک مدرسه در روستای سنقرآباد استان البرز.
با بچه‌ها گفتگوهایی انجام شده است. آن‌ها می‌گویند: «ما با هم خیلی صمیمی هستیم. دوستی ما باعث پیشرفت ما شده، ما در درس ها به هم کمک می‌کنیم. و از هم حمایت می‌کنیم. حتی خارج از مدرسه دوستی ما ادامه دارد و حتی اگر با هم قهر کنیم، کاری به ملیت هم نداریم.»
از سخنان مدیر مهربان مدرسه و معلم‌ها مشخص می‌شود که این رفاقت و همدلی در مدرسه، نتیجه زحمات و درایت و نگاه درست و انسانی آن‌ها به همه دانش‌آموزان است.
این گزارش خوب که تهیه کننده اش خانم بهاره جلالوند است با یک مطلب زیبا با عنوان «باغ اجدادی» به پایان می‌رسد: «ما بیش از آنچه که فکر می‌کنیم به هم نزدیکیم. مثل دو برادر یا خواهر که حالا در دو سمت باغ اجدادی شان زندگی می‌کنند. اما از یک خانواده‌اند.»
من و نرگس حالا با یک حس خوب و با رضایت به هم نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم.
مانده نباشید مسولین مجلۀ رشد دانش‌آموز!
چه حرکت قشنگی انجام دادید. ما سال‌ها مشتاق دیدن چنین مطالب و گزارش‌هایی بودیم. واقعاً سال‌ها عرصه برای انجام چنین اقدامات خوب و مناسبی خالی بود. خوشحالیم که همدلی ها کار خود را کرد. و بچه های ما از غریبگی به رفاقت های بی مرز رسیدند.

#مجله_رشد_دانش_آموز
#یک_تغییر_خوب
#ایرانی_افغانستانی
#باغ_اجدادی
#رفاقتهای_بی_مرز
#نرگس_کاظمی
#زینب_بیات

@zaynabbayat
Forwarded from خبرهای شعر خراسان (ر رجایی)
🔹علی داوودی
مهمان انجمن شعر امین
🔹امروز چهارشنبه‌، ساعت ۱۷
بولوار شهید مدرس، شهید مدرس ۴، پ ۱۰
حسینیه هنر
http://www.mkkazemi.com/1395/04/08/zakhireh/

مطلبی در سایت محمدکاظم کاظمی دربارۀ شیوۀ ذخیره و نگهدای اطلاعات در کامپیوتر.
پیشنهاد من این است که همه کسانی که کامپیوتر دارند و مطالبی یا اطلاعاتی بر روی آن دارند که نگران از بین رفتنش هستند، حتماً این را بخوانند. در اینجا تمهیداتی که برای پیشگیری از نابودن شدن مطالب لازم است گفته شده است و هم‌چنین روش‌هایی برای دسته‌بندی آن‌ها.
Forwarded from کانال بصیر احمد حسین زاده (بصیراحمد حسین زاده)
نمایشگاه خوشنویسی وحید عباسی در هامبورگ بر گزار می شود.
@hosinzadee
دربارۀ حافظ، قسمت اول
محمدکاظم کاظمی
🔹 سلسله بحث‌های محمدکاظم کاظمی دربارۀ حافظ، در جلسۀ شعر آفتابگردان‌های مشهد
🔻 جلسۀ دوم، دوم آبان ۱۳۹۷
🔻قسمت اول
@mkazemkazemi
دربارۀ حافظ، قسمت دوم
محمدکاظم کاظمی
🔹 سلسله بحث‌های محمدکاظم کاظمی دربارۀ حافظ، در جلسۀ شعر آفتابگردان‌های مشهد
🔻 جلسۀ دوم، دوم آبان ۱۳۹۷
🔻 قسمت دوم
@mkazemkazemi
Forwarded from ناخواناخوانی
#متن‌خوانی

> فدای یک تای موی تو...


اَنَس ابن مالِک گوید:
نزدِ رسولِ خدای شدم. بر حصیری خفته بود ليفين، و آن در پهلوی وی نشان کرده بود.
چون مرا بديد، گفت: «یا اَنَس، با تو هیچ‌کس هست؟»
گفتم: «نه، یا رسولَ‌الله.»
گفت: «بدان که اَجلِ من نزدیک آمده است و هیچ‌ چیز نیست به من دوست‌تر از مرگ و از دیدار خدای. و مؤمن را خود هیچ راحت نبوَد تا به خدای نرسد.»
آنگه زار بگریست.
گفتم: «یا رسول‌الله، چرا می‌گریی؟»
گفت: «چرا نگریم که می‌دانم چه بر روی خواهد رسید امّتِ مرا از پسِ مرگِ من، از هواها و بریدنِ رَحِم و دوستيِ دنيا. یا اَنَس، بلال را بگوی تا یارانِ مرا همه بخواند تا سخنی فرا ایشان بگویم.»

اَنَس بلال را بگفت. بلال آواز داد که «يا مَعشَرِ مُهاجرین و اَنصار!»
یاران همه به مسجدِ رسول حاضر آمدند منتظرِ سخنِ رسول.
ساعتی برآمد.

رسولِ خدای سر از درِ حجرۀ عایشه بیرون کرد: روی او چون ماهِ شبِ چهارده، تن و جان ضعیف ببوده چون شمعِ تاوَنده، رِدای پشمین بر دوش افکنده.
برخاستند دو بازوی او را بگرفتند به محراب آوردند.
رسول گفت: «مرا بر پای بدارید تا همه سخنِ من بشنوند که طاقتم نیست که سخن بلند گویم.»
پس گفت: «ای یارانِ من! هیچ تقصیر کردم در حقِ شما و در ادای وحی و پیغام‌های خدای که به شما گزاردم؟»
گفتند: «تن و جانِ ما فدای تو باد! هیچ تقصیر نکردی.»
گفت: «مهربان رسولی بودم بر شما؟»
یاران همه بگریستند. گفتند: «نَهمار بودی.»
گفت: «هیچ دانید که شما را به چه خواندم؟»
گفتند: «تا بگویی.»
گفت: «مرا به شما حاجتی است.»
گفتند: «تن و جانِ ما فدای تو بادا! آن چه حاجت است؟»
گفت: «حاجتم آن است که هرکه از شما بر من خَصمی دارد به رویی از روی‌ها، امروز بکنید! فردا را بازمنهید که مرا طاقتِ دادِ قیامت نیست.»
خروش از میانِ یاران برآمد. گفتند: «مَعاذَالله کسی را بر تو خَصمی بوِد!»
دیگربار رسول این سخن وابگفت.

عُکّاشه ابن مِحصَنِ اسَدی برخاست گفت: «یا رسول‌الله، من بر تو خصمی دارم به تازیانه‌ای که مرا زده‌ای در فلان حَرب. که من آن‌روز تب داشتم، در مَصاف راست نمی‌توانستم ایستادن. تو صف راست همی‌کردی، مرا تازیانه‌ای بزدی گرم. آن بر من سخت‌تر آمد از آن تب. بدان بر تو خَصمی دارم. قصاص خواهم!»
رسول گفت: «هَلا بروید تازیانه‌ای از حجره بیاورید!»
کس به حجرۀ عایشه فرستاد تا تازیانه بیاورد.

چون تازیانه به‌دست گرفت عُکّاشه، گفت: «یا رسول‌الله، گر داد راست می‌دهی، این تازیانه نه آن است که مرا بِدان زدی. من آن خواهم!»
رسول گفت: «آن در حجرۀ فاطمه است. بیارید!»
کس به در حجرۀ فاطمه شد.
گفت: «تازیانه را می چه کنید؟»
گفت: «بابای تو را می بزنند!»
فاطمه با خویشتن بیوفتید که «الله! الله! بابای من؟!»
حسن و حسین بیرون دویدند. خویشتن فرا پیشِ عُکّاشه افگندند و زاری می‌کردند که «زِنهار يا عُکّاشه! بر آن تن و جانِ ضعیفِ بابای ما رحمت کن که وی بس ناتوان است.»
رسول ایشان را خاموش کرد.

عُکّاشه تازیانه برآورد، گفت: «یا رسول‌الله، یک کار مانده است. آن‌روز که مرا آن زخم زدی، من بر پای بودم. تو را نیز بر پای باید خاست!»
رسول بر پای خاست.
عُکّاشه گفت: «آن‌روز دوشِ من برهنه بود. تو امروز رِدا بر دوش داری!»
رسولِ خدای رِدا از دوش فروافگند. خروش و هوی از میان یاران برآمد.
چون رسول رِدا از دوش بیفگند، عُکّاشه تازیانه از دست بیفگند و درجَست رسول را در بر گرفت و روی بر روی وی بازنهاد و به های‌های بگریست. گفت: «یا رسول‌الله، هرگز آن‌روز مباد و آن دل مباد و آن دست مباد که انگشتی بر عزیز تنِ تو زند! صدهزار جان چو جانِ من فدای یک تای موی تو باد! مرا مُراد همه این بود که پوستِ من به پوستِ عزیزِ تو رسد که از تو شنیدم که گفتی هرآن مؤمن که پوستِ او به پوستِ رسولِ خدای بِبَساوَد به تقَرُّب، هرگز تا آن تن بوَد زبانۀ دوزخ بدو نرسد. من این‌همه برای آن کردم.»
رسول گفت: «مرادِ تو برآمد، يا عُکّاشه. اَحسَنَ اللهُ جَزاک.»
این بگفت و در خانه شد و سر با بالش نهاد.


> از: کتابِ «قاف»
> بازخوانیِ زندگیِ آخرین پیامبر از سه متنِ کهنِ فارسی
> ویرایشِ «یاسین حجازی»

#قاف #رسول_خدا
#متون_کهن #نثر_فارسی


@NaaKhaaNaa
👆 کانال مطالب و یادداشت‌های مهدی مسائلی را از دست ندهید.
در این کانال در حوزۀ پژوهش‌ها و مطالعات دینی مطالب بسیار سودمندی خواهید یافت. آقای مسائلی نگاه بسیار جالبی نسبت به وحدت جامعۀ اسلامی نیز دارد و کتابی با عنوان «پیشوایان شیعه، پیشگامان وحدت» نوشته است. این کتاب از سوی انتشارات سپیده‌باوران منتشر شده است.
👆 و این هم کانال یادداشت‌ها و برگزیده‌های سید حمید حسینی که بسیار مغتنم و خواندنی است. این اشخاص و مطالبشان، آدمی را به جامعۀ حوزوی ما همچنان امیدوار می‌کند،