خسته از «انقلاب» و «آزادی»،
فندکی درمیاوری شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی،
توی سیگار «بهمنت» باشد...
#سید_مهدی_موسوی
#هجدهم_تیر
Nemo @Diiazepam
فندکی درمیاوری شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی،
توی سیگار «بهمنت» باشد...
#سید_مهدی_موسوی
#هجدهم_تیر
Nemo @Diiazepam
📓مکتب های ادبی
🔹رئالیسم ابتدایی
رئالیسم از واژهٔ رئال (Real) به معنای واقعی برگرفته شده است که این واژه از ریشه res به معنی «چیز» است و بر ساخته ای از آن را به صورت شزیسم یا چیزگرایی (chosism,thing-ism) به کار برده اند
این مکتب در قرن نوزدهم پا به عرصهٔ ظهور نهاد. اساس رئالیسم بر واقع گرایی است و موضوع آن در جامعهٔ معاصر ساخته می شد. عوامل ظهور این مکتب عبارتند از
۱- نویسندگان و هنرمندان نه چندان مشهور که در محلهٔ لاتین پاریس می زیستند و رمانتیکها را مسخره میکردند.
۲- نقّاشان مکتب باربیزون که سنّتهای کلاسیک و ایتالیایی را که در آن زمان مرسوم بود، منسوخ میشمردند و خواهان مشاهدهٔ مستقیم طبیعت بودند و در برابر واقعیتگریزی رمانتیکها واکنش نشان میدادند.
رئالیسم ابتدایی👇
این نوع از رئالیسم بیشتر با کارهای بالزاک آغاز میشود . رئالیسم ابتدایی خود را متعهّد به بازآفرینی دقیق و کامل و صادقانهٔ محیط اجتماعی و جهان معاصر می بیند اما این بازآفرینی بسیار ساده است و الگویی ارائه نمیشود علاوه بر این، رئالیسم ابتدایی نسبت به آینده بدبین است و امیدی به آن ندارد.
از آثاری که در این مکتب نوشته شدهاند میتوان به جنگ و صلح اثر تولستوی، جنایت و مکافات و برادران کارامازوف اثر داستایوسکی اشاره کرد. داستان کوتاه شنل، نوشتهٔ گوگول نیز نمونهٔ خوبی برای رئالیسم ابتدایی است.
#مکتبهای_ادبی
#رئالیسم_ابتدایی
Lachrymose @Diiaazepam
🔹رئالیسم ابتدایی
رئالیسم از واژهٔ رئال (Real) به معنای واقعی برگرفته شده است که این واژه از ریشه res به معنی «چیز» است و بر ساخته ای از آن را به صورت شزیسم یا چیزگرایی (chosism,thing-ism) به کار برده اند
این مکتب در قرن نوزدهم پا به عرصهٔ ظهور نهاد. اساس رئالیسم بر واقع گرایی است و موضوع آن در جامعهٔ معاصر ساخته می شد. عوامل ظهور این مکتب عبارتند از
۱- نویسندگان و هنرمندان نه چندان مشهور که در محلهٔ لاتین پاریس می زیستند و رمانتیکها را مسخره میکردند.
۲- نقّاشان مکتب باربیزون که سنّتهای کلاسیک و ایتالیایی را که در آن زمان مرسوم بود، منسوخ میشمردند و خواهان مشاهدهٔ مستقیم طبیعت بودند و در برابر واقعیتگریزی رمانتیکها واکنش نشان میدادند.
رئالیسم ابتدایی👇
این نوع از رئالیسم بیشتر با کارهای بالزاک آغاز میشود . رئالیسم ابتدایی خود را متعهّد به بازآفرینی دقیق و کامل و صادقانهٔ محیط اجتماعی و جهان معاصر می بیند اما این بازآفرینی بسیار ساده است و الگویی ارائه نمیشود علاوه بر این، رئالیسم ابتدایی نسبت به آینده بدبین است و امیدی به آن ندارد.
از آثاری که در این مکتب نوشته شدهاند میتوان به جنگ و صلح اثر تولستوی، جنایت و مکافات و برادران کارامازوف اثر داستایوسکی اشاره کرد. داستان کوتاه شنل، نوشتهٔ گوگول نیز نمونهٔ خوبی برای رئالیسم ابتدایی است.
#مکتبهای_ادبی
#رئالیسم_ابتدایی
Lachrymose @Diiaazepam
يه وقتايي بزرگترين فكر و دغدغه ادم فراموش شدنش براي كسيه كه هيچ وقت فراموشش نميكنه....!!
Blueish @Diiaazepam
Blueish @Diiaazepam
تمام زندگی ام بر این باور بوده ام
که دروغ نگویم
دل هیچ انسانی را نشکنم
و این را پذیرفته ام که از بین رفتن قسمتی از زندگی است.
اما با این وجود
از مرگ خودم می ترسم
می ترسم بعد از مرگ هم
کارگر باشم!
#سابیر_هاکا
Lachrymose @Diiaazepam
که دروغ نگویم
دل هیچ انسانی را نشکنم
و این را پذیرفته ام که از بین رفتن قسمتی از زندگی است.
اما با این وجود
از مرگ خودم می ترسم
می ترسم بعد از مرگ هم
کارگر باشم!
#سابیر_هاکا
Lachrymose @Diiaazepam
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت
***
خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بـیطاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
#حضرت_جانان_(حافظ)
#می_صبوح
Diamond @Diiaazepam
هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت
***
خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بـیطاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
#حضرت_جانان_(حافظ)
#می_صبوح
Diamond @Diiaazepam
Diazepam
دیروز #آگوتا_کریستف #معرفی_کتاب Schindler @Diiaazepam
: این رمان روایت زندگی پسر جوانی به نام «توبیاس هوروات» است که مادر او اِستر در هفده سالگی از کشورش فرار میکند و در فقر و بیپناهی ناگزیر به زندگی ناخوشایندی میشود که طی آن دست به دزدی و خودفروشی میزند. در حقیقت مشخص نیست که پدر توبیاس چه کسی است.
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی میکند، عاشق میشود و با کسی که از او متنفر است ازدواج میکند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه میکند که البته پایان غیرمنتظرهای دارد.
ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمیشود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.
آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمیداد.
این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعهای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.
خواننده اهل تفکر و تأمل نمیتواند این کتاب را زمین بگذارد و میداند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن میکند
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
Diazepam
دیروز #آگوتا_کریستف #معرفی_کتاب Schindler @Diiaazepam
چند جمله از این کتاب:
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود
2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.
3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.
4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.
دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
آیدای خوب
آیدای مهربان، آیدای خودم!
....
بگذار این حقایق را برایت بگویم.
راستش این است. من نمی بایستی به تو نزدیک می شدم، نمی بایستی عشق پاک و بزرگ تو را متوجه خودم می کردم، نمی بایستی بگذارم تو مرا دوست بداری. من مرده یی بیش نیستم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس هایم را می کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده یی را دوست بداری.
افسوس، چشم های تو که مثل خون در رگ های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند. تصور می کردم خواهم توانست به این رشته ی پر توان عشقی که به طرف من افکنده شده است چنگ بیندازم و یک بار دیگر شانس خودم را برای زندگی و سعادت آزمایش کنم. چه میدانستم که برای من، هیچ گاه "زندگی" مفهوم درست خود را پیدا نخواهد کرد؟ ....
روزی که با تو از عشق خود گفت و گو کردم، امیدوار بودم دریچه ی تازه یی به روی زندگی خودم باز کنم.
پیش از آن، همه چیز داشتم به جز تو. آنچه مرا از زندگی مایوس کرده بود همین بود که نمی توانستم قلبی به صفا و صداقت تو پیدا کنم که زندگی مرا توجیه کند؛ که دلیلی برای زندگی کردن و زنده بودن من باشد... حالا من از زندگی چه دارم؟ به جز تو هیچ! ....
تو را دوست می دارم. تو عشق و امید منی. بهار و سرمستی روح من هنگامی است که گل های لبخندهی تو شکوفه می کند. من چگونه می توانم قلب بدبختم را راضی کنم که از لذت وجود تو برخوردار باشد، اما نتواند اسباب سعادت و نیک بختی تو را فراهم آورد!؟ ....
زود زود برایم نامه بنویس. یک لحظه بی تو نیستم. کاش می توانستی عکسی برایم بفرستی. عکسی که همه ی اجزای آشنای من آن تو پیدا باشد: آن خال کوچکی که اسمش احمد است. آن خطوط موقر و باشکوه روی گونه هایت و آن کشیدگی کبریایی چشم هایی که یقین دارم نگران آینده ی پُربار و شادکام من و توست.
هزار بار می بوسم شان. آن ها را و تو را و خاطره های عزیزت را.
احمد تو
سنندج، ٨ دی ماه ١٣٤١
#احمد_شاملو
#نامه
Schindler @Diiaazepam
آیدای مهربان، آیدای خودم!
....
بگذار این حقایق را برایت بگویم.
راستش این است. من نمی بایستی به تو نزدیک می شدم، نمی بایستی عشق پاک و بزرگ تو را متوجه خودم می کردم، نمی بایستی بگذارم تو مرا دوست بداری. من مرده یی بیش نیستم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس هایم را می کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده یی را دوست بداری.
افسوس، چشم های تو که مثل خون در رگ های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند. تصور می کردم خواهم توانست به این رشته ی پر توان عشقی که به طرف من افکنده شده است چنگ بیندازم و یک بار دیگر شانس خودم را برای زندگی و سعادت آزمایش کنم. چه میدانستم که برای من، هیچ گاه "زندگی" مفهوم درست خود را پیدا نخواهد کرد؟ ....
روزی که با تو از عشق خود گفت و گو کردم، امیدوار بودم دریچه ی تازه یی به روی زندگی خودم باز کنم.
پیش از آن، همه چیز داشتم به جز تو. آنچه مرا از زندگی مایوس کرده بود همین بود که نمی توانستم قلبی به صفا و صداقت تو پیدا کنم که زندگی مرا توجیه کند؛ که دلیلی برای زندگی کردن و زنده بودن من باشد... حالا من از زندگی چه دارم؟ به جز تو هیچ! ....
تو را دوست می دارم. تو عشق و امید منی. بهار و سرمستی روح من هنگامی است که گل های لبخندهی تو شکوفه می کند. من چگونه می توانم قلب بدبختم را راضی کنم که از لذت وجود تو برخوردار باشد، اما نتواند اسباب سعادت و نیک بختی تو را فراهم آورد!؟ ....
زود زود برایم نامه بنویس. یک لحظه بی تو نیستم. کاش می توانستی عکسی برایم بفرستی. عکسی که همه ی اجزای آشنای من آن تو پیدا باشد: آن خال کوچکی که اسمش احمد است. آن خطوط موقر و باشکوه روی گونه هایت و آن کشیدگی کبریایی چشم هایی که یقین دارم نگران آینده ی پُربار و شادکام من و توست.
هزار بار می بوسم شان. آن ها را و تو را و خاطره های عزیزت را.
احمد تو
سنندج، ٨ دی ماه ١٣٤١
#احمد_شاملو
#نامه
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
به بودن ها، دیر عادت کن
و به نبودن ها، زود...
آدم ها،
نبودن را بهتر بلدند!
#حافظ_ایمانی
Blueish @Diiaazepam
و به نبودن ها، زود...
آدم ها،
نبودن را بهتر بلدند!
#حافظ_ایمانی
Blueish @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
سالمندان را دوست داشتم
اما سالمندی را نه!
پيری همه چيز را از آدم می گرفت
از حافظه گرفته تا قوای جنسی
می دانی که ديگر آخر خطی
فعل هايت همه ماضی می شوند
تقريبا مانند ميزبانی هستی
که دوست دارد آزاد باشد
اما در عين حال می داند
که به زودی کسی زنگِ در را خواهد زد
منتظر مرگ بودن
بدتر از خود مرگ است...
#چارلز_بوکوفسکی
Nemo @Diiaazepam
اما سالمندی را نه!
پيری همه چيز را از آدم می گرفت
از حافظه گرفته تا قوای جنسی
می دانی که ديگر آخر خطی
فعل هايت همه ماضی می شوند
تقريبا مانند ميزبانی هستی
که دوست دارد آزاد باشد
اما در عين حال می داند
که به زودی کسی زنگِ در را خواهد زد
منتظر مرگ بودن
بدتر از خود مرگ است...
#چارلز_بوکوفسکی
Nemo @Diiaazepam
من میخواستم همه کارهایم را بکنم و سر فرصت به دنبال او بروم. میخواستم اول دنیا را عوض کنم. کتابهایم را بنویسم. اسم و رسم به هم بزنم ، برنده شوم و بعد با دستهای پُر به دنبالِ "میم" بروم.
خبر نداشتم که عشق منتظر آدمها نمیماند و خط بطلان روی آنها که حسابگر و ترسو و جاهطلب اند میکشد.
📚 درخت گلابی
👤 #گلی_ترقی
Diamond @Diiaazepam
خبر نداشتم که عشق منتظر آدمها نمیماند و خط بطلان روی آنها که حسابگر و ترسو و جاهطلب اند میکشد.
📚 درخت گلابی
👤 #گلی_ترقی
Diamond @Diiaazepam
این زمانهی حقیر
به کام بیگناهان نیست...
نان را از دهاناش میگیرد
کاشانهاش را به آتش میکشد
کفش و لباساش را غارت میکند
فرزند و زندگیاش را به یغما میبرد
این زمانهی حقیر
مرده و زنده نمیشناسد
نفرت را روسفید میکند٬ خائنان را میآمرزد
کلام را به جنجال بدل میکند.
#پل_الوار
Schindler @Diiaazepam
به کام بیگناهان نیست...
نان را از دهاناش میگیرد
کاشانهاش را به آتش میکشد
کفش و لباساش را غارت میکند
فرزند و زندگیاش را به یغما میبرد
این زمانهی حقیر
مرده و زنده نمیشناسد
نفرت را روسفید میکند٬ خائنان را میآمرزد
کلام را به جنجال بدل میکند.
#پل_الوار
Schindler @Diiaazepam
آیا "مربع سیاه" اثر هنری است
آیا تابلوی معروف مربع سیاه اثر کازیمیر مالویچ واقعا یک اثر هنری است؟ اکثریت افرادی که من این سئوال را از آنها پرسیده ام معتقدند این تابلوی نقاشی یک اثر هنری نیست. بسیاری دیگر هم چنین نظری دارند.
خود این نقاش روس هم که این تابلو را در سال ۱۹۱۳ به عنوان بخشی از یک مجموعه تصویری برای نمایش اپرایی به نام "پیروزی بر آفتاب" کشید، در آن زمان معتقد بود که یک اثر هنری نیست.
تابلوی مربع سیاه به گفته خود هنرمند به شکل غیر ارادی خلق شده و مدتها طول کشید که مالویچ آن را به عنوان نقطه آغاز یک دوران هنری جدید ببیند
کازیمیر مالویچ که به عرفان نیز علاقه داشت، دو سال بعد از آن به این نتیجه رسید که تابلوی مربع سیاه او که به گفته خودش "به طور غیر ارادی و ناخودآگاه " نقاشی شده است، یک اثر هنری مهم است. او در آن زمان گفته بود که این تابلو بخشی از یک ایده هنری بزرگ تر است که "نتایج خارق العاده ای " خواهد داشت.
آن ایده هنری بزرگ از نگاه او "رها ساختن هنر از وزن سنگین و سکون واقعیت" بود. کازیمیر مالویچ این مکتب یا سبک هنری را (سوپرماتیسم)ناب می نامید. اما ریشه های فلسفی این نگاه هنری به یکی از آثار آرتور شوپنهاور فیلسوف آلمانی بازمی گشت که در سال ۱۸۱۸ و تحت عنوان "جهان همچون اراده و تصور" منتشر شده بود.
#معرفی_سبکهای_هنری
#نقاشی
Diamond @Diiaazepam
آیا تابلوی معروف مربع سیاه اثر کازیمیر مالویچ واقعا یک اثر هنری است؟ اکثریت افرادی که من این سئوال را از آنها پرسیده ام معتقدند این تابلوی نقاشی یک اثر هنری نیست. بسیاری دیگر هم چنین نظری دارند.
خود این نقاش روس هم که این تابلو را در سال ۱۹۱۳ به عنوان بخشی از یک مجموعه تصویری برای نمایش اپرایی به نام "پیروزی بر آفتاب" کشید، در آن زمان معتقد بود که یک اثر هنری نیست.
تابلوی مربع سیاه به گفته خود هنرمند به شکل غیر ارادی خلق شده و مدتها طول کشید که مالویچ آن را به عنوان نقطه آغاز یک دوران هنری جدید ببیند
کازیمیر مالویچ که به عرفان نیز علاقه داشت، دو سال بعد از آن به این نتیجه رسید که تابلوی مربع سیاه او که به گفته خودش "به طور غیر ارادی و ناخودآگاه " نقاشی شده است، یک اثر هنری مهم است. او در آن زمان گفته بود که این تابلو بخشی از یک ایده هنری بزرگ تر است که "نتایج خارق العاده ای " خواهد داشت.
آن ایده هنری بزرگ از نگاه او "رها ساختن هنر از وزن سنگین و سکون واقعیت" بود. کازیمیر مالویچ این مکتب یا سبک هنری را (سوپرماتیسم)ناب می نامید. اما ریشه های فلسفی این نگاه هنری به یکی از آثار آرتور شوپنهاور فیلسوف آلمانی بازمی گشت که در سال ۱۸۱۸ و تحت عنوان "جهان همچون اراده و تصور" منتشر شده بود.
#معرفی_سبکهای_هنری
#نقاشی
Diamond @Diiaazepam
سوپرماتیسم در لغت: والاگرایی، ساختارگری ناب یا سوپرهماتیسم (به روسی:Супрематизм)
تعریف سوپرماتیسم: یک جنبش هنری است که در سال ۱۹۱۳ توسط کازیمیر مالهویچ در روسیه پایهگذاری شد. عناصر اصلی در این شیوه که منشعب از کوبیسم است عبارتند از چهارگوش، سهگوش، دایره و صلیب. همچنین رنگهای بهکار رفته در این سبک رنگهایی یکدست با استفاده از سیاه و سفید هستند. والاگرایی نخستین نظام ترکیببندی انتزاعی ناب است.
او بعداً نظریه خود را در کتابی توضیح داد. مالهویچ اولین نقاشی سوپرهماتیست خود را به صورت مربعی سیاه بر زمینه سفید ارائه کرد؛ و دربارهٔ آن نوشت: «این یک مربع تهی نیست، بلکه تجربهٔ غیر عینیت است… علو احساس محض است…»
آثار سوپرهماتیست اولیهٔ مالهویچ، تمرینهای ساده هندسی و دوبعدیاند که در آنها، غالباً، از رنگهای اولیه استفاده شده. بعداً، کار او بغرنجتر میشود: بدینسان که دو یا چند گروه از صور هندسیِ وابسته به یکدیگر - به سبب آنکه روی هم قرار میگیرند، یا پیشآینده یا پسرونده به نظر میایند - جلوهٔ فضای سه بعدی ایجاد میکنند.
#معرفی_سبکهای_هنری
#نقاشی
Diamond @Diiaazepam
تعریف سوپرماتیسم: یک جنبش هنری است که در سال ۱۹۱۳ توسط کازیمیر مالهویچ در روسیه پایهگذاری شد. عناصر اصلی در این شیوه که منشعب از کوبیسم است عبارتند از چهارگوش، سهگوش، دایره و صلیب. همچنین رنگهای بهکار رفته در این سبک رنگهایی یکدست با استفاده از سیاه و سفید هستند. والاگرایی نخستین نظام ترکیببندی انتزاعی ناب است.
او بعداً نظریه خود را در کتابی توضیح داد. مالهویچ اولین نقاشی سوپرهماتیست خود را به صورت مربعی سیاه بر زمینه سفید ارائه کرد؛ و دربارهٔ آن نوشت: «این یک مربع تهی نیست، بلکه تجربهٔ غیر عینیت است… علو احساس محض است…»
آثار سوپرهماتیست اولیهٔ مالهویچ، تمرینهای ساده هندسی و دوبعدیاند که در آنها، غالباً، از رنگهای اولیه استفاده شده. بعداً، کار او بغرنجتر میشود: بدینسان که دو یا چند گروه از صور هندسیِ وابسته به یکدیگر - به سبب آنکه روی هم قرار میگیرند، یا پیشآینده یا پسرونده به نظر میایند - جلوهٔ فضای سه بعدی ایجاد میکنند.
#معرفی_سبکهای_هنری
#نقاشی
Diamond @Diiaazepam
بیوگرافی کازیمیرمالویچ
💫زاده :مالویچ۲۳ فوریهٔ ۱۸۷۹
کییف امپراتوری روسیه، اکنون اوکراین
💫مرگ : ۱۵ مه ۱۹۳۵ میلادی (۵۶ سال)
سن پترزبورگ، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
💫ملیت :امپراتوری روسیه
💫تحصیل :مدرسه نقاشی، مجسمهسازی و معماری مسکو
💫شناختهشده برای :نقاشی
💫اثر(های) برجسته :مربع سیاه, ۱۹۱۵; سفید در سفید, ۱۹۱۸
💫جنبش ساختارگری ناب(سوپرماتیسم)
مالویچ نقاش طراح و معلم روسی است ،در سال ۱۹۱۵ کازیمیر مالهویچ با خلق آثاری کاملاً انتزاعی به سبک منحصر به فردش دست یافت؛ سبکی که او عنوان سوپرهماتیسم (والاگرایی) را بر آنها گذاشت. ویژگی این سبک، اشکال و عناصر هندسی (مربع، مستطیل، دایره، مثلث) شناور و معلق در فضا و خطوط متقاطع است. در نقاشیهای مالهویچ در این دوره، هیچ نشانهای از جهان واقعی وجود ندارد، از درخت و رودخانه و یا موجودات زنده اثری نیست. بیننده این آزادی را پیدا میکند که فقط براساس احساسات خود با این نقاشی روبرو شود و به آن بیندیشد.
#معرفی_سبکهای_هنری
#نقاشی
Diamond @Diiaazepam
💫زاده :مالویچ۲۳ فوریهٔ ۱۸۷۹
کییف امپراتوری روسیه، اکنون اوکراین
💫مرگ : ۱۵ مه ۱۹۳۵ میلادی (۵۶ سال)
سن پترزبورگ، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
💫ملیت :امپراتوری روسیه
💫تحصیل :مدرسه نقاشی، مجسمهسازی و معماری مسکو
💫شناختهشده برای :نقاشی
💫اثر(های) برجسته :مربع سیاه, ۱۹۱۵; سفید در سفید, ۱۹۱۸
💫جنبش ساختارگری ناب(سوپرماتیسم)
مالویچ نقاش طراح و معلم روسی است ،در سال ۱۹۱۵ کازیمیر مالهویچ با خلق آثاری کاملاً انتزاعی به سبک منحصر به فردش دست یافت؛ سبکی که او عنوان سوپرهماتیسم (والاگرایی) را بر آنها گذاشت. ویژگی این سبک، اشکال و عناصر هندسی (مربع، مستطیل، دایره، مثلث) شناور و معلق در فضا و خطوط متقاطع است. در نقاشیهای مالهویچ در این دوره، هیچ نشانهای از جهان واقعی وجود ندارد، از درخت و رودخانه و یا موجودات زنده اثری نیست. بیننده این آزادی را پیدا میکند که فقط براساس احساسات خود با این نقاشی روبرو شود و به آن بیندیشد.
#معرفی_سبکهای_هنری
#نقاشی
Diamond @Diiaazepam
"اگر باران بند نیاید مجبورم شب را همین جا بمانم. می توانم؟"
می توانست؟
بایست چه میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را میبوسیدم
زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمدهبود و نه او رفتهبود
و من در دلم دعا میکردم که؛
ای کاش مثل "صد سال تنهایی"
چهار سال و یازده ماه و دو روز
باران بیاید
📚 سوزنهای گمشده
👤 #بهمن_فرزانه
Diamond @Diiaazepam
می توانست؟
بایست چه میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را میبوسیدم
زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمدهبود و نه او رفتهبود
و من در دلم دعا میکردم که؛
ای کاش مثل "صد سال تنهایی"
چهار سال و یازده ماه و دو روز
باران بیاید
📚 سوزنهای گمشده
👤 #بهمن_فرزانه
Diamond @Diiaazepam