نقدآگین
12.2K subscribers
3.87K photos
3.42K videos
93 files
9.12K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
📘دربارۀ کینه‌توزیِ کورِ چپ‌زدگان نسبت به زبان فارسی
قوم‌گرایان و روایت‌سازیِ ایدئولوژیک دربارۀ جایگاهِ زبان‌ها

✍🏻 #مزدا_محمددوست


.


#چپ_ایرانی #ایران #نقد_روشنفکران #نقد_چپ #استوری‌خوان



🌾@Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 دربارۀ ترس‌های بزرگ‌سالی (+)


📁 پست‌ مرتبط
📺 روان‌کاویِ فرافکنی بر فرزندان

.


#تجربه_زیسته



🌾@Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📘آموختنِ زیستن در سپهر "ندانستن‌ها"
(۱/۳)
✍🏻 #علی‌_صاحب‌الحواشی

🍂 ریچارد فاینمن در اینجا البته از ذوق شخصی‌اش می‌گوید ولی آنچه بیان می‌کند، به‌هیچ‌وجه "شخصی" نیست، "روح عصر روشنگری" است! می‌خواهم در این یادداشت، نور متمرکز را بر "زیستن در شکاکیت" که فاینمن می‌گوید بیفکنم تا رونمایی از "عاطفه" مهمی کرده‌باشم که به معنایی پرچم "عصر روشنگری" بود.

🍂 شکاکیت البته تبارشناسی دیرینی دارد. کهن‌ترینی که می‌شناسیم، "سوفیست‌های" یونان باستان بودند. این‌ها که آماج اصلی سقراط و افلاطون بودند، اهل‌فکری که آموزگارانِ "فن خطابه/جدل" شدند.

🍂 سوفیست‌ها بر آن بودند که هیچ حقیقتی "دانسته" نیست، پس "سخن" تنها به‌کارِ بر کرسی نشاندنِ "اعتقادات"ای می‌آید که ما آدم‌ها داریم ولی هیچیک هیچ حجت محکمی بر درستی‌شان نداریم.
این، ایستاری "واقع‌گرا" بود، زیرا می‌دیدند که آدم‌ها در متن‌وبستر آن‌که "هیچ امر دانسته‌‌ی قطعی موجود نیست"، چگونه برای "برحق‌نمایی" مواضع‌شان استدلال می‌کنند تا حرف خود را پیش برند.

🍂 پروتاگوراس و گرگیاس از برجسته‌ترین سوفیست‌هایی بودند که به‌برکت رسائل افلاطون آنان را می‌شناسیم؛ والا سوفیست‌ها اهل نوشتن نبودند؛ چیزی نمی‌دانستند که بخواهند بنویسند! "فن‌خطابه/جدل" هم مهارتی عملی‌ برای تحت‌تاثیر قراردادن مخاطب بود که یاد می‌دادند، نوشتنی نبود.
از این‌نظر سوفیست‌ها فروشندگان مهارتِ مجاب‌کردن بودند، یعنی بیش از آن‌که "اندیشمندان" باشند "صنفی از آموزگاران جدل" بودند. البته همین هم نشان می‌دهد که در عصرطلایی یونان، کالایِ "سخن" چقدر خواهان داشت که این‌ها "صنفِ" فروشندگانش شدند؛ این کم نکته‌ای نیست!

🍂 جریان سقراط/افلاطون توانست کار این "صنف" را با رونمایی از "مغالطه‌کاری" آنان از رونق بیندازد. اندکی بعدتر ارسطو "منطق" را تدوین نمود تا تعریف دقیقی از "مغلطه" به دست دهد. چنین شد که سوفیستی معنای مغلطه‌افکنی داد و این نسبت بر ناصیه تاریخی آنان حک شد تا صورت مُعَرَّبِ‌اش، "سفسطه" و "سوفسطایی"، به ما نیز رسید. مثل این بیت مولانا:
از سبب‌سازیش من شیدایی‌ام
وز سبب‌سوزیش سوفسطایی‌ام

در این مصرع دوم مولانا "سوفسطایی" را در معنایِ حذف‌ شده به‌قرینه معنویِ "شکاکیت" به‌کار می‌برد، که بسیار درست هم هست. می‌گوید وقتی خداوند سبب‌هایی را که گمان می‌کردم کار می‌کنند، ناکار می‌کند [توجه جنبی به اشعریگری مولانا داشته باشید!] من‌نیز همچون سوفسطائیان در دُرستی علم خودم نسبت به سبب‌بودن آن‌ها دچار شکاکیت می‌شوم!

🍂 سوفیست‌ها ورافتادند، اما میراث شکاکیت آنان ورنیفتاد بلکه در عصر "یونانی‌مآبی" (پسافتوحات اسکندر) به درجات، به اپیکوریان و رواقیون رسید. این‌ دو گروه، اندیشمندانِ جدی بودند، "صنفِ" سخن‌فروش نبودند. اما نسیم شکاکیت در بُن اندیشه‌ورزی هر دو گروه وزان بود. سرانجام مسیحیت بساط هردو گروه را برچید و طی سه‌قرن اول میلادی با کوبیدن میخِ "جزم‌هایش" بر صحیفه دل‌های مردم نقطه پایانی بر اندیشه‌ورزی یونانی نهاد: از سقراط/افلاطون/ارسطو گرفته تا اپیکوریان و رواقیون همگی روبیده شدند [درست در اینجاست که کفرِ نیچه‌ای کف می‌کند و از او یک "ضدمسیح" تمام‌عیار می‌سازد!]. حق آن‌است که این مقطع را نقطه آغاز "قرون‌وسطی" بگیریم، نه آن موضع دلبخواهِ قراردادی را که اهل تاریخ‌ برمی‌گیرند.

🍂 در جهان مسلمان‌ها که "تفلسف" طی دوره یونانی‌مآبی در آن گُل کرد، ولی بزودی با غلبه جزم‌اندیشی اشعریان منکوب شد تا ما نیز وارد "قرون‌وسطای" خود شدیم که دیگر از آن بیرون نیامدیم. فارابی و بوعلی درباره "شکاکیت" بحث کردند ولی جدی‌اش نگرفتند. چنان بحث‌هایی نزد ایشان بیشتر وجه "آرایه‌ای" داشت تا واقعی. می‌خواستند گفته‌باشند که "حواس‌شان به شبهات شکاکان هست".

🍂 در این ميان امام‌محمدغزالی طرفه "جدلی‌"ای بود، آن‌قدر که استادش، امام‌الحرمین جوینی، هرگاه قرار بود بحث‌داغی در مجلسی طرح شود، غزالی را همراه می‌برد تا به جان حریفانش بیندازد! غزالی که از این‌کودک‌صفتی "بالغ شد"، دروغ ذاتیِ "جدل" را شناخت تا از این مهارت چشمگیرش "توبه" کرد. او هم متوجه بود که در بُن خطابه/جدل "غیاب‌حقیقت" است که مستقر است! غزالی درپی حقیقت بود.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘آموختنِ زیستن در سپهر "ندانستن‌ها"
(۲/۳)
✍🏻 #علی‌_صاحب‌الحواشی

🍂 شکاکیت در غرب (عملا) در قرن هفدهم با دکارت بدل به "جریانی" شد که بیخ پیدا کرد. از این‌روست که بسیاری اهل‌نظر، آغاز عصر روشنگری را دکارت می‌گیرند، نه چون اهل تاریخ نیمه دوم قرن‌هجدهم. دکارت هوشمندانه حواس‌اش به خطر دستگاه تفتیش‌عقاید کلیسا بود. می‌فهمید که بلندکردن پرچم "شکاکیت" خطر زنده‌ در آتش سوختن را دارد. حصر گالیله هم پیش چشم‌اش بود. از این‌رو "شکاکیت" خود را "روشی" اعلام کرد، تا کلیسا گمان نکند آن را زیاده جدی می‌گیرد. جابجا هم بر مومن‌بودن خودش تاکید می‌کرد، مبادا که احضار شود. اما در بین سطور اعتراف پی‌درپی‌اش به جزم‌های مسیحی، می‌توان به‌وضوح خلاف آن را خواند، چنان که اروپا خواند و شکاکیت دکارتی را کاملا جدی گرفت و جریان عصر روشنگری به‌راه افتاد.

🍂 نکته مهم، تفاوتی است که شکاکیت دکارتی با شکاکیت‌های پیش از خودش دارد. برخلاف شکاکیت‌های عصر باستان، شکاکیت دکارتی در جستجوی یافتن نقطه‌اتکایی برای معرفت بود. اگر شکاکیت‌های عصر باستان، شکاکیت‌های جدلی (سوفیست‌ها) و شکاکیت‌های نومید (اپیکوری و رواقی) بودند، شکاکیت دکارتی را باید شکاکیت "جستجوگر و امیدوار" دانست.

🍂 دکارت نقطه اتکای مورد نیازش را در "من" و در "ریاضیات/منطق" یافت. حالا اگر به این دو، شکاکیت تجربه‌گرای فرانسیس‌بیکنی را هم اضافه بکنیم، به اکسیر "عصر روشنگری" دست می‌یابیم. این اکسیر فرایند "جستجوی‌جهان" برای معرفت‌یافتن بدان را به‌راه انداخت. این جستجو سرشت و بن‌مایه‌ای "سکولار" داشت. زیرا بعد از تکوین این اکسیر، دانشمندان برای "دانستنِ‌جهان" به متن مقدس مراجعه نمی‌کردند، بلکه به خود طبیعت رجوع می‌کردند. بلکه فراتر از این، در جستجوی جهان حتی نیم‌نظری به متن‌مقدس،هم نمی‌افکندند.

🍂 تمام قرن هفدهم میدان جدال استقرار این "رویکرد نو" بود که بسیار هم به دشواری جا افتاد؛ به‌هر حال، کم چیزی هم نبود زیرا متضمن تغییر اساسی "مبنا" از مقدس به نامقدس بود. حتی فراتر از این، اینک فهم مقدس طفیل معرفت نامقدس می‌شد! یعنی فهم ما از جهان بود که نحوه فهم ما از منطوق کتاب‌مقدس را رقم‌می‌زد؛ درست وارونه آنچه پیش از این، از ابتدای قرون‌وسطا تا اواخر رنسانس بود.

🍂 هرچند که شکاکیت دکارتی "نقطه‌عزیمت" تحقق و استقرار این سرشت و بن‌مایه عصر روشنگری گشت، ولی این یک نقطه آغاز تاریخی/انگاره‌ای صرف نماند بلکه به‌عنوان هم "استراتژی" و هم "تاکتیک" در بنیاد علم‌ مدرن نهادینه گردید. (این چیزی است که جریان‌های "سیانتیستی" از آن غافل می‌شوند).

🍂 یعنی بنیاد علم دائماً آگاه به خصلت "غیرقطعی" یافته‌ها و فهم‌های خود است. از این‌رو علم (برخلاف الاهیات) کمترین شرم و نگرانی از بروز خبط و خطا در داوری‌هایش ندارد، بلکه بروز اشتباه در فهم جزئی از بازی علم است! همین‌ بی‌شرمی، بل روایی و رهایی از ترس خطا، است که تضمین‌کننده فرایند پیوسته خوداصلاحگر بنیاد علم است: شیمی فلوژیستونی که هوا شد زلزله‌ای اتفاق نیفتاد! بطلان فرنولوژی که معلوم شد به‌سادگی کنارش گذاشتند و گذشتند؛ نظریه الکترومغناطیسی که به نسبیت‌ آینشتاین رسید و نادرستی بنیاد فیزیک‌نیوتنی را نشان داد، فاجعه‌ای رخ‌نداد! روانکاوی که معروض نقدهای بزرگ شد، خون‌وخونریزی نشد! و از این قبیل‌.

🍂 اما در طول استقرار شکاکیت دکارتی در بنِ بنیاد علم یک امر دیگری هم اتفاق افتاد و آن وارفتن همه "هستی‌شناسی"های اساطیریی بود که در بنِ سازه‌های فرهنگ قرار داشت. این با خودش انحلال ناگزیر جزم‌های دینی را هم درپی آورد. اینجاست که ما با نوپدیدی در تاریخ هوموساپینس روبرو می‌شویم که از انقلاب کشاورزی (دوازده‌هزارسال پیش) تا اواخر قرن هجدهم‌میلادی که بنیاد علم صورت‌بندی گردید، مطلقا بدیع و بی‌سابقه بود.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘آموختنِ زیستن در سپهر "ندانستن‌ها"
(۳/۳)
✍🏻 #علی‌_صاحب‌الحواشی

🍂 از بامداد تاریخ (که پس از انقلاب کشاورزی است) تا زمانه معاصر، "انسان" به زیستن در "قطعیت" خو کرده بود. او هیچ معرفت بسامانی نداشت، چه برسد به قطعیت! اما چه باک که او "خیال قطعیت" را که داشت! اساطیرش به او این خیال را می‌دادند: از ویشنو تا روح‌جهان تائویی، از اورمزد و اهریمن گرفته تا آتنا و پرسفون تا ملکوت عیسی‌مسیح تا امامی که هرکه او را نشناسد به مرگ جاهلی مرده باشد!
همین هم‌بود که با برآمدن "بنیاد علم" و درخشید بی‌چون او و دستاوردهای عظیم‌اش، که ضمنا نهادینه‌ حاملِ شکاکیت نیز بودند، دو واکنش اتفاق افتاد:
۱) سیانتیسم
۲) دشمنی با علم

۱) اگر بخواهم با ادبیات روانکاوی سخن بگویم، "سیانتیسم" به‌جای "خدا" نشاندن علم بود، خدایی که مرده بود و اینک باید "علم" برتختش می‌نشست و تاج سروری و حجیت بلامنازع او را بر سر می‌نهاد. این واکنش کودکانه، در سطح "خبرگان" دوام‌ چندانی نیاورد، همان اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم مُرد، اما در سطح عوام هنوز هم هست، کم هم‌نیست.
۲) واکنش دوم "روح رومانتیک" بود و صریح‌اللهجه‌ترین سخنگوی معاصرش مارتین هایدگر گشت که از همه‌نظر در همان امتداد رومانتیک‌ها مستقر بود. بهرحال انسان برنمی‌تافت که در جهانی عاری از قطعیت و حتی بدون داشتنِ چشم‌اندازی از رسیدن به قطعیت، زندگی بکند. هر دوی آن افراط و این تفریط‌ها از همین برنتافتن برخاست.

🍂 وقتی فاینمن در این کلیپ با تصور وجود یک "کلان‌نظریه" توضیح‌دهنده همه‌چیز شوخی می‌کند، دارد رانه‌های رومانتیکِ جویایِ "روح" [Geist در آلمانی] را دست‌می‌اندازد. و آنگاه که او فقدان قطعیت و چشم‌اندازش را چنین سهل و آسان دست می‌گیرد، دارد به ترجمانی ژرفانشینی شکاکیت مندرج در بنیاد علم به مخاطب عام این راحتی را القاء می‌کند که باید یادبگیرند که در سپهری از عدم‌قطعیت سَر کنند؛ نه‌فقط سر کنند که آن را بپذیرند؛ و نه فقط بپذیرند، که زیبایی‌های زیستن در عدم‌قطعیت را هم وجدان بکنند.

🍂 آنکه در جای دیگری گفتم "عالمی و آدمی دیگر در پیش روست"، در اینجاست که یک‌سویه مهم معنایی‌اش را باز می‌یابد. البته هنوز کار داریم به آن‌ پذیرایی و وجدان برسیم، ولی به رغم هایدگر، و به رغم سیانتیسمِ نادان و عوامانه، و حتی به رغم مغلطه‌افکنی‌های نوسوفیست‌‌های پست‌مدرن‌، داریم‌ در امتداد درستی سیر می‌کنیم.

🍂 بنیاد علم بی‌هیاهو به راه خود می‌رود و جریان پیوسته و انبوه دستاوردهایش را تحویل همگان می‌دهد، اما بیرون از او غوغاهاست، این‌که مبین، آن‌که مپرس. اما همین فروتنی سربزیر و بی‌جنجال علم در زمره فرهمندی‌های اوست.
خاکساری نه بنایی است که ویران گردد
سیل‌ها عاجز کوتاهی این دیوارند! (صائب‌تبریزی)


@sahebolhavashi
.


#فلسفیدن #نقد_ادیان



🌾 @Naqdagin