Telegram
نقدآگین
🍂 سیزده سال پیش، #در_چنین_روزی، شهلا جاهد اعدام شد.
🍂 یادم میآید وقتی خبر اعدام او آمد که بسیاری توقعش را نداشتند. سالها بود حکم او نقض و تایید میشد و یکی از آیکونیکترین پروندههای جنایی ایران، مدام ابعاد بیشتری مییافت. بعد اعدام او تا سالها، بحث بر «قاتل بودن» یا «قانلنبودن» او بالا بود و البته هست.
🍂 ماجرای شهلا جاهد و ناصر محمدخانی، ماجرایی بود آکنده از عشق، راز، جوانی و درنهایت مرگ. یک درام کامل که هیچکس، چندان توجهی به آن نکرد در حیطۀ نوشتن.
🍂 من عکسهای بسیاری از این زن دیدم. از جمله شاهقابِ حجت سپهوند (تصویر دوم) و قاب درخشان مهدی قاسمی (تصویر اول). عکاسان بسیاری از شهلا عکاسی کردند و هر کدام تلاش کردند به شکلی وضعیتِ «شهلابودن» را روایت کنند. جاهد نیز این وضعیت را پذیرفت. او روایت عاشقانهی خود را پروبال داد. گزارشهایی که از مراسم اعدام او در آذر ۱۳۸۹ وجود دارد، حاکی از حضور ناصر محمدخانی و دیگر صاحبانِ خون لاله سحرخیزان است.
🍂 به روایت دوستی، شهلا تا آخرین لحظهها باور نمیکرد او را «اعدام» کنند و وقتی فهمید، انگار مبهوت شدهبود و چهارپایه را برادر مقتول از زیر پای او کشید. گاه از او بهعنوان «قربانی» یاد میکنند؛ گاه «زنی که زن دیگری را کشت» و این همان چیزیست که همان فراموش شد.
🍂 زیبایی او مقابل دوربینها و انفعال ناصر محمدخانی او را قهرمانتر کرد و در عینحال، برخی نوشتند عشق چه قدر میتواند کشنده و کُشاننده باشد. داستایوفسکی در «شبهای روشن» عملن «مرضِ عشق» را تصویر میکند. عشقی که از بیخ بیماریست و محکوم به فقدان و فنا. شهلا جاهد چنان این عشق را بر عهده گرفت که آن ماجرای جنایی زیر سایهاش رفت.
🍂 نمیدانم، اما انگار جامعه عاشق را میبخشد، یا حداقل با او مهربانتر است. در تمام این سالها، شهلا جاهد زنی بوده که با رازداری در گور شد. حتا اگر رازی هم در کار نبوده باشد، باز هم چنین خوانشی از او وجود دارد. از گپ خصوصی او در حیاط زندان با عشقش که منجر به پذیرفتن قتل از سوی او شد و بعد، با وجود انکار، دیگر فایدهای نداشت. عشق و جنایت راز میسازند. راوی داستایوفسکی در نهایت شکست، از «خوشبختی چند روزهاش» میگوید بابت عاشقی، اما هماوست که عملن، از پا در آمده و تبدیل به انسان زیرزمینی میشود.
🍂 شهلا جاهد شکلی از عشق را به رخ کشید که همه دوست دارند تماشایش کنند، ولی خود دچارش نشوند. وقتی اعدام شد یکی گفت «قصه کامل شد»، اما من میگویم این قصه هیچوقت کامل نمیشود؛ چون پای خون وسط است. خون دو زن. این داستان لاله و شهلاست که هر دو حالا مُردهاند.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🍂 یادم میآید وقتی خبر اعدام او آمد که بسیاری توقعش را نداشتند. سالها بود حکم او نقض و تایید میشد و یکی از آیکونیکترین پروندههای جنایی ایران، مدام ابعاد بیشتری مییافت. بعد اعدام او تا سالها، بحث بر «قاتل بودن» یا «قانلنبودن» او بالا بود و البته هست.
🍂 ماجرای شهلا جاهد و ناصر محمدخانی، ماجرایی بود آکنده از عشق، راز، جوانی و درنهایت مرگ. یک درام کامل که هیچکس، چندان توجهی به آن نکرد در حیطۀ نوشتن.
🍂 من عکسهای بسیاری از این زن دیدم. از جمله شاهقابِ حجت سپهوند (تصویر دوم) و قاب درخشان مهدی قاسمی (تصویر اول). عکاسان بسیاری از شهلا عکاسی کردند و هر کدام تلاش کردند به شکلی وضعیتِ «شهلابودن» را روایت کنند. جاهد نیز این وضعیت را پذیرفت. او روایت عاشقانهی خود را پروبال داد. گزارشهایی که از مراسم اعدام او در آذر ۱۳۸۹ وجود دارد، حاکی از حضور ناصر محمدخانی و دیگر صاحبانِ خون لاله سحرخیزان است.
🍂 به روایت دوستی، شهلا تا آخرین لحظهها باور نمیکرد او را «اعدام» کنند و وقتی فهمید، انگار مبهوت شدهبود و چهارپایه را برادر مقتول از زیر پای او کشید. گاه از او بهعنوان «قربانی» یاد میکنند؛ گاه «زنی که زن دیگری را کشت» و این همان چیزیست که همان فراموش شد.
🍂 زیبایی او مقابل دوربینها و انفعال ناصر محمدخانی او را قهرمانتر کرد و در عینحال، برخی نوشتند عشق چه قدر میتواند کشنده و کُشاننده باشد. داستایوفسکی در «شبهای روشن» عملن «مرضِ عشق» را تصویر میکند. عشقی که از بیخ بیماریست و محکوم به فقدان و فنا. شهلا جاهد چنان این عشق را بر عهده گرفت که آن ماجرای جنایی زیر سایهاش رفت.
🍂 نمیدانم، اما انگار جامعه عاشق را میبخشد، یا حداقل با او مهربانتر است. در تمام این سالها، شهلا جاهد زنی بوده که با رازداری در گور شد. حتا اگر رازی هم در کار نبوده باشد، باز هم چنین خوانشی از او وجود دارد. از گپ خصوصی او در حیاط زندان با عشقش که منجر به پذیرفتن قتل از سوی او شد و بعد، با وجود انکار، دیگر فایدهای نداشت. عشق و جنایت راز میسازند. راوی داستایوفسکی در نهایت شکست، از «خوشبختی چند روزهاش» میگوید بابت عاشقی، اما هماوست که عملن، از پا در آمده و تبدیل به انسان زیرزمینی میشود.
🍂 شهلا جاهد شکلی از عشق را به رخ کشید که همه دوست دارند تماشایش کنند، ولی خود دچارش نشوند. وقتی اعدام شد یکی گفت «قصه کامل شد»، اما من میگویم این قصه هیچوقت کامل نمیشود؛ چون پای خون وسط است. خون دو زن. این داستان لاله و شهلاست که هر دو حالا مُردهاند.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘بازماندههای یک اعدامی
[تصویر: خردهریزهایی که گلآرا سجادیان، چهل روز بعد اعدامِ ریحانه جباری ثبتشان کرده]
🍂 ده سال پیش، پروندهی ریحانه جباری یکی از پرسروصداترین پروندههای چند سال پیش بود. دختر بیست سالهای که متهم شد مردی میانسال را به قتل رسانده؛ هفت سال در زندان ماند، حکم بارها نقض و تایید شد. بسیاری از هنرمندان از جمله اصغر فرهادی و محمدرضا شجریان خواستار بخشش صاحبانِ خون شدهاند و درنهایت او در آبان ۹۳ دار زده شد.
🍂 سجادیان که مهمترین عکسهای او را برداشت، این خردهریزها را که زندان به خانواده تحویل دادند، عکاسی کرد. شمع و عروسک و یک شلوار و مسواک و کمی ابزار آرایش و... بازماندهها.
🍂 چیدمان این تکهها کنار هم هیچ معنایی ندارد، اگر صاحبشان را نشناسیم و برای همین، این قاب به توضیح نیاز دارد؛ چون دانستنِ این واقعیت است که آنها را برای ما معنادار میکند. چه جان و روحی در آخرین بازماندههای شخصی یک اعدامشده وجود دارد؟
🍂 عکاس به من گفت، وسایل را بعضا به دیگران هدیه کردند و خانواده بخشی از آنها را نگه داشتهاست. آیا در این تکهها نشانهای از مردگان وجود دارد؟ آیا یک تیوپِ نیمور خمیردندان و بستهای نخدندان معنایی متبادر میکنند جر فشردهشدن احتمالی دندان موقع جاندادن؟ مرگ هیچگاه گم نمیشود. خردهریزهای ریحانه جباری، اشارتی دارند به مرگ و اُمید به بازگشت. آیا همهی آدمها خلاصه میشوند در خردهریزهای بازمانده از آنها یا این اتفاق برای کسانی میافتد که نوبتِ مردن عرفیشان نبوده؟
🍂 حالا سالهاست از اعدام ریحانه جباری میگذرد و بسیاری بهجبر زمان، او را از یاد بردهاند اما این سرنوشت محتوم همهی مُردگان است، پس چرا این خردهریزها که بازماندهی ناکامی هستند و اشارت به مرگ دارند «طبیعت کمجانی» ساختهاند؟ بگمانم در آنچه از مُردگان باقی میماند، میلی به روایتِ زندگی وجود دارد، یا از آن بیشتر، حافظهای که مخاطب را تحریک میکند تا به یاد آورد.
🍂 تکههای کوچک، هویت فردیشان را در این تصویر از دست دادهاند. این یک شلوار نیست، بلکه شلوارِ دختر جوانیست که اعدام شد و ردِ دار در این معنا، خود را بیتردید نشان میدهد. آیا اینها «یادگار» هستند؟ بعید میدانم؛ چون یادگار در ذات خود زندگی را بیش از مرگ میپراکند؛ درحالیکه اینها، مرگنما هستند؛ چیدهشدهاند کنار هم، بیهیچ تمایزی.
🍂 پروندهی ریحانه جباری با دهها نظر بایگانی شد. زندگی ادامه یافت و این بازماندهها، جایگزینِ او شدند که گمان نمیکرد اعدام شود مگر در ساعتهای آخر. شمعِ نیمسوخته، عطر نیمپُر، فالِِ حافظ و ناگهان خاک.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
[تصویر: خردهریزهایی که گلآرا سجادیان، چهل روز بعد اعدامِ ریحانه جباری ثبتشان کرده]
🍂 ده سال پیش، پروندهی ریحانه جباری یکی از پرسروصداترین پروندههای چند سال پیش بود. دختر بیست سالهای که متهم شد مردی میانسال را به قتل رسانده؛ هفت سال در زندان ماند، حکم بارها نقض و تایید شد. بسیاری از هنرمندان از جمله اصغر فرهادی و محمدرضا شجریان خواستار بخشش صاحبانِ خون شدهاند و درنهایت او در آبان ۹۳ دار زده شد.
🍂 سجادیان که مهمترین عکسهای او را برداشت، این خردهریزها را که زندان به خانواده تحویل دادند، عکاسی کرد. شمع و عروسک و یک شلوار و مسواک و کمی ابزار آرایش و... بازماندهها.
🍂 چیدمان این تکهها کنار هم هیچ معنایی ندارد، اگر صاحبشان را نشناسیم و برای همین، این قاب به توضیح نیاز دارد؛ چون دانستنِ این واقعیت است که آنها را برای ما معنادار میکند. چه جان و روحی در آخرین بازماندههای شخصی یک اعدامشده وجود دارد؟
🍂 عکاس به من گفت، وسایل را بعضا به دیگران هدیه کردند و خانواده بخشی از آنها را نگه داشتهاست. آیا در این تکهها نشانهای از مردگان وجود دارد؟ آیا یک تیوپِ نیمور خمیردندان و بستهای نخدندان معنایی متبادر میکنند جر فشردهشدن احتمالی دندان موقع جاندادن؟ مرگ هیچگاه گم نمیشود. خردهریزهای ریحانه جباری، اشارتی دارند به مرگ و اُمید به بازگشت. آیا همهی آدمها خلاصه میشوند در خردهریزهای بازمانده از آنها یا این اتفاق برای کسانی میافتد که نوبتِ مردن عرفیشان نبوده؟
🍂 حالا سالهاست از اعدام ریحانه جباری میگذرد و بسیاری بهجبر زمان، او را از یاد بردهاند اما این سرنوشت محتوم همهی مُردگان است، پس چرا این خردهریزها که بازماندهی ناکامی هستند و اشارت به مرگ دارند «طبیعت کمجانی» ساختهاند؟ بگمانم در آنچه از مُردگان باقی میماند، میلی به روایتِ زندگی وجود دارد، یا از آن بیشتر، حافظهای که مخاطب را تحریک میکند تا به یاد آورد.
🍂 تکههای کوچک، هویت فردیشان را در این تصویر از دست دادهاند. این یک شلوار نیست، بلکه شلوارِ دختر جوانیست که اعدام شد و ردِ دار در این معنا، خود را بیتردید نشان میدهد. آیا اینها «یادگار» هستند؟ بعید میدانم؛ چون یادگار در ذات خود زندگی را بیش از مرگ میپراکند؛ درحالیکه اینها، مرگنما هستند؛ چیدهشدهاند کنار هم، بیهیچ تمایزی.
🍂 پروندهی ریحانه جباری با دهها نظر بایگانی شد. زندگی ادامه یافت و این بازماندهها، جایگزینِ او شدند که گمان نمیکرد اعدام شود مگر در ساعتهای آخر. شمعِ نیمسوخته، عطر نیمپُر، فالِِ حافظ و ناگهان خاک.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🍂 آنا مینویسد:
🍂 روز مرگ داستایفسکی، یک درام کامل است و چه خوب که آنا (همسر محبوبش) این روایت را دقیق نوشتهاست. در کتابِ «شوهرم داستایفسکی» او از آخرین کلمات غول میگوید
.
🍂 #داستایفسکی در فوریۀ ۱۸۸۱ در اوج شهرت بود. «برادرانِ کارامازوف» حیرت برانگیختهبود، قرضها دو سالی میشد، تمام شده بودند و به گفتهای آنا «سه ماه بود از حملات صرع هم خبری نبود».
🍂 او در ۵۹ سالهگی بعد مرگ دو فرزندش و سالهای سختی، آرامش یافته و آمادۀ نوشتن جلد دوم کارامازوف شدهبود؛ رمانی که قرار بود «گناهکار کبیر» نام بگیرد و در آن، آلکسی بعد ازدواج با لیزا و سپس جدایی از او و غرقشدن در گناه و فساد «بازگردد».
🍂 داستایفسکی مردی سنتی بود در مسائل شرعی. او به گفتۀ آنا، مدام به انجیل «تفأل» میزد (چیزی شبیه «استخاره» در سنت شیعی). او آن روز انجیل را بازمیکند و این آیه میآی
م».
🍂 داستایفسکی میگوید: "«مقاومت نکن» یعنی من میمیرم". در سنت ارتودوکس کهن، پیشآگاهی از مرگ یک فضیلت است. ما نباید فراموش کنیم که داستایفسکی بهشدت با-ایمان و شیفتۀ عرفان بود. با اینکه به گزارش پزشکان و همسرش، خونریزی سینۀ او اصلن شدید و جدی نبود (به گفتۀ آنا، در حین نوشتن قلمدانش قل میخورد و زیر قفسه میرود. قلمدانی که با آن بسیاری از شاهکارهای خود را نوشتهبود. او فشار میآورد تا قفسه را هل دهد و همین، سرخرگی را در ریه پاره میکند). اما او انگار یقین به مُردن داشت. در ساعت ۸:۳۸ دقیقۀ شب، قلب او میایستد. چند دقیقه قبل مرگ، ناگهان از جا بلند میشود: «خون ریش و صورتش را گلگون کرد. به او یخ دادیم، اما خوننایستاد»، و بعد، مردی که میلیونها نفر او را خواندند، بیجان شد.
🍂 ایوان کرامسکوی، نقاش محبوب داستایفسکی، پرتره را روز بعد، حین شبزندهداری از او کشید. خون را از صورتش پاک کردند؛ زنان و کودکان دستهایش را بوسیدند. داستایفسکی مانند «زوسیما»، آن پیرِ شگفت کارامازوف، از دنیا رفت. جهان مدیون مردیست که در مصیبتهایمان شریک شد و روایتشان کرد.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
#در_چنین_روزی #خیالپرسه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
«کرامسکوی (نقاش نامی) پرترۀ شوهرم را با نبوغ فوقالعادهای کشید. در این پرتره، او نه مانند یک مرده، بلکه چونان فردی خوابآلود بهنظر میرسد. تقریبن چهرهای نورانی دارد، لبخند-بهلب. انگار اکنون راز زندگیِ پس از مرگ، آن راز که بر هیچکس آشکار نیست، دریافتهاست».
🍂 روز مرگ داستایفسکی، یک درام کامل است و چه خوب که آنا (همسر محبوبش) این روایت را دقیق نوشتهاست. در کتابِ «شوهرم داستایفسکی» او از آخرین کلمات غول میگوید
:«میدانم امروز میمیرم. دیگر مطمئنام امروز میمیرم، شمعی روشن کن و انجیل را بده به من»
.
🍂 #داستایفسکی در فوریۀ ۱۸۸۱ در اوج شهرت بود. «برادرانِ کارامازوف» حیرت برانگیختهبود، قرضها دو سالی میشد، تمام شده بودند و به گفتهای آنا «سه ماه بود از حملات صرع هم خبری نبود».
🍂 او در ۵۹ سالهگی بعد مرگ دو فرزندش و سالهای سختی، آرامش یافته و آمادۀ نوشتن جلد دوم کارامازوف شدهبود؛ رمانی که قرار بود «گناهکار کبیر» نام بگیرد و در آن، آلکسی بعد ازدواج با لیزا و سپس جدایی از او و غرقشدن در گناه و فساد «بازگردد».
🍂 داستایفسکی مردی سنتی بود در مسائل شرعی. او به گفتۀ آنا، مدام به انجیل «تفأل» میزد (چیزی شبیه «استخاره» در سنت شیعی). او آن روز انجیل را بازمیکند و این آیه میآی
د: «یحیا کوشید عیسا را از این کار بازدارد. پس گفت تو چرا نزد من آمدی؟ عیسا جواب داد مقاومت نکن، چرا که بر ماست که اینچنین به حقیقت بزرگ عمل کنی
م».
🍂 داستایفسکی میگوید: "«مقاومت نکن» یعنی من میمیرم". در سنت ارتودوکس کهن، پیشآگاهی از مرگ یک فضیلت است. ما نباید فراموش کنیم که داستایفسکی بهشدت با-ایمان و شیفتۀ عرفان بود. با اینکه به گزارش پزشکان و همسرش، خونریزی سینۀ او اصلن شدید و جدی نبود (به گفتۀ آنا، در حین نوشتن قلمدانش قل میخورد و زیر قفسه میرود. قلمدانی که با آن بسیاری از شاهکارهای خود را نوشتهبود. او فشار میآورد تا قفسه را هل دهد و همین، سرخرگی را در ریه پاره میکند). اما او انگار یقین به مُردن داشت. در ساعت ۸:۳۸ دقیقۀ شب، قلب او میایستد. چند دقیقه قبل مرگ، ناگهان از جا بلند میشود: «خون ریش و صورتش را گلگون کرد. به او یخ دادیم، اما خوننایستاد»، و بعد، مردی که میلیونها نفر او را خواندند، بیجان شد.
🍂 ایوان کرامسکوی، نقاش محبوب داستایفسکی، پرتره را روز بعد، حین شبزندهداری از او کشید. خون را از صورتش پاک کردند؛ زنان و کودکان دستهایش را بوسیدند. داستایفسکی مانند «زوسیما»، آن پیرِ شگفت کارامازوف، از دنیا رفت. جهان مدیون مردیست که در مصیبتهایمان شریک شد و روایتشان کرد.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
#در_چنین_روزی #خیالپرسه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘ایستادن
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
🍂 حمیدرضا صدر یک بار دربارهی ناصر حجازی گفت «او این حس را به دیگر همبازیانِ خود منتقل میکرد که من پشت شما هستم. من هستم».
🍂 تیغهایی که علیه حسین حسینی کشیدهاند، بیشباهت نیست به تنهایی نمادینِ دروازهبانها. از چپوراست دارند او را «میزنند». تقریبن تمام نهادهای فوتبالی، نیمه فوتبالی و حالا غیرفوتبالی او را احضار کردهاند که چرا آن دختر جوان را « محافظت» کرد که باید میگذاشت او را تادیب و تنبیه و تحقیر و تکفیر کنند، اما دروازهبان ایستاد.
🍂 فوتبال میدانیست ملتهب که همیشه برای ایدهئولوگها جذاب بوده، اما روی دیگرش تمردیست که ناگاه تمامِ آرمانگرایی و «نورافشانی»های در سطح خیابانشان را تار میکند. حسینی در یک لحظه تصمیم گرفت همان کاری را بکند که باید میکرد: کنارنکشیدن و سر را نچرخاندن.
🍂 جالب اینکه او اصولن بازیکن آرامیست برعکس بسیاری از دروازهبانهای اسطورهای ما، و همین اهمیت کارش را دوچندان میکند. اینکه در وضعیتی مملو از فشار که تلاش شده رام باشد، تو «کار» خودت را بکنی. گلزدنها و گلخوردنها خاطره میشوند، ولی منشها همیشه «حال» هستند، و معاصر.
🍂 ما حجازی را دوره میکنیم، عابدزاده را تماشا، دایی و وریا را از یاد نمیبریم چون آنها از معنای مرسوم و مصطلحِ فوتبالیست بودن عبور کرده و هویتی فراتر از یک «بازی» پیدا کردهاند.
🍂 هرچه ساختار نورخواه تلاش کند تا این هویتها کنترل شوند، اما آن یک «لحظه» کار خودش را میکند. آن لحظهای که حسین حسینی تصمیم میگیرد عقب نرود و از هموطنش دفاع کند. از هموطنی عاشق فوتبال، از زنی که سالها او را از استادیومها محروم کردند و حالا انگار شوری چند دهساله را از چند نسل در دویدن و میلش آشکار میکند.
🍂 مگر کار دروازهبان محافظت از دروازه نیست و ایستادن؟ مگر او آخرین نفر نیست که باید مقابلِ مهاجمان بایستد؟ ناکامشان کند و اجازه ندهد شکست رقم بخورد؟ حسینی چنین کرد.
🍂 سالها بعد کسی یادش نمیآید بازی چندچند شد، اما همه بهخاطر خواهند داشت که حسینی بخش بزرگی از ملتش را ناامید نکرد و ایستاد. هر فشار و محرومیتی که برای او لحاظ کنند، بیاهمیت است؛ چرا که او از انسان «دفاع» کردهاست.
🍂 فوتبال با چنین رفتارهایی باشکوهترین شده، وگرنه بسیاری میخواهند فقط یک «بازی» بماند و حسینی، بازیِ بازی خواهان را به هم زد. جملۀ «فدای سر هوادار خانم» اگر صدهزار بار هم تکذیب شود، در یادها حک شدهاست. بله کسانی آن پشت هستند. آخرین نفرها که همیشه نتیجه را با ایستادن عوض میکنند. آنها که حواسشان هست که فوتبال و شورِ آن، جنسیت نمیشناسد و باید از آنها «دفاع» کرد.
🗄پست مرتبط
📕جنگ واقعی و ابر قدرت اصلی همینجاست
#ایران #زنان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
🍂 حمیدرضا صدر یک بار دربارهی ناصر حجازی گفت «او این حس را به دیگر همبازیانِ خود منتقل میکرد که من پشت شما هستم. من هستم».
🍂 تیغهایی که علیه حسین حسینی کشیدهاند، بیشباهت نیست به تنهایی نمادینِ دروازهبانها. از چپوراست دارند او را «میزنند». تقریبن تمام نهادهای فوتبالی، نیمه فوتبالی و حالا غیرفوتبالی او را احضار کردهاند که چرا آن دختر جوان را « محافظت» کرد که باید میگذاشت او را تادیب و تنبیه و تحقیر و تکفیر کنند، اما دروازهبان ایستاد.
🍂 فوتبال میدانیست ملتهب که همیشه برای ایدهئولوگها جذاب بوده، اما روی دیگرش تمردیست که ناگاه تمامِ آرمانگرایی و «نورافشانی»های در سطح خیابانشان را تار میکند. حسینی در یک لحظه تصمیم گرفت همان کاری را بکند که باید میکرد: کنارنکشیدن و سر را نچرخاندن.
🍂 جالب اینکه او اصولن بازیکن آرامیست برعکس بسیاری از دروازهبانهای اسطورهای ما، و همین اهمیت کارش را دوچندان میکند. اینکه در وضعیتی مملو از فشار که تلاش شده رام باشد، تو «کار» خودت را بکنی. گلزدنها و گلخوردنها خاطره میشوند، ولی منشها همیشه «حال» هستند، و معاصر.
🍂 ما حجازی را دوره میکنیم، عابدزاده را تماشا، دایی و وریا را از یاد نمیبریم چون آنها از معنای مرسوم و مصطلحِ فوتبالیست بودن عبور کرده و هویتی فراتر از یک «بازی» پیدا کردهاند.
🍂 هرچه ساختار نورخواه تلاش کند تا این هویتها کنترل شوند، اما آن یک «لحظه» کار خودش را میکند. آن لحظهای که حسین حسینی تصمیم میگیرد عقب نرود و از هموطنش دفاع کند. از هموطنی عاشق فوتبال، از زنی که سالها او را از استادیومها محروم کردند و حالا انگار شوری چند دهساله را از چند نسل در دویدن و میلش آشکار میکند.
🍂 مگر کار دروازهبان محافظت از دروازه نیست و ایستادن؟ مگر او آخرین نفر نیست که باید مقابلِ مهاجمان بایستد؟ ناکامشان کند و اجازه ندهد شکست رقم بخورد؟ حسینی چنین کرد.
🍂 سالها بعد کسی یادش نمیآید بازی چندچند شد، اما همه بهخاطر خواهند داشت که حسینی بخش بزرگی از ملتش را ناامید نکرد و ایستاد. هر فشار و محرومیتی که برای او لحاظ کنند، بیاهمیت است؛ چرا که او از انسان «دفاع» کردهاست.
🍂 فوتبال با چنین رفتارهایی باشکوهترین شده، وگرنه بسیاری میخواهند فقط یک «بازی» بماند و حسینی، بازیِ بازی خواهان را به هم زد. جملۀ «فدای سر هوادار خانم» اگر صدهزار بار هم تکذیب شود، در یادها حک شدهاست. بله کسانی آن پشت هستند. آخرین نفرها که همیشه نتیجه را با ایستادن عوض میکنند. آنها که حواسشان هست که فوتبال و شورِ آن، جنسیت نمیشناسد و باید از آنها «دفاع» کرد.
🗄پست مرتبط
📕جنگ واقعی و ابر قدرت اصلی همینجاست
#ایران #زنان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📺 خانم جلسهای طرفدار جلیلی: «غُر نزن؛ قِر بده! تغییری رخ نخواهد داد»
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
🍂 «کینتوزی» یکی از ویژگیهای ذهنِ ایدئولوژیگ است. ماکس شِلِر در کتاب بیبدیل «کینتوزی»، از کارکردِ نفرت بر فرد و گروههایی میگوید که یکی از امیالشان، به بردگیکشیدن و انقیاد مخالفان آنهاست و نشان میدهد این نفرت، چگونه خود آنها را دچارِ فروپاشی و دورشدن از ساحتهای انسانی میکند.
🍂 این زن که چند روزیست تصاویرش با کلامش علیهِ بسیاری از مردمِ ایران، متواتر شده حتا «نام» هم ندارد. میگویند یک «خانم جلسهای»ست که سنی هم ندارد و سواد و درک نیز هم.
🍂 در وضعیتِ «نفرتپراکنی» که سالهاست به اشکال مختلف آن را مشاهده میکنیم، تکثیرِ «کینه» یک رفتار معمول است.
🍂 کینه موتور مولدیست که ذهنِ کوچکِ رشدنیافته را دچار کلام میکند و این کلمات در حالتی بدوی و فقط برای تحقیرِ دیگری یا دیگران از حفرهی صورت، که همان دهان است، بیرون میزنند.
🍂 این کینه، با نمونههای سیاسیتر و بهطور مشخص کارل اشمیتی متفاوتاند، اما سعی دارند به آن نزدیک شوند.
🍂 اینکه «ما» خدایگان هستیم و شما «بنده»، و حال که آداب بندگی ما را به جا نمیآورید و ما نیز قدرت نابودیتان را نداریم، در عوض «تحقیرتان» میکنیم و «تهدید».
🍂 عمادالدین باقی در کتاب «جان» شرحِ جالبی از مباحثهاش میدهد با چند عضو بلندپایۀ القاعده که در ایران دستگیر و به اوین برده بودندشان. باقی در تکهای از دوران حبس، با آنها بحث میکند. آیه و کلام و حدیث به رخ میکشند، اما « خرد»؟
🍂 او میگوید روزی به سرکردهشان گفتم شما که امر به کشتن کفار میکنید، اما اکثر مصالحِ آسایش و راحتی امروز، مدیون دانش و صنعت همین بهقول شما کفار است. مردِ القاعدهای جواب میدهد: «وظیفهشان است. خداوند آنها را مسخره کرده تا برای ما کار کنند و ما استفاده کنیم»(!). (نقل بهمضمون. باقی میگوید دیگر بحث، عملن ممکن نبود).
🍂 این همان باوریست که این زنِ وراج، از آن بیرون آمده. برتربودنی قُدسی که ناشی از تزریق حماقت، کینپروری و رشد در فضایی متصلب است.
🍂 او «تربیت» شده تا کینه نثار دیگران کند. دیگرانی که نمیخواهند مطیع آنها باشند و حتا اگر در اکثریت نیز بودند، باز آنان را بردهی ترشحات مغز خود میداند.
🍂 این رفتار، قائل به هر حذفیست و جالب اینکه عداوت حیرتانگیزی نیز با «زنان» دارد. زنانِ این باور، بیش از هر چیزی، از «زنِ» دیگر نفرت دارند و انقیاد او را خوش. آنان از هر شکلِ آزادی، مخصوصن زنانۀ آن، خشم میگیرند.
🍂 این زن هیچ هویتی ندارد و اصولن «ساخته» شده برای همین تواترِ نفرت و برانگیختنِ خشمِ بخش مهمی از جامعه. او «محرک» است، چون برای ایجاد کین باید نفرت را با رسایی فریاد زد. رساییِ حقد (کینه)، آرمان اوست.
#ویدیو_تحلیل #حکومت_اسلامی
➖➖➖
🌾@Naqdagin
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
🍂 «کینتوزی» یکی از ویژگیهای ذهنِ ایدئولوژیگ است. ماکس شِلِر در کتاب بیبدیل «کینتوزی»، از کارکردِ نفرت بر فرد و گروههایی میگوید که یکی از امیالشان، به بردگیکشیدن و انقیاد مخالفان آنهاست و نشان میدهد این نفرت، چگونه خود آنها را دچارِ فروپاشی و دورشدن از ساحتهای انسانی میکند.
🍂 این زن که چند روزیست تصاویرش با کلامش علیهِ بسیاری از مردمِ ایران، متواتر شده حتا «نام» هم ندارد. میگویند یک «خانم جلسهای»ست که سنی هم ندارد و سواد و درک نیز هم.
🍂 در وضعیتِ «نفرتپراکنی» که سالهاست به اشکال مختلف آن را مشاهده میکنیم، تکثیرِ «کینه» یک رفتار معمول است.
🍂 کینه موتور مولدیست که ذهنِ کوچکِ رشدنیافته را دچار کلام میکند و این کلمات در حالتی بدوی و فقط برای تحقیرِ دیگری یا دیگران از حفرهی صورت، که همان دهان است، بیرون میزنند.
🍂 این کینه، با نمونههای سیاسیتر و بهطور مشخص کارل اشمیتی متفاوتاند، اما سعی دارند به آن نزدیک شوند.
🍂 اینکه «ما» خدایگان هستیم و شما «بنده»، و حال که آداب بندگی ما را به جا نمیآورید و ما نیز قدرت نابودیتان را نداریم، در عوض «تحقیرتان» میکنیم و «تهدید».
🍂 عمادالدین باقی در کتاب «جان» شرحِ جالبی از مباحثهاش میدهد با چند عضو بلندپایۀ القاعده که در ایران دستگیر و به اوین برده بودندشان. باقی در تکهای از دوران حبس، با آنها بحث میکند. آیه و کلام و حدیث به رخ میکشند، اما « خرد»؟
🍂 او میگوید روزی به سرکردهشان گفتم شما که امر به کشتن کفار میکنید، اما اکثر مصالحِ آسایش و راحتی امروز، مدیون دانش و صنعت همین بهقول شما کفار است. مردِ القاعدهای جواب میدهد: «وظیفهشان است. خداوند آنها را مسخره کرده تا برای ما کار کنند و ما استفاده کنیم»(!). (نقل بهمضمون. باقی میگوید دیگر بحث، عملن ممکن نبود).
🍂 این همان باوریست که این زنِ وراج، از آن بیرون آمده. برتربودنی قُدسی که ناشی از تزریق حماقت، کینپروری و رشد در فضایی متصلب است.
🍂 او «تربیت» شده تا کینه نثار دیگران کند. دیگرانی که نمیخواهند مطیع آنها باشند و حتا اگر در اکثریت نیز بودند، باز آنان را بردهی ترشحات مغز خود میداند.
🍂 این رفتار، قائل به هر حذفیست و جالب اینکه عداوت حیرتانگیزی نیز با «زنان» دارد. زنانِ این باور، بیش از هر چیزی، از «زنِ» دیگر نفرت دارند و انقیاد او را خوش. آنان از هر شکلِ آزادی، مخصوصن زنانۀ آن، خشم میگیرند.
🍂 این زن هیچ هویتی ندارد و اصولن «ساخته» شده برای همین تواترِ نفرت و برانگیختنِ خشمِ بخش مهمی از جامعه. او «محرک» است، چون برای ایجاد کین باید نفرت را با رسایی فریاد زد. رساییِ حقد (کینه)، آرمان اوست.
#ویدیو_تحلیل #حکومت_اسلامی
➖➖➖
🌾@Naqdagin