Telegram
نقدآگین
🍂 آنا مینویسد:
🍂 روز مرگ داستایفسکی، یک درام کامل است و چه خوب که آنا (همسر محبوبش) این روایت را دقیق نوشتهاست. در کتابِ «شوهرم داستایفسکی» او از آخرین کلمات غول میگوید
.
🍂 #داستایفسکی در فوریۀ ۱۸۸۱ در اوج شهرت بود. «برادرانِ کارامازوف» حیرت برانگیختهبود، قرضها دو سالی میشد، تمام شده بودند و به گفتهای آنا «سه ماه بود از حملات صرع هم خبری نبود».
🍂 او در ۵۹ سالهگی بعد مرگ دو فرزندش و سالهای سختی، آرامش یافته و آمادۀ نوشتن جلد دوم کارامازوف شدهبود؛ رمانی که قرار بود «گناهکار کبیر» نام بگیرد و در آن، آلکسی بعد ازدواج با لیزا و سپس جدایی از او و غرقشدن در گناه و فساد «بازگردد».
🍂 داستایفسکی مردی سنتی بود در مسائل شرعی. او به گفتۀ آنا، مدام به انجیل «تفأل» میزد (چیزی شبیه «استخاره» در سنت شیعی). او آن روز انجیل را بازمیکند و این آیه میآی
م».
🍂 داستایفسکی میگوید: "«مقاومت نکن» یعنی من میمیرم". در سنت ارتودوکس کهن، پیشآگاهی از مرگ یک فضیلت است. ما نباید فراموش کنیم که داستایفسکی بهشدت با-ایمان و شیفتۀ عرفان بود. با اینکه به گزارش پزشکان و همسرش، خونریزی سینۀ او اصلن شدید و جدی نبود (به گفتۀ آنا، در حین نوشتن قلمدانش قل میخورد و زیر قفسه میرود. قلمدانی که با آن بسیاری از شاهکارهای خود را نوشتهبود. او فشار میآورد تا قفسه را هل دهد و همین، سرخرگی را در ریه پاره میکند). اما او انگار یقین به مُردن داشت. در ساعت ۸:۳۸ دقیقۀ شب، قلب او میایستد. چند دقیقه قبل مرگ، ناگهان از جا بلند میشود: «خون ریش و صورتش را گلگون کرد. به او یخ دادیم، اما خوننایستاد»، و بعد، مردی که میلیونها نفر او را خواندند، بیجان شد.
🍂 ایوان کرامسکوی، نقاش محبوب داستایفسکی، پرتره را روز بعد، حین شبزندهداری از او کشید. خون را از صورتش پاک کردند؛ زنان و کودکان دستهایش را بوسیدند. داستایفسکی مانند «زوسیما»، آن پیرِ شگفت کارامازوف، از دنیا رفت. جهان مدیون مردیست که در مصیبتهایمان شریک شد و روایتشان کرد.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
#در_چنین_روزی #خیالپرسه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
«کرامسکوی (نقاش نامی) پرترۀ شوهرم را با نبوغ فوقالعادهای کشید. در این پرتره، او نه مانند یک مرده، بلکه چونان فردی خوابآلود بهنظر میرسد. تقریبن چهرهای نورانی دارد، لبخند-بهلب. انگار اکنون راز زندگیِ پس از مرگ، آن راز که بر هیچکس آشکار نیست، دریافتهاست».
🍂 روز مرگ داستایفسکی، یک درام کامل است و چه خوب که آنا (همسر محبوبش) این روایت را دقیق نوشتهاست. در کتابِ «شوهرم داستایفسکی» او از آخرین کلمات غول میگوید
:«میدانم امروز میمیرم. دیگر مطمئنام امروز میمیرم، شمعی روشن کن و انجیل را بده به من»
.
🍂 #داستایفسکی در فوریۀ ۱۸۸۱ در اوج شهرت بود. «برادرانِ کارامازوف» حیرت برانگیختهبود، قرضها دو سالی میشد، تمام شده بودند و به گفتهای آنا «سه ماه بود از حملات صرع هم خبری نبود».
🍂 او در ۵۹ سالهگی بعد مرگ دو فرزندش و سالهای سختی، آرامش یافته و آمادۀ نوشتن جلد دوم کارامازوف شدهبود؛ رمانی که قرار بود «گناهکار کبیر» نام بگیرد و در آن، آلکسی بعد ازدواج با لیزا و سپس جدایی از او و غرقشدن در گناه و فساد «بازگردد».
🍂 داستایفسکی مردی سنتی بود در مسائل شرعی. او به گفتۀ آنا، مدام به انجیل «تفأل» میزد (چیزی شبیه «استخاره» در سنت شیعی). او آن روز انجیل را بازمیکند و این آیه میآی
د: «یحیا کوشید عیسا را از این کار بازدارد. پس گفت تو چرا نزد من آمدی؟ عیسا جواب داد مقاومت نکن، چرا که بر ماست که اینچنین به حقیقت بزرگ عمل کنی
م».
🍂 داستایفسکی میگوید: "«مقاومت نکن» یعنی من میمیرم". در سنت ارتودوکس کهن، پیشآگاهی از مرگ یک فضیلت است. ما نباید فراموش کنیم که داستایفسکی بهشدت با-ایمان و شیفتۀ عرفان بود. با اینکه به گزارش پزشکان و همسرش، خونریزی سینۀ او اصلن شدید و جدی نبود (به گفتۀ آنا، در حین نوشتن قلمدانش قل میخورد و زیر قفسه میرود. قلمدانی که با آن بسیاری از شاهکارهای خود را نوشتهبود. او فشار میآورد تا قفسه را هل دهد و همین، سرخرگی را در ریه پاره میکند). اما او انگار یقین به مُردن داشت. در ساعت ۸:۳۸ دقیقۀ شب، قلب او میایستد. چند دقیقه قبل مرگ، ناگهان از جا بلند میشود: «خون ریش و صورتش را گلگون کرد. به او یخ دادیم، اما خوننایستاد»، و بعد، مردی که میلیونها نفر او را خواندند، بیجان شد.
🍂 ایوان کرامسکوی، نقاش محبوب داستایفسکی، پرتره را روز بعد، حین شبزندهداری از او کشید. خون را از صورتش پاک کردند؛ زنان و کودکان دستهایش را بوسیدند. داستایفسکی مانند «زوسیما»، آن پیرِ شگفت کارامازوف، از دنیا رفت. جهان مدیون مردیست که در مصیبتهایمان شریک شد و روایتشان کرد.
✍🏻 #مهدی_یزدانیخرم
#در_چنین_روزی #خیالپرسه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
داستایوفسکی و مفتش اعظم
@Naqdagin
🎧مفتشِ اعظم، مسئلۀ #داستایفسکی در رمان برادران کارامازوف
✍🏻 #کاوه_بهبهانی
#خیالپرسه #فلسفیدن #نقد_فرهنگ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 #کاوه_بهبهانی
#خیالپرسه #فلسفیدن #نقد_فرهنگ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
فئودور داستایفسکی
@Naqdagin
🎧 آشنایی با فئودور #داستایفسکی
— بر اساس کتاب «زندگی و نقد آثار داستایفسکی» بهقلمِ #هانری_تربایا
🎙 دکتر #بهادر_باقری
🍂 این کتاب روایتیست تحلیلی از زندگی و آثار فیودور داستایفسکی. هانری تروایا در این کتاب، با نگاهی موشکافانه و با استفاده از صحنهپردازیهای داستانی، ما را به پشت صحنۀ شاهکارهایی چون «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» میبرد و ضمن مرور و بررسی آثار داستایفسکی، به ما میگوید که این آثار چگونه و در چه شرایطی خلق شدند و از چه عناصر بیرونیِ مربوط به محیط زندگی نویسنده تأثیر گرفتند.
#خیالپرسه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— بر اساس کتاب «زندگی و نقد آثار داستایفسکی» بهقلمِ #هانری_تربایا
🎙 دکتر #بهادر_باقری
🍂 این کتاب روایتیست تحلیلی از زندگی و آثار فیودور داستایفسکی. هانری تروایا در این کتاب، با نگاهی موشکافانه و با استفاده از صحنهپردازیهای داستانی، ما را به پشت صحنۀ شاهکارهایی چون «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» میبرد و ضمن مرور و بررسی آثار داستایفسکی، به ما میگوید که این آثار چگونه و در چه شرایطی خلق شدند و از چه عناصر بیرونیِ مربوط به محیط زندگی نویسنده تأثیر گرفتند.
#خیالپرسه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
برادران کارمازوف
@Naqdagin
🎧 نمایشِ «برادران کارامازوف» اثر #داستایفسکی
🍂 داستان کتاب ماجرای خانوادهای عجیب و شرح نحوهٔ ارتباطیست که بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمول با سه پسرش به نامهای میتیا، ایوان و آلیوشا و پسر نامشروعش به نام اسمردیاکوف وجود دارد.
🍂 برادران کارامازوف رمانی فلسفیست که بهطور عمیقی در حوزهٔ الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات میپردازد. از زمان انتشار این رمان، توسط بسیاری از اندیشمندان مورد تحسین قرار گرفتهاست.
#رادیودرام
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🍂 داستان کتاب ماجرای خانوادهای عجیب و شرح نحوهٔ ارتباطیست که بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمول با سه پسرش به نامهای میتیا، ایوان و آلیوشا و پسر نامشروعش به نام اسمردیاکوف وجود دارد.
🍂 برادران کارامازوف رمانی فلسفیست که بهطور عمیقی در حوزهٔ الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات میپردازد. از زمان انتشار این رمان، توسط بسیاری از اندیشمندان مورد تحسین قرار گرفتهاست.
#رادیودرام
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘شرحی بر رنج و عصیان در «جنایت و مکافات» #داستایفسکی
✍🏻 دکتر #قربان_عباسی
🌐 مطالعۀ متن کامل در «مشاهدۀ فوری»
⏰ زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه
🔖 ۱۹۸۰ واژه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @nasaksara
✍🏻 دکتر #قربان_عباسی
🌐 مطالعۀ متن کامل در «مشاهدۀ فوری»
⏰ زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه
🔖 ۱۹۸۰ واژه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @nasaksara
📘شرحی بر رنج و عصیان در جنایت و مکافات #داستایفسکی
✍🏻 دکتر #قربان_عباسی
۱- شاید کلیدیترین کلمۀ داستایفسکی، همان کلمۀ «جنایت» باشد. لغت crime معادل لغت روسی prestuplenie است که لفظاً بهمعنای transgression است. چیکوواکی مینویسد:
🍂 همانطور که راسکلنیکف (قهرمان داستان)، آن جوان روس و دانشجوی مالیخولیایی، از مرزها رد شدهاست و قانون الهی را زیر پاگذاشتهاست. تخطی کردن از قانون خدا، گناه است و تخطی از قانون بشری، جرم، اما قهرمان داستایفسکی تنها از همین راه است که میتوانست به یک قهرمان تبدیل شود. بدون تخطی از مرز، نه جنایتی در کار است و نه مکافاتی، و نه البته قهرمانی. راسکلنیکف از مرز عبور میکند تا خود را انسانی متفاوت و فوقالعاده نشان دهد. قهرمان را با ایدۀ نو، با کلام نو، با کنش نو میشناسند.
ماجرا چیست؟
🍂 مرد جوانی که در نهایت فقر زندگی میکند، از روی ناپختگی و بیثباتی اندیشهاش که تسلیم برخی ایدههای عجیب و ناپخته است و متاثر از حالوهوای زمانه است، تصمیم میگیرد خود را از وضع فلاکتبارش رهایی بخشد، تصمیم میگیرد پیرزنی را بکشد که پول قرض میدهد، احمق، کر و طماع است و به هیچ دردی نمیخورد. میپرسد این پیرزن اصلا برای چه زنده است؟ وجود او دراین هستی چه ارزشی دارد؟ نباشد مثلاً چه اتفاقی میافتد؟ آیا حذف یک انسان زائد از زندگی، اگر برای نجات دیگری از وضع فلاکتبارش باشد، تخطیست؟
🍂 بگذارید این پرسش اخلاقی را از خود بکنیم. تصورکنید در آغاز زندگیتان هستید، اما سخت محتاج و فقیر و بدبختید؛ درعین حال، در همسایگیتان زنی پیر و تنها و طماع و حریص، اما ثروتمند، زندگی میکند؛ آیا برای خوشبختیتان میتوانید او را حذف کنید؟ آیا حاضرید دست به قتل بزنید تا خوشبختی یک عمر خود را تضمین کنید؟ این پرسش داستایفسکی از مخاطبانش است. پرسشی که درجاهای دیگر، بهصورتهای دیگر خود را نشان میدهد.
🍂 او میپرسد اگر خوشبختی ما منوط به ارتکاب یک جنایت باشد، آیا حاضریم آن جنایت را مرتکب بشویم؟ آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟
🍂 ظاهراً، این اتفاق درواقعیت برای مرد جوانی بهنام لاسنر افتاده بود. وقتی در دادگاه میپرسند چرا خود را نکشتهاست؟ گفته بود برای اینکه نمیخواستم ازخودم انتقام بگیرم؛ میخواستم از جامعه انتقام بگیرم. او قصد داشت «بهمصاف کل اجتماع برود» و این تکیهکلام عصیانگرانی بود که آمده بودند با طغیان علیه وضع موجود و با درهم کوبیدن ارزشها و هنجارهای مستقر، نظم تازهای را رقم بزنند. آنها معتقد بودند برای خوشبخت بودن، میتوان دستها را آلود و مرزهای اخلاقی خود را زیر پاگذاشت. شاید ازاین روست که تولستوی، دریادداشتی راجع به راسکلنیکف نوشت:
🍂 درمورد قهرمانِ خود تولستوی در آناکارنینا چطور؟ آنا با داشتن شوهر، به زنای محصنه دست میزند؛ به شوهرش خیانت میکند و مرد دیگری را به آغوش میکشد. او نیز مرزهای اخلاق پذیرفتهشده را زیر پا میگذارد و بهانۀ او اینبار، نه عدالت یا انتقام، که عشق است؟ آیا عشق این مجوز را به آنا میدهد تا به شوهر خود خیانت کند؟
🌐 مطالعۀ ادامه و متن کامل در «مشاهدۀ فوری»
⏰ زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه
🔖 ۱۹۸۰ واژه
#خیالپرسه #فلسفیدن #نقد_کتاب
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 دکتر #قربان_عباسی
۱- شاید کلیدیترین کلمۀ داستایفسکی، همان کلمۀ «جنایت» باشد. لغت crime معادل لغت روسی prestuplenie است که لفظاً بهمعنای transgression است. چیکوواکی مینویسد:
«بر این اساس، ارتکاب جنایت بهمعنای تخطی یا برگذشتن از حدود یا مرزهاییست که توسط قانون تعریف شدهاند. مرزهایی در کارند، و وقتی کسی ازآنها رد میشود، جنایتی واقع شدهاست که باید از پس آن مکافات بیاید».
🍂 همانطور که راسکلنیکف (قهرمان داستان)، آن جوان روس و دانشجوی مالیخولیایی، از مرزها رد شدهاست و قانون الهی را زیر پاگذاشتهاست. تخطی کردن از قانون خدا، گناه است و تخطی از قانون بشری، جرم، اما قهرمان داستایفسکی تنها از همین راه است که میتوانست به یک قهرمان تبدیل شود. بدون تخطی از مرز، نه جنایتی در کار است و نه مکافاتی، و نه البته قهرمانی. راسکلنیکف از مرز عبور میکند تا خود را انسانی متفاوت و فوقالعاده نشان دهد. قهرمان را با ایدۀ نو، با کلام نو، با کنش نو میشناسند.
ماجرا چیست؟
🍂 مرد جوانی که در نهایت فقر زندگی میکند، از روی ناپختگی و بیثباتی اندیشهاش که تسلیم برخی ایدههای عجیب و ناپخته است و متاثر از حالوهوای زمانه است، تصمیم میگیرد خود را از وضع فلاکتبارش رهایی بخشد، تصمیم میگیرد پیرزنی را بکشد که پول قرض میدهد، احمق، کر و طماع است و به هیچ دردی نمیخورد. میپرسد این پیرزن اصلا برای چه زنده است؟ وجود او دراین هستی چه ارزشی دارد؟ نباشد مثلاً چه اتفاقی میافتد؟ آیا حذف یک انسان زائد از زندگی، اگر برای نجات دیگری از وضع فلاکتبارش باشد، تخطیست؟
🍂 بگذارید این پرسش اخلاقی را از خود بکنیم. تصورکنید در آغاز زندگیتان هستید، اما سخت محتاج و فقیر و بدبختید؛ درعین حال، در همسایگیتان زنی پیر و تنها و طماع و حریص، اما ثروتمند، زندگی میکند؛ آیا برای خوشبختیتان میتوانید او را حذف کنید؟ آیا حاضرید دست به قتل بزنید تا خوشبختی یک عمر خود را تضمین کنید؟ این پرسش داستایفسکی از مخاطبانش است. پرسشی که درجاهای دیگر، بهصورتهای دیگر خود را نشان میدهد.
🍂 او میپرسد اگر خوشبختی ما منوط به ارتکاب یک جنایت باشد، آیا حاضریم آن جنایت را مرتکب بشویم؟ آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟
🍂 ظاهراً، این اتفاق درواقعیت برای مرد جوانی بهنام لاسنر افتاده بود. وقتی در دادگاه میپرسند چرا خود را نکشتهاست؟ گفته بود برای اینکه نمیخواستم ازخودم انتقام بگیرم؛ میخواستم از جامعه انتقام بگیرم. او قصد داشت «بهمصاف کل اجتماع برود» و این تکیهکلام عصیانگرانی بود که آمده بودند با طغیان علیه وضع موجود و با درهم کوبیدن ارزشها و هنجارهای مستقر، نظم تازهای را رقم بزنند. آنها معتقد بودند برای خوشبخت بودن، میتوان دستها را آلود و مرزهای اخلاقی خود را زیر پاگذاشت. شاید ازاین روست که تولستوی، دریادداشتی راجع به راسکلنیکف نوشت:
«این جنایت ناشی از خفه کردن ندای وجدان بود».
🍂 درمورد قهرمانِ خود تولستوی در آناکارنینا چطور؟ آنا با داشتن شوهر، به زنای محصنه دست میزند؛ به شوهرش خیانت میکند و مرد دیگری را به آغوش میکشد. او نیز مرزهای اخلاق پذیرفتهشده را زیر پا میگذارد و بهانۀ او اینبار، نه عدالت یا انتقام، که عشق است؟ آیا عشق این مجوز را به آنا میدهد تا به شوهر خود خیانت کند؟
🌐 مطالعۀ ادامه و متن کامل در «مشاهدۀ فوری»
⏰ زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه
🔖 ۱۹۸۰ واژه
#خیالپرسه #فلسفیدن #نقد_کتاب
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegraph
شرحی بر رنج و عصیان در جنایت و مکافات داستایفسکی
✍🏻 دکتر قربان عباسی ۱- شاید کلیدیترین کلمۀ داستایفسکی، همان کلمۀ «جنایت» باشد. لغت crime معادل لغت روسی prestuplenie است که لفظاً بهمعنای transgression است. چیکوواکی مینویسد:
📘فیلسوفِ آزادی
— #داستایفسکی میگفت هر فلسفهای که دربارۀ انسانیت بسازید باز وجهی از انسانیت از آن بیرون میماند
🖋#ترجمه: #علی_امیــری
🍂 بگویید انسانبودن یعنی نیکوکاری، بلافاصله انسانها تمام تلاششان را میکنند تا به دیگران شر برسانند. بگویید انسانبودن یعنی آسیبزدن، دمبهدم آدمها را میبینید که مهربانی میکنند و کمک میرسانند. این عصیانِ درونی، این میلِ همیشگی به خلاف جهت شناکردن، از نظر داستایفسکی جزئی از ذات بشر است؛ میلی که خیلی وقتها خودش را در قالب رفتارهای جنونآمیز و خودویرانگر نشان میدهد. گری سال مورسن، پژوهشگر برجستۀ داستایفسکی، از معنی انسانبودن در آثار این نویسندۀ روس میگوید.
🌐 مطالعۀ متن کامل در «مشاهدۀ فوری»
⏰ زمان مطالعه: ۲۰ دقیقه
🔖 ۳۹۶۳ واژه
#خیالپرسه #فلسفیدن #نقد_کتاب
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— #داستایفسکی میگفت هر فلسفهای که دربارۀ انسانیت بسازید باز وجهی از انسانیت از آن بیرون میماند
🖋#ترجمه: #علی_امیــری
🍂 بگویید انسانبودن یعنی نیکوکاری، بلافاصله انسانها تمام تلاششان را میکنند تا به دیگران شر برسانند. بگویید انسانبودن یعنی آسیبزدن، دمبهدم آدمها را میبینید که مهربانی میکنند و کمک میرسانند. این عصیانِ درونی، این میلِ همیشگی به خلاف جهت شناکردن، از نظر داستایفسکی جزئی از ذات بشر است؛ میلی که خیلی وقتها خودش را در قالب رفتارهای جنونآمیز و خودویرانگر نشان میدهد. گری سال مورسن، پژوهشگر برجستۀ داستایفسکی، از معنی انسانبودن در آثار این نویسندۀ روس میگوید.
🌐 مطالعۀ متن کامل در «مشاهدۀ فوری»
⏰ زمان مطالعه: ۲۰ دقیقه
🔖 ۳۹۶۳ واژه
#خیالپرسه #فلسفیدن #نقد_کتاب
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است؟!
✍🏻 استاد #مصطفی_ملکیان
🍂 در این مجال قصد دارم که به تفهیم و تشریح جمله معروف #داستایفسکی «اگر خدا نباشد همهچیز مجاز است» بپردازم.
🍂 در یک سطح، میتوان با این جمله اینگونه روبهرو شد که حضور خدا برای افراد مذهبی، افادۀ معنا میکند و بنابراین، یک فرد مذهبی اگر از مذهب فاصله بگیرد، دچار «بحران معنا» میشود و بنیان اخلاق برای او فرو میریزد و در نتیجه، اگر خدا نباشد همهچیز از نظر آنها مجاز است.
❌ درحالیکه این فهم اشتباه است و باید توجه نمود که آنچه برای افراد مذهبی اهمیت دارد و بنیان اخلاق برای آنها محسوب میشود، وجود یا عدم وجود خدا نیست و آنها «بیم حضور خدا» را ندارند؛ بلکه وجود بهشت و جهنم است که سبب میشود به اخلاقیات اهمیت دهند و اگر خداوند اعلام کند که دیگر بهشت و جهنم وجود ندارد که افراد مذهبی در صورت اخلاقی زیستن به بهشت بروند و با بیاخلاقی وارد جهنم شوند، دیگر افراد مذهبی اخلاق را رعایت نمیکنند و بنیانِ اخلاق برای آنها فرو میریزد؛ زیرا آنها به جهت خوف از جهنم و امید به بهشت، اخلاقیات را رعایت میکنند و به اخلاق اهمیت میدهند.
🔺در واقع، حرف دل افراد مذهبی این است که اگر «بهشت و جهنم» نباشد همهچیز مجاز است و اگر چنین اتفاقی بیافتد و خداوند بهشت و جهنم را نابود کند، علیرغم اینکه خدا وجود دارد، پایبند اخلاق نخواهند بود؛ زیرا آنچه برای افراد مذهبی مطرح است، «بیم از جهنم» و «امید به بهشت» است.
🍂 باید توجه کرد که داستایفسکی، این جمله را در معنای عمیقتر بیان میکند؛ سطح عمیقتر که میتوان با این جمله روبهرو شد، شامل انسانهاییست که خدا را فارغ از بهشت و جهنم پرستش میکنند و حتی اگر بهشت و جهنم وجود نداشته باشد، باز هم خداوند را اطاعت میکنند؛ مانند [سخن منسوب به] علیبنابیطالب که در مناجات با خدا میگوید: «ربّى صبرتُ على عذابک فکیف اصبر على فِراقک؛ من اگر بر آتش جهنم تو صبر کنم چگونه بر فراق تو صبر خواهم کرد؟»/ افراد مذهبی باید توجه کنند که [بنا به سخن منسوب فوقالذکر] علیبنابیطالب خدا را شایسته ستایش میبیند و به همین دلیل او را بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم عبادت میکند؛ مانند زمانی که یک گل زیبا را میبینیم و زیبایی و عطر آن را تحسین میکنیم، فارغ از اینکه ستایش گل ما را نه به بهشت میبرد و نه از جهنم دور میکند.
🍂 علیبنابیطالب معتقد است خدا را باید مانند این گل ستود، بدونِ در نظر گرفتن بهشت و جهنم. ایشان بیان میکنند که گروهی خدا را به خاطر میل به بهشت عبادت میکنند که «عبادت تاجران» است و گروهی به خاطر ترس از جهنم که «عبادت بردگان» است و «آزادگان» هستند که خدا را بهخاطر خودش عبادت میکنند. اگر از این منظر بنگریم، ممکن است علیبنابیطالب بگوید اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است.
🍂 اگر از این دو سطح عبور کنیم، در واقع باید اشارهکنم که من با داستایفسکی موافق نیستم که اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است. فرودستها میگویند اگر بهشت و جهنم نباشد، همهچیز مجاز است و کسانی که عمیقتر هستند، میگویند اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است و من میگویم اگر خدا هم نباشد، همهچیز مجاز نیست؛ زیرا حتی اگر خدا نباشد، انسان برای اینکه به انسانیت خود وفادار باشد و سر در منجلاب حیوانیت نکند و همانگونه که پاسدار جسم و ظاهر خود است، پاسدار روح خود نیز باشد، باید کارهایی انجام دهد؛ لذا اگر خدا و بهشت و جهنم هم نباشد، همهچیز برای او مجاز نیست.
🍂 در واقع، به نظر من، انسانی که بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم و وجود داشتن خدا، اخلاقی زندگی میکند، از کسانی که برای بهشت و جهنم اخلاق را رعایت میکنند (تاجران و بردگان) شریفتر است؛ زیرا این افراد بیم جهنم و امیدی به بهشت ندارد و همچنین، او از کسانی که فارغ از بهشت و جهنم در جهت لقاءالله، اخلاقی زندگی میکنند نیز شریفتر است؛ زیرا کسانی که در جهت لقاءالله اخلاقی زندگی میکنند، باز هم به همان هدایت و حراست الهی امید دارند.
🍂 اما کسی که نه برای بهشت و جهنم و نه برای خدا اخلاقی زندگی میکند، این فرد بیم و امیدی به چیزی ندارد؛ نه در پیِ رهایی از جهنم است و نه در پیِ بهشت یا لقاءالله؛ او اخلاق را از این جهت رعایت میکند که انسان را شریفتر از آن میداند که خود را به بیاخلاقی بیالاید. هرچند، کسانی که صرفاً برای خود خدا او را پرستش میکنند، در سطحی بالاتر از تاجران و بردگان قرار میگیرند.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 استاد #مصطفی_ملکیان
🍂 در این مجال قصد دارم که به تفهیم و تشریح جمله معروف #داستایفسکی «اگر خدا نباشد همهچیز مجاز است» بپردازم.
🍂 در یک سطح، میتوان با این جمله اینگونه روبهرو شد که حضور خدا برای افراد مذهبی، افادۀ معنا میکند و بنابراین، یک فرد مذهبی اگر از مذهب فاصله بگیرد، دچار «بحران معنا» میشود و بنیان اخلاق برای او فرو میریزد و در نتیجه، اگر خدا نباشد همهچیز از نظر آنها مجاز است.
❌ درحالیکه این فهم اشتباه است و باید توجه نمود که آنچه برای افراد مذهبی اهمیت دارد و بنیان اخلاق برای آنها محسوب میشود، وجود یا عدم وجود خدا نیست و آنها «بیم حضور خدا» را ندارند؛ بلکه وجود بهشت و جهنم است که سبب میشود به اخلاقیات اهمیت دهند و اگر خداوند اعلام کند که دیگر بهشت و جهنم وجود ندارد که افراد مذهبی در صورت اخلاقی زیستن به بهشت بروند و با بیاخلاقی وارد جهنم شوند، دیگر افراد مذهبی اخلاق را رعایت نمیکنند و بنیانِ اخلاق برای آنها فرو میریزد؛ زیرا آنها به جهت خوف از جهنم و امید به بهشت، اخلاقیات را رعایت میکنند و به اخلاق اهمیت میدهند.
🔺در واقع، حرف دل افراد مذهبی این است که اگر «بهشت و جهنم» نباشد همهچیز مجاز است و اگر چنین اتفاقی بیافتد و خداوند بهشت و جهنم را نابود کند، علیرغم اینکه خدا وجود دارد، پایبند اخلاق نخواهند بود؛ زیرا آنچه برای افراد مذهبی مطرح است، «بیم از جهنم» و «امید به بهشت» است.
🍂 باید توجه کرد که داستایفسکی، این جمله را در معنای عمیقتر بیان میکند؛ سطح عمیقتر که میتوان با این جمله روبهرو شد، شامل انسانهاییست که خدا را فارغ از بهشت و جهنم پرستش میکنند و حتی اگر بهشت و جهنم وجود نداشته باشد، باز هم خداوند را اطاعت میکنند؛ مانند [سخن منسوب به] علیبنابیطالب که در مناجات با خدا میگوید: «ربّى صبرتُ على عذابک فکیف اصبر على فِراقک؛ من اگر بر آتش جهنم تو صبر کنم چگونه بر فراق تو صبر خواهم کرد؟»/ افراد مذهبی باید توجه کنند که [بنا به سخن منسوب فوقالذکر] علیبنابیطالب خدا را شایسته ستایش میبیند و به همین دلیل او را بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم عبادت میکند؛ مانند زمانی که یک گل زیبا را میبینیم و زیبایی و عطر آن را تحسین میکنیم، فارغ از اینکه ستایش گل ما را نه به بهشت میبرد و نه از جهنم دور میکند.
🍂 علیبنابیطالب معتقد است خدا را باید مانند این گل ستود، بدونِ در نظر گرفتن بهشت و جهنم. ایشان بیان میکنند که گروهی خدا را به خاطر میل به بهشت عبادت میکنند که «عبادت تاجران» است و گروهی به خاطر ترس از جهنم که «عبادت بردگان» است و «آزادگان» هستند که خدا را بهخاطر خودش عبادت میکنند. اگر از این منظر بنگریم، ممکن است علیبنابیطالب بگوید اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است.
🍂 اگر از این دو سطح عبور کنیم، در واقع باید اشارهکنم که من با داستایفسکی موافق نیستم که اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است. فرودستها میگویند اگر بهشت و جهنم نباشد، همهچیز مجاز است و کسانی که عمیقتر هستند، میگویند اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است و من میگویم اگر خدا هم نباشد، همهچیز مجاز نیست؛ زیرا حتی اگر خدا نباشد، انسان برای اینکه به انسانیت خود وفادار باشد و سر در منجلاب حیوانیت نکند و همانگونه که پاسدار جسم و ظاهر خود است، پاسدار روح خود نیز باشد، باید کارهایی انجام دهد؛ لذا اگر خدا و بهشت و جهنم هم نباشد، همهچیز برای او مجاز نیست.
🍂 در واقع، به نظر من، انسانی که بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم و وجود داشتن خدا، اخلاقی زندگی میکند، از کسانی که برای بهشت و جهنم اخلاق را رعایت میکنند (تاجران و بردگان) شریفتر است؛ زیرا این افراد بیم جهنم و امیدی به بهشت ندارد و همچنین، او از کسانی که فارغ از بهشت و جهنم در جهت لقاءالله، اخلاقی زندگی میکنند نیز شریفتر است؛ زیرا کسانی که در جهت لقاءالله اخلاقی زندگی میکنند، باز هم به همان هدایت و حراست الهی امید دارند.
🍂 اما کسی که نه برای بهشت و جهنم و نه برای خدا اخلاقی زندگی میکند، این فرد بیم و امیدی به چیزی ندارد؛ نه در پیِ رهایی از جهنم است و نه در پیِ بهشت یا لقاءالله؛ او اخلاق را از این جهت رعایت میکند که انسان را شریفتر از آن میداند که خود را به بیاخلاقی بیالاید. هرچند، کسانی که صرفاً برای خود خدا او را پرستش میکنند، در سطحی بالاتر از تاجران و بردگان قرار میگیرند.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است؟
✍🏻 #علی_زاهدی
🍂 #داستایفسکی چرا «عدم خدا» را به مجاز بودن همه چیز امتداد میدهد؟ زادهشدن انسان در تاریخ، همزاد و همراه با زادهشدنِ گونهای از خدا بودهاست. در مراحل آغازین، بین انسان و خدا ، فاصلهها اندک بود، اما هرچه جوامع پیچیدهتر شدند، هرچه تقسیم کار فزونی گرفت، فاصلهها هم بیشتر شدند. بهویژه در خاورمیانه با ظهور ادیان سامی، خداوند به عمودیترین نقطۀ خود، عزیمت نمود؛ زمینیت و عرش اعلا.
🍂 انسان ساکن در زمین، در تجربیات عینیاش، همواره با رنج و فقر و جنگ و خونریزی و آهِ بیپایان و ستم در آمیخته بودهاست. زادهشدن جهانِ دوگانۀ «مُثل افلاطونی» (جهانِ زمینی «گناهآلود و ناقص» و جهانِ «کامل و والا»)، انسان را به رفتن و رها شدن از زمینِ ابتر و نارس مجاب کرد، و ادیان سامی پشتوانۀ ایمانی و نظری این امر را فراهم آوردند.
🍂 داستایفسکی به چنین جهان باژگونهای میاندیشد، و برغم اعتراف به پلشتی این جهان، آن را بسیار مقبولتر از جهانی میفهمد که خدا در آن حضور ندارد. بیجهت نیست که داستایفسکی، یکی از منابع ادراکی اگزیستانسیال هایدگر بود.
🍂 در حقیقت، خدا بهنظر او، غایت و نامتناهیتیست که انسانِ زمینیِ متصل بدان، میتواند تعادل خویش را، هستی رنجبار و ناخشنود خود را، تا سُویدای جان صیانت کند با امید و ترس از عقوبتِ گناهانی که بدان سرشتهاست. در رویکرد اگزیستانسیال داستایفسکی، شکلی -ترسآگاهی هم مطرح است که صرفِ ترس نیست به زبان هایدگری، بلکه درک هستی است.
🍂 در اگزیستانسیال دینی، آن نوع هستی معنا دارد که در کانون آن، خدا وجود دارد؛ بسانِ آزمون ایمان ابراهیم نزد کییرکگارد؛ جهان بیخدا بدینسان، جهان بیپدر است که فرزندش راهش را گم کردهاست و نگاهی به بالا نیست، بلکه گیج و منگ است، مرجعیتی نیست؛ بیراههایست در تاریکی.
🍂 خدا نوریست در دوردستترین مرکزِ امید، که نومیدان فانوس-بهدست، راهشان را گم نکنند؛ چنانکه روایات داستانی داستایفسکی، گاه سویههایی از آن را نشان میدهند؛ اما برای سوژۀ مدرن، هم جهانی فراتر از این جهان نیست، هم او متکی به خود است و تنها خود اوست که تقدیرات خود را در عینیت جهان فعلی و تاریخی خود میجوید و محقق میکند. برای سوژۀ مدرن، مسئولیت و تعهد به بایدهای انسانی، یک وظیفه است و خداوند، نقش دولتی را ندارد که با فقدانش، هرجومرج و هیچوپوچ حاکم باشد.
🍂 حتا نگاه هایدگرِ متاخر هم، متاثر از مایستر اکهارت بود که قرنها پیش میگفت: «خدا معادلِ عدم است». این برای هایدگر این معنا را نیز متبادر میکرد که درکِ عمیق هستی و رفتن به گشودگی آن و تیمارداشت و مراقبت از هستی، ناشی از امید داشتن به جهانی والاتر از زمین نیست، بلکه عمل است در اکنونِ جهان و محصور در آن؛ درحالیکه شخصیتهای داستانیِ داستایفسکی، از بسترهای زخمی و ویران جامعه برگزیده-شدهبودند؛ از مومنان تا دانشجویان، که گاه یا بیشتر، خط قرمزی بهنام خدا در پیشگاه خود مجسم میکردند که بسادگی نمیشد از آن گذر کرد.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 #علی_زاهدی
🍂 #داستایفسکی چرا «عدم خدا» را به مجاز بودن همه چیز امتداد میدهد؟ زادهشدن انسان در تاریخ، همزاد و همراه با زادهشدنِ گونهای از خدا بودهاست. در مراحل آغازین، بین انسان و خدا ، فاصلهها اندک بود، اما هرچه جوامع پیچیدهتر شدند، هرچه تقسیم کار فزونی گرفت، فاصلهها هم بیشتر شدند. بهویژه در خاورمیانه با ظهور ادیان سامی، خداوند به عمودیترین نقطۀ خود، عزیمت نمود؛ زمینیت و عرش اعلا.
🍂 انسان ساکن در زمین، در تجربیات عینیاش، همواره با رنج و فقر و جنگ و خونریزی و آهِ بیپایان و ستم در آمیخته بودهاست. زادهشدن جهانِ دوگانۀ «مُثل افلاطونی» (جهانِ زمینی «گناهآلود و ناقص» و جهانِ «کامل و والا»)، انسان را به رفتن و رها شدن از زمینِ ابتر و نارس مجاب کرد، و ادیان سامی پشتوانۀ ایمانی و نظری این امر را فراهم آوردند.
🍂 داستایفسکی به چنین جهان باژگونهای میاندیشد، و برغم اعتراف به پلشتی این جهان، آن را بسیار مقبولتر از جهانی میفهمد که خدا در آن حضور ندارد. بیجهت نیست که داستایفسکی، یکی از منابع ادراکی اگزیستانسیال هایدگر بود.
🍂 در حقیقت، خدا بهنظر او، غایت و نامتناهیتیست که انسانِ زمینیِ متصل بدان، میتواند تعادل خویش را، هستی رنجبار و ناخشنود خود را، تا سُویدای جان صیانت کند با امید و ترس از عقوبتِ گناهانی که بدان سرشتهاست. در رویکرد اگزیستانسیال داستایفسکی، شکلی -ترسآگاهی هم مطرح است که صرفِ ترس نیست به زبان هایدگری، بلکه درک هستی است.
🍂 در اگزیستانسیال دینی، آن نوع هستی معنا دارد که در کانون آن، خدا وجود دارد؛ بسانِ آزمون ایمان ابراهیم نزد کییرکگارد؛ جهان بیخدا بدینسان، جهان بیپدر است که فرزندش راهش را گم کردهاست و نگاهی به بالا نیست، بلکه گیج و منگ است، مرجعیتی نیست؛ بیراههایست در تاریکی.
🍂 خدا نوریست در دوردستترین مرکزِ امید، که نومیدان فانوس-بهدست، راهشان را گم نکنند؛ چنانکه روایات داستانی داستایفسکی، گاه سویههایی از آن را نشان میدهند؛ اما برای سوژۀ مدرن، هم جهانی فراتر از این جهان نیست، هم او متکی به خود است و تنها خود اوست که تقدیرات خود را در عینیت جهان فعلی و تاریخی خود میجوید و محقق میکند. برای سوژۀ مدرن، مسئولیت و تعهد به بایدهای انسانی، یک وظیفه است و خداوند، نقش دولتی را ندارد که با فقدانش، هرجومرج و هیچوپوچ حاکم باشد.
🍂 حتا نگاه هایدگرِ متاخر هم، متاثر از مایستر اکهارت بود که قرنها پیش میگفت: «خدا معادلِ عدم است». این برای هایدگر این معنا را نیز متبادر میکرد که درکِ عمیق هستی و رفتن به گشودگی آن و تیمارداشت و مراقبت از هستی، ناشی از امید داشتن به جهانی والاتر از زمین نیست، بلکه عمل است در اکنونِ جهان و محصور در آن؛ درحالیکه شخصیتهای داستانیِ داستایفسکی، از بسترهای زخمی و ویران جامعه برگزیده-شدهبودند؛ از مومنان تا دانشجویان، که گاه یا بیشتر، خط قرمزی بهنام خدا در پیشگاه خود مجسم میکردند که بسادگی نمیشد از آن گذر کرد.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘وارونهبینیِ داستایفسکی
— اگر خدا نباشد، هیچچیز مجاز نیست و اگر باشد، همهچیز مجاز است!
✍🏻#رضا_مجد
🔻یکی از دوستانم در کانال خود مطلبی به این مضمون نوشته بود:
🍂 حیفم آمد نقد و پینوشتی بر آن ننویسم: باید پرسید که آیا این ما بودیم که خدا را کشتیم؟ و آنگونه که دوستمان اشاره میکند، خدا بهقتل رسیدهاست؟ یا این سرنوشت محتوم او بوده که بهدست بندگان سربهراه خود، به قتل برسد؟ چیزی بسان خودکشی؛ چرا که او [بنا به فرض] عالم مطلق است.
🍂 «مرگ خدا» که اولین بار نیچه با صراحت تمام آن را به زبان آورد، محصول یک «روند تاریخی»ست؛ این فقط انسانها نبودند که خدا را کشتند، بلکه این نابسندگی نگاه و ایدئولوژی دینی هم بود که خدا را کشت؛ ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای عصر مدرن و مقتضیات زمان و بسته بودن و عدم باروری و دگردیسیهای سازندۀ نهاد دین و فساد شارحان دین بود که ناقوس مرگ خدا را نواخت.
🍂 آن قرائتی که از خدا چیزی در مقام یک «دیگری بزرگ» ساخته بود که تمام هستی و جهان و انسانهای گذشته و پیشامدرن، در نسبت با او ساخت مییافت و تعریف میشد، نوعی افق هستی که هرچیز و هرکس در پرتو آن، صاحب وجود و ماهیت و هدف میشد، نابسنده و دارای فقدان بود؛ تصویری که از این «دیگری بزرگ» ارائه شدهبود، نامنسجم و چند-پاره و متناقض بود.
🍂 آنچه مُرد، نه خدا بعنوان یک «وجود»، بلکه خدا بعنوان یک «دیگری بزرگ» و یک «دال اعظم که تمامی ارزشها و اخلاقیات از آن نیرو میگرفت» بود.
🍂 خدا هست، ولی گویا دیگر قادر نیست که تبدیل به افقی برسازنده شود. بیایید این حکم داستایفسکی را تحتالفظی قرائت کنیم. چرا وقتی خدا نباشد، همه چیز مجاز است؟ لکان به این حکم داستایفسکی میتازد: «وقتی خدا نباشد، دیگر هیچ چیزی مجاز نیست»؛ چرا که دیگر تنها انسان میماند و جهان بی-در-و-پیکری که در مقابلش هیولاوش قد الم میکند، و تنها راه مواجهه با این بیکرانه، مسئولیتپذیری و متعهد بودن در مقابل سرنوشت خویش است؛ متعهد بودن در مقابل خود و دیگری و جهان، این چیزیست که اتفاق میافتد.
🍂 و باز برعکس: «زمانی که خدا هست، همه چیز مجاز است»؛ چرا که بار سنگین مسئولیت، دیگر به گردۀ انسان نیست؛ چراکه کسی بنام خدا هست که بار مسئولیت و گندکاریهای بنیبشر را به دوش بکشد؛ پس زمانی که خدا نباشد، دیگر هیچچیز مجاز نیست؛ چرا که انسان بار مسئولیت خود و جهانش را به دوش خواهد کشید و برای این انسانِ متعهد دیگر هیچ چیز مجاز (قابل فرافکنی) نیست.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— اگر خدا نباشد، هیچچیز مجاز نیست و اگر باشد، همهچیز مجاز است!
✍🏻#رضا_مجد
🔻یکی از دوستانم در کانال خود مطلبی به این مضمون نوشته بود:
«دنیای مدرن، دنیایی که ما در آن خدا را کشتهایم، ما را به انفراد میخواند. ما مثل هر قاتلی تنهاییم. آسان میتوان آوای #داستایفسکی را شنید: "در جهان بیخدا، هر کاری مجاز است"».
«اگر خدا باشد، همه چیز مجاز است».🔺ژاک ماری امیل لاکان
🍂 حیفم آمد نقد و پینوشتی بر آن ننویسم: باید پرسید که آیا این ما بودیم که خدا را کشتیم؟ و آنگونه که دوستمان اشاره میکند، خدا بهقتل رسیدهاست؟ یا این سرنوشت محتوم او بوده که بهدست بندگان سربهراه خود، به قتل برسد؟ چیزی بسان خودکشی؛ چرا که او [بنا به فرض] عالم مطلق است.
🍂 «مرگ خدا» که اولین بار نیچه با صراحت تمام آن را به زبان آورد، محصول یک «روند تاریخی»ست؛ این فقط انسانها نبودند که خدا را کشتند، بلکه این نابسندگی نگاه و ایدئولوژی دینی هم بود که خدا را کشت؛ ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای عصر مدرن و مقتضیات زمان و بسته بودن و عدم باروری و دگردیسیهای سازندۀ نهاد دین و فساد شارحان دین بود که ناقوس مرگ خدا را نواخت.
🍂 آن قرائتی که از خدا چیزی در مقام یک «دیگری بزرگ» ساخته بود که تمام هستی و جهان و انسانهای گذشته و پیشامدرن، در نسبت با او ساخت مییافت و تعریف میشد، نوعی افق هستی که هرچیز و هرکس در پرتو آن، صاحب وجود و ماهیت و هدف میشد، نابسنده و دارای فقدان بود؛ تصویری که از این «دیگری بزرگ» ارائه شدهبود، نامنسجم و چند-پاره و متناقض بود.
🍂 آنچه مُرد، نه خدا بعنوان یک «وجود»، بلکه خدا بعنوان یک «دیگری بزرگ» و یک «دال اعظم که تمامی ارزشها و اخلاقیات از آن نیرو میگرفت» بود.
🍂 خدا هست، ولی گویا دیگر قادر نیست که تبدیل به افقی برسازنده شود. بیایید این حکم داستایفسکی را تحتالفظی قرائت کنیم. چرا وقتی خدا نباشد، همه چیز مجاز است؟ لکان به این حکم داستایفسکی میتازد: «وقتی خدا نباشد، دیگر هیچ چیزی مجاز نیست»؛ چرا که دیگر تنها انسان میماند و جهان بی-در-و-پیکری که در مقابلش هیولاوش قد الم میکند، و تنها راه مواجهه با این بیکرانه، مسئولیتپذیری و متعهد بودن در مقابل سرنوشت خویش است؛ متعهد بودن در مقابل خود و دیگری و جهان، این چیزیست که اتفاق میافتد.
🍂 و باز برعکس: «زمانی که خدا هست، همه چیز مجاز است»؛ چرا که بار سنگین مسئولیت، دیگر به گردۀ انسان نیست؛ چراکه کسی بنام خدا هست که بار مسئولیت و گندکاریهای بنیبشر را به دوش بکشد؛ پس زمانی که خدا نباشد، دیگر هیچچیز مجاز نیست؛ چرا که انسان بار مسئولیت خود و جهانش را به دوش خواهد کشید و برای این انسانِ متعهد دیگر هیچ چیز مجاز (قابل فرافکنی) نیست.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🍂 مفهومِ «ارادۀ پدر»، یکی از مهمترین مسائل الهیات مسیحیست که با کمی اغراق ژیژکی، میتوان آن را تاثیرگذارترین ایدۀ الهیات مسیحی دانست. ایدهای که کماکان، یکی از جدیترین مبناها برای تعریف «مفهوم دولت و نسبتش با قدرت» است و با گذشت بیش از دو هزاره از زمان مطرحشدن این ایده، کماکان ردپای انکارناپذیر آن در جهان ما، قابل مشاهدهاست.
🍂 برای ارتدوکسی همانند فئودور #داستایفسکی، مرگ «ارادۀ پدر»، وحشتناکترین کابوس ممکن است؛ چراکه در نگرۀ داستایفسکی، در صورت «مرگ خدا» و رهایی انسانها از «ارادۀ مقدس پدر»، انسان بار مصیبتهایی را بهدوش خواهد کشید که حاصل جنایات و گناههای بیشمارش است. این کابوس، دقیقا همان چیزیست که تکتک شخصیتهای داستانهای داستایفسکی درگیر آناند.
🍂 نویسنده که نقشی دقیقا مشابه با نقش خدا دارد، مرده. شخصیتهایی که داستایفسکی به خلق آنها میپردازد، از چنگ ارادۀ او (یا همان ارادۀ پدر) رهایی یافتهاند. آنها بیشتر از یک عروسک در خدمتِ ارادۀ خیمهشبباز، هستند؛ آنها سرنوشت خود را در جهانی آشوبزده و پر از هرجومرج بهدست گرفتهاند که در آن، خبری از قهرمانها و ضدقهرمانها نیست؛ بههمیندلیل، در رمانهای این نویسندۀ روسی، شاهد نقض متعدد قواعد مرسوم روایی، قواعدی که مربوط به چگونگی نمایش کارکترها، آغاز و پایان داستان، ارکتایپها و ... میشوند، هستیم؛ بههمیندلیل، ما در آثار داستایفسکی، با قهرمان و ضدقهرمانهای کلاسیک روبرو نمیشویم، بلکه با شخصیتهایی چندوجهی، پیچیده و غوطهور در تردید و ابهام مواجهیم که در طول روایت و در برخوردهایشان با دیگر کارکترها و قرار گرفنن در موقعیتهای گوناگون، نقش روایی مختص به خودشان را شکل میدهند و همانند راسکلنیکف، از یک «آنتاگونیست» (ضد قهرمان) قربانی به یک «پروتاگونیست» (قهرمان) در جستجوی رستگاری تبدیل میشوند. بهتعبیری اگزیستانسیالیستی، ما با «رهایی سوژه از ارادۀ پدر» مواجه هستیم، اما داستایفسکی، این رهایی را بسیار شوم تلقی میکند؛ چراکه او انسان را موجودی ذاتا گناهکار میپندارد که با هر تلاش برای ساماندادن به جهان آشفتهاش، مرتکب جنایتی دیگر میشود که نسلهای بعدی، خود را به وارثان مصیبتهای آن جنایت، تبدیل خواهد کرد.
🍂 نماهای کابوسواری که فئودور داستایفسکی، از اتاقهای تاریک و نمگرفته، خانههای اجارهای پرجمعیت، شکنجۀ حیوانات، قتل، خودکشیهای دردناک، هذیانهای بعضا مضحک، آرزوها و امیال سرکوبشده، که همواره مایۀ رقتاند، خیانت، جنایات اسفناک برای دستیابی به ثروت، حسادت و رقابتی وحشیانه بر سر بقا در داستانهایش ارائه میدهد، همهوهمه، نشانهای از بدبینی ذاتیست که داستایفسکی به انسانیت دارد؛ بدبینیای که حضور ارادۀ پدر را بیش از پیش، نجاتدهنده و حیاتی نمایش میدهد. فئودور داستایفسکی، بهروایت جهان کابوسواری میپردازد که از ارادۀ مقدس پدر محروم شدهاست.
🍂 میتوان گفت (بههمان سبک اغراقهای ژورنالیستیِ ژِیژک) که در آثار این ناولیست، ما شاهد «مرگ خدا» هستیم. آنها در جهانی زندگی میکنند که پروتاگونیستش، «کارگر جنسی جوانی»ست که برای تأمین خانوادۀ فقیرش، مجبور به تنفروشی میشود، و آنتاگونیست (ضد قهرمان) آن، دانشجوی فقیریست که برای بقا یافتن، ناشیانه دست به قتل پیرزنی رباخوار میزند. شخصیتهایی که از بدو تولد، در حال بهدوش کشیدن مصیبتی بودند که با جنایت دیگر انسانها، به آنها تحمیلشدهبود. جهان و جامعۀ انسانیای که با فقدانِ عظیم عدالت روبروست و البته در تفسیر این تصویر وحشتناک از انسان، میتوان به ایدۀ اولیۀ گناه و ذاتا گناهکار بودن انسان نیز اشاره داشت؛ ایدهای که با نگاهی راستگرایانه، میتوان حتی ان را به آرمانهای سوسیالیستی نیز مربوط دانست.
🍂 با وجود اینکه بیان این مسئله برای من چپگرا با تردید همراه است، اما مگر چقدر فاصله میان گزارۀ «اگر خدا نباشد، هر جنایتی برای انسان مجاز است» از داستایفسکی و «تنها راه آزادی انسان دولت است» از هگل وجود دارد؟ هر دو آزادی ارادۀ بشریت از یک نظم متافیزیکی را، منجر به هرجومرج، آشوب و توحش میدانند و تنها راه مدنیت و به تعبیر الهیات مسیحی «رستگاری» را، در حاکمشدن ارادهای برتر، ارادهای مقدس بر جهان میدانند.
🍂 برای من آتئیست، این جهان، روایتی بدبینانه از هرآنچیزیست که روزانه در حال تجربۀ آن هستم. طبیعتا پذیرش اینکه زندگی ما، با فقدانِ گردانندهای عادل، خیرخواه و قادر مطلق مواجه است و برای معنابخشی به آن، باید رنجهای بسیاری بکشیم، عملی صعب و تا حدودی دلهرهآور است، اما هیچکس نمیتواند وجود زیبایی و لذت در این زندگی را انکار کند؛ حتی ارتدوکسی همانند داستایفسکی نیز لحظاتی به عشق میان سونیا و راسکولنیکف اعتماد میکند و با نگهداشتن پستیها و آلودگیها در پسزمینه، به زیبایی این عشق، فرصت خودنمایی میدهد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🍂 برای ارتدوکسی همانند فئودور #داستایفسکی، مرگ «ارادۀ پدر»، وحشتناکترین کابوس ممکن است؛ چراکه در نگرۀ داستایفسکی، در صورت «مرگ خدا» و رهایی انسانها از «ارادۀ مقدس پدر»، انسان بار مصیبتهایی را بهدوش خواهد کشید که حاصل جنایات و گناههای بیشمارش است. این کابوس، دقیقا همان چیزیست که تکتک شخصیتهای داستانهای داستایفسکی درگیر آناند.
🍂 نویسنده که نقشی دقیقا مشابه با نقش خدا دارد، مرده. شخصیتهایی که داستایفسکی به خلق آنها میپردازد، از چنگ ارادۀ او (یا همان ارادۀ پدر) رهایی یافتهاند. آنها بیشتر از یک عروسک در خدمتِ ارادۀ خیمهشبباز، هستند؛ آنها سرنوشت خود را در جهانی آشوبزده و پر از هرجومرج بهدست گرفتهاند که در آن، خبری از قهرمانها و ضدقهرمانها نیست؛ بههمیندلیل، در رمانهای این نویسندۀ روسی، شاهد نقض متعدد قواعد مرسوم روایی، قواعدی که مربوط به چگونگی نمایش کارکترها، آغاز و پایان داستان، ارکتایپها و ... میشوند، هستیم؛ بههمیندلیل، ما در آثار داستایفسکی، با قهرمان و ضدقهرمانهای کلاسیک روبرو نمیشویم، بلکه با شخصیتهایی چندوجهی، پیچیده و غوطهور در تردید و ابهام مواجهیم که در طول روایت و در برخوردهایشان با دیگر کارکترها و قرار گرفنن در موقعیتهای گوناگون، نقش روایی مختص به خودشان را شکل میدهند و همانند راسکلنیکف، از یک «آنتاگونیست» (ضد قهرمان) قربانی به یک «پروتاگونیست» (قهرمان) در جستجوی رستگاری تبدیل میشوند. بهتعبیری اگزیستانسیالیستی، ما با «رهایی سوژه از ارادۀ پدر» مواجه هستیم، اما داستایفسکی، این رهایی را بسیار شوم تلقی میکند؛ چراکه او انسان را موجودی ذاتا گناهکار میپندارد که با هر تلاش برای ساماندادن به جهان آشفتهاش، مرتکب جنایتی دیگر میشود که نسلهای بعدی، خود را به وارثان مصیبتهای آن جنایت، تبدیل خواهد کرد.
🍂 نماهای کابوسواری که فئودور داستایفسکی، از اتاقهای تاریک و نمگرفته، خانههای اجارهای پرجمعیت، شکنجۀ حیوانات، قتل، خودکشیهای دردناک، هذیانهای بعضا مضحک، آرزوها و امیال سرکوبشده، که همواره مایۀ رقتاند، خیانت، جنایات اسفناک برای دستیابی به ثروت، حسادت و رقابتی وحشیانه بر سر بقا در داستانهایش ارائه میدهد، همهوهمه، نشانهای از بدبینی ذاتیست که داستایفسکی به انسانیت دارد؛ بدبینیای که حضور ارادۀ پدر را بیش از پیش، نجاتدهنده و حیاتی نمایش میدهد. فئودور داستایفسکی، بهروایت جهان کابوسواری میپردازد که از ارادۀ مقدس پدر محروم شدهاست.
🍂 میتوان گفت (بههمان سبک اغراقهای ژورنالیستیِ ژِیژک) که در آثار این ناولیست، ما شاهد «مرگ خدا» هستیم. آنها در جهانی زندگی میکنند که پروتاگونیستش، «کارگر جنسی جوانی»ست که برای تأمین خانوادۀ فقیرش، مجبور به تنفروشی میشود، و آنتاگونیست (ضد قهرمان) آن، دانشجوی فقیریست که برای بقا یافتن، ناشیانه دست به قتل پیرزنی رباخوار میزند. شخصیتهایی که از بدو تولد، در حال بهدوش کشیدن مصیبتی بودند که با جنایت دیگر انسانها، به آنها تحمیلشدهبود. جهان و جامعۀ انسانیای که با فقدانِ عظیم عدالت روبروست و البته در تفسیر این تصویر وحشتناک از انسان، میتوان به ایدۀ اولیۀ گناه و ذاتا گناهکار بودن انسان نیز اشاره داشت؛ ایدهای که با نگاهی راستگرایانه، میتوان حتی ان را به آرمانهای سوسیالیستی نیز مربوط دانست.
🍂 با وجود اینکه بیان این مسئله برای من چپگرا با تردید همراه است، اما مگر چقدر فاصله میان گزارۀ «اگر خدا نباشد، هر جنایتی برای انسان مجاز است» از داستایفسکی و «تنها راه آزادی انسان دولت است» از هگل وجود دارد؟ هر دو آزادی ارادۀ بشریت از یک نظم متافیزیکی را، منجر به هرجومرج، آشوب و توحش میدانند و تنها راه مدنیت و به تعبیر الهیات مسیحی «رستگاری» را، در حاکمشدن ارادهای برتر، ارادهای مقدس بر جهان میدانند.
🍂 برای من آتئیست، این جهان، روایتی بدبینانه از هرآنچیزیست که روزانه در حال تجربۀ آن هستم. طبیعتا پذیرش اینکه زندگی ما، با فقدانِ گردانندهای عادل، خیرخواه و قادر مطلق مواجه است و برای معنابخشی به آن، باید رنجهای بسیاری بکشیم، عملی صعب و تا حدودی دلهرهآور است، اما هیچکس نمیتواند وجود زیبایی و لذت در این زندگی را انکار کند؛ حتی ارتدوکسی همانند داستایفسکی نیز لحظاتی به عشق میان سونیا و راسکولنیکف اعتماد میکند و با نگهداشتن پستیها و آلودگیها در پسزمینه، به زیبایی این عشق، فرصت خودنمایی میدهد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin