استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یکتن مباد!
و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب میدانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، #فرهنگ و #هویت_ملی شدنی نیست مگر این که از #زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصریها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آنها را از خانوادهی اعراب میدانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایهی برتری است و نه مایه سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبانهای نیرومند و کهن است.
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یکتن مباد!
و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب میدانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، #فرهنگ و #هویت_ملی شدنی نیست مگر این که از #زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصریها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آنها را از خانوادهی اعراب میدانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایهی برتری است و نه مایه سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبانهای نیرومند و کهن است.
سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگیها، بایستگیها، شایستگیها، و ارج نهادن آنها به آزادی و «حقوق بشر» است.
با این همه، همانگونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمیآید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامهی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملتهای عرب، به پارسی سخن نمیگویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمهعربی – نیمهپارسی سخن بگوئیم؟
با این همه، همانگونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمیآید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامهی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملتهای عرب، به پارسی سخن نمیگویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمهعربی – نیمهپارسی سخن بگوئیم؟
#فردوسی، سرایندهی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامهی ملیاش را گم نکند، و همچون مصری از خانوادهی اعراب به شمار نرود، #شاهنامه را به پارسی گوشنوازی سرود و فرمود:
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش ناید گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زندهام
که تخم سخن من پراگندهام
هرآن کس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش ناید گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زندهام
که تخم سخن من پراگندهام
هرآن کس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژههای دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشمپوشی کنم و از #لغات_عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمیدانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»
به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسانتر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که میخواهند برای نوزادانشان نامی خوشآهنگ و شایسته بیابند از من میخواهند که یاریشان کنم! به هریک از آنها میگویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»
به هر روی، چون ما ایرانیان نامهائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهراد و … نداریم، اسم فرزندانمان را میگذاریم علیاکبر، علیاصغر! (یعنی علی بزرگه، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام مینهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسینعلی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و….
نام آب کوهستانهای دماوند را هم میگذاریم آبعلی!
و چون در زبان پارسی نامهائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و… نداریم نام فرزندانمان را میگذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، …
و چون نامهای خوشآهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنههای زبان پهلوی ساسانی) و…. نداریم، نام دختران خود را میگذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و …
به هر روی، چون ما ایرانیان نامهائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهراد و … نداریم، اسم فرزندانمان را میگذاریم علیاکبر، علیاصغر! (یعنی علی بزرگه، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام مینهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسینعلی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و….
نام آب کوهستانهای دماوند را هم میگذاریم آبعلی!
و چون در زبان پارسی نامهائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و… نداریم نام فرزندانمان را میگذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، …
و چون نامهای خوشآهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنههای زبان پهلوی ساسانی) و…. نداریم، نام دختران خود را میگذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و …
دانای حکیم توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
از آنجایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بیکرانی به میهن خود داریم
به جای رستمزائی میگوئیم سزارین
#رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آنپس به اینگونه زایاندن و زایش میگویند سزارین. ایرانیان هم میتوانند به جای واژهی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستمزائی
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
از آنجایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بیکرانی به میهن خود داریم
به جای رستمزائی میگوئیم سزارین
#رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آنپس به اینگونه زایاندن و زایش میگویند سزارین. ایرانیان هم میتوانند به جای واژهی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستمزائی
به نوشابه میگوییم: شربت
به کوبش و کوبه میگوییم: ضربت
به خاک میگوییم: تربت
به بازگشت میگوییم: رجعت
به جایگاه میگوییم: مرتبت
به هماغوشی میگوییم: مقاربت
به گفتاورد میگوییم: نقل قول
به پراکندگی میگوییم: تفرقه
به پراکنده میگوییم: متفرق
به سرکوبگران میگوییم: قوای انتظامی
به کاخ میگوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر میگوئیم: انوشیروان عادل
به کوبش و کوبه میگوییم: ضربت
به خاک میگوییم: تربت
به بازگشت میگوییم: رجعت
به جایگاه میگوییم: مرتبت
به هماغوشی میگوییم: مقاربت
به گفتاورد میگوییم: نقل قول
به پراکندگی میگوییم: تفرقه
به پراکنده میگوییم: متفرق
به سرکوبگران میگوییم: قوای انتظامی
به کاخ میگوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر میگوئیم: انوشیروان عادل
در «محضرحاجآقا» آنقدر «تلمذ» میکنیم که زبان پارسیمان همچون ماشین دودی دورهی قاجار، دود و دمی راه میاندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن میگوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و…
به جای جنگ میگوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به خراسان میگوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا میگوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز میگوییم: زارع
به کشاورزی میگوییم: زراعت
اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سالها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری میگفتیم عدلیه به جای شهربانی میگفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری میگفتیم بلدیه به جای پرونده می گفتیم دوسیه.
🔚 پایان...
📎 #زبان_پارسی #پ #ژ #گ #چ #ت #ایرانیان #هویت_ملی #فرهنگ #زبان #ایرانی #فردوسی #شاهنامه #رستم #لغات_عربی
🗂 @AntiReligionArchives
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن میگوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و…
به جای جنگ میگوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به خراسان میگوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا میگوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز میگوییم: زارع
به کشاورزی میگوییم: زراعت
اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سالها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری میگفتیم عدلیه به جای شهربانی میگفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری میگفتیم بلدیه به جای پرونده می گفتیم دوسیه.
🔚 پایان...
📎 #زبان_پارسی #پ #ژ #گ #چ #ت #ایرانیان #هویت_ملی #فرهنگ #زبان #ایرانی #فردوسی #شاهنامه #رستم #لغات_عربی
🗂 @AntiReligionArchives
📚 مقاله شماره: #چهل_و_نه
📝 عنوان: نگاهی به اندیشههای کارل مارکس در نقد دین
🆔 https://t.me/AntiReligionArchives/706
📝 عنوان: نگاهی به اندیشههای کارل مارکس در نقد دین
🆔 https://t.me/AntiReligionArchives/706
«رستگاری یک دین به آنست که به انسان دردمند جام تلخی میدهد که در آن چند قطرهی شیرین سکرآور تریاک روحی و چند قطرهای عشق و امید و ایمان ریخته است».
و همانا دین تریاک مردم است"
و خرافات سوخته آن!!!
و همانا دین تریاک مردم است"
و خرافات سوخته آن!!!
#کارل_مارکس، متفکر آلمانی سدهی نوزدهم (۱۸۸۳ ـ ۱۸۱۸)، گفته بود: «دین، تریاک مردم است». شاید این معروفترین جملهای باشد که تا کنون متفکری در #نقد_دین گفته است. البته متولیان دین و مخالفان فکری مارکس که در این سخن دستاویزی برای حمله به آتئیسم بطور اعم و اندیشههای مارکس بطور اخص یافتهاند، به سهم خود در اشتهار این سخن نقش بزرگی داشتهاند. بیهوده نیست که حتی امروز نیز بسیاری از کسانی که با اندیشههای مارکس آشنایی ندارند، دستکم در این نکته اتفاقنظر دارند که او یکی از پیگیرترین و رادیکالترین منتقدان دین بوده است.
اما بر خلاف تصور رایج باید گفت که مارکس صرفنظر از سخنانی که گاه در این یا آن اثر خود به تلویح یا تصریح دربارهی دین بیان کرده، جز در دو رساله که هر دو نیز در دورهی جوانی او نوشته شده، بطور مشخص و منسجم به دین و نقد آن نپرداخته است.
رسالهی نخست «دربارهی مسالهی یهود» نام دارد و رسالهی دوم دیباچهای است که مارکس برای کتاب خود تحت عنوان «نقد فلسفهی حق هگل» نوشت و در آن بطور مشخص به مفهوم دین و نقد آن نیز پرداخته است.
اما بر خلاف تصور رایج باید گفت که مارکس صرفنظر از سخنانی که گاه در این یا آن اثر خود به تلویح یا تصریح دربارهی دین بیان کرده، جز در دو رساله که هر دو نیز در دورهی جوانی او نوشته شده، بطور مشخص و منسجم به دین و نقد آن نپرداخته است.
رسالهی نخست «دربارهی مسالهی یهود» نام دارد و رسالهی دوم دیباچهای است که مارکس برای کتاب خود تحت عنوان «نقد فلسفهی حق هگل» نوشت و در آن بطور مشخص به مفهوم دین و نقد آن نیز پرداخته است.
البته علت این امر که مارکس بطور گسترده نقد دین را در آثار خود موضوعیت نبخشیده، آن نبوده که وی به نقد دین اهمیت لازم را نمیداده است، چرا که به گفتهی خود او «نقد دین، پیششرط همهی نقدهاست».
علت اصلی بیشتر آن بوده که از نظر مارکس با نقدی که #لودویگ_فویرباخ دربارهی مسیحیت نوشته بود، موضوع نقد دین دستکم برای آلمان پایان یافته بود و مارکس خود به این نکته در همان دیباچه اشاره میکند. فریدریش انگلس یار همفکر مارکس نیز بعدها در نقدی که تحت عنوان «لودویگ فویرباخ و پایان فلسفهی کلاسیک آلمان» بر فلسفهی فویرباخ مینویسد، به تاثیری که افکار فویرباخ بر مارکس و او گذاشته اشاره و صریحا اعتراف میکند که پس از انتشار کتاب فویرباخ تحت عنوان «سرشت مسیحیت»، مارکس و او هر دو بیدرنگ «فویرباخی» شدند!
بنابراین هدف #مارکس در دیباچهی نقد فلسفهی حق هگل، نه صرفا بازگشت به مباحث فویرباخ در نقد دین، بلکه فراتر رفتن از بحثهای اوست؛ زیرا مارکس همانگونه که در آخرین تز خود دربارهی فویرباخ تصریح کرده، بر خلاف دیگر فیلسوفان، فقط در پی ارائهی «تعبیر» تازهای از جهان نیست، بلکه میخواهد جهان را «تغییر» دهد.
در این نوشتار بطور مختصر به اندیشههای #کارل_مارکس در حوزهی #دین و نقد آن نگاهی گذرا خواهیم داشت.
علت اصلی بیشتر آن بوده که از نظر مارکس با نقدی که #لودویگ_فویرباخ دربارهی مسیحیت نوشته بود، موضوع نقد دین دستکم برای آلمان پایان یافته بود و مارکس خود به این نکته در همان دیباچه اشاره میکند. فریدریش انگلس یار همفکر مارکس نیز بعدها در نقدی که تحت عنوان «لودویگ فویرباخ و پایان فلسفهی کلاسیک آلمان» بر فلسفهی فویرباخ مینویسد، به تاثیری که افکار فویرباخ بر مارکس و او گذاشته اشاره و صریحا اعتراف میکند که پس از انتشار کتاب فویرباخ تحت عنوان «سرشت مسیحیت»، مارکس و او هر دو بیدرنگ «فویرباخی» شدند!
بنابراین هدف #مارکس در دیباچهی نقد فلسفهی حق هگل، نه صرفا بازگشت به مباحث فویرباخ در نقد دین، بلکه فراتر رفتن از بحثهای اوست؛ زیرا مارکس همانگونه که در آخرین تز خود دربارهی فویرباخ تصریح کرده، بر خلاف دیگر فیلسوفان، فقط در پی ارائهی «تعبیر» تازهای از جهان نیست، بلکه میخواهد جهان را «تغییر» دهد.
در این نوشتار بطور مختصر به اندیشههای #کارل_مارکس در حوزهی #دین و نقد آن نگاهی گذرا خواهیم داشت.
کارل مارکس در نقد دین تحت تاثیر اندیشههای انسانگرایانه و طبیعتگرایانهی لودویگ فویرباخ است. او در دیباچهای که بر فلسفهی حق هگل نوشته، ضمن یادآوری این نکته که «نقد دین، پیششرط همهی نقدهاست»، با توجه به نقد جامع فویرباخ از دین، تصریح میکند که «برای آلمان، نقد دین در اساس خود به پایان رسیده است».
مارکس در همان منبع با الهام از فویرباخ، #خدا را فرافکنی آدمی میداند و میافزاید: «آدمی که در واقعیت آسمان، جایی که ابرانسانی را میجست، تنها تجلی خویشتن را یافته است، دیگر تمایلی نخواهد داشت که فرانمود خویشتن و تنها ناانسان را بیابد».
مارکس در همان منبع با الهام از فویرباخ، #خدا را فرافکنی آدمی میداند و میافزاید: «آدمی که در واقعیت آسمان، جایی که ابرانسانی را میجست، تنها تجلی خویشتن را یافته است، دیگر تمایلی نخواهد داشت که فرانمود خویشتن و تنها ناانسان را بیابد».
اما برای مارکس، جهان آدمی تنها یک جهان فکری انتزاعی نیست، بلکه جهانی مشخص مبتنی بر مناسبات اجتماعی است. از اینرو میافزاید:
« آدمی، یعنی جهان آدمی، یعنی حکومت و جامعه. و این #حکومت و #جامعه هستند که دین را چونان آگاهی واژگونه نسبت به جهان تولید میکنند، زیرا خود، جهانی واژگونهاند.
دین، نظریهی عمومی چنین جهانی است، خلاصهی دانشنامهای آن، منطق آن به شکلی مردمپسند، شرف معنویشدهی آن، شور و اشتیاق آن، تقدیس اخلاقی آن، مکمل تشریفاتی آن و دلیل تسلی عمومی و توجیه آن است.
دین، تحقق پندارگونهی سرشت آدمی است، زیرا سرشت آدمی دارای واقعیتی حقیقی نیست. بنابراین پیکار با دین، پیکار باواسطه با جهانی است، که دین رایحهی روحانی آن است. #فلاکت_دینی از یکسو جلوهی فلاکت واقعی است و از دیگرسو اعتراضی به این فلاکت واقعی. #دین، آه مخلوق به تنگنا افتاده است، جان جهانی بیرحم و روح اوضاعی بیروح است.
#دین_تریاک_مردم_است. »
« آدمی، یعنی جهان آدمی، یعنی حکومت و جامعه. و این #حکومت و #جامعه هستند که دین را چونان آگاهی واژگونه نسبت به جهان تولید میکنند، زیرا خود، جهانی واژگونهاند.
دین، نظریهی عمومی چنین جهانی است، خلاصهی دانشنامهای آن، منطق آن به شکلی مردمپسند، شرف معنویشدهی آن، شور و اشتیاق آن، تقدیس اخلاقی آن، مکمل تشریفاتی آن و دلیل تسلی عمومی و توجیه آن است.
دین، تحقق پندارگونهی سرشت آدمی است، زیرا سرشت آدمی دارای واقعیتی حقیقی نیست. بنابراین پیکار با دین، پیکار باواسطه با جهانی است، که دین رایحهی روحانی آن است. #فلاکت_دینی از یکسو جلوهی فلاکت واقعی است و از دیگرسو اعتراضی به این فلاکت واقعی. #دین، آه مخلوق به تنگنا افتاده است، جان جهانی بیرحم و روح اوضاعی بیروح است.
#دین_تریاک_مردم_است. »
به باور مارکس، انسانی که از بطن خویشتن طرح دین را درانداخته، بهواسطهی همین طرح به مناسبات مشخص اجتماعی واکنش نشان میدهد. #جهان_واژگونه، آگاهی واژگونهی دینی را تولید میکند. بنابراین، #از_خودبیگانگی_دینی نیازمند نقد عملی آن اوضاع اسفبار اجتماعی است که دین را پدید آوردهاند. دین نیز به سهم خود این اوضاع اسفبار را توجیه میکند. پس دین برای مارکس چهرهای دوگانه دارد:
از یکسو توجیهگر و تثبیتکنندهی فلاکت مناسبات اجتماعی موجود است و از دیگرسو اعتراضی به این مناسبات. ولی این اعتراض بیتاثیر و بیرمق است، چرا که دین آدمی را از این جهان و تلاش برای تغییر آن رویگردان میکند و با حواله دادن او به آنجهان، به تسلی خاطر او میپردازد. از این روست که دین نهایتا نقشی #مخدر و #آرامبخش و مآلا فلجکننده دارد و از این منظر است که «دین، افیون توده هاست».
از یکسو توجیهگر و تثبیتکنندهی فلاکت مناسبات اجتماعی موجود است و از دیگرسو اعتراضی به این مناسبات. ولی این اعتراض بیتاثیر و بیرمق است، چرا که دین آدمی را از این جهان و تلاش برای تغییر آن رویگردان میکند و با حواله دادن او به آنجهان، به تسلی خاطر او میپردازد. از این روست که دین نهایتا نقشی #مخدر و #آرامبخش و مآلا فلجکننده دارد و از این منظر است که «دین، افیون توده هاست».
فویرباخ نیز پیش از مارکس تصریح کرده بود که آدمی در «از خودبیگانگی» میزید و دین به معنای همین از خودبیگانگی است، ولی مارکس در پی علل اجتماعی این «از خودبیگانگی دینی» است. مارکس بر این نظر است که این مناسبات ناعادلانهی اجتماعی است که آگاهی واژگونهی دینی را پدید میآورد. بنابراین بر «از خودبیگانگی دینی» تنها از گذرگاه دگرگونی مناسبات اجتماعی میتوان چیره گشت. از این رو مارکس مینویسد:
«رفع دین به مثابه خوشبختی پندارگونهی مردم، خواست خوشبختی واقعی آنهاست. خواست دست کشیدن از #توهمات دربارهی وضع مردم، خواست دست کشیدن از وضعی است که نیازمند توهمات است. بنابراین نقد دین در نطفهی خود، نقد تیره خاکدانی است که دین هالهی مقدس آن است».
«رفع دین به مثابه خوشبختی پندارگونهی مردم، خواست خوشبختی واقعی آنهاست. خواست دست کشیدن از #توهمات دربارهی وضع مردم، خواست دست کشیدن از وضعی است که نیازمند توهمات است. بنابراین نقد دین در نطفهی خود، نقد تیره خاکدانی است که دین هالهی مقدس آن است».
برای مارکس اهمیت #نقد_دین محرز است زیرا: «نقد دین، آدمی را هشیار میکند تا مانند آدمی سر عقل آمده بیاندیشد، عمل کند و واقعیت خود را بسازد؛ تا بر گرد خویش و بر گرد خورشید واقعی بگردد. زیرا دین فقط خورشیدی دروغین است که دور آدمی میگردد، مادامی که او بر گرد خود نمیگردد».
اما مارکس هم هنگام خواستار فراگذشتن از نقد دین و فرارویاندن آن به نقد حقوق و سیاست است. او توهمزدایی از «هالهی مقدس این تیره خاکدان» را از این دیدگاه میسر میداند و مینویسد:
«وظیفهی تاریخ است پس از آنکه آنجهانی بودن حقیقت ناپدید شده است، حقیقت اینجهان را تثبیت کند. این در وهلهی نخست وظیفهی فلسفهی در خدمت تاریخ است، حال که صورت مقدس از خودبیگانگی آدمی برملا شده است، از خودبیگانگی در صورتهای نامقدس را برملا کند. از این طریق است که نقد آسمان به نقد زمین، نقد دین به نقد حقوق و نقد تئولوژی به نقد سیاست تبدیل میشود».
اما مارکس هم هنگام خواستار فراگذشتن از نقد دین و فرارویاندن آن به نقد حقوق و سیاست است. او توهمزدایی از «هالهی مقدس این تیره خاکدان» را از این دیدگاه میسر میداند و مینویسد:
«وظیفهی تاریخ است پس از آنکه آنجهانی بودن حقیقت ناپدید شده است، حقیقت اینجهان را تثبیت کند. این در وهلهی نخست وظیفهی فلسفهی در خدمت تاریخ است، حال که صورت مقدس از خودبیگانگی آدمی برملا شده است، از خودبیگانگی در صورتهای نامقدس را برملا کند. از این طریق است که نقد آسمان به نقد زمین، نقد دین به نقد حقوق و نقد تئولوژی به نقد سیاست تبدیل میشود».
بطور خلاصه میتوان گفت که مارکس در حالی که همهی اشکال دین را نقد میکند، دگرگونی مناسبات اجتماعی را نشانه میگیرد. برای او دین عاملی برای از خودبیگانگی آدمی است. آدمی اولوهیتی میسازد و سپس این اولوهیت را برای سرنوشت خود مسئول میداند؛ در صورتی که این آدمی است که دین را ساخته و نه دین آدمی را.
از دیدگاه مارکس، آدمی از سوی دیگر از طریق ساختن دین، به خود قواعد و ممنوعیتهایی را تحمیل میکند که مانع رشد و شکوفایی او میشوند. او از این گذرگاه مطیع مراجع و اتوریته های دینی میشود که مشروعیت آنها یا بر مناسباتی موهوم و خیالی با اولوهیت استوارند، یا برخاسته از امتیازهای ناشی از دانستنیهایی دربارهی امور دینی. ادیان بقایای ایدئولوژیهای اعصار گذشتهاند و نمایانگر «آگاهی واژگونه نسبت به جهان».
به باور مارکس، ادیان همچنین نقشی تخدیرکننده دارند و در خدمت آن هستند که هستی آدمی را از طریق رویاپردازی و تسلی خاطر برای آنجهان، تحملپذیر کنند و از این طریق فلاکت موجود را پایدار سازند و مشروعیت بخشند. از این منظر، نقد دین فقط نیازمند نقدی نظری نیست، بلکه محتاج تغییرات مادی زندگی و براندازی آن مناسبات اجتماعی است که دین را به عنوان «آه مخلوق در تنگنا افتاده» ضروری کرده است. با چنین رویکردی است که میتوان به جنگ اوضاع رفت و «سلاح نقد» را با «نقد سلاح» تکمیل کرد.
📚 در همین زمینه: نگاهی به اندیشههای لودویگ فویرباخ در نقد دین
https://t.me/AntiReligionArchives/296
🔚 پایان...
📎 #کارل_مارکس #نقد_دین #دین_تریاک_مردم_است #توهمات #آرامبخش #مخدر #از_خودبیگانگی_دینی #جهان_واژگونه #فلاکت_دینی #جامعه #حکومت #خدا #لودویگ_فویرباخ
🗂 @AntiReligionArchives
از دیدگاه مارکس، آدمی از سوی دیگر از طریق ساختن دین، به خود قواعد و ممنوعیتهایی را تحمیل میکند که مانع رشد و شکوفایی او میشوند. او از این گذرگاه مطیع مراجع و اتوریته های دینی میشود که مشروعیت آنها یا بر مناسباتی موهوم و خیالی با اولوهیت استوارند، یا برخاسته از امتیازهای ناشی از دانستنیهایی دربارهی امور دینی. ادیان بقایای ایدئولوژیهای اعصار گذشتهاند و نمایانگر «آگاهی واژگونه نسبت به جهان».
به باور مارکس، ادیان همچنین نقشی تخدیرکننده دارند و در خدمت آن هستند که هستی آدمی را از طریق رویاپردازی و تسلی خاطر برای آنجهان، تحملپذیر کنند و از این طریق فلاکت موجود را پایدار سازند و مشروعیت بخشند. از این منظر، نقد دین فقط نیازمند نقدی نظری نیست، بلکه محتاج تغییرات مادی زندگی و براندازی آن مناسبات اجتماعی است که دین را به عنوان «آه مخلوق در تنگنا افتاده» ضروری کرده است. با چنین رویکردی است که میتوان به جنگ اوضاع رفت و «سلاح نقد» را با «نقد سلاح» تکمیل کرد.
📚 در همین زمینه: نگاهی به اندیشههای لودویگ فویرباخ در نقد دین
https://t.me/AntiReligionArchives/296
🔚 پایان...
📎 #کارل_مارکس #نقد_دین #دین_تریاک_مردم_است #توهمات #آرامبخش #مخدر #از_خودبیگانگی_دینی #جهان_واژگونه #فلاکت_دینی #جامعه #حکومت #خدا #لودویگ_فویرباخ
🗂 @AntiReligionArchives
Telegram
ΑпτiгeligioпΑгcives
📚 مقاله شماره: #بیست_و_چهار
📝 عنوان: نگاهی به اندیشههای لودویگ فویرباخ در نقد دین
🆔 https://t.me/AntiReligionArchives/296
📝 عنوان: نگاهی به اندیشههای لودویگ فویرباخ در نقد دین
🆔 https://t.me/AntiReligionArchives/296
#محمد_مسعود قمی با نام مستعار «م.م دهاتی» (1326-1284) : فارغ التحصیل روزنامه نگاری از بلژیک و مدیر روزنامۀ معروف #مرد_امروز کار مطبوعاتی خود را از روزنامۀ اطلاعات آغاز کرد و با بسیاری از نشریات همکاری داشت.
اولین رمانش، تفریحات شب را درسال 1311 نوشت. در تلاش معاش (1312) و اشرف مخلوقات (1313) را در پی آن نشر داد. در این رمانها، فساد اجتماعی آن دوره را با خشم مورد حمله قرار داد و جوانان سرگردانی را توصیف کرد که عمرشان با کار بیهوده و گشت و گذار در محلات پست شهر، تباه می شود.
محمدمسعود در سال های پس از شهریور 1320، گلهایی که در جهنم می رویند (1322) و جلد دوم آن، بهارعمر(1324) ، را منتشرکرد.
مسعود روزنامهنویسی شجاع بود که در فضای آزاد دههی بیست خورشیدی، برای دفاع از حقوق مردم به انتشار جنجالیترین خبرها در افشای ماهیت هیئت دولت، قوهی مقننه، دادگستری و تاجران و ثروتمندان بزرگ کشور دست زد و جان خود را نیز در همین راه باخت.
نوشتار زیر گزیده ایست از کتاب گل هایی که در جهنم می رویند نوشته محمد مسعود.
منظور او از گل ها، اندیشمندان و متفکرانی بودند که روئیدند اما در جهنم آن سال ها پژمردند...
رمانی اجتماعی که بیانگر دردها و مصیبت های زمانه خود بود و حال پس از گذشت چندین دهه بدون تغییر بیانگر حال و روز کنونی ما؛ جهنم و گل هایی که در آن می رویند...
اولین رمانش، تفریحات شب را درسال 1311 نوشت. در تلاش معاش (1312) و اشرف مخلوقات (1313) را در پی آن نشر داد. در این رمانها، فساد اجتماعی آن دوره را با خشم مورد حمله قرار داد و جوانان سرگردانی را توصیف کرد که عمرشان با کار بیهوده و گشت و گذار در محلات پست شهر، تباه می شود.
محمدمسعود در سال های پس از شهریور 1320، گلهایی که در جهنم می رویند (1322) و جلد دوم آن، بهارعمر(1324) ، را منتشرکرد.
مسعود روزنامهنویسی شجاع بود که در فضای آزاد دههی بیست خورشیدی، برای دفاع از حقوق مردم به انتشار جنجالیترین خبرها در افشای ماهیت هیئت دولت، قوهی مقننه، دادگستری و تاجران و ثروتمندان بزرگ کشور دست زد و جان خود را نیز در همین راه باخت.
نوشتار زیر گزیده ایست از کتاب گل هایی که در جهنم می رویند نوشته محمد مسعود.
منظور او از گل ها، اندیشمندان و متفکرانی بودند که روئیدند اما در جهنم آن سال ها پژمردند...
رمانی اجتماعی که بیانگر دردها و مصیبت های زمانه خود بود و حال پس از گذشت چندین دهه بدون تغییر بیانگر حال و روز کنونی ما؛ جهنم و گل هایی که در آن می رویند...