نقدآگین
12.2K subscribers
3.87K photos
3.42K videos
93 files
9.12K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱)
به یکباره جان در ستم سوختن
مرا بهتر از با ستم ساختن

(علی اکبر سعیدی سیرجانی)


🍂 سعیدی سیرجانی، رادمردی راست‌نهاد و آزاداندیش، نماد ایستادگی در برابر تاریکی، نادانی و خام‌اندیشی، جان شیفته‌ای بود که درفش آزادی را با فشاندنِ جانِ خویش بر زمین فرهنگ ایران به اهتزاز درآورد. پیوند او با حقیقت و راستی نه از سر دردسر-پرهیزی، بلکه از سر دلیری و دلاوری بود.

🍂 در روزگاری که قلم‌ها از بیم خودکامگی بر خود می‌لرزیدند و مردم تنها حق شنیدن این آواز را داشتند که:
“قلم‌ها را بشکنید! به اسلام پناه بیاورید.” (خمینی)

او آزاده‌مردی بود که دلاورانه قلم به دست گرفت و به آوردگاه نبرد با آزادی‌ستیزان درآمد و جان شریف خود را بر سر این پیکار نهاد. نژاده‌مردی که چشم در چشم ضحاک ماردوش چنین نوشت:
به هیچ حزب و دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‌ام و نه بعد از این می‌توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی‌کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی‌شدم در این سال‌های پیری و ممنوع‌القلمی، خانه مسکونیم را که تنها مایملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم.

آدمیزاده‌ام آزاده‌ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران، بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.


🔺جمله پایانی نامه زنده‌یاد سیرجانی خطاب به علی خامنه‌ای که منجر به قتل وی شد.

🍂 خامۀ او که چیزی از جنس جادو در خود داشت، نه تنها روایت‌گر حقیقت و راستی، بلکه بانگ بلند آزادی بود. قلم او تازیانه‌ای بود بر جان خودکامگان و آوازش فروغی برای برافروختن شراری در جان آزادگان. اما او فقط نویسنده‌ای توانا نبود؛ سعیدی سیرجانی هنرمندی یکتا بود که سبک بی‌همتایش هیچ‌گاه تقلیدپذیر نشد. او با دلیری منش و نیروی اندیشه، هر بند و زنجیری را به پیکار فراخواند.

🍂 اما پاسخ ضحاک ماردوش، این دد اژدهافش به این صدای مردانه و رسای آزادی چه بود؟ دستگیری، شکنجه و سرانجام مرگی ددمنشانه! اما قتل سیرجانی پایان ددمنشی خامنه‌ای و رژیم اهریمنی او نبود. این رژیم هیچ‌گاه، حتی یک لحظه از شعار ضد آزادی خود یعنی “بشکنید این قلم‌ها را”، کوتاه نیامده است. دیری نپایید که در کارگاه انسان‌سوزی و انسان‌ستیزی جمهوری اسلامی چاره‌ای اهریمنی اندیشیدند؛ قتل‌های زنجیره‌ای!

🍂 رژیم خامنه‌ای که هیچ‌گاه تاب شنیدن حقیقت و آزادی بیان را نداشته است، پاسخش به خواست مردم برای ایجاد جامعه‌ای باز، چیزی نبود جز زنجیره‌ای از جنایات هولناک؛ قتل‌هایی که آزادگان و روشنفکران این سرزمین را به کام مرگ کشاند.

🍂 محمدجعفر پوینده، محمد مختاری، مجید شریف و دیگران، همگی قربانی این سرکوب سیستماتیک شدند، تنها به جرم آن‌که، آزادانه می‌اندیشیدند و خودکامگی را به نقد می‌کشیدند.

🍂 این زنجیره سرکوب ادامه یافت. در تیرماه ۱۳۷۸، در کوی دانشگاه تهران، دانشجویان، با قلب‌هایی آکنده از امید، علیه خفقان، فساد و سرکوب به پا خاستند، اما پاسخی جز خشونت لگام‌گسیخته و “گازانبری” دریافت نکردند.

🍂 شعلۀ اعتراضات آنان، که از توقیف نشریات و پایمال شدن آزادی بیان زبانه می‌کشید، در فضایی سنگین از اختناق افروخته شد. آنان که کمر به رویارویی با بیداد بسته بودند، به خیابان‌ها شتافتند و خواهان دگرگونی بنیادین در تار و پود سیاسی و اجتماعی این سرزمین شدند. اما در برابر فریادها و اعتراض‌های دادخواهانه، تنها مشت آهنین و سرکوب ددمنشانه دریافت کردند.

🍂 حمله به خوابگاه‌ها و تخریب آنها، ضرب‌وشتم دانشجویان بی‌دفاع و پایین انداختن آنان از ساختمان، و نابودی هر صدای معترض، تنها گوشه‌ای از جنایات هولناک آن شب‌ها بود. با گذر زمان، سرکوب‌ها چهره تازه‌ای به خود گرفت. یک دهه بعد در جنبش سبز سال ۱۳۸۸، میلیون‌ها ایرانی به خیابان‌ها آمدند تا از رأی و اراده خود دفاع کنند.

🍂 اما رژیم، وحشت‌زده از این موج آزادی‌خواهی، به بازداشت‌های گسترده، شکنجه‌های هولناک و سرکوب مرگبار و کشتن معترضان روی آورد. ندا آقاسلطان، که خون پاکش خاک خیابان را رنگین کرد، به نماد جاودان این جنبش بدل شد و تصویر چهره بی‌جانش، جهان را در بهت و اندوه فروبرد.

🍂 زنجیره سرکوب‌ها، که با خشونت علیه دانشگاهیان و جنبش سبز به اوج رسیده بود، در دی‌ماه ۱۳۹۶ بار دیگر چهره نمود. این بار، مردم از شهرهای کوچک برخاستند، کارد به استخوان رسیدگان و فرودستانی که فریاد اعتراضشان نه تنها علیه فقر و فساد، بلکه علیه کلیت حکومتی بود که دهه‌هاست به جای پاسخ‌گویی، به سرکوب و خشونت پناه برده است.

(اادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲)
🍂 رژیم که بار دیگر با موجی گسترده از نارضایتی مردمی رو در رو شده بود، پاسخی جز گلوله، زندان و هراس افکنی نداشت. در خیابان‌های ایران، جوانان و پیران، زنان و مردان، به‌پا خاستند و شعارهایشان دژهای اختناق را به لرزه درآورد. اما پاسخ نظام، تیراندازی به معترضان، بازداشت‌های گسترده و کشتن بسیاری از بی‌گناهان در زندان‌های هول آور بود.

🍂 اما دی‌ماه ۹۶، پایان کار جنبش‌های مردمی ایران علیه رژیم دیوآیین نبود. این خیزش جرقه‌ای بود که دو سال بعد، در آبان ۱۳۹۸ آتش خیزش‌های دیگری را برافروخت. این زنجیره جنایات و سرکوب‌ها، با آبان ۱۳۹۸ به اوجی بس هولناک رسید. مردم، که از فشار اقتصادی، فساد، و بی‌دادگری به تنگ آمده بودند، به خیابان‌ها آمدند تا فریاد اعتراض خود را به گوش جهانیان برسانند. اما پاسخی جز بارانی از گلوله دریافت نکردند.

🍂 طی چند روز، خیابان‌های ایران به آوردگاهی خونین و هراس‌انگیز تبدیل شد. هزاران نفر جان‌باختند؛ از نوجوانان بی‌دفاع تا پدران و مادرانی که تنها آرزویشان یک زندگی شرافتمندانه و انسانی بود. تصاویر دلخراش کشته‌شدگان، از جمله کودکان، جهانیان را در شوک و اندوهی ژرف فرو برد. اینترنت قطع شد تا هیچ صدای اعتراضی از دیوارهای اختناق گذر نکند، و خانواده‌های داغ‌دیده، در خاموشی و بی‌کسی، عزیزانشان را به خاک سپردند.

🍂 آبان ۹۸، گواه روشن دیگری از ددمنشی رژیمی بود که نشان داد برای ماندگاری خود، هیچ‌ بیم و هراسی از ریختن خون مردم بی‌پناه ندارد. اما سوگ همچنان ادامه داشت. در دی‌ماه ۱۳۹۸، پرواز شماره ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین با شلیک مستقیم موشک‌های سپاه پاسداران به یکی از تلخ‌ترین حوادث تاریخ بدل شد.

🍂 ۱۷۶ جان عزیز، از کودکان بی‌پناه تا نخبگان این سرزمین، در حادثه‌ای جانکاه و دلخراش جان خود را از دست دادند؛ فاجعه‌ای شوم که نه یک خطای انسانی ساده، بلکه آینه‌ای تمام‌نما از ژرفای تباهی، بی‌ مایگی، هیچ کارگی و انسان‌ستیزی سیستمی بود که در آن، جان انسان‌ها به چیزی کمتر از یک ابزار برای پاسداری از قدرت و سود تبدیل شده است.

🍂 در نخستین واکنش، نظام به‌جای رودررویی با حقیقت تلخ، به تحریف و فریب پرداخت و کوشید این فاجعه عظیم را به یک اشتباه انسانی فرو بکاهد. اما حقیقت، همچون خورشید تابان از پس ابرهای تحریف و دروغ برآمد و با پیگیری‌های خستگی ناپذیر دولت کانادا، به‌شیوه آشکار و بی‌پرده نمایان شد.

🍂 این سیه‌روزی و شوربختی عظیم، بار دیگر آشکار ساخت که در جمهوری اسلامی، انسان‌، حتی یک کودک بی‌پناه، آنچنان بی‌ارزش است که می‌توان او را در راستای منافع نظام، زنده زنده در آتش سوزاند بی‌آنکه کوچک‌ترین توجهی به والایی انسانی و مسئولیت اجتماعی وجود داشته باشد.

🍂 اما شرارت رژیم، در برخورد با بازماندگان این فاجعه به اوج رسید. خانواده‌هایی که در سوگ عزیزان خود در فغان بودند، به‌جای همدلی و پاسخگویی، در چنگال تهدید و فشار بی‌رحمانه گرفتار آمدند. درد و رنج آن‌ها دوچندان شد، و نه تنها حق اعتراض از آن‌ها گرفته شد، بلکه به تحمل دردهایی هولناک‌تر تهدید شدند. نظام باز هم نقاب از چهره اهریمنی خود برداشت و نشان داد که نه‌تنها در برابر خطاهای خود هیچ مسئولیتی نمی‌پذیرد، بلکه حقیقت و انسانیت را به‌سادگی در راستای پاسداری از قدرت و منافع خود قربانی می‌کند.

🍂 خانواده‌هایی که به سوگ عزیزانشان نشسته بودند، نه تنها از غمخواری، دلداری و همدلی بی‌بهره ماندند، بلکه با تهدیدها و هراس افکنی های ددمنشانه ای رودررو شد. به آن‌ها هشدار داده شد که اگر زبان به اعتراض باز کنند، آواری سنگین‌تر بر آنها فرود خواهد آمد. این رفتار، سویه دیگر از چهره پلید و فریبکارانه رژیمی را نمایان ساخت که نه تنها از پذیرفتن مسئولیت خطاهای خود سر باز می‌زند، بلکه داد و راستی را به آسانی قربانی پایداری سلطه‌جویانه خود می‌سازد.

🍂 این جنایات، از آبان خونین تا سرنگونی هواپیمای اوکراینی، همگی منش نمای نظامی هستند که پایداری خود را بر بنیان مرگ، سرکوب و بستن و خفه کردن صداهای اعتراض استوار کرده است، همچون هیولایی تشنه به خون که قدرت خود از مرگ و خونریزی می‌گیرد.

🍂 ده ماه پیش از جنبش مهسا، در اوج‌ پاندمی کرونا، جمهوری اسلامی با تصمیم شخص خامنه‌ای، جنایت عظیم دیگری را رقم زد، که در سنجش با سایر کشورها برای نجات زندگی شهروندان خود، در ردیف بزرگ‌ترین فجایع بشری بود. در هنگامی که واکسن و دستاوردهای علمی بشر، همچون واکسن فایزر در دسترس بودند، خامنه‌ای، با فرمانی سنگدلانه و بدخواهانه و شوم پی، ورود واکسن‌های آمریکایی و بریتانیایی را به کشور ممنوع کرد.

(اادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳)
🍂 این تصمیم، که نه از خرد و انسانیت بلکه از نادانی و قدرت‌جویی و کینه‌توزی و تیره‌دلی ریشه می‌گرفت، بهایش جان شریف و بی گناه هزاران ایرانی بود؛ جان‌هایی عزیزی که پرپر و قربانی اهداف بی‌معنا و ایدئولوژی‌ پوسیده و تباه خامنه‌ای شدند.

🍂 بیمارستان‌ها پر از بیمارانی بود که نفس‌هایشان به شماره افتاده و بی‌هیچ پناهی رویاروی مرگ ایستاده بودند. بیمارستان‌ها آکنده از فغان و فریاد بود و خانواده‌ها در سایه تهدیدهای جانکاه مرگ عزیزانشان را از دست می‌دادند. این تصمیم جنایتی آشکار بود که با اراده و فرمان شخص خامنه‌ای بر مردم زورآور شد؛ جنایتی که بهای آن جان هزاران انسان بی‌گناه و لحظه‌های شوم رنج و شکنجه بود. اقدامی که نماد پافشاری نظام بر یک ایدئولوژی تباه و پوسیده برای پاسداری از قدرت و منافع خود بود.

🍂 اما همۀ این رویدادها، تنها پیش درآمد فاجعه‌ای عظیم‌تر بود. در شهریورماه ۱۴۰۱ خورشیدی، مرگ دلخراش مهسا امینی در بازداشتگاه گشت ارشاد، جرقه‌ای زد که به آتشی سوزان تبدیل شد. این قتل حکومتی ناجوانمردانه، ملت ایران را به نقطه‌ای از خشم و ناامیدی رساند که دیگر هیچ بازگشتی از آن ممکن نبود. مهسا امینی، دختر ۲۲ ساله‌ای که تنها به جرم “بدحجابی” در بند شده بود، در بیمارستان جان باخت و پیکر بی‌جان او به نماد پیکر زخم‌خورده ملت ایران تبدیل شد. درد او به فریادی تبدیل شد که در هر کوی و برزن پیچید و ایران را به لرزه درآورد. این فریاد، شعله‌ای خاموشی ناپذیر می‌نمود که در دل مردم ایران زبانه کشید و به آتشفشانی خروشان تبدیل شد که نه تنها ایران، بلکه وجدان بسیاری از مردم جهان را نیز تکان داد.

🍂 صدای خاموش‌شده مهسا، آوای رهایی و قیام شد؛ گلبانگ آزادی که در هر گوشه این سرزمین پیچید و خستگی‌ناپذیر گسترش یافت. مهسا دیگر تنها یک نام نبود، بلکه اسم رمزی بود که شکوه‌های نادیده و سرکوب‌شده ملت ایران را نمایان ساخت. نامی که نمادی شد از مقاومت و امید، از آرزوهایی که در سایه سرکوب از دست رفته بودند، و از صدای ملتی که همواره در سایه هول و هراس حکومتی دینی و دیوآیین در سینه حبس شده بود.

🍂 جنبش “زن، زندگی، آزادی”، فریادی بود از ژرفای جان‌ها، برآمده علیه سکوت مغاک‌وار هزاره‌ها. نه صرفاً پاسخی به ستم، بلکه بانگی به بلندای آسمان که چون شهابی فروزان دل شب را شکافت و خاموشی خوگیرانه ایرانیان را به نعره‌ای تندرآسا تبدیل کرد. این جنبش، خروشی پرشور بود که سکوت را در هم شکست؛ ندایی برای آزادی، بزرگی و راستی که در جان ایرانیان طنین‌انداز شد.

🍂 خیابان‌های ایران، باز هم به ناوردگاه دلاوری فرانک‌ها و کاوه‌ها و گردافریدها تبدیل شد. پهلوانان ایران به میدان درآمدند و خیابان‌ها، به پهنه نبردی تبدیل شد که در آن شیرزنان ایران، همچون ققنوس‌هایی که از خاکستر خود برخاسته‌اند، سیمرغ‌وار به پرواز درآمدند. روسری‌ها همچون درفش کاویان در باد به اهتزاز درآمد و دخترانی که ناگهان پرده برانداخته، چهره برافروخته و گیسو فروهشته بودند به میدان پیکار با ضحاک درآمدند. آنان در برابر تفنگ‌ها و گلوله‌ها سینه سپر کردند؛ همچون کوه‌هایی برافراشته از اراده و شجاعت که هیچ توفانی نمی‌تواند آنها را از جای برکند. در دل آتش و دود، چون دژهایی استوار ایستادند و با شکوهی شگرف، سرود آزادی را در دل تاریکی طنین‌انداز کردند. مردان نیز، از برنا و پیر، با فریادهای آزادی‌خواهانه در کنار آنان ایستادند و زمین را از جوش و خروش خود آکندند.

🍂 این نبرد، تنها برای رهایی نبود؛ بلکه خیزشی بود برای باززایی والایی ایرانی، سرفرازی‌ای که در بند شده بود، و شرافتی که غبار سرافکندگی و خوارداشت بر آن نشسته بود. این کارزار، آتشی بود که خاکستر فراموشی را به باد سپرد و شعله‌ای جاودانه از انسانیت و ارج و والایی انسانی برافروخت؛ آتشی که از دل تاریکی‌ها زبانه کشید و در دل ایران، فروغ آزادی و دادگری را پرتو افشان ساخت. اما باز هم پاسخ رژیم چیزی جز سرکوب و خونریزی نبود؛ حبس، شکنجه باتوم، گلوله، زندان و مرگ! پسران و دختران یکی پس از دیگری به خاک افتادند و خاک ایران آغشته به خون آزادگانی شد که تنها برای آزاد و داد و ارج انسانی خود به پا خاسته بودند.

(اادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴)
🍂 نیکا شاکرمی، دختری که رویای آزادی در دل داشت، در آوردگاه نبرد، در دام کشندگان نور و هراسندگان از فروغ گرفتار شد. دوستاق‌بانانی (زندان‌بان‌هایی) که عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند، راه بر او بستند، و با ددمنشانه‌ترین روش‌ها به او تجاوز کردند و پیکر فرشته‌وارش را به خاک و خون کشیدند.

🍂 سارینا اسماعیل‌زاده، دختری نوجوان که با صدای پر از امید و خنده‌هایش بر دیوار ستبر ستم ترک می‌انداخت، در راه آزادی جان باخت. حدیث نجفی با رقصی پرشور و گامی استوار به میدان پیکار شتافت. آرمان آزادی در دلش زبانه می‌کشید. برای آزادی جنگید و در راه آن جان داد.

🍂 کیان، پیر فلک، کودک پرنبوغی که در دلش هزار آفتاب تابان آرزو می‌درخشید، پیش از آنکه سوار بر بال پرواز آرزو، به آسمان برود و بذر وجود خود را شکوفان سازد، به دیدار خدای رنگین کمان شتافت. دشنه‌سازان بیداد و ستم، ناجوانمردانه به زندگی او پایان دادند و نغمه خوش‌آهنگ وجود نازنین‌اش برای همیشه خاموش کردند.

🍂 مجیدرضا رهنورد، سهرابی دیگرگونه، گَوی پیلتن که یک تنه در برابر پایمردان دیو ایستاد و نشان داد که این سرزمین هنوز از پهلوانان و مردان مرد تهی نشده است. دلیری را سرودی دیگرباره سرود و همچون کوهی استوار، در برابر توفان بیداد سینه سپر کرد. مرگ خود را نیز به تندیسی از شکوه و دلاوری تبدیل کرد و در برابر مرگ ستایان اندوه پرست، با بانگی بلند خطاب به هزاره‌ها فریاد بر آورد که:
بر گور من نماز میارید
وان شیخ حقه باز میارید

در گوش من تکبر تزویر
جهل زبان دراز میارید

قرآن نخواستم که بخوانید
این تحفه از حجاز میارید

تا پیکرم به رقص درآید
جز ساز نغمه ساز میارید

غیر از ترانه طرب انگیز
با صوت دلنواز میارید

جز مهر و جز شرافت و رادی
پرچم در اهتزاز میارید

من رهنورد عشقم و جز عشق
چیز دگر نیاز میارید (م. سحر)


“من نمی‌خواهم هیچ‌کس برایم گریه کند یا قرآن بخواند. شاد باشید، ساز بزنید و پایکوبی کنید”.


🍂 و در نیمه شبی، در بی‌خبر‌ی خانواده‌اش، او را به دار آویختند و پیکر پیل‌وارش را در گورستانی بی‌نام و نشان به خاک سپردند.

🍂 این تنها یکی از جنایات هولناکی است که در سایه فرمانروایی ضحاک ماردوش، خامنه‌ای، بر سر مردم این سرزمین آوار شده است؛ جنایاتی که هر روز باری سنگین‌تر بر دوش ملت می‌نهند و زخمی تازه بر دل‌های مردم می‌گذارند.

🍂 با این همه، آنچه شگفت‌آور است این است که «هر-کسی» (das Man)چون بیژن عبدالکریمی، که خود را فراتر از روشنفکران و هایدگر زمان می‌داند، در برابر انبوه شوربختی‌ها و جنایات، به عذرتراشی و توجیه برخاسته و با زبان فلسفه، سرگرم شستن دستان آلوده به خون خامنه‌ و خرفستران اوست.

🍂 او که اندیشه‌های خود را رادیکال‌ترین اندیشه‌ها و جایگاه خود را در ستیغ قله‌های اندیشه در ایران می‌داند، در واقع در مغاک تیره توهم و خودفریبی سقوط کرده است. روشنفکری که نه نور می‌افشاند و نه اندیشه‌ای رهایی‌بخش به بار می‌نشاند؛ بلکه با هر سخن‌اش، بادی سوزان، به خرمن آتش بیداد می‌دمد. بیژن عبدالکریمی، به‌جای آنکه در برابر ستم بایستد، با هر واژه‌ خود، آن را به‌سان امری پیش‌پاافتاده و عادی می نماید و همان‌گونه که هانا آرنت در واشکافی ایده «پیش پاافتادگی شر» می‌گوید؛ او جنایت را از هیبت سهمگین و جانکاهش تهی می‌کند و آن را چونان پدیده‌ای بی‌خطر و پیش پا افتاده در کنار رویدادهای روزمره جای می‌دهد. در بازنمایی او، شرارت نه‌تنها اعتراض‌برانگیز نیست، بلکه همچون امری طبیعی و ناگزیر جلوه می‌کند؛ گویی پیکار و فریادهای دادخواهانه در برابر قدرت بیهوده و خاموشی در برابر ستم‌ورزی، خود عین خردمندی است.

🍂 آنچه شگفت‌آور است، تلاش خستگی‌ناپذیر عبدالکریمی در توجیه جنایات و پوشاندن پلیدی‌های «جبهه مقاومت» در همبستگی با جمهوری اسلامی است؛ تلاشی که در آن، فلسفه به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های سرکوبگرانه این رژیم و جبهه مقاومت تبدیل می‌شود. عبدالکریمی که خود را یکی از برجسته‌ترین اندیشه‌ورزان ایران می‌داند، دن‌کیشوت‌وار و در خیال خام پیکار با «نظام سلطه» و «آپاراتوس» آن، در عمل به پشتیبان ایدئولوژیک گروه‌هایی تبدیل شده‌است که فسردگی، سنگ‌شدگی و کوته‌نگری از منش‌های برجستۀ آن‌هاست. کسانی که افق دیدشان هیچ‌گاه از مرزهای اندیشه‌های کهنه و ویرانگر خمینی و بن‌لادن فراتر نمی‌رود.

(اادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۵)
🔺همان ایده‌هایی که بنیادشان بر نیستی‌خواهی و هستی‌سوزی است و هرآنچه را که در پیوند با رفاه و زندگی این‌جهانی مردمان است، آویزه و دارای ارزش ثانوی می‌دانند. اینان پایه را بر پرستش مرگ و گریز از زندگی رفاه‌آمیز نهاده‌اند. چنین نگرشی نه‌تنها آنان را در گذشته‌ای تاریک اسیر نگه داشته، بلکه با خشک مغزی و خشک‌اندیشی کورکورانه خویش، هرگونه امکان رهایی و نوآوری را در نطفه خفه می‌کند و به‌جای ساختن جهانی بهتر، بر ویرانه‌های کهن آتش می‌افروزند.

🔺🔺ازاین‌رو، عبدالکریمی در گفته‌ها و نوشته‌های خود، ایران و دغدغه‌های مردم آن را در برابر «آرمان مقاومت» ثانوی می‌داند و به‌جای افشای جنایات رژیم، از این دلزده است که چرا روشنفکران ایرانی می‌خواهند با جهان «مناسبات عادی» داشته باشند. برای او، در شرایط اسارت در آپاراتوس نظم جهانی امروز، تنها چیزی که معنا دارد، جنگ است؛ آن‌هم با پیروی از الگوی آرمانی یحیی سنوار. از این رو، شگفت نیست که او را در «پاتوق» و همنشین کسانی می‌یابیم که بزرگ‌ترین سرکوبگران مردم ایران‌اند: همان بسیجیان و سپاهیانی که بر پیکرهای در خون مهساها و آرمیتاها قهققه مستانه می‌زنند.

🍂 عبدالکریمی با کاربست مفاهیمی پیچیده مانند «آپاراتوس» در یکسو و ایستادن در کنار «مقاومتیون» از سوی دیگر، ناگزیر، سرکوبگران مردم ایران را به ردۀ برترین انسان‌های جهان امروز بر-می‌کشد و جایگاه آنان را در برابر روشنفکران و مردم منتقدی که به یک «زندگی معمولی» باور دارند، نه به یک زندگی «استشهادی»، با زبانی شبه‌فلسفی توجیه می‌کند.

🍂 در دبستان این رهیافتگان، جنایت در حق «گمراهان» امری عادی و گریزناپذیر است. برای انسانی که سرگرم برترین «امر» در دنیایی شیطانی و آپاراتوسی است، سرکوب و اعدام کسانی که به‌جای جهاداندیشی، زندگی‌اندیش‌اند، کاری پیش‌پاافتاده و بخشی از روند طبیعی امور است.

🍂 این چهره دیگری از همان روندی است که هانا آرنت «پیش‌پاافتادگی شر» می‌نامید؛ روندی که متناسب با اوضاع خاورمیانه و توجیه‌گران جبهه مقاومت. زمانی که شر، از راه گونه‌ای «آپاراتوس جهادی و استشهادی»، عادی‌سازی می‌شود، چنان در ذهن‌ها و ساختارهای اجتماعی تنیده می‌شود که دیگر به‌ کردار شر دیده نمی‌شود، بلکه به نمایی معمول از زندگی روزانه تبدیل می‌شود. عبدالکریمی با هر سخن و نوشتۀ خود، به این عادی‌سازی یاری می‌رساند؛ چنان‌که خشونت و سرکوب، نه‌تنها اعتراض و مقاومتی برنمی‌انگیزد، بلکه همچون امری بخردانه و ضروری نمایان می‌شود.

🍂 عبدالکریمی گرفتاری‌های درون‌زاد جبهۀ مقاومت، از جمله فقدان دموکراسی، استبداد فکری، تقدس‌بخشی به خشونت، و ناتوانی در پذیرش دیگراندیشی را نمی‌بیند. او سرکردگان این جبهه، چون قاسم سلیمانی،‌ اسماعیل هنیه، و یحیی سنوار را، نه‌تنها از نقد برکنار می‌دارد، بلکه آنان را به «آرمانی‌ترین چهره‌های بشری در جهان امروز» تبدیل می‌کند.

🍂 در چنین سپهری، نقش فلسفه دیگر نه «روشنگری» و «آزردن کودنی»، بلکه همدستی با تیره‌رایی و تاریک‌اندیشی است. عبدالکریمی، با برگرفتن چشم از ریشه‌های بحران در جبهۀ مقاومت و ستایش یک‌سویه از رهبران آن، در عمل به «بهنجارسازی جنایت و خشونت» کمک می‌کند. او، به‌جای کاوش انتقادی در تناقض‌های درونی این جبهه، خشونت را به تراز «ضرورتی تاریخی» و حتی «فضیلتی انسانی» بر می کشد. چنین نگرشی، به‌جای افروختن سپندار همیشه فروزان آگاهی، بر تاریکی و گمراهی می‌افزاید و بار دیگر نشان می‌دهد که چگونه اندیشه، اگر از حقیقت و مسئولیت دور شود، می‌تواند به کنیز و کارگزار ستم بدل شود.

🍂 بیژن عبدالکریمی، با یکی کردن مصلحت نظام و مصلحت ایران در بسیاری از سخنرانی‌های خود و با کاربست نابجای مفاهیمی همچون «مصلحت»، «دفاع از منافع ملی»، و «اقتدار ملی»، به‌شدت به کمک جمهوری اسلامی در توجیه جنایاتش در ایران و منطقه شتافته‌است. وی هر بار با این بهانه زیرکانه که:
«من با ایران کاری ندارم. گور پدر ایران و حکومت. من با مناسبات داخلی کاری ندارم. من دارم از نقش روشنفکر در نظام سلطه جهانی حرف می زنم. زود به خاطر تقبیح کردن مناسبات داخلی نگویید که ما باید نسبت به نظام سلطه بی تفاوت باشیم. بحث مرا خراب نکنید» (نگاه کنید به «روشنفکران ایرانی؛ نیروهای اثبات در آپاراتوس نظام جهانی». سخنرانی بیژن عبدالکریمی در نشست واکاوی کتاب «خار و میخک» (روایت یحیی سنوار از محور مقاومت).


(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۶)
🍂 از درگیر شدن با قدرتی که مایۀ هولناک‌ترین رنج‌ها، از کارتن‌خوابی تا گورخوابی برای ایرانیان بوده است، پرهیز می‌کند و نه‌تنها مسئولیت نقد این جنایت‌ها از سر خود وا می‌کند، بلکه می‌کوشد آن‌ها را در چارچوبی منطقی-بخردانه، توجیه فلسفی کند؛ به‌گونه‌ای که سخن گفتن از سویه‌های تبهکارانه و بیشرمانۀ این جنایت‌ها در سنجش با آنچه او «عملکرد نظام سلطه جهانی» می‌نامد، بی‌معنا جلوه کند.

🍂 یکی از دلیل های پدرکشتگی عبدالکریمی با روشنفکران و مردم منتقد، همگرایی و همسویی او با جمهوری اسلامی در این ایده است. او در برابر روشنفکران و مردمی که شعار می‌دهند:
«دشمن ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست»،

تلاش می‌کند در همراهی با خیال‌بافی‌های دن‌کیشوت‌وار «جبهه مقاومت»، به سرکردگی جمهوری اسلامی، اثبات کند که این مردم دچار توهم‌اند و در واپسین بازکاوی، حق با جمهوری اسلامی است. نتیجۀ طبیعی این نگاه، چیزی جز فرافکنی جنایات جمهوری اسلامی و جبهه مقاومت بر گردن آمریکا نیست.

🍂 مقاومت در برابر نظم سلطه‌گرانۀ جهانی، الزاماتی دارد که یکی از آن‌ها، «انزوای بین‌المللیِ» نظامِ استکبارستیز ایران است. برای عبدالکریمی نیز سراسر ارزش ایران در همین «استکبارستیزی» فشرده می‌شود. از این‌رو، چه بخواهد و چه نخواهد، نقش یک «تئوریسین جمهوری اسلامی» را بازی می‌کند؛ فردی که با سکوتی زیرکانه در برابر فجایع درون‌زاد این نظام و جبهۀ مقاومت، جنایات آنان را نادیده می‌گیرد یا «پیش‌پاافتاده» می‌سازد.

🔺به همین دلیل است که او پافشاری می‌کند: «بحث مرا خراب نکنید»، چرا که در برابر آنچه او «نظام سلطه» می‌نامد، «گور پدر ایران» و این ایران «پدر-مرده»، در اولویت هزارم هم نیست.
دغدغه‌های مردم این کشور، در برابر امرِ عظیم «مقاومت»، هیچ و کمتر از هیچ‌اند! این رهیافت، به‌سادگی رنج‌ها و فجایع درون‌زاد را به حاشیه می‌برد و اولویت را به دشمنی‌های بیرونی می‌دهد.

🍂 این شیوه برخورد با امور، یادآور منش آنانی‌ست که هانا آرنت در آثار خویش آنان را «معماران ایدئولوژیک سرکوب» و «کارمندان ایدئولوژی» می‌نامد. آرنت، در کاوش پیرامون پروندۀ آیشمن، پرده از این راز برمی‌دارد که آیشمن، نه «هیولایی اهریمنی» بود، و نه در دل «سودایِ شرارت» داشت. بلکه او، در جامه‌ای از «بی‌مسئولیتی انسانی»، جنایات هولناک هولوکاست را همچون «بخشی از وظایف روزمرۀ» خود توجیه می‌کرد؛ وظایفی که با کاربست «خردی سرد و چارچوبی سیستماتیک»، در چشم او «طبیعی و عادی» جلوه می‌کرد.

🍂 آرنت با تیزبینی، به ما یادآور می شود که آیشمن نه پیکریافتگی نیروی پلیدی بود، و نه کارگزاری برای «شرارت آگاهانه»، بلکه تنها، به پشتوانۀ «منطقی خشک» و «چارچوبی نظام‌مند»، جنایات نازی‌ها را همچون امری «خودپیدا و ضروری» جلوه می‌داد.

🍂 عبدالکریمی نمونه‌ای کاریکاتوروارتر از چنین منشی‌ست. او، با به‌کارگیری زبانی فلسفی و مفاهیمی پیچیده چون “آپاراتوس”، جنایات جمهوری اسلامی را در «هاله‌ای از سکوت معنادار و تفسیرهای گمراه‌کننده» پنهان می‌کند و در برابر، چهره‌های کلیدی این نظام – حتی آنان که دست‌شان به خون بسی بی‌گناهان آغشته‌است- همچون خامنه‌ای – رهبر معنوی قاسم سلیمانی- را تا پایگاه «برترین انسان‌های جهان‌ِ امروز» بر-می‌کشد.

🍂 آنچه آرنت از آیشمن روایت می‌کند، گونه‌ای کوری مسئولیت‌نشناسانه است که در آن، سوژه نه فردی اهریمنی‌ست و نه فردی شوم‌پی، بلکه تنها انسانی‌ست که با زبانی خردورانه و چارچوبی منظم، ستم و جنایت را به «امری طبیعی» بدل می‌سازد. این کوری، در عبدالکریمی نیز نمودار می‌شود؛ او در برابر بیداد نظام، خاموشی‌ای آزارنده و معنادار اختیار می‌کند، اما هم‌هنگام، با ستایش‌هایی سرشار از شور و بزرگنمایی، کسانی چون قاسم‌ سلیمانی را که دستان‌شان به بسی خون‌ِ بیگناه آغشته است، چونان بزرگترین اسطوره‌های شرف و بزرگی می‌ستاید. در نمونه عبدالکریمی، جنایت نه به‌سان کرداری زشت و دل‌گزا، بلکه در پرتو مفهومی والا به‌نام “مقاومت” در برابر “آپاراتوس سلطه”، آگاهانه و زیرکانه فراموشیده و نادیده گرفته می‌شود. آرمانی‌سازی مفهومِ «مقاومت در برابر آپاراتوس نظام سلطه»، راه را برای سفیدشویی و کاستی‌زدایی از مجاهدان و استشهادیان هموار می‌سازد.

🍂 کسی چون سنوار، که از برترین رزمندگان میدانِ «پیکار علیه آپاراتوس سلطه» پنداشته می‌شود، خواه‌ ناحواه در پرتو گونه‌ای بینش دینی، چونان «انسانی تهی از پلیدی و کاستی» انگاشته می‌شود. این نکته، پرده از «ذهنیت غیرتئوریک و دینی-اسطوره‌ایِ» عبدالکریمی نیز برمی‌دارد و نشان می‌دهد که او سوژه‌ای‌ست که‌ هنوز در تسخیرِ ابژۀ شناساییِ خویش است.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❗️اکنون زمان آزمون فرا رسیده‌است❗️

✍🏻 #مهرپویا_علا

🔻از میان تمامی اقشاری که جمهوری اسلامی در ۴۶ سال گذشته منابع کشور را صرف مبارزه با آنان کرده است، مهم‌ترین‌شان در تیررس کوتاه‌بردترین موشک‌ها قرار دارند.

👑 ترامپ همراه با چند وزیر مهم کابینه او و شمار زیادی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران جهان و نیز سران کشورهای سازشکار منطقه در همسایگی ایران حضور دارند.

🔺مگر نمی‌گویید این‌ها عامل بدبختی جهان هستند؟ اکنون بهترین موقعیت برای جمهوری اسلامی است تا هزاران موشک و پهپاد را به طرف محل اقامت این عاملین تیره‌روزی زمین شلیک کند و کار را یکسره سازد.

🔺 ۴۶ سال علیه اینان شعار دادید. هر ارادۀ مخالفی را با این بهانه که اهداف والای نظام و انقلاب را درک نمی‌کند سرکوب کردید. اکنون زمان عمل است. موقعیتی دارید که شاید هر نیم‌قرن یک بار پیش بیاید.

🔺این گوی و این میدان. بزنید و در تاریخ ماندگار شوید.

می‌گویید عاقلانه نیست؟ مگر موقعی که داشتید اقتصاد کشور را بر سر این اهداف نابود می‌کردید حرفی از عقلانیت می‌گفتید؟

می‌گویید آن‌ها هم جواب سنگین‌تر خواهند داد؟ خب بدهند. مگر خون شما از اهالی غزه رنگین‌تر است؟

🔺اگر به هر دلیلی اراده‌ای برای انجام این کار ندارید یعنی تمام آن شعارهایی که در این ۴۶ سال دادید و کشور را به جایی رساندید که در تأمین آب و برق خود مانده است بلوف‌زنی و دروغ بودند. بلوفی که کیفش را شما می‌کنید و تاوانش را ۹۰ میلیون انسان می‌پردازند.

.


#حکومت_اسلامی #چهل‌دزد_مقاومت



🌾 @Naqdagin | @alamehrpouia
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 پرسش از بیژن عبدالکریمی دربارۀ آبادان و ۵۷
— آیا آبادان فاحشه‌خانۀ سربازان آمریکایی بوده؟ (+)

🎙#اشکان_زارع

🔸در این ویدیو، #بیژن_عبدالکریمی به پرسشی جنجالی پاسخ می‌دهد — جمله‌ای که پیش‌تر از او منتشر شده و بازتاب‌های زیادی داشته.

«آیا آنچه درباره‌ی حضور آمریکایی‌ها و وضعیت اجتماعی آبادان در پیش از انقلاب گفته می‌شود، افسانه است یا واقعیت؟»


👀 پاسخ عبدالکریمی را ببینید؛ با نگاهی تحلیلی، تاریخی و فلسفی.

📌 این ویدیو تنها درباره آبادان نیست؛ درباره حافظه‌ی تاریخی ماست.


📕فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت (نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی): قسمت یکم تا ششم
📺 تحلیل عمیقِ فیلسوف!
📕عبدالکریمی را چه شده‌؟!

📻 عبدالکریمی و جعل تاریخ در جامۀ تفکر
📺 خودفیلسوف‌پندار ابرمغلطه‌کار
📕دیسکو و عیش‌ونوش در نظر پدیدارشناس شیعه!
📕مخالفتِ عوامانه و گله‌وار
📺 ژاپن بی‌غیرت و سربازان آمریکایی🗿
📕«اصغر لجن و علی گاوکش» در دانشگاه
📕از مغاک عصر ظلمت
📕فیلسوفان آلمانی چه می‌گویند؟
📻 دلقک: زلنسکی یا عبدالکریمی؟

.


#سیاست #آینه_تاریخ #آبادان #بیژن_عبدالکریمی #تاریخ_معاصر #گفتگو #فلسفه



🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۷)
🔺در این بینش اسطوره‌ای، «مقاومت» تنها به‌سان یک کنش سیاسی یا اجتماعی نمود نمی‌یابد، بلکه در دایره‌ای مقدس و مطلق وارد شده و به چیزی فراتر از یک کنش فردی تبدیل می‌شود. در چنین سپهری، شخصیت‌های مقاوم همچون سنوار که در برابر «آپاراتوس سلطه» می‌ایستند، با نگاره‌ای از تقدس و زنگار-زدودگی معنوی گره می‌خورند. بر این پایه، سنوار دیگر تنها یک پیکارجو نیست، بلکه نمادی‌ست از «مقاومت مقدس»، که در برابر ستم و سلطه به‌سان یک «پیام‌آور راستی و دادگری» شناخته می‌شود، و بدین روی، برتر از هرگونه کاستی و پلیدی انسانی فرض می‌گردد.

🍂 این رهیافت، به‌همان‌‌ سان که کاسیرر وامی شکافد، ریشه در گونه‌‌ای بینش اسطوره‌ای و سمبولیک دارد که در آن مفاهیم و پدیده‌ها، نه از راهِ «واکاوی تئوریک»، بلکه از راهِ «نمادها و تابوها» شناخته و درک می‌شوند. عبدالکریمی در چنین چارچوبی، به‌جای اینکه به واشکافی و «واکاوی تئوریک و‌ منطقی» از وضعیت‌ها بپردازد، بیشتر به دنیای «متافیزیکی و اسطوره‌ای» گرایش دارد. در این راستا، «مقاومت» به‌کردار یک “نهضتِ دینی و مقدس" علیه سلطه بازنموده می‌شود، بدون آنکه پیچیدگی‌ها و تناقضات آن به‌درستی مورد توجه قرار گیرد.

🍂 کاسیرر بر آن‌است که در بینش اسطوره‌ای، سوژه نمی‌تواند از بند تقدس‌ها و بازآفرینی‌های سمبولیک رهایی یابد. به همین دلیل، مفاهیم و ابژه‌هایی چون «مقاومت»، تحت‌ تأثیر گونه‌‌ای تقدس و مرزبندی‌های نمادین قرار می‌گیرند. این حالت، موجب می‌شود که عبدالکریمی به‌جای اینکه «مقاومت» را از نگرگاهِ تئوریک و منطقی بررسی کند، آن را به یک مفهوم بی چند و چون و سنجش ناپذیر تبدیل کند. این رهیافت، او را در دام گونه‌ای «اسارت سمبولیک» گرفتار می‌سازد که در آن، مفاهیم و الگوهای دینی و فرهنگی، از هرگونه نقد و واکاوی بخردانه در امان می‌مانند، و در فرجامِ فهم موشکافانه و واقع‌بینانه‌ از وضعیت‌های اجتماعی و سیاسی، دچار کاستی و نارسایی می‌شود.

🔺روی هم‌ رفته‌، عبدالکریمی در دامِ یک بینش اسطوره‌ای گرفتار است که بر بنیاد آن، مفاهیمی چون «مقاومت» به نمادهایی مقدس تبدیل می‌شوند، و رهبران آن در زیر درفش این ایده، به‌ ریخت انسان‌هایی آرمانی و تهی از هر گونه از هرگونه لغزش و کژتابی تصور می‌شوند. در‌حالی‌که در صورتِ تئوریک اندیشیدن، مفاهیم نه به‌سان حقیقت‌های بی‌دگرگونی یا مقدس، بلکه چونان پدیده‌هایی چندلایه و پویا بررسی می‌شوند. این شیوۀ اندیشیدن، مفاهیم را از حصار تقدس‌گرایی و اسطوره‌سازی رها می‌سازد و آن‌ها را به میدان سنجشگریِ ژرف و واکاوی موشکافانه فرا می‌خواند. تنها در پرتو این نگاه است که می‌توان به سویه‌های نهان و آشکار، تناقض‌ها و زوایای پنهان مفاهیمی همچون “مقاومت” دست یافت. چنین اندیشه‌ای، نه‌تنها پیوندهای تاریخی و اجتماعی این مفاهیم را می‌کاود، بلکه پرده از محدودیت‌ها و پیامدهای آن‌ها نیز برمی‌دارد. در این پایگاه، اندیشۀ تئوریک از هرگونه ساده‌سازی و تک‌سویه نگری می‌پرهیزد و به‌جای سرفرود آوردن در برابر نمودهای سمبولیک، حقیقت را در بستر واقعیت‌های چندگانه و پیچیده جست‌وجو می‌کند.

🍂 مشروعیت جنایت، در چنین سپهری، در هالۀ همین مقدس‌انگاری‌ها پنهان می‌ماند. تاریخ پر از رهبران و “مقدسانی” است که در لوای آرمان‌های والا و بی‌خطا، دست به جنایت‌های بزرگ زده‌اند. نمونۀ برجسته آن، خمینی گجستک است که در تابستان خونین ۱۳۶۷، با فتوایِ اهریمنی خود، این ایدۀ اسطوره‌ای را به ابزاری برای کشتار بی‌گناهان بدل ساخت. چنین فجایعی، پیامد ناگزیر اسیر ماندن در چارچوب‌های تقدس‌بنیاد است که سنجشگری و ژرف‌نگری مهری و خردی را از میدان بیرون می‌راند و راه را برای ستم و خون‌ریزی هموار می‌کند.

🔻در چشم‌انداز سیاسی و اجتماعی ایران امروز، بیژن عبدالکریمی چهره‌ای‌ست که هر چند همواره می کوشد خود را “متفکری رادیکال” جلوه دهد، اما در عمل، در مسیری ناساز با «آزادی، حقیقت و چندگانگی» گام برمی‌دارد. عبدالکریمی، در نقش روشنفکری که از مسئولیت انسانی خویش گریخته، نه‌تنها به «توجیه‌گر ساختار خودکامگی» بدل شده، بلکه همدست و همنشین با جمهوری اسلامی، علیه آنچه می‌توان “جهان همگانی” نامید، خیز برداشته‌است. با نگاهی به اندیشه‌های هانا آرنت، او نمونه‌ای بارز از تبهگنی روشنفکری‌ست که همگام با ساختارهای خودکامه، شکاف میان قدرت و آزادی را آشکارتر می‌سازد.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۸)
🍂 آرنت در فلسفۀ سیاسی خود، از مفهومی سخن می‌گوید که می‌توان آن را ” تباهی‌منش در سپهر همگانی” نامید. این مفهوم، به‌ویژه در جوامعی که به خودکامگی گرفتار شده‌اند، خود را در چهرۀ افرادی نمایان می‌کند که یا خاموشی در پیش گرفته‌اند یا با قدرت همدست شده‌اند. عبدالکریمی، اما، نه‌تنها از خاموشی فراتر رفته، بلکه با «تئوریزه کردن خشونت»، در جایگاه یک روشنفکر، کنشگرانه، به «توجیه‌گریِ خودکامگی» پرداخته است.

🍂 او نه به‌سان یک "شهروند معترض"، بلکه به‌کردار نظریه‌پردازی که در خدمت توجیه خشونت و انکار واقعیت قرار گرفته، کنش می‌ورزد. عبدالکریمی، با قلبِ مفاهیمی چون «آزادی، عدالت و مقاومت»، در واقع راه را برای وارونگیِ معنایی این مفاهیم هموار می‌سازد. سکوت و انفعال "شهروند بد"، در او جای خود را به قلمی داده که به «دفاع از سازوکارهای سرکوب» مشغول است؛ گویی او خود، جزئی از ماشینی‌ست که آرنت آن را “ماشین ویرانی” می‌نامید.

🍂 یکی از مفاهیم کلیدی در اندیشۀ آرنت، جدا-شناسیِ قدرت و خشونت است. آرنت قدرت را فرآوردۀ «کنشِ همگانی و همبستگی شهروندان» می‌داند، در حالی که خشونت را ابزاری برای «نابودسازی همین همبستگی». عبدالکریمی اما، در بیانی وارونه، خشونت جمهوری اسلامی را در چهرۀ «قدرتی مشروع و قانونی» جلوه می‌دهد.

🍂 او با توصیف‌هایی که بیشتر به «فریب ایدئولوژیک» می‌ماند تا «واکاوی روشنفکرانه»، نظامی را که استوار بر «خشونت، حذف و سرکوب» است، به‌سان «نمایندۀ ایدۀ مقاومت» می‌نمایاند. در این تصویرِ تحریف‌شده، «خیابان‌های خونین»، «بالاترین آمار اعدام نسبت به جمعیت»، «زندان‌های پر از مخالفان» و «سرکوب آزادی‌های فردی»، جایی ندارند. این وارونگی، نه‌تنها خیانتی به حقیقت است، بلکه انکارِ «حافظۀ تاریخی» مردمی‌ست که هزینۀ سنگینی برای آزادی پرداخته‌اند.

🍂 در اندیشۀ آرنت، جامعه‌ای که «چندگانگی» را به رسمیت نشناسد، از دستیابی به آزادی راستین بی‌بهره خواهد ماند. اما عبدالکریمی، با انکار این آغازۀ بنیادین، «چندگانگی و چندگونگی» را به «سرسپردگی» کاهش می‌دهد. او، به‌جای آن‌که به دفاع از «همبستگی اجتماعی و همکاری و همراهی برابر» بپردازد، چهره‌های کلیدی نظامی را می‌ستاید که هر آوای دیگرسان را با خشونت خاموش می‌کنند.

🍂 عبدالکریمی، با روایت‌ خود، این‌گونه وانمود می‌کند که سیاستی که استوار بر سرکوب است، در واقع سیاستی «آزاد و پیشرو» است. این در‌حالی‌ست که این آزادیِ ظاهری، چیزی جز ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خشونت و خودکامگی نیست.

🍂 او، با نادیده گرفتن چندگانگی و چندگونگی راستین، به توجیه زورآورساختن گونه‌ای یگانگی ایدئولوژیک می‌پردازد که هیچ نسبتی با آزادی آرنتی ندارد. در فلسفه سیاسی آرنت، «روشنفکر مسئول» کسی‌ست که «قدرت را به چالش می‌کشد» و «در جستجوی حقیقت» است. عبدالکریمی اما، به‌سان روشنفکری که از مسئولیت خود گریخته، به «بازوی فکری قدرت» بدل شده‌است. او، به‌جای ایستادگی در برابر سرکوب، به «استوارسازی» آن کمک کرده و حقیقت را به «ابزاری برای توجیه خودکامگی» بدل ساخته‌است.

🍂 این سرسپردگی، بیش از آن‌که برآمده از نادانی باشد، گونه ای «همدستی آگاهانه با ساختارهای سرکوب» است. عبدالکریمی، با قلم خود، همان جهانی را نیرو می بخشد که آرنت آن را “ویرانه” می‌نامید: جهانی که در آن، نه چندگانگی هست و نه آزادی، بلکه تنها صدای چیره، صدای خشونت است.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۹)
🍂 یکی از بنیادی‌ترین مفاهیمی که عبدالکریمی در واکاوی‌های خود وارونه کرده، مفهوم «مقاومت» است. در اندیشۀ آرنت، مقاومت همواره «در برابرِ خشونت» معنا پیدا می‌کند، اما عبدالکریمی، با بیانی که به «توجیه» نزدیک‌تر است تا «واکاوی»، نظامی خشونت‌مدار را نمادی از مقاومت جلوه می‌دهد. او، با بازتعریف این مفهوم، به‌گونه‌ای سخن می‌گوید که گویی سرکوب و انکار آزادی، نه «ابزار خشونت»، بلکه «نمود و نمایشِ ارادۀ همگانی» است.

🔺این بازتعریف، در واقع خیانتی‌ست به خود مفهوم مقاومت؛ مفهومی که در زهدان آن، همواره «آزادی و چندگانگی و چندگونگی» نهفته است. عبدالکریمی، با این وارونگی، نه‌تنها خشونت را مشروعیت می‌بخشد، بلکه به بازتولید وضعیتی کمک می‌کند که در آن، حقیقت، قربانی ایدئولوژی می‌شود.

🍂 بیژن عبدالکریمی، با ایستارها و واکاوی‌های خود، نمونه‌ای از روشنفکری‌ست که از مسئولیت خود گریخته و به‌جای آن‌که در برابر خودکامگی بایستد، به خدمت آن درآمده‌است. او، به‌سان “شهروند بد” آرنتی، نه‌تنها به انکار «حقیقت و آزادی» پرداخته، بلکه به استوارسازیِ وضعیتی یاری رسانده که «بنیادش بر برانداختن این ارزش‌هاست».

🍂 عبدالکریمی، با قلم خود، جهانی را تقویت می‌کند که آرنت آن را “ویرانۀ سیاست” می‌نامید؛ جهانی که در آن، تنها صدای غالب، صدای «خشونت و انکار» است. این خیانت، نه‌تنها به حقیقت، بلکه به خود مفهوم «روشنفکری» است که بر مبنای آن، «آزادی و مسئولیت» در برابر قدرت تعریف می‌شود. او، به‌جای آن‌که به دفاع از «جهان مشترک» بپردازد، با تئوریزه‌کردن خشونت، به تخریب این جهان یاری رسانده‌است.

🍂 در پایان، عبدالکریمی بیشتر از آن‌که نمایندۀ روشنفکری رادیکال و پیکارجو باشد، نمادی از «تبهگنی روشنفکری» است که به «حقیقت و آزادی» خیانت کرده‌است. او که به‌جای جست‌وجو برای «کشف واقعیت‌ها» و «ایستادگی در برابر ساختارهای قدرت»، در برابر آن‌ها سر فرود آورده و از ایستارهای انسانی خود دست کشیده‌است. در این روند، با نادیده گرفتن آغازه‌های آزادی و حقیقت، نه تنها خاموشی پیشه کرده، بلکه به قدرت‌های خودکامه مشروعیت بخشیده‌است. او نمادی از روشنفکری‌ست که نه تنها از پیکار سرباز می‌زند، بلکه با هم‌سویی با نظم‌های بیدادگرانه، به آن‌ها نیرو می‌بخشد.

🍂 در جامعه‌ای که جنایت با نقابِ «دین و مصلحت»، به جامه‌ مشروعیت آراسته می‌شود، روشنفکر یا باید چونان‌ «چراغی در تاریکی» باشد یا «شمشیری بر آن بر پیکر ستم». اما بیژن عبدالکریمی، نه این است و نه آن. او در برزخی از «خاموشی» و «وارونه‌نمایی» گرفتار است؛ با زبانی فلسفی که نه‌ «بیان حقیقت» است و نه «امیدی برای رهایی». او نمادی از روشنفکری‌ست درافتاده در گنداب پیش‌پاافتادگی شر‌.

🍂 عبدالکریمی در قامت منتقد نظامِ «سلطۀ جهانی» به میدان می‌تازد، اما تیغ انتقادش هرگز به «ریشه‌های ستم در ایران» نمی‌رسد. این «خاموشی گزینشی»، اگر از سر ناآگاهی باشد، تراژدی، و اگر از سر مصلحت‌اندیشی باشد، خیانت است. او که خود را متفکری رادیکال می‌خواند، در میدان کردار، نقش‌آفرینی بی‌مایه و هیچ‌کاره است که نمایش‌هایش نه‌تنها ساختارشکن نیست، بلکه به یورش‌های دن‌کیشوت‌وار به آسیاب‌های بادی ماننده‌تر است؛ نمادی از مسخرگی و خودفریبی.

🍂 انتقادهای او از «آپاراتوس سلطه»، در بهترین حالت، توفانی‌ست در جامی خُرد؛ نمایشی از نقدی بی‌رمق که نه تنها تازیانه‌ای بر پیکر ستم نیست، بلکه چشم‌ها را از دیدن بغرنج‌های بنیادین بازمی‌دارد. چنین نقدی نه تهدیدی برای نظام است و نه پیکاری با قدرت؛ بلکه چونان موسیقی‌ای در خور گوش خودکامگان، پایندان آرامش آن است.

🍂 عبدالکریمی، با خاموشی سنگین خود در برابر جمهوری اسلامی، نه‌تنها به پرسشگری فلسفی خیانت می‌کند، بلکه ستون‌های این نظام را نیز استوارتر می‌سازد. زبان پیچیده و پر-های‌و‌هوی او، نه‌تنها روشنایی‌ نمی‌بخشد، بلکه چونان زنگاری ستبر، آینۀ واقعیت را تیره و تار می‌سازد. فلسفه‌ای که باید ابزاری برای کشف حقیقت باشد، در دستان او به «ابزاری برای پنهان‌کاری» بدل می شود؛ ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به ساختارهایی که نفس آزادی و داد را بند می آورند.

🍂 اما فاجعه‌ بزرگتر و دل آزارتر در نقابِ “آموزگاریِ فلسفۀ” اوست. او که می‌بایست با «پرسش‌های بنیادی»، از برنده‌ترین تیغ‌های پیکار با حماقت باشد، اینک خود، «نگهبان خاموشِ» دژِ تهی‌مغزی و گسسته‌خردی است. فلسفه در نزد او، نه دریچه ای گشوده به روی حقیقت، که آینه‌ای‌ست که در آن تنها بازتاب بی‌روح اقتدار و دگماتیسم دیده می‌شود.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگ‌نوشته‌ای در نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۰)
🔻او با خاموشی معنادار خود، نه‌تنها حقیقت را در مه‌تیرگی فرو می‌برد، بلکه زانو-زدن در برابرِ خداوندان قدرت را «نمادی از فضیلت» جلوه می‌دهد. این شکست رسوایی‌آمیز روشنفکری، همان «پیش‌-پا-افتادگی شری‌»ست که هانا آرنت از آن سخن می‌گوید؛ شری که دیگر نیازی به نقاب ندارد، بلکه شرارتش را به زیب و زیور «فضیلت و مصلحت» می‌آراید. شری که با همدستی عبدالکریمی‌ها، جنایاتش را در «جامۀ مقاومت» به جامعه می‌فروشد و در تاریک‌ترین زوایای آن رخنه می‌کند‌. از این‌ رو در سپهر ایده‌ها:

◾️عبدالکریمی، دیگر تنها یک «نام» نیست؛ او «تندیسیدگیِ نابِ روسپی‌شدگی فلسفه» است، دملی چرکین، سیاه و خشکیده از برون، گَنده و زردآبگون از درون. او لکۀ ننگ تاریخ روشنفکری‌ست که فلسفه را به کثافت قدرت آغشته و آن را به بستر هرزگی سیاست کشانده‌است. عبدالکریمی، نه اندیشمندی «آزاده جان»، که نمایندۀ پوسیدگی، فریب و تباهی‌ست؛ آموزگاری که به‌جای ایستادن در برابر جاکشان، فلسفه را به ابزاری برای خدمت به آنان تبدیل کرده‌است. او نه «آموزگار فلسفه»، که «پیشکار روسپی‌خانه‌»ای‌ست که نامش بیت رهبری است.

◾️عبدالکریمی، نه «رادیکال‌ترین اندیشمند» این روزگار، بلکه «فریب‌آفرینی»ست که فلسفه را به خانۀ فساد بیت رهبری رهنمون کرده و چون کنیزی در بازار برده‌فروشی، در اختیار هر بی‌سر و پایی قرار داده‌است. این شخص، نماد «قوادی اندیشه» است، «هرزه‌پویی کتک‌خورده از فاسقان و رجالگان» که هنوز دست از دامان آنان رها نکرده‌است. نام او نه یادآور متفکران که یادآورِ «قوادان و جاکشان» است، یادآور کسانی که نه‌تنها وجدان خود را به حراج گذاشتند، بلکه «حقیقت» را به «هرزگی فلسفی» تبدیل کردند و بی‌شرمانه آن را در آغوش قدرت افکندند. کسانی که فروغ و فرّ فلسفه را به رسوایی هرزگان تبدیل کردند و آن را به خاک سیاه نشاندند.

◾️نام عبدالکریمی در تاریخ به یادگار خواهد ماند، نه به‌کردار کسی که با فلسفه در جستجوی فروغ و روشنی بود، بلکه به کردار کسی که حقیقت را به «شیره‌کش‌خانۀ سیاست» برد و آن را به دست کسانی سپرد که بیش از هر چیز «خشونت، فساد و دستان آلوده به خون» را می‌شناختند. عبدالکریمی، نه “الْکَرِیمُ بَیْنَ الفِلَاسِفَهِ” بلکه چونان چاکرمنشان القَوَادُ بَیْنَ الفَلَاسِفَهِ” است.

◾️در سپهر پر چم‌و‌خم و مه‌آلود کشاکش اندیشه‌ها، گاه چهره‌هایی در ردای اندیشمند نمودار می‌شوند که در درون خود تضادهای هولناکی نهفته دارند؛ چهره‌هایی که با غوغا و هیاهو، حقیقت را به پای قدرت قربانی می‌کنند و شریف‌ترین ایده‌های بشری را با نیرنگ و دغا به کار توجیه سلطه‌های ددمنشانه می‌گمارند. بیژن عبدالکریمی، یکی از همین چهره‌ها در کانون بحث‌های اجتماعی و سیاسی ایران است. بیژن عبدالکریمی، نامی‌ست که روزگاری دانشجویان در دفاع از ستمدیدگی او تومارها نوشتند، اما امروز تنها نمودگارِ «تبهگنی، سرسپردگی و خواری اندیشه» است. او نه روشنفکری آزاد، بلکه نماد ایدۀ «قوادی و سودا کردن فلسفه‌ در شیره‌کش‌خانه سیاست» است. فردی که نه‌تنها به حقیقت خیانت کرده‌است و ایده‌ها را از گنجانیده‌شان تهی ساخته، بلکه مفاهیمِ «آزادی، دادگری و ایستادگی» را به «روسپی‌گری ایدئولوژیک» کاهش داده‌است.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۱۱)
🍂 در نگاه هانا آرنت، عبدالکریمی نمونه‌ای از "شهروند بد" است، شهروندی که نه‌تنها از «خاموشی فضلت‌مندانه» تهی‌ست، بلکه آگاهانه خود را «ابزار دست ساختارهای خودکامه» تبدیل کرده‌است. عبدالکریمی، در این نگاه، نه یک "شهروندِ خاموش"، که بازیگر میدانی‌ست که در آن هر جمله‌ای، پتکی است بر سر آزادی. او، با قلم زهرآلودِ خویش، بر تارک فلسفه دملی نشانده که بوی گندش تا دوردست‌ها را آکنده است.

🍂 هانا آرنت، با ژرف‌بینی ویژۀ خود در سپهر اندیشۀ سیاسی، در آرا و واکاوی‌های خود نه‌تنها بر «تبه‌شدگی منشی»، بلکه بر «مسیر»ی که منجر به تبدیل‌شدنِ کنشگران به «بازیگرانِ توجیه‌گر خشونت» می‌شود، تاکید می‌کند. عبدالکریمی، در ساحتِ روشنفکری‌اش، در زمرۀ همان کسانی‌ست که در زهدانِ این فرآیند پرورده شده‌اند.

🍂 آرنت، در فلسفۀ خود، مرز دقیقی بینِ «خاموشی» و «انبازی در دنیای توتالیتاریسم» می‌کشد؛ مرز ظریفی که در آن، «خاموشی» به‌سان کنشِ «زدودگی»، در حقیقت «هم‌دستی با خشونت و سلطۀ خشونت‌گرایان» انگاشته می‌شود. در این راستا، آرنت از “تباهیِ منشی در سپهر همگانی” سخن می‌گوید، و از آنجا که عبدالکریمی در سپهرِ فکری و اجتماعیِ خود، با خاموشی و نپرداختن به ستم، و هم‌هنگام با «مشروعیت‌دادن به سلطۀ خودکامه»، هم‌داستان می‌شود، بی‌گمان یکی از نمودهای "تباهیِ منش" به‌شمار می‌آید. "تباهیِ منشی" که تنها در «خاموشی» درجا نمی‌زند، بلکه در لایه‌ای پیچیده‌تر، از گذرگاه کنش‌هایی که عبدالکریمی به آن دست می‌زند، به چهرۀ انبازی کنشگرانه در «توجیه خشونت و خودکامگی»، خود را نمایان می‌سازد.

🔺🔺آرنت با تیزبینی نشان می‌دهد "شهروند بد"، با خاموشی و کنش‌گریزیِ خود، زمینه‌سازِ «گسترشِ خودکامگی» می‌شود. اما عبدالکریمی فراتر از این خاموشی، در جایگاه یک اندیشمند، خواسته و دانسته خامۀ خود را در راستای «توجیه خشونت و سرکوب» به گردش درمی‌آورد، و می‌کوشد تا خودکامگی را چونان «ابزاری برای پایندانی سامان اجتماعی» نشان دهد؛ با این هشدار همیشگی که «تصور هر نظم جایگزینی» برابر است با «تصور ویرانی ایران». این تحریفِ مفاهیم بنیادین آزادی و دادگری و ایستادگی، همچون دشنه‌ای بر پیکره‌ حقیقت، در تلاش است تا مفاهیم را بی‌هیچ درنگی در راستای «سودمندی‌های نظام سلطه‌ خودکامه» بازتعریف کند.

🔺آرنت در واکاویِ خود از تفاوت میان خشونت و قدرت، جدایی بنیادینی میان این دو مفهوم پایه‌ای بازمی شناسد. قدرت در اندیشۀ آرنت، همچون یک فرایند اجتماعی و انسانی، از همبستگی، همکاری، همیاری، همگامی همگاتی افراد در پی ساختن جامعه‌ای آزاد و دموکراتیک شکل می‌گیرد، درحالی‌که خشونت، با همۀ زشتی‌هایش، ابزاری‌ست که تنها برای در هم شکستن این همبستگی و جایگزینی آن با سلطۀ یک‌جانبه به کار می‌رود. با این‌حال، عبدالکریمی در واکاوی‌های خود، این جدایی را یکسره وارونه می‌کند. در نگاه او، خشونت خودکامانه، که با ابزارهای سرکوبگرانۀ خود در تلاش برای ایجاد جامعه‌ای یکدست و فرمانبردار است، به‌سان همان قدرتی شناسانده می‌شود که برای پاسداری از نظم و جلوگیری از ویرانی ضروری‌ست.

🔺عبدالکریمی، با آن‌که آشکارا و بی پرده خشونت دولتی را تأیید نمی‌کند، اما در نگاهی پارادوکسیکال، چهره‌هایی چون خامنه‌ای و سلیمانی را به‌کردار «تندیسیدگی و پیکریافتگی راستین ایدۀ مقاومت» می‌شناسد. این دیدگاه، نه‌تنها نقد بر خشونت‌های دولتی در سایه می‌برد، بلکه ناسرراست، این خشونت‌ها را توجیه می‌کند.


🔺روی هم‌ رفته، عبدالکریمی در ظاهر خشونت دولتی را رد می‌کند و خواستار گفت‌وگو و هم‌افزایی میان نظام و منتقدان است. اما واقعیت این است که در این نگاه، ایدۀ مقاومت که او از آن دفاع می‌کند، به ناگزیر زمینه‌ساز بغرنج‌هایی می‌شود که جلوگیری از پیدایی آنها دشوار است. در واقع، هنگامی عبدالکریمی بر ایدۀ مقاومت پای می‌فشرد، خودبه‌خود بغرنج‌های پایه‌ای ایران مانند آزادی‌های فردی و آزادی اندیشه را کمرنگ و از دور خارج می‌کند.

🔺جبهۀ مقاومت و جمهوری اسلامی در بنیاد بر پایه ایدئولوژی ویژه خود که متأثر از ایدۀ «میثاق و کفرستیز قرآنی» است، همۀ رفتارهای خود را توجیه می‌کند. این ایدئولوژی، با تأکید بر حقانیت بی‌چون‌وچرای آغازه‌های خود، هرگونه نقد و دگراندیشی را تهدیدی جدی برای پایداری و مشروعیت فرمانروایی خود می‌داند. در واقع، در این ساختار اندیشگی، مشروعیت و قدرت سیاسی بر پایۀ دفاع از آغازه‌های ایدئولوژیک قرار دارد و هرگونه نقد یا اعتراض به آن، به‌سان تهدیدی جدی انگاشته می‌شود. در چنین شرایطی، نظام‌‌ها یا احزاب مذهبی که خود را پایبند به این ایدئولوژی می‌بینند، بر خود روا می‌دانند که در برابر این تهدیدها واکنش نشان دهند و برای پاسداری از مشروعیت‌شان، از سرکوب بهره بگیرند.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— نقد ایستارهای شبه‌فلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۲)
🍂 این وضعیت، به‌ویژه در لحظاتی نمایان می‌شود که «دگراندیشان یا منتقدان نظام»، که معمولاً با دیدگاه‌ها و ایده‌های دگراندیشانه با نظام‌های سلطه‌گر روبه‌رو هستند، به کردار «دشمنان» انگاشته می‌شوند. از این رو، سرکوب و سرکوبگر بودن به‌سان ابزارهایی پذیرفته شده برای زدودن و ستردنِ هرگونه تهدید، مشروعیت می‌یابد. این نظام‌ها، در این چارچوبِ اندیشگی، این سرکوب را به‌سان کنشی بایسته و ناگزیر برای نگهداشتِ «نظم» و «امنیت» در برابر تهدیدهای درون‌مرزی یا برون‌مرزی توجیه می‌کنند.

🔻ایدۀ «مقاومت» نیز که خود یکی از بنیادهای این ایدئولوژی‌ست، در بنیادِ خود یک ایدئولوژیِ «تک‌آوا و بسته» است که در آن «اندیشه‌ها و آرای دیگرگونه»، هیچ جایگاهی ندارند. این ایده، به‌ویژه در معنای سیاسی آن، بر «حقانیت و درستی بی‌چون‌وچرای آغازه‌های اسلامی» تأکید دارد و به هیچ‌رو، جایی برای تفسیر یا گفتگو دربارۀ آغازه‌های خود باز نمی‌گذارد. به دیگر سخن، در این دیدگاه، هیچ‌گونه سپهری برای «ناهمرایی یا چندگونه‌نگری» وجود ندارد و همه باید در زیر بیرقِ یک «حقیقت یگانه» و «بی‌چون‌وچرای دینی»، بیاندیشند و کنش ورزند.

🔻روشن است که این ایدئولوژی در زهدانِ خود «سرکوب سیستماتیکِ دگراندیشان» را روا می‌شمارد. در واقع، این سیستم به پشتوانۀ «حقیقت واحد»، هرگونه اندیشۀ ستیهنده را نه تنها تهدیدی برای خود، بلکه تهدیدی برای «امنیت جامعه» می‌داند، و از همین رو، به هر شیوه‌ای که روا بداند، به سرکوب دست می‌یازد. در چنین ساختاری، حتی اگر ظاهراً فراخوان به «گفتگو و همیاری و هم‌‌افزایی» به‌سان یک ارزش شناسانده شود، اما در واقع، این «دعوت به گفتگو» تنها به‌کردار ابزاری برای «پیاده‌سازیِ ایدئولوژی‌های سلطه‌گرانه»، و زورآور-ساختنِ «حقیقت واحد» به حساب می‌آید.

🔻در واقع، آنچه در پشتِ این چهرۀ آرام و «گفتگوی مدنی» (‌کرسی‌های آزاداندیشی) نهفته است، نه‌تنها سرکوبِ دگراندیشان، بلکه نادیده‌گرفتن آزادی‌های فردی و حقوق پایه‌ای انسان‌هاست؛ زیرا در شرایطی، که‌‌ تنها «یک حقیقت یگانه و یکتا» پذیرفته می‌شود، همۀ حقوق فردی از جمله «آزادی بیان، آزادی اندیشه و آزادی کنش»، ناسرراست از بین می‌روند. بدین‌سان، ایدۀ مقاومت که از آن به‌سان نظریه‌ای برای رویارویی با ستم و تباهی یاد می‌شود، در عمل، خود به «ابزاری برای زورآورساختن سلطه‌گرانۀ ایدئولوژی‌ای یگانه‌سالار» تبدیل می‌شود و شرایط را برای سرکوبِ هرگونه اندیشه و رویکردِ ناهمساز و هماورد، هموار می‌سازد.

🔺در پایان، ایدۀ مقاومت در این بستر، نه‌تنها زمینه‌ساز «پایداری و توانمندی قدرت نظام» می‌شود، بلکه ناسرراست، دستاویزی برای «سرکوب و ستردن آزادی‌های فردی و حقوق انسانی» قرار می‌گیرد. به‌دیگر سخن، اگرچه این ایده در ظاهر ممکن است بسان «دفاع از حقّ پایداری» و «ایستادگی در برابر ستم و تباهی» شناسانده شود، اما در ژرفای خود، ساختاری‌ست که نه‌تنها دگراندیشان را سرکوب می‌کند، بلکه هرگونه سپهری برای «گفتگو، همکاری و هم‌افزایی راستین» را از بین می‌برد و به‌جای آن، سپهری «تک‌آوا و انحصاری» ایجاد می‌کند که به‌میانجی آن، تنها یک ایدئولوژی می‌تواند چیره و فرادست بماند.

🍂 تضاد ژرف دیدگاه‌های عبدالکریمی با آرنت در برخورد با مفاهیمی چون «خشونت، قدرت و روشنفکری»، کژفهمی آشکار درک عبدالکریمی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاسی را نمایان می‌سازد.

🍂 عبدالکریمی، با پشتیبانی‌‌ غیرانتقادی از «جبهۀ مقاومت»، در واقع از ایدئولوژی‌ای «تک‌آوا و سرکوبگر» دفاع می‌کند که در آن، خشونت نه تنها «توجیه‌پذیر» است، بلکه به‌سان «ابزاری برای زورآورساختن یک‌دستگی و یکسان‌سازی» به کار می‌رود. او به‌جای ایستادن بر مفاهیمی چون «آزادی و چندگانگی»، در پیِ توجیهِ یک ایدئولوژیِ «چندگانگی‌ستیز» است که در آن، هیچ جایی برای «چندگونگی و ایده‌های ستیهنده» وجود ندارد.

🍂 جبهۀ مقاومتی که عبدالکریمی از آن دفاع می‌کند، نه جبهه‌ای برای پاسداری از «آزادی و ارجمندی انسانی»، بلکه دربرگیرندۀ چکمه‌پوشانی‌ست که با سرکوبِ هرگونه «دگرسانی و دگراندیشی»، در پی برپایی نظامی «تک‌آوا و سرکوبگر» هستند؛ نظامی که در آن «چندگانگی و آزادی‌های فردی» هیچ جایگاهی ندارند. جمهوری اسلامی در ایران نمونۀ بارز چنین نظامی‌ست.


🍂 جبهه‌ای که عبدالکریمی آن را به‌سان «نماد مقاومت» می‌شناسد، در حقیقت جبهه‌ای‌ست که در آن «آزادی، عدالت و چندگانگی» به قربانگاه ایدئولوژی می‌روند و هیچ سپهری برای «گوناگونی انسانی» برجای نمی‌ماند. دیدگاه‌های عبدالکریمی، که بظاهر در برابر سلطۀ جهانی ایستاده‌اند، در پایان کار، به «بازتولید نظامی سرکوبگر» کمک می‌کنند که «دشمن گفت‌وگو و همکاری گروه‌های چندگونۀ انسانی»ست.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
(۱۳)
🔺آرنت، در برابر، با نگاه تیزبین و موشکاف خود، «تک‌آوایی ایدئولوژی-بنیاد» و «خشونت برخاسته از آن» را، نه‌ صرفاً یک نیرو، بلکه تهدیدی بزرگ برای نهادهای دفاع از آزادی انسانی می‌داند، و آشکارا نشان می‌دهد که قدرت، تنها از راه «هماهنگی و همکاری همگانیِ» انسان‌ها پدید می‌آید، نه از راه تک‌آوایی، سرکوب و اجبار.

🍂 آرنت هشدار می‌دهد که هرگونه توجیهِ «خشونت و تک‌آوایی»، در پایان کار، به ویرانی بنیادهای دادگری، آزادی و گفت‌وگو خواهد انجامید.

🔺عبدالکریمی با تمرکز بر مفهوم “نیروی نفی”، گروه‌هایی چون سپاه پاسداران، حشد الشعبی، و حزب‌الله را نماد نیرویی می‌داند که در شرایط نبودنِ این نیرو، علیه «آپاراتوس نظام سلطۀ جهانی»، به‌پا خاسته‌اند و به‌دلیل همین خیزش، جایگاه آنها را در مناسبات جهانی، موجه جلوه می‌دهد. اما این رهیافت، هم‌ جایگاه «القاعده و طالبان و داعش» را در مناسبات جهانی توجیه می‌کند، و هم از نگرگاه آرنت، گسستی ژرف در فهم تفاوت بنیادین میان «خشونت و قدرت» را نشان می‌دهد.

🍂 آرنت، در آثار برجستۀ خود، آشکارا نشان می‌دهد که خشونت و قدرت، نه‌تنها جایگزین یکدیگر نیستند، بلکه در کشاکشی بنیادی با یکدیگر هستند. قدرت، زادۀ «هماهنگی و همکاری انسان‌ها در سپهری آزاد و همگانی» است، در حالی که خشونت، نیرویی زورآور است که «وادارسازی» را جایگزین «گفت‌وگو» می‌کند. نیروهای نظامی مورد ستایش عبدالکریمی، «نمودگار خشونت‌اند، نه قدرت». آن‌ها به‌جای آنکه سپهری همگانی برای «همراهی و هم‌افزایی» بسازند، در زمین فرهنگ، با «سرنیزه و سنان» هماورد می‌جویند:
همچون ورودِ باشکوه حداد عادل به همایش بین‌المللیِ کانت، با بادیگاردهایی مسلح به کلاشینکوف. البته سخنرانی‌اش چنانکه شنیده‌ام، تهی از نکات نغز دربارۀ کانت نبوده‌است، اما همین که یک همایش فلسفی باید با تهدیدات امنیتی همراه باشد، خود گویای کشمکشی ژرف و دردآور است.

در سپهری که باید خرد و منطق فرمان‌ برانند، چنین ورودهایی – هرچند برای «نگاهبانی» – تنها تصویری از تضادِ «عقلانیت» و «ترس‌آفرینی» و «خشونت» را به نمایش می‌گذارد. این، نه‌تنها تهدیدی برای آزادی‌های فردی، بلکه توهینی به گوهر فلسفه است.

🔻آرنت بر آن است که دگرگونی پایدار، تنها در «سپهری از گفت‌وگو و همکاری همگانی» رخ می‌دهد. ستایش نیروهایی که ابزار نفی‌شان «خشونت و تک‌آوایی»ست، یعنی فروپاشی همین سپهر. عبدالکریمی با ستایشِ چنین نیروهایی، آفرینشگری انسانی و ارزش‌های همگانی را در برابر یک ایدئولوژیِ «میثاقی و دیگرستیز» قربانی می‌کند.

🔻عبدالکریمی، روشنفکران ایران را «ابزار سلطۀ جهانی» می‌داند و بحران‌های مدرنیته را به «وادادگی و گوارده‌شدگی در آپاراتوس نظام سلطه» نسبت می‌دهد. اما آرنت، در بررسی بحران‌های مدرنیته و نقش روشنفکران، روایتی پیچیده‌تر فراپیش می‌نهد که تنک‌مایگی و سست‌پایگی این سنخ واکاوی‌ها را آشکار می‌سازد.

🍂 از دید آرنت، بحران مدرنیته ریشه در چرخشی ژرف و سرنوشت‌ساز دارد؛ دگرگونی‌ای که دانش و تکنولوژی در خودآگاهی انسان و شیوۀ رویارویی او با جهان پدید آورده‌اند. این بحران، زمینِ زیر پای انسان را به جنبش درآورده، و بنیادهای معنا و ارزش را به لرزه در آورده‌است.
اما عبدالکریمی، با نگاهی تنک‌مایه، از دیدن ژرفای این آشفتگی و پریشانی ناتوان است و همه‌چیز را به «خیانت روشنفکران و گواردگی آنان در آپاراتوس نظام سلطه» کاهش می‌دهد. روشنفکرانی که در روایت او، نه «کنش‌گرانی در این دگرگونی بزرگ»، بلکه ابزارهای سرکوب‌‌اند. با این فروکاست‌گرایی، او نه تنها از درک ریشه‌های بحران بازمی‌ماند، بلکه خود نیز به بخشی از «سپهر فروبستگی اندیشه» بدل می‌گردد و با چشمانی بسته به تماشای واقعیت می‌رود. از این رو، پرسش‌هایی که زادۀ درافتادگی انسان در این “وضعیت جدید” هستند، نزد او بی‌پاسخ و در آسمان اندیشه‌ در هوا می‌مانند.

🍂 آرنت در آثارش، روشنفکران را «نگهبانان سپهر همگانی» می‌داند؛ سپهری که در آن بذر معنا و فرهنگ از راه «گفت‌وگو و بر‌هم‌کنش آزاد اندیشه‌ها» جوانه می‌زند. این سپهر همگانی، که در آن حقیقت از دل «خرد همگانی و آزادی اندیشه» زاده می‌شود، اگر نادیده گرفته یا تهدید گردد، انسان به مغاک تیره‌ای از سرگشتگی و سرکوب فرو می‌افتد؛ جایی که سلطه و اجبار، جایگزین بخردانگی و آزادی می‌شود. در برابرِ چنین ایده های ژرف‌کاوانه‌ای، عبدالکریمی به‌جای آنکه روشنفکران را «نگهبانان این آزادی و گشایش فکری» ببیند، آنان را «سربازان فریب‌خورده‌ای می‌داند که در خدمت نظام سلطه جهانی و آپاراتوس» آن بکار گماشته شده اند. روشنفکری که او به آن می‌اندیشد، نه روشنفکری منتقد و بر-خود-ایستا، بلکه روشنفکری پابسته و سرسپرده است؛ روشنفکری که نه‌تنها جسارت نقد و سنجش نهادهای قدرت را ندارد، بلکه در خدمت همین نهادها کنش می‌ورزد.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
(۱۴)
🔺در این رهیافت، روشنفکر ‌به‌جای آنکه در مسیر سنجش و واشکافی حقیقت گام بردارد، تبدیل به ابزاری می‌شود برای تایید و نیرو بخشیدن به سلطه. ناساز با این رهیافت، آرنت بر این باور است که روشنفکر باید در برابر قدرت‌ها بایستد و به نقدشان‌ بکشد تا حقیقت در جریان این کشمکش‌ها آشکار شود. روشنفکری که در بند قدرت و سلطه گرفتار شود، نه‌تنها از رسالت راستین خود (که ایستادن در زمین آزادی اندیشه و گفت‌وگو است) دور می شود، بلکه تبدیل به ابزاری می‌شود برای پابرجاکردن سلطه و وادارساختنی که انسان‌ها را از آزاداندیشی باز می دارد.

🔻عبدالکریمی در بخشی از گفته‌ها و نوشته‌های خود، انتقاد را متوجه «نبود دولت رفاه» در خاورمیانه می‌کند و آن را زمینه‌ساز بحران‌های اجتماعی در این گستره می‌داند. اما آرنت، در بررسی بوروکراسی و نقش دولت، دیدگاهی دیگرسان و ژرف‌تر را فراپیش می‌نهد.

🔺آرنت بر این باور است که دادگری و رفاه تنها در صورتی در جامعه به بار می‌نشینند که شهروندان، کنش‌مندانه، در سپهر همگانی و فرآیندهای دموکراتیک همراهی و همکاری داشت‌ باشند. دولت رفاه، بدون حضور و همراهی همگانی، نه‌تنها مایۀ به‌بار نشستن دادگری نیست، بلکه به قفسی آهنین برای آزادی و برابری تبدیل می‌شود. عبدالکریمی، با چشم‌پوشی از این نکتۀ سرنوشت ساز، نقد خود را به پایۀ نقد‌های بی‌رمق و کم‌مایه‌ای فرو می‌کشد که از دیدگاه فلسفی، بس بی‌ارزش و نابسنده‌اند.

▪️آرنت، بوروکراسی را سیستمی می‌داند که انسان را از مسئولیت تهی و از کنش همگانی جدا می‌سازد. اگرچه دولت رفاه ممکن است ظاهراً دادگری اجتماعی را برقرار کند، اما می‌تواند ابزار ازخودبیگانگی و کنترل باشد. عبدالکریمی با چشم‌پوشی از این خطرات، دولت رفاه را راه‌چاری بی‌چندوچون و سنجش‌ناپذیر می‌پندارد.

▪️آرنت بر آن است که دادگری نه از «ساختارهای بوروکراتیک»، بلکه از «همرایی‌و همکاری آزاد و همگانیِ» انسان‌ها زاده می‌شود. عبدالکریمی، با واکاوی سست‌مایۀ خود، این حقیقت را نادیده گرفته و راه‌چارهایی پیش می‌نهد که در خود، بذر سنیزه و نابودی را می‌پرورند.

▪️فردریش فون هایک نیز، از زاویه‌ای دیگرسان، اما هم‌پوشان با آرنت، نقد عبدالکریمی به نظام سلطه جهانی را به چالش می‌کشند. چنانکه دیدیم، آرنت، «دادگری و آزادی» را در گرو «همراهی کنشگرانۀ شهروندان» می‌داند و هشدار می‌دهد که دولت رفاه، اگر با «حضور کنش‌مندانۀ» مردم همراه نباشد، به ابزاری برای «سرکوب و ازخودبیگانگی» بدل می‌شود.

▪️فردریش فون هایک نیز با تأکید بر «نظم فرگشتی اجتماعی و اقتصادی»، بر آن است که داد و رفاه، نه از راه «بوروکراسی» یا «نیروی نفی»، بلکه از راه «روندهای طبیعی و آهستۀ بازار آزاد» و «همکاری‌های خودجوش انسانی» فرا می‌بالد و به بار می‌نشینند.

🔺این دو نگاه، در حالی که تفاوت‌های بنیادینی دارند، بر کاستیِ رویکرد عبدالکریمی تأکید می‌ورزند؛ رویکردی که به‌جای تکیه بر «آزادی و آفرینشگری»، به راه‌چارهای «بوروکراتیک و ایدئولوژیک» چشم دوخته‌است.

🍂 واکاوی های عبدالکریمی، گرچه به بررسی بغرنج‌هایی چون «نقش روشنفکران، بحران مدرنیته، و ساختارهای اجتماعی» می‌پردازد، اما به‌دلیل نبود ژرفای فلسفی و پیچیدگی‌های اندیشگی، به دیدگاه‌هایی تنک‌مایه و تک‌سویه انجامیده‌است. آرنت، در برابر، با پافشاری بر «همراهی و همکاری دموکراتیک»، قدرت کنش جمعی، و سپهر همگانی، راه‌چارهایی بس بسیار ژرف‌تر و پیچیده‌تر از آنچه عبدالکریمی به دست داده، فراپیش می‌نهد.

🔺«ستایش خشونت»، کاستنِ نقشِ روشنفکران به «ابزارهای بی‌اراده سلطه»، و «اتکا به دولت رفاه بدون همکاری همگانی»، همگی نشانه‌های شکافی هولناک بین این دو دیدگاه هستند. در این نبرد اندیشگی، آرنت با تکیه بر آغازه‌های انسانی و آزادی‌خواهی، در برابر رویکردهای فروکاست‌گرایانه‌ای قرار دارد که از حقیقت و دادگری به دست داده‌اند.

🍂 عبدالکریمی، به‌جای آنکه بحران‌های خاورمیانه در ژرفایشان بپردازد و ریشه‌های تاریخی و ساختاری آن‌ها را با موشکافی و تیزبینی واکاوی کند، به «رونوشت‌برداریِ پوسته‌نگر از مدل‌های غربی» و «واکاوی‌هایی فروکاستگرایانه» روی آورده‌است. او که با رویه و پوستۀ بغرنج‌ها دست به گریبان است، به‌جای آنکه به بایستگی بازسازی «سپهر همگانی» و «باززایی مشارکت دموکراتیک» توجه کند، تنها به نفی و نقد وضعیت موجود می‌پردازد و همچون کسی‌ست که در شوره‌زار بذر می‌افشاند و چشم به راه روییدن گیاه و درخت است.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۱۵)
🔺از دید هانا آرنت، چنین رویکردی نه‌تنها هیچ پاسخی به بحران‌های ژرف و بنیادی نمی‌دهد، بلکه به راستی از فهم ریشه‌های این بغرنج‌ها درمانده است. آرنت، ناساز با عبدالکریمی، بر آن است که بحران‌ها، تنها در بستر «کنش سیاسی همگانی»، از درونِ بازتعریفِ سپهر همگانی و در فضای مشارکت دموکراتیک راه‌چاری خواهند یافت. او به‌جای دست‌یازیدن به نسخه‌های حاضر و آماده و به‌کارگیری گروه‌های دموکراسی‌ستیز، بر آن است که هر جامعه باید با تکیه بر توانمندی‌های مردمی خود، سپهر همگانی را باززایی کند و گفت‌وگوهای سازنده و آزادی‌بخش را در آن به جریان اندازد.

💬 عبدالکریمی در دفاعی سربسته از دولت رفاه می نویسد:
در غرب نیز با ظهور دولت رفاه، روشنفکران به تکنوکرات‌ها و بروکرات‌هایی تبدیل شدند که در داخل نظام دولت رفاه کوشیدند به جامعه کمک کنند اما به دلیل شکاف عظیم دولت -ملت در جوامعی مثل جامعه ما، دولت رفاهی وجود ندارد که روشنفکر بتواند نقش ایفا کند. لذا روشنفکر خاورمیانه ای با بحران در عمیق ترین معنای کلمه مواجه است.


🔺او زیرکانه و در همکاری با جمهوری اسلامی برای «ارج‌زدایی از روشنفکران» و «سپهر همگانی»، و بی‌آنکه روشن کند که “بحران روشنفکری” در خاورمیانه، چه نسبتی با آن ایدئولوژی‌هایی دارد که خود از آنها دفاع می‌کند، دولت رفاه را ابزاری کارآمد برای زدودن نابرابری‌ها و پشتیبانی از لایه‌های آسیب‌پذیر می شناساند. اما این ادعا، نه‌تنها موشکافانه نیست، بلکه ناساز با شواهد تاریخی و نظریه‌های اقتصادیِ نامدار است.

🔺فردریش فون هایک، در آثار خود، به‌ویژه “راه بردگی”، نشان می‌دهد که دولت رفاه، ناساز با سیمای گیرایش، بنیان آزادی‌های فردی و شکوفایی اجتماعی را سست می سازد.

💬عبدالکریمی ادعا می‌کند که
دولت رفاه توانسته به جامعه کمک کند و در نتیجه برابری اجتماعی را افزایش دهد،

🔺اما شواهد تجربی از کشورهای غربی نشان می‌دهد که چنین سیستم‌هایی، «وابستگی ساختاری» پدید می‌آورند و کمک‌های دولتی به مردم، وابستگی آن‌ها به پشتوانۀ دولت را نیرو بخشیده و «نویابی و نوآفرینی فردی» را ناتوان می‌سازد.

🔺دولت رفاه نیازمند «سیستم‌های اداری گسترده» است که خود بستری برای «تباهی، ناکارآمدی و هدررفت منابع» فراهم می آورند. دست‌اندرکاریِ دولت در اقتصاد و ایجاد قانون‌های دست‌وپاگیر، نوآوری و رشد اقتصادی را کاهش می‌دهد.

عبدالکریمی، از یک‌سو، دولت رفاه را ابزاری برای «گسترش دادگری اجتماعی» می‌داند و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در این نظام به‌سان «بوروکرات یا تکنوکرات» نقش بازی می‌کنند، نقد می‌کند. این تناقضِ آشکار است:

اگر دولت رفاه «سازنده و بایسته» است، چرا عبدالکریمی روشنفکران کوشا در این نظام را «ابزار سلطه و بوروکراسی» می‌خواند؟ اگر روشنفکران، برپایۀ تعریف او، «ابزار نظام سلطه» هستند، چگونه می‌توان به سازوکارهای دولتی که آن‌ها پی‌ریزی و مدیریت می‌کنند، پشت‌گرم بود؟

🔺عبدالکریمی از یک‌سو با دولت رفاه به‌سان راه‌چاری برای بحران‌های اجتماعی و اقتصادی همدلی دارد، و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در خدمت بوروکراسی این دولت قرار دارند، نقد می‌کند. این تناقض وقتی آشکارتر می‌شود که نقش پایه‌ای دولت رفاه و روشنفکران در پیشبرد آن را بررسی کنیم. دولت رفاه برای به بار نشاندن اهداف خود (مانند دادگری اجتماعی، کاهش نابرابری‌ها و پشتیبانی از لایه های کم‌توان) به همان روشنفکرانی نیاز دارد که عبدالکریمی آن‌ها را تکنوکرات‌های وابسته می‌خواند.

🍂 دولت رفاه به گوهر خود نیازمند روشنفکرانی است که: سیاست‌های آن را تدوین کنند؛ روشنفکران به‌سان اندیشگران اجتماعی و اقتصادی، نقش بسزایی در نقشه‌پردازی برنامه‌های رفاهی و سیاست‌گذاری کلان دارند. مشروعیت آن را توجیه کنند: روشنفکران در جایگاه نظریه‌پردازان، وظیفه دارند که وجودِ دولت رفاه را از دید ایدئولوژیک و انسانی مشروع جلوه دهند. چشم‌داشت‌های مردم را مدیریت کنند: آن‌ها اغلب در رسانه‌ها و نهادهای آموزشی، نگاره‌ای از دولت رفاه فرا-پیش می‌نهند که با نیازها و چشمداشت های جامعه همساز باشد.

🔺🔻اما عبدالکریمی، در نقد خود، روشنفکران را “تکنوکرات‌های وابسته” می‌خواند که در عمل، بخشی از سازوکار بوروکراسی دولت هستند. این توصیف، به‌ریختی ناسرراست نشان می‌دهد که او بر آن است که این روشنفکران، به‌جای خدمت به مردم، در خدمت نظام قدرت قرار دارند. این دیدگاه، با همدلی او با دولت رفاه، در تناقضی بنیادین است.

🔻اگر عبدالکریمی دولت رفاه را یک نظام دلخواه می‌داند، باید بپذیرد که روشنفکران نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از این نظام هستند. از این رو، نقد او از روشنفکران، در واقع نقدی بر کارکرد خود دولت رفاه است. این تناقض را می‌توان از دو نگرگاه بررسی کرد:

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin