📘شاه یا خمینی؟
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
(۱/۲)
✍️#علیرضاموثق
دکتر سروش پس از مقایسهٔ روح الله خمینی و محمدرضا پهلوی و پس از به پا خاستنِ موجی از انتقاد و اعتراض پیرامونِ اعلام نظرش، در یک فایل صوتی، به ایضاح موضعش و به بررسی نقدهای وارد شده پرداخته است (اینجا).
دکتر سروش در ابتدای سخن، به مذمت توهینها و تخریبهایی میپردازد که متعاقب شنیدن یک نظر مخالف، چون طوفان به سوی او روان شد. دکتر سروش این امر را به فرهنگِ استبدادیِ ما ربط میدهد و البته از این حیث حق دارد و مناقشهای نیست؛ زیرا در کثیری از موارد، به ناحق، «فحاشی»، به جای «نقادی و استدلالورزی» نشست؛
اما دکتر سروش در اصل سخن و در خصوصِ نقدهای اساسی، یا مغالطه کرده و یا آنها را مسکوت گذاشته و پاسخ نداده و تنها به بررسیِ نقدهای ضعیفِ وارد شده به خودش پرداخته است.
نگارندهٔ این سطور، پرداختن انتقادی به این موضوع، یعنی انتخاب خمینی به جای محمدرضا پهلوی (در فرضی خیالی که گزینهٔ سومی چون امثال مهندس بازرگان متصور نیست) را بسیار مهم و مفید میداند؛ زیرا بزرگانِ فکری و فلاسفهٔ ما، ظاهراً آنقدر در آسمانِ انتزاع زندگی و تفلسف کردهاند که وقتی برای لحظاتی به خاک انضمام نزول اجلال میکنند، عموماً مواضع نادرست میگیرند و آسیب تولید میکنند و آشهایی مثل انقلاب ۵۷ را میپزند و بعد، از پذیرش مسئولیت به قدر سهم خویش شانه خالی میکنند؛ مانند مرحوم شایگان که به قول خود دکتر سروش به ناروا «خمینی را در ابتدا گاندی دوم نامیده بود»(!) و البته در اواخر عمر (برخلاف دکتر سروش) شجاعانه اذعان کرد که «گند زده است»؛ لذا اگر بعد از چهل سال، در مقام نقد و داوریِ نظر دکتر سروش نسبت به این امر، به بصیرتها و ملاکهایی برسیم، میتواند برای آینده، به دقت ما در انتخاب هایمان کمک کند؛ اما آن نقدهای اساسیِ مدنظرم کداماند؟
۱) ما در عالم واقع بسیار میبینیم که شخصی بی سواد است؛ اما تاجر و کاسب موفقی است و وضع مالی بسیار خوبی دارد. در مقابل، افرادی را میبینیم که لیسانس یا دکترای حتی اقتصاد دارند؛ اما در تولید و کسب ثروت، ناتواناند؛ یک مثال بارز برای بیان مرادم، شخص نادر و فیلسوف و متفکر و فرهیخته و فرزانهای چون مصطفی ملکیان است که حسب اذعان خودش، در حوزهٔ عقل معاش، بسیار ضعیف است. به همین قیاس، سخن در نقد موضع دکتر سروش این است که سواد روح الله خمینی در یک حوزهٔ مشخص از معارف بشری؛ مثل فقه و عرفان و فلسفهٔ اسلامی، مزیتی برای انتخاب خمینی در مقام حاکم سیاسی و ارشد نیست؛ زیرا شاه سابق، اگر چه شخصِ فرهیخته و متفکر و باتدبیر و روشنفکر و دموکراتی نبود و ضعف ها و نواقص متعددی داشت؛ اما حداقل در این سطح شعور مملکتداری داشت که:
اولاً) این سطح از تنش خارجی را با قدرتهای خارجی، اعم از ابر قدرت ها یا همسایگان ایجاد نکند و نیز از اشغال سفارت یک ابر قدرت که توسط چند جوان خام و چگوارا زده و جو گیر صورت گرفته بود، حمایت نکند؛
ثانیاً) به فکر «جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان» و آزادیِ کربلا و قدس نیفتد و به کشورش هزینههای کلان و گزاف تحمیل نکند.
ثالثاً) سنگسار و جواز ازدواج با دختربچه و جواز قتل مرتد و یا جواز قطع دست و پا و شلاق و یا تبعیض حقوقی بین کافر/مسلمان و زن/مرد را سخن الله یا سخن فراتاریخی الله که میبایست به شکل قانون اعمال شود نداند و نشان دادن ساز موسیقیِ حتی سنتی از تلویزیون را ممنوع نکند و به حجاب اجباری و «روسری با توسری» فرمان ندهد و امثالهم.
مغالطهٔ دکتر سروش این است که میگوید: «هر دو مستبد بودند»؛ اما نه عزیز من! استبداد، مفهومی طیفی است و شدت و ضعف دارد. همچنین خود دکتر سروش به صورت متناقض در یکجا اذعان میکند که استبداد دینی، بدتر از استبداد غیر دینی است؛ اما آنجا که میخواهد از موضع مورد بحثش؛ یعنی انتخاب خمینی در آن آزمونِ خیالی دفاع کند، نقل به مضمون می گوید: «هر دو مستبد بودند و لذا فرقی نمیکرد و هیچ کدام مزیتی نسبت به یکدیگر از این حیث ندارند».
(ادامه دارد)
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
(۱/۲)
✍️#علیرضاموثق
دکتر سروش پس از مقایسهٔ روح الله خمینی و محمدرضا پهلوی و پس از به پا خاستنِ موجی از انتقاد و اعتراض پیرامونِ اعلام نظرش، در یک فایل صوتی، به ایضاح موضعش و به بررسی نقدهای وارد شده پرداخته است (اینجا).
دکتر سروش در ابتدای سخن، به مذمت توهینها و تخریبهایی میپردازد که متعاقب شنیدن یک نظر مخالف، چون طوفان به سوی او روان شد. دکتر سروش این امر را به فرهنگِ استبدادیِ ما ربط میدهد و البته از این حیث حق دارد و مناقشهای نیست؛ زیرا در کثیری از موارد، به ناحق، «فحاشی»، به جای «نقادی و استدلالورزی» نشست؛
اما دکتر سروش در اصل سخن و در خصوصِ نقدهای اساسی، یا مغالطه کرده و یا آنها را مسکوت گذاشته و پاسخ نداده و تنها به بررسیِ نقدهای ضعیفِ وارد شده به خودش پرداخته است.
نگارندهٔ این سطور، پرداختن انتقادی به این موضوع، یعنی انتخاب خمینی به جای محمدرضا پهلوی (در فرضی خیالی که گزینهٔ سومی چون امثال مهندس بازرگان متصور نیست) را بسیار مهم و مفید میداند؛ زیرا بزرگانِ فکری و فلاسفهٔ ما، ظاهراً آنقدر در آسمانِ انتزاع زندگی و تفلسف کردهاند که وقتی برای لحظاتی به خاک انضمام نزول اجلال میکنند، عموماً مواضع نادرست میگیرند و آسیب تولید میکنند و آشهایی مثل انقلاب ۵۷ را میپزند و بعد، از پذیرش مسئولیت به قدر سهم خویش شانه خالی میکنند؛ مانند مرحوم شایگان که به قول خود دکتر سروش به ناروا «خمینی را در ابتدا گاندی دوم نامیده بود»(!) و البته در اواخر عمر (برخلاف دکتر سروش) شجاعانه اذعان کرد که «گند زده است»؛ لذا اگر بعد از چهل سال، در مقام نقد و داوریِ نظر دکتر سروش نسبت به این امر، به بصیرتها و ملاکهایی برسیم، میتواند برای آینده، به دقت ما در انتخاب هایمان کمک کند؛ اما آن نقدهای اساسیِ مدنظرم کداماند؟
۱) ما در عالم واقع بسیار میبینیم که شخصی بی سواد است؛ اما تاجر و کاسب موفقی است و وضع مالی بسیار خوبی دارد. در مقابل، افرادی را میبینیم که لیسانس یا دکترای حتی اقتصاد دارند؛ اما در تولید و کسب ثروت، ناتواناند؛ یک مثال بارز برای بیان مرادم، شخص نادر و فیلسوف و متفکر و فرهیخته و فرزانهای چون مصطفی ملکیان است که حسب اذعان خودش، در حوزهٔ عقل معاش، بسیار ضعیف است. به همین قیاس، سخن در نقد موضع دکتر سروش این است که سواد روح الله خمینی در یک حوزهٔ مشخص از معارف بشری؛ مثل فقه و عرفان و فلسفهٔ اسلامی، مزیتی برای انتخاب خمینی در مقام حاکم سیاسی و ارشد نیست؛ زیرا شاه سابق، اگر چه شخصِ فرهیخته و متفکر و باتدبیر و روشنفکر و دموکراتی نبود و ضعف ها و نواقص متعددی داشت؛ اما حداقل در این سطح شعور مملکتداری داشت که:
اولاً) این سطح از تنش خارجی را با قدرتهای خارجی، اعم از ابر قدرت ها یا همسایگان ایجاد نکند و نیز از اشغال سفارت یک ابر قدرت که توسط چند جوان خام و چگوارا زده و جو گیر صورت گرفته بود، حمایت نکند؛
ثانیاً) به فکر «جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان» و آزادیِ کربلا و قدس نیفتد و به کشورش هزینههای کلان و گزاف تحمیل نکند.
ثالثاً) سنگسار و جواز ازدواج با دختربچه و جواز قتل مرتد و یا جواز قطع دست و پا و شلاق و یا تبعیض حقوقی بین کافر/مسلمان و زن/مرد را سخن الله یا سخن فراتاریخی الله که میبایست به شکل قانون اعمال شود نداند و نشان دادن ساز موسیقیِ حتی سنتی از تلویزیون را ممنوع نکند و به حجاب اجباری و «روسری با توسری» فرمان ندهد و امثالهم.
مغالطهٔ دکتر سروش این است که میگوید: «هر دو مستبد بودند»؛ اما نه عزیز من! استبداد، مفهومی طیفی است و شدت و ضعف دارد. همچنین خود دکتر سروش به صورت متناقض در یکجا اذعان میکند که استبداد دینی، بدتر از استبداد غیر دینی است؛ اما آنجا که میخواهد از موضع مورد بحثش؛ یعنی انتخاب خمینی در آن آزمونِ خیالی دفاع کند، نقل به مضمون می گوید: «هر دو مستبد بودند و لذا فرقی نمیکرد و هیچ کدام مزیتی نسبت به یکدیگر از این حیث ندارند».
(ادامه دارد)
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
Telegram
📚نقدآگین
شاه یا خمینی؟
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
✍️#علیرضاموثق
#یادداشت
#سیاسی
#انقلاب #نقدچپ #نقد_اسلام #نقد_روشنفکران #اخلاق_جنسی #مغالطات
#دکتر_سروش #خمینی #محمدرضاشاه
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
✍️#علیرضاموثق
#یادداشت
#سیاسی
#انقلاب #نقدچپ #نقد_اسلام #نقد_روشنفکران #اخلاق_جنسی #مغالطات
#دکتر_سروش #خمینی #محمدرضاشاه
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
📘شاه یا خمینی؟
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
(۲/۲)
✍️#علیرضاموثق
۲) دکتر سروش در خصوص مردمی بودنِ خمینی که حرفی کاملاً درست است، میگوید که مردمی بودن هیتلر، ربطی به خمینی نداشت؛
اما چرا ربطی نداشت؟ دلیل شما چیست که ربطی نداشت؟ نقدِ وارده این است که وقتی مردمی با خروشِ عواطف و با شیفتگی و با ذوب کردنِ عقلانیت و فردیتِ خویش در شخصیتِ رهبر و پیشوا، چون سیل حرکت میکنند، عموماً شر و خسارت تولید میشود؛ زیرا قدرت نقادی و واقعبینیشان را از دست میدهند؛
پس ربطِ مردمی بودن خمینی با هیتلر، همین «فروکوفتنِ عقلانیت و فردیت از مجرای عشق به رهبر و ذوب شدن در او ست»؛ نه اینکه در این نقد، شخصیت و رفتار خمینی دقیقاً از همهٔ وجوه با هیتلر مقایسه شده باشد.
برای یک سیاستمدار، جذب مردم مهم است؛ اما یک داور و ناقدِ بیرونی و روشنفکر، جذب مردم را موقعی ارزشمند میبیند که بر مبنای عقلانیت و دقت در برنامههای دقیق و عقلانی و علمی و عادلانهٔ آن سیاستمدار اتفاق افتاده باشد. اینکه «مردمی» از فرطِ خرافات، بی سوادی، بلاهت، بیبصیرتی، توهم، هیجانزدگی و عوامیت، بدون اینکه بدانند اصلاً مفاد و مفهوم و مدلول و تبعاتِ تئوری ولایت مطلقهٔ فقیه چیست، همینطور دیمی و گترهای، فوج فوج، چون سیلی ویرانگر به راه میافتند و از چالهٔ استبداد غیر دینی به چاه ویلِ استبداد دینی، سرازیر میشوند و مآلاً سرنوشتِ چند نسل را سیاهتر میکنند، چه ارزشی در مقام داوریِ سیاسی میتواند داشته باشد؟
۳) اما نکتهٔ مهمِ بعدی، این است که ما یکبار برای همیشه میبایست تکلیف خودمان را با اخلاق جنسیِ حاکمان روشن کنیم و از خودمان بپرسیم که برای مثال، بین یک حاکم همجنسگرا، اما بالنسبه اخلاقی و عالم و موفق و توانمند در عرصهٔ سیاسی و مدیریت و مملکتداری با شخصی که چون مسیح و بودا و گاندی، غریزهٔ جنسیش را سرکوب کرده است؛ اما نسبت به شخص قبل (یعنی فردِ همجنسگرا)، در حوزهٔ سیاسی و مملکتداری، ضعیفتر است، کدام یک ارجحاند؟
در این حوزه، یعنی در مقام سیاستورزی و مملکتداری و آیین شهریاری، اخلاق جنسی و سبک زندگی و عفتِ حاکمان که راجع به غریزهٔ جنسی ست، چه ربطی به ما دارد؟
البته در مانحن فیه نکتهٔ بسی مهمتر این است که دکتر سروش، که در اسلامش، ازدواج موقت و اجارهٔ کنیز و سکس با کنیز وجود دارد، با چه ملاکی محمدرضا پهلوی را ناعفیف مینامد؟ آیا حسن بن علی به خاطر کثرت در ازدواج و طلاق دادن زنانش، حتی مورد انتقاد علی بن ابی طالب قرار نگرفت؟
چرا اگر یک پیرمرد ۶۰ ساله، برود و صرفاً بر مبنای ارضای غریزهٔ جنسی با یک دختربچهٔ ۹ ساله، صرفاً برای یک شب، ازدواج موقت کند یا چندین زن صیغهای و دائم بگیرد و چون پیامبر اسلام، علاوه بر چندین همسر، حتی از لذت جنسیِ کنیزان نیز تمتع جوید و کار را به ماجرای ماریه قبطیه و مداخله و پارتیبازیِ الله به نفع رسولش برساند، بی عفت نیست؛ اما اگر شخصی در قالب سبک زندگی مدرن، بر مبنای توافق، تنوع در رابطهٔ جنسی داشته باشد، زنباره است؟
۴) مغالطهٔ بعدی دکتر سروش این است که می گوید: «انقلاب می شود؛ اما اگر میخواهید، یقهٔ کسی را بگیرید، یقیهٔ محمدرضا پهلوی را بگیرید که با تن به اصلاح ندادن و با استبدادورزی، کار را به انقلاب کشاند».
در اینجا باید به دکتر سروش گفت که خیر! ما منتقدینِ مدنظر، هم یقهٔ شاه سابق و پسر حقیر و وقیح و بیسوادش را میگیریم که هیچ انتقادی را نسبت به پدر و پدر بزرگش قبول نمیکند و هم یقهٔ شما روشنفکران را و هم یقهٔ مردم و عوام را و هم یقهٔ چپ و چپها را و هم یقهٔ اسلام و آخوندها را. مرجح چیست که تنها یقهٔ محمدرضا پهلوی را بگیریم؟
اتفاقاً بیش از همه باید یقهٔ روشنفکرانِ کتاب خوانده و غرب رفته را به قصد نقادی و روشنگری و عبرتآموزی گرفت که از تاریخ انقلابهای پیش از خود، حداقلی از عبرت را نگرفته بودند و جامعهٔ خود را نمیشناختند و متوجه نبودند که در جامعهای «مذهبی-فقهی-اسطوره ای-خرافی-تعبدی-استبدادی» که در آن هیچ حزب فراگیری وجود ندارد و از طرف دیگر، لشکری از آخوندهای خرافاتی و بی سواد و بی هنر و بی کار و مفتخور با مرجعیت و نفوذ اجتماعی در کانتکست، در قالب شبکهٔ مساجد تا اعماق شهرها و روستاها متشکل و سازماندهی شدهاند، انقلاب چه فاجعهای ایجاد میکند و چطور به اقتفای منطق قدرت، قدرت سیاسی، دو دستی تقدیم روحانیون میشود.
دکتر سروش پس از حدود نیم قرن حکومت دینی، تازه به این نتیجه رسیده است که «تا فرهنگ استبدادیِ ما درمان نشود، حکومت ما دموکرات نمیشود»؛ اما نقد من به شما غرب رفتهها و جان استوارت میل خواندهها این است که چرا این بدیهیات را زودتر متوجه نشدید؟ چه نقصی در شیوهٔ تفکر شما متفکران و روشنفکران و فیلسوفانِ ما وجود دارد که چون مرحوم شایگان، «خمینی» را «گاندی» دیدید؟ و بدیهیات و اولیات را ندیدید؟
#بازنشر
➖➖➖
🌾@Naqdagin
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
(۲/۲)
✍️#علیرضاموثق
۲) دکتر سروش در خصوص مردمی بودنِ خمینی که حرفی کاملاً درست است، میگوید که مردمی بودن هیتلر، ربطی به خمینی نداشت؛
اما چرا ربطی نداشت؟ دلیل شما چیست که ربطی نداشت؟ نقدِ وارده این است که وقتی مردمی با خروشِ عواطف و با شیفتگی و با ذوب کردنِ عقلانیت و فردیتِ خویش در شخصیتِ رهبر و پیشوا، چون سیل حرکت میکنند، عموماً شر و خسارت تولید میشود؛ زیرا قدرت نقادی و واقعبینیشان را از دست میدهند؛
پس ربطِ مردمی بودن خمینی با هیتلر، همین «فروکوفتنِ عقلانیت و فردیت از مجرای عشق به رهبر و ذوب شدن در او ست»؛ نه اینکه در این نقد، شخصیت و رفتار خمینی دقیقاً از همهٔ وجوه با هیتلر مقایسه شده باشد.
برای یک سیاستمدار، جذب مردم مهم است؛ اما یک داور و ناقدِ بیرونی و روشنفکر، جذب مردم را موقعی ارزشمند میبیند که بر مبنای عقلانیت و دقت در برنامههای دقیق و عقلانی و علمی و عادلانهٔ آن سیاستمدار اتفاق افتاده باشد. اینکه «مردمی» از فرطِ خرافات، بی سوادی، بلاهت، بیبصیرتی، توهم، هیجانزدگی و عوامیت، بدون اینکه بدانند اصلاً مفاد و مفهوم و مدلول و تبعاتِ تئوری ولایت مطلقهٔ فقیه چیست، همینطور دیمی و گترهای، فوج فوج، چون سیلی ویرانگر به راه میافتند و از چالهٔ استبداد غیر دینی به چاه ویلِ استبداد دینی، سرازیر میشوند و مآلاً سرنوشتِ چند نسل را سیاهتر میکنند، چه ارزشی در مقام داوریِ سیاسی میتواند داشته باشد؟
۳) اما نکتهٔ مهمِ بعدی، این است که ما یکبار برای همیشه میبایست تکلیف خودمان را با اخلاق جنسیِ حاکمان روشن کنیم و از خودمان بپرسیم که برای مثال، بین یک حاکم همجنسگرا، اما بالنسبه اخلاقی و عالم و موفق و توانمند در عرصهٔ سیاسی و مدیریت و مملکتداری با شخصی که چون مسیح و بودا و گاندی، غریزهٔ جنسیش را سرکوب کرده است؛ اما نسبت به شخص قبل (یعنی فردِ همجنسگرا)، در حوزهٔ سیاسی و مملکتداری، ضعیفتر است، کدام یک ارجحاند؟
در این حوزه، یعنی در مقام سیاستورزی و مملکتداری و آیین شهریاری، اخلاق جنسی و سبک زندگی و عفتِ حاکمان که راجع به غریزهٔ جنسی ست، چه ربطی به ما دارد؟
البته در مانحن فیه نکتهٔ بسی مهمتر این است که دکتر سروش، که در اسلامش، ازدواج موقت و اجارهٔ کنیز و سکس با کنیز وجود دارد، با چه ملاکی محمدرضا پهلوی را ناعفیف مینامد؟ آیا حسن بن علی به خاطر کثرت در ازدواج و طلاق دادن زنانش، حتی مورد انتقاد علی بن ابی طالب قرار نگرفت؟
چرا اگر یک پیرمرد ۶۰ ساله، برود و صرفاً بر مبنای ارضای غریزهٔ جنسی با یک دختربچهٔ ۹ ساله، صرفاً برای یک شب، ازدواج موقت کند یا چندین زن صیغهای و دائم بگیرد و چون پیامبر اسلام، علاوه بر چندین همسر، حتی از لذت جنسیِ کنیزان نیز تمتع جوید و کار را به ماجرای ماریه قبطیه و مداخله و پارتیبازیِ الله به نفع رسولش برساند، بی عفت نیست؛ اما اگر شخصی در قالب سبک زندگی مدرن، بر مبنای توافق، تنوع در رابطهٔ جنسی داشته باشد، زنباره است؟
۴) مغالطهٔ بعدی دکتر سروش این است که می گوید: «انقلاب می شود؛ اما اگر میخواهید، یقهٔ کسی را بگیرید، یقیهٔ محمدرضا پهلوی را بگیرید که با تن به اصلاح ندادن و با استبدادورزی، کار را به انقلاب کشاند».
در اینجا باید به دکتر سروش گفت که خیر! ما منتقدینِ مدنظر، هم یقهٔ شاه سابق و پسر حقیر و وقیح و بیسوادش را میگیریم که هیچ انتقادی را نسبت به پدر و پدر بزرگش قبول نمیکند و هم یقهٔ شما روشنفکران را و هم یقهٔ مردم و عوام را و هم یقهٔ چپ و چپها را و هم یقهٔ اسلام و آخوندها را. مرجح چیست که تنها یقهٔ محمدرضا پهلوی را بگیریم؟
اتفاقاً بیش از همه باید یقهٔ روشنفکرانِ کتاب خوانده و غرب رفته را به قصد نقادی و روشنگری و عبرتآموزی گرفت که از تاریخ انقلابهای پیش از خود، حداقلی از عبرت را نگرفته بودند و جامعهٔ خود را نمیشناختند و متوجه نبودند که در جامعهای «مذهبی-فقهی-اسطوره ای-خرافی-تعبدی-استبدادی» که در آن هیچ حزب فراگیری وجود ندارد و از طرف دیگر، لشکری از آخوندهای خرافاتی و بی سواد و بی هنر و بی کار و مفتخور با مرجعیت و نفوذ اجتماعی در کانتکست، در قالب شبکهٔ مساجد تا اعماق شهرها و روستاها متشکل و سازماندهی شدهاند، انقلاب چه فاجعهای ایجاد میکند و چطور به اقتفای منطق قدرت، قدرت سیاسی، دو دستی تقدیم روحانیون میشود.
دکتر سروش پس از حدود نیم قرن حکومت دینی، تازه به این نتیجه رسیده است که «تا فرهنگ استبدادیِ ما درمان نشود، حکومت ما دموکرات نمیشود»؛ اما نقد من به شما غرب رفتهها و جان استوارت میل خواندهها این است که چرا این بدیهیات را زودتر متوجه نشدید؟ چه نقصی در شیوهٔ تفکر شما متفکران و روشنفکران و فیلسوفانِ ما وجود دارد که چون مرحوم شایگان، «خمینی» را «گاندی» دیدید؟ و بدیهیات و اولیات را ندیدید؟
#بازنشر
➖➖➖
🌾@Naqdagin
Telegram
📚نقدآگین
شاه یا خمینی؟
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
✍️#علیرضاموثق
#یادداشت
#سیاسی
#انقلاب #نقدچپ #نقد_اسلام #نقد_روشنفکران #اخلاق_جنسی #مغالطات
#دکتر_سروش #خمینی #محمدرضاشاه
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
(دکتر سروش و یک انتخاب خطیر)
✍️#علیرضاموثق
#یادداشت
#سیاسی
#انقلاب #نقدچپ #نقد_اسلام #نقد_روشنفکران #اخلاق_جنسی #مغالطات
#دکتر_سروش #خمینی #محمدرضاشاه
➖➖➖
✅ نقدآگین را دنبال کنید:
📽 یوتیوب
📸 اینستاگرام
🌾@Naqdagin
📘دین، نواندیشیِ دینی و دکتر عبدالکریم سروش
✍🏻 #علی_صاحبالحواشی
🍂 سروش متکلمی مسلمان است. او اندیشمند آزاداندیشی نیست. ایشان "متعهد" میاندیشند. اندیشۀ "متعهد" اندیشه نیست، توجیه باورهای از-پیشپذیرفته است. درست از اینروست که "متکلم" فیلسوف نیست؛ فیلسوف باید که آزاداندیش باشد؛ این بدان معنا نیست که فیلسوف نباید هیچ باور پیشینی نداشتهباشد، بلکه به این معناست که باید صمیمانه آمادۀ عبور از باورهایش باشد، بشرطی که حجتها حکم کنند. هیچ مومن به هیچ دینی چنین آمادگی را ندارد! پس دین نمیتواند میدانی برای فلسفهورزی باشد؛ نهایت عرصهای برای "علمِ کلام" است.
🍂 وقتی متکلمِ مسلمان باشیم، نمیتوانیم چشم بر چشمانداز "بحرانِ" مسلمانی بربندیم، و چون این نتوانستیم، لاجرم درپیِ چاره، سر از اصلاحطلبی در دین و سیاستِ دینی در میآوریم. سخنان سروش دربارۀ «فلسفهعلم»، وجه معلمی او بود، که البته معلم ممتازی بود. اما سخنان او دربارۀ فقه و عرفان، تجلیِ سویۀ متکلمی ایشان است.
🍂 "دین" یک سازۀ تاریخی است، که خانۀ بودوباشِ ذهنیِ مومن میشود. هرگونه اصلاحطلبی دینی، تلاشی برای "تعمیر و بروزرسانیِ" سازهایست که متصلبِ اعصار و قرون، تن به تغییر نمیدهد. در نتیجه، پدیدۀ اصلاحطلبی دینی، هم "نشانه" و هم "عاملِ" بحران در دین است.
🍂 نشانهبودنش بینیاز از توضیح است؛ زیرا اگر "دین" دستخوشِ بحران نمیبود که اصلاحطلبی نیاز نداشت تا پدیدار شود. وقتی این پدیدار شد، دلالت بر وقوعِ بحران در سازۀ "دین" میکند.
🍂 اما اصلاحطلبیهای دینی، پروژههایی سرانجام آسیبزا برای سازۀ دین هم میشوند. هیچ شاهدی بر موفقیتِ تاریخیِ هیچ اصلاحطلبیدینی نداریم. "تصلب و محافظهکاری"، خصلتِ سرشتیِ سازۀ دین است. هیچ دینی پذیرایِ نواندیشی و اصلاحطلبی نیست. بدنۀ سازۀ دین این تلاشها را طرد میکند تا در بهترین صورت به تاسیس "فرقههای نو" بیانجامند؛ مثل یهودیتهای اشراقیِ طرد-شده از بدنۀ یهودیت که به دور و درازهایی منتهی گشتند که مسیحیت در یک منتها-الیهش بود؛ یا نواندیشی عرفانی در اسلام، از قرون سوم وچهارم هجری به بعد، که بانیِ اقسام نحلههای صوفیانه گشت و بیش از هزار سالِ آزگار است که مطرود و مطعونِ مسلمانیهای شیعه و سنی است؛ از اعدامِ حسینمنصور حلاج تا کشتنِ فرزانه فریدی چون عینالقضات همدانی تا وقایعِ خیابانِ پاسداران در منکوبنمودنِ "فرقۀ گنابادیه" توسط جمهوریاسلامی. ندرتاً هم تکلفات ذوقورزانه راه به نواندیشی دینی میبرد، مثل ذوقِ ارسطویی توماس آکویناس که بانی اسکولاستیسیسم شد و کاتولیسیسم با آن "رودل کرد" و ماجرا بیخِ تمدنی پیدا کرد!
🍂 در میدانِ دینشناسی، پدیدۀ نواندیشیهای دینی را باید چون نشانۀ "بحران" در دینِ مربوطه دانست، که اگر در-بگیرد، موجبِ تغییری در آن دین نمیشود، بلکه در بهترین صورت به تاسیس فرقهای نو از آن دین میانجامد، که بحرانی بر بحرانهای پیشین میافزاید. انگار که زوال و انحطاط، سرنوشتِ تاریخی سازههای دین باشد!
اگر چنین باشد، با لحاظ ادراک هوشمندانۀ دکتر سروش از اینکه "زمانۀ معاصر دیگر پیامبر-پرور نیست"، باید حکم کرد که ما در فرجامِ تاریخیِ سازههای دینی ایستادهایم.
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @sahebolhavashi
✍🏻 #علی_صاحبالحواشی
"دلم برای سروشی که سخنور عرفان و فقه و فلسفه علم بود تنگ شده. این سروش موذی که سر از سیاست و اسهالطلبی بیرون نمیآورد رو نمیشناسم."
🍂 سروش متکلمی مسلمان است. او اندیشمند آزاداندیشی نیست. ایشان "متعهد" میاندیشند. اندیشۀ "متعهد" اندیشه نیست، توجیه باورهای از-پیشپذیرفته است. درست از اینروست که "متکلم" فیلسوف نیست؛ فیلسوف باید که آزاداندیش باشد؛ این بدان معنا نیست که فیلسوف نباید هیچ باور پیشینی نداشتهباشد، بلکه به این معناست که باید صمیمانه آمادۀ عبور از باورهایش باشد، بشرطی که حجتها حکم کنند. هیچ مومن به هیچ دینی چنین آمادگی را ندارد! پس دین نمیتواند میدانی برای فلسفهورزی باشد؛ نهایت عرصهای برای "علمِ کلام" است.
🍂 وقتی متکلمِ مسلمان باشیم، نمیتوانیم چشم بر چشمانداز "بحرانِ" مسلمانی بربندیم، و چون این نتوانستیم، لاجرم درپیِ چاره، سر از اصلاحطلبی در دین و سیاستِ دینی در میآوریم. سخنان سروش دربارۀ «فلسفهعلم»، وجه معلمی او بود، که البته معلم ممتازی بود. اما سخنان او دربارۀ فقه و عرفان، تجلیِ سویۀ متکلمی ایشان است.
🍂 "دین" یک سازۀ تاریخی است، که خانۀ بودوباشِ ذهنیِ مومن میشود. هرگونه اصلاحطلبی دینی، تلاشی برای "تعمیر و بروزرسانیِ" سازهایست که متصلبِ اعصار و قرون، تن به تغییر نمیدهد. در نتیجه، پدیدۀ اصلاحطلبی دینی، هم "نشانه" و هم "عاملِ" بحران در دین است.
🍂 نشانهبودنش بینیاز از توضیح است؛ زیرا اگر "دین" دستخوشِ بحران نمیبود که اصلاحطلبی نیاز نداشت تا پدیدار شود. وقتی این پدیدار شد، دلالت بر وقوعِ بحران در سازۀ "دین" میکند.
🍂 اما اصلاحطلبیهای دینی، پروژههایی سرانجام آسیبزا برای سازۀ دین هم میشوند. هیچ شاهدی بر موفقیتِ تاریخیِ هیچ اصلاحطلبیدینی نداریم. "تصلب و محافظهکاری"، خصلتِ سرشتیِ سازۀ دین است. هیچ دینی پذیرایِ نواندیشی و اصلاحطلبی نیست. بدنۀ سازۀ دین این تلاشها را طرد میکند تا در بهترین صورت به تاسیس "فرقههای نو" بیانجامند؛ مثل یهودیتهای اشراقیِ طرد-شده از بدنۀ یهودیت که به دور و درازهایی منتهی گشتند که مسیحیت در یک منتها-الیهش بود؛ یا نواندیشی عرفانی در اسلام، از قرون سوم وچهارم هجری به بعد، که بانیِ اقسام نحلههای صوفیانه گشت و بیش از هزار سالِ آزگار است که مطرود و مطعونِ مسلمانیهای شیعه و سنی است؛ از اعدامِ حسینمنصور حلاج تا کشتنِ فرزانه فریدی چون عینالقضات همدانی تا وقایعِ خیابانِ پاسداران در منکوبنمودنِ "فرقۀ گنابادیه" توسط جمهوریاسلامی. ندرتاً هم تکلفات ذوقورزانه راه به نواندیشی دینی میبرد، مثل ذوقِ ارسطویی توماس آکویناس که بانی اسکولاستیسیسم شد و کاتولیسیسم با آن "رودل کرد" و ماجرا بیخِ تمدنی پیدا کرد!
🍂 در میدانِ دینشناسی، پدیدۀ نواندیشیهای دینی را باید چون نشانۀ "بحران" در دینِ مربوطه دانست، که اگر در-بگیرد، موجبِ تغییری در آن دین نمیشود، بلکه در بهترین صورت به تاسیس فرقهای نو از آن دین میانجامد، که بحرانی بر بحرانهای پیشین میافزاید. انگار که زوال و انحطاط، سرنوشتِ تاریخی سازههای دین باشد!
اگر چنین باشد، با لحاظ ادراک هوشمندانۀ دکتر سروش از اینکه "زمانۀ معاصر دیگر پیامبر-پرور نیست"، باید حکم کرد که ما در فرجامِ تاریخیِ سازههای دینی ایستادهایم.
.
#نقد_روشنفکران #روشنفکری_دینی#عبدالکریم_سروش #دکتر_سروش #اسلام #دین #متکلم #نواندیشی #روشنفکری #فیلسوف #سکولاریسم
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @sahebolhavashi
Telegram
نقدآگین
📘متکلم یا فیلسوف؟
— پاسخی به نقد جناب آقای علیرضا معینی
(۲/۲)
✍🏻 #علی_صاحبالحواشی
🍂 بله، فیلسوف هم پیشفرضها دارد. چنانکه شما نیز گفتید بدون پیشفرض نمیتوان اندیشید، اما وقتی پیشفرض "دین" باشد که "زیستجهانِ فرهنگ" است، و لاجرم "همهچیزِ" هستیدن است، دیگر یک پیشفرض چون دیگر پیشفرضها نیست، بلکه کلان-پیشفرضِ "ملکالقدس العزیز و الجباری" انحصارجوی است که تاب هیچ همنشین ندارد، که سلطنتی بلامعارض و قدرقدرت بر همه اندیشه و بودن دارد.
🍂 در دکارت و هگل، "مدرنیته" این سلطان را لگامها زده و مطلقیتش را مشروط نموده، و یال و دمِ شیریاش را از او ستانده بود.
🍂 به لحاظ تاریخی نیز بیجهت نبود که دکارت نقطۀ آغاز "دئیسم" شد. "دئیسم" تقلیلِ دین و خدای ادیان ابراهیمی بود که دیگر "کل یوم هو فیشان" نبود، بلکه دمیورگی آفریننده بود، برکنار نشسته. حالا چنین خدایی، با دینش، میتوانست پیشفرضی چون دیگر پیشفرضها باشد، که در شرایطی میشد حتی از آن عبور هم کرد! چنانکه عصر روشنگری این عبور را انجام داد. مگر آلبرتوس و آکویناس و غزالی از پیشفرض دینشان میتوانستند بگدرند؟ هرگز! چنین گذشتنی برای آنان "ویرانی و تباهی" صدر تا ذیلِ جهانشان میشد!
🍂 مادامی که "دین" همهچیز باشد که بیرونش خلاءمطلق باشد - به تعبیر دیگر مادامی که ما باشنده زیستجهانِ مطلق دین باشیم که بیرونش هیچ نیست - ما جز "متکلم" نتوانیم که بود. از اوگوستین تا غزالی تا آکویناس، و از فخرالدین رازی تا صدرالدین شیرازی تا ویلیام اوکامی - بنا به سرشتِ زیستجهانیشان - همگی "متکلمان دین" بودند، که بعضاً نوآوران در اندیشه هم بودند، اما باری، "فیلسوف" نبودند، که تحتِ سیطرۀ تامِ و بلامعارضِ دین زیسته و میاندیشیدند.
🍂 "دین" برای دکتر سروش، همۀ دغدغه است، پیشفرضی نیست که حتی در مقام نظر برایش قابل عبور باشد؛ پس ایشان متکلماند، نه فیلسوف.
🍂 برای بوعلی و دکارت و هگل، "دین" همهچیز نبود، حتی بسا اصلیترین چیز هم نبود. "معرفت" اصلیترین چیز بود که "دین" هم در آنجا در کنار چیزهای بسیاری حضور داشت.
🍂 چرا این تغییر نگاه در این سهنفر اخیر صورت بست تا برخلاف آن سه نفر نخست، "دین" همهچیزشان نباشد؟ پاسخ این پرسش در مورد دکارت و هگل "مدرنیته" است، اما در حق بوعلی (و البته فارابی) "یونانیت" بود!
🍂 دکارت و هگل داخل در "هندسۀ مدرن" شدهبودند و آنجا میاندیشیدند. بوعلی در میراثداری از "انقلاب عصر طلایی یونان" میاندیشید، که زادگاهِ فلسفهاندیشیِ پسااسطورهاندیشی شدهبود؛ و البته امتداد محتوایی همین هم بود که پس از فَترتِ قرونِ وسطایی به جریان "مدرنیته" انجامید.
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @sahebolhavashi
— پاسخی به نقد جناب آقای علیرضا معینی
(۲/۲)
✍🏻 #علی_صاحبالحواشی
🍂 بله، فیلسوف هم پیشفرضها دارد. چنانکه شما نیز گفتید بدون پیشفرض نمیتوان اندیشید، اما وقتی پیشفرض "دین" باشد که "زیستجهانِ فرهنگ" است، و لاجرم "همهچیزِ" هستیدن است، دیگر یک پیشفرض چون دیگر پیشفرضها نیست، بلکه کلان-پیشفرضِ "ملکالقدس العزیز و الجباری" انحصارجوی است که تاب هیچ همنشین ندارد، که سلطنتی بلامعارض و قدرقدرت بر همه اندیشه و بودن دارد.
🍂 در دکارت و هگل، "مدرنیته" این سلطان را لگامها زده و مطلقیتش را مشروط نموده، و یال و دمِ شیریاش را از او ستانده بود.
🍂 به لحاظ تاریخی نیز بیجهت نبود که دکارت نقطۀ آغاز "دئیسم" شد. "دئیسم" تقلیلِ دین و خدای ادیان ابراهیمی بود که دیگر "کل یوم هو فیشان" نبود، بلکه دمیورگی آفریننده بود، برکنار نشسته. حالا چنین خدایی، با دینش، میتوانست پیشفرضی چون دیگر پیشفرضها باشد، که در شرایطی میشد حتی از آن عبور هم کرد! چنانکه عصر روشنگری این عبور را انجام داد. مگر آلبرتوس و آکویناس و غزالی از پیشفرض دینشان میتوانستند بگدرند؟ هرگز! چنین گذشتنی برای آنان "ویرانی و تباهی" صدر تا ذیلِ جهانشان میشد!
🍂 مادامی که "دین" همهچیز باشد که بیرونش خلاءمطلق باشد - به تعبیر دیگر مادامی که ما باشنده زیستجهانِ مطلق دین باشیم که بیرونش هیچ نیست - ما جز "متکلم" نتوانیم که بود. از اوگوستین تا غزالی تا آکویناس، و از فخرالدین رازی تا صدرالدین شیرازی تا ویلیام اوکامی - بنا به سرشتِ زیستجهانیشان - همگی "متکلمان دین" بودند، که بعضاً نوآوران در اندیشه هم بودند، اما باری، "فیلسوف" نبودند، که تحتِ سیطرۀ تامِ و بلامعارضِ دین زیسته و میاندیشیدند.
🍂 "دین" برای دکتر سروش، همۀ دغدغه است، پیشفرضی نیست که حتی در مقام نظر برایش قابل عبور باشد؛ پس ایشان متکلماند، نه فیلسوف.
🍂 برای بوعلی و دکارت و هگل، "دین" همهچیز نبود، حتی بسا اصلیترین چیز هم نبود. "معرفت" اصلیترین چیز بود که "دین" هم در آنجا در کنار چیزهای بسیاری حضور داشت.
🍂 چرا این تغییر نگاه در این سهنفر اخیر صورت بست تا برخلاف آن سه نفر نخست، "دین" همهچیزشان نباشد؟ پاسخ این پرسش در مورد دکارت و هگل "مدرنیته" است، اما در حق بوعلی (و البته فارابی) "یونانیت" بود!
🍂 دکارت و هگل داخل در "هندسۀ مدرن" شدهبودند و آنجا میاندیشیدند. بوعلی در میراثداری از "انقلاب عصر طلایی یونان" میاندیشید، که زادگاهِ فلسفهاندیشیِ پسااسطورهاندیشی شدهبود؛ و البته امتداد محتوایی همین هم بود که پس از فَترتِ قرونِ وسطایی به جریان "مدرنیته" انجامید.
.
#فلسفیدن #نقد_روشنفکران #روشنفکری_دینی #نواندیشی#فلسفه #عبدالکریم_سروش #دکتر_سروش #اسلام #دین #متکلم #روشنفکری #فیلسوف #سکولاریسم #ابن_سینا #هگل #غزالی
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @sahebolhavashi
Telegram
📎
📘هیچ نواندیشی دینیِ بنیهداری نمیتواند که به ژرفای هستیشناسیِ دین فرو نشود!
(۲/۲)
✍🏻 #علی_صاحبالحواشی
🍂 همینهم بود که بهنظر من نواندیشیِ امثال این آدمها بجز از "ژستی" برای طنازی و دلبری از جوانان، هیچ "محتوایی" نداشت. چنین میشود که آقای محمد مجتهد شبستریِ "مدرنشده" در بلاد فرنگ، حیرت میکند از رفیقش محمد بهشتی که مصداق بدویتی چون "لایحه قصاص" را بیهیچ شرم و آزرم به مجلس اول انقلاب میآورد برای تصویب! انگار نهانگار که این همان بهشتی است که تا همین دیروز لاف نوگرایی مسلمانی میزد! هرآنچه میزد و میگفت، لافی دلبرانه بیش نبود! رنگی بود، اگر نگویم که نیرنگی بود!
🍂 نواندیشی دینی، اگر بیخوبندار باشدُ نباید کمترین پروای رویگردانی از استوانههای هستیشناختی آن دین را داشته باشد. چنین نواندیشیای "درد داشتن" میخواهد! ادا درآوردن نیست!
🍂 مثلا "آریوس"، متالهی مسیحی در قرن چهارم میلادی بود که خدابودگی عیسیمسیح را برنتافت و بنیانگذار مسیحیت "آریانی" شد که عملا غیرتثلیثی بود. البته "بدعت" شناخته و طرد گشت، ولو که در اسکندریه پیروان زیادی یافت.
🍂 نواندیشیدینیِ مارتینلوتر هم از سرِ درد بود، و گامبهگام نقدهایش به کاتولیسیسم چنان ژرفایی یافت که جِرخوردگیاش از پدران متقدم کلیسا گذشت و دامن بخشهایی (هرچند جزئی) از عهدجدید را نیز گرفت. نواندیشی دینی اگر آمادگی چنین نقادی بنیادی "سنت دینی" را نداشته باشد، اصلا نواندیشی نیست، ادا و اطوار است!
🍂 البته در امروزِ ایران، عملا کار از نواندیشی دینی گذشته است؛ خیلی هم گذشته است. حتی رونق بازار تذوقات عرفانی هم شکسته است، تا نتوان مسلمانیِ عرفانی را بدیل مسلمانی آبروباخته شریعتمحورِ ولو غیربنیادگرایانه کرد.
🍂 امروزه نگاه ما به گذشته نیمقرن اخیر، تلاش برای "فهم" چگونگی زوال حاد و تسریعیِ یک زیستجهان فرهنگ و بیاعتباری تقریباً جامعِ یک هستیشناسی است.
🍂 این فهم هم کمکاری نیست! بهرحال چنین شتابی در متلاشیشدن یک فرهنگ، اتفاق رایجی که نیست، بسیار هم نادر است.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @sahebolhavashi
محمد مجتهد شبستری: من از فریبخوردگان این انقلابم
(۲/۲)
✍🏻 #علی_صاحبالحواشی
🍂 همینهم بود که بهنظر من نواندیشیِ امثال این آدمها بجز از "ژستی" برای طنازی و دلبری از جوانان، هیچ "محتوایی" نداشت. چنین میشود که آقای محمد مجتهد شبستریِ "مدرنشده" در بلاد فرنگ، حیرت میکند از رفیقش محمد بهشتی که مصداق بدویتی چون "لایحه قصاص" را بیهیچ شرم و آزرم به مجلس اول انقلاب میآورد برای تصویب! انگار نهانگار که این همان بهشتی است که تا همین دیروز لاف نوگرایی مسلمانی میزد! هرآنچه میزد و میگفت، لافی دلبرانه بیش نبود! رنگی بود، اگر نگویم که نیرنگی بود!
🍂 نواندیشی دینی، اگر بیخوبندار باشدُ نباید کمترین پروای رویگردانی از استوانههای هستیشناختی آن دین را داشته باشد. چنین نواندیشیای "درد داشتن" میخواهد! ادا درآوردن نیست!
🍂 مثلا "آریوس"، متالهی مسیحی در قرن چهارم میلادی بود که خدابودگی عیسیمسیح را برنتافت و بنیانگذار مسیحیت "آریانی" شد که عملا غیرتثلیثی بود. البته "بدعت" شناخته و طرد گشت، ولو که در اسکندریه پیروان زیادی یافت.
🍂 نواندیشیدینیِ مارتینلوتر هم از سرِ درد بود، و گامبهگام نقدهایش به کاتولیسیسم چنان ژرفایی یافت که جِرخوردگیاش از پدران متقدم کلیسا گذشت و دامن بخشهایی (هرچند جزئی) از عهدجدید را نیز گرفت. نواندیشی دینی اگر آمادگی چنین نقادی بنیادی "سنت دینی" را نداشته باشد، اصلا نواندیشی نیست، ادا و اطوار است!
🍂 البته در امروزِ ایران، عملا کار از نواندیشی دینی گذشته است؛ خیلی هم گذشته است. حتی رونق بازار تذوقات عرفانی هم شکسته است، تا نتوان مسلمانیِ عرفانی را بدیل مسلمانی آبروباخته شریعتمحورِ ولو غیربنیادگرایانه کرد.
🍂 امروزه نگاه ما به گذشته نیمقرن اخیر، تلاش برای "فهم" چگونگی زوال حاد و تسریعیِ یک زیستجهان فرهنگ و بیاعتباری تقریباً جامعِ یک هستیشناسی است.
🍂 این فهم هم کمکاری نیست! بهرحال چنین شتابی در متلاشیشدن یک فرهنگ، اتفاق رایجی که نیست، بسیار هم نادر است.
.
#نقد_روشنفکران #نواندیشی #آخوندیسم #حکومت_اسلامی#نقد_اسلام #محمد_مجتهد_شبستری #عبدالکریم_سروش #دکتر_سروش #نواندیشی_دینی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @sahebolhavashi