سالروز قتل احمد میرعلایی
هشت صبح روز دوم آبانماه ۱۳۷۴مترجم و نویسنده پرکار ایرانی، احمد میرعلایی از منزلش به سوی کتابفروشی محل کارش به راه افتاد اما هرگز به آنجا نرسید.
خانوادهاش نگران شدند اما جستجو برای یافتنش بینتیجه بود. پیکر بیجان او ساعت ده شب در کوچههای خیابان میر اصفهان پیدا شد. کنار جنازهی او دو بطری مشروب قرار داده بودند. نیروی انتظامی پیدا شدن جسد را به خانواده میرعلایی اطلاع میدهد. او در یکی از کوچههای فرعی محل کارش به شکل نشسته به دیوار تکیه داده بود.
همان شب در پزشکی قانونی خانوادهی میرعلایی جسد را میبینند که جای دو تزریق آمپول در دست راست او دیده میشود. احمد میرعلایی بر اثر تزریق انسولین از ناحیه دست راست دچار ایست قلبی میشود و جان میدهد.
اینگونه پایان مییابد زندگی این مترجم۔ از احمد میرعلایی به غیر از ترجمههای ارزشمند میتوان به حدود ۲۶ کتاب، مقاله و داستان اشاره کرد.
قتل میرعلایی مانند دیگر قتلهای نویسندگان و دگراندیشان، برای محدودسازی اندیشه و حق آزادی بیان صورت گرفت. احمد میرعلایی به هیچ حزب و دسته سیاسی وابستگی نداشت که بخواهیم او را مخالف سیاسی جمهوری اسلامی قلمداد کنیم. او در نوجوانی شیفته محمد مصدق و جبهه ملی بود؛ اما چه پیش و چه پس از انقلاب هیچ سابقه فعالیت سیاسی یا مبارزات سیاسی نداشت. احمد میرعلایی تنها در نامهای ۱۳۴ امضایی که امضای او هم پای نامه بود گفت که «ما نویسندهایم». «ما نویسندهایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف مینویسیم و منتشر میکنیم. حق طبیعی و اجتماعی و مدنی ما ست که نوشتهمان - اعم از شعر یا داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه، تحقیق یا نقد و نیز ترجمه آثار دیگر نویسندگان جهان - آزادانه و بی هیچ مانعی به دست مخاطبان برسد. ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانهای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگرچه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره آنها بر همگان گشوده است.»
درباره احمد میرعلایی بیشتر بخوانید:
https://tavaana.org/fa/Ahmad_MirAlaei
#قتلهای_زنجیره_ای #ایران #احمد_میرعلایی #یاری_مدنی_توانا #دادخواهی
@Tavaana_TavaanaTech
هشت صبح روز دوم آبانماه ۱۳۷۴مترجم و نویسنده پرکار ایرانی، احمد میرعلایی از منزلش به سوی کتابفروشی محل کارش به راه افتاد اما هرگز به آنجا نرسید.
خانوادهاش نگران شدند اما جستجو برای یافتنش بینتیجه بود. پیکر بیجان او ساعت ده شب در کوچههای خیابان میر اصفهان پیدا شد. کنار جنازهی او دو بطری مشروب قرار داده بودند. نیروی انتظامی پیدا شدن جسد را به خانواده میرعلایی اطلاع میدهد. او در یکی از کوچههای فرعی محل کارش به شکل نشسته به دیوار تکیه داده بود.
همان شب در پزشکی قانونی خانوادهی میرعلایی جسد را میبینند که جای دو تزریق آمپول در دست راست او دیده میشود. احمد میرعلایی بر اثر تزریق انسولین از ناحیه دست راست دچار ایست قلبی میشود و جان میدهد.
اینگونه پایان مییابد زندگی این مترجم۔ از احمد میرعلایی به غیر از ترجمههای ارزشمند میتوان به حدود ۲۶ کتاب، مقاله و داستان اشاره کرد.
قتل میرعلایی مانند دیگر قتلهای نویسندگان و دگراندیشان، برای محدودسازی اندیشه و حق آزادی بیان صورت گرفت. احمد میرعلایی به هیچ حزب و دسته سیاسی وابستگی نداشت که بخواهیم او را مخالف سیاسی جمهوری اسلامی قلمداد کنیم. او در نوجوانی شیفته محمد مصدق و جبهه ملی بود؛ اما چه پیش و چه پس از انقلاب هیچ سابقه فعالیت سیاسی یا مبارزات سیاسی نداشت. احمد میرعلایی تنها در نامهای ۱۳۴ امضایی که امضای او هم پای نامه بود گفت که «ما نویسندهایم». «ما نویسندهایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف مینویسیم و منتشر میکنیم. حق طبیعی و اجتماعی و مدنی ما ست که نوشتهمان - اعم از شعر یا داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه، تحقیق یا نقد و نیز ترجمه آثار دیگر نویسندگان جهان - آزادانه و بی هیچ مانعی به دست مخاطبان برسد. ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانهای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگرچه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره آنها بر همگان گشوده است.»
درباره احمد میرعلایی بیشتر بخوانید:
https://tavaana.org/fa/Ahmad_MirAlaei
#قتلهای_زنجیره_ای #ایران #احمد_میرعلایی #یاری_مدنی_توانا #دادخواهی
@Tavaana_TavaanaTech
💔27🕊4❤1👍1
Forwarded from گفتوشنود
@dialogue1402
هرگز نبودن بهتر از متولد شدن است!
دیوید بناتار
دیوید بناتار از زمره فیلسوفان مخالف زاد و ولد است که در ادبیات انگلیسی به فیلسوفان Anti-Natalist شهرت دارند. او در کتاب مشهور خود به نام «هرگز نبودن بهتر است» که توسط علی طباخیان به فارسی ترجمه شده، این عقیده را طرح میکند که اگر مبنا کتاب مقدس باشد، زاد و ولد انسان ضرورتا توصیه نشده است؛ بلکه برخی کاراکترهای مقدس و برخی مضامین در ادبیات دینی، موافق این عقیده است که نبودن و متولد نشدن، بهتر از بودن و زندگی کردن است.
او در فصل پنجم کتاب خود با نام «سقط جنین» به این موضوع منافشهبرانگیز میپردازد و با نقل از ارمیاء نبی و ایوب نبی، میآغازد. در بخش «دیدگاههای دینی» مینویسد:
«ارمیا و ایوب در کتاب مقدس به شدت از تولد خود پشیمان هستند. ایوب آرزو دارد که ایکاش در رَحِم مادرش میمرد. ارمیا فراتر میرود و کسی را که او را سقط نکرده است، نفرین میکند.»
بناتار مینویسد:
«جالب توجه است که این دیدگاهها تا چه اندازه با دیدگاههای بنیادگرای خوشبینانه و یکجانبهنگر درباره راه درست متفاوت است. ارمیا و ایوب آزادانه فکر میکنند و حرفشان را میزنند؛ حتی خود خدا را به چالش میکشند. تعداد بسیار کمی از ایمانداران مذهبی از چنین دیدگاهی پیروی میکنند. برای آنها دینداری مانع از چنین تفکر و گفتار انتقادیست.»
آنچه بناتار به نقل از باب بیستم از صحیفه ارمیاء نبی، آیات ۱۴ تا ۱۸ نقل میکند این است:
«لعنت بر روزی که به دنیا آمدم! اجازه دهید روزی که مادرم مرا در آن به دنیا آورد، مبارک باشد! بعنت بر آن مرد! چرا که نگذاشت رحم مادرم، فبر ابدی من باشد. چرا از رحم بیرون امدم تا درد و اندوه را ببینم!؟»
و آنچه به نقل از صحیفه ایوب، باب سوم، آیات ۱ تا ۱۵ میآورد این است:
«سرانجام ایوب لب به سخن گشوده و روزی را که متولد شده بود نفرین کرد: لعنت بر آن روزی که به دنیا آمدن و شب که نطفهام در رحم مادرم بسته شد. آن روز تاریک شود! خدا را به یاد نیاورد و نور در آن ندرخشد. آن شب، شبی خاموش باشد و صدای خوشی در آن شنیده نشود… چرا وقت تولدم نمردم و چرا زمانی که از رحم مادرم به دنیا آمدم، جان ندادم!؟ چرا مادرم مرا بر زانوان خود گذاشت و پستان به دهانم نهاد!؟»
کتاب «هرگز نبودن بهتر است» به سبک فیلسوفان انگلوساکسون، یعنی سبک تحلیلی (Analytical) است و بنابراین غالبا زبان پیچیدهای ندارد و به استدلالهای روشن و منطقی میپردازد. مقصود بناتار از یادآوری این بخشهای عهد عتیق است که بگوید استناد به ادبیات دینی مقدس، گفتگو در این مورد را فیصله نمیدهد. این عقیده که خداوند خواهان زاد و ولد انسان و تکثیر او بر روی زمین است، دیدگاههای معارض یا رقیب در خود کتاب مقدس دارد.
#رواداری #مدارا #بناتار #ادبیات_مقدس #ادبیات_دینی
@dialogue1402
هرگز نبودن بهتر از متولد شدن است!
دیوید بناتار
دیوید بناتار از زمره فیلسوفان مخالف زاد و ولد است که در ادبیات انگلیسی به فیلسوفان Anti-Natalist شهرت دارند. او در کتاب مشهور خود به نام «هرگز نبودن بهتر است» که توسط علی طباخیان به فارسی ترجمه شده، این عقیده را طرح میکند که اگر مبنا کتاب مقدس باشد، زاد و ولد انسان ضرورتا توصیه نشده است؛ بلکه برخی کاراکترهای مقدس و برخی مضامین در ادبیات دینی، موافق این عقیده است که نبودن و متولد نشدن، بهتر از بودن و زندگی کردن است.
او در فصل پنجم کتاب خود با نام «سقط جنین» به این موضوع منافشهبرانگیز میپردازد و با نقل از ارمیاء نبی و ایوب نبی، میآغازد. در بخش «دیدگاههای دینی» مینویسد:
«ارمیا و ایوب در کتاب مقدس به شدت از تولد خود پشیمان هستند. ایوب آرزو دارد که ایکاش در رَحِم مادرش میمرد. ارمیا فراتر میرود و کسی را که او را سقط نکرده است، نفرین میکند.»
بناتار مینویسد:
«جالب توجه است که این دیدگاهها تا چه اندازه با دیدگاههای بنیادگرای خوشبینانه و یکجانبهنگر درباره راه درست متفاوت است. ارمیا و ایوب آزادانه فکر میکنند و حرفشان را میزنند؛ حتی خود خدا را به چالش میکشند. تعداد بسیار کمی از ایمانداران مذهبی از چنین دیدگاهی پیروی میکنند. برای آنها دینداری مانع از چنین تفکر و گفتار انتقادیست.»
آنچه بناتار به نقل از باب بیستم از صحیفه ارمیاء نبی، آیات ۱۴ تا ۱۸ نقل میکند این است:
«لعنت بر روزی که به دنیا آمدم! اجازه دهید روزی که مادرم مرا در آن به دنیا آورد، مبارک باشد! بعنت بر آن مرد! چرا که نگذاشت رحم مادرم، فبر ابدی من باشد. چرا از رحم بیرون امدم تا درد و اندوه را ببینم!؟»
و آنچه به نقل از صحیفه ایوب، باب سوم، آیات ۱ تا ۱۵ میآورد این است:
«سرانجام ایوب لب به سخن گشوده و روزی را که متولد شده بود نفرین کرد: لعنت بر آن روزی که به دنیا آمدن و شب که نطفهام در رحم مادرم بسته شد. آن روز تاریک شود! خدا را به یاد نیاورد و نور در آن ندرخشد. آن شب، شبی خاموش باشد و صدای خوشی در آن شنیده نشود… چرا وقت تولدم نمردم و چرا زمانی که از رحم مادرم به دنیا آمدم، جان ندادم!؟ چرا مادرم مرا بر زانوان خود گذاشت و پستان به دهانم نهاد!؟»
کتاب «هرگز نبودن بهتر است» به سبک فیلسوفان انگلوساکسون، یعنی سبک تحلیلی (Analytical) است و بنابراین غالبا زبان پیچیدهای ندارد و به استدلالهای روشن و منطقی میپردازد. مقصود بناتار از یادآوری این بخشهای عهد عتیق است که بگوید استناد به ادبیات دینی مقدس، گفتگو در این مورد را فیصله نمیدهد. این عقیده که خداوند خواهان زاد و ولد انسان و تکثیر او بر روی زمین است، دیدگاههای معارض یا رقیب در خود کتاب مقدس دارد.
#رواداری #مدارا #بناتار #ادبیات_مقدس #ادبیات_دینی
@dialogue1402
👍19❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از مخاطبان توانا، ضمن ارسال این ویدیو نوشت:
«درود توانا،
تصمیم گرفتیم ۲۷مین سالگرد ازدواجمون رو در کنار پسر ایران زمین باشیم.»
- اینکه هموطنان ما در سالگرد ازدواج خود بر سر مزار جاویدنامان ایران حضور پیدا میکنند، نشان از ارتباط عمیق عاطفیای است که در طی این مدت با این عزیزان شکل گرفته است.
این دلبستگیها ما مردم را به هم متصل میکند و ما را در راهمان استوار نگاه میدارد.
#ابوالفضل_آدينه_زاده #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
«درود توانا،
تصمیم گرفتیم ۲۷مین سالگرد ازدواجمون رو در کنار پسر ایران زمین باشیم.»
- اینکه هموطنان ما در سالگرد ازدواج خود بر سر مزار جاویدنامان ایران حضور پیدا میکنند، نشان از ارتباط عمیق عاطفیای است که در طی این مدت با این عزیزان شکل گرفته است.
این دلبستگیها ما مردم را به هم متصل میکند و ما را در راهمان استوار نگاه میدارد.
#ابوالفضل_آدينه_زاده #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔19👍1
شما هم از تجربه و مشاهدات خود بگویید.
در شرایطی که حکومت اعتنایی به مشکلات مردم ندارد و هر روز بیش از روز قبل هزینه جدید میتراشد و پولها را خرج گروههای تروریستی میکند، شاهد گسترش دامنه فقر در کشور هستیم. تورم و فقدان حداقلهای زندگی، بلای جان بسیاری از ایرانیان شدهاست.
#فقر_فساد_گرونی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
در شرایطی که حکومت اعتنایی به مشکلات مردم ندارد و هر روز بیش از روز قبل هزینه جدید میتراشد و پولها را خرج گروههای تروریستی میکند، شاهد گسترش دامنه فقر در کشور هستیم. تورم و فقدان حداقلهای زندگی، بلای جان بسیاری از ایرانیان شدهاست.
#فقر_فساد_گرونی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔16👍5👌1😍1
شعله پاکروان، مادر زندهیاد ریحانه جباری، در دهمین سالگرد اعدام دخترش، مطلبی به شرح زیر منتشر کرد:
«ده سال تمام گذشت از خون به دل شدنم۔پس چرا قلبم آرام نمیگیرد؟ ده سال است که خاک سرد، بدن ریحان را پوشانده۔ پس چرا داغش سرد نمیشود؟ هزار تجربه و تغییر در زندگیم پیدا شد، اما سیاهتر از ان روز تلخ ندیدهام۔ وقتی برای اولین بار مادری دادخواه را دیدم که بعد از چندین دهه که از اعدام فرزندانش گذشته بود، همچنان از خاکستر وجودش دود برمیخاست، به خودم گفتم شاید این درد هرگز تمام نشود۔ آری درست فهمیده بودم۔ دردی که روح و جسم را مبتلامیکند۔ مثل باد در بدنت میچرخد. یکروز دستت درد میگیرد یکروز پایت. یکروز قلبت تیر میکشد یک روز چشمت۔ یک روز خستهای بدون اینکه کاری کرده باشی، یک روز از دنیا بدت میآید۔ یکروز نفست تنگ میشود۔ دکتر میگوید همه این دردها از مغزت میآید و تو میدانی که خاطرهها و تصاویر یکی پس از دیگری میآیند و میروند۔ یکبار تولدش را بیاد میآوری، یکبار راه رفتنش را۔ یکبار از شیر گرفتنش جلوی چشمت میاید و یکبار حرف زدنش۔ اه از رشد و بلند قامت شدن و درس و مدرسهاش۔ از مونس جان شدنش۔ همین خاطرهها تو را دیوانه میکند۔ شیدا و مجنون میکند۔ به دنبال لیلای خفته در گور میگردی بی انکه لحظهای از یاد ببری چه کس یا کسانی او را کشتند۔ همه تنت گر میگیرد از خشم و نفرت۔ دلت میخواهد زمین و زمان را از هم بدری۔ اما،۔۔ اما چه کنم که او چندین بار گفته و در وصیتنامهاش نوشته "تلاش کن تا فراموش کنی روزهای تلخ را"۔ چه کنم که حتی بعد از ده سال، هنوز تلخی و رنج و اندوه هست۔ هنوز وقتی کلمه نحس اعدام را میخوانم یا میشنوم رعشه میگیرم۔ چه کنم که علیرغم تلاشهایم برای برآوردن خواسته ریحانهام مبنی بر بخشش شکنجهگر و ناقاضی و قاتلش، هنوز از آنها نفرت دارم و نبخشیدهام۔ چه کنم که هنوز هر ازگاهی نفرینهایی بر زبانم جاری میشود که گوشهای خودم از شنیدنشان داغ میشود۔ و خواب دستها و انگشتهای قطع شده خونآلود میبینم و وحشت میکنم۔ من از کودکی کینهتوز نبودم و خیلی زود آدمها را میبخشیدم۔اما چرا ده سال است میگویم نه میبخشم، نه فراموش میکنم؟ چرا هر کس اعدام میشود بخشی از جان من دوباره آتش میگیرد؟ در این ده سال انقدر مادرقاب بدست دیدهام که دیگر روا نمیدانم، فقط از ریحانهام بگویم۔انگار همه اعدامیها بچه منند وبند ناف همهشان به قلب من منتهی میشوند۔ فرق ندارد اسمش رضا باشد یا محسن، صالح باشد یا سعید، زینب باشد یا ندا۔ همهشان مادری دارند که مثل خودم یک شب دراز و تاریک را پشت دیوارهای زندان صبح کردهاند و رد کبودی بر گردن محبوب خود دیدهاند۔ ده سال از پروانگی ریحان گذشت و من هنوز عاشقش هستم۔ بند بند وجودم اکنده از عطر اوست۔ اشک امانم نمیدهد۔ ده سال گذشت.»
#دادخواهی #ریحانه_جباری #نه_به_اعدام #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
«ده سال تمام گذشت از خون به دل شدنم۔پس چرا قلبم آرام نمیگیرد؟ ده سال است که خاک سرد، بدن ریحان را پوشانده۔ پس چرا داغش سرد نمیشود؟ هزار تجربه و تغییر در زندگیم پیدا شد، اما سیاهتر از ان روز تلخ ندیدهام۔ وقتی برای اولین بار مادری دادخواه را دیدم که بعد از چندین دهه که از اعدام فرزندانش گذشته بود، همچنان از خاکستر وجودش دود برمیخاست، به خودم گفتم شاید این درد هرگز تمام نشود۔ آری درست فهمیده بودم۔ دردی که روح و جسم را مبتلامیکند۔ مثل باد در بدنت میچرخد. یکروز دستت درد میگیرد یکروز پایت. یکروز قلبت تیر میکشد یک روز چشمت۔ یک روز خستهای بدون اینکه کاری کرده باشی، یک روز از دنیا بدت میآید۔ یکروز نفست تنگ میشود۔ دکتر میگوید همه این دردها از مغزت میآید و تو میدانی که خاطرهها و تصاویر یکی پس از دیگری میآیند و میروند۔ یکبار تولدش را بیاد میآوری، یکبار راه رفتنش را۔ یکبار از شیر گرفتنش جلوی چشمت میاید و یکبار حرف زدنش۔ اه از رشد و بلند قامت شدن و درس و مدرسهاش۔ از مونس جان شدنش۔ همین خاطرهها تو را دیوانه میکند۔ شیدا و مجنون میکند۔ به دنبال لیلای خفته در گور میگردی بی انکه لحظهای از یاد ببری چه کس یا کسانی او را کشتند۔ همه تنت گر میگیرد از خشم و نفرت۔ دلت میخواهد زمین و زمان را از هم بدری۔ اما،۔۔ اما چه کنم که او چندین بار گفته و در وصیتنامهاش نوشته "تلاش کن تا فراموش کنی روزهای تلخ را"۔ چه کنم که حتی بعد از ده سال، هنوز تلخی و رنج و اندوه هست۔ هنوز وقتی کلمه نحس اعدام را میخوانم یا میشنوم رعشه میگیرم۔ چه کنم که علیرغم تلاشهایم برای برآوردن خواسته ریحانهام مبنی بر بخشش شکنجهگر و ناقاضی و قاتلش، هنوز از آنها نفرت دارم و نبخشیدهام۔ چه کنم که هنوز هر ازگاهی نفرینهایی بر زبانم جاری میشود که گوشهای خودم از شنیدنشان داغ میشود۔ و خواب دستها و انگشتهای قطع شده خونآلود میبینم و وحشت میکنم۔ من از کودکی کینهتوز نبودم و خیلی زود آدمها را میبخشیدم۔اما چرا ده سال است میگویم نه میبخشم، نه فراموش میکنم؟ چرا هر کس اعدام میشود بخشی از جان من دوباره آتش میگیرد؟ در این ده سال انقدر مادرقاب بدست دیدهام که دیگر روا نمیدانم، فقط از ریحانهام بگویم۔انگار همه اعدامیها بچه منند وبند ناف همهشان به قلب من منتهی میشوند۔ فرق ندارد اسمش رضا باشد یا محسن، صالح باشد یا سعید، زینب باشد یا ندا۔ همهشان مادری دارند که مثل خودم یک شب دراز و تاریک را پشت دیوارهای زندان صبح کردهاند و رد کبودی بر گردن محبوب خود دیدهاند۔ ده سال از پروانگی ریحان گذشت و من هنوز عاشقش هستم۔ بند بند وجودم اکنده از عطر اوست۔ اشک امانم نمیدهد۔ ده سال گذشت.»
#دادخواهی #ریحانه_جباری #نه_به_اعدام #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔48👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پدر جاویدنام مهرشاد شهیدی، در دومین سالگرد فرزندش این ویدیو را منتشر کرد و نوشت:
«دو سال پیش در غوغای پاییز ۱۴۰۱، تصویر تو با چشمان معصومت، با بلندبالایی و رعنایی قامتت با لبخند فراموشنشدنیات، دست به دست چرخید و در دل و جان و حافظهی مردم ایران و جهان نشست.
بدل به سمبلی از مقاومت و آزادیخواهی شدی و جوانمرگ چون اسطورههای ماندگار تاریخ به دست دژخیمان شبپرست.
زیبا بودی و هنرمند، زیباتر شدی و هنرِ در راه ایران جانفدا شدنت، جانهای مشتاق را چنان به خود مشغول داشت که غمخانهی چشمان بیداران جهان را از خود سرشار ساخت.
حالا دو سال از شب و روزهایی که خدا هم در عزایت گریست میگذرد و برای ما بازماندگانت گذر زمان معنای متفاوتی به خود گرفته است.
دو سال پنجه کشیدن به صورت و مشت کوفتن بر سینه؛ یعنی یک عمر! عمری بدون تو.
حالا دو سال است که تو در آرامگاهت آرام گرفتهای و دیگر نشانهای از آن همه شور و نشاط وجود تو در زندگی ما نیست، تو رفتهای و این غم را پایانی نیست، تو رفتهای و حتی در شادترین لحظات زندگی هم ناگهان زمان برای ما متوقف میشود و آن چشمان بینظیرت تسخیرمان میکند.
تو را از ما گرفتند غافل از اینکه آرامگاه پرنور تو میعادگاهی برای هموطنانمان خواهد شد، غافل از آنکه فریاد در گلو خشک شدهی آزادی از ذرهذره خاک تو برمیخیزد.
مهرشاد عزیزم، هر هفته بیم داشتیم شاید این هفته تنها بمانیم اما دوستدارانت نگذاشتند حس تلخ تنهایی ما را ویران کند. کاش بودی و میدیدی که چطور عزیزانی که حتی یکبار تو را ندیدهاند به آشناترین آشناها بدل شدند. که چطور این غریبههای آشنا برایت گریستند و فرسنگها راه را برای دیدارت بر خود هموار کردند.
مهرشاد جانم اگرچه به دست خونریز ظالمان، در این خاک سرد خفتی اما ما پایفشرده در راه پرافتخار تو تا ابد گام میزنیم و بیداریم، باشد که این غم ابدی، ریشهی بیعدالتی و ستمی که بر نور دیدگانمان و تکتک عزیزان شهیدمان رفته را برای همیشه خشک کند.
پینوشت: ناباورانه امروز در بزرگداشت دومین سالگرد آسمانیشدن مهرشاد عزیزمان، به سوگ نشستهایم.»
#مهرشادشهیدی
#مهرشاد_شهیدی
#mehrshadshahidi
#دادخواهی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
«دو سال پیش در غوغای پاییز ۱۴۰۱، تصویر تو با چشمان معصومت، با بلندبالایی و رعنایی قامتت با لبخند فراموشنشدنیات، دست به دست چرخید و در دل و جان و حافظهی مردم ایران و جهان نشست.
بدل به سمبلی از مقاومت و آزادیخواهی شدی و جوانمرگ چون اسطورههای ماندگار تاریخ به دست دژخیمان شبپرست.
زیبا بودی و هنرمند، زیباتر شدی و هنرِ در راه ایران جانفدا شدنت، جانهای مشتاق را چنان به خود مشغول داشت که غمخانهی چشمان بیداران جهان را از خود سرشار ساخت.
حالا دو سال از شب و روزهایی که خدا هم در عزایت گریست میگذرد و برای ما بازماندگانت گذر زمان معنای متفاوتی به خود گرفته است.
دو سال پنجه کشیدن به صورت و مشت کوفتن بر سینه؛ یعنی یک عمر! عمری بدون تو.
حالا دو سال است که تو در آرامگاهت آرام گرفتهای و دیگر نشانهای از آن همه شور و نشاط وجود تو در زندگی ما نیست، تو رفتهای و این غم را پایانی نیست، تو رفتهای و حتی در شادترین لحظات زندگی هم ناگهان زمان برای ما متوقف میشود و آن چشمان بینظیرت تسخیرمان میکند.
تو را از ما گرفتند غافل از اینکه آرامگاه پرنور تو میعادگاهی برای هموطنانمان خواهد شد، غافل از آنکه فریاد در گلو خشک شدهی آزادی از ذرهذره خاک تو برمیخیزد.
مهرشاد عزیزم، هر هفته بیم داشتیم شاید این هفته تنها بمانیم اما دوستدارانت نگذاشتند حس تلخ تنهایی ما را ویران کند. کاش بودی و میدیدی که چطور عزیزانی که حتی یکبار تو را ندیدهاند به آشناترین آشناها بدل شدند. که چطور این غریبههای آشنا برایت گریستند و فرسنگها راه را برای دیدارت بر خود هموار کردند.
مهرشاد جانم اگرچه به دست خونریز ظالمان، در این خاک سرد خفتی اما ما پایفشرده در راه پرافتخار تو تا ابد گام میزنیم و بیداریم، باشد که این غم ابدی، ریشهی بیعدالتی و ستمی که بر نور دیدگانمان و تکتک عزیزان شهیدمان رفته را برای همیشه خشک کند.
پینوشت: ناباورانه امروز در بزرگداشت دومین سالگرد آسمانیشدن مهرشاد عزیزمان، به سوگ نشستهایم.»
#مهرشادشهیدی
#مهرشاد_شهیدی
#mehrshadshahidi
#دادخواهی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔50🕊6👍4
من #کیمیا_مقدسی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست سالم بود، متولد ۲ شهریور ماه ۱۳۸۱. فرزند ناصر بودم و اهل و ساکن تهران.
دانشجوی دانشگاه آزاد تهران واحد جنوب در رشته مهندسی کامپیوتر، اهل شعر و عاشق موسیقی و هنر بودم.
وقتی اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی شروع شد، منم در کنار هموطنام تو تهران به خیابون رفتم و فریاد آزادیخواهی سر دادم. روز ۳ آبان ماه ۱۴۰۱ بود، اونروز توی تجمع محله گیشا بودم، بارون میومد…مزدورا به طرف مردم حمله ور شدن که ناگهان یکی از لباس شخصیا با کلت کمری منو نشونه گرفت و دو گلوله به سمتم شلیک کرد، گلوله اول به قلبم و دومی به وسط پیشونیم اعصابت کرد، من افتادم زمین و در خون خودم غلطیدم و کف خیابون جون دادم….
بعد از کشته شدنم مزدورای حکومتی سریع جنازمو برداشتن و با خودشون بردن. توی سردخونه اعضای داخلی بدنمو تخلیه کردن. وقتی خانوادم از قتل من باخبر شدن و اومدن سردخونه مامورا حسابی تهدیدشون کردن و اونا رو تحت فشار گذاشتن که شکایت نکنن و علت م ر گ منو سکته قلبی به همه اعلام کنن وگرنه جنازه رو بهشون تحویل نمیدن. خانوادم در نهایت رضایت دادن و سکوت اختیار کردن!
پیکر بیجون من در تاریخ ۵ آبان ماه ۱۴۰۱ در بهشت زهرا قطعه ۵۰۴، ردیف ۱۶۶، شماره ۴۰ در جو شدید امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…
هموطن، من یکی از جانباخته های گمنامم، در اوج جوانی در راه آزادی خودم، تو و همه مردم به خیابون رفتم و مبارزه کردم، منم عاشق زندگی بودم ولی برای به دست آوردن آزادی و یه زندگی بهتر جنگیدم و تو این راه جونمو فدا کردم، نذار خونم به هدر بره راهمو ادامه بده و روزی که پیروز شدی به یاد منم باش که با همه آرزوهام و شوق زندگی خاک سرد رو در آغوش کشیدم و جاودانه شدم…💔
جمعآوری اطلاعات و تنظیم متن از خانم لعبت
#مهسا_امینی #علیه_فراموشی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
دانشجوی دانشگاه آزاد تهران واحد جنوب در رشته مهندسی کامپیوتر، اهل شعر و عاشق موسیقی و هنر بودم.
وقتی اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی شروع شد، منم در کنار هموطنام تو تهران به خیابون رفتم و فریاد آزادیخواهی سر دادم. روز ۳ آبان ماه ۱۴۰۱ بود، اونروز توی تجمع محله گیشا بودم، بارون میومد…مزدورا به طرف مردم حمله ور شدن که ناگهان یکی از لباس شخصیا با کلت کمری منو نشونه گرفت و دو گلوله به سمتم شلیک کرد، گلوله اول به قلبم و دومی به وسط پیشونیم اعصابت کرد، من افتادم زمین و در خون خودم غلطیدم و کف خیابون جون دادم….
بعد از کشته شدنم مزدورای حکومتی سریع جنازمو برداشتن و با خودشون بردن. توی سردخونه اعضای داخلی بدنمو تخلیه کردن. وقتی خانوادم از قتل من باخبر شدن و اومدن سردخونه مامورا حسابی تهدیدشون کردن و اونا رو تحت فشار گذاشتن که شکایت نکنن و علت م ر گ منو سکته قلبی به همه اعلام کنن وگرنه جنازه رو بهشون تحویل نمیدن. خانوادم در نهایت رضایت دادن و سکوت اختیار کردن!
پیکر بیجون من در تاریخ ۵ آبان ماه ۱۴۰۱ در بهشت زهرا قطعه ۵۰۴، ردیف ۱۶۶، شماره ۴۰ در جو شدید امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…
هموطن، من یکی از جانباخته های گمنامم، در اوج جوانی در راه آزادی خودم، تو و همه مردم به خیابون رفتم و مبارزه کردم، منم عاشق زندگی بودم ولی برای به دست آوردن آزادی و یه زندگی بهتر جنگیدم و تو این راه جونمو فدا کردم، نذار خونم به هدر بره راهمو ادامه بده و روزی که پیروز شدی به یاد منم باش که با همه آرزوهام و شوق زندگی خاک سرد رو در آغوش کشیدم و جاودانه شدم…💔
جمعآوری اطلاعات و تنظیم متن از خانم لعبت
#مهسا_امینی #علیه_فراموشی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔39🕊6👍2❤1
Forwarded from گفتوشنود
۱۸ گزارشگر و کارشناس گروههای کاری در سازمان ملل نامه مشترکی را منتشر کرده و در آن از حملات اخیر علیه زنان بهایی در جمهوری اسلامی به شدت انتقاد کردهاند.
این نامه در ماه ژوئیه نوشته شده و به مقامات جمهوری اسلامی ارسال شده بود و به آنها ۶۰ روز فرصت داده شده بود تا به این نامه پاسخ دهند. از آنجا که هیچ پاسخی از سوی مقامات جمهوری اسلامی به این نامه داده نشد، ۲۲ اکتبر متن این نامه منتشر شد.
کارشناسان سازمان ملل در نامه مشترکشان نوشتهاند: «ما نگرانی جدی خود را از آنچه به نظر میرسد افزایش هدف قرار دادن زنان ایرانی متعلق به اقلیت مذهبی بهایی در سراسر کشور است، از جمله از طریق دستگیری، احضار برای بازجویی، ناپدید شدن اجباری ابراز می کنیم. یورش به منازل آنها، مصادره وسایل شخصی آنها، محدودیت در آزادی رفت و آمد و همچنین محرومیتهای طولانی و متوالی از آزادی از جمله این فشارهاست.»
#بهائیان #سازمان_ملل #گفتگو_توانا
@dialogue1402
این نامه در ماه ژوئیه نوشته شده و به مقامات جمهوری اسلامی ارسال شده بود و به آنها ۶۰ روز فرصت داده شده بود تا به این نامه پاسخ دهند. از آنجا که هیچ پاسخی از سوی مقامات جمهوری اسلامی به این نامه داده نشد، ۲۲ اکتبر متن این نامه منتشر شد.
کارشناسان سازمان ملل در نامه مشترکشان نوشتهاند: «ما نگرانی جدی خود را از آنچه به نظر میرسد افزایش هدف قرار دادن زنان ایرانی متعلق به اقلیت مذهبی بهایی در سراسر کشور است، از جمله از طریق دستگیری، احضار برای بازجویی، ناپدید شدن اجباری ابراز می کنیم. یورش به منازل آنها، مصادره وسایل شخصی آنها، محدودیت در آزادی رفت و آمد و همچنین محرومیتهای طولانی و متوالی از آزادی از جمله این فشارهاست.»
#بهائیان #سازمان_ملل #گفتگو_توانا
@dialogue1402
👍23
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تینا دلجو، دانشجوی دکتری علوم سیاسی ساکن رشت با انتشار این ویدیو از عکسهای مختلفش با پابند الکترونیکی نوشت:
«من نه زن جنگاور بودم
نه منجی شهر نیمه جان...
یه شهروند بودم که از قضا زن و یک مادر هم بودم
هنوزم یک شهروندم یک زن که خواهان حقام و یک مادر که نگران آینده دخترکم🌱
من و این دوستم از ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ تا امروز ۳۰ مهر ۱۴۰۳ با هم بودیم یه روزایی دعوامون شد خصوصا وقتایی که ارور میداد وقت و بی وقت ویبره میزد...یه وقتایی هم مسالمت آمیز زندگی کردیم با هم ولی همیشه وصله ناجور بود😁
امروز دادمش رفت
تا ۹ آبان که برگردم بین دیوارهای لاکان برای تحمل حبس دومم😊🌱
مرسی که این مدت کنارم بودین غریبههایی که شدین آشناترین...
قلبا معتقدم توی هر شری یک خیری هست ولی توی این شر بزرگ برای من خیرهای فراوانی بود 🥰
دوستون دارم♥️.»
تینا دلجو پیشتر به اتهام «تبلیغ علیه نظام» در شعبه سوم دادگاه انقلاب رشت به یکسال حبس تعزیری محکوم شده بود.
#تینا_دلجو #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
«من نه زن جنگاور بودم
نه منجی شهر نیمه جان...
یه شهروند بودم که از قضا زن و یک مادر هم بودم
هنوزم یک شهروندم یک زن که خواهان حقام و یک مادر که نگران آینده دخترکم🌱
من و این دوستم از ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ تا امروز ۳۰ مهر ۱۴۰۳ با هم بودیم یه روزایی دعوامون شد خصوصا وقتایی که ارور میداد وقت و بی وقت ویبره میزد...یه وقتایی هم مسالمت آمیز زندگی کردیم با هم ولی همیشه وصله ناجور بود😁
امروز دادمش رفت
تا ۹ آبان که برگردم بین دیوارهای لاکان برای تحمل حبس دومم😊🌱
مرسی که این مدت کنارم بودین غریبههایی که شدین آشناترین...
قلبا معتقدم توی هر شری یک خیری هست ولی توی این شر بزرگ برای من خیرهای فراوانی بود 🥰
دوستون دارم♥️.»
تینا دلجو پیشتر به اتهام «تبلیغ علیه نظام» در شعبه سوم دادگاه انقلاب رشت به یکسال حبس تعزیری محکوم شده بود.
#تینا_دلجو #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
❤39👍8🕊2
Forwarded from تواناتک Tavaanatech
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ویدئویی که در شبکههای اجتماعی از تجمع گروهی از حامیان فیلترینگ منتشر شده است، یکی از شرکتکنندگان در این تجمع میگوید «اینستاگرام قتلگاه جوانان ایران و اسلام است».
این شرکتکننده در تجمع اعتراض به رفع فیلترینگ معتقد است به این دلیل که «حریم زناشویی به اینستاگرام آمده» شبکههای اجتماعیای همچون اینستاگرام باید فیلتر باشند.
کاربری در پاسخ به این فرد میگوید:
وقتی مغز خالی باشه و چشم و گوش بسته و دهان تا بناگوش باز
دقیقا چه انتظاری دارید؟
#فیلترینگ #اینترنت
@tavaanatech
این شرکتکننده در تجمع اعتراض به رفع فیلترینگ معتقد است به این دلیل که «حریم زناشویی به اینستاگرام آمده» شبکههای اجتماعیای همچون اینستاگرام باید فیلتر باشند.
کاربری در پاسخ به این فرد میگوید:
وقتی مغز خالی باشه و چشم و گوش بسته و دهان تا بناگوش باز
دقیقا چه انتظاری دارید؟
#فیلترینگ #اینترنت
@tavaanatech
👍34👌3😍3❤1
Forwarded from گفتوشنود
@dialogue1402
«ترو بلاد»
معرفی سریال
ایده جانوری که از راه مکیدن خون انسانهای زنده، تغذیه میکند، در اساس ایدهای مسیحی بود. اولین نویسندهای که خونآشامها را وارد ادبیات مغربزمین کرد، به مفهوم «ضدمسیح» نظر داشت: مسیح کسیست که حواریانش از دست او شراب گرفتند و با شنیدن «بخورید! این خون من است!» در معنایی رمزآلود، در حیات معنوی او شریک شدند. مسیح، جان خود را فدیه کرد تا دیگران، پیراسته از گناهان خود، دوباره متولد شوند. به همین ترتیب، شریرترین موجود کسیست که از خون دیگران مینوشد، تا به زندگی نکبتبار خود بیافزاید.
اما در سریال «ترو بلاد»، ساختهی کمپانی آمریکایی HBO، شما با یک چهارچوب داستانی خلاقانه مواجه میشوید که بیش از اینکه از الهیات مسیحی معنا بگیرد، از گفتمانی مبتنی بر حقوق مدنی شهروندان در کلانشهرهای بزرگ، مایه میگیرد. در کلانشهرهای امروزی که مردم از قومیتهای مختلف، نژادهای مختلف، مذاهب مختلف و گرایشهای جنسی مختلف کنار هم جمع شده و دیوار به دیوار زندگی میکنند، محور قرار دادن مفهوم «حقوق شهروندی» به مراتب ضروریتر است تا هر نوع مفهوم یا ایده دیگری که اعتبار خود را از یک سنت تاریخی- ایدئولوژیک مشخص میگیرد.
یک شرکت ژاپنی موفق به بازسازی خون انسانی میشود. محصول این شرکت در فروشگاههای بزرگ به طور قانونی عرضه میگردد. در نتیجه، خونآشامها که قرنها به صورت یک گروه حاشیهای در زیرزمینها، پستوها و مقبرهها زندگی زیرپوستی داشتند، از حاشیهی حیات اجتماعی بیرون میآیند، و مطالبهی حقوق شهروندی میکنند. اغلب آنها فکر میکنند حالا که دیگر نیازی نیست به انسانها حمله کنند، میتوانند در کنار آنها زندگی مسالمتآمیز را تجربه کنند.
شما در کنار خونآشامها، گروههای اجتماعی غریبی مانند گرگنماها و تغییرشکلدهندهها را هم شاهد خواهید بود. آنها در کنار باورمندان به عقاید شمنی و جادویی، و همینطور دگرباشان جنسی، طیف وسیعی از تنوع انسانی را در عمل نمایش میدهند. سریال «ترو بلاد»، بهروزترین مباحث کلانشهرهای بزرگ را روایت میکند که علاوه بر خاصیت سرگرمکنندگی، مشحون از نکات عبرتآمیز در خصوص پیچیدگیهای زندگی اجتماعی انسانی در کلانشهرهای امروزیست.
https://dialog.tavaana.org/true-blood/
#رواداری #گفتگو #حقوق_مدنی #دیگری #دگرستیزی #اقلیت_ضعیف #مارجین #مارجینال
@dialogue1402
«ترو بلاد»
معرفی سریال
ایده جانوری که از راه مکیدن خون انسانهای زنده، تغذیه میکند، در اساس ایدهای مسیحی بود. اولین نویسندهای که خونآشامها را وارد ادبیات مغربزمین کرد، به مفهوم «ضدمسیح» نظر داشت: مسیح کسیست که حواریانش از دست او شراب گرفتند و با شنیدن «بخورید! این خون من است!» در معنایی رمزآلود، در حیات معنوی او شریک شدند. مسیح، جان خود را فدیه کرد تا دیگران، پیراسته از گناهان خود، دوباره متولد شوند. به همین ترتیب، شریرترین موجود کسیست که از خون دیگران مینوشد، تا به زندگی نکبتبار خود بیافزاید.
اما در سریال «ترو بلاد»، ساختهی کمپانی آمریکایی HBO، شما با یک چهارچوب داستانی خلاقانه مواجه میشوید که بیش از اینکه از الهیات مسیحی معنا بگیرد، از گفتمانی مبتنی بر حقوق مدنی شهروندان در کلانشهرهای بزرگ، مایه میگیرد. در کلانشهرهای امروزی که مردم از قومیتهای مختلف، نژادهای مختلف، مذاهب مختلف و گرایشهای جنسی مختلف کنار هم جمع شده و دیوار به دیوار زندگی میکنند، محور قرار دادن مفهوم «حقوق شهروندی» به مراتب ضروریتر است تا هر نوع مفهوم یا ایده دیگری که اعتبار خود را از یک سنت تاریخی- ایدئولوژیک مشخص میگیرد.
یک شرکت ژاپنی موفق به بازسازی خون انسانی میشود. محصول این شرکت در فروشگاههای بزرگ به طور قانونی عرضه میگردد. در نتیجه، خونآشامها که قرنها به صورت یک گروه حاشیهای در زیرزمینها، پستوها و مقبرهها زندگی زیرپوستی داشتند، از حاشیهی حیات اجتماعی بیرون میآیند، و مطالبهی حقوق شهروندی میکنند. اغلب آنها فکر میکنند حالا که دیگر نیازی نیست به انسانها حمله کنند، میتوانند در کنار آنها زندگی مسالمتآمیز را تجربه کنند.
شما در کنار خونآشامها، گروههای اجتماعی غریبی مانند گرگنماها و تغییرشکلدهندهها را هم شاهد خواهید بود. آنها در کنار باورمندان به عقاید شمنی و جادویی، و همینطور دگرباشان جنسی، طیف وسیعی از تنوع انسانی را در عمل نمایش میدهند. سریال «ترو بلاد»، بهروزترین مباحث کلانشهرهای بزرگ را روایت میکند که علاوه بر خاصیت سرگرمکنندگی، مشحون از نکات عبرتآمیز در خصوص پیچیدگیهای زندگی اجتماعی انسانی در کلانشهرهای امروزیست.
https://dialog.tavaana.org/true-blood/
#رواداری #گفتگو #حقوق_مدنی #دیگری #دگرستیزی #اقلیت_ضعیف #مارجین #مارجینال
@dialogue1402
❤14👍9
من #علی_روزبهانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۳ آبان ۱۴۰۱. سی و پنج سالم بود، متولد ۴ آبان ۱۳۶۶. فرزند علی عباس، دو خواهر و یه برادر بنام محمد داشتم و اهل و ساکن تهران بودم. من با محمد که دو سال از من بزرگتر بود یه خونه اجاره کرده بودیم و با هم زندگی میکردیم. ما دو برادر یه روح در دو جسم بودیم، عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم. محمد زبان درس میداد و کریپتو ترید میکرد منم روی موتور کار میکردم. ما در یه خانواده مذهبی بزرگ شدیم ولی کاملا مخالف حکومت بودیم. من اعتقادات مذهبی داشتم و کربلا میرفتم. وقتی میرفتم حسابی دلتنگ هم میشدیم. ما به با هم بودن بدجوری عادت داشتیم. با هم توی باشگاه ورزش میکردیم و شبا که خونه میاومدیم مینشستیم سریال تماشا میکردیم.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. همون روز اول که مهسا رو کشتن من کربلا بودم، با محمد تماس گرفتم و گفتم: یعنی چی دختر مردمو گرفتن و جنازه تحویل دادن؟ اگه خواهر خودمون بود چی؟ مهسا تهران غریب بود، برای چهلمش ردیف کن بریم سقز. من نمیتونستم نسبت به اونهمه ظلمی که به هموطنام میشد سکوت کنم و منفعل باشم. شب آتش سوزی زندان اوین من و محمد به به سمت زندان رفتیم، محمد تو ترافیک بهم گفت: خب صبح میاومدیم به جای نصفه شب! منم در جوابش گفتم: اگه من تو زندان بودم تو نمیاومدی؟ و محمد گفت: چرا میدویدم تا اونجا! منم گفتم: الانم یکی مثل من اونجا گیر کرده….
روز ۴ آبان ماه که مصادف بود با چهلم مهسا، من بلوز سیاهمو تن کردم و تصمیم خودمو گرفتم که به خیابون برم و به هموطنای معترضم بپیوندم. اونروز به خیابون بنی هاشم رفتم، سرکوبگرا به مردم حمله ور شدن، ناگهان از یه پنجره بمن شلیک شد و افتادم زمین، شش هفت نفر از مامورا منو دوره کردن، آنقدر بهم لگد زدن که کتفم شکست، بعد با باتوم به پاهام میزدن و به کمرم از فاصله نزدیک با گلوله ساچمهای شلیک کردن، حدود ۱۵۰ تا ساچمه تو بدنم نفوذ کرد. چند تا گلوله از شونه ام گذشته بود، بعد از نای استخوان گلوم رو متلاشی کرده بود و توی نخاع متوقف شده بود.
از اون طرف چون روز تولدم بود محمد به پدر و مادرم زنگ زده بود و گفته بود بعد از باشگاه من و علی میایم خونتون که یه تولد کوچک خانوادگی برای علی بگیریم. ولی ساعت پنج و نیم آرش دوستش بهش تلفن زده بود و گفته بود که من تیر خوردم و بردنم توی یه مغازه تو کوچه سپید، و ازش خواسته بود سریع بره تا مزدورا نیومدن منو ببره. وقتی محمد اومد من اصلا اوضاع خوبی نداشتم، فکم گلوله ساچمهای خورده بود و سوراخ شده بود و خونریزی داشت، نمیتونستم حرف بزنم، کمرم شدیدا درد داشت و نمیتونستن منو به پشت بخوابونن برای همین به دیوار تکیه داده بودم، وضعیت تنفسم در حال بدتر شدن بود. دگمههای بلوزمو باز کردن ولی نمیتونستن درش بیارن. محمد با نگرانی زنگ زد به ۱۱۵ که آمبولانس بفرستن ولی گفتن نمیتونن!! مجبور شدن خودشون منو به بیمارستان ببرن. من که قد بلند و ورزشکار بودم با اون وضعیت ناجور خیلی برام سخت بود توی ماشین سوار بشم ولی به هر بدبختی بود منو روی صندلی عقب یه تاکسی گذاشتن و بردن به بیمارستان گلستان نیروی دریایی ارتش. محمد فکر میکرد فقط مشکل به گلوله ای هست که به فکم اصابت کرده و نمیدونست گلولهای هم به نخاع اصابت کرده. محمد هی باهام حرف میزد که نخوابم منم که تمام تنم درد داشت با ایما و اشاره ازش میخواستم دست و پاهامو ماساژ بده. تو بیمارستان منو با نام مستعار با سطح هوشیاری پایین بستری کردن. توی مسیر اورژانس و اتاق عمل بیصدا به محمد گفتم نریا! اونم گفت معلومه که نمیرم اینجا هستم تا با هم بریم تولدتو جشن بگیریم داش علی!
بعد از عمل اصلا وضعیت خوبی نداشتم، تمام مدت دردهای وحشتناک داشتم طوری که از شدت درد بیهوش میشدم. تمام بدنم داغون بود و از درد فقط اشک میریختم، نه گلویی داشتم فریاد کنم، نه حتی دست سالمی که شدت دردمو بتونم بنویسم…من با اون بدن قوی و ورزشکار آنقدر درد میکشیدم که فقط بهم آمپول میزدن از هوش برم و درد نکشم. تشنه بودم ولی نمیتونستن بهم آب بدن و محمد با پنبه مرطوب لبهای منو خیس میکرد. وضعیت من بدتر و بدتر شد و درد امانم رو بریده بود. من طاقت نیاوردم و روز ۱۳ آبان بر اثر شدت جراحات وارده چشم از دنیا فرو بستم….محمد تمام این ۹ روز رو تو بیمارستان موند تا آخرین لحظه…وقتی پیکر منو به سردخونه بیمارستان بردن، تازه اونجا برای اولین بار گلولههای ساچمهای توی کمر منو دید.
بعد از کشته شدنم، مامورای امنیتی خانوادمو شدیدا تحت فشار گذاشتن برای تحویل جنازه، میخواستن اونا رو مجبور کنن منو شهید حکومتی اعلام کنن ولی خانوادم زیر بار نرفتن.
ادامه اینجا:
https://tinyurl.com/33czzuxr
جمعآوری اطلاعات و تنظیم از خانم لعبت
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. همون روز اول که مهسا رو کشتن من کربلا بودم، با محمد تماس گرفتم و گفتم: یعنی چی دختر مردمو گرفتن و جنازه تحویل دادن؟ اگه خواهر خودمون بود چی؟ مهسا تهران غریب بود، برای چهلمش ردیف کن بریم سقز. من نمیتونستم نسبت به اونهمه ظلمی که به هموطنام میشد سکوت کنم و منفعل باشم. شب آتش سوزی زندان اوین من و محمد به به سمت زندان رفتیم، محمد تو ترافیک بهم گفت: خب صبح میاومدیم به جای نصفه شب! منم در جوابش گفتم: اگه من تو زندان بودم تو نمیاومدی؟ و محمد گفت: چرا میدویدم تا اونجا! منم گفتم: الانم یکی مثل من اونجا گیر کرده….
روز ۴ آبان ماه که مصادف بود با چهلم مهسا، من بلوز سیاهمو تن کردم و تصمیم خودمو گرفتم که به خیابون برم و به هموطنای معترضم بپیوندم. اونروز به خیابون بنی هاشم رفتم، سرکوبگرا به مردم حمله ور شدن، ناگهان از یه پنجره بمن شلیک شد و افتادم زمین، شش هفت نفر از مامورا منو دوره کردن، آنقدر بهم لگد زدن که کتفم شکست، بعد با باتوم به پاهام میزدن و به کمرم از فاصله نزدیک با گلوله ساچمهای شلیک کردن، حدود ۱۵۰ تا ساچمه تو بدنم نفوذ کرد. چند تا گلوله از شونه ام گذشته بود، بعد از نای استخوان گلوم رو متلاشی کرده بود و توی نخاع متوقف شده بود.
از اون طرف چون روز تولدم بود محمد به پدر و مادرم زنگ زده بود و گفته بود بعد از باشگاه من و علی میایم خونتون که یه تولد کوچک خانوادگی برای علی بگیریم. ولی ساعت پنج و نیم آرش دوستش بهش تلفن زده بود و گفته بود که من تیر خوردم و بردنم توی یه مغازه تو کوچه سپید، و ازش خواسته بود سریع بره تا مزدورا نیومدن منو ببره. وقتی محمد اومد من اصلا اوضاع خوبی نداشتم، فکم گلوله ساچمهای خورده بود و سوراخ شده بود و خونریزی داشت، نمیتونستم حرف بزنم، کمرم شدیدا درد داشت و نمیتونستن منو به پشت بخوابونن برای همین به دیوار تکیه داده بودم، وضعیت تنفسم در حال بدتر شدن بود. دگمههای بلوزمو باز کردن ولی نمیتونستن درش بیارن. محمد با نگرانی زنگ زد به ۱۱۵ که آمبولانس بفرستن ولی گفتن نمیتونن!! مجبور شدن خودشون منو به بیمارستان ببرن. من که قد بلند و ورزشکار بودم با اون وضعیت ناجور خیلی برام سخت بود توی ماشین سوار بشم ولی به هر بدبختی بود منو روی صندلی عقب یه تاکسی گذاشتن و بردن به بیمارستان گلستان نیروی دریایی ارتش. محمد فکر میکرد فقط مشکل به گلوله ای هست که به فکم اصابت کرده و نمیدونست گلولهای هم به نخاع اصابت کرده. محمد هی باهام حرف میزد که نخوابم منم که تمام تنم درد داشت با ایما و اشاره ازش میخواستم دست و پاهامو ماساژ بده. تو بیمارستان منو با نام مستعار با سطح هوشیاری پایین بستری کردن. توی مسیر اورژانس و اتاق عمل بیصدا به محمد گفتم نریا! اونم گفت معلومه که نمیرم اینجا هستم تا با هم بریم تولدتو جشن بگیریم داش علی!
بعد از عمل اصلا وضعیت خوبی نداشتم، تمام مدت دردهای وحشتناک داشتم طوری که از شدت درد بیهوش میشدم. تمام بدنم داغون بود و از درد فقط اشک میریختم، نه گلویی داشتم فریاد کنم، نه حتی دست سالمی که شدت دردمو بتونم بنویسم…من با اون بدن قوی و ورزشکار آنقدر درد میکشیدم که فقط بهم آمپول میزدن از هوش برم و درد نکشم. تشنه بودم ولی نمیتونستن بهم آب بدن و محمد با پنبه مرطوب لبهای منو خیس میکرد. وضعیت من بدتر و بدتر شد و درد امانم رو بریده بود. من طاقت نیاوردم و روز ۱۳ آبان بر اثر شدت جراحات وارده چشم از دنیا فرو بستم….محمد تمام این ۹ روز رو تو بیمارستان موند تا آخرین لحظه…وقتی پیکر منو به سردخونه بیمارستان بردن، تازه اونجا برای اولین بار گلولههای ساچمهای توی کمر منو دید.
بعد از کشته شدنم، مامورای امنیتی خانوادمو شدیدا تحت فشار گذاشتن برای تحویل جنازه، میخواستن اونا رو مجبور کنن منو شهید حکومتی اعلام کنن ولی خانوادم زیر بار نرفتن.
ادامه اینجا:
https://tinyurl.com/33czzuxr
جمعآوری اطلاعات و تنظیم از خانم لعبت
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔53❤4👍3🕊2