🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 # تلنگر
چه برسراخلاقیات ماآمده تا حالا چقدر ویدئو و عکس دیدیم که یه تریلی چپ کرده یا وانتی تصادف کرده و مردم ریختند و بارش روغارت کردند.
بعضا جلوی چشم صاحب بار و علیرغم خواهش و التماس او.
دزدی تو روز روشن، جلوی اون همه دوربین موبایل یعنی فروپاشی کامل اخلاق در جامعه...
سال ۱۹۵۲ میلادی، شصت و شش سال پیش.
حکومت طاغوت برقرار است.
هواپیمایی از تهران به مقصد شیراز، دچار نقص فنی میشود و نزدیک شیراز در بین چند روستا و چادر عشایر سقوط میکند.
به جز دوتن از مسافران متاسفانه همه کشته میشوند.
اما مسئله بار هواپیما بوده.
چند چمدان پر از دلار و تومان و سکه طلا، متعلق به آقای عدل، سرمایه دار شیرازی که داشته سرمایه اش را به شیراز منتقل میکرده.
مردم از روستاها و چادرهای عشایری به صحنه می آیند.
آتش راخاموش میکنند دو نفر زنده را سر و سامان میدهند.
مردم روستایی و عشایر تا جریان چمدانها را از عدل میشنوند شروع به گشتن میکنند.
نقطه برخورد شیب دار بوده و هواپیما بعداز اولین برخورد هم دو تکه شده و قسمت بار خودش هم تکه شده و اسباب و اثاثیه به هر نقطه ای افتاده است...
بعداز ساعتها تلاش مردم هر چه پیدا کرده بودند را آوردن و یکجا جمع کردند.
چند روز بعد پلیس تمام پول ها و طلاهای موجود را به دفتر عدل می آورند.
این کار بزرگ روستاییان و عشایر که خود در اوج فقر و بدبختی بودند و آن همه طلا و پول را جمع کرده و تحویل داده بودند چنان تعجب آمیز بود که تمام خبرنگاران، حتی نمایندگان روز نامه های خارجی در ایران را هم به دفتر عدل کشانده بود.
جناب عدل که اشتیاق روز نامه نگاران برای سفر به منطقه را میبیند و خودش هم میخواهد برای تشکر به آنجا برود، ترتیب سفر همه را فراهم میکند.
مقدار زیادی طلا برای دختران و زنان، پول برای مردان و اسباب بازی و عروسک هم برای بچه هایشان میبرد.
خبرنگاری نوشته که عدل داشت هدایایش را توزیع میکرد و ما هم با مردم صحبت میکردیم و آنها از حرام و حلال میگفتند و اینکه مال مردم را نباید خورد چه شخصی باشد چه دولتی و.... که همهمه ای از طرف دیگر روستا بلند شد.
چوپانی چند بسته دلار در دست به سمت ما می آمد و خدارا شکر میکرد که صاحب مال اینجاست تا پولش را پس بدهم
میگفت دیروز یکی از بزغاله هام از سر بازیگوشی در تنگه ای گیر افتاده بود.
رفتم بیرونش بیارم که یه بسته پول خارجی دیدم خوب گشتم چندتای دیگه هم پیدا کردم.
منتهی شب باید میموندم، صبح که شد گفتم گله را نزدیک ده میبرم و پولها را به کسی میدهم تا یه جوری به صاحبش برگرداند.
میگه همه ما چه خارجی و داخلی به سر و وضع چوپان نگاه میکردیم و بسته های دلار و اشک میریختیم.
یه آمریکایی همینجور که گریه میکرد میگفت همه اون ثروتی که تو شیراز دیدیم که هیچ، همین چند بسته اسکناس میتونه همه این مردم رو ثروتمند کُنه.
آخه چرا؟
چی باعث میشه به این راحتی میلیونها دلار ثروت بدون ذره ای خدشه، به صاحبش برگرده؟
همه دنیا گشتم، محاله جای دیگری به جز ایران چنین چیزی را دید......
این سؤالی است که امروز ما باید از خودمون بپرسیم.
چی شده؟
زمان طاغوت چند روستایی و عشایر، حتی نگاه بدی هم به اون همه ثروت نمیکند.
چوپانی که به نوشته خبرنگار، مدتها توی کوه بود و تمام بدنش و لباسهایش چرک شده، ثانیه ای هم به هزاران دلار فکر بد نمیکند.
اما الان چی؟
حکومت دینی،
حکومت عدل علی،
حکومت خدا بر مردم،
چه به روز مردم درآورده که سوار بر ماشینهای حداقل بالای چهل پنجاه میلیون، با لباسهای مرتب و گوشی های میلیونی و زندگی در خانه هایی که حداقل دویست میلیون می ارزد و درآمد ماهیانه حداقل دو سه میلیون، به چند دانه پرتغال رحم نمیکند.
صاحب بار تو سر خودش میزند و جماعت با قهقهه مستانه پرتغالها را جمع میکنند.
هر کدام اگر دو کیلو هم جمع کند، ته تهش میشه ده هزار تومن...
یه خودمون توی اینه یک نگاهی بندازیم
این انسان وان انسان راحیوان نبینیم
خودمان چه هستیم
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 # تلنگر
چه برسراخلاقیات ماآمده تا حالا چقدر ویدئو و عکس دیدیم که یه تریلی چپ کرده یا وانتی تصادف کرده و مردم ریختند و بارش روغارت کردند.
بعضا جلوی چشم صاحب بار و علیرغم خواهش و التماس او.
دزدی تو روز روشن، جلوی اون همه دوربین موبایل یعنی فروپاشی کامل اخلاق در جامعه...
سال ۱۹۵۲ میلادی، شصت و شش سال پیش.
حکومت طاغوت برقرار است.
هواپیمایی از تهران به مقصد شیراز، دچار نقص فنی میشود و نزدیک شیراز در بین چند روستا و چادر عشایر سقوط میکند.
به جز دوتن از مسافران متاسفانه همه کشته میشوند.
اما مسئله بار هواپیما بوده.
چند چمدان پر از دلار و تومان و سکه طلا، متعلق به آقای عدل، سرمایه دار شیرازی که داشته سرمایه اش را به شیراز منتقل میکرده.
مردم از روستاها و چادرهای عشایری به صحنه می آیند.
آتش راخاموش میکنند دو نفر زنده را سر و سامان میدهند.
مردم روستایی و عشایر تا جریان چمدانها را از عدل میشنوند شروع به گشتن میکنند.
نقطه برخورد شیب دار بوده و هواپیما بعداز اولین برخورد هم دو تکه شده و قسمت بار خودش هم تکه شده و اسباب و اثاثیه به هر نقطه ای افتاده است...
بعداز ساعتها تلاش مردم هر چه پیدا کرده بودند را آوردن و یکجا جمع کردند.
چند روز بعد پلیس تمام پول ها و طلاهای موجود را به دفتر عدل می آورند.
این کار بزرگ روستاییان و عشایر که خود در اوج فقر و بدبختی بودند و آن همه طلا و پول را جمع کرده و تحویل داده بودند چنان تعجب آمیز بود که تمام خبرنگاران، حتی نمایندگان روز نامه های خارجی در ایران را هم به دفتر عدل کشانده بود.
جناب عدل که اشتیاق روز نامه نگاران برای سفر به منطقه را میبیند و خودش هم میخواهد برای تشکر به آنجا برود، ترتیب سفر همه را فراهم میکند.
مقدار زیادی طلا برای دختران و زنان، پول برای مردان و اسباب بازی و عروسک هم برای بچه هایشان میبرد.
خبرنگاری نوشته که عدل داشت هدایایش را توزیع میکرد و ما هم با مردم صحبت میکردیم و آنها از حرام و حلال میگفتند و اینکه مال مردم را نباید خورد چه شخصی باشد چه دولتی و.... که همهمه ای از طرف دیگر روستا بلند شد.
چوپانی چند بسته دلار در دست به سمت ما می آمد و خدارا شکر میکرد که صاحب مال اینجاست تا پولش را پس بدهم
میگفت دیروز یکی از بزغاله هام از سر بازیگوشی در تنگه ای گیر افتاده بود.
رفتم بیرونش بیارم که یه بسته پول خارجی دیدم خوب گشتم چندتای دیگه هم پیدا کردم.
منتهی شب باید میموندم، صبح که شد گفتم گله را نزدیک ده میبرم و پولها را به کسی میدهم تا یه جوری به صاحبش برگرداند.
میگه همه ما چه خارجی و داخلی به سر و وضع چوپان نگاه میکردیم و بسته های دلار و اشک میریختیم.
یه آمریکایی همینجور که گریه میکرد میگفت همه اون ثروتی که تو شیراز دیدیم که هیچ، همین چند بسته اسکناس میتونه همه این مردم رو ثروتمند کُنه.
آخه چرا؟
چی باعث میشه به این راحتی میلیونها دلار ثروت بدون ذره ای خدشه، به صاحبش برگرده؟
همه دنیا گشتم، محاله جای دیگری به جز ایران چنین چیزی را دید......
این سؤالی است که امروز ما باید از خودمون بپرسیم.
چی شده؟
زمان طاغوت چند روستایی و عشایر، حتی نگاه بدی هم به اون همه ثروت نمیکند.
چوپانی که به نوشته خبرنگار، مدتها توی کوه بود و تمام بدنش و لباسهایش چرک شده، ثانیه ای هم به هزاران دلار فکر بد نمیکند.
اما الان چی؟
حکومت دینی،
حکومت عدل علی،
حکومت خدا بر مردم،
چه به روز مردم درآورده که سوار بر ماشینهای حداقل بالای چهل پنجاه میلیون، با لباسهای مرتب و گوشی های میلیونی و زندگی در خانه هایی که حداقل دویست میلیون می ارزد و درآمد ماهیانه حداقل دو سه میلیون، به چند دانه پرتغال رحم نمیکند.
صاحب بار تو سر خودش میزند و جماعت با قهقهه مستانه پرتغالها را جمع میکنند.
هر کدام اگر دو کیلو هم جمع کند، ته تهش میشه ده هزار تومن...
یه خودمون توی اینه یک نگاهی بندازیم
این انسان وان انسان راحیوان نبینیم
خودمان چه هستیم
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شمایل اسپیسی در بهترین فیلمهایی که بازی کرد، همواره شمایلی ناخرسند بود. ناخرسند از جامعه، از مناسبات و روابط خانوادگی و ناخرسند از قانون. او همیشه اصولگرا بود و آنقدر جسور که حاضر شود هزینهی اصولاش را تمام و کمال بپردازد. به فرض در هفت، زیبایی آمریکایی و زندگی دیوید گیل او مشخصاً صاحب چنین شمایلیست. کسی که میخواهد جامعه را از آلودگیها بزداید. یک تراویس بیکل معاصر که اطمینان دارد دیگران دارند اشتباه میکنند و تنها اوست که برحق است. اسپیسی در هفت این عملگرایی را به حد افراط رساند. آنجا که با دستاویز قرار دادن قوانین یک خدای تندخو، دست به کشتار بیرحمانهی گناهکاران زد. به واقع او در هفت سرنوشتاش را که مرگ بود، پیشاپیش پذیرفت تا به یک جامعهی فاسد تلنگر بزند. تلنگری که هرچند خشن بود اما توجیه داشت.
مصائبی که در دو سال اخیر بر سر اسپیسی آمد نشان داد که اتفاقاً شمایل سینمایی او و وضعیتی که در آن قرار داشت، چیزی بود شبیه به زندگی واقعیاش. اصولگرایی که اکنون خود متهم به فساد شده بود. یک اخلالگر. کسی که تعرض میکرد. در این میان واکنش اسپیسی به این وضعیت از جنس همان واکنشی بود که جان دو یا لستر برنهام یا دیوید گیل سرانجام از خود نشان دادند. کاراکترهایی همچون اودیپوس-که نمیدانست خود عامل بلاست و وقتی دانست، خود را کور کرد-سقوط را پذیرفتند تا رستگار شوند. اسپیسی نیز در مقابل اتهاماتاش صرفاً سکوت کرد چون چارهای جز سقوط و حذف شدن نداشت. او سکوت کرد تا خود دوباره قربانی اصولاش شود. اصولی مربوط به جهانِ نقشهای بازیگری که در نهایت شخصِ بازیگر را در خود بلعید. احتمالاً اگر برتولوچی زنده میماند و فیلمی را که قول داده بود با محوریت کوین اسپیسی میسازد را، میساخت، چنین عنوانی برای آن انتخاب میکرد: مرثیهای بر یک فاندامنتالیست!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شمایل اسپیسی در بهترین فیلمهایی که بازی کرد، همواره شمایلی ناخرسند بود. ناخرسند از جامعه، از مناسبات و روابط خانوادگی و ناخرسند از قانون. او همیشه اصولگرا بود و آنقدر جسور که حاضر شود هزینهی اصولاش را تمام و کمال بپردازد. به فرض در هفت، زیبایی آمریکایی و زندگی دیوید گیل او مشخصاً صاحب چنین شمایلیست. کسی که میخواهد جامعه را از آلودگیها بزداید. یک تراویس بیکل معاصر که اطمینان دارد دیگران دارند اشتباه میکنند و تنها اوست که برحق است. اسپیسی در هفت این عملگرایی را به حد افراط رساند. آنجا که با دستاویز قرار دادن قوانین یک خدای تندخو، دست به کشتار بیرحمانهی گناهکاران زد. به واقع او در هفت سرنوشتاش را که مرگ بود، پیشاپیش پذیرفت تا به یک جامعهی فاسد تلنگر بزند. تلنگری که هرچند خشن بود اما توجیه داشت.
مصائبی که در دو سال اخیر بر سر اسپیسی آمد نشان داد که اتفاقاً شمایل سینمایی او و وضعیتی که در آن قرار داشت، چیزی بود شبیه به زندگی واقعیاش. اصولگرایی که اکنون خود متهم به فساد شده بود. یک اخلالگر. کسی که تعرض میکرد. در این میان واکنش اسپیسی به این وضعیت از جنس همان واکنشی بود که جان دو یا لستر برنهام یا دیوید گیل سرانجام از خود نشان دادند. کاراکترهایی همچون اودیپوس-که نمیدانست خود عامل بلاست و وقتی دانست، خود را کور کرد-سقوط را پذیرفتند تا رستگار شوند. اسپیسی نیز در مقابل اتهاماتاش صرفاً سکوت کرد چون چارهای جز سقوط و حذف شدن نداشت. او سکوت کرد تا خود دوباره قربانی اصولاش شود. اصولی مربوط به جهانِ نقشهای بازیگری که در نهایت شخصِ بازیگر را در خود بلعید. احتمالاً اگر برتولوچی زنده میماند و فیلمی را که قول داده بود با محوریت کوین اسپیسی میسازد را، میساخت، چنین عنوانی برای آن انتخاب میکرد: مرثیهای بر یک فاندامنتالیست!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #یادمان مادرهای سفرکرده
وتقدیم به مادرهای ایرانشهری
#موسیقی_ایرانی
#ترانه_بمان_مادر
تلنگر میزند بر شیشهها، سرپنجه ی باران
نسیمِ سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهانِ کوچه پرخون میشود از مشتِ خمپاره
فشارِ درد میدوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از بارانِ خون امروز
زمین از اشک خونآلوده ی خورشید، سیراب است
ببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرمِ جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر...
"نادر نادرپور" _شاعرِ معروفِ معاصر_ در سال های پیش از انقلاب با شعرِ مسئولانه و متعهدانه، میانه ی محکمی نداشت و شعرهای گرانقدرش، بیشتر حدیث نفسی، محسوب می شد. سخنش این بود که امرِ تعهد و مسئولیت پذیری در قبالِ خود و جامعه، یک امرِ درونی ست و خود به خود در آنجا که باید عمل می کند. اما "نادرپور"، پس از انقلاب۵۷، زمان و فضا را برای پرورشِ اشعارِ مسئولانه و متعهدانه مناسب و ضروری تشخیص داد. از آن پس، محتوای شعرهایش تغییر کرد و رنگ و بوی اعتراضی به خود گرفت.
او خود می گفت، «وقتی در روزهای انقلاب مشت های گره کرده ی رو به آسمان را دیدم به خود لرزیدم و یقین کردم که آنچه روی داده، جامعه را به سوی تباهی می کشاند. از آن زمان به بعد اشعارِ "نادرپور" نیز وارد عرصه ی ترانه شد و آهنگ سازان با رغبتِ بسیار، بر روی آفریده های تازه ترِ او، آهنگ نهاده اند. "بابک افشار" یکی از این آهنگ سازان بود. او از جمله بر روی شعرِ «بمان مادر» کار کرده و نتیجه ی کار را بر صدای غمگنانه ی "داریوش اقبالی" سپرد. در ترانه ی مرثیه گونِ «بمان مادر»، شعر و آهنگ با هم همگونند و صدای "داریوش" پیوندشان را تکمیل می کند.
مادری از پشتِ شیشه، چشم انتظارِ فرزند خویش است. فرزندی که هرگز باز نخواهد گشت. شاعر خطاب به مادرِ منتظر می گوید، زمین گرم است از بارانِ بی پایانِ خون امروز، ولی دل های خونین جامگان، در سینه ها سرد است. مبند امروز چشمِ منتظر بر حلقه ی این در، که قلبِ آهنین حلقه هم، آکنده از درد است.
«بمان مادر» را مانند بیشتر ساخته های "بابک افشار"، آهنگ سازِ برجسته و پیشروی کشورمان "احمد پژمان" تنظیم کرده است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #یادمان مادرهای سفرکرده
وتقدیم به مادرهای ایرانشهری
#موسیقی_ایرانی
#ترانه_بمان_مادر
تلنگر میزند بر شیشهها، سرپنجه ی باران
نسیمِ سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهانِ کوچه پرخون میشود از مشتِ خمپاره
فشارِ درد میدوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از بارانِ خون امروز
زمین از اشک خونآلوده ی خورشید، سیراب است
ببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرمِ جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر...
"نادر نادرپور" _شاعرِ معروفِ معاصر_ در سال های پیش از انقلاب با شعرِ مسئولانه و متعهدانه، میانه ی محکمی نداشت و شعرهای گرانقدرش، بیشتر حدیث نفسی، محسوب می شد. سخنش این بود که امرِ تعهد و مسئولیت پذیری در قبالِ خود و جامعه، یک امرِ درونی ست و خود به خود در آنجا که باید عمل می کند. اما "نادرپور"، پس از انقلاب۵۷، زمان و فضا را برای پرورشِ اشعارِ مسئولانه و متعهدانه مناسب و ضروری تشخیص داد. از آن پس، محتوای شعرهایش تغییر کرد و رنگ و بوی اعتراضی به خود گرفت.
او خود می گفت، «وقتی در روزهای انقلاب مشت های گره کرده ی رو به آسمان را دیدم به خود لرزیدم و یقین کردم که آنچه روی داده، جامعه را به سوی تباهی می کشاند. از آن زمان به بعد اشعارِ "نادرپور" نیز وارد عرصه ی ترانه شد و آهنگ سازان با رغبتِ بسیار، بر روی آفریده های تازه ترِ او، آهنگ نهاده اند. "بابک افشار" یکی از این آهنگ سازان بود. او از جمله بر روی شعرِ «بمان مادر» کار کرده و نتیجه ی کار را بر صدای غمگنانه ی "داریوش اقبالی" سپرد. در ترانه ی مرثیه گونِ «بمان مادر»، شعر و آهنگ با هم همگونند و صدای "داریوش" پیوندشان را تکمیل می کند.
مادری از پشتِ شیشه، چشم انتظارِ فرزند خویش است. فرزندی که هرگز باز نخواهد گشت. شاعر خطاب به مادرِ منتظر می گوید، زمین گرم است از بارانِ بی پایانِ خون امروز، ولی دل های خونین جامگان، در سینه ها سرد است. مبند امروز چشمِ منتظر بر حلقه ی این در، که قلبِ آهنین حلقه هم، آکنده از درد است.
«بمان مادر» را مانند بیشتر ساخته های "بابک افشار"، آهنگ سازِ برجسته و پیشروی کشورمان "احمد پژمان" تنظیم کرده است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #بمان مادر ، بمان در خانه ي خاموش خود ، مادر
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
در ماتم سراي خويش را بر هيچكس مگشا
كه مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد
زمين گرم است از باران خون ، امروز
ولي دل های خونین جامگان در سينه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ي اين در
كه قلب آهنين حلقه هم آكنده از درد است
نگاه خيره را از سنگفرش كوچه ها بردار
كه در زير فشار گام ها نابود خواهد شد
متابان برق چشمت را به ديوار خيابان ها
كه همچون شعله اي در زير باران ، دود خواهد شد
تلنگر مي زند بر شيشه ها سر پنجه ي باران
نسيم سرد مي خندد به غوغاي خيابان ها
دهان كوچه پر خون مي شود از مشت خمپاره
فشارد درد مي دوزد لبانش را به دندان ها
زمين گرم است از باران خون ، امروز
زمين از اشك خون آلوده ي خورشيد ، سيراب است
ببين آن گوش از بن كنده را در موج خون ، مادر
كه همچون لاله از لالاي نرم جوي در خواب است
ببين آن چشم را چون جوجه اي در خاك و خون خفته
كه روزي استخوان كاسه ي سر آشيانش بود
ببين آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را
كه روزي چون گره مي شد ، حريف دشمنانش بود
ببين آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ي دل را
كه در زير قدم ها مي تپد بي هيچ فريادي
سكوتي تلخ در رگ هاي سردش زهر مي ريزد
بدو با طعنه مي گويد كه بعد از مرگ ، آزادي
بمان مادر ! بمان درخانه ي خاموش خويش امروز
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
دو چشم منتظر را تا به كي بر آستان خانه مي دوزي؟
كه ديگر سايه ي فرزند را بر در نخواهي ديد
#نادرنادرپور
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #بمان مادر ، بمان در خانه ي خاموش خود ، مادر
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
در ماتم سراي خويش را بر هيچكس مگشا
كه مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد
زمين گرم است از باران خون ، امروز
ولي دل های خونین جامگان در سينه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ي اين در
كه قلب آهنين حلقه هم آكنده از درد است
نگاه خيره را از سنگفرش كوچه ها بردار
كه در زير فشار گام ها نابود خواهد شد
متابان برق چشمت را به ديوار خيابان ها
كه همچون شعله اي در زير باران ، دود خواهد شد
تلنگر مي زند بر شيشه ها سر پنجه ي باران
نسيم سرد مي خندد به غوغاي خيابان ها
دهان كوچه پر خون مي شود از مشت خمپاره
فشارد درد مي دوزد لبانش را به دندان ها
زمين گرم است از باران خون ، امروز
زمين از اشك خون آلوده ي خورشيد ، سيراب است
ببين آن گوش از بن كنده را در موج خون ، مادر
كه همچون لاله از لالاي نرم جوي در خواب است
ببين آن چشم را چون جوجه اي در خاك و خون خفته
كه روزي استخوان كاسه ي سر آشيانش بود
ببين آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را
كه روزي چون گره مي شد ، حريف دشمنانش بود
ببين آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ي دل را
كه در زير قدم ها مي تپد بي هيچ فريادي
سكوتي تلخ در رگ هاي سردش زهر مي ريزد
بدو با طعنه مي گويد كه بعد از مرگ ، آزادي
بمان مادر ! بمان درخانه ي خاموش خويش امروز
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
دو چشم منتظر را تا به كي بر آستان خانه مي دوزي؟
كه ديگر سايه ي فرزند را بر در نخواهي ديد
#نادرنادرپور
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴#فیلم_کوتاه
Love Tap (2008)
Director: Michael Goode
زندگی کسالت بار است، برای رسیدن عشق به جای منتظر ماندن خود را به سختی میاندازیم و عشق تلنگر میزند؛ کافی ست دقیق نگاه کنیم.
روایتی طنازانه از این حکایت با نویسندگی گری برایمن و کارگردانی مایکل گود
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
Love Tap (2008)
Director: Michael Goode
زندگی کسالت بار است، برای رسیدن عشق به جای منتظر ماندن خود را به سختی میاندازیم و عشق تلنگر میزند؛ کافی ست دقیق نگاه کنیم.
روایتی طنازانه از این حکایت با نویسندگی گری برایمن و کارگردانی مایکل گود
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!
میمیرند
مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟
پروانه با یک تلنگر میمیرد
#سیمین_بهبهانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!
میمیرند
مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟
پروانه با یک تلنگر میمیرد
#سیمین_بهبهانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!
میمیرند
مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟
پروانه با یک تلنگر میمیرد
#سیمین_بهبهانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!
میمیرند
مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟
پروانه با یک تلنگر میمیرد
#سیمین_بهبهانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#ترانه_های_غربی
"ما و اونها _ پینک فلوید"
Us (us, us, us, us) and them (them, them, them, them)
And after all we're only ordinary men
ما و اونها
هرچی که باشه آدمای معمولی هستیم
Me
And you (you, you, you)
God only knows
It's not what we would choose (choose, choose) to do (to do, to do)
من و تو
فقط خدا میدونه این اون چیزی نیست که میخوایم انجام بدیم
Forward he cried from the rear
And the front rank died
And the general sat
And the lines on the map
Moved from side to side
"به پیش!"
از پشت سر داد زد
خط مقدم شکست
ژنرال از پا نشست
خطوط توی نقشه
از اینور به اونور حرکت کرد (مرزها جابجا شد)
Black (black, black, black)
And blue (blue, blue)
And who knows which is which and who is who
سیاه و کبود
کی میدونه کدوم به کدومه و کی به کیه
Up (up, up, up, up)
And down (down, down, down, down)
And in the end it's only round 'n round (round, round, round)
بالا و پایین
آخرش فقط دور باطله و دور باطل
Haven't you heard it's a battle of words
The poster bearer cried
"Listen son", said the man with the gun
There's room for you inside
نشنیدی
این جنگ جملههاست
خبررسان داد زد
گوش کن پسر
مرد تفنگدار گفت
داخل، جا واسهت هست
"I mean, they're not gonna kill ya
So if you give 'em a quick short, sharp, shock
They won't do it again. Dig it?
I mean he get off lightly, 'cause I would've given him a thrashing
I only hit him once! It was only a difference of opinion, but really
I mean good manners don't cost nothing do they, eh?"
خب منظورم اینه که اونا مث بقیه میکشنت، اگه بهشون یه تلنگر تند و تیز ریز بزنی، دیگه این کارو نمیکنن.
قبول داری؟ منظورم اینه اون سبک سری رو ول کرد چون من میتونستم کتک کاریش کنم اما فقط یه بار زدمش.
مسئله فرق بین کار درست و غلطه، نیست؟ منظورم اینه که کار درست بی ثمر نیست، اینطور نیست؟ ها؟
Down (down, down, down, down)
And out (out, out, out, out)
It can't be helped that there's a lot of it about
شکست بی برو برگرده
هیچ کاریش هم نمیشه کرد، ولی خیلی کارا میشه کرد
With (with, with, with), without
And who'll deny it's what the fighting's all about?
با ، بی
کی منکرشه که جنگ همش سر همینه
Out of the way
It's a busy day
I've got things on my mind
For the want of the price
Of tea and a slice
The old man died
تمام روز یهریز
ذهنم مشغول یه چیزایی بود
مردای (بی ادعای) قدیم
واسه یه چایی و یه لقمه مردن
Songwriters: Richard William Wright / George Roger Waters
برگردان :#فرشته_عزیز
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#ترانه_های_غربی
"ما و اونها _ پینک فلوید"
Us (us, us, us, us) and them (them, them, them, them)
And after all we're only ordinary men
ما و اونها
هرچی که باشه آدمای معمولی هستیم
Me
And you (you, you, you)
God only knows
It's not what we would choose (choose, choose) to do (to do, to do)
من و تو
فقط خدا میدونه این اون چیزی نیست که میخوایم انجام بدیم
Forward he cried from the rear
And the front rank died
And the general sat
And the lines on the map
Moved from side to side
"به پیش!"
از پشت سر داد زد
خط مقدم شکست
ژنرال از پا نشست
خطوط توی نقشه
از اینور به اونور حرکت کرد (مرزها جابجا شد)
Black (black, black, black)
And blue (blue, blue)
And who knows which is which and who is who
سیاه و کبود
کی میدونه کدوم به کدومه و کی به کیه
Up (up, up, up, up)
And down (down, down, down, down)
And in the end it's only round 'n round (round, round, round)
بالا و پایین
آخرش فقط دور باطله و دور باطل
Haven't you heard it's a battle of words
The poster bearer cried
"Listen son", said the man with the gun
There's room for you inside
نشنیدی
این جنگ جملههاست
خبررسان داد زد
گوش کن پسر
مرد تفنگدار گفت
داخل، جا واسهت هست
"I mean, they're not gonna kill ya
So if you give 'em a quick short, sharp, shock
They won't do it again. Dig it?
I mean he get off lightly, 'cause I would've given him a thrashing
I only hit him once! It was only a difference of opinion, but really
I mean good manners don't cost nothing do they, eh?"
خب منظورم اینه که اونا مث بقیه میکشنت، اگه بهشون یه تلنگر تند و تیز ریز بزنی، دیگه این کارو نمیکنن.
قبول داری؟ منظورم اینه اون سبک سری رو ول کرد چون من میتونستم کتک کاریش کنم اما فقط یه بار زدمش.
مسئله فرق بین کار درست و غلطه، نیست؟ منظورم اینه که کار درست بی ثمر نیست، اینطور نیست؟ ها؟
Down (down, down, down, down)
And out (out, out, out, out)
It can't be helped that there's a lot of it about
شکست بی برو برگرده
هیچ کاریش هم نمیشه کرد، ولی خیلی کارا میشه کرد
With (with, with, with), without
And who'll deny it's what the fighting's all about?
با ، بی
کی منکرشه که جنگ همش سر همینه
Out of the way
It's a busy day
I've got things on my mind
For the want of the price
Of tea and a slice
The old man died
تمام روز یهریز
ذهنم مشغول یه چیزایی بود
مردای (بی ادعای) قدیم
واسه یه چایی و یه لقمه مردن
Songwriters: Richard William Wright / George Roger Waters
برگردان :#فرشته_عزیز
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#سینما
ژرفترین طنزها بیواسطه ریشه در نگونبختی ما دارند. کمدی به عنوان نوعی بیان مطایبهآمیز تصویری نیز چنین صورت وضعیتی دارد. از این رو چاپلین بزرگترین کمدین تاریخ، شمایل یک ولگرد آواره را داشت. مفلوک و بیچیز. در صحنهای از فیلم سیرک صراحتاً به این نگونبختی اشاره میشود. آنجا که چاپلین در نقش یک بندباز در حین حرکت بر روی طناب، ناغافل مورد هجوم چند میمون قرار میگیرد که ناخودآگاه میخواهند او را سرنگون کنند. در اینجا چاپلین چون امکان استفاده از دستانش را ندارد تنها میتواند با چهرهاش واکنشی به غایت نابسنده به موقعیت خطیری که دارد، نشان دهد. موقعیتی که البته برای ما خندهدار است. در فیلمی دیگر او با عصایش از پشت به کمر پلیسی میزند که او را تعقیب میکند، تلنگر زدن به یک پلیس فتحی کاذب برای رفع و رجوع تضاد بین حاکم و محکوم است. این فتح کاذب خندهدارترین شیوهی زیست ولگردان نیز هست. خندیدن به امر محال. که البته صرفاً نشانهی ناتوانی نیست بلکه نوعی پیشآگاهی از ناتوانی نیز هست. چاپلین میداند که نمیتواند بر پلیس غلبه کند. او از غلبه بر پلیس ناتوان است پس به او تلنگر میزند تا بیفتد. این تلنگر، ضربهی او به امر محال است، حال آنکه با این ضربه تضادها هرگز حل نخواهند شد. آنها همیشه هستند. در اینجا منظور از تضادها، تضادهای جامعهی طبقاتی و خندیدن به امر محال است. عهد عتیق را ببینید. داستان نجات قوم یهود را بخوانید: در این داستان مردی که برای راه رفتن به عصا نیاز دارد راه نجات یک قوم را با همان عصا باز میکند. هر آنکس که منجیست ما را با فائق آمدن بر امر محال به خنده میاندازد. در تراژدی اُدیپ اوراکل که کور است میتواند آینده را ببیند! و هموست که شهریار را از عاقبت شوماش میترساند. تکرار مکررات است که بگوییم حتی تراژدی نیز ماهیتی کمیک دارد. سرنوشت کاراکتر ولگرد چاپلین میتواند یک نمونهاش باشد. این است زندگی تراژیک بزرگترین کمدین تاریخ. او ولگرد آوارهای بود که شی گرانبها و اسرارآمیزی با خود داشت: فضیلتِ فقر! نمونهی وطنیاش را میخواهید: سینمای فیلمفارسی، در رقتانگیزترین و حالبههمزنترین حالت ممکن.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#سینما
ژرفترین طنزها بیواسطه ریشه در نگونبختی ما دارند. کمدی به عنوان نوعی بیان مطایبهآمیز تصویری نیز چنین صورت وضعیتی دارد. از این رو چاپلین بزرگترین کمدین تاریخ، شمایل یک ولگرد آواره را داشت. مفلوک و بیچیز. در صحنهای از فیلم سیرک صراحتاً به این نگونبختی اشاره میشود. آنجا که چاپلین در نقش یک بندباز در حین حرکت بر روی طناب، ناغافل مورد هجوم چند میمون قرار میگیرد که ناخودآگاه میخواهند او را سرنگون کنند. در اینجا چاپلین چون امکان استفاده از دستانش را ندارد تنها میتواند با چهرهاش واکنشی به غایت نابسنده به موقعیت خطیری که دارد، نشان دهد. موقعیتی که البته برای ما خندهدار است. در فیلمی دیگر او با عصایش از پشت به کمر پلیسی میزند که او را تعقیب میکند، تلنگر زدن به یک پلیس فتحی کاذب برای رفع و رجوع تضاد بین حاکم و محکوم است. این فتح کاذب خندهدارترین شیوهی زیست ولگردان نیز هست. خندیدن به امر محال. که البته صرفاً نشانهی ناتوانی نیست بلکه نوعی پیشآگاهی از ناتوانی نیز هست. چاپلین میداند که نمیتواند بر پلیس غلبه کند. او از غلبه بر پلیس ناتوان است پس به او تلنگر میزند تا بیفتد. این تلنگر، ضربهی او به امر محال است، حال آنکه با این ضربه تضادها هرگز حل نخواهند شد. آنها همیشه هستند. در اینجا منظور از تضادها، تضادهای جامعهی طبقاتی و خندیدن به امر محال است. عهد عتیق را ببینید. داستان نجات قوم یهود را بخوانید: در این داستان مردی که برای راه رفتن به عصا نیاز دارد راه نجات یک قوم را با همان عصا باز میکند. هر آنکس که منجیست ما را با فائق آمدن بر امر محال به خنده میاندازد. در تراژدی اُدیپ اوراکل که کور است میتواند آینده را ببیند! و هموست که شهریار را از عاقبت شوماش میترساند. تکرار مکررات است که بگوییم حتی تراژدی نیز ماهیتی کمیک دارد. سرنوشت کاراکتر ولگرد چاپلین میتواند یک نمونهاش باشد. این است زندگی تراژیک بزرگترین کمدین تاریخ. او ولگرد آوارهای بود که شی گرانبها و اسرارآمیزی با خود داشت: فضیلتِ فقر! نمونهی وطنیاش را میخواهید: سینمای فیلمفارسی، در رقتانگیزترین و حالبههمزنترین حالت ممکن.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#گلچین_ترانه_فارسی 🎼🇮🇷
#فرهاد_مِهراد 🎼
«برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند، باید مُرد، مُرد تنها هم مُرد و اسطوره شد.»
"یادداشت شهیار قنبری بر سوگ 'ری چارلزِ' ایران"
فرهاد مهراد ؛ خواننده و آهنگساز پاپ راک این کهن بوم و بر که ترانههای اجتماعیاش او را از هم عصرانش متمایز میکند اویی را که فریاد درد و رنج مردم بود و تلنگر بیداری در ظلمت؛ کسی که سیاست را در کالبد هنر خود نقد کرد چکش زد و به چالش کشید.
دکتر الهی قمشهای او را از زاویهای دیگر مینگرد و مینویسد:
«ایشان را میتوان یکی از اعضای مکتب داوود دانست، به این دلیل که هیچ دریچهای را به روی خویش نبست. کسی که با سوت خاطرات رومانی و بیست سال پیش را زنده میکند و در عین حال ما را به هفتصد سال پیش میبرد و سیر مولانا میکند، اشعار گوته را نیز میخواند. که این گستره ادراک و احساس او را نشان میدهد و اینکه آن فریادی که میکشید از تمامی وجودش بر میخواست.
و باید گفت کارهایی که او ارائه میداد همگی Unique (منحصر به فرد) بودند.»
برف آخرین آلبوم جناب مهراد است اگرچه او در سالهای پایانی اش ترانههای کشورهای مختلف را برای ارائه در آلبومی با نام "آمین" گزینش میکرد اما هپاتیت سی او را در خرداد ٨١ راهی بیمارستان فرانسه کرد و سه ماه بعد ساعت يک بامداد ٩ شهریور مرد تنها مرد و در غربت گورستان تیه پاریس (قطعه ١١٠ ردیف ٧ سنگ ٢٣) جسمش به دور از خاک وطن همچون بنفشهای در خاک شد.
او از مرگ نمیهراسید سالها بود که انتظارش را میکشید و میگفت: "سلیمانم که پیکرم بر عصایم لمیده و تا موریانه عصا را از بین نبرد هیچکس باور نمیکند که فرهاد سالهاست مرده است، و این معشوقههایش هستند که میخوانند و مینوازند."
حالا چقدر باید بگذرد تا فرهادی دیگر از مادر هستی متولد شود؟ چه کسی که در آوازش از محمد دادخواهی کند و مردمش را بیدار کند و سکوت دیرینهاش را با “مرغ سحر“ بشکند؟ و وطنش را به هیچ نفروشد و آرزو کند که “ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست“
اما فرهاد هست تا روزی که جمعه باشد و گنجشگک اشی مشی پرواز میکند در آسمان حوض نقاشی.
صدای او گرم و زنده بود صدایی چون کوه محکم و درعین حال پر از درد
فرهاد میدانست که تابستان فصل رسیدن است و رفتن، و خواند که گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت.
ترانه "کتیبه "با متنی از "فریدون رهنما" در آخرین آلبوم او درسال ٧٩ ارائه شده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#گلچین_ترانه_فارسی 🎼🇮🇷
#فرهاد_مِهراد 🎼
«برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند، باید مُرد، مُرد تنها هم مُرد و اسطوره شد.»
"یادداشت شهیار قنبری بر سوگ 'ری چارلزِ' ایران"
فرهاد مهراد ؛ خواننده و آهنگساز پاپ راک این کهن بوم و بر که ترانههای اجتماعیاش او را از هم عصرانش متمایز میکند اویی را که فریاد درد و رنج مردم بود و تلنگر بیداری در ظلمت؛ کسی که سیاست را در کالبد هنر خود نقد کرد چکش زد و به چالش کشید.
دکتر الهی قمشهای او را از زاویهای دیگر مینگرد و مینویسد:
«ایشان را میتوان یکی از اعضای مکتب داوود دانست، به این دلیل که هیچ دریچهای را به روی خویش نبست. کسی که با سوت خاطرات رومانی و بیست سال پیش را زنده میکند و در عین حال ما را به هفتصد سال پیش میبرد و سیر مولانا میکند، اشعار گوته را نیز میخواند. که این گستره ادراک و احساس او را نشان میدهد و اینکه آن فریادی که میکشید از تمامی وجودش بر میخواست.
و باید گفت کارهایی که او ارائه میداد همگی Unique (منحصر به فرد) بودند.»
برف آخرین آلبوم جناب مهراد است اگرچه او در سالهای پایانی اش ترانههای کشورهای مختلف را برای ارائه در آلبومی با نام "آمین" گزینش میکرد اما هپاتیت سی او را در خرداد ٨١ راهی بیمارستان فرانسه کرد و سه ماه بعد ساعت يک بامداد ٩ شهریور مرد تنها مرد و در غربت گورستان تیه پاریس (قطعه ١١٠ ردیف ٧ سنگ ٢٣) جسمش به دور از خاک وطن همچون بنفشهای در خاک شد.
او از مرگ نمیهراسید سالها بود که انتظارش را میکشید و میگفت: "سلیمانم که پیکرم بر عصایم لمیده و تا موریانه عصا را از بین نبرد هیچکس باور نمیکند که فرهاد سالهاست مرده است، و این معشوقههایش هستند که میخوانند و مینوازند."
حالا چقدر باید بگذرد تا فرهادی دیگر از مادر هستی متولد شود؟ چه کسی که در آوازش از محمد دادخواهی کند و مردمش را بیدار کند و سکوت دیرینهاش را با “مرغ سحر“ بشکند؟ و وطنش را به هیچ نفروشد و آرزو کند که “ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست“
اما فرهاد هست تا روزی که جمعه باشد و گنجشگک اشی مشی پرواز میکند در آسمان حوض نقاشی.
صدای او گرم و زنده بود صدایی چون کوه محکم و درعین حال پر از درد
فرهاد میدانست که تابستان فصل رسیدن است و رفتن، و خواند که گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت.
ترانه "کتیبه "با متنی از "فریدون رهنما" در آخرین آلبوم او درسال ٧٩ ارائه شده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
📓 #زیبا_و_ملعون
✍️ اسکات فیتز جرالد
🔴 «زیبا و ملعون» همانند دیگر آثار فیتز جرالد، سوگنامهای است برای پایان دوران رمانتیک و شروع دورانی با واقعیتهای سرکوبگر که لازمه آن توهمزدایی از جوانان است.
📝 «سال۱۹۱۳ وقتی «آنتونی پچ» بیست و پنج ساله بود، از زمانی که بازی سرنوشت یا روحالقدس بیست و پنج سالگی، دست کم به لحاظ نظری، بر سرش خراب شده بود دو سال میگذشت. این بازی سرنوشت کار را تمام کرد، تلنگر آخر، نوعی نهیب فکری، اما در آغاز این داستان، تازه به خود آمده و از مرحله آگاهی جلوتر نرفته است. اولین بار او را در دورهای میبیند که مدام از خود میپرسد عزت و عقل درست و حسابی دارد یا نه! نازکایی شرمآور و زشت که چون لایه نفت روی آب زلال برکه بر سطح جهان میدرخشد، البته این شرایط با مواقعی که خودش را مردی جوان و استثنایی، با فرهنگ و فرهیخته، سازگار با محیط و یک سروگردن بالاتر از همه آشنایانش میبیند، کاملاً فرق دارند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
📓 #زیبا_و_ملعون
✍️ اسکات فیتز جرالد
🔴 «زیبا و ملعون» همانند دیگر آثار فیتز جرالد، سوگنامهای است برای پایان دوران رمانتیک و شروع دورانی با واقعیتهای سرکوبگر که لازمه آن توهمزدایی از جوانان است.
📝 «سال۱۹۱۳ وقتی «آنتونی پچ» بیست و پنج ساله بود، از زمانی که بازی سرنوشت یا روحالقدس بیست و پنج سالگی، دست کم به لحاظ نظری، بر سرش خراب شده بود دو سال میگذشت. این بازی سرنوشت کار را تمام کرد، تلنگر آخر، نوعی نهیب فکری، اما در آغاز این داستان، تازه به خود آمده و از مرحله آگاهی جلوتر نرفته است. اولین بار او را در دورهای میبیند که مدام از خود میپرسد عزت و عقل درست و حسابی دارد یا نه! نازکایی شرمآور و زشت که چون لایه نفت روی آب زلال برکه بر سطح جهان میدرخشد، البته این شرایط با مواقعی که خودش را مردی جوان و استثنایی، با فرهنگ و فرهیخته، سازگار با محیط و یک سروگردن بالاتر از همه آشنایانش میبیند، کاملاً فرق دارند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#حاج_کاظم (پرویز پرستویی) / آژانس شیشهای (ابراهیم حاتمیکیا) / 1376
اگر نگوییم ماندگارترین، یکی از معدود قهرمانهای ماندگار سینما «حاج کاظم» است. او رزمندهای است که از جنگ، برای جمعآوری ثروت یا گرفتن پست و مقام استفاده نکرده و وقتی میبیند همرزمش «عباس» که جانش به علت بیماری در خطر است به اندازه یک بلیت سفر به آلمان از مملکتش حق ندارد، سکوت چندین و چند سالهاش را میشکند، طغیان میکند و میخواهد به جماعتی که چشمشان را به روی عباس و امثال او بستهاند تلنگر بزند. پرستویی پس از این فیلم، در بسیاری از آثار حاتمیکیا حضور داشت و مشابه الگوی شخصیت «حاج کاظم» در بسیاری از فیلمها تکرار شد.
#ده_شخصیت_ماندگار_سینمای_ایران_پس_از_انقلاب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
اگر نگوییم ماندگارترین، یکی از معدود قهرمانهای ماندگار سینما «حاج کاظم» است. او رزمندهای است که از جنگ، برای جمعآوری ثروت یا گرفتن پست و مقام استفاده نکرده و وقتی میبیند همرزمش «عباس» که جانش به علت بیماری در خطر است به اندازه یک بلیت سفر به آلمان از مملکتش حق ندارد، سکوت چندین و چند سالهاش را میشکند، طغیان میکند و میخواهد به جماعتی که چشمشان را به روی عباس و امثال او بستهاند تلنگر بزند. پرستویی پس از این فیلم، در بسیاری از آثار حاتمیکیا حضور داشت و مشابه الگوی شخصیت «حاج کاظم» در بسیاری از فیلمها تکرار شد.
#ده_شخصیت_ماندگار_سینمای_ایران_پس_از_انقلاب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
سعیدی سیرجانی چه در زمانی که در خارج از ایران بود و چه پس از آنکه به کشور بازگشت فعالیتش را با نوشتن نامههایی سرگشاده به بالاترین مقامات جمهوری اسلامی و از جمله آیتالله علی خامنهای شدت بخشید. وی در آن نامهها ضمن شرح سختیها و فشارهایی که قشر روشنفکر ایران در طول سالهای بعد از انقلاب تحمل کرده بود، از رهبران جمهوری اسلامی میخواست تا رویه و دیدگاه خود را نسبت به منتقدینشان عوض کنند. آیتالله خامنهای در پاسخ به نامههای سعیدی سیرجانی مطلبی را خطاب به وی نوشت و توسط کیومرث صابری فومنی (گل آقا) برای وی فرستاد. لحن عتابآلود جوابیهٔ علی خامنهای به گونهای بود که به تعبیر سعیدی سیرجانی «قاصد را نیز شرمنده کردهبود». سعیدی سیرجانی در جواب این نامه نیز نامهٔ دیگری به علی خامنهای رهبر ایران مینویسد. چندی بعد در ۲۳ اسفند ۱۳۷۲، خارج از منزلش توسط مأمورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بازداشت شد و پس از نه ماه، بدون هیچ ملاقات یا خبری از محل زندانی بودن او، در ۴ آذرماه ۱۳۷۳ و در اسارت درگذشت. با دستگیری سعیدی سیرجانی مقامات اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی ابتدا با صدور اطلاعیهای وی را متهم به «نگهداری و استعمال مواد مخدر و نیز همجنسبازی و لواط» کردند؛ و پس از آن اتهامات دیگر نیز چون جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی را به اتهامات وی افزودنند.
در سال ۱۳۷۳ خورشیدی، جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران در نامهای با بیش از ۶۰ امضا به بازداشت علیاکبر سعیدی سیرجانی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی اعتراض و متن معروف «ما نویسندهایم» را با ۱۳۴ امضا منتشر کرد.
فیلم اعترافات و برنامه هویت
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران سال ۱۳۷۵ سلسله برنامههایی با عنوان «هویت در نقد و حمله به روشنفکران و نویسندگان از شبکه یک سیما) پخش کرد. در این برنامهها از اعترافات تلویزیونی که از سعیدی سیرجانی، عزتالله سحابی غلامحسین میرزاصالح پخش و تحلیلهای مورد نظر مقامات دولتی لابلای آن گنجانده میشد، گفته شد که این برنامه محصول مشترک صداو سیمای جمهوری اسلامی و سعید امامی و حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول فعلی روزنامه کیهان بودهاست. پس از رویداد قتلهای زنجیرهای و افشای تخلفات وزارت اطلاعات این برنامه مجدداً مورد توجه قرار گرفت. عزتالله سحابی فیلمهای گرفته شده را پس از ماهها حبس و شکنجه خود و سایر زندانیان میداند. سعیدی سیرجانی در بخشی از این فیلمها رندانه به شکنجه خود اشاره میکند: «آنچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد. میخواستم این صحبت را بکنم که این چیزهایی که در طول این مدت من نوشتم، همه رگههایی از لجبازی شدید دارد و شدیداً پشیمانم از این کار.»
احسان یارشاطر اذعان داشت سعیدی سیرجانی همچون احمد تفضلی به دلیل همکاری با بنیاد دانشنامه ایرانیکا (به سرویراستاری احسان یارشاطر توسط مسئولین جمهوری اسلامی ترور شد.
بعدها و پس از آزادی نسبی که در دوران اصلاحات پیشآمد، غلامحسین میرزاصالح و عزتالله سحابی و نیز سایر کسانی که در برنامه هویت (فیلمهای اعترافات آنها پخش شدهبود، فرصتی یافتند تا فاش کنند که چگونه در طول مدت بازداشتشان و تحت چه فشارهای جسمی و روحی مجبور به اقرار و سخن گفتن علیه خود شدهبودند. بسیاری از کسانی که در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات شروع به اعتراف علیه خود و اعتقادات خود میکردند امیدوار بودند به این ترتیب از دست بازجویانی که اختیار جان و مرگ متهمانشان را در دست داشتند خلاصی یابند. تقریباً همه کسانی که فیلم و صدا و نوشتههای اعترافاتشان در برنامه هویت پخش شد، آزاد شدند؛ اما تیم سعید امامی در زندان با استفاده از کپسول پتاسیم موجب سکته قلبی و مرگ علی اکبر سعیدی سیرجانی شدند.
او قبل از دستگیری و شکنجه شدنش در آخرین نامهٔ تند و صریحش خطاب به رهبر ایران، سید علی خامنهای در پایانِ نامه مینویسد:
آدمیزادهام، آزادهام، و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
با تقدیم احترام-سعیدی سیرجانی
#مرگ
در سال ۱۳۷۳ خورشیدی، جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران در نامهای با بیش از ۶۰ امضا به بازداشت علیاکبر سعیدی سیرجانی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی اعتراض و متن معروف «ما نویسندهایم» را با ۱۳۴ امضا منتشر کرد.
فیلم اعترافات و برنامه هویت
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران سال ۱۳۷۵ سلسله برنامههایی با عنوان «هویت در نقد و حمله به روشنفکران و نویسندگان از شبکه یک سیما) پخش کرد. در این برنامهها از اعترافات تلویزیونی که از سعیدی سیرجانی، عزتالله سحابی غلامحسین میرزاصالح پخش و تحلیلهای مورد نظر مقامات دولتی لابلای آن گنجانده میشد، گفته شد که این برنامه محصول مشترک صداو سیمای جمهوری اسلامی و سعید امامی و حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول فعلی روزنامه کیهان بودهاست. پس از رویداد قتلهای زنجیرهای و افشای تخلفات وزارت اطلاعات این برنامه مجدداً مورد توجه قرار گرفت. عزتالله سحابی فیلمهای گرفته شده را پس از ماهها حبس و شکنجه خود و سایر زندانیان میداند. سعیدی سیرجانی در بخشی از این فیلمها رندانه به شکنجه خود اشاره میکند: «آنچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد. میخواستم این صحبت را بکنم که این چیزهایی که در طول این مدت من نوشتم، همه رگههایی از لجبازی شدید دارد و شدیداً پشیمانم از این کار.»
احسان یارشاطر اذعان داشت سعیدی سیرجانی همچون احمد تفضلی به دلیل همکاری با بنیاد دانشنامه ایرانیکا (به سرویراستاری احسان یارشاطر توسط مسئولین جمهوری اسلامی ترور شد.
بعدها و پس از آزادی نسبی که در دوران اصلاحات پیشآمد، غلامحسین میرزاصالح و عزتالله سحابی و نیز سایر کسانی که در برنامه هویت (فیلمهای اعترافات آنها پخش شدهبود، فرصتی یافتند تا فاش کنند که چگونه در طول مدت بازداشتشان و تحت چه فشارهای جسمی و روحی مجبور به اقرار و سخن گفتن علیه خود شدهبودند. بسیاری از کسانی که در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات شروع به اعتراف علیه خود و اعتقادات خود میکردند امیدوار بودند به این ترتیب از دست بازجویانی که اختیار جان و مرگ متهمانشان را در دست داشتند خلاصی یابند. تقریباً همه کسانی که فیلم و صدا و نوشتههای اعترافاتشان در برنامه هویت پخش شد، آزاد شدند؛ اما تیم سعید امامی در زندان با استفاده از کپسول پتاسیم موجب سکته قلبی و مرگ علی اکبر سعیدی سیرجانی شدند.
او قبل از دستگیری و شکنجه شدنش در آخرین نامهٔ تند و صریحش خطاب به رهبر ایران، سید علی خامنهای در پایانِ نامه مینویسد:
آدمیزادهام، آزادهام، و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
با تقدیم احترام-سعیدی سیرجانی
#مرگ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#موسیقی_ایرانی 🎼
#ترانه_بمان_مادر
تلنگر میزند بر شیشهها، سرپنجه ی باران
نسیمِ سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهانِ کوچه پرخون میشود از مشتِ خمپاره
فشارِ درد میدوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از بارانِ خون امروز
زمین از اشک خونآلوده ی خورشید، سیراب است
ببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرمِ جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر...
"نادر نادرپور" _شاعرِ معروفِ معاصر_ در سال های پیش از انقلاب با شعرِ مسئولانه و متعهدانه، میانه ی محکمی نداشت و شعرهای گرانقدرش، بیشتر حدیث نفسی، محسوب می شد. سخنش این بود که امرِ تعهد و مسئولیت پذیری در قبالِ خود و جامعه، یک امرِ درونی ست و خود به خود در آنجا که باید عمل می کند. اما "نادرپور"، پس از انقلاب۵۷، زمان و فضا را برای پرورشِ اشعارِ مسئولانه و متعهدانه مناسب و ضروری تشخیص داد. از آن پس، محتوای شعرهایش تغییر کرد و رنگ و بوی اعتراضی به خود گرفت.
او خود می گفت، «وقتی در روزهای انقلاب مشت های گره کرده ی رو به آسمان را دیدم به خود لرزیدم و یقین کردم که آنچه روی داده، جامعه را به سوی تباهی می کشاند. از آن زمان به بعد اشعارِ "نادرپور" نیز وارد عرصه ی ترانه شد و آهنگ سازان با رغبتِ بسیار، بر روی آفریده های تازه ترِ او، آهنگ نهاده اند. "بابک افشار" یکی از این آهنگ سازان بود. او از جمله بر روی شعرِ «بمان مادر» کار کرده و نتیجه ی کار را بر صدای غمگنانه ی "داریوش اقبالی" سپرد. در ترانه ی مرثیه گونِ «بمان مادر»، شعر و آهنگ با هم همگونند و صدای "داریوش" پیوندشان را تکمیل می کند.
مادری از پشتِ شیشه، چشم انتظارِ فرزند خویش است. فرزندی که هرگز باز نخواهد گشت. شاعر خطاب به مادرِ منتظر می گوید، زمین گرم است از بارانِ بی پایانِ خون امروز، ولی دل های خونین جامگان، در سینه ها سرد است. مبند امروز چشمِ منتظر بر حلقه ی این در، که قلبِ آهنین حلقه هم، آکنده از درد است.
«بمان مادر» را مانند بیشتر ساخته های "بابک افشار"، آهنگ سازِ برجسته و پیشروی کشورمان "احمد پژمان" تنظیم کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#موسیقی_ایرانی 🎼
#ترانه_بمان_مادر
تلنگر میزند بر شیشهها، سرپنجه ی باران
نسیمِ سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهانِ کوچه پرخون میشود از مشتِ خمپاره
فشارِ درد میدوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از بارانِ خون امروز
زمین از اشک خونآلوده ی خورشید، سیراب است
ببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرمِ جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر...
"نادر نادرپور" _شاعرِ معروفِ معاصر_ در سال های پیش از انقلاب با شعرِ مسئولانه و متعهدانه، میانه ی محکمی نداشت و شعرهای گرانقدرش، بیشتر حدیث نفسی، محسوب می شد. سخنش این بود که امرِ تعهد و مسئولیت پذیری در قبالِ خود و جامعه، یک امرِ درونی ست و خود به خود در آنجا که باید عمل می کند. اما "نادرپور"، پس از انقلاب۵۷، زمان و فضا را برای پرورشِ اشعارِ مسئولانه و متعهدانه مناسب و ضروری تشخیص داد. از آن پس، محتوای شعرهایش تغییر کرد و رنگ و بوی اعتراضی به خود گرفت.
او خود می گفت، «وقتی در روزهای انقلاب مشت های گره کرده ی رو به آسمان را دیدم به خود لرزیدم و یقین کردم که آنچه روی داده، جامعه را به سوی تباهی می کشاند. از آن زمان به بعد اشعارِ "نادرپور" نیز وارد عرصه ی ترانه شد و آهنگ سازان با رغبتِ بسیار، بر روی آفریده های تازه ترِ او، آهنگ نهاده اند. "بابک افشار" یکی از این آهنگ سازان بود. او از جمله بر روی شعرِ «بمان مادر» کار کرده و نتیجه ی کار را بر صدای غمگنانه ی "داریوش اقبالی" سپرد. در ترانه ی مرثیه گونِ «بمان مادر»، شعر و آهنگ با هم همگونند و صدای "داریوش" پیوندشان را تکمیل می کند.
مادری از پشتِ شیشه، چشم انتظارِ فرزند خویش است. فرزندی که هرگز باز نخواهد گشت. شاعر خطاب به مادرِ منتظر می گوید، زمین گرم است از بارانِ بی پایانِ خون امروز، ولی دل های خونین جامگان، در سینه ها سرد است. مبند امروز چشمِ منتظر بر حلقه ی این در، که قلبِ آهنین حلقه هم، آکنده از درد است.
«بمان مادر» را مانند بیشتر ساخته های "بابک افشار"، آهنگ سازِ برجسته و پیشروی کشورمان "احمد پژمان" تنظیم کرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
پنجره را باز كن!
این چشمهای من از چشمهای شما آخر چه سودی بردند؟
از باغهای مرده صداهای گریه باز میآمد
و بعد گریه فروكش كرد سردم شد
وقتی كه پنجره را بستم، برگشتم اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه، باز برم گرداند
از پشت شیشه، بیرون را نگاه كردم
دو مرد بودند كه با شكلک و اشاره دست میگفتند، پنجره را باز كن !وقتی كه باز كردم و دیدم جنازهٔ سنگینی را بروی آستانه نهادند،
رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمیآید از باغها
آخر جنازهٔ خودم است...
#رضا_براهنی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
پنجره را باز كن!
این چشمهای من از چشمهای شما آخر چه سودی بردند؟
از باغهای مرده صداهای گریه باز میآمد
و بعد گریه فروكش كرد سردم شد
وقتی كه پنجره را بستم، برگشتم اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه، باز برم گرداند
از پشت شیشه، بیرون را نگاه كردم
دو مرد بودند كه با شكلک و اشاره دست میگفتند، پنجره را باز كن !وقتی كه باز كردم و دیدم جنازهٔ سنگینی را بروی آستانه نهادند،
رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمیآید از باغها
آخر جنازهٔ خودم است...
#رضا_براهنی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامع_پارسی
باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!
میمیرند
مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟
پروانه با یک تلنگر میمیرد
#سیمین_بهبهانی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامع_پارسی
باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!
میمیرند
مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟
پروانه با یک تلنگر میمیرد
#سیمین_بهبهانی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_ویـــــدئـــــو🎥
#_تلنگر
🔴برنامه آینده دوبی
ببینید با ساختن این راه، چه بلائی بر سر مردم ایران خواهد آمد!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_ویـــــدئـــــو🎥
#_تلنگر
🔴برنامه آینده دوبی
ببینید با ساختن این راه، چه بلائی بر سر مردم ایران خواهد آمد!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_نـــقـــاشـــی 🎨
زندگی بی معنیه، مگر اینکه خودت بهش معنا بدی!
✍🏻اگزیستانسیالیسم (یا همون هستیگرایی) یه جور نگرشه که میگه زندگی ذاتاً معنایی نداره، ولی ما آدما میتونیم خودمون بهش معنی بدیم. یعنی چی؟ یعنی تو توی این دنیا پرت شدی، و حالا باید انتخاب کنی که چجوری زندگی کنی و مسئولیت انتخابهاتم قبول کنی. مثل حرف معروف سارتر که میگه: ما محکومیم به آزادی. یعنی نمیتونیم فرار کنیم از انتخاب کردن.
✍🏻حالا این فلسفه چطور توی هنر وارد شد؟ نقاشا و هنرمندا، مثل فرانسیس بیکن، از این ایده استفاده کردن تا احساسات عمیق و بحرانهای انسانی رو نشون بدن. مثلاً بیکن توی کاراش چهرههای داغون و پر از ترس و اضطرابو میکشه، انگار میخواد بگه: "این همون چیزیه که هر روز حسش میکنی، ولی نمیخوای باهاش روبهرو بشی."
✍🏻توی هنرِ اگزیستانسیالیسم، زیبایی و قشنگی بی معنیه. مهم اینه که هنر یه تلنگر بزنه و بگه: "زندگی سخته، پوچه، ولی انتخابش با خودته که چطور بهش معنا بدی." این فلسفه کمک کرد هنرمندا از دنیای ظاهری بیان بیرون و برسن به احساسات خام و واقعی آدما.
✍🏻هنر اگزیستانسیالیستی یعنی روبه رو شدن با خودت، بدون فیلتر!
🖼 Study after Velázquez's Portrait of Pope Innocent X, Francis Bacon, 1953, Des Moines Art Center, Des Moines
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_نـــقـــاشـــی 🎨
زندگی بی معنیه، مگر اینکه خودت بهش معنا بدی!
✍🏻اگزیستانسیالیسم (یا همون هستیگرایی) یه جور نگرشه که میگه زندگی ذاتاً معنایی نداره، ولی ما آدما میتونیم خودمون بهش معنی بدیم. یعنی چی؟ یعنی تو توی این دنیا پرت شدی، و حالا باید انتخاب کنی که چجوری زندگی کنی و مسئولیت انتخابهاتم قبول کنی. مثل حرف معروف سارتر که میگه: ما محکومیم به آزادی. یعنی نمیتونیم فرار کنیم از انتخاب کردن.
✍🏻حالا این فلسفه چطور توی هنر وارد شد؟ نقاشا و هنرمندا، مثل فرانسیس بیکن، از این ایده استفاده کردن تا احساسات عمیق و بحرانهای انسانی رو نشون بدن. مثلاً بیکن توی کاراش چهرههای داغون و پر از ترس و اضطرابو میکشه، انگار میخواد بگه: "این همون چیزیه که هر روز حسش میکنی، ولی نمیخوای باهاش روبهرو بشی."
✍🏻توی هنرِ اگزیستانسیالیسم، زیبایی و قشنگی بی معنیه. مهم اینه که هنر یه تلنگر بزنه و بگه: "زندگی سخته، پوچه، ولی انتخابش با خودته که چطور بهش معنا بدی." این فلسفه کمک کرد هنرمندا از دنیای ظاهری بیان بیرون و برسن به احساسات خام و واقعی آدما.
✍🏻هنر اگزیستانسیالیستی یعنی روبه رو شدن با خودت، بدون فیلتر!
🖼 Study after Velázquez's Portrait of Pope Innocent X, Francis Bacon, 1953, Des Moines Art Center, Des Moines
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_فـــیـــلـــم📽
The substance2024
فیلم «ماده» اثر کورالی فارژا به نظر من یکی از بهترین(به قول تینیجرها دارکترین و خفنترین) فیلمهای سال جدید بود که دیدم از نظر؛
کارگردانی، نشانهشناسی، سمبولیسم و ارجاعات سینمایی، که میشه تاویل و تفسیرهای زیادی در موردش داشت و نوشت.
نکته اینکه فیلم حاوی برخی صحنههای منزجرکننده هست که ممکنه خیلیا نپسندن .
به هر هر حال دیدن فیلم خالی از تلنگر نخواهد بود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_فـــیـــلـــم📽
The substance2024
فیلم «ماده» اثر کورالی فارژا به نظر من یکی از بهترین(به قول تینیجرها دارکترین و خفنترین) فیلمهای سال جدید بود که دیدم از نظر؛
کارگردانی، نشانهشناسی، سمبولیسم و ارجاعات سینمایی، که میشه تاویل و تفسیرهای زیادی در موردش داشت و نوشت.
نکته اینکه فیلم حاوی برخی صحنههای منزجرکننده هست که ممکنه خیلیا نپسندن .
به هر هر حال دیدن فیلم خالی از تلنگر نخواهد بود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_تلنگر
اما چه کسی جرأت دارد
در دنیایی که هیچکس بیگناه نیست،
مرا محکوم کند؟!
#_آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_تلنگر
اما چه کسی جرأت دارد
در دنیایی که هیچکس بیگناه نیست،
مرا محکوم کند؟!
#_آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity