🔴#کتاب_صوتی
📚 #مرگ_ساز
✍️ نویسنده : #مایکل_کرایتون
«هارولد بنسون»، متخصص رایانه، پس از مجروح کردن مأمور شرکت گاز دستگیر و به بیمارستان دانشگاه نیویورک منتقل میشود. پزشکان معالج او، پس از آزمایشهای متعدد، به این نتیجه میرسند که او دچار بیماری صرع روانی است......
همه آنها که پیشرفت روز افزون علم بشر را در حوزههای گوناگون دنبال میکنند، همیشه این دغدغه را دارند که « دانش انسان در علوم مختلف تا به کجا پیش خواهد رفت؟ و فناوریهای نوین بر سر انسان آینده، چه خواهد آورد؟» پاسخ برخی از دانشمندان به این پرسشها؛ «نابودی کره زمین و پیامد آن نوع بشر است». شما چه فکر میکنید؟ شاید شنیدن این داستان روشنگر ذهن ما و شما باشد!
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚 #مرگ_ساز
✍️ نویسنده : #مایکل_کرایتون
«هارولد بنسون»، متخصص رایانه، پس از مجروح کردن مأمور شرکت گاز دستگیر و به بیمارستان دانشگاه نیویورک منتقل میشود. پزشکان معالج او، پس از آزمایشهای متعدد، به این نتیجه میرسند که او دچار بیماری صرع روانی است......
همه آنها که پیشرفت روز افزون علم بشر را در حوزههای گوناگون دنبال میکنند، همیشه این دغدغه را دارند که « دانش انسان در علوم مختلف تا به کجا پیش خواهد رفت؟ و فناوریهای نوین بر سر انسان آینده، چه خواهد آورد؟» پاسخ برخی از دانشمندان به این پرسشها؛ «نابودی کره زمین و پیامد آن نوع بشر است». شما چه فکر میکنید؟ شاید شنیدن این داستان روشنگر ذهن ما و شما باشد!
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#مرگ
به ورق زدن ادامه داد تا به دو عبارتی رسید که با رنگ صورتی شبنما مشخصشان کرده بود: «به تمامی بزی.» «بهنگام بمیر.»
اینها درست به هدف زدند. هستیتان را به تمامی زندگی کنید؛ بعد از آن بمیرید.
هیچ زندگی نازیستهای پشت سر باقی نگذارید.
جولیوس بیشتر اوقات گفتههای نیچه را به آزمون رورشاخ تشبيه می کرد؛
این گفته ها آن قدر دیدگاه متضاد عرضه میکند که وضعیت روانی خواننده تعیین میکند چه برداشتی از آنها داشته باشد.
اکنون او با وضعیت روانی کاملا متفاوتی این جملات را میخواند.
حضور مرگ، او را به خوانشی متفاوت و روشنگر وامیداشت.
▫️فلسفه شوپنهاور
▫️▫️اروین یالوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
#مرگ
به ورق زدن ادامه داد تا به دو عبارتی رسید که با رنگ صورتی شبنما مشخصشان کرده بود: «به تمامی بزی.» «بهنگام بمیر.»
اینها درست به هدف زدند. هستیتان را به تمامی زندگی کنید؛ بعد از آن بمیرید.
هیچ زندگی نازیستهای پشت سر باقی نگذارید.
جولیوس بیشتر اوقات گفتههای نیچه را به آزمون رورشاخ تشبيه می کرد؛
این گفته ها آن قدر دیدگاه متضاد عرضه میکند که وضعیت روانی خواننده تعیین میکند چه برداشتی از آنها داشته باشد.
اکنون او با وضعیت روانی کاملا متفاوتی این جملات را میخواند.
حضور مرگ، او را به خوانشی متفاوت و روشنگر وامیداشت.
▫️فلسفه شوپنهاور
▫️▫️اروین یالوم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#معرفی_کتاب
#مرگ_ایوان_ایلیچ
#لئو_تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ یکی از شاهکارهای تولستوی به شمار می رود. خیلی ها بر این باورند که مرگ ایوان ایلیچ پس از جنگ و صلح و آناکارنینا بهترین و مهمترین نوشتهی تولستوی است.
این رمان کوتاه در سال ۱۸۸۶ نوشته شده. تولستوی از اواخر دههی ۱۸۷۰ درگیر یک بحران روحی و فلسفی عمیق شده و به انجيل و متون مقدس علاقه پیدا کرده بود و مرگ ایوان ایلیچ اولین کار بزرگ داستانی تولستوی بود که در پی بحران فكری تقریبا هشت سالهی وی چاپ و منتشر شد به همین دلیل، چاپ اول مرگ ایوان ایلیچ در روسیه هیجان زیادی در بین دوستداران تولستوی و کتابخوانان روسی اواخر قرن نوزدهم برانگیخت. روسها که از ۱۸۷۸ به بعد هیچ کتاب داستانی تازهای از تولستوی نخوانده بودند با اشتیاق تمام از کتاب تازهی وی، مرگ ایوان ایلیچ، استقبال کردند.
مرگ ایوان ایلیچ شرح به شدت هجاییای از زندگی طبقه ی بالای کارمندان در روسیهی قرن نوزدهم میلادی است. تولستوی در معرفی زندگی یکی از اعضای این طبقه، توانایی استادانهی خود را در طرح موقعیت های مناسب و جزیی پردازانه نشان میدهد. این رمان تولستوی نمونه ی برجسته ای از رئالیسم است، اما همزمان بسیاری از رگه ها و مایه های هنر سمبولیستیای را که کوتاه زمانی بعد در حین دههی ۱۸۹۰ و نخستین دهه قرن بیستم در ادبیات روسی غالب میشد، در خود دارد.
مرگ ایوان ایلیچ
اینکه میگویند تولستوی نه هنر که خود زندگی را خلق کرد به وضوح می توان در رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ دید و احساس کرد.
تولستوی استاد بازنمایی و واقع نمایی بود. کاراکترهای مخلوق او و موقعیتهایی که در آن به سر می برند، به آن درجهای زنده میشوند که خوانندگان رمان غالبا فکر میکنند که این کاراکترها را حتی بهتر از آشنایان و خودشان می شناسند.
موضوعیکه تولستوی مطرح کرده، موضوع و مسئله ی هر انسان زنده ای است و فرقی هم نمی کند که این انسان در روسیه ی اواخر
نوزدهم زندگی می کند یا در ایران اوایل قرن بیست و یکم و این مسئله هم چیزی نیست جز روبرو شدن انسان با واقعیتی به اسم مرگ؛ یک امر قطعی و ناگزیر که عاقبت همه ی ما مجبور به مواجهه با آن خواهیم بود؛ همان شتری که قرار است روزی بیاید و جلوی در تک تک خانه های ما بخوابد. حرف مهم دیگر تولستوی در رمان مرگ ایوان ایلیچ این است که آدم ها به طور کلی مهارت زیادی دارند در پنهان ساختن این حقیقت قطعی و غایی از خودشان.
آدمها به شیوه های گوناگون سعی میکنند از روبروشدن با این واقعیت گریزناپذیر (مرگ) طفره بروند و بر آن ماسک و نقاب بزنند. تولستوی در رمان خودش با مهارت بسیار و به شکلی بی رحمانه همه ی این ترفندها و نقابها را کنار میزند و خواننده را به طرف تقابل با حقیقت فانی بودن و زوال پذیر بودن اش سوق میدهد. اهمیت رمان، ارایه ی یک شرح به شدت واقع گرایانه و به دقت تیزبینانه دربارهی لحظه ای در زندگی است که همه ی ما باید آن را تجربه کنیم؛ به قول گراسیم در فصل اول رمان" چه می شود کرد؟ خواست خداست، شتری است که در خانهی همه میخوابد."
یکباره این سوال به ذهنش آمد که «نکند که راستی راستی کل زندگیام غلط بودهباشد؟»
به ذهنش آمد که نکند آنچیزی که قبلاً به نظرش صد در صد محال آمدهبود، یعنی این که زندگیاش را آن گونه که باید نگذرانده بود، راست بوده باشد.
به ذهنش آمد که نکند تلاشهای به زحمت پیدای او برای مبارزه با آنچه جلالتمآبها شایسته تلقی میکردند- همان انگیزههای به زحمت پیدای او که بیدرنگ سرکوبشان کردهبود- حق، و بقیهی چیزها باطل بوده باشد. نکند وظایف شغلی و کل ترتیب زندگی و خانوادهاش و جملگی علقههای اجتماعی و اداری اش یکسره باطل بوده باشد. کوشید که در محکمهی خویش از همهی این چیزها دفاع کند و ناگهان به سستی چیزی که از آن دفاع میکرد پی برد. چیزی نبود که از آن دفاع کند.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#معرفی_کتاب
#مرگ_ایوان_ایلیچ
#لئو_تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ یکی از شاهکارهای تولستوی به شمار می رود. خیلی ها بر این باورند که مرگ ایوان ایلیچ پس از جنگ و صلح و آناکارنینا بهترین و مهمترین نوشتهی تولستوی است.
این رمان کوتاه در سال ۱۸۸۶ نوشته شده. تولستوی از اواخر دههی ۱۸۷۰ درگیر یک بحران روحی و فلسفی عمیق شده و به انجيل و متون مقدس علاقه پیدا کرده بود و مرگ ایوان ایلیچ اولین کار بزرگ داستانی تولستوی بود که در پی بحران فكری تقریبا هشت سالهی وی چاپ و منتشر شد به همین دلیل، چاپ اول مرگ ایوان ایلیچ در روسیه هیجان زیادی در بین دوستداران تولستوی و کتابخوانان روسی اواخر قرن نوزدهم برانگیخت. روسها که از ۱۸۷۸ به بعد هیچ کتاب داستانی تازهای از تولستوی نخوانده بودند با اشتیاق تمام از کتاب تازهی وی، مرگ ایوان ایلیچ، استقبال کردند.
مرگ ایوان ایلیچ شرح به شدت هجاییای از زندگی طبقه ی بالای کارمندان در روسیهی قرن نوزدهم میلادی است. تولستوی در معرفی زندگی یکی از اعضای این طبقه، توانایی استادانهی خود را در طرح موقعیت های مناسب و جزیی پردازانه نشان میدهد. این رمان تولستوی نمونه ی برجسته ای از رئالیسم است، اما همزمان بسیاری از رگه ها و مایه های هنر سمبولیستیای را که کوتاه زمانی بعد در حین دههی ۱۸۹۰ و نخستین دهه قرن بیستم در ادبیات روسی غالب میشد، در خود دارد.
مرگ ایوان ایلیچ
اینکه میگویند تولستوی نه هنر که خود زندگی را خلق کرد به وضوح می توان در رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ دید و احساس کرد.
تولستوی استاد بازنمایی و واقع نمایی بود. کاراکترهای مخلوق او و موقعیتهایی که در آن به سر می برند، به آن درجهای زنده میشوند که خوانندگان رمان غالبا فکر میکنند که این کاراکترها را حتی بهتر از آشنایان و خودشان می شناسند.
موضوعیکه تولستوی مطرح کرده، موضوع و مسئله ی هر انسان زنده ای است و فرقی هم نمی کند که این انسان در روسیه ی اواخر
نوزدهم زندگی می کند یا در ایران اوایل قرن بیست و یکم و این مسئله هم چیزی نیست جز روبرو شدن انسان با واقعیتی به اسم مرگ؛ یک امر قطعی و ناگزیر که عاقبت همه ی ما مجبور به مواجهه با آن خواهیم بود؛ همان شتری که قرار است روزی بیاید و جلوی در تک تک خانه های ما بخوابد. حرف مهم دیگر تولستوی در رمان مرگ ایوان ایلیچ این است که آدم ها به طور کلی مهارت زیادی دارند در پنهان ساختن این حقیقت قطعی و غایی از خودشان.
آدمها به شیوه های گوناگون سعی میکنند از روبروشدن با این واقعیت گریزناپذیر (مرگ) طفره بروند و بر آن ماسک و نقاب بزنند. تولستوی در رمان خودش با مهارت بسیار و به شکلی بی رحمانه همه ی این ترفندها و نقابها را کنار میزند و خواننده را به طرف تقابل با حقیقت فانی بودن و زوال پذیر بودن اش سوق میدهد. اهمیت رمان، ارایه ی یک شرح به شدت واقع گرایانه و به دقت تیزبینانه دربارهی لحظه ای در زندگی است که همه ی ما باید آن را تجربه کنیم؛ به قول گراسیم در فصل اول رمان" چه می شود کرد؟ خواست خداست، شتری است که در خانهی همه میخوابد."
یکباره این سوال به ذهنش آمد که «نکند که راستی راستی کل زندگیام غلط بودهباشد؟»
به ذهنش آمد که نکند آنچیزی که قبلاً به نظرش صد در صد محال آمدهبود، یعنی این که زندگیاش را آن گونه که باید نگذرانده بود، راست بوده باشد.
به ذهنش آمد که نکند تلاشهای به زحمت پیدای او برای مبارزه با آنچه جلالتمآبها شایسته تلقی میکردند- همان انگیزههای به زحمت پیدای او که بیدرنگ سرکوبشان کردهبود- حق، و بقیهی چیزها باطل بوده باشد. نکند وظایف شغلی و کل ترتیب زندگی و خانوادهاش و جملگی علقههای اجتماعی و اداری اش یکسره باطل بوده باشد. کوشید که در محکمهی خویش از همهی این چیزها دفاع کند و ناگهان به سستی چیزی که از آن دفاع میکرد پی برد. چیزی نبود که از آن دفاع کند.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
سعیدی سیرجانی چه در زمانی که در خارج از ایران بود و چه پس از آنکه به کشور بازگشت فعالیتش را با نوشتن نامههایی سرگشاده به بالاترین مقامات جمهوری اسلامی و از جمله آیتالله علی خامنهای شدت بخشید. وی در آن نامهها ضمن شرح سختیها و فشارهایی که قشر روشنفکر ایران در طول سالهای بعد از انقلاب تحمل کرده بود، از رهبران جمهوری اسلامی میخواست تا رویه و دیدگاه خود را نسبت به منتقدینشان عوض کنند. آیتالله خامنهای در پاسخ به نامههای سعیدی سیرجانی مطلبی را خطاب به وی نوشت و توسط کیومرث صابری فومنی (گل آقا) برای وی فرستاد. لحن عتابآلود جوابیهٔ علی خامنهای به گونهای بود که به تعبیر سعیدی سیرجانی «قاصد را نیز شرمنده کردهبود». سعیدی سیرجانی در جواب این نامه نیز نامهٔ دیگری به علی خامنهای رهبر ایران مینویسد. چندی بعد در ۲۳ اسفند ۱۳۷۲، خارج از منزلش توسط مأمورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بازداشت شد و پس از نه ماه، بدون هیچ ملاقات یا خبری از محل زندانی بودن او، در ۴ آذرماه ۱۳۷۳ و در اسارت درگذشت. با دستگیری سعیدی سیرجانی مقامات اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی ابتدا با صدور اطلاعیهای وی را متهم به «نگهداری و استعمال مواد مخدر و نیز همجنسبازی و لواط» کردند؛ و پس از آن اتهامات دیگر نیز چون جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی را به اتهامات وی افزودنند.
در سال ۱۳۷۳ خورشیدی، جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران در نامهای با بیش از ۶۰ امضا به بازداشت علیاکبر سعیدی سیرجانی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی اعتراض و متن معروف «ما نویسندهایم» را با ۱۳۴ امضا منتشر کرد.
فیلم اعترافات و برنامه هویت
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران سال ۱۳۷۵ سلسله برنامههایی با عنوان «هویت در نقد و حمله به روشنفکران و نویسندگان از شبکه یک سیما) پخش کرد. در این برنامهها از اعترافات تلویزیونی که از سعیدی سیرجانی، عزتالله سحابی غلامحسین میرزاصالح پخش و تحلیلهای مورد نظر مقامات دولتی لابلای آن گنجانده میشد، گفته شد که این برنامه محصول مشترک صداو سیمای جمهوری اسلامی و سعید امامی و حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول فعلی روزنامه کیهان بودهاست. پس از رویداد قتلهای زنجیرهای و افشای تخلفات وزارت اطلاعات این برنامه مجدداً مورد توجه قرار گرفت. عزتالله سحابی فیلمهای گرفته شده را پس از ماهها حبس و شکنجه خود و سایر زندانیان میداند. سعیدی سیرجانی در بخشی از این فیلمها رندانه به شکنجه خود اشاره میکند: «آنچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد. میخواستم این صحبت را بکنم که این چیزهایی که در طول این مدت من نوشتم، همه رگههایی از لجبازی شدید دارد و شدیداً پشیمانم از این کار.»
احسان یارشاطر اذعان داشت سعیدی سیرجانی همچون احمد تفضلی به دلیل همکاری با بنیاد دانشنامه ایرانیکا (به سرویراستاری احسان یارشاطر توسط مسئولین جمهوری اسلامی ترور شد.
بعدها و پس از آزادی نسبی که در دوران اصلاحات پیشآمد، غلامحسین میرزاصالح و عزتالله سحابی و نیز سایر کسانی که در برنامه هویت (فیلمهای اعترافات آنها پخش شدهبود، فرصتی یافتند تا فاش کنند که چگونه در طول مدت بازداشتشان و تحت چه فشارهای جسمی و روحی مجبور به اقرار و سخن گفتن علیه خود شدهبودند. بسیاری از کسانی که در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات شروع به اعتراف علیه خود و اعتقادات خود میکردند امیدوار بودند به این ترتیب از دست بازجویانی که اختیار جان و مرگ متهمانشان را در دست داشتند خلاصی یابند. تقریباً همه کسانی که فیلم و صدا و نوشتههای اعترافاتشان در برنامه هویت پخش شد، آزاد شدند؛ اما تیم سعید امامی در زندان با استفاده از کپسول پتاسیم موجب سکته قلبی و مرگ علی اکبر سعیدی سیرجانی شدند.
او قبل از دستگیری و شکنجه شدنش در آخرین نامهٔ تند و صریحش خطاب به رهبر ایران، سید علی خامنهای در پایانِ نامه مینویسد:
آدمیزادهام، آزادهام، و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
با تقدیم احترام-سعیدی سیرجانی
#مرگ
در سال ۱۳۷۳ خورشیدی، جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران در نامهای با بیش از ۶۰ امضا به بازداشت علیاکبر سعیدی سیرجانی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی اعتراض و متن معروف «ما نویسندهایم» را با ۱۳۴ امضا منتشر کرد.
فیلم اعترافات و برنامه هویت
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران سال ۱۳۷۵ سلسله برنامههایی با عنوان «هویت در نقد و حمله به روشنفکران و نویسندگان از شبکه یک سیما) پخش کرد. در این برنامهها از اعترافات تلویزیونی که از سعیدی سیرجانی، عزتالله سحابی غلامحسین میرزاصالح پخش و تحلیلهای مورد نظر مقامات دولتی لابلای آن گنجانده میشد، گفته شد که این برنامه محصول مشترک صداو سیمای جمهوری اسلامی و سعید امامی و حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول فعلی روزنامه کیهان بودهاست. پس از رویداد قتلهای زنجیرهای و افشای تخلفات وزارت اطلاعات این برنامه مجدداً مورد توجه قرار گرفت. عزتالله سحابی فیلمهای گرفته شده را پس از ماهها حبس و شکنجه خود و سایر زندانیان میداند. سعیدی سیرجانی در بخشی از این فیلمها رندانه به شکنجه خود اشاره میکند: «آنچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد. میخواستم این صحبت را بکنم که این چیزهایی که در طول این مدت من نوشتم، همه رگههایی از لجبازی شدید دارد و شدیداً پشیمانم از این کار.»
احسان یارشاطر اذعان داشت سعیدی سیرجانی همچون احمد تفضلی به دلیل همکاری با بنیاد دانشنامه ایرانیکا (به سرویراستاری احسان یارشاطر توسط مسئولین جمهوری اسلامی ترور شد.
بعدها و پس از آزادی نسبی که در دوران اصلاحات پیشآمد، غلامحسین میرزاصالح و عزتالله سحابی و نیز سایر کسانی که در برنامه هویت (فیلمهای اعترافات آنها پخش شدهبود، فرصتی یافتند تا فاش کنند که چگونه در طول مدت بازداشتشان و تحت چه فشارهای جسمی و روحی مجبور به اقرار و سخن گفتن علیه خود شدهبودند. بسیاری از کسانی که در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات شروع به اعتراف علیه خود و اعتقادات خود میکردند امیدوار بودند به این ترتیب از دست بازجویانی که اختیار جان و مرگ متهمانشان را در دست داشتند خلاصی یابند. تقریباً همه کسانی که فیلم و صدا و نوشتههای اعترافاتشان در برنامه هویت پخش شد، آزاد شدند؛ اما تیم سعید امامی در زندان با استفاده از کپسول پتاسیم موجب سکته قلبی و مرگ علی اکبر سعیدی سیرجانی شدند.
او قبل از دستگیری و شکنجه شدنش در آخرین نامهٔ تند و صریحش خطاب به رهبر ایران، سید علی خامنهای در پایانِ نامه مینویسد:
آدمیزادهام، آزادهام، و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
با تقدیم احترام-سعیدی سیرجانی
#مرگ
🔴#من_اگر_خدا بودم تمام ناخوشی ها و نقصان اندام و زشتی و ابلهی و بدبختی و غیره را از بین می بردم ولی دست به ترکیب #مرگ نمی زدم و آن را باقی می گذاشتم،
زیرا می دانستم که بدون مرگ نوع بشر احساس خوشبختی نخواهد کرد و تنها به وسیله مرگ است که می تواند خود را از چنگ بدبختی های زندگی نجات بدهد،
زیرا ، به فرض اینکه ناخوشی و زشتی و ابلهی و غیره از بین برود باز نوع انسان احساس سعادت نخواهد کرد و تنها روزی احساس سعادت خواهد نمود که بداند برای چه بوجود می آید و چه خواهد شد و تا وقتی که چنین روزی نیامده است مرگ برای نوع بشر لازم می باشد.
#موریس_مترلینگ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
زیرا می دانستم که بدون مرگ نوع بشر احساس خوشبختی نخواهد کرد و تنها به وسیله مرگ است که می تواند خود را از چنگ بدبختی های زندگی نجات بدهد،
زیرا ، به فرض اینکه ناخوشی و زشتی و ابلهی و غیره از بین برود باز نوع انسان احساس سعادت نخواهد کرد و تنها روزی احساس سعادت خواهد نمود که بداند برای چه بوجود می آید و چه خواهد شد و تا وقتی که چنین روزی نیامده است مرگ برای نوع بشر لازم می باشد.
#موریس_مترلینگ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فلسفه
#مرگ
به نظر می رسد این حرارت فوق العاده ی روحانیون توحیدی در مخالفت با خودکشی باید دلیل پنهانی داشته باشد.
آیا دلیلش نمی تواند این باشد که دست شستن داوطلبانه از زندگی نوعی دهن کجی به کسی است که گفت همه چیز احسن است؟
اگر چنین باشد ، اینهم مورد دیگری از خوشبینی اجباری این ادیان است که خودکشی را محکوم می کنند تا خودکشی محکومشان نکند.
▫️شوپنهاور
▫️▫️ درتایید و نفی خواهش زیستن
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فلسفه
#مرگ
به نظر می رسد این حرارت فوق العاده ی روحانیون توحیدی در مخالفت با خودکشی باید دلیل پنهانی داشته باشد.
آیا دلیلش نمی تواند این باشد که دست شستن داوطلبانه از زندگی نوعی دهن کجی به کسی است که گفت همه چیز احسن است؟
اگر چنین باشد ، اینهم مورد دیگری از خوشبینی اجباری این ادیان است که خودکشی را محکوم می کنند تا خودکشی محکومشان نکند.
▫️شوپنهاور
▫️▫️ درتایید و نفی خواهش زیستن
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#مرگ_اشوزرتشت
داستان درگذشت اشوزرتشت آنگونه كه در كتاب پهلوي «زادسپرم» آمده است و ماجراي كشته شدن آن وخشورِ(پيامآور آسماني) پاك در آتشكدهي بلخ، در هنگام نيايش و بهدست يك توراني به نام «توربراتور» در شاهنامهي فردوسي نيز بازتاب يافته است.
تاریخ یکتاپرستی در جهان، از پیامبری اشوزرتشت در سرزمین «ایرانویج» آغاز میشود. بنابر باور زرتشتيان، نزدیک به بیست سده پیش از زایش مسیح، زرتشت در ششم فروردین، چشم به جهان گشود. از «گاتها»، سرودههاي پيامبر، پيداست كه نامش «زرتشتر» و نام خانوادگياش «سپيتمه» است. برخي از زبانشناسان چم(:معني) زرتشتر را ستارهي زرين يا درخشان خواندهاند. او پس از سی سال، در همین روز (۶ فروردین) ، از سوی اهورامزدا برگزیده شد تا مردمان را بهسوي يگانه داناي بزرگ هستيبخش رهنمايد؛ آنان را به اندیشه، گفتار و کردار نیک سفارش کند و آزادی اراده و شادی را برای آنان به ارمغان آورد.
شاهنامهی فردوسي، داستان زايش اشوزرتشت را با پديد آمدن درختي تنومند با ريشههايي استوار و شاخههاي بسيار كه برگ و بارش پند و خرد و دانايي است، گزارش ميكند.
چو یک چند گاهی بر آمد برین
درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسپ تا پیش کاخ
درختی گشنبیخ و بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد
کسی كز خرد برخورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهشت
که اهریمن بدکنش را بکشت
به شاه جهان گفت که پیغمبرم
تو را سوی خرد رهنمون اورم
اينگونه بيان داستان از سوي فردوسي، كه از درختي گشنبيخ و بسيارشاخ، نام ميبرد، اشاره دارد به آييني ديرين در سرزمين ايران كه با زاده شدن هر فرزندي، درختي بر روي زمين ميكاشتند تا آلودگيهايي را كه از اين فرزند به كرهي خاكي ميرسد، بزدايد. به هر روي، پس از آنكه اشوزرتشت، كيش خود را به شاه ايران، گشتاسب، نماياند، كيگشتاسب، پدرش، لهراسب و برادرش، زرير، كيش او را پذيرفتند و كُشتي بر ميان بستند. كيگشتاسب دانايان را به شهرها فرستاد تا آتشكدهها برپا كنند. نخست آتشكدهي مهربرزين را بنياد نهاد. اشوزرتشت سروي بزرگ را در آن كاشت كه به نام «سرو كاشمر» نامدار شد. پس از آن، پيامبر، بر كيگشتاسب كه خراج به دربار ارجاسب، پادشاه توران ميفرستاد، خرده گرفت. كيگشتاسب نيز پذيرفت و فرمان داد تا ديگر باج و خراجي به توران فرستاده نشود. ارجاسب توراني از اين ماجرا آگاه شد و نامهاي براي كيگشتاسب نوشت كه از دين نو بازگردد و همچون گذشته خراجگذار توران شود تا از فرمانروايي بر سرزمينهايي بيشتر و گنجهايي بيشمار بهرهمند شود وگرنه بر او خواهد تاخت و كشورش را ويرانهاي خواهد ساخت. نامهي ارجاسب كه در دربار كيگشتاسب خوانده شد، زريرِ سپهبد و اسفنديار، پسر شاه، از آن، سخت برآشفتند؛ پاسخ تندي بر نامهي ارجاسب نوشتند و خود را آمادهي نبردي بزرگ در برابر لشكر توران كردند. در اين جنگ بزرگ، بسياري از پهلوانان و بزرگان ايران همچون اردشير، شيدسب و نيوزار، كه هرسه فرزندان شاه بودند، فرزند جاماسب، وزير خردمند گشتاسبشاه كه «گرامي» نام داشت و در پايان زرير، سپهبد دلاور ايران، پس از دليريهاي بسيار و از خودگذشتگي فراوان به دست دشمن كشته شدند. در هنگامهاي كه شكست ايران نزديك بود، «اسفنديار رويينتن» به ميدان آمد و با جنگاوريهاي بسيار، برگ را بهسود ايران برگرداند و پيرزوي را براي ايرانيان به ارمغان آورد. ارجاسب و ماندهي سپاهيانش رو به سوي بيابان نهادند و گريختند. ماجراي اين نبرد بزرگ، افزون بر شاهنامه، در كتاب «يادگار زريران» نيز آمده است.
سالها از اين نبرد بزرگ گذشت. بدگويي چربزبان، دل شاه را از اسفنديار كه در انديشهي تاج و تخت بود و بارها براي آن پيمان از پدر گرفتهبود، برگرداند. شاه او را در دل دژي بزرگ در غل و زنجير به زندان افكند و خود به ميهماني رستم دستان در سيستان رفت. و اينگونه بلخ، پايتخت ايران، از فرمانروا و پسر دلاورش، تهي شد. پسران اسفنديار كه اينچنین ديدند، به سوي پدر شتافتند تا در زندان او را از تنهايي بهدرآورند. به ارجاسب توراني پيام بردند كه بلخ از پهلوانان خالي است و بهجز لهراسب پير و هفتصد مرد ديني كه در آتشكده سرگرم راز و نياز و نيايشند، كسي از نامداران در پايتخت نيست. ارجاسب كه بيشه را خالي از شيران ديد، بار ديگر به ايران يورش آورد تا كار شهرياري اين سرزمين را يكسره كند.
🌸🌿
🔴#مرگ_اشوزرتشت
داستان درگذشت اشوزرتشت آنگونه كه در كتاب پهلوي «زادسپرم» آمده است و ماجراي كشته شدن آن وخشورِ(پيامآور آسماني) پاك در آتشكدهي بلخ، در هنگام نيايش و بهدست يك توراني به نام «توربراتور» در شاهنامهي فردوسي نيز بازتاب يافته است.
تاریخ یکتاپرستی در جهان، از پیامبری اشوزرتشت در سرزمین «ایرانویج» آغاز میشود. بنابر باور زرتشتيان، نزدیک به بیست سده پیش از زایش مسیح، زرتشت در ششم فروردین، چشم به جهان گشود. از «گاتها»، سرودههاي پيامبر، پيداست كه نامش «زرتشتر» و نام خانوادگياش «سپيتمه» است. برخي از زبانشناسان چم(:معني) زرتشتر را ستارهي زرين يا درخشان خواندهاند. او پس از سی سال، در همین روز (۶ فروردین) ، از سوی اهورامزدا برگزیده شد تا مردمان را بهسوي يگانه داناي بزرگ هستيبخش رهنمايد؛ آنان را به اندیشه، گفتار و کردار نیک سفارش کند و آزادی اراده و شادی را برای آنان به ارمغان آورد.
شاهنامهی فردوسي، داستان زايش اشوزرتشت را با پديد آمدن درختي تنومند با ريشههايي استوار و شاخههاي بسيار كه برگ و بارش پند و خرد و دانايي است، گزارش ميكند.
چو یک چند گاهی بر آمد برین
درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسپ تا پیش کاخ
درختی گشنبیخ و بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد
کسی كز خرد برخورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهشت
که اهریمن بدکنش را بکشت
به شاه جهان گفت که پیغمبرم
تو را سوی خرد رهنمون اورم
اينگونه بيان داستان از سوي فردوسي، كه از درختي گشنبيخ و بسيارشاخ، نام ميبرد، اشاره دارد به آييني ديرين در سرزمين ايران كه با زاده شدن هر فرزندي، درختي بر روي زمين ميكاشتند تا آلودگيهايي را كه از اين فرزند به كرهي خاكي ميرسد، بزدايد. به هر روي، پس از آنكه اشوزرتشت، كيش خود را به شاه ايران، گشتاسب، نماياند، كيگشتاسب، پدرش، لهراسب و برادرش، زرير، كيش او را پذيرفتند و كُشتي بر ميان بستند. كيگشتاسب دانايان را به شهرها فرستاد تا آتشكدهها برپا كنند. نخست آتشكدهي مهربرزين را بنياد نهاد. اشوزرتشت سروي بزرگ را در آن كاشت كه به نام «سرو كاشمر» نامدار شد. پس از آن، پيامبر، بر كيگشتاسب كه خراج به دربار ارجاسب، پادشاه توران ميفرستاد، خرده گرفت. كيگشتاسب نيز پذيرفت و فرمان داد تا ديگر باج و خراجي به توران فرستاده نشود. ارجاسب توراني از اين ماجرا آگاه شد و نامهاي براي كيگشتاسب نوشت كه از دين نو بازگردد و همچون گذشته خراجگذار توران شود تا از فرمانروايي بر سرزمينهايي بيشتر و گنجهايي بيشمار بهرهمند شود وگرنه بر او خواهد تاخت و كشورش را ويرانهاي خواهد ساخت. نامهي ارجاسب كه در دربار كيگشتاسب خوانده شد، زريرِ سپهبد و اسفنديار، پسر شاه، از آن، سخت برآشفتند؛ پاسخ تندي بر نامهي ارجاسب نوشتند و خود را آمادهي نبردي بزرگ در برابر لشكر توران كردند. در اين جنگ بزرگ، بسياري از پهلوانان و بزرگان ايران همچون اردشير، شيدسب و نيوزار، كه هرسه فرزندان شاه بودند، فرزند جاماسب، وزير خردمند گشتاسبشاه كه «گرامي» نام داشت و در پايان زرير، سپهبد دلاور ايران، پس از دليريهاي بسيار و از خودگذشتگي فراوان به دست دشمن كشته شدند. در هنگامهاي كه شكست ايران نزديك بود، «اسفنديار رويينتن» به ميدان آمد و با جنگاوريهاي بسيار، برگ را بهسود ايران برگرداند و پيرزوي را براي ايرانيان به ارمغان آورد. ارجاسب و ماندهي سپاهيانش رو به سوي بيابان نهادند و گريختند. ماجراي اين نبرد بزرگ، افزون بر شاهنامه، در كتاب «يادگار زريران» نيز آمده است.
سالها از اين نبرد بزرگ گذشت. بدگويي چربزبان، دل شاه را از اسفنديار كه در انديشهي تاج و تخت بود و بارها براي آن پيمان از پدر گرفتهبود، برگرداند. شاه او را در دل دژي بزرگ در غل و زنجير به زندان افكند و خود به ميهماني رستم دستان در سيستان رفت. و اينگونه بلخ، پايتخت ايران، از فرمانروا و پسر دلاورش، تهي شد. پسران اسفنديار كه اينچنین ديدند، به سوي پدر شتافتند تا در زندان او را از تنهايي بهدرآورند. به ارجاسب توراني پيام بردند كه بلخ از پهلوانان خالي است و بهجز لهراسب پير و هفتصد مرد ديني كه در آتشكده سرگرم راز و نياز و نيايشند، كسي از نامداران در پايتخت نيست. ارجاسب كه بيشه را خالي از شيران ديد، بار ديگر به ايران يورش آورد تا كار شهرياري اين سرزمين را يكسره كند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سالمرگ_آلبر_کامو
#نویسنده_فیلسوف_وروزنامه_نگار_فرانسوی
#زندگی_نامه
به مناسبت سالمرگ آلبر_کامو
1913-
آلبر کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
1914_
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
1923-
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تااو بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
1925-1928
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود.دروازه بان می شود.تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
1929-
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان وقصاب بود.آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
1930-
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
1934-
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
1934-
با « سیمون هیه » ازدواج می کند.دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد.فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
1935-
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
1936-
« گروه تئاتر کار » رابنیان گذاشت.به اروپای مرکزی سفر کرد.به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
1937-
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد وشد « گروه تئاتر اکیپ ».
1940-
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع بکار کرد و بهنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
1941-
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
1942-
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند.
با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر بر می گردد.
1943-
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود.
در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
1944-
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
1945-
کالیگولا در بیست وششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
1947-
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
1952-
در بیست ودوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
1956-
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
1957-
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
1958-
انتشار سخنرانی در سوئد.که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
1959-
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
1960-
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد.میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
پایداری و شکیبائی فراموش نشود. منظور پایداری آن نیست که پشت میز مبارزات انتخاباتی همراه ابرو درهم کشیدن ها و تهدیدهاست. منظورم ایستادگی در برابر همه بادهای دریا به یاری سپیدی و شیره گیاهی است. در زمستان جهان، همین شکیبائی میوه را فراهم خواهد ساخت.
📒#فلسفه_پوچی
او از ارادهء خویش به خوشبخت شدن آگاهی یافته بود و باید گام دیگری بر میداشت. اما نمی دانست باید تسلیم زمان شود و این یعنی عالی ترین و خطرناک ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است خیلی ها حتی نمی توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند. او بر این حق پیشی گرفته بود.
📒#مرگ_خوش
همه به ما خیانت کرده اند، همه ی آنهایی که موعظه گر مقاومت بودند و همه ی آنهایی که از صلح سخن می گفتند. یکی از دیگری گوسفندتر و یکی از دیگری مقصرتر. و هرگز فرد در برابر ماشین دروغسازی این چنین تنها نبوده است. آدم می تواند حس انزجار داشته باشد و از آن چون سلاحی بهره گیرد.
📒#یادداشت_ها
🌸🌿
🔴#سالمرگ_آلبر_کامو
#نویسنده_فیلسوف_وروزنامه_نگار_فرانسوی
#زندگی_نامه
به مناسبت سالمرگ آلبر_کامو
1913-
آلبر کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
1914_
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
1923-
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تااو بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
1925-1928
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود.دروازه بان می شود.تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
1929-
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان وقصاب بود.آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
1930-
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
1934-
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
1934-
با « سیمون هیه » ازدواج می کند.دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد.فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
1935-
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
1936-
« گروه تئاتر کار » رابنیان گذاشت.به اروپای مرکزی سفر کرد.به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
1937-
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد وشد « گروه تئاتر اکیپ ».
1940-
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع بکار کرد و بهنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
1941-
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
1942-
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند.
با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر بر می گردد.
1943-
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود.
در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
1944-
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
1945-
کالیگولا در بیست وششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
1947-
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
1952-
در بیست ودوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
1956-
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
1957-
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
1958-
انتشار سخنرانی در سوئد.که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
1959-
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
1960-
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد.میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
پایداری و شکیبائی فراموش نشود. منظور پایداری آن نیست که پشت میز مبارزات انتخاباتی همراه ابرو درهم کشیدن ها و تهدیدهاست. منظورم ایستادگی در برابر همه بادهای دریا به یاری سپیدی و شیره گیاهی است. در زمستان جهان، همین شکیبائی میوه را فراهم خواهد ساخت.
📒#فلسفه_پوچی
او از ارادهء خویش به خوشبخت شدن آگاهی یافته بود و باید گام دیگری بر میداشت. اما نمی دانست باید تسلیم زمان شود و این یعنی عالی ترین و خطرناک ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است خیلی ها حتی نمی توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند. او بر این حق پیشی گرفته بود.
📒#مرگ_خوش
همه به ما خیانت کرده اند، همه ی آنهایی که موعظه گر مقاومت بودند و همه ی آنهایی که از صلح سخن می گفتند. یکی از دیگری گوسفندتر و یکی از دیگری مقصرتر. و هرگز فرد در برابر ماشین دروغسازی این چنین تنها نبوده است. آدم می تواند حس انزجار داشته باشد و از آن چون سلاحی بهره گیرد.
📒#یادداشت_ها
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
یک مرد افکارش را در اجتماع برای خودش نگه می دارد ، چون می داند این افکار ، تعصبات و حماقت دیگران را رو می کند.
📒 #مرگ_خوش
👤 #آلبر_کامو
این صحنه تصادف، ۵۹ سال پیش در چنین روزی به زندگی یکی از محبوبترین نویسندههای جهان خاتمه داد.
پس از درگذشت #آلبر_کامو ۲ نوشته دیگر از او منتشر شد. کتاب "مرگ خوش" شاید توصیفی از مرگ خود او باشد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
یک مرد افکارش را در اجتماع برای خودش نگه می دارد ، چون می داند این افکار ، تعصبات و حماقت دیگران را رو می کند.
📒 #مرگ_خوش
👤 #آلبر_کامو
این صحنه تصادف، ۵۹ سال پیش در چنین روزی به زندگی یکی از محبوبترین نویسندههای جهان خاتمه داد.
پس از درگذشت #آلبر_کامو ۲ نوشته دیگر از او منتشر شد. کتاب "مرگ خوش" شاید توصیفی از مرگ خود او باشد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
📚دیالوگی شاهکار که به تنهایی اندازه چندین فیلمنامه و کتاب، حرف برای گفتن دارد!
مکان داخل آسیاب:
سرباز ساسانی وارد می شود و خبر دستگیری یک تازی را میدهد.
امین تارخ در نقش سردار ساسانی:
«نان کشکین اش بده و سپس به تازیانه اش ببند تا سخن گوید.
بپرس اش شماره تازیان چند است؟ کدام سویند؟ چه در سر دارند؟
سواره اند یا پیاده؟ دور میشوند یا نزدیک؟
در کار گذشتن اند یا ماندن؟ پیک است یا خبرچین یا پیش آهنگ؟
بپرس اش ویرانه چرا می سازند؟!
آتش چرا می زنند؟!
سیاه چرا می پوشند؟!
و این خدایی که می گویند چرا چنین خشمگین است؟!»
#مرگ_یزدگرد
#بهرام_بیضایی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
📚دیالوگی شاهکار که به تنهایی اندازه چندین فیلمنامه و کتاب، حرف برای گفتن دارد!
مکان داخل آسیاب:
سرباز ساسانی وارد می شود و خبر دستگیری یک تازی را میدهد.
امین تارخ در نقش سردار ساسانی:
«نان کشکین اش بده و سپس به تازیانه اش ببند تا سخن گوید.
بپرس اش شماره تازیان چند است؟ کدام سویند؟ چه در سر دارند؟
سواره اند یا پیاده؟ دور میشوند یا نزدیک؟
در کار گذشتن اند یا ماندن؟ پیک است یا خبرچین یا پیش آهنگ؟
بپرس اش ویرانه چرا می سازند؟!
آتش چرا می زنند؟!
سیاه چرا می پوشند؟!
و این خدایی که می گویند چرا چنین خشمگین است؟!»
#مرگ_یزدگرد
#بهرام_بیضایی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
سردار: پادشاه اینجا چه دید جز پلشتی و جز چهرهی دژم؟ این جانوران زشتخوی چارهناپذیر را بنگر، که چارهسازی دولتمندان و دلسوزی شاهان نیز ایشان را بر مردمی نمیافزاید.
زن آسیابان : های ای درشتگوی، کدام چارهسازی، کدام دلسوزی؟ بزکشان را ببین. بلندتبارانی چون شما از گردهی ما تسمهها کشیدهاید. شما و همهی آن نوجامگان نوکیسه. شما دمار از روزگار ما درآوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بستهای.
سردار: زبانت ببرد!
زن: و تو شمشیر را برای همین بستهای.
دختر: [در خیالی دور] اگر کیسهای آرد مانده بود بر سر خود میریختم تا سراپا سپید شوم. شاید ناهید هور پیکر مرا جای فرشتهای میگرفت، یا بهجای دختر خود، و در چشمهای شستشو میداد.
#مرگ_یزدگرد
#بهرام_بیضایی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
سردار: پادشاه اینجا چه دید جز پلشتی و جز چهرهی دژم؟ این جانوران زشتخوی چارهناپذیر را بنگر، که چارهسازی دولتمندان و دلسوزی شاهان نیز ایشان را بر مردمی نمیافزاید.
زن آسیابان : های ای درشتگوی، کدام چارهسازی، کدام دلسوزی؟ بزکشان را ببین. بلندتبارانی چون شما از گردهی ما تسمهها کشیدهاید. شما و همهی آن نوجامگان نوکیسه. شما دمار از روزگار ما درآوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بستهای.
سردار: زبانت ببرد!
زن: و تو شمشیر را برای همین بستهای.
دختر: [در خیالی دور] اگر کیسهای آرد مانده بود بر سر خود میریختم تا سراپا سپید شوم. شاید ناهید هور پیکر مرا جای فرشتهای میگرفت، یا بهجای دختر خود، و در چشمهای شستشو میداد.
#مرگ_یزدگرد
#بهرام_بیضایی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#صد_کتاب
یکصد کتاب پر خواننده در سه قرن اخیر:
۱. #بابالنگ_دراز_جین_وبستر
٢. #بيلي_بتگیت_ادگارلارنس_دکتروف
۳.#بازمانده_روز_کازویوایشی_گورو
۴.#تاریخ_محاصره_لیسبون_خوزه_ساراماگو
۵. #عشق_سالهای_وبا_گابریل_گارسیامارکز
۶.#سال_مرگ_ریکاردوریش_خوزه_ساراماگو
۷.#عاشق ـ مارگاریت دوراس
۸ نام گل سرخ ـ اومبرتو اکو
۹.#اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ـ ایتالو کالوینو
۱۰. #پاییز پدرسالار ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۱. #صد سال تنهایی ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۲. #فرنی و زویی ـ جی.دی. سالینجر
۱۳. #طبل حلبی ـ گونترگراس
۱۴. #آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس
۱۵. #پیرمرد و دریا ـ ارنست همینگوی
۱۶. #مالون میمیرد ـ ساموئل بکت
۱۷. #۱۹۸۴ـ جورج اورول
۱۸. #طاعون ـ آلبر کامو
۱۹. #مزرعهٔ حیوانات ـ جورج اورول
۲۰. #شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
۲۱. #بیگانه ـ آلبر کامو
۲۲. #جلال و قدرت ـ گراهام گرین
۲۳. #سفر به انتهای شب ـ لوئی فردینان سلین
۲۴. #ارلاندو ـ ویرجینیا وولف
۲۵. #به سوی فانوس دریایی ـ ویرجینیا وولف
۲۶. #سالها – ویرجینیا وولف
۲۷. #آمریکا ـ فرانتس کافکا
۲۸. #قصر ـ فرانتس کافکا
۲۹. #گتسبی بزرگ ـ اف. اسکات فیتز جرالد
۳۰. #محاکمه ـ فرانتس کافکا
۳۱. #چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس
۳۲. #درنده باسکرویل ـ سر آرتور کنن دویل
۳۳. #تصویر دوریان گری ـ اسکار وایلد
۳۴. #ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین
۳۵. #زنان کوچک ـ لوئییز می آلکوت
۳۶. #آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول
۳۷. #جنایت و مکافات ـ فئودور داستایوسکی
۳۸. #آرزوهای بزرگ ـ چارلز دیکنز
۳۹. #مادام بواری ـ گوستاو فلوبر
۴۰. #دیوید کاپرفیلد ـ چارلز دیکنز
۴۱. #کنت مونت کریستو ـ الکساندر دوما
۴۲. #اولیور تویست ـ چارلز دیکنز
۴۳. #گوژپشت نوتردام ـ ویکتور هوگو
۴۴. سرخ و سیاه ـ استاندال
۴۵. #زوربای یونانی ـ نیکوس کازانتزاکیس
۴۶. #رابینسون کروزوئه ـ دانیل دفو
۴۷. #تهوع ـ سارتر
۴۸. #دن کیشوت ـ سر وانتس
۴۹. مشتمالچی عارف ـ نایپل
۵۰. خیابان میگل ـ نایپل
۵۱. کتابخانهٔ بابل و داستانهای دیگر ـ بورخس
۵۱. کلیسای جامع ـ کارور
۵۲. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ـ ریموند کارور
۵۳. مثل همهٔ عصرها ـ زویا پیرزاد
۵۴. طعم گس خرمالو ـ زویا پیرزاد
۵۵. یک روز مانده به عید پاک ـ زویا پیرزاد
۵۶. #مدار صفر درجه ـ احمد محمود
۵۷. در انتظار گودو ـ ساموئل بکت
۵۸. #عقاید یک دلقک ـ هاینریش بل
۵۹. #بارون درختنشین ـ ایتالو کالوینو
۶۰. #سلاخخانهٔ شماره پنج ـ کورت ونهگات
۶۱. یک مهمانی یک رقص و داستانهای دیگر ـ آیزاک باشویس سینگر
۶۲. باغ ـ پرویز دوایی
۶۳. #ناتور دشت ـ سلینجر
۶۴. دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم ـ سلینجر
۶۵. شهود ـ فلانری اوکانر
۶۶. خاطرات ـ سیمون دوبوار
۶۷. #روانکاو_و_داستانهای_دیگر ـ #ماشادود_آسیس
۶۸. #خاطرات_پس_از_مرگ #براس_کوباس ـ ماشادود_آسیس
۶۹. #مترجم_دردها ـ #جامپا_لاهیری
۷۰. #نامهٔ_یک_زن_ناشناس ـ #اشتفان_تسوایک
۷۱. #فضیلتهای_ناچیز ـ #ناتالیا_گینزبورگ
۷۲. #چنین_کنند_بزرگان ـ #ویل_کاپی
۷۳. #کتاب_بیهوده ـ #کریستین_بوبن
۷۴. #خانوادهٔ_من_و بقیهٔ_حیوانات ـ #جرالد_دارل
۷۵. #موز_وحشی ـ #ژوزه_مارود_واسکونسلوس
۷۶. #همنام ـ #جامپا_لاهیری
۷۷. #گفتوگو با مرگ ـ #آرتور_کوستلر
۷۸. #خداحافظ_گاری_کوپر ـ #رومن_گاری
۷۹. #لیدی_ال ـ #رومن_گاری
۸۰. #جزیره ـ #روبر_مرل
۸۱. #عادت_میکنیم ـ #زویا_پیرزاد
۸۲. #کرگدن ـ اوژن یونسکو
۸۳. #آوازخوان_طاس، #صندلیها ـ #اوژن_یونسکو
۸۴. #زندگی_شهری_و_چند_داستان_دیگر ـ #دونالد_بارتلمی
۸۵. #اتوبوس_پیر_و_داستانهای_دیگر ـ #ریچارد_براتیگان
۸۶. #بادبادکباز ـ #خالد_حسینی
۸۷. #روزی_روزگاری_دیروز ـ ترجمهٔ لیلا نصیریها
۸۸. #در_میان_گمشدگان ـ #دن_چاون
۸۹. #درخت_زیبای_من #ژوزه_مائورود_واسکونسلوس
۹۰. #کتاب_اوهام ـ #پل_استر
۹۱. #مرگ_و_پرگار ـ #بورخس
۹۲. #سرزمین_باد ـ #گراتزیا_دلدّا
۹۳. #خنده_در_تاریکی ـ #نابوکف
۹۴. #پدرو_پارامو ـ #خوان_رولفو
۹۵.#مرگ_کسب_و_کار_من_است ـ #روبر_مرل
۹۶. همان عشق ـ #یان_آندرهآ
۹۷. #پاککنها ـ #آلن_ربگریه
۹۸. #جنگل واژگون ـ #سلینجر
۹۹. #دروازههای_بهشت ـ #کورتازار
۱۰۰. #داستانهای_کوتاه ـ #چخوف
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#صد_کتاب
یکصد کتاب پر خواننده در سه قرن اخیر:
۱. #بابالنگ_دراز_جین_وبستر
٢. #بيلي_بتگیت_ادگارلارنس_دکتروف
۳.#بازمانده_روز_کازویوایشی_گورو
۴.#تاریخ_محاصره_لیسبون_خوزه_ساراماگو
۵. #عشق_سالهای_وبا_گابریل_گارسیامارکز
۶.#سال_مرگ_ریکاردوریش_خوزه_ساراماگو
۷.#عاشق ـ مارگاریت دوراس
۸ نام گل سرخ ـ اومبرتو اکو
۹.#اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ـ ایتالو کالوینو
۱۰. #پاییز پدرسالار ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۱. #صد سال تنهایی ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۲. #فرنی و زویی ـ جی.دی. سالینجر
۱۳. #طبل حلبی ـ گونترگراس
۱۴. #آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس
۱۵. #پیرمرد و دریا ـ ارنست همینگوی
۱۶. #مالون میمیرد ـ ساموئل بکت
۱۷. #۱۹۸۴ـ جورج اورول
۱۸. #طاعون ـ آلبر کامو
۱۹. #مزرعهٔ حیوانات ـ جورج اورول
۲۰. #شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
۲۱. #بیگانه ـ آلبر کامو
۲۲. #جلال و قدرت ـ گراهام گرین
۲۳. #سفر به انتهای شب ـ لوئی فردینان سلین
۲۴. #ارلاندو ـ ویرجینیا وولف
۲۵. #به سوی فانوس دریایی ـ ویرجینیا وولف
۲۶. #سالها – ویرجینیا وولف
۲۷. #آمریکا ـ فرانتس کافکا
۲۸. #قصر ـ فرانتس کافکا
۲۹. #گتسبی بزرگ ـ اف. اسکات فیتز جرالد
۳۰. #محاکمه ـ فرانتس کافکا
۳۱. #چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس
۳۲. #درنده باسکرویل ـ سر آرتور کنن دویل
۳۳. #تصویر دوریان گری ـ اسکار وایلد
۳۴. #ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین
۳۵. #زنان کوچک ـ لوئییز می آلکوت
۳۶. #آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول
۳۷. #جنایت و مکافات ـ فئودور داستایوسکی
۳۸. #آرزوهای بزرگ ـ چارلز دیکنز
۳۹. #مادام بواری ـ گوستاو فلوبر
۴۰. #دیوید کاپرفیلد ـ چارلز دیکنز
۴۱. #کنت مونت کریستو ـ الکساندر دوما
۴۲. #اولیور تویست ـ چارلز دیکنز
۴۳. #گوژپشت نوتردام ـ ویکتور هوگو
۴۴. سرخ و سیاه ـ استاندال
۴۵. #زوربای یونانی ـ نیکوس کازانتزاکیس
۴۶. #رابینسون کروزوئه ـ دانیل دفو
۴۷. #تهوع ـ سارتر
۴۸. #دن کیشوت ـ سر وانتس
۴۹. مشتمالچی عارف ـ نایپل
۵۰. خیابان میگل ـ نایپل
۵۱. کتابخانهٔ بابل و داستانهای دیگر ـ بورخس
۵۱. کلیسای جامع ـ کارور
۵۲. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ـ ریموند کارور
۵۳. مثل همهٔ عصرها ـ زویا پیرزاد
۵۴. طعم گس خرمالو ـ زویا پیرزاد
۵۵. یک روز مانده به عید پاک ـ زویا پیرزاد
۵۶. #مدار صفر درجه ـ احمد محمود
۵۷. در انتظار گودو ـ ساموئل بکت
۵۸. #عقاید یک دلقک ـ هاینریش بل
۵۹. #بارون درختنشین ـ ایتالو کالوینو
۶۰. #سلاخخانهٔ شماره پنج ـ کورت ونهگات
۶۱. یک مهمانی یک رقص و داستانهای دیگر ـ آیزاک باشویس سینگر
۶۲. باغ ـ پرویز دوایی
۶۳. #ناتور دشت ـ سلینجر
۶۴. دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم ـ سلینجر
۶۵. شهود ـ فلانری اوکانر
۶۶. خاطرات ـ سیمون دوبوار
۶۷. #روانکاو_و_داستانهای_دیگر ـ #ماشادود_آسیس
۶۸. #خاطرات_پس_از_مرگ #براس_کوباس ـ ماشادود_آسیس
۶۹. #مترجم_دردها ـ #جامپا_لاهیری
۷۰. #نامهٔ_یک_زن_ناشناس ـ #اشتفان_تسوایک
۷۱. #فضیلتهای_ناچیز ـ #ناتالیا_گینزبورگ
۷۲. #چنین_کنند_بزرگان ـ #ویل_کاپی
۷۳. #کتاب_بیهوده ـ #کریستین_بوبن
۷۴. #خانوادهٔ_من_و بقیهٔ_حیوانات ـ #جرالد_دارل
۷۵. #موز_وحشی ـ #ژوزه_مارود_واسکونسلوس
۷۶. #همنام ـ #جامپا_لاهیری
۷۷. #گفتوگو با مرگ ـ #آرتور_کوستلر
۷۸. #خداحافظ_گاری_کوپر ـ #رومن_گاری
۷۹. #لیدی_ال ـ #رومن_گاری
۸۰. #جزیره ـ #روبر_مرل
۸۱. #عادت_میکنیم ـ #زویا_پیرزاد
۸۲. #کرگدن ـ اوژن یونسکو
۸۳. #آوازخوان_طاس، #صندلیها ـ #اوژن_یونسکو
۸۴. #زندگی_شهری_و_چند_داستان_دیگر ـ #دونالد_بارتلمی
۸۵. #اتوبوس_پیر_و_داستانهای_دیگر ـ #ریچارد_براتیگان
۸۶. #بادبادکباز ـ #خالد_حسینی
۸۷. #روزی_روزگاری_دیروز ـ ترجمهٔ لیلا نصیریها
۸۸. #در_میان_گمشدگان ـ #دن_چاون
۸۹. #درخت_زیبای_من #ژوزه_مائورود_واسکونسلوس
۹۰. #کتاب_اوهام ـ #پل_استر
۹۱. #مرگ_و_پرگار ـ #بورخس
۹۲. #سرزمین_باد ـ #گراتزیا_دلدّا
۹۳. #خنده_در_تاریکی ـ #نابوکف
۹۴. #پدرو_پارامو ـ #خوان_رولفو
۹۵.#مرگ_کسب_و_کار_من_است ـ #روبر_مرل
۹۶. همان عشق ـ #یان_آندرهآ
۹۷. #پاککنها ـ #آلن_ربگریه
۹۸. #جنگل واژگون ـ #سلینجر
۹۹. #دروازههای_بهشت ـ #کورتازار
۱۰۰. #داستانهای_کوتاه ـ #چخوف
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#مرگ_مردن_نیست،
مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند،
حرف می زدند،
سیگار می کشیدند
و خیس از باران،
انتظار و تنهایی را درک می کردند،
شعر می خواندند،
می گریستند،
قرض می دادند،
می خندیدند
و گریه می کردند....
#حسین_پناهی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند،
حرف می زدند،
سیگار می کشیدند
و خیس از باران،
انتظار و تنهایی را درک می کردند،
شعر می خواندند،
می گریستند،
قرض می دادند،
می خندیدند
و گریه می کردند....
#حسین_پناهی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#کتاب_ولحظه
کاترین! هیچ وقت تسلیم نشو
خیلی چیزها رو در درونت داری و نجیب ترینشون، احساس خوشبختیه.
فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زن ها دچارش میشن.
تو خودت خوشبختی رو پیدا کن!
📕 #مرگ_خوش
✍🏻 #آلبر_کامو
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
کاترین! هیچ وقت تسلیم نشو
خیلی چیزها رو در درونت داری و نجیب ترینشون، احساس خوشبختیه.
فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زن ها دچارش میشن.
تو خودت خوشبختی رو پیدا کن!
📕 #مرگ_خوش
✍🏻 #آلبر_کامو
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
#مرگ هم مانند تولد یکی از اسرار
طبیعت است؛
مرگ چیزی نیست جز تجزیه همان
عناصری که ترکیب شده اند.
مرگ به هیچ وجه مایه شرمساری نیست.
برای موجوداتی که از موهبت عقل برخوردارند مرگ نه نوعی نابهنجاری
است و نه چیزی مغایر با ساختار خلقت
آن ها.
#مارکوس_اورلیوس
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
#مرگ هم مانند تولد یکی از اسرار
طبیعت است؛
مرگ چیزی نیست جز تجزیه همان
عناصری که ترکیب شده اند.
مرگ به هیچ وجه مایه شرمساری نیست.
برای موجوداتی که از موهبت عقل برخوردارند مرگ نه نوعی نابهنجاری
است و نه چیزی مغایر با ساختار خلقت
آن ها.
#مارکوس_اورلیوس
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده_بگور بکنیم: ..] ما برای خودمان تمدن و ثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم، همه اینها را از ما گرفتند و بجایش فقر و پریشانی و مردهپرستی و گریه و گدایی و تعصب و اطاعت از خدای غدار و قهار و آداب کونشویی و خلا رفتن برایمان آوردند! همهچیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سودپرستی و بیذوقی و #مرگ و بدبختی است.
#صادق_هدایت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده_بگور بکنیم: ..] ما برای خودمان تمدن و ثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم، همه اینها را از ما گرفتند و بجایش فقر و پریشانی و مردهپرستی و گریه و گدایی و تعصب و اطاعت از خدای غدار و قهار و آداب کونشویی و خلا رفتن برایمان آوردند! همهچیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سودپرستی و بیذوقی و #مرگ و بدبختی است.
#صادق_هدایت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity