🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#درود_یاران_جان

🖋#آخرین_خواسته


یک روز اگر گیاه شوم
چمنی در سبزه‌زاری باشم ای کاش
نه این‌که شوکران

یک روز اگر مسیری در زیر پاها باشم
ای کاش ماشین عروس از من عبور کند
نه این‌که زنجیر فولادین تانک‌ها
و کودکان ای کاش روی من بدوند
نه سربازانی که فرار می‌کنند
یا آن‌که در تعقیب دیگران‌اند

یک روز اگر بخواهید از خاک من آجر بسازید
برای مدرسه‌ها باشد ای کاش
نه این‌که برای زندان‌ها

اگر نفسی ماندگار باقی بمانَد
ای کاش نغمه‌یی در سوت بنوازد
ای امان... نه این که در سوتکی بدمد

شما #قلم از من بسازید... قلم
و سروده‌هایی درباره‌ی عشق بنویسید
نه این که فرمان مرگ

من پس از مردن‌ام
در هیات برگ‌های درخت غار زندگی خواهم کرد
نه این‌که در هیات جنگ‌افزار‌ها


#عزیز_نسین


۱۴ تیر روز "قلم " گرامی باد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#کتاب_ولحظه

این سرزمین پر از زندان‌های ناپیداست،
پر از قدرت‌ ناپیدا و نفرت پنهانی...
نفرت این سرزمین را اداره می‌کند.
هیچ‌چیز هم مثل نفرت خودش را مخفی نمی‌کند.

#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#یادمان

#آخرین_دیدار_دو_شاه :
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان

#آخرین_دیدار_دو_شاه :

از چند وقت قبل با خبر بودم که بنا بدر خواست ملک حسین پادشاه اردن هاشمی تعدادی از چتر باز های نیروی هوایی کشور اردن بجای دیدن دوره های آموزشی رنجر در آمریکا به تیپ هوابرد شیراز اعزام میشوند و دوره هوابرد و رنجر را زیر نظر سرلشگر منوچهر خسروداد و تیمسار سرتیپ تقفی که او استاد دانشگاه کلاه سبز های آمریکا بوده و در ایران تدریس میکند تعدادی از چتر باز های نیروی هوایی کشور اردن را هم تعلیم میدهد و چون خود ملک حسین نظامی بود و دوره های ستاد و دانشگاه جنگ را در کشور انگلستان گذرانده بود رابطه نزدیکه با شاه و خسرو داد داشت و ملک حسین بارها بطور خصوصی به کیش و نوشهر در کنار اعلیحضرت تعطیلات خود را گذرانده بود و ملک حسین رابطه نزدیکی با تعدادی از افسران ایران بخصوص با نادر جهانبانی و منوچهر خسروداد داشت وقتی در چهارم دی ماه ۵۷ اعلیحضرت نپذیرفت که فرماندهی نظامی را برای جلوگیری از اغتشاشات به سپهبد بدره ای و خسروداد وا گزار کند دوروز بعد اعلیحضرت من را احضار و فرمودند ملک حسین بطور خصوصی ساعت ۸ شب به فرودگاه مهرآباد میرسد شما بروید و او را به کاخ بیاورید اطاعت کردم و بعدا طهر به طرف فرودگاه با یک اتومبیل معمولی رفتم شهر بسیار شلوغ بود و مردم تقریبا اکثر خیابان ها را آتش زده بودند به فرودگاه رسیدم و پس از ورود ملک حسین با یک فروند هلیکوپتر بطرف کاخ نیاوران حرکت کردیم ملک حسین از اوضاع ایران پرسید گفتم خوب نیست گفت در جریانم تمام دنیا بر علیه شاه است و برعکس طرفدار خمینی حدود ساعت ۸.۳۰ به کاخ رسیدیم و او مستقیم به اتاق پذیرایی شاه رفت و شام را با اعلیحضرت صرف کردند ان ها تا حدود یک بامداد با هم گفتگو کردند ملک حسین در همان کاخ استراحت کرد باز فردا هم با شاه صبحانه و نهار خوردند و حدود ساعت دو بعدا طهر روز ۶ دیماه با هلی کوپتر عازم فرودگاه شدیم از مذاکرات اعلیحضرت و ملک حسین با خبر نبودم اما مشاهده کردم که ملک حسین حال خوبی ندارد و بسیار مضطرب و نگران است فقط بمن گفت برادرم محمد رضا شاه مخالف برخورد نظامی با مردم است بعدها فهمیدم امدن ملک حسین بنا بدرخداست سرلشگر خسروداد بوده که اگر شاه فرماندهی ارتش را نمی خواهد به یک افسر ایرانی واگذار کند فرماندهی را به ملک حسین واگذار کند و فرمانده های ارتش زیر نظر یک ارتشی انجام وظیفه کنند چون شایع شده بود که شاپور بختیار قرار است نخست وزیر شود و تمام افسران ارتش مخالف نخست وزیری شاپور بختیار بودند ملک حسین رفت و ۱۵ دیماه ۵۷ شاپور بختیار نخست وزیر شد ژنرال های زر در ایران بود که مجددا ۴ روز قبل از خروج شاه از ایران ملک حسین مجددا به ایران آمد اینبار ساعت ۱۰ صبح آمد و ۱۰ شب رفت اما در این ۱۲ ساعت در اطاق مخصوص پذیرایی با اعلیحضرت گفتگو کرد تصور میکنم او در مورد دو مسئله به ایران آمده بود یکی منصرف کردن شاه از خروج از ایران
و دیگری عدم رضایت ارتش از نخست وزیری شاپور بختیار وقتی من در معیت ملک حسین سوار بر هلیکوپتر بطرف فرودگاه مهرآباد می رفتیم ملک حسین بشدت ناراحت بود او گفت برادرم شاه در سپتامبر ۱۹۷۳ کشور من را از تجاوز کشور اسرائیل نجات داد من و کشورم مدیون برادرم شاه ایران هستیم اما بمن اجازه نداد کشورش را از آشوب نجات دهد امروز چیزی بمن گفت که او را درک کردم برادرم گفت اسرائیل بخاک تو تجاوز کرده بود کمک کردم از من نخواه که برای بقای سلطنتم دستور قتل عام مردم کشورم را صادر کنم این مردم دشمن من هستند نه دشمن ایران
من خاک کشورم را بخاطر این مردم ترک میکنم، هنوز نمیدانم چرا ملک حسین وقتی میخواست بر جت خصوصی سلطنتی کشور اردن سوار شود اشک های خود را با گوشه آستین کتش پاک کردو گفت حیف از ایران و رفت

#امیر_اصلان_افشار_آخرین_آجودان_شاه

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#کتاب_ولحظه

همه‌ی ما مسافران، گم‌شدگانی هستيم كه تا قيامت روی اين كشتی می‌چرخيم.

از كسانی رميده‌ايم كه مثل خود ما هستند.
حتی گاهی اوقات از ما هم ناتوان‌تر و زخم خورده‌تر.

اما با تمام اين زخم‌هايی كه از همنوع می‌خوريم اگر به انسان اعتماد نكنيم چه‌كنيم؟ به چه موجودی اعتماد كنيم؟ آخر طبيعت به تنهايی چگونه می‌تواند ما را ياری دهد؟
مگر خدا به غير از انسان ابزار ديگری هم دارد؟

#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#کتاب_صوتی

📚 #آخرین_روز_یک_محکوم
✍️ نویسنده : #ویکتور_هوگو
فردی که به اعدام محکوم شده، خواستار بخشش مردم است تا بتواند بار دیگر به دور از جرم و جنایت به زندگی در کنار دخترش ادامه دهد؛ چراکه دخترش اکنون به جز او کسی را در این دنیا ندارد؛ اما مردم به‌شدت از وی متنفرند و می‌خواهند او اعدام شود....
در قرن نوزدهم و در فرانسه، مردی محکوم به مرگ با گیوتین شده است و در حالی که منتظر اعدام است، اندیشه و تفکرات، احساسات و ترس خود را درباره‌ی اعدام می‌نویسد. نوشته‌ی او در زندان، تغییر روحیه‌اش را درباره‌ی جهان خارج از سلول نشان می‌دهد و زندگی‌اش را در زندان توصیف می‌کند.
داستان با ورود یک کشیش به زندان برای طلب بخشش زندانی و گفت‌وگوهای آنها ادامه پیدا می‌کند. کشیش، او را به آنچه در زندان نامیده می‌شود (همچون جنایت‌کار، قاتل و مجرم) صدا نمی‌کند؛ اما به‌طور مبهمی اشاره می‌کند که او کسی را کشته است.
او در روز اعدام، دختر سه ساله‌ی خود را برای آخرین‌بار می‌بیند، اما دختر به وی می‌گوید که پدرش مرده است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_هنرمند

#سیلویا_پلات


سیلویا پلات شاعر، رمان‌نویس، نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه، و مقاله‌نویس آمریکایی بود. سیلویا در سال ۱۹۳۲ در ایالت ماساچوست به دنیا آمد. وی نخستین‌بار در ۸سالگی نخستین شعر خود را در قسمت کودکان روزنامه‌ی بوستون هرالد چاپ کرد. علاوه بر نویسندگی، از همان ابتدا نقاش آتیه‌داری می‌نمود و موفق شد جایزه‌ی نقاشی هنر و نویسندگی آموزشگاهی را بدست آورد. ضریب هوشی او نزدیک به ۱۶۰ بود. در سال ۱۹۵۰ پلات در کالج اسمیت به تحصیل پرداخت و با نمراتی درخشان از آنجا فارغ‌التحصیل شد. او در سال ۱۹۵۳ وقتی در کلاس نویسندگی فرانک اوکانر پذیرفته نشده به شدت افسرده شد. در همان سال با بلعیدن ۵۰ قرص خواب برای اولین‌بار اقدام به خودکشی کرد اما او را به بیمارستان منتقل می‌کنند. شش ماه تحت روان‌کاوی و مداوا با شوک الکتریکی و شوک‌درمانی با انسولین قرار گرفت. شرح وقایع این روزهای او بعدها دست مایه‌ی تنها رمان او یعنی حباب شیشه قرار گرفتند. پلات در سال ۱۹۵۶ در دانشگاه کمبریج با تد هیوز، شاعر بلندپایه‌ی انگلیسی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های فریدا و نیکلاس بود‌. وی در ۱۹۶۲ متوجه خیانت همسرش شده و از او جدا می‌شود. از ۱۹۶۲، پلات موج عظیمی از خلاقیت در وجودش حس می‌کند و اکثر اشعار معروفش را در این دوره می‌نویسد. در زمستان همان سال افسردگی پلات بازگشت. سرانجام پلات در صبح ۱۱ فوریه ۱۹۶۳ پس از چندین بار خودکشی نافرجام، به زندگی‌اش پایان می‌دهد. آن‌ها جسد پلات را در حالی پیدا می‌کنند که سرش را داخل فِر گذاشته و درزهای بین آنجا و اتاق بچه‌ها را با چسب، حوله و پارچه پوشانده تا با مسمویت کربن مونوکسید کشته شود. گمان می‌رود او حدودا ساعت ۴:۳۰ صبح گاز را باز کرده و سرش را داخل فر گذاشته است. او در آن زمان، ۳۰ ساله بود. طبق گفته‌ی یک افسر پلیس، پلات سرش را کاملا داخل اجاق کرده بوده و واقعا قصد داشته بمیرد. پلات درماندگی خود را این طور توصیف می کرد: "انگار جغدی چنگال‌هایش را در قلبم فرو می‌کند." بسیاری از علاقه‌مندانِ سیلویا پلات، بی‌بندوباری تد هیوز را عامل از هم پاشیدگی روانی وی و خودکشی او می‌دانند و بارها عنوان هیوز را از روی سنگ قبر او کنده‌اند. از سیلویا پلات پنج مجموعه شعر مانده‌است: بچه غول، کلوسوس و اشعار دیگر، آریل، گذر از آب، درختان زمستانی.
تنها رمان او یعنی حباب شیشه، در ژانویه ۱۹۶۳ و با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر شد و با بی تفاوتی منتقدان روبه‌رو شد.

#خاطرات_سیلویا_پلات

زن ها هم شهوت ران اند. چرا شان آن ها باید تا حد قیم احساسات، پرستار بچه و ارضا کننده ی روح و جسم و غرور مردها پایین بیاید؟ زن زاده شدن، تراژدی اسفبار من است. از زمانی که فهمیدم به جای اندام های حسی مردانه محکوم به داشتن اندام های زنانه هستم چرخه ی اعمال، افکار و احساساتم شدیدا به زنانگی محدود شد. بله، میل وافرم به گپ زدن با کارگران جاده، سربازها و ملوانان، مشتری مغازه ی مشروب فروشی شدن، سرک کشیدن در محل وقوع حوادث، به حرف مردم گوش کردن و آن ها را به ذهن سپردن، همه و همه به خاطر این واقعیت که دختر هستم از بین رفته، نابود شده، چرا که زن همیشه در معرض تهمت و دردسر است. علاقه ی شدیدم به مردها و شیوه زندگی شان معمولا به غلط میل به اغوا کردن آن ها یا دعوت برای داشتن خلوتی لذت بخش تعبیر می شود. ای خدا! دلم می خواهد با هر کسی که می توانم به هر شکلی که دوست دارم صحبت کنم. دوست دارم روی زمین باز بخوابم، به غرب سفر کنم و شب ها با خیال راحت در خیابان قدم بزنم.
ترجمه‌: #مهسا_ملک‌مرزبان

آخرین شعر #سیلویا_پلات

شاعر آمریکایی
در شبی که با گاز آشپزخانه ،خودکشی کرد
وقتی همسرش کنار زن دیگری بود
و او با دو فرزند خردسال بیمارش ، تنها بود ،
و حتی پول خرید آسپرین ، برای آنها نداشت .

بسیاری از منتقدان معتقدند؛ یکی از بهترین اشعار اوست .

#آخرین_شعرش


اين زن کامل شده است.
بر تن بی جانش
لبخند توفيق نقش بسته است


از طومار شب جامه ی بلندش
توهّم تقديری يونانی جاری است.



پاهای برهنه ی او گويی می گويند:
تا اينجا آمده ايم ديگر بس است.


هر کودک مرده دور خود پيچيده است
ماری سپيد،
بر لب تنگی کوچکی از شير
که اکنون خالی است.

زن آن دو را به درون خود کشيده
همانگونه که گلبرگ ها در سياهی شب بسته می شوند

هنگامی که باغ تيره می شود
و عطر از گلوی ژرف و زيبای گلِ شب جاری می شود

ماه هيچ چيزی برای غمگين شدن ندارد

از سرپوش استخوانی خود خيره نگاه می کند
به اين چيزها عادت کرده است.

و سياهی هايش پر سر و صدا دامن کشان می گذرند.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
Audio
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#موسیقی

تصنیف #آخرین_برگ
خواننده: #رامش
آهنگ: #منوچهرلشگری
کلام: #سیمین_بهبهانی
دستگاه #شور

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

خداوندا، آدم چگونه می تواند در بهشت سعادتمند باشد و حال آنکه می داند یک نفر هست که تا ابدالاباد می سوزد؟ خدایا، او را شاداب کن، تا من هم شاداب گردم. از عذابش برهان، تا من هم از عذاب برهم، و الا من هم شعله های آتش را احساس خواهم کرد. خداوند فکر او را شنید و شادمان شد. فرمود: ایلعازر محبوب، پایین برو، دست تشنه کام را در دست بگیر. چشمه های من خشک ناشدنی هستند. او را به اینجا بیاور تا خود را شاداب سازد و توهم خود را با او شاداب نمایی...

#نیکوس_کازانتزاکیس

#آخرین_وسوسه_مسیح

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

این سرزمین لبریز انسان‌های به انزوا رسیده‌ای هستند که به تنهایی نمی توانند دردها و رنج های خودشان را درمان کنند.
من تنها هستم. کار زیادی هم از دستم ساخته نیست. ولی باید بروم و با کلامی یا تکان دادن دستی هم که شده قدری از دردهاشان بکاهم!
دردها بی‌شمارند.
درک رنج‌های همدیگر دنیا را قشنگ می کند..

✍️ #بختیار_علی
📙 #آخرین_انار_دنیا

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سردار_سرزمینم

#آخرین_عکس

عقاب زاگرس، شیرمرد خلبانی که صدام حسین را در پیشگاه کل جهانیان کمتر از ۹۰ دقیقه سنگ روی یخ کرد و باعث تعجب و حیرت خبرنگار bbc شد و تاکنون کمتر ایرانی داستان او را شنیده است!
خلبانی که با بردن اسم خلیج همیشه فارس بغضش می‌ترکید
صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت: به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی رینگ پدافندی نیروگاه بصره نزدیک شود، حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد.
و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام ، شهید عباس دوران، کیومرث حیدریان و شهید علیرضا یاسینی ، نیروگاه بصره را بمباران کردند.

#روحشون_شاد_یادشون_گرامی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#صد_کتاب

یکصد کتاب پر خواننده در سه قرن اخیر:

۱. #بابالنگ_‌دراز_جین_وبستر
٢. #بيلي_بتگیت_ادگارلارنس_دکتروف
۳.#بازمانده_روز_کازویوایشی_گورو
۴.#تاریخ_محاصره_لیسبون_خوزه_ساراماگو
۵. #عشق_سالهای_وبا_گابریل_گارسیامارکز
۶.#سال_مرگ_ریکاردوریش_خوزه_ساراماگو
۷.#عاشق ـ مارگاریت دوراس
۸ نام گل سرخ ـ اومبرتو اکو
۹.#اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ـ ایتالو کالوینو
۱۰. #پاییز پدرسالار ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۱. #صد سال تنهایی ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۲. #فرنی و زویی ـ جی.دی. سالینجر
۱۳. #طبل حلبی ـ گونترگراس
۱۴. #آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس
۱۵. #پیرمرد و دریا ـ ارنست همینگوی
۱۶. #مالون می‌میرد ـ ساموئل بکت
۱۷. #۱۹۸۴ـ جورج اورول
۱۸. #طاعون ـ آلبر کامو
۱۹. #مزرعهٔ حیوانات ـ جورج اورول
۲۰. #شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
۲۱. #بیگانه ـ آلبر کامو
۲۲. #جلال و قدرت ـ گراهام گرین
۲۳. #سفر به انتهای شب ـ لوئی فردینان سلین
۲۴. #ارلاندو ـ ویرجینیا وولف
۲۵. #به سوی فانوس دریایی ـ ویرجینیا وولف
۲۶. #سال‌ها – ویرجینیا وولف
۲۷. #آمریکا ـ فرانتس کافکا
۲۸. #قصر ـ فرانتس کافکا
۲۹. #گتسبی بزرگ ـ اف. اسکات فیتز جرالد
۳۰. #محاکمه ـ فرانتس کافکا
۳۱. #چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس
۳۲. #درنده باسکرویل ـ سر آرتور کنن دویل
۳۳. #تصویر دوریان گری ـ اسکار وایلد
۳۴. #ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین
۳۵. #زنان کوچک ـ لوئییز می آلکوت
۳۶. #آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول
۳۷. #جنایت و مکافات ـ فئودور داستایوسکی
۳۸. #آرزوهای بزرگ ـ چارلز دیکنز
۳۹. #مادام بواری ـ گوستاو فلوبر
۴۰. #دیوید کاپرفیلد ـ چارلز دیکنز
۴۱. #کنت مونت کریستو ـ الکساندر دوما
۴۲. #اولیور تویست ـ چارلز دیکنز
۴۳. #گوژپشت نوتردام ـ ویکتور هوگو
۴۴. سرخ و سیاه ـ استاندال
۴۵. #زوربای یونانی ـ نیکوس کازانتزاکیس
۴۶. #رابینسون کروزوئه ـ دانیل دفو
۴۷. #تهوع ـ سارتر
۴۸. #دن کیشوت ـ سر وانتس
۴۹. مشت‌مالچی عارف ـ نایپل
۵۰. خیابان میگل ـ نایپل
۵۱. کتابخانهٔ بابل و داستان‌های دیگر ـ بورخس
۵۱. کلیسای جامع ـ کارور
۵۲. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ـ ریموند کارور
۵۳. مثل همهٔ عصرها ـ زویا پیرزاد
۵۴. طعم گس خرمالو ـ زویا پیرزاد
۵۵. یک روز مانده به عید پاک ـ زویا پیرزاد
۵۶. #مدار صفر درجه ـ احمد محمود
۵۷. در انتظار گودو ـ ساموئل بکت
۵۸. #عقاید یک دلقک ـ هاینریش بل
۵۹. #بارون درخت‌نشین ـ ایتالو کالوینو
۶۰. #سلاخ‌خانهٔ شماره پنج ـ کورت ونه‌گات
۶۱. یک مهمانی یک رقص و داستان‌های دیگر ـ آیزاک باشویس سینگر
۶۲. باغ ـ پرویز دوایی
۶۳. #ناتور دشت ـ سلینجر
۶۴. دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و‌هشتم ـ سلینجر
۶۵. شهود ـ فلانری اوکانر
۶۶. خاطرات ـ سیمون دوبوار
۶۷. #روانکاو_و_داستان‌های_دیگر ـ #ماشادود_آسیس
۶۸. #خاطرات_پس_از_مرگ #براس_کوباس ـ ماشادود_آسیس
۶۹. #مترجم_دردها ـ #جامپا_لاهیری
۷۰. #نامهٔ_یک_زن_ناشناس ـ #اشتفان_تسوایک
۷۱. #فضیلت‌های_ناچیز ـ #ناتالیا_گینزبورگ
۷۲. #چنین_کنند_بزرگان ـ #ویل_کاپی
۷۳. #کتاب_بیهوده ـ #کریستین_بوبن
۷۴. #خانوادهٔ_من_و بقیهٔ_حیوانات ـ #جرالد_دارل
۷۵. #موز_وحشی ـ #ژوزه_مارود_واسکونسلوس
‌۷۶. #هم‌نام ـ #جامپا_لاهیری
۷۷. #گفت‌وگو با مرگ ـ #آرتور_کوستلر
۷۸. #خداحافظ_گاری_کوپر ـ #رومن_گاری
۷۹. #لیدی_ال ـ #رومن_گاری
۸۰. #جزیره ـ #روبر_مرل
۸۱. #عادت_می‌کنیم ـ #زویا_پیرزاد
۸۲. #کرگدن ـ اوژن یونسکو
۸۳. #آوازخوان_طاس، #صندلی‌ها ـ #اوژن_یونسکو
۸۴. #زندگی_شهری_و_چند_داستان_دیگر ـ #دونالد_بارتلمی
۸۵. #اتوبوس_پیر_و_داستان‌های_دیگر ـ #ریچارد_براتیگان
۸۶. #بادبادک‌باز ـ #خالد_حسینی
۸۷. #روزی_روزگاری_دیروز ـ ترجمهٔ لیلا نصیری‌ها
۸۸. #در_میان_گمشدگان ـ #دن_چاون
۸۹. #درخت_زیبای_من #ژوزه_مائورود_واسکونسلوس
۹۰. #کتاب_اوهام ـ #پل_استر
۹۱. #مرگ_و_پرگار ـ #بورخس
۹۲. #سرزمین_باد ـ #گراتزیا_دلدّا
۹۳. #خنده_در_تاریکی ـ #نابوکف
۹۴. #پدرو_پارامو ـ #خوان_رولفو
۹۵.#مرگ_کسب_و_کار_من_است ـ #روبر_مرل
۹۶. همان عشق ـ #یان_آندره‌آ
۹۷. #پاک‌کن‌ها ـ #آلن_رب‌گریه
۹۸. #جنگل واژگون ـ #سلینجر
۹۹. #دروازه‌های_بهشت ـ #کورتازار
۱۰۰. #داستان‌های_کوتاه ـ #چخوف

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شرح_عکس

#آخرین_بازمانده_تایتانیک

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه

#آخرین_آرزوی_سقراط :

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم:
ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#آخرین_نگاه.

نگاهی که یه ایران حرف درش نهفته بود وما ندانستیم.
ب مناسبت درگذشت امیر اصلان افشار
نگاره ؛ واپسین لحظات پیش از ترک کاخ ، امیراصلان افشار می‌نویسد :
«هنگامی که داشتیم کاخ را ترک می‌کردیم ، در کنار در خروجی یک تندیس اعلیحضرت فقید بود ، که به طرز غم‌انگیزی چند ثانیه‌ پدر و پسر چشم در چشم شدند .
شاه که تاسف و افسوس از تصمیمی که مجبور به گرفتنش شده ، در نگاهش هویدا بود ، مکثی کرد و سپس چشمانش را از چشمان تندیس برداشت و به زمین دوخت و راه بیرون را پیش گرفت ...
گویی در آن لحظات پایانی که فرتورگر آنرا شکار کرده ، تندیسِ بنیادگذار ایران نوین ، پادشاه را مماشات می‌کرد که این سان آسان رها نکند و مسئولیتِ تاج و تختی که نزد اش به امانت سپرده شده را دریابد و میهن را ترک نکند
اما چشمان سرزنشگر تندیس هم کاری از پیش نبرد ، چرا که هم خود شاه ، هم سالیوان سفیر آمریکا و هم سفیر انگلیس و هم نخست‌وزیرش بختیار ، شاهِ بیمار را ترغیب به خروج از کشور می‌کردند

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

همه‌ی ما مسافران، گم‌شدگانی هستيم كه تا قيامت روی اين كشتی می‌چرخيم.
از كسانی رميده‌ايم كه مثل خود ما هستند.
حتی گاهی اوقات از ما هم ناتوان‌تر و زخم خورده‌تر.
اما با تمام اين زخم‌هايی كه از همنوع می‌خوريم اگر به انسان اعتماد نكنيم چه‌كنيم؟ به چه موجودی اعتماد كنيم؟ آخر طبيعت به تنهايی چگونه می‌تواند ما را ياری دهد؟
مگر خدا به غير از انسان ابزار ديگری هم دارد؟

#آخرین_انار_دنیا
#بختیار_علی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

عمیق‌ترین احساس تنهایی زمانی به انسان دست می‌دهد که هدف اصلی در زندگی، رسیدن به امنیت فردی باشد.
بدون تردید بسیاری از ما در پشت چهره‌های شاد و بذله‌گویی‌هایمان، غرق در وحشتیم! می‌ترسیم مبادا شغل، پول یا زیبایی خود را از دست بدهیم. از پیر شدن می‌ترسیم و از تنها ماندن و زندگی کردن و مردن.
و به این خاطر است که رفتارهایمان این چنین جنون آساست؛ و دوای دردمان چیست؟
محبت دیدن ، دوست داشته شدن.

#آخرین_راز_شاد_زیستن
#اندرو_متیوس

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕

این تقصیر خودمان بود که طرزِ مملکت‌داری را به عربها آموختیم. قاعده برای زبانشان درست کردیم، فلسفه برای آئینشان تراشیدیم، برایشان شمشیر زدیم، جوانهای خودمان را برای آنها بکشتن دادیم. فکر، روح، صنعت، ساز، علوم و ادبیات خودمان را دو دستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام و متمدن بکنیم،‌‌ اصلاً نژاد آنها و فکر آنها زمین تا آسمان با ما فرق دارد و باید هم همینطور باشد. این قیافه‌های درنده، رنگهای سوخته، دستهای کوره بسته برای سرِ گردنه‌گیری درست شده. افکاری که میان شاش و پشگل شتر نشو و نما کرده، بهتر ازین نمی‌شود. تمام ساختمان بدن آنها گواهی میدهد که برای دزدی و خیانت درست شده. این عربهایی که تا دیروز پای برهنه دنبال سوسمار می‌دویدند و زیر سایه‌ چادر زندگی می‌کردند، نباید هم بیش ازین از آنها متوقع بود.


#آخرین_لبخند
#صادق_هدایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity