🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقاشی

عبارتی پنهان‌شده در نقاشی جیغ


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقاشی

عبارتی پنهان‌شده در نقاشی جیغ


"جیغ"، اثر ادوارد مونک که در سال ۱۸۹۳ خلق شد، یکی از مشهور‌ترین آثار جهان است. با این حال، سال‌هاست که نکته‌ی مهمی از نظرِ‌ منتقدان و مورخان هنر دور افتاده و آن، جمله‌ای‌ست که در سمتِ چپ، در بالای اثر با مداد نوشته‌ شده است: "این تنها می‌تواند توسط یک مردِ دیوانه کشیده شده باشد". چه کسی این جمله را نوشته است؟برخی بر این عقیده‌اند که بازدید‌کننده‌ای نه‌چندان خوش‌دل، زمانی که مشغولِ دیدنِ اثر بوده، دست به تخریبِ آن زده و بعضی معتقدند نوشتنِ این جمله، کارِ خود هنرمند است. اما چرا او دست به چنین کاری ‌زده است؟کیوریتور‌های موزه‌ی ملیِ هنر، معماری و طراحیِ نروژ – که اثر بدان تعلق دارد- بر این باروند که مونک خود این جمله را نگاشته. او در بین سال‌های ۱۸۹۳ تا ۱۹۱۰، چهار نسخه از جیغ را نقاشی کرد که این نوشته تنها بر روی یکی از آن‌ها دیده می‌شود. مونک در دفتر خاطرات خود نوشت که این نقاشی تحت تاثیر "هیولای مالیخولیا" پدید آمد. از آن زمان تا به امروز، این اثر به نمادی از ترس و خشمِ وجودی تبدیل شده و از آن به عنوانِ مونالیزای معاصر یاد می‌شود و به طور گسترده‌ای، کپی شده و نسخه‌های متعددی از آن به وجود آمده است. جمله‌ی مذکور، به اندازه‌‌ای بزرگ نیست که برای هر تماشاگری، قابل دیدن و تشخیص باشد، به ویژه زمانی که در موزه و در پشتِ قابی شیشه‌‌ای قرار گرفته باشد. برای تحقیق و بررسی و جهت دیدنِ جمله با وضوحِ بیشتر، محققان از عکاسی مادون قرمز استفاده کردند و به این نتیجه رسیدند که جمله با چنان ظرافتی نوشته شده که تنها خودِ هنرمند می‌تواند آن را به اثر افزوده باشد. لاسه یاکوبسه، محققِ موزه‌ی مونک و کسی که دست‌نوشته‌های مونک را بسیار مورد بررسی قرار داده نیز علاوه بر تاییدِ این نکته، دلیلِ محکم‌تری برای آن ارائه می‌دهد: "عکس‌های مادونِ قرمز، دیدن و تشخیص‌دادنِ همه‌چیز را آسان‌تر کرد. در دست‌نوشته‌های مونک، می‌توان دید که او برخی از حروف را به طور خاصی می‌نویسد، که ویژه‌ی خودِ اوست. برای مثال حروف D ویا N در میانِ سایرِ حروف، به وضوح متمایز‌اند و خود را نشان می‌دهند. به محضِ دیدنِ این جمله در بالای اثر و با شناساییِ این حروف در میانِ کلمات، متوجه شدم که این، بی‌شک، خودِ مونک است. از طرفی، اندازه‌ی حروف و کلمات در این جمله به قدری کوچک است که نمی‌توان آن را اقدامی برای تخریبِ اثر توسط فردِ دیگری دانست".جیغ، نخست در اکتبر ۱۸۹۵ در نمایشگاهی خصوصی در کریستیانیا (اسلو امروزی) به نمایش گذاشته شد.جیغ، نخست در اکتبر ۱۸۹۵ در نمایشگاهی خصوصی در کریستیانیا (اسلو امروزی) به نمایش گذاشته شد. احتمالا مونک این جمله را در ۱۸۹۵، پس از آن‌که اثرِ جدید‌ِ خود را در گالریِ بلوم‌کویستِ اسلو به نمایش گذاشت، بدان افزود. شبی، در یک گردهمایی در انجمنِ دانشجویان دانشگاه اسلو، یک دانشجوی پزشکی به نام یوهان شارفِنبِرگ اذعان داشت که با دیدنِ جیغِ مونک، هنرمند را غیرعادی و دیوانه خوانده و سلامتِ روانیِ او را زیر سوال برده است. مونک با شنیدنِ این حرف به شدت آزرده‌خاطر ‌شد. شاید این جمله واکنشی طعنه‌آمیز است و یا ترس از موردِ حمله واقع‌شدن و دیوانه پنداشتن را بیان می‌کند و از طرفی نیز هنرمند با نوشتنِ این جمله، به نوعی با این که دیگران او را چگونه می‌بینند، روبرو می‌شود.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#عکاسی

مجموعه #عکس با نام "جیغ"، تجربیات عکاس صربستانی از نور و حرکت است؛ این عکس ها با مدت زمان نوردهی بالا گرفته شده اند، فضای عکس ها نشان دهنده ی رنج و حالاتی بیمارگونه اند.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#تلنگر

بچه که بودیم وقتی چشم می‌ذاشتیم...
حتی اگه تا صد هم می‌شمردیم دوست‌هامون رو پیدا می‌کردیم....
پشت دیواری، توی کمدی، زیر میزی یا پشت درختها...
همینجا بود، همین نزدیکی‌ها...
گاهی حتی صدای نفس‌هاشونو می‌شنیدیم...
اصلا قایم می‌شدن که پیدا بشن...
که پیدا بشن و ما از خوشحالی جیغ بکشیم...!!!
امروز چی؟؟؟!!!
همه چیز یه جور دیگه‌ست....
حتی بازیها...!!!
یک لحظه چشم می‌ذاریم...
یک عمر خیره می‌مونیم به جاهای خالی...!!!
یهو گم میشه «یه آدم»...!!!
گاهی حتی «یک احساس»...!!!
و بعضی وقت‌ها «یک معرفت»...!!!

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_هنرمند

#نقاش

#دوارته_ویتوریا متولد 1973 و اهل پرتغال ،در نقاشی هایش بدن هایی را عرضه میکند که به جای شکل هایی منفعلانه ،اشکالی فعالانه دارند آن هم نه برای کنش مندی،بلکه به صورت واکنشی به عنصر یا عناصری که در تصویر حضور ندارند اما وجودشان در بیرون قاب نقاشی ها محسوس مینماید .این را به راحتی میتوان از جهت نگاه های شخصیت ها و یا نمای نزدیک ( کلوزآپ)بخش هایی از بدن ها متوجه شد که گاهی به سمت مخاطب نیز هجوم‌میآورند .
نیرو و انرژی های نهفته و ذخیره شده بدن ها ،با حرکات عضلانی و یا پیچ و تاب هایی غیر متعارف در یک پرتره یا بدن و حتی در تعامل میان دو بدن همانند خونی گرم و پر هیجان با رنگ و شکل و لکه هایی پهن نمایان میشوند و بیننده را به وجد و شوری غیر قابل کنترل در میآورند و امکان چشم‌پوشی را مرتفع میسازند.سایه روشن ها و یا تونالیته رنگ ها نیز حرکت و پویایی احساسی جاری در بدن ها را به رخ میکشند.
خشم و عصبیت ،درد و رنج ،فسردگی و ناامیدی ،زمین‌گیری و درماندگی ،جیغ و نعره ،بهت و حیرت ،خوف و بیم،میل و شهوت،جنون سادیستی،شیدایی مازوخیستی،همگی صفت ها و حالاتی است از بدن‌های ویتوریا ،همچون‌موجودی عاصی ،طغیان گر ،معترض و درنده و زخمی و در بیشتر موارد تنها و محبوس در قاب نقاشی به مثابه هستی لا یتغیر

زنی را میبینیم که در چند اثر با حسی از انتقام ،فریبندگی و اغواگری ،چشم در چشم‌مخاطب ،میخواهد او را تحریک کند و به دام شهوت مصنوع خویش گرفتار سازد .زنانی که‌پا ،دست و یا صورت خویش را در نزدیکترین نما به بیننده مینمایانند تا درشت تر از حد متعارف در بخشهای دیگر بدن ژرفاهایی را شکل بخشند که حیات و قدرتمندی ناکارآمد تن را به شکلی اغراق آمیز فریاد زنند.مردان بیمار و زخمی نه در جسم ،که در درون و روانشان با اضمحلال و نابودی در کشمکش اند و ناچار .
در تابلوهایی ،دو یا سه بدن در هم آنچنان پیچیده اند که نمیتوان به آسانی اتصالات و تعلقات هر بدن را از دیگری متمایز ساخت.نوعی زنجیر شدگی بدن ها با هم که احساسی از گریز و جدایی در بین نبوده و حتی التذاذ و تمتع از یکدیگر را به نمایش میگذارند که نه همانند کنشی لذت جویانه و لذت دهنده ،بلکه صرفا برون ریزی انرژی های در حال انفجار بدن ها و یا در برخی آثار ،نبود غایتی آشکار از این در هم تنیدگی .
تابلوهای ویتوریا یک آن،ما را به خود وا نمینهند و مدام احساسی درونی و قوی را شیون میکنندو بی کلام ،نوای یاری طلبی و همدردی و همذات پنداری نا امیدانه ای را سر میدهند،حتی شده در حد جلب توجه یک نگاه از سمت یک انسان ذی حیات به سوی انسانی مصور و اکسپرسیونیست .

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#شعر_جهان

من یک زن ام، نه بیشتر نه کمتر
زندگی می کنم
زندگی
همین طور که هست
قدم به قدم
کرک هایم را می بافم
نه برای به سر رساندن
قصه هومر، نه برای خورشیدش
و می بینم آنچه را می بینم
هر آنچه هست، به شکل خودش
هرچند، گاهی زل می زنم
به تاریکی
تا نبض نابودی اش را بگیرم
و فردا می نویسم
روی صفحه های دیروز
هیچ صدایی
به جز پژواک نیست
من عاشق ابهام ناگزیز
“نیستیِ پرنده هام”
که شب‌سفری گفت …
نیستی پرنده ها
بر سراشیب گفتگو
روی سقف روستاها
من زنم، نه بیشتر نه کمتر
شکوفه های بادام ، پروازم می دهند
در ماه مارس، از بالکن ام
درآرزوی آنکه آرام می گوید:
”لمس کن مرا، اسب هایم را به چشمه می آورم”
گریه می کنم بی هیچ دلیلی و تو را دوست دارم
همانکه هستی، نه با ادا
نه بی حاصل
و از شانه های من صبح بر تو بر میخیزد
و در تو می افتد، در آغوشت که می گیرم، شب
یک نفر نیستم
دیگری هم
نه! من خورشید نیستم
ماه نیستم
من یک زن ام، نه بیشتر نه کمتر
دوست دارم دوستم بدارند
همانی که هستم
نه مثل یک عکس رنگی
روی کاغذ و یک ایده
پرداخت شده توی شعری به قصد دلالی…
من جیغ لیلا را از دورها می شنوم
از اتاق خواب: ترکم نکن
اسیر قافیه شب های قبیله ای
مرا چون سوژه ای به آنها نسپار
من یک زن ام، نه بیشتر نه کمتر
من همانی ام که هستم
همانطور که تو همانی که هستی
در تو زندگی می کنم، تا تو، برای تو
من شفافی ناگزیر معمای مشترکمان را دوست دارم
من از آن توام وقتی از شب بیرون میزنم
اما زمینت نیستم
مسیرت
من یک زنم، نه بیشتر نه کمتر
و خسته ام
از چرخه زنانگی ماه
و گیتارم ناکوک می شود
سیم
به سیم
من یک زن ام نه بیشتر نه کمتر

#محمود_درويش

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
تحقيقات موجود، مقام، منزلت و برتری زبان فارسی در میان تركان عثمانی را نشان می دهند،بطوريكه در آن دوران در مكتبخانه های قلمروِ عثمانی، زبان فارسی را به عنوان زبان اوّل تدريس می كرده و سلاطين عثمانی ضمن سرودن شعر به فارسی،از حضورِ شاعران پارسی گوی در دربار خود مباهات می نمودند۵
نقل رباعيات حدود ١٠٠ شاعر پارسی گوی آذری و ارّانی در كتاب نزهت المجالس (تأليف قرن ٧ هجری/١٣ ميلادی) نشان می دهد كه نواحی ارّان و آذربايجان ـ از ديرباز ـ پايگاهِ زبان فارسی بوده است۶
مُسلّماً اين وحدت ملّی يا همبستگی قومی ناشی از نوعی قدرت سياسی ـ نظامی نبوده چرا كه با توجه به هجوم های پی در پی و فقدان ثبات و آرامش و ضعف حكومت ها،منطقاً می بايستی اين وحدت و همبستگی دچار پراكندگی و تفرقه می شد و هر قومی با استفاده از شرايط مساعد، سازِ جدائی و استقلال طلبی می زد در حاليكه تاريخ اجتماعی ـ سياسی ايران تا آغاز قرن بيستم نشان می دهد كه اقوام ايرانی(خصوصاً كردها و آذری ها)در همۀ دوران های هرج و مرج سياسی نه تنها به جدائی از ايران گرايشی نداشتند بلكه در كنار ساير اقوام ايرانی در برابر بيگانگان(خصوصاً در برابر تركان عثمانی) ايستادگی كرده اند.مقاومت دلیرانۀ مردم اهواز ،آبادان و دیگر شهرهای خوزستان در برابرِ هجوم ارتش صدّام حسین نمونۀ دیگری از این ایراندوستی و همبستگیِ ملّی بوده است.
اينكه در دوران ٩٠٠ سالۀ حاکمیّت سلاطین ترك، زبان تركی چرا نتوانست جايگزين زبان فارسی گردد، مسئله ای است فرهنگی و تاريخی كه اساساً ناشی از ظرفيّت و مقبوليّت زبان فارسی- به عنوان یک پُل ارتباطی- برای پاسخگوئی به نيازهای فرهنگی و اجتماعی همۀ اقوام ايرانی بود. بنابراين شگفت نيست كه آثار مولوی رومی، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، عماد الدين نسيمی شروانی، شيخ شبستری، صائب تبريزی، قطران تبريزی، محمد حسين شهريار و آثار ده ها شاعر ترك زبان ديگر، اينك بخش بزرگی از ميراث فرهنگ و ادب پارسی است.
از سوی دیگر،تاریخ مردوخ کردستانی نشان می دهد که زبان فارسی در کردستان ایران نیز دارای اهمیّت و منزلت فراوان بوده است.این کتاب-با نثر و نگارشی به غایت زیبا و فارسی بسیار درخشان -گنجینه ای است که حوادث دو قرنِ اخیر کردستان ایران را تحریر کرده است.۷
آميختگی كردها ، آذری ها ،گيلك ها ، فارس ها ،لرها ، بلوچ ها و ديگر اقوام ايرانی با يكديگر چنان است كه حضور و همزیستیِ هر یک را در دور افتاده ترين نقاط ايران می توان دید.«آموزشِ زبان مادری» - البتّه - حقّ طبیعی و مشروعِ همۀ اقوام ایرانی است،امّا کسانی که از «شووينيسم فارس» و «آموزشِ به زبان مادری»سخن می گويند،بر بدبختی های اجتماعی، سياسی و فرهنگیِ موجود آتش جنگ های قومی و قبيله ای را نيز اضافه می کنند.
فرهنگ و مدنیّت ایرانی متشکّل از اقوامی است که همانند قالی ایرانی در کثرتِ رنگ ها ،گل ها و گیاهان گوناگون ،وحدت ملّی ما را شکل می دهد. در گذشته ای نه چندان دور ،دخالت های دولت شوروی برای «دولت سازی در میان خلق های ایران»، این وحدت ملّی را دچار آسیب های فراوان ساخت و اجرای یکی از آرمان های انقلاب مشروطیّت - مبنی بر«انجمن های ايالتی و ولايتی»- را به تأخیر انداخت. با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی اینک ضمن تأکید بر زبان فارسی-به عنوان زبان ملّی و مشترک همۀ ایرانیان- می توان برای اعتلای زبان و فرهنگِ همۀ اقوام ایرانی کوشید.
آب درخوابگۀ مورچگان!
۲۵ بهمن ۱۴۰۰=۱۴ فوریۀ ۲۰۲۲
«عزیز من!...از قضاوت هیچ کس در خصوص اشعارم نگران نباشید.حرفِ کسی باری از روی دوشی برنمی دارد.من همین قدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند،متشکّر باشم.تصوّر کنید که من در پُشت سنگرِ خود جا کرده ام ،در این حال،هر وقت تیری به هدف پرتاب می کنم از کارِ خودم بیشتر خنده ام می گیرد ...به نظر می آید که «آب در خوابگۀ مورچگان ریخته ام».
لحنِ نیما چنان محکم و استوار است که گوئی آینده را در دست های خود دارد و به پیروزی راه و اندیشه اش مطمئن است. نیما همین اعتماد به نفس و اطمینان به آینده را با پیش بینی حیرت انگیز در بارۀ سرنوشت سیاسی احسان طبری (بزرگترین تئوریسین ادبی حزب توده) ابراز کرده بود آنجا که خطاب به احسان طبری می گوید:
-آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند.نیما یوشیج
حالا حکایتِ کسانی است که پس از شکست های سیاسی-ایدئولوژیک تازه به «عرصه» آمده اند و با «جیغ و جار» می خواهند «افاضۀ فضل»کنند...چه می توان گفت!؟ به قول حافظ:
رَوَندگانِ حقیقت به نیم جُو نخرند -
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
#منابع
۱ - نگاه کنیدبه:دیدگاه ها،نشر عصر جدید،سوئد،۱۹۹۳؛گفتگو با روزنامۀ کیهان،شمارۀ ۴۷۸، ۲۱ اکتبر۱۹۹۳؛فصلنامۀ کاوه،شمارۀ ۹۴،مونیخ آلمان ، تابستان ۲۰۰۱؛مجلّۀ تلاش، شماره های ۴و ۵، هامبورگ المان،۲۰۰۲؛ شمارۀ ۱۱، ۲۰۰۳؛برخی منظره ها و مناظره ها،نشر فرهنگ،کانادا، ۲۰۰۴،صص ۶۵-۹۰
🦋🍂🍃🍂🦋🍂
🍂🍃🦋
🍃

🔴#حواستان_به_رفتار_با_کودکان_باشد‌.


🔸 چند بار این تهدیدها را از زبان پدر و مادر ها شنیده‌اید؟
- تو فقط یه بار دیگه وسایلات رو پخش‌و‌پلا کن، ببین چطوری همه‌رو از پنجره پرت می‌کنم بیرون.
- اگه یه بار دیگه لباس‌هاتو کثیف کنی، خودت و لباس‌هات رو باهم می‌اندازم توی لباس‌شویی.
-اگه حرفم‌رو گوش ندی، دیگه دوستت ندارم.
- اگر یه بار دیگه جیغ بزنی، می‌گم آقا دزده بیاد ببرتت.
- صبر کن بریم خونه، گوشِت رو می‌بُرم. پوستت رو هم می‌کَنم.
- صبر کن بابا بیاد خونه بهش بگم چقدر کار بد انجام دادی امروز.
- دیگه مامانت نمی‌شم. می‌رم مامان بچه‌ی همسایه می‌شم.
و هزاران نمونه‌ی دیگر از این حرف‌های مفتِ پرتِ پوچِ مسخره‌ی بی‌ارزش.

🔸 "تهدید کردن"، شیوه‌ی رایجی شده است در تربیت کودکان. که نه تنها هیچ اثر مثبتی ندارد و کارکردش فقط آنی و لحظه‌ای است، بلکه تبعات فراوانی را به دنبال می‌آ‌ورد. بررسی کنیم:

1️⃣ کودک می‌ترسد و خودش را بی‌پناه می‌بیند.
در این دنیای بزرگ ناشناخته‌ی ترسناک، کودک کسی را به جز والدین قبول ندارد. شما به عنوان پدر و مادر، نزدیک ترین فرد به او و پناهش هستید. وقتی شما کودک را تهدید می‌کنید، او تکیه‌گاهش را از دست داده و احساس تنهایی می‌کند.

2️⃣ تشویش و اضطراب در ذهن کودک جا خوش می‌کند.
تصور این که قرار است گوشش بریده شود، یا عروسکش از پنجره به بیرون پرتاب گردد یا پدر در صورت پی بردن به اشتباه او چه واکنشی نشان خواهد داد، استرس غیر قابل تحملی را به کودک وارد می‌کند. و ثمره‌ی این دلهره و اضطراب، می‌شود بی‌خوابی، بدخوابی، لکنت زبان، کمبود اعتماد به نفس و... در بزرگسالی.

3️⃣ لجبازی می‌کند.
وقتی می‌گویید: 《تو فقط یک بار دیگر فلان کار را انجام بده...》، کودک درصدد این بر می‌آید به خودش و شما اثبات کند که بزرگ شده و می‌تواند دوباره و چندباره آن کار را انجام دهد.

4️⃣ کودک پس از مدتی، دیگر حرف شما را جدی نمی‌گیرد.
چند بار که تهدید کرده و به آن عمل نکنید، کودک متوجه می‌شود که این حرف‌ها دروغی بیش نیست و به هیچ عنوان روی حرفتان حساب نمی‌کند. دفعه‌ی دهم اگر باز تکرار کردید 《قاشق داغ رو می‌چسبونم به دستت ...》 او دیگر می‌داند که شما هرگز این کار را نمی‌کنید و در دلش به شما می‌خندد و کار خودش را انجام می‌دهد.

5️⃣ در بزرگسالی تبدیل به فردی تهدید کننده می‌شود.
این جمله‌ها را هر روز از زبان خیلی‌ها می‌شنویم:
- شانس بیاره نبینمش وگرنه سرش‌رو می‌برم می‌ذارم روی سینه‌اش، دیه‌اش رو هم می‌دم.
- من درِ اون کارخونه رو گل می‌گیرم اگر حقوقم‌رو دیر بده.
- اگه بدهی‌ات رو دادی، دادی، وگرنه، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
و...

6️⃣ به او می‌آموزید که خشونت راه بهتری است تا مهربانی.
وقتی در مواجهه با اولین ناآرامیِ کودک، پرخاش‌گرانه او را تهدید می‌کنید، این پیام را منتقل خواهید کرد که زبان مهر و محبت و آرامش، قدرتی ندارد و برای حل مشکل و رسیدن به خواسته‌های‌مان، بهترین راه، خشونت است و تهدید و بالا بردن صدا.

🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

از نظر بسیاری از افراد، کودک انسان نیست و به احترام نیاز ندارد و می‌توان او را مثل اسباب‌بازی به بازی گرفت و هر زمان که دل‌مان خواست کنارش گذاشت یا با او بدرفتاری کرد و تهدیدش کرد، بدون این که همه‌ی این کارها پیامدی داشته باشد.
آن‌ها هر روز که از محل کار به خانه بازمی‌گردند بچه را به‌عنوان یک عروسک یا چیزی که فکرشان را از افکار روزانه منحرف می‌کند، می‌بینند. موجودی خلق‌ شده برای سرگرمی خودشان. دقیق‌تر که نگاه کنیم یک سگ نیز می‌تواند همین نقش را ایفا کند و همان تاثیر را بگذارد.
این والدین فقط زمانی رفتار درست با کودک دارند که حوصله‌اش را داشته باشند. اما نباید فراموش کرد که کودکان نیاز مطلق به عشق بی‌قید و شرط دارند. ما باید این عشق را نثار کودکانی کنیم که مسئولیت‌شان را پذیرفته‌ایم. نه‌تنها زمانی که لبخند ملیحی می‌زنند و می‌خندند، بلکه زمانی هم که گریه می‌کنند و جیغ می‌زنند.

کتاب:دلهره‌های کودکی
#آلیس_میلر

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#تلنگر

💥این آخونده که جیغ و فریاد می‌کرد و عمامه بر زمین می‌زد، و خودش رو خفه کرده بود برای بی‌آبی اصفهان: «یکی از اختلاسگران فولاد مبارکه است»

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#بخوانیم

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش درمی‌رود


پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند
هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر می شود
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش می کند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگ وید شرط شما چیست؟

حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود
پدر دختر با خوشحالی قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد
حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند
از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند
شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد
حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود
دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد
حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند


همه متعجب می شوند چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند
بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند
همه دستورات مو به مو اجرا می شود حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می شود
حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند
شاگردان برای گاو آب می ریزند
گاو هر لحظه متورم و متورم می شود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر می شود دختر از درد جیغ می کشد
حکیم کمی نمک به آب اضاف می کند
گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند دختر از درد غش می کند و بیهوش می شود
حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود
این نوشته افسانه یا داستانی ساختگی نیست آن حکیم کسی نیست جز بوعلی سینا طبیب نامدار ایرانی !

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#تلنگر


افشاگری ستوان یکم حسن شیرازی جمعی یگان گشت ارشاد تهران در خصوص چگونگی آسیب منجر به فوت *مهسا امینی*:
زمانی که مهسا را از اتوموبیل ون پیاده کردند من از پنجره یکی از طبقات او را می دیدم دخترک بسیار ترسیده بود و با صدا بلند در حالی که دستانش را روی سرش گرفته بود جیغ می کشید. یکی از خواهران به سمتش رفت و گفت، خانم جیغ نزن یک تعهد می دهی و تا یک ساعت دیگر آزاد می شوی. اما چنان ترسی در دخترک بود که گمان کنم اصلاً حرفهای او را نمیشنید و به جیغ زدن ادامه می داد و می گفت ولم کنید.
همکاران خانم او را کشان کشان به سمت ساختمان بازداشتگاه ارشاد می بردند و او همچنان جیغ می زد. ناگهان فرمانده یگان ارشاد *سرهنگ پاسدار سید عباس حسینی* که عازم کربلا هم بود و برای شرکت در مراسم اربعین ساعاتی قبل در صبحگاه از تمام نیروهای یگان طلب عفو و حلالیت کرده بود، در حالی که از شنیدن صدای جیغ دخترک خیلی عصبانی به نظر می رسید وارد معرکه شد و با مشت محکمی بر سر مهسا ضربه زد و گفت *خفه شو دختره بدکاره*.
ناگهان سکوت بر فضای یگان حاکم شد و مهسا روی زمین افتاد. سپس به او لگد زد و گفت ببرید بازداشتگاه منفی دو که تاریکترین بازداشتگاه یگان ما است. مهسا بیهوش بود ولی خانم ها سعی می کردند او را بلند کنند. خانم صدیقی گفت تمارض نمی کند جناب سرهنگ، بی هوش است و خانم خالقی هم با استرس گفت از گوشش خون می آید.
ناگهان همه سراسیمه شدند و سرهنگ که نمی خواست از خود نگرانی بروز دهد با غرور و نخوت همیشگی اش به اتاق خود برگشت و بیست دقیقه ای طول کشید تا آمبولانس به محوطه یگان آمد و مهسا را برد.
اگر در برنامه سرهنگ تداخلی نشده باشد، اکنون در کربلا مشغول عزاداری اربعین است.
من بر حسب وظیفه شرعی و شرف سربازی که به آن سوگند خورده ام حقایق را برای مردم ایران نشر دادم و این مطالب را برای بازرسی سازمان و دفتر فرماندهی معظم کل قوا نیز به صورت مکتوب ارسال کردم. مهسا در کلاس دچار سکته قلبی نشده و این بزرگترین دروغ از جانب مرتکبان قانون شکن در قتل یک دختر مسلمان است.
*با ادای احترام و عرض تسلیت و همدردی به خانواده محترم مرحومه مهسا امینی


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#معرفی_فیلم

🎬 مردی که زیاد می‌دانست (The man who knew Too much) نام فیلمی است در ژانر دلهره آور، جنایی و جاسوسی که در سال 1934 توسط #آلفرد_هیچکاک ساخته شد. از پخته ترین آثار انگلیسی استاد که نشان گر موقعیتی کاملا هیچکاکی و تکرار شونده در فیلم های بعدی اوست: قربانی بی گناه، یک باره و ناخواسته در دام شرایطی پیچیده می افتد که ظاهرا راه گریزی ندارد. خود هیچکاک فیلم را در ۱۹۵۵ به صورت رنگی در آمریکا بازسازی کرد.

▪️داستان فیلم

باب و جیل لارنس به همراه دخترشان بتی از انگلستان برای گذراندن تعطیلات به کشور سویس می‌روند. در آنجا با مردی به نام لوییس برنارد آشنا می‌شوند که در هتل آنها ساکن است. در یک بعد از ظهر در حالی که جیل و لوییس برنارد در حال رقصیدن هستند؛ لوییس برنارد ترور می‌شود. قبل از مرگ لوییس برنارد به جیل و باب اطلاعاتی می‌دهد تا آنها کنسولگری انگلستان را مطلع کنند. در این هنگام آبوت (پیتر لوره) برای ساکت نگه داشتن باب و جیل، بتی را می‌دزدد و این دو را مجبور به سکوت می‌کند. باب و جیل که فایده‌ای در مطلع ساختن پلیس نمی‌بینند به لندن بازمی‌گردند و در آنجا متوجه می‌شوند اطلاعاتی که برنارد به آنها داده، در مورد تروریست‌هایی است که قصد دارند سفیر یکی از کشورهای اروپایی را در جریان کنسرتی در سالن رویال آلبرت هال لندن ترور کنند. جیل با رفتن به کنسرت درست در لحظه‌ای که یک نفر قصد تیراندازی به سمت سفیر را می‌کند با جیغ کشیدن مردم را متوجه این فرد می‌کند و تلاش برای قتل سفیر ناکام می‌ماند. در نهایت با کشته شدن آدمکشان توسط پلیس؛ آبوت لحظاتی پیش از دستگیر شدن خودکشی می‌کند و بتی نجات پیدا می‌کند.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

‌‌نقاشی‌‌‌های فرانسیس بیکن از جنس خشونت بسیار خاصی هستند. البته بیکن غالباً در خشونتِ صحنه‌ای به تصویر کشیده‌شده در آمدوشد است: منظره‌‌‌های وحشت، تصلیب‌ها، پیوند اعضای مصنوعی، نقص عضوها، و هیولاها. بااین‌حال این مناظر، بیراهه‌هایی هستند بیش‌از‌حد سهل‌الوصول؛ بیراهه‌هایی که خود هنرمند در آثار خویش آنها را سختگیرانه به قضاوت نشسته و محکوم می‌کند. آنچه مستقیماً او را بر می‌انگیزد خشونتی است تنها در کشاکش با رنگ و خط: خشونت یک احساس (و نه خشونتِ یک بازنمایی)، خشونتی ایستا یا بالقوه، خشونت واکنش و بیان. مثل جیغی برآمده از شومیِ نیروهای رﺅیت‌ناپذیر درون‌مان: «جیغ را عیان‌تر از خودِ وحشت کشیدن…»

فیگور‌‌های بیکن به‌هیچ‌وجه بدن‌‌‌های زیر شکنجه نیستند، بل بدن‌هایی معمولی هستند در موقعیت‌‌های معمولی توقیف و رنج و عذاب. مردی که به او دستور داده شده ساعت‌ها بی‌حرکت روی یک چارپایه تنگ و بسیار کوچک بنشیند، مجبور است حالتی کژ‌‌ریخت‌شده به خود بگیرد. خشونت یک سکسکه، خشونت فشار استفراغ، و البته خشونتِ یک لبخند هیستریک و بی‌اختیار… بدن‌ها، کلّه‌ها و فیگور‌‌های بیکن از گوشت ساخته شده‌اند، و آنچه بیکن را مجذوب خود می‌کند، نیرو‌‌های رﺅیت‌ناپذیری هستند که گوشت را شکل داده و آن را به لرزه وامی دارند. این رابطه‌ای است نه از نوع رابطه صورت و ماده، بل از نوع مواد و نیروها ـ رﺅیت‌پذیرساختن این نیروها از خلال آثاری که بر گوشت می‌گذارند. در اینجا، پیش از هر چیز، نیروی لختی خود گوشت در کار است: در کار بیکن، گوشت هرقدر هم سفت باشد، از استخوان‌ها سرازیر می‌شود؛ از آنها می‌افتد یا می‌رود که بیفتد.

آنچه بیکن را خیره و میخکوب می‌کند حرکت نیست؛ بل تاثیر حرکت است بر یک بدن بی‌حرکت: کلّه‌هایی در معرض تازیانه باد یا آماسیده به‌واسطه دمیده‌شدن، و نیز تمامی آن ‌نیرو‌‌های درونی که از سرتاپای گوشت بالا می‌روند. رﺅیت‌پذیرساختن تشنّج عضلانی. تمامی ‌بدن به شبکه‌ای در‌هم‌پیچیده تبدیل می‌شود. اگر حسّی در کار بیکن باشد، ذوقی متمایل به وحشت نیست، بلکه یک دریغ است؛ دریغی ژرف: دریغی برای گوشت، که دریغ بر گوشت حیوانات مرده را هم در بر می‌گیرد.

📚فرانسیس بیکن، منطق احساس؛ ژیل دُلوز؛ ترجمه بابک سلیمی زاده

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#دیالوگ_برتر


آرایشگر: خب موهاتونو امروز چه مدلی براتون بزنم؟

دیوید: یه جوری برام بزن که بگه من هر روز ساعت پنج و نیم از خواب بیدار می‌شم و حدود یک ساعت و نیم طول می‌کشه از حومه شهر برم سر شغل مزخرفم و رئیس بی‌شعورم توقع داره که کل روز پاچه خواریشو بکنم، فقط بخاطر اینکه بتونم لباس‌های شیک تن بچه‌های نمک‌نشناس و جیغ جیغوم و زنم که همش می‌خواد فقط با نگاه کردن فیلم خودشو لاغر کنه، بکنم! تا یه روزی که بلند بشم و جرئتش رو پیدا کنم که یه تفنگ تو دهنم بذارم و خودمو خلاص کنم.


We’re the Millers (2013)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#موسیقی_کلاسیک

#لودویگ_فان_بتهوون

(برای تِرِزه مالفاتی)

ترزه مالفاتی رو میتوان بانویی هوس‌باز که در زندگی با دل راحت به هرکاری دست میزد توصیف کرد. ترزه دختر یک تاجر ثروتمند از خاندانی ایتالیایی بود که منزل بزرگی در خیابان اعیان‌نشین کرنتنرشتراسه، درست در قلب وین داشتند، و تابلویی از ترزه او رو یک بانوی بسیار مجلل و آراسته نشون میداد که لباسی بلند و مواج به تن دارد و کلاهی بلند و جواهرنشان طبق آخرین مد روز بر سر گذاشته

سن و سال بار دیگر مشکل‌ساز شد و بتهوون دوباره یک دل نه صد دل عاشق شد، اما اینبار بتهوون بیش از دو برابر ترزه سن داشت، بتهوون ٣٩ ساله بود و ترزه ١٨ ساله. یک مشکل اضافه هم در کار بود که فرق بزرگی بین این قضیه با ماجرای عشق و عاشقی با ژولی ایجاد میکرد. ترزه کوچکترین علاقه‌ای به داشتن هر نوع رابطه با بتهوون نشون نمیداد.

بتهوون اجازه نداد این مانع ساده سد راهش بشه، زرنگی به خرج داد و از موسیقیدان جوانی که دستیارش بود (و او رو به ترزه معرفی کرده و از قضا با خواهر ترزه هم نامزد شده بود) خواست برایش پارچه بخرد تا پیراهن‌های تازه سفارش دهد، شش هفت کراوات و چند دستمال نو هم تهیه کند.

به وِگلر در بُن هم نامه نوشت تا گواهی تعمید او را برایش به وین بفرستد (تذکر هم داد که مراقب باشد اشتباهی گواهی برادر بزرگترش، لودویگ رو نفرستد که فقط یک هفته عمر کرده بود)

بتهوون آشکارا در فکر ازداوج بود. حالا برای خواستگاری و بله گرفتن از ترزه باید چه نقشه‌ای میکشید برای مردی بااستعداد و مشهور کاری نداشت پس بایستی یه قطعه برایش میساخت و به ترزه تقدیم کند. پس بتهوون پیش خودش گفت قطعه رو به خانه‌اش میبرم، با پدر و مادرش آشنا میشوم، برایشان زبان میریزم و مجیز میگویم، قطعه رو به ترزه هدیه میکنم، خودم برایش اجرا میکنم و حس و حالش رو محک میزنم. اما به این سادگی هم نبود، چون خود ترزه خواستگار قبول نمیکرد. برای مردی با موقعیت اجتماعی بتهوون هم که اصلا امیدی وجود نداشت.

در نهایت بتهوون ابراز علاقه‌اش رو به ترزه بی‌پرده گفت، ترزه قبول نکرد و جیغ کشید پدر و مادر سراسیمه به اتاق آمدند و بلافاصله درِ خروجی رو به بتهوون نشان دادند، سینور مالفاتی هم خواهر ترزه قدغن کرد که بتهوون دیگر پا در این خانه نگذارد. عشق و عاشقی تمام شد و بتهوون عمیقا ضربه خورد و برایش نوشت: خودت بنشین و در مورد نیت من قضاوت کن و همه چیز را دیگر فراموش کن...

پس تکلیف اسم الیزه که روی این قطعه معروف قرار گرفته چیه؟ برای الیزه در حقیقت یک اشتباه لفظی هستش که یکی از اشتباهای ناشر بود که تِرِزه رو الیزه خوانده بود و یا خط بدِ بتهوون باعث و بانی این اشتباه شده یا شاید هم ترزه رو با اسم الیزه میشناختند.

دست‌نوشته این اثر که بدبختانه مفقود شده بیش از ۴٠ سال بعد که ترزه از دنیا رفت در اموالش پیدا شد. بالای صفحه عنوان نسخه چاپی این تقدیم‌نامه دیده میشد. تاریخ‌گذاری قطعه و این دست‌نوشته تا پایان عمر در اختیار ترزه بود، جای هیچ تردیدی نیست که قطعه به ترزه تقدیم شده است.

اجرای فوق‌العاده زیبا و نایاب خانومِ جولیا مایرا هِس
ضبط: ١٩٢٨

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#موسیقی_کلاسیک

#لودویگ_فان_بتهوون

(برای تِرِزه مالفاتی)

ترزه مالفاتی رو میتوان بانویی هوس‌باز که در زندگی با دل راحت به هرکاری دست میزد توصیف کرد. ترزه دختر یک تاجر ثروتمند از خاندانی ایتالیایی بود که منزل بزرگی در خیابان اعیان‌نشین کرنتنرشتراسه، درست در قلب وین داشتند، و تابلویی از ترزه او رو یک بانوی بسیار مجلل و آراسته نشون میداد که لباسی بلند و مواج به تن دارد و کلاهی بلند و جواهرنشان طبق آخرین مد روز بر سر گذاشته

سن و سال بار دیگر مشکل‌ساز شد و بتهوون دوباره یک دل نه صد دل عاشق شد، اما اینبار بتهوون بیش از دو برابر ترزه سن داشت، بتهوون ٣٩ ساله بود و ترزه ١٨ ساله. یک مشکل اضافه هم در کار بود که فرق بزرگی بین این قضیه با ماجرای عشق و عاشقی با ژولی ایجاد میکرد. ترزه کوچکترین علاقه‌ای به داشتن هر نوع رابطه با بتهوون نشون نمیداد.

بتهوون اجازه نداد این مانع ساده سد راهش بشه، زرنگی به خرج داد و از موسیقیدان جوانی که دستیارش بود (و او رو به ترزه معرفی کرده و از قضا با خواهر ترزه هم نامزد شده بود) خواست برایش پارچه بخرد تا پیراهن‌های تازه سفارش دهد، شش هفت کراوات و چند دستمال نو هم تهیه کند.

به وِگلر در بُن هم نامه نوشت تا گواهی تعمید او را برایش به وین بفرستد (تذکر هم داد که مراقب باشد اشتباهی گواهی برادر بزرگترش، لودویگ رو نفرستد که فقط یک هفته عمر کرده بود)

بتهوون آشکارا در فکر ازداوج بود. حالا برای خواستگاری و بله گرفتن از ترزه باید چه نقشه‌ای میکشید برای مردی بااستعداد و مشهور کاری نداشت پس بایستی یه قطعه برایش میساخت و به ترزه تقدیم کند. پس بتهوون پیش خودش گفت قطعه رو به خانه‌اش میبرم، با پدر و مادرش آشنا میشوم، برایشان زبان میریزم و مجیز میگویم، قطعه رو به ترزه هدیه میکنم، خودم برایش اجرا میکنم و حس و حالش رو محک میزنم. اما به این سادگی هم نبود، چون خود ترزه خواستگار قبول نمیکرد. برای مردی با موقعیت اجتماعی بتهوون هم که اصلا امیدی وجود نداشت.

در نهایت بتهوون ابراز علاقه‌اش رو به ترزه بی‌پرده گفت، ترزه قبول نکرد و جیغ کشید پدر و مادر سراسیمه به اتاق آمدند و بلافاصله درِ خروجی رو به بتهوون نشان دادند، سینور مالفاتی هم خواهر ترزه قدغن کرد که بتهوون دیگر پا در این خانه نگذارد. عشق و عاشقی تمام شد و بتهوون عمیقا ضربه خورد و برایش نوشت: خودت بنشین و در مورد نیت من قضاوت کن و همه چیز را دیگر فراموش کن...

پس تکلیف اسم الیزه که روی این قطعه معروف قرار گرفته چیه؟ برای الیزه در حقیقت یک اشتباه لفظی هستش که یکی از اشتباهای ناشر بود که تِرِزه رو الیزه خوانده بود و یا خط بدِ بتهوون باعث و بانی این اشتباه شده یا شاید هم ترزه رو با اسم الیزه میشناختند.

دست‌نوشته این اثر که بدبختانه مفقود شده بیش از ۴٠ سال بعد که ترزه از دنیا رفت در اموالش پیدا شد. بالای صفحه عنوان نسخه چاپی این تقدیم‌نامه دیده میشد. تاریخ‌گذاری قطعه و این دست‌نوشته تا پایان عمر در اختیار ترزه بود، جای هیچ تردیدی نیست که قطعه به ترزه تقدیم شده است.

اجرای فوق‌العاده زیبا و نایاب خانومِ جولیا مایرا هِس
ضبط: ١٩٢٨

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#بخوانیم

یادمه یکی از مریضام یه دختر ۱۷ ساله بود که شیمی درمانی میشد
اولین روزی که دیدمش بعد از یه کشیک سختی بود که هیچی نخوابیده بودم
تا رفتم بالاسرش، پرونده رو پرت کرد تو سینم، جیغ و داد میکرد که نمیخوام ببینمتون
خودم حالم خیلی بد بود به زور سرپا بودم اما دستای لرزونش رو گرفتم و به زور بغلش کردم
گریه میکرد، دست و پا میزد، هرچی هم از دهنش درمیومد بارم کرد:))) اما به زور تو بغلم نگهش داشتم تا آروم شد
از شدت فشار درمان اشک می‌ریخت اما آروم شد
امروز یکی از بچه‌ها گفت فلانی رو یادته مریض تو بود؟
گفتم اره
گفت همش سراغتو میگیره میگه فقط اون با من خوب بود:))❤️

*Dr.Houra*


🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#نـــقـــاشـــی 🎨

▪️The Scream _ 1893
▪️Artist : Edvard Munch
▪️Oil, tempera, pastel and crayon on cardboard Movement
▪️Proto-Expressionism
▪️Dimensions : 91 cm × 73.5 cm (36 in × 28.9 in)
▪️Location : National Museum and Munch Museum, Oslo, Norway


جیغ اثر ادوارد مونک یکی از مشهورترین نقاشی های تمام دوران است. در اواخر قرن نوزدهم کشیده شد. نکته منحصر به فرد این تابلو این است که با ترکیب رنگ روغن و پاستل کشیده شده است.
همچنین به جای استفاده از بوم، مونک این را روی مقوا نقاشی کرد. به این دلیل معروف شد که نشان دهنده حالت اضطراب و تنهایی است که توسط دنیای مدرن مشخص شده است.‌‌

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چــــکــــامــــه🎵

#_جیغ؛ صدای همه‌مون تو تنهایی دنیا

✍🏻 مونک با تابلوی جیغ انگار حرف دل همه‌مونو زده. تو این اثر، یه ترس و اضطراب عمیق هست که هیچ‌کدوممون ازش در امان نیستیم. خطوط موج‌دار و رنگای قرمز و نارنجی، حس گرمای خفگی و تنش زندگیو تو صورت آدم می‌کوبه. مونک می‌گه: "یه روز داشتم تو غروب قدم می‌زدم، یه جیغ عجیب تو طبیعت پیچید. حس کردم دنیا هم داره داد می‌زنه."
📌 این تابلو فقط یه نقاشی نیست؛ نماده. نماد اضطراب، تنهایی و درگیریای ذهنی‌ای که از زمان مونک تا الان همه داریم باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.من کاملاً موافق این اثرم. چون به‌جای اینکه قایمش کنی، می‌گه: "ترساتو فریاد بزن! اینم بخشی از خودته."


#_Zartosht

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity