💫
رفتم اما دلِ من مانده برِ دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
بگذارید به آغوشِ غمِ خویش روم
بهتر از غم به جهان نیست مرا دوست هنوز
#سیمین_بهبهانی
@AdabSar
رفتم اما دلِ من مانده برِ دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
بگذارید به آغوشِ غمِ خویش روم
بهتر از غم به جهان نیست مرا دوست هنوز
#سیمین_بهبهانی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
هر کسی را دل چو اقیانوس نیست
گله ای شبتاب چون فانوس نیست
زاغ هم زیباست در جای خودش
لیک زیباییش چون تاووس نیست
فوجی از تاووس با آن چتر و پر
یک پر سوزانی از ققنوس نیست
همچنان تاریخ را در پیش و پس
سد* هزاران شاه چون سیروس* نیست!
سراینده و فرستنده: #یاسر_امجدی
سیروس: کوروش
صد: سد
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
هر کسی را دل چو اقیانوس نیست
گله ای شبتاب چون فانوس نیست
زاغ هم زیباست در جای خودش
لیک زیباییش چون تاووس نیست
فوجی از تاووس با آن چتر و پر
یک پر سوزانی از ققنوس نیست
همچنان تاریخ را در پیش و پس
سد* هزاران شاه چون سیروس* نیست!
سراینده و فرستنده: #یاسر_امجدی
سیروس: کوروش
صد: سد
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔸مرگِ آزرم
مردم یک دِه زن و پیر و پسر
راه نبردند به جایی دگر
آن که جوان بود و توانمند بود
روی به نانآوری آورده زود
تا زن و فرزند نوایی بَرَد
پوشش و رامش به سرایی برد
در پیِ روزی و نوا هر کسی
دور از آن دهکده گشته بسی
بهرِ زن و مادر و فرزندها
مایه فرستاده جوان زی سرا
تا که در آن خانه به آسودگی
شام شود بام به فرخندگی
تاخت یکی روز بدان دهکده
تودهی دژخیمِ سیاهیزده
تیغ به دست تاخته با سد غریو
جیغ ز خونینشده چنگالِ دیو
هرکه در او گوهر مردانه بود
دشمن از او زندگی و جان ربود
زان سپس آن پَست ز کَفتارها
یا کم و گندیده ز مُردارها
سر به سرای زن و دختر زدند
زَفت به روی مَه و اختر زدند
جامه دریدند از آن اختران
افسر و سرکرده و نیزهگران
خود بشنیدم که در آن دِه زنی
هیچ نشد تا که بماند دمی
سخت در آویخت به دژخیمِ دیو
گُرد همانگونه که گودرز و گیو
شیرزنِ شرزه چو گُردآفرید
زود ز دست و تنِ افسر جهید
سر ز تن و پیکرِ افسر بکَند
زن تو نگو توسن و رخش و سمند
دور چو گشتند از آن روستا
افسر و سرکرده و سربازها
هر زنی از خانهی خود زد برون
تا که بگوید چه شد اندر درون
دامن و پیراهنِ پاره به بَر
ناله و شیونزده با چشمِ تر
جامهی پاره به دو دستان زده
گریه و افغان زده در دهکده
زانهمه آن زن چو دماوندکوه
پُر ز سترگی و شکیب و شکوه
داشت همی کاکُلِ افسر به دست
تیغ به دستِ دگرِ نازشَست
بانگ زد: ای تنبِسِپارانِ خوار
آدمی از کردهتان شرمسار
ننگ بر این دامنِ آلودهتان
درد ز آزرمِ فروگشتهتان
چاکبهپیراهن وجانزندهاید!
تن به تنِ ناکس و کس دادهاید!
ماندهاید که چو شماها منم؟
لکه زنم بر تن و بر دامنم؟
چیست جز این بهرِ سرافراز زن
یا بکُشد یا بِشَوَد کشتهتن
آنهمه کمتر بسی از خار و خس
خیره بههم درنگریستند بس
رای به هم بر سرِ آن زن زدند
پینه بر آن لکهی دامن زدند
گفت یکی زان همه آسودهگیر
از تنِ ناپاکشده سربهزیر:
همسرِ ما چونکه بیاید زِ در
بشنود از افسرِ افکندهسر
سخت بگیرند گریبان ما
او چه شد و سر چه زده از شما!
از چه همی کشته شد آن دیوخو؟
پس تو چرا دادی به باد آبرو؟
پاکسرشتی تو نکردی چرا؟
گوهرِ هستی تو نمودی رها
ما همه بیپاسخ و دستِ تُهی
اوست همایون و پُر از فرّهی
چاره هماینک که به جانش زنیم
تا تنِ آسوده به همسر بَریم
تا نشود مشتِ گرهکرده باز
پست بمانیم همی بستهراز
رشک چو بردند به رفتار او
چنگ کشیدند به رخسار او
پینهی آن ننگ به هم برزدند
جانِ وُرا سیلی و نشتر زدند
یکدله بر بَبر بیاویختند
خونِ زنِ گُرد همه ریختند
شیر ژیان در برِ کفتارها
دست زد و پای بسی بارها
"رخش" بکُشتند به دستِ پلید
تا نتواند کسی رازش شنید
کوههی "آزرم" شکستند زود
رشته شد آن دیبهی خوشتاروپود
شیر بکُشتند به چنگِ پلشت
اهرمن از زشتگران شاد گشت
گُرد دریدند به چنگالِ گرگ
تیشه به پای و سرِ سرو ستُرگ
شرم لگدکوبشده زیر پا
سرو ز دردش شده بالا دوتا
گر نتوان پنجه به دشمن کشید
رگ ز فرشته بتوانی بُرید
شرم و شکوهش چو به خاک آرمید
خون به تنِ تودهی زالو دمید
سرد فکندند به گوری تنش
تا کسی رسوا نشود از بَرَش
چون نتوان گشت والا چو او
میشود آورد به خاکش فرو
تا تنِ پاکیزهی پالوده هست
جانِ تبهکار نیاسوده است
دینِ تبهکار همه این بُوَد
دشمنِ نیکی و بدآیین بُوَد
ریختنِ خونِ تنِ پاکزن
هست بسی مایهی ناپاکتن
چاره چه بود ای پریِ نازنین؟
دیو زده چنبره بر سرزمین!
سراینده و فرستنده #محمد_پوریان
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔸مرگِ آزرم
مردم یک دِه زن و پیر و پسر
راه نبردند به جایی دگر
آن که جوان بود و توانمند بود
روی به نانآوری آورده زود
تا زن و فرزند نوایی بَرَد
پوشش و رامش به سرایی برد
در پیِ روزی و نوا هر کسی
دور از آن دهکده گشته بسی
بهرِ زن و مادر و فرزندها
مایه فرستاده جوان زی سرا
تا که در آن خانه به آسودگی
شام شود بام به فرخندگی
تاخت یکی روز بدان دهکده
تودهی دژخیمِ سیاهیزده
تیغ به دست تاخته با سد غریو
جیغ ز خونینشده چنگالِ دیو
هرکه در او گوهر مردانه بود
دشمن از او زندگی و جان ربود
زان سپس آن پَست ز کَفتارها
یا کم و گندیده ز مُردارها
سر به سرای زن و دختر زدند
زَفت به روی مَه و اختر زدند
جامه دریدند از آن اختران
افسر و سرکرده و نیزهگران
خود بشنیدم که در آن دِه زنی
هیچ نشد تا که بماند دمی
سخت در آویخت به دژخیمِ دیو
گُرد همانگونه که گودرز و گیو
شیرزنِ شرزه چو گُردآفرید
زود ز دست و تنِ افسر جهید
سر ز تن و پیکرِ افسر بکَند
زن تو نگو توسن و رخش و سمند
دور چو گشتند از آن روستا
افسر و سرکرده و سربازها
هر زنی از خانهی خود زد برون
تا که بگوید چه شد اندر درون
دامن و پیراهنِ پاره به بَر
ناله و شیونزده با چشمِ تر
جامهی پاره به دو دستان زده
گریه و افغان زده در دهکده
زانهمه آن زن چو دماوندکوه
پُر ز سترگی و شکیب و شکوه
داشت همی کاکُلِ افسر به دست
تیغ به دستِ دگرِ نازشَست
بانگ زد: ای تنبِسِپارانِ خوار
آدمی از کردهتان شرمسار
ننگ بر این دامنِ آلودهتان
درد ز آزرمِ فروگشتهتان
چاکبهپیراهن وجانزندهاید!
تن به تنِ ناکس و کس دادهاید!
ماندهاید که چو شماها منم؟
لکه زنم بر تن و بر دامنم؟
چیست جز این بهرِ سرافراز زن
یا بکُشد یا بِشَوَد کشتهتن
آنهمه کمتر بسی از خار و خس
خیره بههم درنگریستند بس
رای به هم بر سرِ آن زن زدند
پینه بر آن لکهی دامن زدند
گفت یکی زان همه آسودهگیر
از تنِ ناپاکشده سربهزیر:
همسرِ ما چونکه بیاید زِ در
بشنود از افسرِ افکندهسر
سخت بگیرند گریبان ما
او چه شد و سر چه زده از شما!
از چه همی کشته شد آن دیوخو؟
پس تو چرا دادی به باد آبرو؟
پاکسرشتی تو نکردی چرا؟
گوهرِ هستی تو نمودی رها
ما همه بیپاسخ و دستِ تُهی
اوست همایون و پُر از فرّهی
چاره هماینک که به جانش زنیم
تا تنِ آسوده به همسر بَریم
تا نشود مشتِ گرهکرده باز
پست بمانیم همی بستهراز
رشک چو بردند به رفتار او
چنگ کشیدند به رخسار او
پینهی آن ننگ به هم برزدند
جانِ وُرا سیلی و نشتر زدند
یکدله بر بَبر بیاویختند
خونِ زنِ گُرد همه ریختند
شیر ژیان در برِ کفتارها
دست زد و پای بسی بارها
"رخش" بکُشتند به دستِ پلید
تا نتواند کسی رازش شنید
کوههی "آزرم" شکستند زود
رشته شد آن دیبهی خوشتاروپود
شیر بکُشتند به چنگِ پلشت
اهرمن از زشتگران شاد گشت
گُرد دریدند به چنگالِ گرگ
تیشه به پای و سرِ سرو ستُرگ
شرم لگدکوبشده زیر پا
سرو ز دردش شده بالا دوتا
گر نتوان پنجه به دشمن کشید
رگ ز فرشته بتوانی بُرید
شرم و شکوهش چو به خاک آرمید
خون به تنِ تودهی زالو دمید
سرد فکندند به گوری تنش
تا کسی رسوا نشود از بَرَش
چون نتوان گشت والا چو او
میشود آورد به خاکش فرو
تا تنِ پاکیزهی پالوده هست
جانِ تبهکار نیاسوده است
دینِ تبهکار همه این بُوَد
دشمنِ نیکی و بدآیین بُوَد
ریختنِ خونِ تنِ پاکزن
هست بسی مایهی ناپاکتن
چاره چه بود ای پریِ نازنین؟
دیو زده چنبره بر سرزمین!
سراینده و فرستنده #محمد_پوریان
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻ذات(پارسی است)*= Substance، زات، زاد، خیم، نهاد، سرشت، گوهر، گوهره، درون، جم – دارنده، دارا – پِشین، واوَر(=حقیقت)
🔻ذاتا= زاتیک، نهادی، سرشتی، چهرهای
🔻ذاتی= زاتیک، نهادی، سرشتین، گوهریک، گوهری، چِهریک، خدادادی، درونی
🔻اصالت ذات= خود گوهری، هست گوهری
🔻بالذات= بهزاد، بهگوهر، بهخود
🔻بد ذات= بد زات، دژخیم، بد سرشت، بد زاد، اَزگات
🔻جوهر ذاتی= همبودی
🔻حبالذات= خودخواهی
🔻خاصیت ذاتی= مون، مونِه، رَستَک
🔻خوشذات= خوشزات، خوشزاد، پاکگهر، پاکنهاد، پاکسرشت
🔻شرارت ذاتی= بد زاتی، بد زادی، بدسرشتی، بد نهادی، دژخیمی
🔻علوم ذاتی= دانش زبرین
🔻قائم به ذات= خود استوار، خودپاینده، خودپایا، ایستا به خود
🔻کاملالذات= پارُنزاد، آرَسته
*«ذات» اَرَبیدهی(معربِ) واژهی پارسی «زات» است.
✍نمونه:
🔺نیروی جاذبه ذاتی ماده است =
نیروی گرانش سرشت ماتک است
نیروی گرانش زاد ماتک است
🔺یک آدم بدذات و بدجنس =
یک آدم بدسرشت و بدگهر
یک آدم بدزاد و بدنهاد
یک ادم بدخیم و بدخوی
🔺کسی که ذاتاً جنایتکار است =
کسی که از سرشت تبهکار است
کسی که تبهکار سرشتین است
کسی که تبهکار مادرزاد است
گردآوری و نگارش #مجید_دری
#پارسی_پاک
#ذات #ذاتا #ذاتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻ذات(پارسی است)*= Substance، زات، زاد، خیم، نهاد، سرشت، گوهر، گوهره، درون، جم – دارنده، دارا – پِشین، واوَر(=حقیقت)
🔻ذاتا= زاتیک، نهادی، سرشتی، چهرهای
🔻ذاتی= زاتیک، نهادی، سرشتین، گوهریک، گوهری، چِهریک، خدادادی، درونی
🔻اصالت ذات= خود گوهری، هست گوهری
🔻بالذات= بهزاد، بهگوهر، بهخود
🔻بد ذات= بد زات، دژخیم، بد سرشت، بد زاد، اَزگات
🔻جوهر ذاتی= همبودی
🔻حبالذات= خودخواهی
🔻خاصیت ذاتی= مون، مونِه، رَستَک
🔻خوشذات= خوشزات، خوشزاد، پاکگهر، پاکنهاد، پاکسرشت
🔻شرارت ذاتی= بد زاتی، بد زادی، بدسرشتی، بد نهادی، دژخیمی
🔻علوم ذاتی= دانش زبرین
🔻قائم به ذات= خود استوار، خودپاینده، خودپایا، ایستا به خود
🔻کاملالذات= پارُنزاد، آرَسته
*«ذات» اَرَبیدهی(معربِ) واژهی پارسی «زات» است.
✍نمونه:
🔺نیروی جاذبه ذاتی ماده است =
نیروی گرانش سرشت ماتک است
نیروی گرانش زاد ماتک است
🔺یک آدم بدذات و بدجنس =
یک آدم بدسرشت و بدگهر
یک آدم بدزاد و بدنهاد
یک ادم بدخیم و بدخوی
🔺کسی که ذاتاً جنایتکار است =
کسی که از سرشت تبهکار است
کسی که تبهکار سرشتین است
کسی که تبهکار مادرزاد است
گردآوری و نگارش #مجید_دری
#پارسی_پاک
#ذات #ذاتا #ذاتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم به چه کار خواهی آمد
غم و قصهی فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
منم و دلی و آهی، ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد
#امیرخسرو_دهلوی
@AdabSar
خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم به چه کار خواهی آمد
غم و قصهی فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
منم و دلی و آهی، ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد
#امیرخسرو_دهلوی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
💫
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
تو همایی و من خستهی بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
#سعدی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
تو همایی و من خستهی بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
#سعدی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🌺🍀🌸🌿🌹🍃🌷🌱🌼
«دَهاَنْد اَهرِمٓن هم به نيروی شير
که آرند جان و خرد را به زير
بدو گفت خسرو که: دَه ديو چيست
کز ایشان خِرَد را ببايد گريست؟
چنين داد پاسخ که: آز و نياز
دو ديوَند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشک است و ننگ است وکين
چو نمّام و دوروی و ناپاکْدين
دٓهُم آنکه از کس ندارد سپاس
به نيکی و هم نيست يزدان شناس»
#فردوسی
امید که در این هفته:
«بجویید و آن توشهی ره کنید
بکوشید تا رنج کوته کنید»
فرستنده #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🌺🍀🌸☘️🍁🌿🌷🌱🌻
«دَهاَنْد اَهرِمٓن هم به نيروی شير
که آرند جان و خرد را به زير
بدو گفت خسرو که: دَه ديو چيست
کز ایشان خِرَد را ببايد گريست؟
چنين داد پاسخ که: آز و نياز
دو ديوَند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشک است و ننگ است وکين
چو نمّام و دوروی و ناپاکْدين
دٓهُم آنکه از کس ندارد سپاس
به نيکی و هم نيست يزدان شناس»
#فردوسی
امید که در این هفته:
«بجویید و آن توشهی ره کنید
بکوشید تا رنج کوته کنید»
فرستنده #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🌺🍀🌸☘️🍁🌿🌷🌱🌻
Forwarded from ادبسار
💫
آمد دل و از خوبیِ جانانم گفت
زان بودنِ در زلف پریشانم گفت
گفتم که چگونهای کجایی آخر؟
بیچاره چنین گفت که نتوانم گفت
#اشرفی_سمرقندی
@AdabSar
آمد دل و از خوبیِ جانانم گفت
زان بودنِ در زلف پریشانم گفت
گفتم که چگونهای کجایی آخر؟
بیچاره چنین گفت که نتوانم گفت
#اشرفی_سمرقندی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
عقل عمدهی سعادت و مفتاح نَهمَت است و هرکه بدان فضیلت متحلّی بود و جمال حلم و ثبات بدان پیوست، سزاوار دولت و شایان عِزّ و رفعت گشت. اما ثمرات آن به تقدیر ازلی متعلّق است. و پادشاهزادهیی بر در منظور نبشته بود؛ که «اصل سعادت، قضای آسمانی است و کلّیِ اسباب و وسایل، ضایع و باطل است.»
کلیله و دمنه، نصرالله منشی، به کوشش محمدرضا برزگر خالقی، رویه: ۲۷۹
✒️📖🖋
برگردان به پارسی پاک #بلال_ریگی
خرد، سراسر کامیابی و گشایشگر نیازمندی است و هرکه بدان ویژگی برتر پیراسته بود و زیبایی بردباری و پایایی بدان پیوست، سزاوار بختیاری و شایان ارجمندی و بزرگواری گشت. پَن به بار نشستنهای آن به سرنوشت دیرینه بازبسته است. و پادشاهزادهیی به روی دید همه نبشته بود؛ که «بُنهِشت نیکبختی، دستوری آسمانی است و همهی ساز و برگها و ابزارها هدرشونده و بیهوده است.»
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
عقل عمدهی سعادت و مفتاح نَهمَت است و هرکه بدان فضیلت متحلّی بود و جمال حلم و ثبات بدان پیوست، سزاوار دولت و شایان عِزّ و رفعت گشت. اما ثمرات آن به تقدیر ازلی متعلّق است. و پادشاهزادهیی بر در منظور نبشته بود؛ که «اصل سعادت، قضای آسمانی است و کلّیِ اسباب و وسایل، ضایع و باطل است.»
کلیله و دمنه، نصرالله منشی، به کوشش محمدرضا برزگر خالقی، رویه: ۲۷۹
✒️📖🖋
برگردان به پارسی پاک #بلال_ریگی
خرد، سراسر کامیابی و گشایشگر نیازمندی است و هرکه بدان ویژگی برتر پیراسته بود و زیبایی بردباری و پایایی بدان پیوست، سزاوار بختیاری و شایان ارجمندی و بزرگواری گشت. پَن به بار نشستنهای آن به سرنوشت دیرینه بازبسته است. و پادشاهزادهیی به روی دید همه نبشته بود؛ که «بُنهِشت نیکبختی، دستوری آسمانی است و همهی ساز و برگها و ابزارها هدرشونده و بیهوده است.»
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
هرکه با او آشنا شد خود ز خود بیگانه کرد
یافت هركس گنج در خود خویش را ویرانه کرد
جلوهی لیلای لیلی کرد مجنون را اسیر
خلق پندارند حسن لیلیاش دیوانه کرد
نازم آن کاملنظر ساقی که اندر بزم عام
هرکسی را مِی به استعداد در پیمانه کرد
دلبر ما در بهای وصل خواهد نیستی
اللَّه اللَّه ما گدایان را نظر شاهانه کرد
ریخت از هر تار مویش صدهزاران دل به خاک
بهر آرایش چو زلف خم به خم را شانه کرد
سالها مِیخوارگان خوردند و مِی بُد برقرار
بادهنوشی آمد و یکجا تهی خُمخانه کرد
گر بقای وصل آن شمع امل خواهی «صغیر»
بایدت علم فنا تحصیل از پروانه کرد
#صغیر_اصفهانی
@AdabSar
هرکه با او آشنا شد خود ز خود بیگانه کرد
یافت هركس گنج در خود خویش را ویرانه کرد
جلوهی لیلای لیلی کرد مجنون را اسیر
خلق پندارند حسن لیلیاش دیوانه کرد
نازم آن کاملنظر ساقی که اندر بزم عام
هرکسی را مِی به استعداد در پیمانه کرد
دلبر ما در بهای وصل خواهد نیستی
اللَّه اللَّه ما گدایان را نظر شاهانه کرد
ریخت از هر تار مویش صدهزاران دل به خاک
بهر آرایش چو زلف خم به خم را شانه کرد
سالها مِیخوارگان خوردند و مِی بُد برقرار
بادهنوشی آمد و یکجا تهی خُمخانه کرد
گر بقای وصل آن شمع امل خواهی «صغیر»
بایدت علم فنا تحصیل از پروانه کرد
#صغیر_اصفهانی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
Forwarded from ادبسار
📚✨@AdabSar
من دلم سخت گرفتهست
از این میهمانخانهی مهمانکش
روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خوابآلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار...
از پارسیسرودگان #نیما_یوشیج
#چکامه_پارسی
۲۱ آبان، زادروز "نیما یوشیج"، پدر چامهی نوین پارسی گرامی باد.
📚✨ @AdabSar
من دلم سخت گرفتهست
از این میهمانخانهی مهمانکش
روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خوابآلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار...
از پارسیسرودگان #نیما_یوشیج
#چکامه_پارسی
۲۱ آبان، زادروز "نیما یوشیج"، پدر چامهی نوین پارسی گرامی باد.
📚✨ @AdabSar
@AdabSar
به دل هوای تو را دارم و بَر و دوشت
که تا سپیدهدم امشب کِشم در آغوشت
چنان نسیم که گلبرگها ز گل بکَند
برون کُنم ز تنت برگبرگِ تنپوشت
گهی کِشم به بَرت تنگ و دست در کمرت
گهی نهم سرِ پُرشور بر سرِ دوشت
چه گوشوارهای از بوسههای من خوشتر
که دانهدانه نشیند به لالهی گوشت
گریز و گمشدنِ ماهیانِ بوسهی من
خوش است در خزهی مخملِ بناگوشت
ترنُمیست در آوازهای پایانی
که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت
چو میرسیم به آن لحظههای پایانی
جهان و هرچه در آن میشود فراموشت
چه آشناست در آن گفتوگوی راز و نیاز
نگاهِ من به زبانِ نگاهِ خاموشت
#حسین_منزوی
@AdabSar
به دل هوای تو را دارم و بَر و دوشت
که تا سپیدهدم امشب کِشم در آغوشت
چنان نسیم که گلبرگها ز گل بکَند
برون کُنم ز تنت برگبرگِ تنپوشت
گهی کِشم به بَرت تنگ و دست در کمرت
گهی نهم سرِ پُرشور بر سرِ دوشت
چه گوشوارهای از بوسههای من خوشتر
که دانهدانه نشیند به لالهی گوشت
گریز و گمشدنِ ماهیانِ بوسهی من
خوش است در خزهی مخملِ بناگوشت
ترنُمیست در آوازهای پایانی
که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت
چو میرسیم به آن لحظههای پایانی
جهان و هرچه در آن میشود فراموشت
چه آشناست در آن گفتوگوی راز و نیاز
نگاهِ من به زبانِ نگاهِ خاموشت
#حسین_منزوی
@AdabSar
💫
بساز لانهای از شاخوبرگ روی درخت
کلاغ باش و همانجا بمان خیالت تخت
به جایگاه تو هرگز نظر نخواهم کرد
عقاب قلهنشین را چه حاجتی به درخت
#پوریا_شیرانی
@AdabSar
بساز لانهای از شاخوبرگ روی درخت
کلاغ باش و همانجا بمان خیالت تخت
به جایگاه تو هرگز نظر نخواهم کرد
عقاب قلهنشین را چه حاجتی به درخت
#پوریا_شیرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔹پایههای آرمان پارسایی
از تنآسایی بپرهیز، کین از دل بیرون کن.
کاری نکن که خوار و درمانده شوی.
سنگدل مباش، سپاسگذار باش.
به داشتههای خود دل ببند و با نیکوکاران در انجام کارهای نیک همیاری کن.
به پدرمردگان نیکویی کن. درماندگان را دریاب و به آنها نیکویی کن.
با مردم خوشگفتار باش که خوشگفتاری مایهی مهر و دوستی و درشتسخنی سرچشمهی رنجش و دشمنی است.
باژانهی خواستهات را بپرداز. خون دیگری مریز که خونریز سرانجام به خون کشیده میشود.
آنکه خون زنی را بریزد زندگیاش تلخ میشود و به ناکامی خونش ریخته شود.
گل و گیاه و درخت و سبزه بکار و بپروران.
درخت را بیهوده میفکن که درختافکن زندگیاش کوتاه میشود.
آب را گرامی دار و آنرا میالای.
هوا را پاک نگهدار و در هوای پاک بزی و هوای پاک را دریاب.
نفرین باد بر دروغگویان و دورویان که مردم را از اینان جز آزار و رنج بهر و برخی نباشد و نفرین باد و هزاران نفرین باد بر اینان که زندگی و بودن اینان مرگ و تباهی و رنج پاکان است و مرگ و نبود آنان زندگی و بود پاکان.
زندگی یعنی پویش و آفرینش و آماج. زندگی یعنی شناخت و شادمانی. چنان بزی که نه آز داشته باشی و نه نیاز.
شتاب مکن که در هر روشنایی زیانی و لغزشی است.
خودبین و خودپسند مباش که اگر چنین باشی مردم از تو بگریزند و تو را دشمن بدارند.
دانش را فراگیر و یکدم از آموختن میاسای.
نه رشوه بده و نه رشوه بستان. نفرین بر آنکه رشوه میدهد و رشوه میستاند.
ستم مکن، ستم مپذیر و ستمگر را یار مباش. ای که در برابر ستم خاموشی و به ستم تن در میدهی، بدان که تو خود نیز ستمکاری و با ستمکاری انبازی.
شرمِ بسیار آفت روزی و دشمن پیروزی است. ترس تو را خوار و درمانده میکند. ترس زندگی را بر تو تنگ میسازد. هرکه پندارش گستردهتر، سیهروزیاش بیشتر است.
آزاده باش و با آزادگی زندگی کن.
در کارها دودِل مباش.
خرد پایهی هر چیز و پایه و مایهی همهی بهروزیهاست.
خودپسند تنهاست و آدم تنها تیرهدل و کژاندیش است.
از بیادب و بدنام و نادان و نوکیسه و ستمکار و ناجوانمرد و بیآبرو و خودپسند و فرومایه و تنگچشم بپرهیز.
آنکه دلش پُر گره است اندیشهاش کژ و سخنش نادرست است.
آنکه روانش خلیده است اندیشهاش کژ و سخنش ناسنجیده است.
بدبین، بداَندیش و بدگوست.
#حسین_وحیدی (هنجار هفتگانه هستی)
#پیام_پارسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔹پایههای آرمان پارسایی
از تنآسایی بپرهیز، کین از دل بیرون کن.
کاری نکن که خوار و درمانده شوی.
سنگدل مباش، سپاسگذار باش.
به داشتههای خود دل ببند و با نیکوکاران در انجام کارهای نیک همیاری کن.
به پدرمردگان نیکویی کن. درماندگان را دریاب و به آنها نیکویی کن.
با مردم خوشگفتار باش که خوشگفتاری مایهی مهر و دوستی و درشتسخنی سرچشمهی رنجش و دشمنی است.
باژانهی خواستهات را بپرداز. خون دیگری مریز که خونریز سرانجام به خون کشیده میشود.
آنکه خون زنی را بریزد زندگیاش تلخ میشود و به ناکامی خونش ریخته شود.
گل و گیاه و درخت و سبزه بکار و بپروران.
درخت را بیهوده میفکن که درختافکن زندگیاش کوتاه میشود.
آب را گرامی دار و آنرا میالای.
هوا را پاک نگهدار و در هوای پاک بزی و هوای پاک را دریاب.
نفرین باد بر دروغگویان و دورویان که مردم را از اینان جز آزار و رنج بهر و برخی نباشد و نفرین باد و هزاران نفرین باد بر اینان که زندگی و بودن اینان مرگ و تباهی و رنج پاکان است و مرگ و نبود آنان زندگی و بود پاکان.
زندگی یعنی پویش و آفرینش و آماج. زندگی یعنی شناخت و شادمانی. چنان بزی که نه آز داشته باشی و نه نیاز.
شتاب مکن که در هر روشنایی زیانی و لغزشی است.
خودبین و خودپسند مباش که اگر چنین باشی مردم از تو بگریزند و تو را دشمن بدارند.
دانش را فراگیر و یکدم از آموختن میاسای.
نه رشوه بده و نه رشوه بستان. نفرین بر آنکه رشوه میدهد و رشوه میستاند.
ستم مکن، ستم مپذیر و ستمگر را یار مباش. ای که در برابر ستم خاموشی و به ستم تن در میدهی، بدان که تو خود نیز ستمکاری و با ستمکاری انبازی.
شرمِ بسیار آفت روزی و دشمن پیروزی است. ترس تو را خوار و درمانده میکند. ترس زندگی را بر تو تنگ میسازد. هرکه پندارش گستردهتر، سیهروزیاش بیشتر است.
آزاده باش و با آزادگی زندگی کن.
در کارها دودِل مباش.
خرد پایهی هر چیز و پایه و مایهی همهی بهروزیهاست.
خودپسند تنهاست و آدم تنها تیرهدل و کژاندیش است.
از بیادب و بدنام و نادان و نوکیسه و ستمکار و ناجوانمرد و بیآبرو و خودپسند و فرومایه و تنگچشم بپرهیز.
آنکه دلش پُر گره است اندیشهاش کژ و سخنش نادرست است.
آنکه روانش خلیده است اندیشهاش کژ و سخنش ناسنجیده است.
بدبین، بداَندیش و بدگوست.
#حسین_وحیدی (هنجار هفتگانه هستی)
#پیام_پارسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
از تو رد میشوم از این همه دلگیر شدن
من فراری شدهام از بهتو زنجیر شدن
میپذیرم که تو را خواسته بودم اما
دست بردار از این شیوهی تحقیر شدن
تکهای از منی و دوست ندارم باشی
خوابِ بد بودهای و در پیِ تعبیر شدن
با تو اندازهی یک عمر جوانی کردم
حاصلش این شده در آینهها پیر شدن
بس که پیراهنِ این عشق گشاد است به تو
از تو رد میشوم از این همه دلگیر شدن
#مریم_عظیمی
@AdabSar
از تو رد میشوم از این همه دلگیر شدن
من فراری شدهام از بهتو زنجیر شدن
میپذیرم که تو را خواسته بودم اما
دست بردار از این شیوهی تحقیر شدن
تکهای از منی و دوست ندارم باشی
خوابِ بد بودهای و در پیِ تعبیر شدن
با تو اندازهی یک عمر جوانی کردم
حاصلش این شده در آینهها پیر شدن
بس که پیراهنِ این عشق گشاد است به تو
از تو رد میشوم از این همه دلگیر شدن
#مریم_عظیمی
@AdabSar