🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
دستم را بگير...
همين دست،
برايت ترانههای عاشقانه نوشته...
همين دست،
سوخته در حسرتِ لمس دستهای تو...
همين دست،
پاک كرده اشکهايی را...
اين دست،
پينه بسته از نوشتن مداومِ نامت...
دستم را بگير
و از خيابانِ زندگی بگذران مرا...
#يغماگلرويی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
دستم را بگير...
همين دست،
برايت ترانههای عاشقانه نوشته...
همين دست،
سوخته در حسرتِ لمس دستهای تو...
همين دست،
پاک كرده اشکهايی را...
اين دست،
پينه بسته از نوشتن مداومِ نامت...
دستم را بگير
و از خيابانِ زندگی بگذران مرا...
#يغماگلرويی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
خاطره ای از استاد دکتر عبدالوهابی
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم ودکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد، خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی
می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر..
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم.خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
.
#باسپاس_ازدکتر_مرتضی_عبدالوهابی
#استاد_آناتومی_دانشگاه_تهران
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
خاطره ای از استاد دکتر عبدالوهابی
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم ودکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد، خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی
می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر..
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم.خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
.
#باسپاس_ازدکتر_مرتضی_عبدالوهابی
#استاد_آناتومی_دانشگاه_تهران
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_چهار:
چون از اینگونه فشنگها غالباً در جهان سیاست و گاهی نیز در عالم علم و ادب پیش از همه در زندگی شخصی و به ویژه در زندگی خانوادگی استفاده میشود.
اما در ارتش، كار به تیراندازی با فشنگ مشقی ختم نمیشود. یك روز خدا، فشنگ جنگی را میگذارند كف دستت و هدف تعلیمیرا هم در فاصله معینی نصب میكنند ـ كه مترسكی است شبیه آدم و بهات دستور میدهند به طرف آن تیراندازی كنی. مترسك، با شجاعت و خونسردی بسیار جلو لوله تفنگهائی كه به طرفش نشانه رفتهاند میایستد و از سر ساده دلی چنین میپندارد كه سرانجام حس بشر دوستی بر غالب سربازان فایق خواهد آمد و آنان ـ به همانگونه كه غالباً اتفاق میافتد ـ به هدف نخواهند زد.
من همیشه معقتد بودم كه میبایستی لباس فورم كلانتر محل را به این مترسك میپوشاندند. با اجرای چنین كاری دسترسی به دو هدف زیر میسر میشد: اولاً اكثریت قریب به اتفاق سربازان ما ـو به عبارت دیگر، سربازانی كه از میان مردم بیرون آمدهاندـ هم در نشانه روی شان دقت میكردند، هم در تیراندازی شان؛ علاوه بر این، همین سربازها، همزمان با خدمت در ارتش، میتوانستند تجربه بسیار گرانبهائی بیندوزند: تجربهای كه غالباً در زندگی شان، بهویژه آنگاه كه از زیر سلطه حكومت فرماندهان بیرون میآیند، سخت به دردشان میخورد. و اتفاقاً یكی از مواد آئین نامه هم درست همین مطلب را عنوان میكند: «هدف از تربیت كردن یك تك تیرانداز آن است كه سرباز، حتی آنگاه كه از فرماندهان خویش جدا مانده باشد بتواند مستقلانه و آگاهانه و قاطعانه از عهده اجرای وظایف جنگی خویش برآید.»
وقتی كه یك سرباز جدید توانست نظام گرفتن را، قدم رو رفتن را، پاشنه بر سنگفرش كوبیدن را، احترام به ما فوق گذاشتن را و بی فكرانه آدم كشتن را، یاد بگیرد، میتوان او را یك «نیمه سرباز» به شمار آورد. و اما نیمه دوم او با فرا گرفتن تئوری است كه شكل میگیرد. گروهبانمان میگفت:
- یك سرباز، تشكیل شده است از تئوری و تجربه!
البته روشن نیستم كه این سخنان حكیمانه را كجا خوانده بود، اما چنان محكم حرف میزد كه معلوم بود یك زمانی، در جائی، این حرفها را شنیده.
من مطلقاً قادر نیستم انسان و به قول گروهبانمان سربازی را كه از تئوری و تجربه تشكیل شده باشد در نظرم مجسم بكنم. ولی تصور میكنم نظریه بالا را میتوان به شرح زیر تصویر كرد: مشمولی كه لحظهای پیش به حكم اجبار از خانهاش جدا شده فقط تئوری شمرده میشود؛ اما همان مشمول، بعد از یاد گرفتن فنون نظام گرفتن و قدم رو رفتن و پاشنه بر سنگفرش كوبیدن، تبدیل میشود به آمیزهای از تئوری و تجربه و به عبارتی دیگر تبدیل میشود تقریباً به یك سرباز.
تفنگ توی دستهای مشمولی كه تیر اندازی را یاد گرفته فقط تئوری شمرده میشود؛ اما كافی است كه همین مشمول فن آدم كشتن را هم بیاموزد تا تجربه خلق شود، و همین تجربه است كه در آمیزش با تئوری، یك سرباز كامل به وجود میآورد.
به طور كلی تعلیمات نظری درست همان چیزی است كه بیشترین فایده را به سربازها میرساند. خود ما، در جریان همین تعلیمات بود كه وسیع ترین و ضروری ترین معلومات را كسب كردیم. مثلاً بدین گونه بود كه در ساعات تعلیمات نظری، از گروهبانمان یاد گرفتیم كه میهن چیست و گروهبان كدام است؛ علاوه بر اینها معلوممان شد كه دولت چیست و یك كاسه آش كدام است، یا پیروزی چیست و قشو كدام است؛ و كلی معلومات بسیار سودمند دیگر كه حتی بر شمردنشان هم دشوار است. علاوه بر همه این حرفها برای نخستین بار از زبان گروهبانها بود كه شنیدیم گویا هر فرد صربی از روزی كه به خدمت نظام فراخوانده شد تا لحظه مرگش یك سرباز شمرده میشود: «بعد از اینكه دو سال خدمتت را انجام دادی روانه خانهات میشوی، اما به هر صورت، توی خانهات هم یك سرباز هستی؛ تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، اگر میهن لازمت داشته باشد در هر لحظهای ممكن است دوباره به خدمت احضار بشوی».
چند سالی از این ماجرا گذشت. و من از روی تجربه شخصی خودم متقاعد شدم كه حق به جانب گروهبانمان بود: در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام
ادامه دارد...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_چهار:
چون از اینگونه فشنگها غالباً در جهان سیاست و گاهی نیز در عالم علم و ادب پیش از همه در زندگی شخصی و به ویژه در زندگی خانوادگی استفاده میشود.
اما در ارتش، كار به تیراندازی با فشنگ مشقی ختم نمیشود. یك روز خدا، فشنگ جنگی را میگذارند كف دستت و هدف تعلیمیرا هم در فاصله معینی نصب میكنند ـ كه مترسكی است شبیه آدم و بهات دستور میدهند به طرف آن تیراندازی كنی. مترسك، با شجاعت و خونسردی بسیار جلو لوله تفنگهائی كه به طرفش نشانه رفتهاند میایستد و از سر ساده دلی چنین میپندارد كه سرانجام حس بشر دوستی بر غالب سربازان فایق خواهد آمد و آنان ـ به همانگونه كه غالباً اتفاق میافتد ـ به هدف نخواهند زد.
من همیشه معقتد بودم كه میبایستی لباس فورم كلانتر محل را به این مترسك میپوشاندند. با اجرای چنین كاری دسترسی به دو هدف زیر میسر میشد: اولاً اكثریت قریب به اتفاق سربازان ما ـو به عبارت دیگر، سربازانی كه از میان مردم بیرون آمدهاندـ هم در نشانه روی شان دقت میكردند، هم در تیراندازی شان؛ علاوه بر این، همین سربازها، همزمان با خدمت در ارتش، میتوانستند تجربه بسیار گرانبهائی بیندوزند: تجربهای كه غالباً در زندگی شان، بهویژه آنگاه كه از زیر سلطه حكومت فرماندهان بیرون میآیند، سخت به دردشان میخورد. و اتفاقاً یكی از مواد آئین نامه هم درست همین مطلب را عنوان میكند: «هدف از تربیت كردن یك تك تیرانداز آن است كه سرباز، حتی آنگاه كه از فرماندهان خویش جدا مانده باشد بتواند مستقلانه و آگاهانه و قاطعانه از عهده اجرای وظایف جنگی خویش برآید.»
وقتی كه یك سرباز جدید توانست نظام گرفتن را، قدم رو رفتن را، پاشنه بر سنگفرش كوبیدن را، احترام به ما فوق گذاشتن را و بی فكرانه آدم كشتن را، یاد بگیرد، میتوان او را یك «نیمه سرباز» به شمار آورد. و اما نیمه دوم او با فرا گرفتن تئوری است كه شكل میگیرد. گروهبانمان میگفت:
- یك سرباز، تشكیل شده است از تئوری و تجربه!
البته روشن نیستم كه این سخنان حكیمانه را كجا خوانده بود، اما چنان محكم حرف میزد كه معلوم بود یك زمانی، در جائی، این حرفها را شنیده.
من مطلقاً قادر نیستم انسان و به قول گروهبانمان سربازی را كه از تئوری و تجربه تشكیل شده باشد در نظرم مجسم بكنم. ولی تصور میكنم نظریه بالا را میتوان به شرح زیر تصویر كرد: مشمولی كه لحظهای پیش به حكم اجبار از خانهاش جدا شده فقط تئوری شمرده میشود؛ اما همان مشمول، بعد از یاد گرفتن فنون نظام گرفتن و قدم رو رفتن و پاشنه بر سنگفرش كوبیدن، تبدیل میشود به آمیزهای از تئوری و تجربه و به عبارتی دیگر تبدیل میشود تقریباً به یك سرباز.
تفنگ توی دستهای مشمولی كه تیر اندازی را یاد گرفته فقط تئوری شمرده میشود؛ اما كافی است كه همین مشمول فن آدم كشتن را هم بیاموزد تا تجربه خلق شود، و همین تجربه است كه در آمیزش با تئوری، یك سرباز كامل به وجود میآورد.
به طور كلی تعلیمات نظری درست همان چیزی است كه بیشترین فایده را به سربازها میرساند. خود ما، در جریان همین تعلیمات بود كه وسیع ترین و ضروری ترین معلومات را كسب كردیم. مثلاً بدین گونه بود كه در ساعات تعلیمات نظری، از گروهبانمان یاد گرفتیم كه میهن چیست و گروهبان كدام است؛ علاوه بر اینها معلوممان شد كه دولت چیست و یك كاسه آش كدام است، یا پیروزی چیست و قشو كدام است؛ و كلی معلومات بسیار سودمند دیگر كه حتی بر شمردنشان هم دشوار است. علاوه بر همه این حرفها برای نخستین بار از زبان گروهبانها بود كه شنیدیم گویا هر فرد صربی از روزی كه به خدمت نظام فراخوانده شد تا لحظه مرگش یك سرباز شمرده میشود: «بعد از اینكه دو سال خدمتت را انجام دادی روانه خانهات میشوی، اما به هر صورت، توی خانهات هم یك سرباز هستی؛ تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، اگر میهن لازمت داشته باشد در هر لحظهای ممكن است دوباره به خدمت احضار بشوی».
چند سالی از این ماجرا گذشت. و من از روی تجربه شخصی خودم متقاعد شدم كه حق به جانب گروهبانمان بود: در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام
ادامه دارد...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_پنج:
در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام و بهام تكلیف شده بود خودم را به شعبه سوم فلان واحد معرفی كنم و قشو مورد ادعا را پس بدهم. صورت مجلس را خواندم و پشت ورقه مورد بحث با خط صربی و به زبانی روشن و گویا توضیح دادم كه چون خدمت من در پیاده نظام بوده طبعاً نمیتوانستم قشو تحویل گرفته باشم. و در پایان این توضیح اضافه كردم كه اگر هم قشوئی تحویل من میبود بدون تردید پسش میدادم. تصور میكردم بعد از نگاشتن چنین توضیحی دست از سر كچلم بر خواهند داشت و چه تصور باطلی!
دو سالی گذشت و در واقع هم كاری به كارم نداشتند تا آنكه یك روز خدا، دوباره همان نامه كذائی كه در آن به من پیشنهاد شده بود قشو را مسترد كنم به سراغم آمد. پاسخ چند سال قبل را تكرار كردم اما به هیچ وجه افاقه نكرد: هر جا میرفتم آن نامه شوم هم دنبالم راه میافتاد و قشو معروف را از من مطالبه میكرد. از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر منتقل میشدم، شغلم را تغییر میدادم، اما نامه مورد بحث به گونهای تغییر ناپذیر همراهیام میكرد و استرداد قشو معروف را میطلبید. مأمور خدمت در یك كشور خارجی شدم، نامه به آن جا هم آمد. برای معالجه به یك منطقه خوش آب و هوا رفتم، آنجا هم دست از سرم بر نداشت. سعی كردم در دهكورهئی ساكن شوم اما از این تلاش هم سودی نبردم چرا كه در آنجا هم نامه به سراغم آمد.
سرانجام دیدم كه دیگر ممكن است كارم به جنون بكشد. از این رو به قصد آنكه شر چنین عقوبتی را از سرم باز كنم، یك روز نامه لعنتی را كه آنهمه تعقیبم كرده بود برداشتم و شخصاً به شعبه سوم فلان واحد نظامیبردم یك سروان سر رشتهداری با خوشروئی از من استقبال كرد. موضوع را با او در میان گذاشتم، توضیحات مفصلی دادم و آخر سر اضافه كردم كه:
ـ بابا، من تو پیاده نظام خدمت میكردم، پس به هیچ وجه احتیاج به قشو نداشتم. فكر میكنم سوة تفاهمی پیش آمده. باز اگر از من مثلاً پتو مطالبه میكردند، یك حرفی. چون به هر سربازی یك پتو میدادن، اما قشو چرا؟ خودتان بفرمائید ببینم سرباز پیاده چه احتیاجی به قشو دارد؟
- كاملاً درست است. صحیح میفرمائید.
به این ترتیب جناب سروان اظهارتم را با حرارت تأیید كرد و آن وقت قلمش را دست گرفت همه توضیحاتم را یادداشت كرد و در حال مشایعت من با لحن تسكین دهندهئی گفت:
- خوب كردید كه خودتان تشریف آوردید وهمه چیز راتوضیح دادید. كاش این كار راچندسال پیش میكردید تااین قدر ناراحتمان نمیكردند.
با آسودگی خاطر و با اعصابی آرام گرفته از او جدا شدم ولی گفته گروهبان مان كه «تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، تا وقتی زنده هستی هر لحظه ممكن است به خدمت احضار بشوی» باز هم درست از آب درآمد. قضیه از این قرار است كه یك سال بعد نامهئی به كلانتری محل رسید كه در آن از من استرداد یك عدد قشو.... و یك تخته «پتو» مطالبه شده بود! این یكی هم، مثل كنه به من چسبید و از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر، از ادارهئی به اداره دیگر، از دولتی به دولت دیگر، از سالی به سال دیگر، چنان به تعقیبم پرداخت كه دیگر نشانههای تشنجات عصبی در من ظهور كرد و ناچار به این فكر افتادم كه یا از تبعیت كشور صربستان چشم بپوشم و یا اصلاً انتحار كنم و به این زندگی وحشتناك خاتمه بدهم. سرانجام مانند دفعه قبل نامه را برداشتم و به شعبه سوم فلان واحد رفتم. سروان مُسنی كه سنش از حد بازنشستگی گذشته بود از من استقبال كرد و بعد از اینكه همه چیز را به ترتیب برایش تعریف كردم گفت:
- مسلم است! اشتباه از آنجا ناشی شده كه سلف من توضیحات شما را غلط یادداشت كرده. راستی هم چطور ممكن بود كه شما قشو تحویل گرفته باشید؟ پیاده نظام و قشو؟ چه حرف مزخرفی! اما خودمانیم: حقش بود پتو را پس میدادید. شما كه نمیتوانستید به همین مفتی پتوی دولت را بالا بكشید، پس بهتر بود برش میگرداندید. نه؟ باز اگر یقلاوی بود، یك چیزی چون سربازها معمولاً یقلاوی شان را گم میكنند و در اكثر موارد هم یقلاوی شان به سرقت میرود.
جواب دادم:
- درست میفرمائید باز اگر یقلاوی بود یك چیزی.
سرانجام از این كه موفق شده بودم همه چیز را توضیح بدهم و خودم را برای همیشه از شر بلائی كه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمیداشت خلاص كنم شاد و خندان تركش كردم.
ادامه دارد......
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_پنج:
در واقع هم انسان تا زنده است نمیتواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریهئی كه به دستش میرسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامهئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص میشدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان میدادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كردهام و بهام تكلیف شده بود خودم را به شعبه سوم فلان واحد معرفی كنم و قشو مورد ادعا را پس بدهم. صورت مجلس را خواندم و پشت ورقه مورد بحث با خط صربی و به زبانی روشن و گویا توضیح دادم كه چون خدمت من در پیاده نظام بوده طبعاً نمیتوانستم قشو تحویل گرفته باشم. و در پایان این توضیح اضافه كردم كه اگر هم قشوئی تحویل من میبود بدون تردید پسش میدادم. تصور میكردم بعد از نگاشتن چنین توضیحی دست از سر كچلم بر خواهند داشت و چه تصور باطلی!
دو سالی گذشت و در واقع هم كاری به كارم نداشتند تا آنكه یك روز خدا، دوباره همان نامه كذائی كه در آن به من پیشنهاد شده بود قشو را مسترد كنم به سراغم آمد. پاسخ چند سال قبل را تكرار كردم اما به هیچ وجه افاقه نكرد: هر جا میرفتم آن نامه شوم هم دنبالم راه میافتاد و قشو معروف را از من مطالبه میكرد. از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر منتقل میشدم، شغلم را تغییر میدادم، اما نامه مورد بحث به گونهای تغییر ناپذیر همراهیام میكرد و استرداد قشو معروف را میطلبید. مأمور خدمت در یك كشور خارجی شدم، نامه به آن جا هم آمد. برای معالجه به یك منطقه خوش آب و هوا رفتم، آنجا هم دست از سرم بر نداشت. سعی كردم در دهكورهئی ساكن شوم اما از این تلاش هم سودی نبردم چرا كه در آنجا هم نامه به سراغم آمد.
سرانجام دیدم كه دیگر ممكن است كارم به جنون بكشد. از این رو به قصد آنكه شر چنین عقوبتی را از سرم باز كنم، یك روز نامه لعنتی را كه آنهمه تعقیبم كرده بود برداشتم و شخصاً به شعبه سوم فلان واحد نظامیبردم یك سروان سر رشتهداری با خوشروئی از من استقبال كرد. موضوع را با او در میان گذاشتم، توضیحات مفصلی دادم و آخر سر اضافه كردم كه:
ـ بابا، من تو پیاده نظام خدمت میكردم، پس به هیچ وجه احتیاج به قشو نداشتم. فكر میكنم سوة تفاهمی پیش آمده. باز اگر از من مثلاً پتو مطالبه میكردند، یك حرفی. چون به هر سربازی یك پتو میدادن، اما قشو چرا؟ خودتان بفرمائید ببینم سرباز پیاده چه احتیاجی به قشو دارد؟
- كاملاً درست است. صحیح میفرمائید.
به این ترتیب جناب سروان اظهارتم را با حرارت تأیید كرد و آن وقت قلمش را دست گرفت همه توضیحاتم را یادداشت كرد و در حال مشایعت من با لحن تسكین دهندهئی گفت:
- خوب كردید كه خودتان تشریف آوردید وهمه چیز راتوضیح دادید. كاش این كار راچندسال پیش میكردید تااین قدر ناراحتمان نمیكردند.
با آسودگی خاطر و با اعصابی آرام گرفته از او جدا شدم ولی گفته گروهبان مان كه «تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرستهای ارتش حذف شده. نه برادر، تا وقتی زنده هستی هر لحظه ممكن است به خدمت احضار بشوی» باز هم درست از آب درآمد. قضیه از این قرار است كه یك سال بعد نامهئی به كلانتری محل رسید كه در آن از من استرداد یك عدد قشو.... و یك تخته «پتو» مطالبه شده بود! این یكی هم، مثل كنه به من چسبید و از وزارتخانهئی به وزارتخانه دیگر، از ادارهئی به اداره دیگر، از دولتی به دولت دیگر، از سالی به سال دیگر، چنان به تعقیبم پرداخت كه دیگر نشانههای تشنجات عصبی در من ظهور كرد و ناچار به این فكر افتادم كه یا از تبعیت كشور صربستان چشم بپوشم و یا اصلاً انتحار كنم و به این زندگی وحشتناك خاتمه بدهم. سرانجام مانند دفعه قبل نامه را برداشتم و به شعبه سوم فلان واحد رفتم. سروان مُسنی كه سنش از حد بازنشستگی گذشته بود از من استقبال كرد و بعد از اینكه همه چیز را به ترتیب برایش تعریف كردم گفت:
- مسلم است! اشتباه از آنجا ناشی شده كه سلف من توضیحات شما را غلط یادداشت كرده. راستی هم چطور ممكن بود كه شما قشو تحویل گرفته باشید؟ پیاده نظام و قشو؟ چه حرف مزخرفی! اما خودمانیم: حقش بود پتو را پس میدادید. شما كه نمیتوانستید به همین مفتی پتوی دولت را بالا بكشید، پس بهتر بود برش میگرداندید. نه؟ باز اگر یقلاوی بود، یك چیزی چون سربازها معمولاً یقلاوی شان را گم میكنند و در اكثر موارد هم یقلاوی شان به سرقت میرود.
جواب دادم:
- درست میفرمائید باز اگر یقلاوی بود یك چیزی.
سرانجام از این كه موفق شده بودم همه چیز را توضیح بدهم و خودم را برای همیشه از شر بلائی كه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمیداشت خلاص كنم شاد و خندان تركش كردم.
ادامه دارد......
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادمان
برای اینکه پشهها کاملن ناامید نشوند، دستم را از پشهبند بیرون میگذارم.
دلم به حال ماهیها میسوزد چون هیچکس اشکشان را نمیفهمد.
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.
فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمیشوند.
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است.
فریاد زندگی در سکوت گورستان تهنشین میشود.
فاصله بین دو باران را سکوت ناودان پر میکند.
همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.
هر درخت پیر صندلی جوانی میتواند باشد.
زندگی بی آب از گلوی ماهی پایین نمیرود.
جارو شکم خالی سطل زباله را پر میکند.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.
بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند.
قطره باران، اقیانوس کوچکی است.
قلبم پرجمعیتترین شهر دنیاست.
پایین آمدن درخت از گربه.
به نگاهم خوش آمدی.
زبان هم فیلتر دارد.
✍️زنده یاد #پرویز_شاپور🌹🕯🌹
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادمان
برای اینکه پشهها کاملن ناامید نشوند، دستم را از پشهبند بیرون میگذارم.
دلم به حال ماهیها میسوزد چون هیچکس اشکشان را نمیفهمد.
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.
فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمیشوند.
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است.
فریاد زندگی در سکوت گورستان تهنشین میشود.
فاصله بین دو باران را سکوت ناودان پر میکند.
همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.
هر درخت پیر صندلی جوانی میتواند باشد.
زندگی بی آب از گلوی ماهی پایین نمیرود.
جارو شکم خالی سطل زباله را پر میکند.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.
بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند.
قطره باران، اقیانوس کوچکی است.
قلبم پرجمعیتترین شهر دنیاست.
پایین آمدن درخت از گربه.
به نگاهم خوش آمدی.
زبان هم فیلتر دارد.
✍️زنده یاد #پرویز_شاپور🌹🕯🌹
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
جدائی تاریک است و گس
سهم خود را از آن میپذیرم،
تو چرا گریه میکنی؟
دستم را در دست خود بگیر
و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهایم بزنی
من و تو چون دو کوه،
دور از هم جدا از هم
نه توانِ حرکتی نه امیدِ دیداری
آرزویم اما این است که عشق خود را
با ستارههای نیمهشبان به سویم بفرستی
#آنا_آخماتووا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
جدائی تاریک است و گس
سهم خود را از آن میپذیرم،
تو چرا گریه میکنی؟
دستم را در دست خود بگیر
و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهایم بزنی
من و تو چون دو کوه،
دور از هم جدا از هم
نه توانِ حرکتی نه امیدِ دیداری
آرزویم اما این است که عشق خود را
با ستارههای نیمهشبان به سویم بفرستی
#آنا_آخماتووا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#یادمان_ندا_آقا_سلطان
کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟
که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت
به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه
هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت
تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت
چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت
چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست
که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت
هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت
دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست
اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت
هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟
که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت
در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی
نهم جبین وداع و سر سلام به پایت
#حسین_منزوى
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#یادمان_ندا_آقا_سلطان
کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟
که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت
به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه
هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت
تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت
چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت
چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست
که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت
هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت
دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست
اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت
هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟
که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت
در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی
نهم جبین وداع و سر سلام به پایت
#حسین_منزوى
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
مرگش چنان بلند بود
که دستی به تدفین نمیرسید
دستش چنان عزیز
که پناهی
یا که خلوتی برای عشق
با دل
با آنگونه دل
که دردهای مشترک ما بود
اینگونه رفت
که باد
خوشههای گندم را در پیاش خواباند
در محراب چراغ و تندر و دشنه
دیواری کشیدهاند
در راستای تاریکی
تا باران این همه چشم
باری نبیند و
نخواهد دید
مرگی چنان بلند را
که دستم به تدفین نمیرسد
▫️شعری از بیژن نجدی
▫️نقاشی: ویلم فن هسل
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
مرگش چنان بلند بود
که دستی به تدفین نمیرسید
دستش چنان عزیز
که پناهی
یا که خلوتی برای عشق
با دل
با آنگونه دل
که دردهای مشترک ما بود
اینگونه رفت
که باد
خوشههای گندم را در پیاش خواباند
در محراب چراغ و تندر و دشنه
دیواری کشیدهاند
در راستای تاریکی
تا باران این همه چشم
باری نبیند و
نخواهد دید
مرگی چنان بلند را
که دستم به تدفین نمیرسد
▫️شعری از بیژن نجدی
▫️نقاشی: ویلم فن هسل
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
دستم را بگیر!
همین دست
برایت ترانه عاشقانه نوشته؛
همین دست سوخته
در حسرت لمس دست های تو؛
همین دست
پاک کرده اشک هایی را
که در نبودت به گونه دویدند...
#یغما_گلرویی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
دستم را بگیر!
همین دست
برایت ترانه عاشقانه نوشته؛
همین دست سوخته
در حسرت لمس دست های تو؛
همین دست
پاک کرده اشک هایی را
که در نبودت به گونه دویدند...
#یغما_گلرویی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولجظه
دیگر دستم به اندوه نمیرسد
چون کوچهای به تنگ آمدهام
دستت را روی شانهام بگذار
و مرگ را متوقف کن
دستهای تو مهربان بودند
یکی بیشتر از دیگری
و چهرهات مثل برفی که تازه باریده باشد
و چهرهات مثل وقتیکه گلدانی را آب میدهند..
#غلامرضا_بروسان
در آبها دری باز شد
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولجظه
دیگر دستم به اندوه نمیرسد
چون کوچهای به تنگ آمدهام
دستت را روی شانهام بگذار
و مرگ را متوقف کن
دستهای تو مهربان بودند
یکی بیشتر از دیگری
و چهرهات مثل برفی که تازه باریده باشد
و چهرهات مثل وقتیکه گلدانی را آب میدهند..
#غلامرضا_بروسان
در آبها دری باز شد
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#التماس_تفکر
به فردی که ناراحته چی بگیم؟
۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم.
۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه.
۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست.
۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟
۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید).
۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد.
۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه.
۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#التماس_تفکر
به فردی که ناراحته چی بگیم؟
۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم.
۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه.
۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست.
۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟
۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید).
۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد.
۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه.
۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترجمه_ترانه
#بهترین_موسیقیهای_جهان
#عربی #مصری
▪️عنوان: #زی_الهواء (چون عشق)
▪️خواننده: #عبدالحلیم_حافظ
▪️آهنگساز: #بلیغ_حمدی
▪️سراینده: #محمد_حمزه
متن و برگردان فارسی ترانه👇👇👇
زی الهوا، یا حبیبی، زی الهوا
👈چون عشق، ای عزیزم، چون عشق
و آه من الهوى، یا حبیبی، آه من الهوى
👈و ای وای از این عشق، ای عزیزم، ای وای از این عشق
و خذتنی من إیدی، یا حبیبی، و مشینا
👈عزیزم! دستم را گرفتی و با همدیگر راهمان را طی کردیم
تحت القمر، غنینا و سهرنا و حکینا
👈زیر نور مهتاب با هم خواندیم و با هم صحبت کردیم و شبها را بیداربودیم
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها ناگهان سکوتی پدیدار گشت
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق عزیزم
و خذتنی و مشینا و الفرح یضمنا
👈تو من را با خودت بردی و با هم همراه شدیم، وقتی شادی ما را پناه داده بود
و نسینا، یا حبیبی، مین إنت و مین أنا
👈و فراموش کردیم عزیزم، که من که هستم و تو که هستی
حسیت إن هوانا حی یعیش ملیون سنه
👈احساس کردم که عشق ما ملیونها سال طول خواهد کشید
و بقیت و انت معایا الدنیا ملک إیدیه
👈وقتی تو در کنارم هستی من دارنده همه دنیا هستم
أأمر على هوایا تقول أمرک یا عینیه
👈به عشقی که در من وجود دارد فرمان بده، عشق خواهد گفت که فرمانت بر روی دو چشمانم قرار دارد
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
خایف و مشیت و أنا خایف
👈در حالیکه ترس سراسر وجودم را فرا گرفته بود راهی شدم
إیدی فی إیدک و أنا خایف
👈دستم در دستان تو بود در حالیکه میترسیدم
خایف على فرحه قلبی
👈میترسیدم برای شادمانی که در قلبم وجود دارد
خایف على شوقی و حبی
👈میترسیدم برای شور و عشقم
و یاما قلت لک أنا و احنا فی عز الهنا
👈و بارها به تو گفتم، در حالیکه ما در اوج خوشبختیمان بودیم
قلت لک، یا حبیبی، لا أنا قد الفرحه دی
👈به تو گفتم، ای عشق من، این همه شادی برای من زیاد است
و حلاوه الفرحه دی
👈و شیرینی که در این شادی وجود دارد خارج از حد تصور من است
خایف لا فی یوم و لیله ماألاقکش بین إیدیه
👈میترسم که مبادا یک روز یا یک شب، تو را دیگر در بین دستانم نیابم
تروح و تغیب علی
👈مرا ترک کنی و از من دور بشوی
و قلت لی، یا حبیبی، ساعتها
👈و در همان وقت تو ای عشق من به من گفتی
دی دنیتی إنت اللی ملتها
👈تو آن دنیای منی که تمامی زندگیم را از آن خودت کردی
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
و خذتنی یا حبیبی و رحت طایر طایر
👈و تو من را با خودت بردی و به سوی دوردستها پرواز کردی عزیزم
و فتنی، یا حبیبی، و قلبی حایر حایر
👈و از من جدا شدی در حالیکه قلب من پریشان و سرگردان بود
و قلت لی راجع بکره أنا راجع
👈و به من گفتی که من فردا بازخواهم گشت
و فضلت مستنی بآمالی
👈و من همراه با آرزوهایم منتظر تو شدم
و مالی البیت بالورد بالشوق بالحب بالأغانی
👈و سرتاسر خانه را سرشار از گل و شور و عشق و ترانه کردم
بشمع قاید، بأحلى کلمه فوق لسانی
👈همراه با شمع و زیباترین واژهها بر روی لب هایم
کان ده حالی، یا حبیبی، لما جیت
👈این حال و روز من بود، عزیزم، هنگامی که تو برگشتی
رددنا الغنوه الحلوه سوى
👈با همدیگر ترانه شادی سرودیم
و دبنا مع نور الشمع دبنا سوى
👈و با نور شمع در هم سوختیم و ذوب شدیم
و دقنا حلاوه الحب دقناها سوى
👈و شیرینی عشق را با هم چشیدیم
و فی لحظه لقیتک، یا حبیبی، زی دوامه هوا
👈و ناگهان تو را پریشان خاطر و آشفته دیدم، ای عشق من
رمیت الورد طفیت الشمع یا حبیبی
👈گلها را به طرفی پرتاب نمودی، شمعها را خاموش کردی، ای عشق من
و الغنوه الحلوه ملاها الدمع، یا حبیبی
👈و ترانه شادی تبدیل به اشک شد، ای عزیزم
و فی عز الأمان، ضاع منی الأمان
👈و در اوج گرما و امنیت، آغوشت را گم کردم
و أتارینی ماسک الهوا فی إیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ترجمه_ترانه
#بهترین_موسیقیهای_جهان
#عربی #مصری
▪️عنوان: #زی_الهواء (چون عشق)
▪️خواننده: #عبدالحلیم_حافظ
▪️آهنگساز: #بلیغ_حمدی
▪️سراینده: #محمد_حمزه
متن و برگردان فارسی ترانه👇👇👇
زی الهوا، یا حبیبی، زی الهوا
👈چون عشق، ای عزیزم، چون عشق
و آه من الهوى، یا حبیبی، آه من الهوى
👈و ای وای از این عشق، ای عزیزم، ای وای از این عشق
و خذتنی من إیدی، یا حبیبی، و مشینا
👈عزیزم! دستم را گرفتی و با همدیگر راهمان را طی کردیم
تحت القمر، غنینا و سهرنا و حکینا
👈زیر نور مهتاب با هم خواندیم و با هم صحبت کردیم و شبها را بیداربودیم
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها ناگهان سکوتی پدیدار گشت
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق عزیزم
و خذتنی و مشینا و الفرح یضمنا
👈تو من را با خودت بردی و با هم همراه شدیم، وقتی شادی ما را پناه داده بود
و نسینا، یا حبیبی، مین إنت و مین أنا
👈و فراموش کردیم عزیزم، که من که هستم و تو که هستی
حسیت إن هوانا حی یعیش ملیون سنه
👈احساس کردم که عشق ما ملیونها سال طول خواهد کشید
و بقیت و انت معایا الدنیا ملک إیدیه
👈وقتی تو در کنارم هستی من دارنده همه دنیا هستم
أأمر على هوایا تقول أمرک یا عینیه
👈به عشقی که در من وجود دارد فرمان بده، عشق خواهد گفت که فرمانت بر روی دو چشمانم قرار دارد
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
خایف و مشیت و أنا خایف
👈در حالیکه ترس سراسر وجودم را فرا گرفته بود راهی شدم
إیدی فی إیدک و أنا خایف
👈دستم در دستان تو بود در حالیکه میترسیدم
خایف على فرحه قلبی
👈میترسیدم برای شادمانی که در قلبم وجود دارد
خایف على شوقی و حبی
👈میترسیدم برای شور و عشقم
و یاما قلت لک أنا و احنا فی عز الهنا
👈و بارها به تو گفتم، در حالیکه ما در اوج خوشبختیمان بودیم
قلت لک، یا حبیبی، لا أنا قد الفرحه دی
👈به تو گفتم، ای عشق من، این همه شادی برای من زیاد است
و حلاوه الفرحه دی
👈و شیرینی که در این شادی وجود دارد خارج از حد تصور من است
خایف لا فی یوم و لیله ماألاقکش بین إیدیه
👈میترسم که مبادا یک روز یا یک شب، تو را دیگر در بین دستانم نیابم
تروح و تغیب علی
👈مرا ترک کنی و از من دور بشوی
و قلت لی، یا حبیبی، ساعتها
👈و در همان وقت تو ای عشق من به من گفتی
دی دنیتی إنت اللی ملتها
👈تو آن دنیای منی که تمامی زندگیم را از آن خودت کردی
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
و خذتنی یا حبیبی و رحت طایر طایر
👈و تو من را با خودت بردی و به سوی دوردستها پرواز کردی عزیزم
و فتنی، یا حبیبی، و قلبی حایر حایر
👈و از من جدا شدی در حالیکه قلب من پریشان و سرگردان بود
و قلت لی راجع بکره أنا راجع
👈و به من گفتی که من فردا بازخواهم گشت
و فضلت مستنی بآمالی
👈و من همراه با آرزوهایم منتظر تو شدم
و مالی البیت بالورد بالشوق بالحب بالأغانی
👈و سرتاسر خانه را سرشار از گل و شور و عشق و ترانه کردم
بشمع قاید، بأحلى کلمه فوق لسانی
👈همراه با شمع و زیباترین واژهها بر روی لب هایم
کان ده حالی، یا حبیبی، لما جیت
👈این حال و روز من بود، عزیزم، هنگامی که تو برگشتی
رددنا الغنوه الحلوه سوى
👈با همدیگر ترانه شادی سرودیم
و دبنا مع نور الشمع دبنا سوى
👈و با نور شمع در هم سوختیم و ذوب شدیم
و دقنا حلاوه الحب دقناها سوى
👈و شیرینی عشق را با هم چشیدیم
و فی لحظه لقیتک، یا حبیبی، زی دوامه هوا
👈و ناگهان تو را پریشان خاطر و آشفته دیدم، ای عشق من
رمیت الورد طفیت الشمع یا حبیبی
👈گلها را به طرفی پرتاب نمودی، شمعها را خاموش کردی، ای عشق من
و الغنوه الحلوه ملاها الدمع، یا حبیبی
👈و ترانه شادی تبدیل به اشک شد، ای عزیزم
و فی عز الأمان، ضاع منی الأمان
👈و در اوج گرما و امنیت، آغوشت را گم کردم
و أتارینی ماسک الهوا فی إیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
سال: تو چه طور هنوز داری ادامه میدی؟!
مایک: چون میدونم واسه چی اومدم اینجا. میدونم هدفم چیه. ضمنا نمیتونم این پولو تنهایی از اینجا خارج کنم. پس تو باید بلند شی!
سال: هدفت چیه؟
مایک: یه سری آدم هستن که منتظر منن، از کارم خبر ندارن... هرگز هم خبردار نمیشن. اینجوری محافظت میشن. و من این کار رو میکنم تا اونا بتونن زندگی بهتری داشته باشن. اگر هم بمیرم یا زنده بمونم، واسه خودم چندان فرقی نداره فقط کافیه نیازهای اونا برطرف بشه. در نتیجه وقتی زمان مرگم برسه، میدونم هر کاری که از دستم برمیومد براشون انجام دادم. ازم میپرسی چه طور هنوز دارم ادامه میدم؟! دلیلش همینه.
Better Call Saul (2015 ))
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
سال: تو چه طور هنوز داری ادامه میدی؟!
مایک: چون میدونم واسه چی اومدم اینجا. میدونم هدفم چیه. ضمنا نمیتونم این پولو تنهایی از اینجا خارج کنم. پس تو باید بلند شی!
سال: هدفت چیه؟
مایک: یه سری آدم هستن که منتظر منن، از کارم خبر ندارن... هرگز هم خبردار نمیشن. اینجوری محافظت میشن. و من این کار رو میکنم تا اونا بتونن زندگی بهتری داشته باشن. اگر هم بمیرم یا زنده بمونم، واسه خودم چندان فرقی نداره فقط کافیه نیازهای اونا برطرف بشه. در نتیجه وقتی زمان مرگم برسه، میدونم هر کاری که از دستم برمیومد براشون انجام دادم. ازم میپرسی چه طور هنوز دارم ادامه میدم؟! دلیلش همینه.
Better Call Saul (2015 ))
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
#ادبیات
📓 صداهایی از چرنوبیل
تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی
🖊 سوتلانا آلکسیویچ
🔁 حدیث حسینی
➰➰➰➰➰
نمی دانم از چه بگویم: از مرگ یا از عشق؟
اصلا آیا این دو یکسانند؟ از کدام یک بگویم؟
تازه ازدواج کرده بودیم. هنوز حتی تا مغازه هم دست در دست هم میرفتیم . به او میگفتم دوستت دارم؛ اما آن زمان نمی دانستم چقدر...
ما در خوابگاه ایستگاه آتشنشانی زندگی میکردیم. شبی صدایی شنیدم.
گفت پنجره را ببند و برگرد به رختخواب. در نیروگاه آتش سوزی شده. زود بر میگردم.
و صبح او در بیمارستان بود.
و من هر روز با آدم تازهای رو به رو میشدم.
سوختگی و جراحات و پوسته پوسته شدن؛
و همه اینها مالِ من بود. او محبوبم بود!
به پرستار شیفت گفتم "داره میمیره."
گفت: "مگه انتظار دیگهای داشتی ؟ درجهی تشعشعات او هزار و ششصد رونتگن هست. حتی چهارصد درجه هم مرگباره.
تو کنار یک راکتور هستهای مینشینی."
بدنش از بین رفته بود. تکه هایی از احشایش را بالا میآورد. باندی به دستم بستم و تا جایی که می.شد آن ها را از دهانش بیرون میکشیدم.
در مورد این چیزها نمیتوان حرف زد ، نمیتوان در موردش نوشت؛ حتی نمیتوان با یادآوری اینها زنده ماند.
همهی اینها مال من بود. او محبوب من بود.
هیچکس نمیپرسد ما چه دیدهایم و چه چیزی را پشت سر گذاشتهایم؟
هیچ کس نمیخواهد از مرگ بشنود؛
اما من در بارهی عشق به تو گفتم؛ در بارهی عشقم...
لیودمیلا ایگناتنکو ، همسر آتش نشان واسیلی ایگناتنکو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
#ادبیات
📓 صداهایی از چرنوبیل
تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی
🖊 سوتلانا آلکسیویچ
🔁 حدیث حسینی
➰➰➰➰➰
نمی دانم از چه بگویم: از مرگ یا از عشق؟
اصلا آیا این دو یکسانند؟ از کدام یک بگویم؟
تازه ازدواج کرده بودیم. هنوز حتی تا مغازه هم دست در دست هم میرفتیم . به او میگفتم دوستت دارم؛ اما آن زمان نمی دانستم چقدر...
ما در خوابگاه ایستگاه آتشنشانی زندگی میکردیم. شبی صدایی شنیدم.
گفت پنجره را ببند و برگرد به رختخواب. در نیروگاه آتش سوزی شده. زود بر میگردم.
و صبح او در بیمارستان بود.
و من هر روز با آدم تازهای رو به رو میشدم.
سوختگی و جراحات و پوسته پوسته شدن؛
و همه اینها مالِ من بود. او محبوبم بود!
به پرستار شیفت گفتم "داره میمیره."
گفت: "مگه انتظار دیگهای داشتی ؟ درجهی تشعشعات او هزار و ششصد رونتگن هست. حتی چهارصد درجه هم مرگباره.
تو کنار یک راکتور هستهای مینشینی."
بدنش از بین رفته بود. تکه هایی از احشایش را بالا میآورد. باندی به دستم بستم و تا جایی که می.شد آن ها را از دهانش بیرون میکشیدم.
در مورد این چیزها نمیتوان حرف زد ، نمیتوان در موردش نوشت؛ حتی نمیتوان با یادآوری اینها زنده ماند.
همهی اینها مال من بود. او محبوب من بود.
هیچکس نمیپرسد ما چه دیدهایم و چه چیزی را پشت سر گذاشتهایم؟
هیچ کس نمیخواهد از مرگ بشنود؛
اما من در بارهی عشق به تو گفتم؛ در بارهی عشقم...
لیودمیلا ایگناتنکو ، همسر آتش نشان واسیلی ایگناتنکو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
پس از حرمانها و مصیبتها
یک شاخه گل نرگس
دستم را گرفت
مرا به کوچه برد
دوباره مرا به زندگی سپرد
کودکی تنها نبودم
اما سالخوردهای ناامید بودم
▫️ شعری از احمدرضا احمدی
▫️ عکس: آدسو پینه روآ
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
پس از حرمانها و مصیبتها
یک شاخه گل نرگس
دستم را گرفت
مرا به کوچه برد
دوباره مرا به زندگی سپرد
کودکی تنها نبودم
اما سالخوردهای ناامید بودم
▫️ شعری از احمدرضا احمدی
▫️ عکس: آدسو پینه روآ
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
اگه ازم بپرسی مرز بین "مهرطلبی" و "مهربونی واقعی" در کجاست!؟
+ بهت میگم در "انگیزه" پشت یک رفتار.
💬 و اگه ازم بپرسی چطور!
+ بهت میگم...
۱) مهربونی ریشه در "میل و خواسته" ما داره؛
من از ته قبلم میخوام که اون کار رو برات انجام بدم.
+ تو از من پول قرض میخوای، من ارزیابی میکنم میبینم از پسش برمیام، پس انجامش میدم. چون دوست دارم کارت راه بیفته
۲. مهربونی ریشه در "انتخاب" ما داره؛
من میتونم بگم نه!، ولی انتخاب میکنم که بگم "آره" و حالمم با این ماجرا خوبه.
+ تو ازم میخوای ضامن وامت بشم، میتونم بگم نه!، ولی ارزیابی میکنم میبینم مشکلی نیست، با اینکه میتونم بگم نه!، انتخاب میکنم بگم آره.
۳. مهربونی ریشه در "نوع دوستی" ما داره.
من اون کار رو انجام میدم، چون دوست دارم کیفیت زندگی تو رو هم بالا ببرم.
+ آخر هفتهست و وقتم آزاده، به من میگی میشه تو اسبابکشی بیایی کمکم!، ارزیابی میکنم میبینم چرا نشه!. پس میام که کار تو هم راحتتر بشه.
۴. اما "مهرطلبی" و "زور زدن واسه راضی نگه داشتن دیگران" ریشه در ترس داره؛
من فلان کار رو میکنم، واسه اینکه میترسم اگه نکنم از دستت میدم.
+ من ضامن وامت میشم، چون میترسم اگه نشم از دستم دلخور بشی و رابطهت رو باهام قطع کنی!.
۵. تلاش واسه راضی نگه داشتن دیگری ریشه در "بده بستون" داره.
📌 من اون کار رو برات می کنم که تو هم در مقابل کاری واسم بکنی.
+ وقتی مریض شدی میام بیمارستان بهت سر میزنم و پیشت میمونم که وقتی مریض شدم یه وقت تنها نمونم گوشه بیمارستان!.
6. راضی نگه داشتن دیگران ریشه در "احساس وظیفه و اجبار" داره؛
من اون کار رو واست میکنم، چون اگه نکنم احساس گناه میگیرم.
+ من دستم خالیه و هزارتا گرفتاری مالی دارم اما پولی که واسه شهریه دانشگاه بچهم هستش رو به تو میدم، چون اگه ندم حس میکنم آدم خوبی نیستم.
۷. مهرطلبی با حال خوب همراه نیست!
من اون کار رو برات انجام میدم، اما بعدش از دست خودم عصبانی میشم که چرا انجامش دادم!.
+ من اون کار رو برات انجام میدم، چون "نه لعنتی" رو بلد نیستم بگم، پس حس میکنم به خودم آسیب زدم.
و در نهایت ۸؛ به حال دلت نگاه کن.
آدم مهربون بخشندهست و کمک به دیگران بهش انرژی میده و حال دلش با این جریان خوبه. آدم مهرطلب هم بخشندهست اما خسته و رنجور و عصبانی از اینکه چرا باید اینقدر سرویس بده! و کاش میشید یه جور دیگهای زندگی کرد.
مخلص کلام اینکه؛
"راضی نگه داشتن دیگران بیشتر از اینکه به خشنود کردن دیگران ربط داشته باشه، به اجتناب ما از احساسات ناخوشایند ناشی از تایید نشدن از سمت اونها مربوطه".
شما مهربونی یا مهرطلب؟
#دکتر_امیدامانی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
اگه ازم بپرسی مرز بین "مهرطلبی" و "مهربونی واقعی" در کجاست!؟
+ بهت میگم در "انگیزه" پشت یک رفتار.
💬 و اگه ازم بپرسی چطور!
+ بهت میگم...
۱) مهربونی ریشه در "میل و خواسته" ما داره؛
من از ته قبلم میخوام که اون کار رو برات انجام بدم.
+ تو از من پول قرض میخوای، من ارزیابی میکنم میبینم از پسش برمیام، پس انجامش میدم. چون دوست دارم کارت راه بیفته
۲. مهربونی ریشه در "انتخاب" ما داره؛
من میتونم بگم نه!، ولی انتخاب میکنم که بگم "آره" و حالمم با این ماجرا خوبه.
+ تو ازم میخوای ضامن وامت بشم، میتونم بگم نه!، ولی ارزیابی میکنم میبینم مشکلی نیست، با اینکه میتونم بگم نه!، انتخاب میکنم بگم آره.
۳. مهربونی ریشه در "نوع دوستی" ما داره.
من اون کار رو انجام میدم، چون دوست دارم کیفیت زندگی تو رو هم بالا ببرم.
+ آخر هفتهست و وقتم آزاده، به من میگی میشه تو اسبابکشی بیایی کمکم!، ارزیابی میکنم میبینم چرا نشه!. پس میام که کار تو هم راحتتر بشه.
۴. اما "مهرطلبی" و "زور زدن واسه راضی نگه داشتن دیگران" ریشه در ترس داره؛
من فلان کار رو میکنم، واسه اینکه میترسم اگه نکنم از دستت میدم.
+ من ضامن وامت میشم، چون میترسم اگه نشم از دستم دلخور بشی و رابطهت رو باهام قطع کنی!.
۵. تلاش واسه راضی نگه داشتن دیگری ریشه در "بده بستون" داره.
📌 من اون کار رو برات می کنم که تو هم در مقابل کاری واسم بکنی.
+ وقتی مریض شدی میام بیمارستان بهت سر میزنم و پیشت میمونم که وقتی مریض شدم یه وقت تنها نمونم گوشه بیمارستان!.
6. راضی نگه داشتن دیگران ریشه در "احساس وظیفه و اجبار" داره؛
من اون کار رو واست میکنم، چون اگه نکنم احساس گناه میگیرم.
+ من دستم خالیه و هزارتا گرفتاری مالی دارم اما پولی که واسه شهریه دانشگاه بچهم هستش رو به تو میدم، چون اگه ندم حس میکنم آدم خوبی نیستم.
۷. مهرطلبی با حال خوب همراه نیست!
من اون کار رو برات انجام میدم، اما بعدش از دست خودم عصبانی میشم که چرا انجامش دادم!.
+ من اون کار رو برات انجام میدم، چون "نه لعنتی" رو بلد نیستم بگم، پس حس میکنم به خودم آسیب زدم.
و در نهایت ۸؛ به حال دلت نگاه کن.
آدم مهربون بخشندهست و کمک به دیگران بهش انرژی میده و حال دلش با این جریان خوبه. آدم مهرطلب هم بخشندهست اما خسته و رنجور و عصبانی از اینکه چرا باید اینقدر سرویس بده! و کاش میشید یه جور دیگهای زندگی کرد.
مخلص کلام اینکه؛
"راضی نگه داشتن دیگران بیشتر از اینکه به خشنود کردن دیگران ربط داشته باشه، به اجتناب ما از احساسات ناخوشایند ناشی از تایید نشدن از سمت اونها مربوطه".
شما مهربونی یا مهرطلب؟
#دکتر_امیدامانی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_یــــــــــادمـــــــــان🙏
بریدههایی زیبا از پارسیسرودههای #محمدعلی_بهمنی
یاد و نامش زنده و روانش به مینو در شاد باد.
🪻🦋
من یک تن و او بسیار
من ساده و او عیّـار*
او میکشدم ناچار
آن سوی که شیداییست
🪻🦋
پی به راز سفرم* برد و چُنان ابر گریست
دید باز آمدنی در پی این رفتن نیست
در جهان تهی از عشق نمیمانم چون
در جهان تهی از عشق نمیباید زیست
🪻🦋
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هرشب
بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هرشب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخكرده را از بیكسی «ها» میكنم هرشب
🪻🦋
امشب غزل* مرا به هوایی دگر ببر
تا هر کجا که میبردت بال و پر ببر
تا ناکجا ببر که هنوزم نبردهای
این بارم از زمین و زمان دورتر ببر
🪻🦋
بههوش باش که در خویشتن گمات نکند
هزار کوچهی این شهرک خیالی* من
هوای بیتو پریدن نداشتم آری
بهانه بود همیشه شکستهبالی من
🪻🦋
چیزی گم است در من از آرزو فراتر
مانند جان شیرین زان نیز پربها تر
گمگشتهی من ای کاش باشد تو باشی ای عشق
بر خود نمیپسندم درد از تو بیدوا تر
🪻🦋
#چکامه_پارسی
*پینوشت
عیّـار: از پارسی اَیبار (جوانمرد)
خیال: از پارسی خَیال
سفر و غزل: واژههای بیگانه
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_یــــــــــادمـــــــــان🙏
بریدههایی زیبا از پارسیسرودههای #محمدعلی_بهمنی
یاد و نامش زنده و روانش به مینو در شاد باد.
🪻🦋
من یک تن و او بسیار
من ساده و او عیّـار*
او میکشدم ناچار
آن سوی که شیداییست
🪻🦋
پی به راز سفرم* برد و چُنان ابر گریست
دید باز آمدنی در پی این رفتن نیست
در جهان تهی از عشق نمیمانم چون
در جهان تهی از عشق نمیباید زیست
🪻🦋
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هرشب
بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هرشب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخكرده را از بیكسی «ها» میكنم هرشب
🪻🦋
امشب غزل* مرا به هوایی دگر ببر
تا هر کجا که میبردت بال و پر ببر
تا ناکجا ببر که هنوزم نبردهای
این بارم از زمین و زمان دورتر ببر
🪻🦋
بههوش باش که در خویشتن گمات نکند
هزار کوچهی این شهرک خیالی* من
هوای بیتو پریدن نداشتم آری
بهانه بود همیشه شکستهبالی من
🪻🦋
چیزی گم است در من از آرزو فراتر
مانند جان شیرین زان نیز پربها تر
گمگشتهی من ای کاش باشد تو باشی ای عشق
بر خود نمیپسندم درد از تو بیدوا تر
🪻🦋
#چکامه_پارسی
*پینوشت
عیّـار: از پارسی اَیبار (جوانمرد)
خیال: از پارسی خَیال
سفر و غزل: واژههای بیگانه
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
به حکم هزاره وُ
با دهانِ این دقیقه،
دعایم کردهاند،
تا به حرمتِ باران
همچنان بیدارِ گریه بمیرم،
حالا هر وقت بگویی علی!
میآیم.
من به مرور توانستهام
تکلمِ تمامِ جهان را تصرف کنم.
میشود آیا یکی لحظه از قضا
تو را دوباره به خواب خود ببینم...؟
ماه!
هی ماهِ مَرحَبا!
در این گیر و دارِ بیگریبان
دستم را بگیر،
من پیراهنْ دریدهٔ توام از اندوهِ انتظار!
تنها اشباحِ این شبِ خسته
شاهد هزار پهلو از نخوابیدنِ مناند.
من
غلتیده در تغزلِ این قیامتام
که شب تا سَحَر
مرثیه از مَحْشَرِ مولوی میخوانم.
میخوانم
بلکه کبریا
به یاریِ کلماتِ من بیاید،
وگرنه یکی میگوید این گریه از آن است وُ
یکی میگوید آن گریه از این!
حالا راهی بزن
رو به منزلی که نزدیکتر،
من بُریدهام!
▫️ #_شعری از سیدعلی صالحی
▫️ #_نقاشی: رنه مارگریت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
به حکم هزاره وُ
با دهانِ این دقیقه،
دعایم کردهاند،
تا به حرمتِ باران
همچنان بیدارِ گریه بمیرم،
حالا هر وقت بگویی علی!
میآیم.
من به مرور توانستهام
تکلمِ تمامِ جهان را تصرف کنم.
میشود آیا یکی لحظه از قضا
تو را دوباره به خواب خود ببینم...؟
ماه!
هی ماهِ مَرحَبا!
در این گیر و دارِ بیگریبان
دستم را بگیر،
من پیراهنْ دریدهٔ توام از اندوهِ انتظار!
تنها اشباحِ این شبِ خسته
شاهد هزار پهلو از نخوابیدنِ مناند.
من
غلتیده در تغزلِ این قیامتام
که شب تا سَحَر
مرثیه از مَحْشَرِ مولوی میخوانم.
میخوانم
بلکه کبریا
به یاریِ کلماتِ من بیاید،
وگرنه یکی میگوید این گریه از آن است وُ
یکی میگوید آن گریه از این!
حالا راهی بزن
رو به منزلی که نزدیکتر،
من بُریدهام!
▫️ #_شعری از سیدعلی صالحی
▫️ #_نقاشی: رنه مارگریت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
همهٔ تپشهایم از آن تو باد،
چهرهٔ به شب پیوسته! همهٔ تپشهایم.
من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خط های عصیانی پیکرت
شعلهٔ گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمهٔ نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید...
#سهراب_سپهری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
همهٔ تپشهایم از آن تو باد،
چهرهٔ به شب پیوسته! همهٔ تپشهایم.
من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خط های عصیانی پیکرت
شعلهٔ گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمهٔ نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید...
#سهراب_سپهری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
#یغما_گلرویی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
#یغما_گلرویی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity