💫
دور از تو نفس برای من ممنوع است
آرامشِ فکر و جان و تن ممنوع است
گفتن که ندارد این، خودت میدانی
در عشق به هم کلک زدن ممنوع است
#خلیل_جوادی
@AdabSar
دور از تو نفس برای من ممنوع است
آرامشِ فکر و جان و تن ممنوع است
گفتن که ندارد این، خودت میدانی
در عشق به هم کلک زدن ممنوع است
#خلیل_جوادی
@AdabSar
@AdabSar
وقتی که فصل روحیه اُردیبهشت نیست
فرقی میان دوزخ ما با بهشت نیست
آیینههای بینش ما فرق میکند
در ذات پاک آینهها خوب و زشت نیست
گفتید بین صورت و سیرت تفاوت است
من فکر میکنم که کسی بدسرشت نیست
دیوار کج نتیجهی کجبینی شماست
عیب از چگونگیِ صفتهای خشت نیست
باید که خاک خفتهی دل زیر و رو شود
چون شورهخاک جای سزاوارِ کشت نیست
عاشق شدیم و عاقبت از هم جدا شدیم
اما دلیل دوریِمان سرنوشت نیست
#فردوس_اعظم
@AdabSar
وقتی که فصل روحیه اُردیبهشت نیست
فرقی میان دوزخ ما با بهشت نیست
آیینههای بینش ما فرق میکند
در ذات پاک آینهها خوب و زشت نیست
گفتید بین صورت و سیرت تفاوت است
من فکر میکنم که کسی بدسرشت نیست
دیوار کج نتیجهی کجبینی شماست
عیب از چگونگیِ صفتهای خشت نیست
باید که خاک خفتهی دل زیر و رو شود
چون شورهخاک جای سزاوارِ کشت نیست
عاشق شدیم و عاقبت از هم جدا شدیم
اما دلیل دوریِمان سرنوشت نیست
#فردوس_اعظم
@AdabSar
💫
میرویم از خویشتن چون شمع با بالِ نگاه
تا به رخسار تو سرگرم تماشاییم ما
ما نه ما باشیم تا هستیم اسیر خویشتن
چون ز خود رفتیم در راه طلب ماییم ما
#جویای_کشمیری
@AdabSar
میرویم از خویشتن چون شمع با بالِ نگاه
تا به رخسار تو سرگرم تماشاییم ما
ما نه ما باشیم تا هستیم اسیر خویشتن
چون ز خود رفتیم در راه طلب ماییم ما
#جویای_کشمیری
@AdabSar
🌷🌼🌸🌺🌷🌼🌸🌺🌷🌼🌸🌺🌷
بپرسيد کَ:«ز بدترین کارها
ز گفتارها هم ز کردارها
کدامست با ننگ و با سرزنش
که خوانَد ورا هر کسی بَدکُنِش؟»
چنين داد پاسخ که: «زُفتی ز شاه
ستيهيدنِ مردمِ بیگناه
توانگر که تنگی کند در خورِش
دريغ آيدش پوشش و پرورش
دروغ آنکه بیرنگ و زشت است و خوار
چه بر پایکار و چه بر شهریار»
امید که:
انوشه بوی تا بود روزگار
همیشه خرد بادت آموزگار
#فردوسی
فرستنده #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🌸🌼🌷🌺🌸🌼🌷🌺🌸🌼🌷🌺🌸
بپرسيد کَ:«ز بدترین کارها
ز گفتارها هم ز کردارها
کدامست با ننگ و با سرزنش
که خوانَد ورا هر کسی بَدکُنِش؟»
چنين داد پاسخ که: «زُفتی ز شاه
ستيهيدنِ مردمِ بیگناه
توانگر که تنگی کند در خورِش
دريغ آيدش پوشش و پرورش
دروغ آنکه بیرنگ و زشت است و خوار
چه بر پایکار و چه بر شهریار»
امید که:
انوشه بوی تا بود روزگار
همیشه خرد بادت آموزگار
#فردوسی
فرستنده #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🌸🌼🌷🌺🌸🌼🌷🌺🌸🌼🌷🌺🌸
@AdabSar 🕊
پندارِ پیرِ مُغان بر تاکِ دانایی کجاست،
تا آسمانِ نیلگونِ هستیام را در آغوش گیرد تنگ؟
آزادیِ جان، آویخته بر چلیپای آمیخته در بیداد
کی بگسلد بند، تا کی نمیدانم.
کجا، رستگاری ام را!
زندان، پیکر است و جان، زندانی؛
در بُنِ یاختههای مغزِ من، در اندیشههای توفندهام، سوگ دهان میگشاید و فریاد میزند.
در من چه شکنجههاست، چه ستمها رواست، چه ناگفتهها پیداست
و چه چین و شکنها در چهرهی خونینِ من گویاست!
در سرزمینِ من
ترسای سینهچاک را زنده به گور میکنند.
بوفِ کور ، شب را با ناله به گزاف روز نمیکند
چرا که در سرزمین من نادانی، روشناییست!
#مهران_گلستانی_ماچک_پشتی
۱۰/۲/۸۷۸۴ کیومرسی ۱۰/۲/۱۳۹۸ خورشیدی
#چکامه_پارسی
🌾 @AdabSar
پندارِ پیرِ مُغان بر تاکِ دانایی کجاست،
تا آسمانِ نیلگونِ هستیام را در آغوش گیرد تنگ؟
آزادیِ جان، آویخته بر چلیپای آمیخته در بیداد
کی بگسلد بند، تا کی نمیدانم.
کجا، رستگاری ام را!
زندان، پیکر است و جان، زندانی؛
در بُنِ یاختههای مغزِ من، در اندیشههای توفندهام، سوگ دهان میگشاید و فریاد میزند.
در من چه شکنجههاست، چه ستمها رواست، چه ناگفتهها پیداست
و چه چین و شکنها در چهرهی خونینِ من گویاست!
در سرزمینِ من
ترسای سینهچاک را زنده به گور میکنند.
بوفِ کور ، شب را با ناله به گزاف روز نمیکند
چرا که در سرزمین من نادانی، روشناییست!
#مهران_گلستانی_ماچک_پشتی
۱۰/۲/۸۷۸۴ کیومرسی ۱۰/۲/۱۳۹۸ خورشیدی
#چکامه_پارسی
🌾 @AdabSar
Forwarded from ادبسار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻مزایده= Aucation، بیشفروشی، بیشفروش، فزونفروش، فَرافزونی، هَماَفزایی، بهافزونی، اَرزاَفزایی
🔻مناقصه= Tender، کمخرید، ارزانخرید، ارزانخری، کاهشگری، کمبهایی، بهاشکنی، اَرزشِکنی، نرخآوری، کاهش نرخ
✍نمونه:
🔺دولت هرچه میفروشد به مزایده است، هرچه میخرد به مناقصه=
اِستات هرچه میفروشد به فزونفروشی است، هرچه میخرد به ارزانخری
🔺در هر مزایده تلاش میشود تا جنس به حداکثر قیمتِ ممکن به فروش برسد=
در هر بیشفروشی، کوشش میشود تا کالا به بیشترین بهای شایا به فروش برسد
🔺در مناقصه، تمامی پیشنهادهای واصله ملاحظه شده و پایینترین قیمت قبول میگردد=
در اَرزشِکنی، همهی پیشنهادهای رسیده بررسی شده و پایینترین بها پذیرفته میشود
گردآوری و نگارش #مجید_دری
#پارسی_پاک
#مزایده #مناقصه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻مزایده= Aucation، بیشفروشی، بیشفروش، فزونفروش، فَرافزونی، هَماَفزایی، بهافزونی، اَرزاَفزایی
🔻مناقصه= Tender، کمخرید، ارزانخرید، ارزانخری، کاهشگری، کمبهایی، بهاشکنی، اَرزشِکنی، نرخآوری، کاهش نرخ
✍نمونه:
🔺دولت هرچه میفروشد به مزایده است، هرچه میخرد به مناقصه=
اِستات هرچه میفروشد به فزونفروشی است، هرچه میخرد به ارزانخری
🔺در هر مزایده تلاش میشود تا جنس به حداکثر قیمتِ ممکن به فروش برسد=
در هر بیشفروشی، کوشش میشود تا کالا به بیشترین بهای شایا به فروش برسد
🔺در مناقصه، تمامی پیشنهادهای واصله ملاحظه شده و پایینترین قیمت قبول میگردد=
در اَرزشِکنی، همهی پیشنهادهای رسیده بررسی شده و پایینترین بها پذیرفته میشود
گردآوری و نگارش #مجید_دری
#پارسی_پاک
#مزایده #مناقصه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
کُشتم نمیدانم خودم را یا تورا در خود
سرکوب کردم حس بودن با تورا در خود
در ساحل از من دور رفتی، تشنهات بودم
حل کرد دیدم ناگهان دریا تورا در خود
بعد از همان شب، آن شب شوریده... یادم نیست!
هم کوه گم کردهست هم صحرا تورا در خود
خفّاش بودم، روز و شب حیران و آویزان
آن روزها که داشتم تنها تورا در خود
هستی من، جانم، عزیزم، نیستی دیگر!
نابود کردم هرچه احساسات را در خود
آتش زدم هر چیز را که بوی تو میداد
عاشق شدم یکبار دیگر تا تورا در خود...
#سهراب_سیرت
@AdabSar
کُشتم نمیدانم خودم را یا تورا در خود
سرکوب کردم حس بودن با تورا در خود
در ساحل از من دور رفتی، تشنهات بودم
حل کرد دیدم ناگهان دریا تورا در خود
بعد از همان شب، آن شب شوریده... یادم نیست!
هم کوه گم کردهست هم صحرا تورا در خود
خفّاش بودم، روز و شب حیران و آویزان
آن روزها که داشتم تنها تورا در خود
هستی من، جانم، عزیزم، نیستی دیگر!
نابود کردم هرچه احساسات را در خود
آتش زدم هر چیز را که بوی تو میداد
عاشق شدم یکبار دیگر تا تورا در خود...
#سهراب_سیرت
@AdabSar
💔💘
yon.ir/AdabSar09
«عباس کیارستمی» در جوانی دیوان «مهدی حمیدی شیرازی» را اَزبَر میکند و پس از سالها به گونهای بَختامَدی(اتفاقی) او را در لندن در بستر بیماری میبیند. او این داستان را اینگونه بازگو میکند:
سالها بعد که خیلی عصبانی بودم- مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند- از اینکه یک دیوان شعر «هارد» مغزم را پر کرده و هیچ جایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانه دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدی شیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! (خنده) همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ۱۰ دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و بهناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت: آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همه دیوانتان را هم حفظاند (خنده) مایل هستید یکی از شعرهای شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من/... وای بر من وای بر من.
همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشه چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوه ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم/ قامت طناز دیدم گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم.
بهکلمه شیراز که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظبودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
👥 گفتگوی عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو، سالنامه شرق
❗️۱۴ اردیبهشت زادروز #مهدی_حمیدی_شیرازی
✅چکامه را اینجا بخوانید: t.me/AdabSar/13844
💔💘 @AdabSar
yon.ir/AdabSar09
«عباس کیارستمی» در جوانی دیوان «مهدی حمیدی شیرازی» را اَزبَر میکند و پس از سالها به گونهای بَختامَدی(اتفاقی) او را در لندن در بستر بیماری میبیند. او این داستان را اینگونه بازگو میکند:
سالها بعد که خیلی عصبانی بودم- مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند- از اینکه یک دیوان شعر «هارد» مغزم را پر کرده و هیچ جایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانه دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدی شیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! (خنده) همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ۱۰ دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و بهناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت: آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همه دیوانتان را هم حفظاند (خنده) مایل هستید یکی از شعرهای شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من/... وای بر من وای بر من.
همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشه چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوه ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم/ قامت طناز دیدم گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم.
بهکلمه شیراز که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظبودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
👥 گفتگوی عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو، سالنامه شرق
❗️۱۴ اردیبهشت زادروز #مهدی_حمیدی_شیرازی
✅چکامه را اینجا بخوانید: t.me/AdabSar/13844
💔💘 @AdabSar
💕💕💞💞
@AdabSar
🔸اشک معشوق
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچه دیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمینتن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من! وای بر من!
راستی را وای بر من این همان سیمینبَر استم
این همان زیبنده ماه است، این همان افسونگر استم
این همان گل، این همان می، این همان سیسنبر استم
این همان برگ گل استم، این همان مشک تر استم
این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من
وای بر من! وای بر من!
آتشم بر جان زدی بر جان زدی جانت نبخشم
پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم
سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم
گر ببخشم هر گناهی را گناهانت نبخشم
داوریها را چه خواهی گفت پیش داور من؟
وای بر من! وای بر من!
گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم
در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم
قامت طناز دیدم گونهی غماز دیدم
برگ گل دیدم میان برگِ گل شیراز دیدم
دیدم آن بیدی که هرروز آمدی آنجا بَرِ من
وای بر من! وای بر من!
دیدم آن دشتِ سیه، شامِ سیه، شاخِ کهن را
جاده را و گله را، چوپانِ مستِ نایزن را
سروها را بیدها را مرغکان خوشسخن را
آن پرستوهای شورانگیز را آن نارون را
وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من
وای برمن! وای برمن!
خواستم پیش آیم و لعل گهربارت ببوسم
نرگس مستت ببوسم چشم بیمارت ببوسم
طرهی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم
چون دگر باران که بوسیدم دگر بارت ببوسم
عشق من میخواند نوزت یار خویش و یاور من
وای برمن! وای بر من!
دل تپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد
بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد
دام را در طرهی زلف سمنسایت در افتد
در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد
عقل آوا زد که ای نادان چه میسوزی پرِ من؟
وای بر من! وای بر من!
او دگر یار تو نی، یار تو نی، با دیگران شد
شمع بزم ناکسان خصم تنِ دانشوران شد
مست شد دیوانه شد همخوابهی افسونگران شد
گوهرش والا نبود از گوهریها دل گران شد
در کف دیوان مست افتاد آخر گوهر من
وای بر من! وای بر من!
خسته من رنجور من بیمار من بیبالوپر من
تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من
پر شکسته من بلاکش من به شیدایی سمر من
سوخته من کوفته من کشته من اختر شمُر من
دشمنیها کرد با من طالع من اختر من
وای بر من! وای بر من!
شکر لله چشم من روشن ز دیوان بار داری
بارداری، گوهر و گل داری و گلزار داری
باده داری عشق داری دلبر عیار داری
ماه داری سرو داری سرو خوشرفتار داری
پیش من زینسان میا زیرا که سوزی ز اخگر من
وای بر من! وای برمن!
ای درخت بارور بار آوری بار تو نازم
قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم
چشم عیار تو و عهد تو و کار تو نازم
وینهمه بیشرمی رخسار و دیدار تو نازم
اینچنین گردن مکش شرمنده بگذر از بر من
وای بر من! وای بر من!
یاد باد آن شب که نام از دختر آینده گفتی
سر به سوی آسمانها کردی و با خنده گفتی
گر بهیادت هست نام کوکبی تابنده گفتی
خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی
نام این دختر ثریا کن به یاد دختر من
وای بر من! وای بر من!
بوسه زن بر چهر او سنگ جفا بر لانهی دل
شانه کن بر زلف او آتشفشان کاشانهی دل
ناز او کش تا کشد آتش سر از ویرانهی دل
مهد او جنبان که جنبانی بنای خانهی دل
گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من
وای بر من! وای بر من!
ای بدآیین خانهی عشق تو ویران تو گردد
کودک آیندهی تو دشمن جان تو گردد
کشت پیمان توام، خصم تو پیمان تو گردد
هرشب از اشک تو گوهرریز دامان تو گردد
تا گهر ریزد به رنج و درد تو چشم تر من
وای برمن! وای بر من!
زین سفر گر بازگردم دست دلداری بگیرم
کوری چشم تورا شادیکنان یاری بگیرم
دختر شیرینلب و زیبنده رخساری بگیرم
ماهرویی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم
تا بگویی بار دیگر خاک عالم بر سرِ من
وای بر من! وای بر من!
#مهدی_حمیدی_شیرازی
@AdabSar
💞💞💕💕
@AdabSar
🔸اشک معشوق
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچه دیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمینتن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من! وای بر من!
راستی را وای بر من این همان سیمینبَر استم
این همان زیبنده ماه است، این همان افسونگر استم
این همان گل، این همان می، این همان سیسنبر استم
این همان برگ گل استم، این همان مشک تر استم
این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من
وای بر من! وای بر من!
آتشم بر جان زدی بر جان زدی جانت نبخشم
پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم
سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم
گر ببخشم هر گناهی را گناهانت نبخشم
داوریها را چه خواهی گفت پیش داور من؟
وای بر من! وای بر من!
گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم
در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم
قامت طناز دیدم گونهی غماز دیدم
برگ گل دیدم میان برگِ گل شیراز دیدم
دیدم آن بیدی که هرروز آمدی آنجا بَرِ من
وای بر من! وای بر من!
دیدم آن دشتِ سیه، شامِ سیه، شاخِ کهن را
جاده را و گله را، چوپانِ مستِ نایزن را
سروها را بیدها را مرغکان خوشسخن را
آن پرستوهای شورانگیز را آن نارون را
وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من
وای برمن! وای برمن!
خواستم پیش آیم و لعل گهربارت ببوسم
نرگس مستت ببوسم چشم بیمارت ببوسم
طرهی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم
چون دگر باران که بوسیدم دگر بارت ببوسم
عشق من میخواند نوزت یار خویش و یاور من
وای برمن! وای بر من!
دل تپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد
بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد
دام را در طرهی زلف سمنسایت در افتد
در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد
عقل آوا زد که ای نادان چه میسوزی پرِ من؟
وای بر من! وای بر من!
او دگر یار تو نی، یار تو نی، با دیگران شد
شمع بزم ناکسان خصم تنِ دانشوران شد
مست شد دیوانه شد همخوابهی افسونگران شد
گوهرش والا نبود از گوهریها دل گران شد
در کف دیوان مست افتاد آخر گوهر من
وای بر من! وای بر من!
خسته من رنجور من بیمار من بیبالوپر من
تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من
پر شکسته من بلاکش من به شیدایی سمر من
سوخته من کوفته من کشته من اختر شمُر من
دشمنیها کرد با من طالع من اختر من
وای بر من! وای بر من!
شکر لله چشم من روشن ز دیوان بار داری
بارداری، گوهر و گل داری و گلزار داری
باده داری عشق داری دلبر عیار داری
ماه داری سرو داری سرو خوشرفتار داری
پیش من زینسان میا زیرا که سوزی ز اخگر من
وای بر من! وای برمن!
ای درخت بارور بار آوری بار تو نازم
قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم
چشم عیار تو و عهد تو و کار تو نازم
وینهمه بیشرمی رخسار و دیدار تو نازم
اینچنین گردن مکش شرمنده بگذر از بر من
وای بر من! وای بر من!
یاد باد آن شب که نام از دختر آینده گفتی
سر به سوی آسمانها کردی و با خنده گفتی
گر بهیادت هست نام کوکبی تابنده گفتی
خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی
نام این دختر ثریا کن به یاد دختر من
وای بر من! وای بر من!
بوسه زن بر چهر او سنگ جفا بر لانهی دل
شانه کن بر زلف او آتشفشان کاشانهی دل
ناز او کش تا کشد آتش سر از ویرانهی دل
مهد او جنبان که جنبانی بنای خانهی دل
گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من
وای بر من! وای بر من!
ای بدآیین خانهی عشق تو ویران تو گردد
کودک آیندهی تو دشمن جان تو گردد
کشت پیمان توام، خصم تو پیمان تو گردد
هرشب از اشک تو گوهرریز دامان تو گردد
تا گهر ریزد به رنج و درد تو چشم تر من
وای برمن! وای بر من!
زین سفر گر بازگردم دست دلداری بگیرم
کوری چشم تورا شادیکنان یاری بگیرم
دختر شیرینلب و زیبنده رخساری بگیرم
ماهرویی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم
تا بگویی بار دیگر خاک عالم بر سرِ من
وای بر من! وای بر من!
#مهدی_حمیدی_شیرازی
@AdabSar
💞💞💕💕
💫
از رهایی هر زمان بودم اسیر عالمی
فارغم از هر دو عالم تا گرفتارم تورا
ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی
خویشتن را کردهام گم تا طلبکارم تورا
#صائب_تبریزی
@AdabSar
از رهایی هر زمان بودم اسیر عالمی
فارغم از هر دو عالم تا گرفتارم تورا
ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی
خویشتن را کردهام گم تا طلبکارم تورا
#صائب_تبریزی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
🇮🇷❤️ @AdabSar
ای سرزمین!
کدام فرزندان، در کدام روزگار،
تو را آزاد، آباد و سربلند؛
با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ما، ایران!
جان زخمی تو در کدام روز هفته بِه شدنی است؟
چشمان ما به راه بهروزی تو سپید شد؛
ای ما پیشکش رستگاری تو!
#محمود_دولت_آبادی
برگردان شده پارسی
🇮🇷❤️ @AdabSar
ای سرزمین!
کدام فرزندان، در کدام روزگار،
تو را آزاد، آباد و سربلند؛
با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ما، ایران!
جان زخمی تو در کدام روز هفته بِه شدنی است؟
چشمان ما به راه بهروزی تو سپید شد؛
ای ما پیشکش رستگاری تو!
#محمود_دولت_آبادی
برگردان شده پارسی
🇮🇷❤️ @AdabSar
Forwarded from ادبسار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻دِرام= Drame، اندوهبار، اندوه، زیستواره
🔻دِراماتیک= Dramatic ،Dramatique، زیستواریک
🔻مِلودِرام= Melodrame، خُنیاوَشت
🔺زیستواره(درام) نمایشنامه یا داستانی است که دستمایهی آن غمانگیز و شادیبخش باشد (فرهنگ #دهخدا)
🔺خُنیاوَشت(مِلودِرام) نمایش یا داستانِ همراه با خُنیا(موسیقی)، وَشت(رقص) و آواز است که پایان بدی نداشته باشد(فرهنگ #دهخدا)
گردآوری و نگارش #مجید_دری
#پارسی_پاک
#درام #دراماتیک #ملودرام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻دِرام= Drame، اندوهبار، اندوه، زیستواره
🔻دِراماتیک= Dramatic ،Dramatique، زیستواریک
🔻مِلودِرام= Melodrame، خُنیاوَشت
🔺زیستواره(درام) نمایشنامه یا داستانی است که دستمایهی آن غمانگیز و شادیبخش باشد (فرهنگ #دهخدا)
🔺خُنیاوَشت(مِلودِرام) نمایش یا داستانِ همراه با خُنیا(موسیقی)، وَشت(رقص) و آواز است که پایان بدی نداشته باشد(فرهنگ #دهخدا)
گردآوری و نگارش #مجید_دری
#پارسی_پاک
#درام #دراماتیک #ملودرام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید، نکوبد درِ بدخویی
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بیغم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس
بیآزاری و داد جویید و بس
که از زیردستان جز از رسم و داد
نرانید و از بد نگیرید یاد
به دانش روان را توانگر کنید
خرد را ز تن بر سر افسر کنید
ز چیز کسان دور دارید دست
بیآزار باشید و یزدانپرست
به یزدان پناهید و فرمان کنید
روان را به مهرش گروگان کنید
مجویید آزار همسایگان
هم آن بزرگان و پرمایگان
به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید
هرآن چیز کان دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند
ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
#فردوسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید، نکوبد درِ بدخویی
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بیغم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس
بیآزاری و داد جویید و بس
که از زیردستان جز از رسم و داد
نرانید و از بد نگیرید یاد
به دانش روان را توانگر کنید
خرد را ز تن بر سر افسر کنید
ز چیز کسان دور دارید دست
بیآزار باشید و یزدانپرست
به یزدان پناهید و فرمان کنید
روان را به مهرش گروگان کنید
مجویید آزار همسایگان
هم آن بزرگان و پرمایگان
به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید
هرآن چیز کان دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند
ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
#فردوسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
Forwarded from ادبسار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔹آفرین فردوسی
آنچه کورش کرد و دارا، وآنچه زردشت مهین
زنده گشت از همت فردوسی سحرآفرین
تازه گشت از طبع حکمتزای فردوسی به دهر
آنچه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین
شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید
این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین
پس برون آمد ز «پاز» توس برناشاعری
هم خردمندی حکیم و هم سخنسنجی وزین
گرچه خورد از گنج خویش و برنخورد از رنجخویش
لیک ماند ازخویش گنجی بیعدیل و بیقرین
از سخن بنهاد دارویی مفرح در میان
تا بدان خرم کنند این قوم دلهای حزین
تا برافروزند روزی بابکانی دوده را
وز نشاط رفتگان از رخ فرو شویند چین
آنچه گفت اندر اوستا زردهشت و آنچه کرد
اردشیر بابکان تا یزدگرد بافرین
زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظ دری
اینت کرداری شگرف و اینت گفتاری متین
ای مبارک اوستاد، ای شاعر والانژاد
ای سخنهایت به سوی راستی حبلی متین
نامهی تو هست چون والادرفش کاویان
فر یزدانی وزان بر وی چو باد فرودین
#بهار (کوتاهشده)
#روز_فردوسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔹آفرین فردوسی
آنچه کورش کرد و دارا، وآنچه زردشت مهین
زنده گشت از همت فردوسی سحرآفرین
تازه گشت از طبع حکمتزای فردوسی به دهر
آنچه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین
شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید
این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین
پس برون آمد ز «پاز» توس برناشاعری
هم خردمندی حکیم و هم سخنسنجی وزین
گرچه خورد از گنج خویش و برنخورد از رنجخویش
لیک ماند ازخویش گنجی بیعدیل و بیقرین
از سخن بنهاد دارویی مفرح در میان
تا بدان خرم کنند این قوم دلهای حزین
تا برافروزند روزی بابکانی دوده را
وز نشاط رفتگان از رخ فرو شویند چین
آنچه گفت اندر اوستا زردهشت و آنچه کرد
اردشیر بابکان تا یزدگرد بافرین
زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظ دری
اینت کرداری شگرف و اینت گفتاری متین
ای مبارک اوستاد، ای شاعر والانژاد
ای سخنهایت به سوی راستی حبلی متین
نامهی تو هست چون والادرفش کاویان
فر یزدانی وزان بر وی چو باد فرودین
#بهار (کوتاهشده)
#روز_فردوسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸