نقدآگین
12.2K subscribers
3.82K photos
3.36K videos
93 files
9.05K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
#نقد_فرهنگ

📕ناظر جرم، شریک جرم است

✍️
#دنیس_کلاین (استاد تاریخ و مدیر مطالعات یهودی در دپارتمان تاریخ دانشگاه کین نیوجرسی)

🖋#ترجمه: #عرفان_ثابتی

«مسئولیت غیرمستقیمِ ما در قبال کارهایی که نکرده‌ایم، و به گردن گرفتن پیامدهای کارهایی که هیچ نقشی در آنها نداشته‌ایم، هزینه‌ای است که برای این واقعیت می‌پردازیم که نه در تنهایی بلکه در میان دیگر شهروندان زندگی می‌کنیم.»

هانا آرنت، ۱۹۶۰ (متوفی در چهارم همین ماه: دسامبر)


🌐متن کامل مقاله را در سایت تلگراف بخوانید.

زمان تقریبی مطالعه: ۱۱ دقیقه

📕گزیده‌ای از مقاله را در نقدآگین بخوانید.


#مقاله



🌾@Naqdagin
📘اگر صلح نوعی جایزه بود

✍🏻 #سلمان_رشدی
🖌 #عرفان_ثابتی

🍂 در ابتدا اجازه دهید که برای شما داستانی تعریف کنم.

🍂 روزی روزگاری دو شغال به نام‌های کاراتاکا («محتاط») و داماناکا («متهوّر») می‌زیستند. آنها در صف دومِ ملتزمینِ رکابِ شیرشاه، پینگالاکا، قرار داشتند، اما جاه‌طلب و نیرنگ‌باز بودند.

🍂 یک روز، صدای غرّشی در جنگل شیرشاه را به هراس افکند. شغال‌ها می‌دانستند که این صدای یک گاو نرِ است و نباید از آن ترسید. آنها گاو را متقاعد کردند که به محضر شیرشاه شرفیاب شود و اظهار دوستی کند.

🍂 شیر و گاو دوست شدند، و شیرشاه به نشانه‌ی قدردانی از آن دو شغال، آنها را در صفِ اول ملتزمینِ رکابِ خود قرار داد. متأسفانه شیر و گاو آن‌قدر غرق در گفت‌وگو با یکدیگر شدند که سرانجام شیر از شکار بازماند و ملتزمینِ رکابش به گرسنگی افتادند؛ بنابراین، شغال‌ها شیر را متقاعد کردند که گاو سرگرم دسیسه‌چینی برای قتلِ اوست، و در نتیجه شیر و گاو به جانِ یکدیگر افتادند و گاو کشته شد، و همه با خوردن گوشتِ او سیر شدند.

🍂 آن دو شغال‌ بیش از پیش مقرّبِ درگاهِ شاه شدند؛ چون به او درباره‌ی دسیسه‌چینیِ گاو هشدار داده بودند. آن دو نزد دیگر حیواناتِ جنگل هم ارج و قربی فزون یافتند؛ البته به‌استثنای گاوِ بیچاره ــ اما این مسئله اهمیتی نداشت؛ چون او دیگر زنده نبود و به طعمه‌ی لذیذی برای ناهارِ دیگران تبدیل شده بود.

🍂 این داستان، کم‌وبیش، چارچوب اصلیِ اولین و طولانی‌ترین بخش از کتاب پنچاتنترا ــ مجموعه‌ای از حکایت‌های حیوانات ــ را شکل می‌دهد.[1] عنوان این بخش چنین است: «در باب اختلاف انداختن میان دوستان».

🍂 سومین بخش از این کتاب «جنگ و صلح» نام دارد، همان عنوانی که بعدها بر جلد کتابِ معروفِ دیگری هم نقش بست. این بخش، جنگ میان کلاغ‌ها و جغدها را شرح می‌دهد؛ جنگی که در پی مکر و نیرنگِ یک کلاغ حقّه‌باز، به شکست و نابودیِ جغدها می‌انجامد. من در رمان شهر پیروزی از این داستان الهام گرفتم.

🍂 آنچه همیشه مرا مجذوب داستان‌های پنچاتنترا کرده این است که بسیاری از این داستان‌ها موعظه نمی‌کنند و درباره‌ی نیکی یا فضیلت یا صداقت یا خویشتن‌داری درسِ اخلاق نمی‌دهند. در این داستان‌ها، اغلب مکر و نیرنگ‌ و بی‌اعتنایی به اصول اخلاقی به پیروزی می‌انجامد. در این داستان‌ها آدم‌خوب‌ها همیشه پیروز نمی‌شوند (حتی همیشه معلوم نیست که آدم‌‌خوب‌ها چه کسانی هستند). به همین دلیل، این داستان‌ها به‌طرز شگفت‌انگیزی مدرن به نظر می‌رسند؛ زیرا ما خوانندگانِ معاصر، در دنیایی آکنده از بی‌شرمی و مکر و نیرنگ و بی‌اعتنایی به اصول اخلاقی زندگی می‌کنیم؛ دنیایی که در آن آدم‌بدها اغلب همه‌جا پیروز شده‌اند.

🌐 مطالعۀ متن کامل در مشاهدۀ فوری
زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه
🔖 ۲۴۳۳ واژه


#فلسفیدن #خیالپرسه #ترجمه



🌾 @Naqdagin | @UtopiaDialogue