🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# به مناسبت زادروز آلبر_کامو
#زندگی_نامه
1913-
آلبر کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
1914_
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
1923-
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تااو بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
1925-1928
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود.دروازه بان می شود.تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
1929-
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان وقصاب بود.آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
1930-
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
1934-
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
1934-
با « سیمون هیه » ازدواج می کند.دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد.فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
1935-
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
1936-
« گروه تئاتر کار » رابنیان گذاشت.به اروپای مرکزی سفر کرد.به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
1937-
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد وشد « گروه تئاتر اکیپ ».
1940-
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع بکار کرد و بهنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
1941-
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
1942-
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند.
با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر بر می گردد.
1943-
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود.
در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
1944-
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
1945-
کالیگولا در بیست وششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
1947-
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
1952-
در بیست ودوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
1956-
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
1957-
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
1958-
انتشار سخنرانی در سوئد.که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
1959-
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
1960-
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد.میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
روزنامهها اغلب دربارهٔ دینی که نسبت به اجتماع داریم صحبت میکردند. به عقیدهٔ آنها مجرم یا خلافکار باید این دین را بپردازد؛ ولی صحبت از این موضوع تخیل را برنمیانگیزاند. نه، آنچه برای من ارزش داشت، امکان فرار بود، جهشی به خارج از آیین ظالمانه بود، فرار دیوانهواری بود که تمام شانسهای امیدواری را ارزانی میداشت. طبیعتاً این امیدواری میتوانست این هم باشد که در گوشهٔ کوچهای، درست در حال دو، انسان با شلیک گلولهای از پا درآید. اما، بعد از نگریستن به جوانب امر، هیچ چیز به من اجازهٔ این تفنن را نمیداد. همه چیز مرا از چنین تفننی بازمیداشت؛ و دوباره من بودم و این دستگاه خودکار.
#آلبر_کامو
براي كامل شدن همه چيز، براي آنكه احساس تنهايي نكنم، فقط يك آرزو دارم..
كه در روز اعدامم تماشاچي ها زياد باشند و با فرياد، سراپا از من استقبال كنند.
#آلبر_کامو
از كتاب بيگانه
برای همه مردم همینطور است
باهم #ازدواج می کنند
باز هم #کمی همدیگر را #دوست دارند و #کار میکنند.
آنقدر کار میکنند که #دوست_داشتن را #فراموش کنند!!!!
#آلبر_کامو
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# به مناسبت زادروز آلبر_کامو
#زندگی_نامه
1913-
آلبر کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
1914_
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
1923-
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تااو بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
1925-1928
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود.دروازه بان می شود.تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
1929-
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان وقصاب بود.آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
1930-
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
1934-
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
1934-
با « سیمون هیه » ازدواج می کند.دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد.فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
1935-
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
1936-
« گروه تئاتر کار » رابنیان گذاشت.به اروپای مرکزی سفر کرد.به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
1937-
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد وشد « گروه تئاتر اکیپ ».
1940-
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع بکار کرد و بهنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
1941-
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
1942-
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند.
با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر بر می گردد.
1943-
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود.
در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
1944-
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
1945-
کالیگولا در بیست وششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
1947-
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
1952-
در بیست ودوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
1956-
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
1957-
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
1958-
انتشار سخنرانی در سوئد.که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
1959-
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
1960-
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد.میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
روزنامهها اغلب دربارهٔ دینی که نسبت به اجتماع داریم صحبت میکردند. به عقیدهٔ آنها مجرم یا خلافکار باید این دین را بپردازد؛ ولی صحبت از این موضوع تخیل را برنمیانگیزاند. نه، آنچه برای من ارزش داشت، امکان فرار بود، جهشی به خارج از آیین ظالمانه بود، فرار دیوانهواری بود که تمام شانسهای امیدواری را ارزانی میداشت. طبیعتاً این امیدواری میتوانست این هم باشد که در گوشهٔ کوچهای، درست در حال دو، انسان با شلیک گلولهای از پا درآید. اما، بعد از نگریستن به جوانب امر، هیچ چیز به من اجازهٔ این تفنن را نمیداد. همه چیز مرا از چنین تفننی بازمیداشت؛ و دوباره من بودم و این دستگاه خودکار.
#آلبر_کامو
براي كامل شدن همه چيز، براي آنكه احساس تنهايي نكنم، فقط يك آرزو دارم..
كه در روز اعدامم تماشاچي ها زياد باشند و با فرياد، سراپا از من استقبال كنند.
#آلبر_کامو
از كتاب بيگانه
برای همه مردم همینطور است
باهم #ازدواج می کنند
باز هم #کمی همدیگر را #دوست دارند و #کار میکنند.
آنقدر کار میکنند که #دوست_داشتن را #فراموش کنند!!!!
#آلبر_کامو
من #دوستت-دارم
و این #دوست_داشتن، جغرافیا سرش نمیشود
زمان و مکان حالیش نیست !
من دوستت دارم
و با هر بار صدا زدن اسمت انگار تمام حجم این کره خاکی را در #آغوش میکشم
انگار تمامِ #شادیهای دنیا در دلم میشکفند و هر جا که جنگ و آشوبی هست خنجرهایش را به قلب من فرو می کنند…
آنطور که من تو را در خودم حس میکنم
هیچ فضانوردی اعماق #آسمان را
و هیچ دریانوردی بینهایتِ #دریا را #حس نکرد…
من دوستت دارم
و برای این #دوست داشتن پرنده میشوم، پر میکشم
احساسم را به دهان میگیرم و به خورشید و #ماه و ابرها میرسانم
راستش از #فاصله ها نمیترسم
باور دارم
تو هر جای دنیا که باشی
بعد از این
هر روزی که بیاید، هر شبی که برسد و هر #بارانی که ببارد
صدایم را
به گوشت میرساند…!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
و این #دوست_داشتن، جغرافیا سرش نمیشود
زمان و مکان حالیش نیست !
من دوستت دارم
و با هر بار صدا زدن اسمت انگار تمام حجم این کره خاکی را در #آغوش میکشم
انگار تمامِ #شادیهای دنیا در دلم میشکفند و هر جا که جنگ و آشوبی هست خنجرهایش را به قلب من فرو می کنند…
آنطور که من تو را در خودم حس میکنم
هیچ فضانوردی اعماق #آسمان را
و هیچ دریانوردی بینهایتِ #دریا را #حس نکرد…
من دوستت دارم
و برای این #دوست داشتن پرنده میشوم، پر میکشم
احساسم را به دهان میگیرم و به خورشید و #ماه و ابرها میرسانم
راستش از #فاصله ها نمیترسم
باور دارم
تو هر جای دنیا که باشی
بعد از این
هر روزی که بیاید، هر شبی که برسد و هر #بارانی که ببارد
صدایم را
به گوشت میرساند…!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#دوست داشتن
آخرین داشتهٔ آدمیست،
پنجره را باز بگذارید
ما
چیزی برای پنهان کردن نداریم.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
آخرین داشتهٔ آدمیست،
پنجره را باز بگذارید
ما
چیزی برای پنهان کردن نداریم.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#دوست_داشتن
فقط گفتن "دوستت دارم" نیست!
بگذار دوست داشتنت
شبیه نشانی خانه ای باشد
که نه از کوچه اش معلوم است
نه از رنگ درش
و نه از پلاکش و فقط آن را
از عطر گل های باغچه اش میشناسی...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#دوست_داشتن
فقط گفتن "دوستت دارم" نیست!
بگذار دوست داشتنت
شبیه نشانی خانه ای باشد
که نه از کوچه اش معلوم است
نه از رنگ درش
و نه از پلاکش و فقط آن را
از عطر گل های باغچه اش میشناسی...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#نویسندگان_ملل
#هرمان_هسه
#بیوگرافی
#هرمان_هسه در ۲ ژوئیهٔ ۱۸۷۷ در آلمان به دنیا آمد.
کتابخانه بزرگ پدربزرگ و شغل پدر، اولین باب آشنایی هرمان هسه جوان با ادبیات بود.
از طریق پدر و مادرش که مبلغان مذهبی در هندوستان بودند، به جهانبینی و تفکرات فلسفی هند دست یافت.
او که از اوان جوانی دارای روحی حساس و ضربهپذیر بود، در مقابل نابرابریهای جامعه و تضاد درونی با پدر و مادرش، در سن پانزدهسالگی از مدرسه کلیسائی ماولبرون(جایی که صحنه و فضای قرون وسطایی داستان او نارتسیس و گولدموند را فراهم آورد) که بورس تحصیلی در رشته الهیات پروتستانتیسم را از آن داشت، فرار کرد.
بعد از فرار دچار افسردگی حادی شد که والدینش او را در بادبول تحت نظر جن گیر مدرنی قرار دادند که سرانجام آن اقدام به خودکشی بود در نتیجه او را به آسایشگاه کودکان عقب افتاده ذهنی در اشتتن فرستادند سپس در کانشتات یک دورهٔ یکسالهٔ را آغاز و چندی بعد در شهر کالو به کارآموزی در یک کارگاه ساعتسازی مخصوص برجهای کلیسا، مشغول و پس از اتمام این دوره در شهر توبینگن در رشته کتابفروشی به مدت سه سال، (۱۸۹۵ - ۱۸۹۸ میلادی) به کارآموزی پرداخت.
سرگرمی دلخواه هسه در اوقات فراقت نقاشی و باغبانی بود. کارهای آبرنگ او دو نوع سبک متفاوت دارند واقع گرایانه و تخیلی.
هرمان هسه بهخاطر قدرت استعداد نویسندگی و شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشههای انسانمداری و سبک عالیِ نگارش، به دریافت جایزهٔ نوبل در شاخهٔ ادبیات نایل شد.
هرمان هسه در آثارش مبارزهٔ جاودانهٔ روح و زندگی را ترسیم نموده و با نگرشی هنرمندانه به دنبال ایحاد تعادل بین این دو پدیده قلم فرسودهاست.
وی سرانجام در ۹آگوست ۱۹۶۲ میلادی در تسین واقع در سوئیس درگذشت.
از آثار او می توان به سیذارتا، گرگ بیان دمیان و بازی مهره شیشه ای اشاره کرد.
من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ و اما #دوست_داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست... پس آنکس نیک بخت است که بتواند عشق بورزد.
هرمان هسه و شادمانی های کوچک📚
#هرمان_هسه
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#نویسندگان_ملل
#هرمان_هسه
#بیوگرافی
#هرمان_هسه در ۲ ژوئیهٔ ۱۸۷۷ در آلمان به دنیا آمد.
کتابخانه بزرگ پدربزرگ و شغل پدر، اولین باب آشنایی هرمان هسه جوان با ادبیات بود.
از طریق پدر و مادرش که مبلغان مذهبی در هندوستان بودند، به جهانبینی و تفکرات فلسفی هند دست یافت.
او که از اوان جوانی دارای روحی حساس و ضربهپذیر بود، در مقابل نابرابریهای جامعه و تضاد درونی با پدر و مادرش، در سن پانزدهسالگی از مدرسه کلیسائی ماولبرون(جایی که صحنه و فضای قرون وسطایی داستان او نارتسیس و گولدموند را فراهم آورد) که بورس تحصیلی در رشته الهیات پروتستانتیسم را از آن داشت، فرار کرد.
بعد از فرار دچار افسردگی حادی شد که والدینش او را در بادبول تحت نظر جن گیر مدرنی قرار دادند که سرانجام آن اقدام به خودکشی بود در نتیجه او را به آسایشگاه کودکان عقب افتاده ذهنی در اشتتن فرستادند سپس در کانشتات یک دورهٔ یکسالهٔ را آغاز و چندی بعد در شهر کالو به کارآموزی در یک کارگاه ساعتسازی مخصوص برجهای کلیسا، مشغول و پس از اتمام این دوره در شهر توبینگن در رشته کتابفروشی به مدت سه سال، (۱۸۹۵ - ۱۸۹۸ میلادی) به کارآموزی پرداخت.
سرگرمی دلخواه هسه در اوقات فراقت نقاشی و باغبانی بود. کارهای آبرنگ او دو نوع سبک متفاوت دارند واقع گرایانه و تخیلی.
هرمان هسه بهخاطر قدرت استعداد نویسندگی و شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشههای انسانمداری و سبک عالیِ نگارش، به دریافت جایزهٔ نوبل در شاخهٔ ادبیات نایل شد.
هرمان هسه در آثارش مبارزهٔ جاودانهٔ روح و زندگی را ترسیم نموده و با نگرشی هنرمندانه به دنبال ایحاد تعادل بین این دو پدیده قلم فرسودهاست.
وی سرانجام در ۹آگوست ۱۹۶۲ میلادی در تسین واقع در سوئیس درگذشت.
از آثار او می توان به سیذارتا، گرگ بیان دمیان و بازی مهره شیشه ای اشاره کرد.
من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ و اما #دوست_داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست... پس آنکس نیک بخت است که بتواند عشق بورزد.
هرمان هسه و شادمانی های کوچک📚
#هرمان_هسه
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#یادمان
🔴#دوست_داشتن_که_عیب_نیست ...
دوست داشتن دل آدم را روشن می کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند ...
اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای دنیا هستی ...
دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است، اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده میشوند
#سیمین_دانشور
#مهربانویم
آسوده بخواب تابرایت ازپروازپرستوهابگویم
ازسوسن وحشی ازگل سرخ ارآلاله ها
#مهربانویم
دیرزمانیست
که یادمان رفته
که توهمیشه بیداری به بلندای زمان
به پهنای افق
به فصل ها
#مهربانویم
ماعادت داریم
همیشه توراقربانی
کنیم
برای انچه تودوست داری
برای دوست داشتن
برای خواستن
برای بودن
#مهربانویم
دیرزمانیست
دیگرصدایرستوها
نمی پیچد
بربام این خانه
شایدبه عذاداری
گلهای سرخ
رفته است
سوسن وحشی والاله
#تقدیم-به_مهربانو_های_سرزمینم
که هتاآفتاب هم با آنهانامهربان ست
#ZARTOSHT
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#دوست_داشتن_که_عیب_نیست ...
دوست داشتن دل آدم را روشن می کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند ...
اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای دنیا هستی ...
دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است، اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده میشوند
#سیمین_دانشور
#مهربانویم
آسوده بخواب تابرایت ازپروازپرستوهابگویم
ازسوسن وحشی ازگل سرخ ارآلاله ها
#مهربانویم
دیرزمانیست
که یادمان رفته
که توهمیشه بیداری به بلندای زمان
به پهنای افق
به فصل ها
#مهربانویم
ماعادت داریم
همیشه توراقربانی
کنیم
برای انچه تودوست داری
برای دوست داشتن
برای خواستن
برای بودن
#مهربانویم
دیرزمانیست
دیگرصدایرستوها
نمی پیچد
بربام این خانه
شایدبه عذاداری
گلهای سرخ
رفته است
سوسن وحشی والاله
#تقدیم-به_مهربانو_های_سرزمینم
که هتاآفتاب هم با آنهانامهربان ست
#ZARTOSHT
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#دوست_داشتن یه نفر یعنی اینکه پير شدن با اونو بپذیری.
Aimer un être, c'est accepter de vieillir avec lui.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
Aimer un être, c'est accepter de vieillir avec lui.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_هنرمند
#ادبیات_شاعر
#اکتاویو_پاز
#مکزیک
اُکتاویو پاز لوزانو (به انگلیسی: Octavio Paz Lozano) (۳۱ مارس ۱۹۱۴–۱۹ آوریل ۱۹۹۸) شاعر، نویسنده، دیپلمات و منتقد مکزیکی بود.
اکتاویو پاز در سال ۱۹۱۴ در مکزیکوسیتی چشم به جهان گشود. در هفده سالگی به نویسندگی و شاعری پرداخت. پدرش وکیل بود و پدر بزرگش، داستاننویسی سرشناس. این هر دو در رشد و پرورش ذوق و استعداد پاز، تأثیر به سزایی داشت. در حقیقت پاز در جوانی ارزشهای اجتماعی را از پدر و ادبیات را از پدر بزرگ خود آموخت و سرانجام شاعری را به جای وکالت برگزید. پاز در سال ۱۹۳۷ به والنسیا در اسپانیا (سفر کرد تا در دومین کنگره جهانی نویسندگان ضد فاشیست شرکت کند در آنجا با لوییس سرنودا و تریستان تزار آشنا شد. در سال ۱۹۴۳ با استفاده از کمک هزینه تحصیلی بنیاد گوگنهایم به آمریکا رفت. در آنجا با شعر نوپردازان انگلو - آمریکایی آشنا شد. هم در این کشور بود که مطالعه دامنهدار و عمیق خود را دربارهٔ هویت مکزیک آغاز کرد که حاصل آن کتابی شد به نام هزار توی تنهایی. در سال ۱۹۶۲ پاز به سمت سفیر مکزیک در هند گماشته شد و به آنجا رفت. در آنجا با «ماری خوسه ترامینی» آشنایی به هم زد و با او ازدواج کرد. خود گفتهاست این مهمترین رویداد زندگیام پس از تولد بودهاست. تأثیر تمدن هند را میتوان در کتابهای متعددی که طی مدت اقامت خود در آنجا نوشته است، بهویژه در کتاب «پرتوی از هند»، به خوبی مشاهده کرد.
در سال ۱۹۶۸ پاز در اعتراض به سرکوبی خونین تظاهرات آرام دانشجویان در مکزیک قبل از شروع بازیهای المپیک، از مقام خود کنارهگیری کرد و از آن پس تا واپسین سالهای زندگی خود، سردبیری و نشر چند مجله معتبر ویژه هنر و سیاست را عهدهدار شد.
جوایز ادبی و نوبل
در سال ۱۹۸۰ دانشگاه هاروارد به او دکترای افتخاری اهدا کرد و در سال ۱۹۸۱ مهمترین جایزه ادبی اسپانیا یعنی جایزه سروانتس نصیب او شد.
سرانجام در سال ۱۹۹۰ آکادمی ادبیات سوئد جایزه نوبل ادبیات را به اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی به پاس نیم قرن تلاش در زمینه شعر و ادبیات مکزیک اهدا کرد. او در آنجا سخنرانی مهمی دربارهٔ «در جستجوی اکنون» ایراد کرد.
مرگ پاز در سال ۱۹۹۸ بر اثر بیماری سرطان درگذشت.
#هذیانم را دنبال میکنم ، اتاقها ، خیابانها
کورمالکورمال بهدرونِ راهروهای زمان میروم
از پلّهها بالا میروم و پایین میآیم
بیآنکه تکان بخورم، با دست دیوارها را میجویم
به نقطهی آغاز بازمیگردم
چهرهی تو را میجویم
به میانِ کوچههای هستیام میروم
در زیرِ آفتابی بیزمان
و در کنار من
تو چون درختی راه میروی
تو چون رودی راه میروی
تو چون سنبلهی گندم در دستهای من رشد میکنی
تو چون سنجابی در دستهای من میلرزی
تو چون هزاران پرنده میپری
خندهی تو بر من میپاشد
سرِ تو چون ستارهی کوچکیست در دستهای من
آنگاه که تو لبخندزنان نارنج میخوری
جهان دوباره سبز میشود
جهان دگرگون میشود
#اکتاویو_پاز
#ﺩﻭﺳﺖ_ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ ﭘﯿﮑﺮﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺣﯽ ،
ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ ﺭﻭﺣﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﮑﺮﯼ ،
ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺣﻀﻮﺭﯼﺳﺖ .
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﮔﺸﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ،
ﮔﺬﺭﮔﺎﻫﯽ ؛
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ دیگر سوی ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽﺑﺮﺩ.
ﻟﺤﻈﻪ
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﮒ
ﺍﺑﺪﯾﺖ ﻧﺎﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻣﺎﺳﺖ.
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺁﯾﻨﻪﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪﻫﺎﺳﺖ
ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺘﯽﺳﺖ
ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺍﺯ ﺁﻓﺮﯾﺪه
ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﺎﻣﯿﺪﻥ
ﻫﺮ ﺁﻥﭼﻪ ﺩﻧﯿﻮﯼ ﺍﺳﺖ .
#اکتاویو_پاز
زن در تصويرى كه جامعه مذكر بر او تحميل كـرده محبوس است. بنابـراين اگر به سراغ انتخاب آزاد برود مانند اين است كه حصار زندان را شكسته است.
عاشقان مى گويند "عشق او را آدمى ديگـر كرده است " و حق با آن هاست. عشق زن را به كلى دگرگون مى كند. اگر جرئت كند عشق بـورزد، اگـر جرئت كند خـودش باشد، بايد تصويرى را كه دنيا او را در آن محبوس كرده، نابـود كند.
#اوكتاويو_پاز
با رنجِ بسیار،
با یک بندِ انگشت پیشرفت در سال،
در دلِ صخره، نقبی میزنم
هزاران هزار سال
دندانهایم را فرسودهام
و ناخنهایم را شکستهام
تا به سوی دیگر برسم ،
به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دستهایم خونریز است
و دندانهایم در لثههایم میلرزند،
در گودالی، چاکچاک از تشنگی و غبار،
از کار دست میکشم و در کار خویش مینگرم:
من نیمهی دوم زندگیام را
در شکستن سنگها،
نفوذ در دیوارها،
فروشکستن درها ،
و کنار زدن موانعی گذراندهام
که در نیمهی اول زندگی
به دست خود
میان خویشتن و نور نهادهام.
#اکتاویو_پاز
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_هنرمند
#ادبیات_شاعر
#اکتاویو_پاز
#مکزیک
اُکتاویو پاز لوزانو (به انگلیسی: Octavio Paz Lozano) (۳۱ مارس ۱۹۱۴–۱۹ آوریل ۱۹۹۸) شاعر، نویسنده، دیپلمات و منتقد مکزیکی بود.
اکتاویو پاز در سال ۱۹۱۴ در مکزیکوسیتی چشم به جهان گشود. در هفده سالگی به نویسندگی و شاعری پرداخت. پدرش وکیل بود و پدر بزرگش، داستاننویسی سرشناس. این هر دو در رشد و پرورش ذوق و استعداد پاز، تأثیر به سزایی داشت. در حقیقت پاز در جوانی ارزشهای اجتماعی را از پدر و ادبیات را از پدر بزرگ خود آموخت و سرانجام شاعری را به جای وکالت برگزید. پاز در سال ۱۹۳۷ به والنسیا در اسپانیا (سفر کرد تا در دومین کنگره جهانی نویسندگان ضد فاشیست شرکت کند در آنجا با لوییس سرنودا و تریستان تزار آشنا شد. در سال ۱۹۴۳ با استفاده از کمک هزینه تحصیلی بنیاد گوگنهایم به آمریکا رفت. در آنجا با شعر نوپردازان انگلو - آمریکایی آشنا شد. هم در این کشور بود که مطالعه دامنهدار و عمیق خود را دربارهٔ هویت مکزیک آغاز کرد که حاصل آن کتابی شد به نام هزار توی تنهایی. در سال ۱۹۶۲ پاز به سمت سفیر مکزیک در هند گماشته شد و به آنجا رفت. در آنجا با «ماری خوسه ترامینی» آشنایی به هم زد و با او ازدواج کرد. خود گفتهاست این مهمترین رویداد زندگیام پس از تولد بودهاست. تأثیر تمدن هند را میتوان در کتابهای متعددی که طی مدت اقامت خود در آنجا نوشته است، بهویژه در کتاب «پرتوی از هند»، به خوبی مشاهده کرد.
در سال ۱۹۶۸ پاز در اعتراض به سرکوبی خونین تظاهرات آرام دانشجویان در مکزیک قبل از شروع بازیهای المپیک، از مقام خود کنارهگیری کرد و از آن پس تا واپسین سالهای زندگی خود، سردبیری و نشر چند مجله معتبر ویژه هنر و سیاست را عهدهدار شد.
جوایز ادبی و نوبل
در سال ۱۹۸۰ دانشگاه هاروارد به او دکترای افتخاری اهدا کرد و در سال ۱۹۸۱ مهمترین جایزه ادبی اسپانیا یعنی جایزه سروانتس نصیب او شد.
سرانجام در سال ۱۹۹۰ آکادمی ادبیات سوئد جایزه نوبل ادبیات را به اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی به پاس نیم قرن تلاش در زمینه شعر و ادبیات مکزیک اهدا کرد. او در آنجا سخنرانی مهمی دربارهٔ «در جستجوی اکنون» ایراد کرد.
مرگ پاز در سال ۱۹۹۸ بر اثر بیماری سرطان درگذشت.
#هذیانم را دنبال میکنم ، اتاقها ، خیابانها
کورمالکورمال بهدرونِ راهروهای زمان میروم
از پلّهها بالا میروم و پایین میآیم
بیآنکه تکان بخورم، با دست دیوارها را میجویم
به نقطهی آغاز بازمیگردم
چهرهی تو را میجویم
به میانِ کوچههای هستیام میروم
در زیرِ آفتابی بیزمان
و در کنار من
تو چون درختی راه میروی
تو چون رودی راه میروی
تو چون سنبلهی گندم در دستهای من رشد میکنی
تو چون سنجابی در دستهای من میلرزی
تو چون هزاران پرنده میپری
خندهی تو بر من میپاشد
سرِ تو چون ستارهی کوچکیست در دستهای من
آنگاه که تو لبخندزنان نارنج میخوری
جهان دوباره سبز میشود
جهان دگرگون میشود
#اکتاویو_پاز
#ﺩﻭﺳﺖ_ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ ﭘﯿﮑﺮﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺣﯽ ،
ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ ﺭﻭﺣﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﮑﺮﯼ ،
ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺣﻀﻮﺭﯼﺳﺖ .
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﮔﺸﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ،
ﮔﺬﺭﮔﺎﻫﯽ ؛
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ دیگر سوی ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽﺑﺮﺩ.
ﻟﺤﻈﻪ
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﮒ
ﺍﺑﺪﯾﺖ ﻧﺎﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻣﺎﺳﺖ.
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺁﯾﻨﻪﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪﻫﺎﺳﺖ
ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺘﯽﺳﺖ
ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺍﺯ ﺁﻓﺮﯾﺪه
ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﺎﻣﯿﺪﻥ
ﻫﺮ ﺁﻥﭼﻪ ﺩﻧﯿﻮﯼ ﺍﺳﺖ .
#اکتاویو_پاز
زن در تصويرى كه جامعه مذكر بر او تحميل كـرده محبوس است. بنابـراين اگر به سراغ انتخاب آزاد برود مانند اين است كه حصار زندان را شكسته است.
عاشقان مى گويند "عشق او را آدمى ديگـر كرده است " و حق با آن هاست. عشق زن را به كلى دگرگون مى كند. اگر جرئت كند عشق بـورزد، اگـر جرئت كند خـودش باشد، بايد تصويرى را كه دنيا او را در آن محبوس كرده، نابـود كند.
#اوكتاويو_پاز
با رنجِ بسیار،
با یک بندِ انگشت پیشرفت در سال،
در دلِ صخره، نقبی میزنم
هزاران هزار سال
دندانهایم را فرسودهام
و ناخنهایم را شکستهام
تا به سوی دیگر برسم ،
به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دستهایم خونریز است
و دندانهایم در لثههایم میلرزند،
در گودالی، چاکچاک از تشنگی و غبار،
از کار دست میکشم و در کار خویش مینگرم:
من نیمهی دوم زندگیام را
در شکستن سنگها،
نفوذ در دیوارها،
فروشکستن درها ،
و کنار زدن موانعی گذراندهام
که در نیمهی اول زندگی
به دست خود
میان خویشتن و نور نهادهام.
#اکتاویو_پاز
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تابحال به یک زن گفته ای
ممنونم بابت رایحه ای که درتن تو پنهان است
ممنونم ازصدای خنده ات
که لبریزاز عشق است
ممنونم بابت لحن کلامت
که پرازشادی ست
تابحال به یک زن گفته ای
دوستت دارم
بی آنکه بدانی چگونه، کی، و چرا
تابحال سرت را برروی شانه زنی گذاشته ای
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
#دوست_داشتن
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تابحال به یک زن گفته ای
ممنونم بابت رایحه ای که درتن تو پنهان است
ممنونم ازصدای خنده ات
که لبریزاز عشق است
ممنونم بابت لحن کلامت
که پرازشادی ست
تابحال به یک زن گفته ای
دوستت دارم
بی آنکه بدانی چگونه، کی، و چرا
تابحال سرت را برروی شانه زنی گذاشته ای
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
#دوست_داشتن
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تابحال به یک زن گفته ای
ممنونم بابت رایحه ای که درتن تو پنهان است
ممنونم ازصدای خنده ات
که لبریزاز عشق است
ممنونم بابت لحن کلامت
که پرازشادی ست
تابحال به یک زن گفته ای
دوستت دارم
بی آنکه بدانی چگونه، کی، و چرا
تابحال سرت را برروی شانه زنی گذاشته ای
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
#دوست_داشتن
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تابحال به یک زن گفته ای
ممنونم بابت رایحه ای که درتن تو پنهان است
ممنونم ازصدای خنده ات
که لبریزاز عشق است
ممنونم بابت لحن کلامت
که پرازشادی ست
تابحال به یک زن گفته ای
دوستت دارم
بی آنکه بدانی چگونه، کی، و چرا
تابحال سرت را برروی شانه زنی گذاشته ای
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
#دوست_داشتن
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#زنها
#بهترین معلم های دنیا هستند
چون به ما می آموزند
#دوست_داشتن_را
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#زنها
#بهترین معلم های دنیا هستند
چون به ما می آموزند
#دوست_داشتن_را
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تابحال به یک زن گفته ای
ممنونم بابت رایحه ای که درتن تو پنهان است
ممنونم ازصدای خنده ات
که لبریزاز عشق است
ممنونم بابت لحن کلامت
که پرازشادی ست
تابحال به یک زن گفته ای
دوستت دارم
بی آنکه بدانی چگونه، کی، و چرا
تابحال سرت را برروی شانه زنی گذاشته ای
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
#دوست_داشتن
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
تابحال به یک زن گفته ای
ممنونم بابت رایحه ای که درتن تو پنهان است
ممنونم ازصدای خنده ات
که لبریزاز عشق است
ممنونم بابت لحن کلامت
که پرازشادی ست
تابحال به یک زن گفته ای
دوستت دارم
بی آنکه بدانی چگونه، کی، و چرا
تابحال سرت را برروی شانه زنی گذاشته ای
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
#دوست_داشتن
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity