Forwarded from ادبسار
💫
برای مَنِ ناگهانباخته
زمینخوردهی آسمانباخته
چنین بود رسم سرای درشت
فقط زین به پشت و فقط زین به پشت!
#علی_اکبر_یاغی_تبار
@AdabSar
برای مَنِ ناگهانباخته
زمینخوردهی آسمانباخته
چنین بود رسم سرای درشت
فقط زین به پشت و فقط زین به پشت!
#علی_اکبر_یاغی_تبار
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
💫
دوست دارم این قفسها بال و پر میداشتند
نعش ما را از کنارِ خاک برمیداشتند
مهربان بودند روزی مردمانِ شهر ما
قلبهای پاکتر دستانِ گرمی داشتند
کاش آن روزی که عشق و مهربانی کوچ کرد
مردمان شهر هم قصد سفر میداشتند
شاید این صحرا و جنگل اینقدر ویران نبود
جادهها گر ردِ پا و رهگذر میداشتند
نقشِ پای ما که گل میکرد بر روی زمین
آسمانها از عبور ما خبر میداشتند
کاش میشد رفت آن سوی زمانها «شهریار»
کاش این دیوارها یک لحظه در میداشتند
شاید این دنیا مکانِ بهتری میشد اگر
مردمانش چشم کور و گوش کر میداشتند
#احمد_شهریار
@AdabSar
دوست دارم این قفسها بال و پر میداشتند
نعش ما را از کنارِ خاک برمیداشتند
مهربان بودند روزی مردمانِ شهر ما
قلبهای پاکتر دستانِ گرمی داشتند
کاش آن روزی که عشق و مهربانی کوچ کرد
مردمان شهر هم قصد سفر میداشتند
شاید این صحرا و جنگل اینقدر ویران نبود
جادهها گر ردِ پا و رهگذر میداشتند
نقشِ پای ما که گل میکرد بر روی زمین
آسمانها از عبور ما خبر میداشتند
کاش میشد رفت آن سوی زمانها «شهریار»
کاش این دیوارها یک لحظه در میداشتند
شاید این دنیا مکانِ بهتری میشد اگر
مردمانش چشم کور و گوش کر میداشتند
#احمد_شهریار
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
Forwarded from ادبسار
💫
بازگو ای به کنارِ دگری خفتهی من
چه کند با غم تو این دل آشفتهی من
آفتابِ نگهِ گرمِ تورا میجوید
این دلِ سردتر از برفِ فروخفتهی من
#سیمین_بهبهانی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
بازگو ای به کنارِ دگری خفتهی من
چه کند با غم تو این دل آشفتهی من
آفتابِ نگهِ گرمِ تورا میجوید
این دلِ سردتر از برفِ فروخفتهی من
#سیمین_بهبهانی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻تقصیر = لغزش، کوتاهی، سستی، رَمژَک، مانید، پَرویش، بَچَک
🔻تقصیرکار = بزهکار، بزنده، گناهکار، گنهکار، گناهمَند، لغزشکار، کوتاهیکننده، سُستکار، مانیده، ویناسُمَند
🔻تقصیرکردن = مانیدن
🔻تقصیری = بینوایی، مانیدگی
🔻قاصر = کوتاه، کوتاهیکننده
🔻قاصرآمدن = کوتاهآمدن، ناتوانگشتن
🔻قاصرنظر = کوتهبین
🔻قاصرهمت = کمخواه، کمکوش
🔻قاصرین = کوتاهیکنندگان
🔻قِصار = کوتَکان(کوتاهها و تکها، سخن بِخردانهی کوتاه)
🔻کلمات قِصار = گُزینگویهها
🔻قَصار = کوتاهی، سستی، ناتوانی
🔻قُصار = کوته
🔻قصور = کوتاهی، سستی، درماندگی، فروگذاری، بازایستادن، گناه، لغزش
🔻مقصر = بزهکار، بزنده، گناهکار، گنهکار، گناهمَند، ویناسُمَند، لغزشکار، کوتاهیکننده، سُستکار
🔻مقصرین = بزهکاران، سُستکاران
✍نمونه:
🔺یکی از انواع ورشکستگی، "ورشکستگی بهتقصیر" است =
یکی از گونههای ورشکستگی، "ورشکستگی بهرَمژَک" است
🔺زبان قاصر است از بیان آنچه اتفاق افتاده است =
زبان کوتاه/ناتوان است از بازگفتنِ آنچه روی داده است
🔺محکمهی تجدیدنظر هم او را مقصر تشخیص داد =
دادگاه بازنگری هم او را گناهکار شناخت
🔺تقصیر از خودمان است که به این بلا مبتلا شدهایم =
کوتاهی از خودمان است که به این رنج دچار شدهایم
🔺نه در سخاوت او دیده هیچکس تقصیر
نه در مروت او دیده هیچکس نقصان (فرخی) =
نه در دَهِشگریِ او دیده هیچکس سستی
نه در جوانمردی او دیده هیچکس کاستی
🔺مقصرین به قصور خود اعتراف کردند =
لغزشکاران به لغزش خود اَستُوانیدند
بزهکاران گناه خود را پذیرفتند
🔺قصور این حقیر سراپا تقصیر را به دیدهی عفو و اغماض بنگرید =
پَرویش من را ببخشایید
من را ببخشید
ببخشید!
#مجید_دری
#پارسی_پاک
#تقصیر #قاصر #قصار #قصور #مقصر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻تقصیر = لغزش، کوتاهی، سستی، رَمژَک، مانید، پَرویش، بَچَک
🔻تقصیرکار = بزهکار، بزنده، گناهکار، گنهکار، گناهمَند، لغزشکار، کوتاهیکننده، سُستکار، مانیده، ویناسُمَند
🔻تقصیرکردن = مانیدن
🔻تقصیری = بینوایی، مانیدگی
🔻قاصر = کوتاه، کوتاهیکننده
🔻قاصرآمدن = کوتاهآمدن، ناتوانگشتن
🔻قاصرنظر = کوتهبین
🔻قاصرهمت = کمخواه، کمکوش
🔻قاصرین = کوتاهیکنندگان
🔻قِصار = کوتَکان(کوتاهها و تکها، سخن بِخردانهی کوتاه)
🔻کلمات قِصار = گُزینگویهها
🔻قَصار = کوتاهی، سستی، ناتوانی
🔻قُصار = کوته
🔻قصور = کوتاهی، سستی، درماندگی، فروگذاری، بازایستادن، گناه، لغزش
🔻مقصر = بزهکار، بزنده، گناهکار، گنهکار، گناهمَند، ویناسُمَند، لغزشکار، کوتاهیکننده، سُستکار
🔻مقصرین = بزهکاران، سُستکاران
✍نمونه:
🔺یکی از انواع ورشکستگی، "ورشکستگی بهتقصیر" است =
یکی از گونههای ورشکستگی، "ورشکستگی بهرَمژَک" است
🔺زبان قاصر است از بیان آنچه اتفاق افتاده است =
زبان کوتاه/ناتوان است از بازگفتنِ آنچه روی داده است
🔺محکمهی تجدیدنظر هم او را مقصر تشخیص داد =
دادگاه بازنگری هم او را گناهکار شناخت
🔺تقصیر از خودمان است که به این بلا مبتلا شدهایم =
کوتاهی از خودمان است که به این رنج دچار شدهایم
🔺نه در سخاوت او دیده هیچکس تقصیر
نه در مروت او دیده هیچکس نقصان (فرخی) =
نه در دَهِشگریِ او دیده هیچکس سستی
نه در جوانمردی او دیده هیچکس کاستی
🔺مقصرین به قصور خود اعتراف کردند =
لغزشکاران به لغزش خود اَستُوانیدند
بزهکاران گناه خود را پذیرفتند
🔺قصور این حقیر سراپا تقصیر را به دیدهی عفو و اغماض بنگرید =
پَرویش من را ببخشایید
من را ببخشید
ببخشید!
#مجید_دری
#پارسی_پاک
#تقصیر #قاصر #قصار #قصور #مقصر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
🌺🌸🌼💐🍂🍃🌺🌸🌼💐🍀🌺🌸
دو گیتی بیابد دل مردِ راد
نباشد دل سِفله یک روز شاد
بدین گیتیاندر بُوَد نامْزشت
بدان گیتیاندر نیابد بهشت
به گیتی بمانَد همی مرد لاف
که بپْراگنَد خواسته بر گزاف
ستوده کسی کو میانه گُزید
تن خویش را آفرین گسترید!
#فردوسى
امید که:
شما را شب و روز فرخنده باد
بداندیش را جان پراگنده باد!
فرستنده: #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
☘️💐🌼🌸🌺🍀🍃🍂☘️💐🌼🌸🌺
دو گیتی بیابد دل مردِ راد
نباشد دل سِفله یک روز شاد
بدین گیتیاندر بُوَد نامْزشت
بدان گیتیاندر نیابد بهشت
به گیتی بمانَد همی مرد لاف
که بپْراگنَد خواسته بر گزاف
ستوده کسی کو میانه گُزید
تن خویش را آفرین گسترید!
#فردوسى
امید که:
شما را شب و روز فرخنده باد
بداندیش را جان پراگنده باد!
فرستنده: #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
☘️💐🌼🌸🌺🍀🍃🍂☘️💐🌼🌸🌺
Forwarded from ادبسار
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
هشتم دیماه، روز گرامیداشت #رادمان_پورماهک فرمانروای نیکسرشت ایران، زندهکنندهی زبان پارسی پس از یورش و تازش تازی و رامیارِ ایران و ایرانی پس از ستمها و بیدادِ فراوانِ ارب بر این بوم و خاک است! درود بر روان پاک و پالودهاش و جاوید باد نام و راهش...
نشان آمده سوی پرچینِ شب
یَلی آمده پر ز غم پر ز تب
به بازو یلِ مهربان بسته است
نشانی ز فرخنژادش به دست
نشانی ز خرمترین سرزمین
ز برنا بُنِ پاکِ خوش این چنین
یلی آمده پاسِ میهن کُنَد
به ایران همه نامِ نیکی زَنَد
ستایش همه برده بر ایزدان
به گیتی همه خوانده نامآوران
نِگه کن یلِ ما ددان را کُشد
بَدان را همه بر خموشی کِشد
که پانا یلِ پر توان دلسِتان
به جانش همه مهرِ میهن روان
چنان او شده بر جهانی مِهین
بنازم شَهِ نازِ ایرانزمین
به دانش شده شاهِ دانشوران
ستایش برِ او برم من ز جان
به اندیشهی پاک او بر سپهر
سراسر شده خاک میهن به مهر
کژی گر همه چیره شد بر جهان
به ایران شده رهگشا "رادمان"
بگفتم یلِ نیک نهاد ای گرام
نَمارش بده باده پر کن به جام
که مانا شده مهرِ تو این چُنین
سپنتا شهِ نیکِ مهرآفرین
بگو با منِ پر ز غم، مهرِ خود
که جانم همه شورِ مستانه شد
#پوریا_عزیزیان
#چکامه_پارسی
✍🏻 پینوشت:
پانا = آقا
نمارش = اشاره
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
هشتم دیماه، روز گرامیداشت #رادمان_پورماهک فرمانروای نیکسرشت ایران، زندهکنندهی زبان پارسی پس از یورش و تازش تازی و رامیارِ ایران و ایرانی پس از ستمها و بیدادِ فراوانِ ارب بر این بوم و خاک است! درود بر روان پاک و پالودهاش و جاوید باد نام و راهش...
نشان آمده سوی پرچینِ شب
یَلی آمده پر ز غم پر ز تب
به بازو یلِ مهربان بسته است
نشانی ز فرخنژادش به دست
نشانی ز خرمترین سرزمین
ز برنا بُنِ پاکِ خوش این چنین
یلی آمده پاسِ میهن کُنَد
به ایران همه نامِ نیکی زَنَد
ستایش همه برده بر ایزدان
به گیتی همه خوانده نامآوران
نِگه کن یلِ ما ددان را کُشد
بَدان را همه بر خموشی کِشد
که پانا یلِ پر توان دلسِتان
به جانش همه مهرِ میهن روان
چنان او شده بر جهانی مِهین
بنازم شَهِ نازِ ایرانزمین
به دانش شده شاهِ دانشوران
ستایش برِ او برم من ز جان
به اندیشهی پاک او بر سپهر
سراسر شده خاک میهن به مهر
کژی گر همه چیره شد بر جهان
به ایران شده رهگشا "رادمان"
بگفتم یلِ نیک نهاد ای گرام
نَمارش بده باده پر کن به جام
که مانا شده مهرِ تو این چُنین
سپنتا شهِ نیکِ مهرآفرین
بگو با منِ پر ز غم، مهرِ خود
که جانم همه شورِ مستانه شد
#پوریا_عزیزیان
#چکامه_پارسی
✍🏻 پینوشت:
پانا = آقا
نمارش = اشاره
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
🇮🇷✨ @AdabSar
هشتم دی، گرامیداشت پاسدار زبان پارسی
#رادمان_پورماهک
بپاخیزیها و از جان گذشتگیهای آزادیخواهان ایرانی در سدههای نهم و دهم ترسایی، از درخشانترین رویدادهای آموزنده و برانگیزانندهی جهان است.
"رادمان پور ماهک"(رادمان پسر ماهک) که امروز او را با نام "یعقوب لیث صفاری" و "یعقوب عیار" میشناسیم، یکی از برجستهترین کسانی است که پس از تازش ارب(عرب)ها به ایران، کوشید آیین و فرهنگ ایرانی را از گزند بهدور نگهدارد و و زبان شیوای پارسی را با آیینمَند(رسمی) کردن آن، زنده بدارد. او یکی از اَیباران(عیاران) دلاور و هوشمند ایران بود که کوششهای وی برای آب و خاک و فرهنگ ایران در درازنای زمان همچنان ارزنده و پررنگ است. او کُهرُمان(قهرمان) پایداری میهنی ایرانیان و ایرانیتباران در برابر بیگانگان بود.
رادمان، نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از تازش به ایران، زبان آیینی ایران دانست. از زمان تازش اربها تا زمان رادمان، زبان آیینی ایران تازی بود. او پیش از فردوسی میزیست و سخن گفتن ایرانیان به زبان تازی را ننگ میشمرد. اگر کوشش آزادیخواهان و میهندوستانی چون او و فردوسی توسی نبود، شاید ما نیز همچون مسر(مصر)یان و بسیاری از کشورهای نزدیک، زبان مهادین(اصیل) خویش را از دست داده بودیم. میرجلالالدین کزازی نیز باور دارد که پارسی زبان سختجانی است و از فراز و فرودهای سختی گذشته، ولی زنده مانده است.
رادمان پور ماهک در سال ۲۵۴ فَرارَفتِ ماهی(هجری قمری) یا ۸۶۸ ترسایی(میلادی) پس از آزادسازی کرمان، زبان پارسی را آیینی(رسمی) کرد. رادمان دستور داده بود که اگر کسی در رواگ زبان دیگری برای جایگزینی پارسی بکوشد، سخت کیفر شود. او در این سال سراسر سرزمین پارس را آزاد کرد و پس از آزاد کردن خوزستان بیمار شد و درگذشت. چند سالی است که روز هشتم دی در کنار آرامگاهاش در نزدیکی شهر دِژپُل(دزفول)، آیین "روز میهنی(ملی) گرامیداشت یعقوب لیث صفاری" برگزار میشود.
امروز زبانشناسان دریافتهاند که فردید(منظور) رادمان از زنده نگه داشتن زبان پارسی، همان گویش(لهجه)ای بود که درباریان ساسانی بدان مینوشتند و میگفتند و به گمان، سرآغاز پارسی دَری بود. گویشی که آن را پارسی دربار مینامیدند. پارسی دَری، فرزند پارسی میانه و نوه پارسی باستان است.
پس از او، سامانیان و خاندان بویه(آلبویه) زبان پارسی را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگیری کردند. سامانیان به رواگ(رواج) زبان پارسی میاندیشیدند و غزنویان نیز پارسی را به هندوستان بردند.
محسن ابوالقاسمی در نبیک(کتاب) "تاریخ زبان فارسی" آوردهاست: "[...]در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که تاکنون ادامه دارد[...]"
در بنمایههای کهن نیز از این رویداد نام برده شده است.
#روزشمار نیاکان
✍🏼 برداشت آزاد از تارنمای "امروز در تاریخ"
نویسنده: #نوشیروان_کیهانی_زاده
ویرایش و برگردان به پارسی پاک: ادبسار
🇮🇷✨ @AdabSar
goo.gl/7yx7JF
هشتم دی، گرامیداشت پاسدار زبان پارسی
#رادمان_پورماهک
بپاخیزیها و از جان گذشتگیهای آزادیخواهان ایرانی در سدههای نهم و دهم ترسایی، از درخشانترین رویدادهای آموزنده و برانگیزانندهی جهان است.
"رادمان پور ماهک"(رادمان پسر ماهک) که امروز او را با نام "یعقوب لیث صفاری" و "یعقوب عیار" میشناسیم، یکی از برجستهترین کسانی است که پس از تازش ارب(عرب)ها به ایران، کوشید آیین و فرهنگ ایرانی را از گزند بهدور نگهدارد و و زبان شیوای پارسی را با آیینمَند(رسمی) کردن آن، زنده بدارد. او یکی از اَیباران(عیاران) دلاور و هوشمند ایران بود که کوششهای وی برای آب و خاک و فرهنگ ایران در درازنای زمان همچنان ارزنده و پررنگ است. او کُهرُمان(قهرمان) پایداری میهنی ایرانیان و ایرانیتباران در برابر بیگانگان بود.
رادمان، نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از تازش به ایران، زبان آیینی ایران دانست. از زمان تازش اربها تا زمان رادمان، زبان آیینی ایران تازی بود. او پیش از فردوسی میزیست و سخن گفتن ایرانیان به زبان تازی را ننگ میشمرد. اگر کوشش آزادیخواهان و میهندوستانی چون او و فردوسی توسی نبود، شاید ما نیز همچون مسر(مصر)یان و بسیاری از کشورهای نزدیک، زبان مهادین(اصیل) خویش را از دست داده بودیم. میرجلالالدین کزازی نیز باور دارد که پارسی زبان سختجانی است و از فراز و فرودهای سختی گذشته، ولی زنده مانده است.
رادمان پور ماهک در سال ۲۵۴ فَرارَفتِ ماهی(هجری قمری) یا ۸۶۸ ترسایی(میلادی) پس از آزادسازی کرمان، زبان پارسی را آیینی(رسمی) کرد. رادمان دستور داده بود که اگر کسی در رواگ زبان دیگری برای جایگزینی پارسی بکوشد، سخت کیفر شود. او در این سال سراسر سرزمین پارس را آزاد کرد و پس از آزاد کردن خوزستان بیمار شد و درگذشت. چند سالی است که روز هشتم دی در کنار آرامگاهاش در نزدیکی شهر دِژپُل(دزفول)، آیین "روز میهنی(ملی) گرامیداشت یعقوب لیث صفاری" برگزار میشود.
امروز زبانشناسان دریافتهاند که فردید(منظور) رادمان از زنده نگه داشتن زبان پارسی، همان گویش(لهجه)ای بود که درباریان ساسانی بدان مینوشتند و میگفتند و به گمان، سرآغاز پارسی دَری بود. گویشی که آن را پارسی دربار مینامیدند. پارسی دَری، فرزند پارسی میانه و نوه پارسی باستان است.
پس از او، سامانیان و خاندان بویه(آلبویه) زبان پارسی را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگیری کردند. سامانیان به رواگ(رواج) زبان پارسی میاندیشیدند و غزنویان نیز پارسی را به هندوستان بردند.
محسن ابوالقاسمی در نبیک(کتاب) "تاریخ زبان فارسی" آوردهاست: "[...]در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که تاکنون ادامه دارد[...]"
در بنمایههای کهن نیز از این رویداد نام برده شده است.
#روزشمار نیاکان
✍🏼 برداشت آزاد از تارنمای "امروز در تاریخ"
نویسنده: #نوشیروان_کیهانی_زاده
ویرایش و برگردان به پارسی پاک: ادبسار
🇮🇷✨ @AdabSar
goo.gl/7yx7JF
👍1
❄️❄️ @AdabSar ❄️
❄️آشنایی با #جشن_های_ایرانی
❄️جشن دیگان نخست - هشتم دی
🌨 اگر به نام روزهای ماه در گاهشمار کهن ایران بنگریم، در هر ماه سه روز با واژهی "دی" نامگذاری شدهاند.
این روزها بر پایهی گاهشمار باستانی ایران، روز "دی بآذر" هشتم ماه؛
روز "دی بمهر" پانزدهم ماه؛
و روز "دی بدین" بیستوسوم ماه بودند.
از اینرو در ماه دی بجز فردای شب چله که جشن خرمروز است، سه جشن #دیگان برگزار میشد.
❄️ بیشتر روزهای ماه با نام نیروهای مینوی نامگذاری شدهاند ولی "دی" برگرفته از "دا" و "دا" برگرفته از واژهی اوستایی "دادار"(به چم دادن، بخشیدن و آفریدن) و نام ایزد یکتا است. نام سردترین ماه سال با نام خداوند نامگذاری شده بود تا در سرمای سخت یاریگر مردمان باشد. از اینرو جشنهای دیگان همواره با نیایش و ستایش آفریدگار همراه بود.
☃️ آیین ساده پوشی، برابریخواهی، آشتیجویی و همنشینی شاهان با مردم آیین #جشن_دیگان بود. دیگان، ویژهی ستایش ویژگیهای نیک و پسندیدهی آدمی بود.
ابوریحان بیرونی نوشته است که در روزهای دیگان پادشاهان پوشاک ساده و سپید میپوشیدند و میان مردم و برزگران میرفتند و میگفتند من مانند یکی از شما هستم و با شما برادرم، زیرا استواری و پایداری جهان به کارهایی است که به دست شما انجام میشود و آرامش کشور نیز با من است، نه پادشاه را از مردم گریزی است و نه مردم را از پادشاه.
رجبی نوشته است در هیچکجای پژوهشها، نبیک(کتاب)های تاریخی و نوشتهها و سنگنبشهها نوشته نشده است که پادشاهان با مردم روستایی کشور بر یک خوان نشسته باشند و نمیدانیم بیرونی برای این نوشتهی خود چه گواهی دارد. شاید بتوان گمان کرد که در روزگاری نزدیک به ابوریحان بیرونی یک پادشاه یا فرمانروا دست به چنین کاری زده باشد.
🌼 گفته میشود گلهای بادرنگ، کاردک و شنبلید نماد جشنهای دیگان هستند.
goo.gl/ld96cc
______________
📚 برگرفته از:
۱- گاهشماری و جشنهای ملی ایرانیان #ذبیح_الله_صفا
۲- جشنها و آیینهای ایرانی با تکیه بر استوره و مردمشناسی #حسام_الدین_مهدوی
۳- جشنهای ایرانی #پرویز_رجبی
۴- تارنمای "ایرانبوم"
۵- بادرنگ و کاردک و شنبلید، گلهای جشن دیگان #شاهین_سپنتا
❄️❄️ @AdabSar ❄️
❄️آشنایی با #جشن_های_ایرانی
❄️جشن دیگان نخست - هشتم دی
🌨 اگر به نام روزهای ماه در گاهشمار کهن ایران بنگریم، در هر ماه سه روز با واژهی "دی" نامگذاری شدهاند.
این روزها بر پایهی گاهشمار باستانی ایران، روز "دی بآذر" هشتم ماه؛
روز "دی بمهر" پانزدهم ماه؛
و روز "دی بدین" بیستوسوم ماه بودند.
از اینرو در ماه دی بجز فردای شب چله که جشن خرمروز است، سه جشن #دیگان برگزار میشد.
❄️ بیشتر روزهای ماه با نام نیروهای مینوی نامگذاری شدهاند ولی "دی" برگرفته از "دا" و "دا" برگرفته از واژهی اوستایی "دادار"(به چم دادن، بخشیدن و آفریدن) و نام ایزد یکتا است. نام سردترین ماه سال با نام خداوند نامگذاری شده بود تا در سرمای سخت یاریگر مردمان باشد. از اینرو جشنهای دیگان همواره با نیایش و ستایش آفریدگار همراه بود.
☃️ آیین ساده پوشی، برابریخواهی، آشتیجویی و همنشینی شاهان با مردم آیین #جشن_دیگان بود. دیگان، ویژهی ستایش ویژگیهای نیک و پسندیدهی آدمی بود.
ابوریحان بیرونی نوشته است که در روزهای دیگان پادشاهان پوشاک ساده و سپید میپوشیدند و میان مردم و برزگران میرفتند و میگفتند من مانند یکی از شما هستم و با شما برادرم، زیرا استواری و پایداری جهان به کارهایی است که به دست شما انجام میشود و آرامش کشور نیز با من است، نه پادشاه را از مردم گریزی است و نه مردم را از پادشاه.
رجبی نوشته است در هیچکجای پژوهشها، نبیک(کتاب)های تاریخی و نوشتهها و سنگنبشهها نوشته نشده است که پادشاهان با مردم روستایی کشور بر یک خوان نشسته باشند و نمیدانیم بیرونی برای این نوشتهی خود چه گواهی دارد. شاید بتوان گمان کرد که در روزگاری نزدیک به ابوریحان بیرونی یک پادشاه یا فرمانروا دست به چنین کاری زده باشد.
🌼 گفته میشود گلهای بادرنگ، کاردک و شنبلید نماد جشنهای دیگان هستند.
goo.gl/ld96cc
______________
📚 برگرفته از:
۱- گاهشماری و جشنهای ملی ایرانیان #ذبیح_الله_صفا
۲- جشنها و آیینهای ایرانی با تکیه بر استوره و مردمشناسی #حسام_الدین_مهدوی
۳- جشنهای ایرانی #پرویز_رجبی
۴- تارنمای "ایرانبوم"
۵- بادرنگ و کاردک و شنبلید، گلهای جشن دیگان #شاهین_سپنتا
❄️❄️ @AdabSar ❄️
Forwarded from ادبسار
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
@AdabSar
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هرچند ره به ساحل لطفش نبردهایم
زیرا چو زاهدان سیهکار خرقهپوش
پنهان ز دیدگان خدا مِی نخوردهایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مُهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا، خدا!
ما را چه غم که شیخ، شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خندهی ما را ز لب نشُست
کوهیم و در میانهی دریا نشستهایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشستهایم
ماییم... ما که طعنهی زاهد شنیدهایم
ماییم... ما که جامهی تقوا دریدهایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیدهایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوختهایم از شرار عشق
نام گناهکارهی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما"
goo.gl/wekws1
سرودهای جاودان از سرایندهی پر فروغ
#فروغ_فرخزاد
۸ دی ۱۳۱۳
۲۴بهمن ۱۳۴۵
نام سروده: پاسخ
از دفتر: دیوار
@AdabSar
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
@AdabSar
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هرچند ره به ساحل لطفش نبردهایم
زیرا چو زاهدان سیهکار خرقهپوش
پنهان ز دیدگان خدا مِی نخوردهایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مُهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا، خدا!
ما را چه غم که شیخ، شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خندهی ما را ز لب نشُست
کوهیم و در میانهی دریا نشستهایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشستهایم
ماییم... ما که طعنهی زاهد شنیدهایم
ماییم... ما که جامهی تقوا دریدهایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیدهایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوختهایم از شرار عشق
نام گناهکارهی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما"
goo.gl/wekws1
سرودهای جاودان از سرایندهی پر فروغ
#فروغ_فرخزاد
۸ دی ۱۳۱۳
۲۴بهمن ۱۳۴۵
نام سروده: پاسخ
از دفتر: دیوار
@AdabSar
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
Forwarded from ادبسار
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
@AdabSar
🌱دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد،
میدانم، میدانم، میدانم.
و پرستوها
در گودی انگشتان جوهریام
تخم خواهند گذاشت...🕊
#فروغ_فرخزاد
۸ دی ۱۳۱۳
۲۴ بهمن ۱۳۴۵
goo.gl/CZxOXI
یاد باد از سرایندهی بیباک و پیشرو،
او که فرزند زمان خویش نبود،
او که خود را یافت، و زنانگیاش را...
🌹"فروغ فرخزاد" دوبار زاده شد!
یک بار از مادر، یک بار از درون...🌹
#ادبسار
@AdabSar
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
@AdabSar
🌱دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد،
میدانم، میدانم، میدانم.
و پرستوها
در گودی انگشتان جوهریام
تخم خواهند گذاشت...🕊
#فروغ_فرخزاد
۸ دی ۱۳۱۳
۲۴ بهمن ۱۳۴۵
goo.gl/CZxOXI
یاد باد از سرایندهی بیباک و پیشرو،
او که فرزند زمان خویش نبود،
او که خود را یافت، و زنانگیاش را...
🌹"فروغ فرخزاد" دوبار زاده شد!
یک بار از مادر، یک بار از درون...🌹
#ادبسار
@AdabSar
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
Forwarded from اتچ بات
🇮🇷📚 @AdabSar
یعقوب پسر شمشیر - بخش نخست
سراینده و گوینده #هما_ارژنگی
شب پرده میکشد به سرِ کلبه با درنگ بر بوریا نشسته یَلی، چهره آذرنگ
از تنگنای فتنهی بیگانگان به تنگ
اندیشهاش رهایی از آن یوغ و بند و ننگ
مام وطن به گوش دلش میزند نهیب:
تا کی از این شکیب! تا چند از این درنگ؟
اندوهگین، به دفتر میهن کند نگاه
خواند به برگ برگ وطن سوگنامهای
نقشی نه از امیدی و رنگی نه از نشاط
نِی چنگ و رود و بانگ سرود و چکامهای
کشور نزار فقر و اسیر غم خراج
مردم دچار نیستی و رنج و احتیاج
ای بس غرور خم شده در جستوجوی نان
دیگر نه از سخنور و از پارسی نشان
در کشور غریب، به بازار تازیان
چوب حراج خورده به بالای گل رُخان
وان دلبران که گلبن این خانه بودهاند
از دیده سیل اشک دمادم گشودهاند
یعقوب بر سیاهی شب خیره میشود
بر بارگاه ایزد جان سجده میبرد
نالد که ای خدای کهن ملک سروران
این خاک را ز رستم دستان بُود نشان
هرگز مباد خانهی بیدادِ دشمنان
من بر مدار دادم و بر دادگستری
بیزارم از دروغ و بَری از ستمگری
سوگند من به نار و به نور و به مهر و جان
دادارِ کردگار و فرازندهی جهان
اینک، به نام و یادِ تو پیمان کنم درست
حاشا که رای من شود اندر میانه سست
با نقد جان ز ریشه من این فتنه بر کنم
سوزان شرر، به خرمن بیگانه افکنم
بازو گشاده، آن گزیده یَلِ ملک سیستان
آن رویگر تبار جوانمرد و پهلوان
پُتکِ گران گرفت به بازوی پر توان
تا آورد دوباره به جو آب رفته را
وان آبروی خاک به خونابه خفته را
مردانه بود و نانِجوین در نگاه او
گویی بهین خوراک و نکوتر نواله بود
یاد شکوه و دولت دیرین سرزمین
در جان او چو جوشش مِی در پیاله بود
گُردِ نژاده(۱) با خرد و رای آهنین
سودای باژگونی بیگانگان گرفت
تاریخ دیرپای و سخن گفتن دَری(۲)
با کوشش دوبارهی او باز جان گرفت
وین سرزمین غمزده، توش و توان گرفت
لیک این همه بسنده نبودش به روزگار
از بیم بد نهادی آن تیره گوهران
پیوسته دیدهاش سوی بغداد خیره بود
وانگه که خسته جان به شب تار میغنود
اندیشهاش ز دشمنِ مکار تیره بود
گویی روان مامِ وطن در سکوت شب
در گوش او به نالهی غمبار میسرود:
«تا دستگاه ظلم خلافت بود به پا
هرگز نمیشود دلم از چنگ غم رها»
با آن که معتمد همه از بیم خشم او
وز آتشین گُدازهی پیدا به چشم او
فرمان نوشت(۳) و پنجرهی آشتی گشود
فرمان او به سختهی سِندان اثر نکرد
وان کهنه کینه را که غمی جاودانه بود
دستان او ز سینهی سوزان بدر نکرد
آنک سپاه جان به کف میر سیستان
چون تیرِ تیزِ در شده از چلهی کمان
یا تندری که سینه شکافد از آسمان
غُران به سوی دشمن ایران روانه گشت
جنگی گران بپا شد و جنگاور سترگ
با تیغ جان شکار پی تازیان گرفت
با رایتی تنیده در آن مهر آب و خاک
رای شکار گرگ بلند آستان گرفت
غافل ز حیلهسازی و از دام گستری!
چون تیغ بیامان دلیران جمنژاد
در تار و پود دشمن دون رخنه مینمود
ناگه به امر معتمد، آن خصم بد نهاد
دستی به روی لشکریان دجله را گشود(۴)
دستی دگر شراره به دام و ستور زد
یکسو لهیب آتش و یکسو شتاب آب
بانگ و خروش و ناله و فریاد و پیچ و تاب
چون دشنهای به پیکر گُرد غیور زد
آشفته میگذشت و به زندان سینهاش
کوهی گران ز جوششِ خشم و نهیب داشت
در پشت دیدگان نمآلوده از غمش
خورشید خون گرفته، لهیبی غریب داشت
گویی لبان بیسخنش میکشد غریو:
«من ناگزیر میروم اکنون ولی بدان
تا هستم ای پلید، مرا با تو کارهاست
گر مرگ ناگزیر گذارد مرا به خویش
در سر مرا هماره هوای شکار هاست»
سِندان آهنین، پی درمان و چاره شد
رایَش به درشکستن آن سنگ خاره شد
با لشکری گزیده ز مردان کینهخواه
آمادهی نبرد و ستیزی دوباره شد
آه و فغان ز دشمنی چرخ کژ مدار
آیین کینهتوزی این کهنه روزگار
کاو ناگهان به پیکر آن پیل استوار
دردی گران نشاند و ربودش ز کف قرار
روز از غلاف تیرهی شب وارهیده بود
خورشید زرنگار ز نو بردمیده بود
بر خیمهگاه سادهی یعقوب قهرمان
نقاش باد سایه و روشن کشیده بود
با چهرهای ز جوشش اندیشه پر ملال
گرد گران به بستر خود آرمیده بود
نَـک قاصدی ز جانب بغداد میرسید
فرمانی از خلیفهی شیاد میرسید(۵)
یک نامه هم به شیوهی دلداری و کرم
از آن نماد فتنه و بیداد میرسید!
#رادمان_پورماهک
🇮🇷📚 @AdabSar
یعقوب پسر شمشیر - بخش نخست
سراینده و گوینده #هما_ارژنگی
شب پرده میکشد به سرِ کلبه با درنگ بر بوریا نشسته یَلی، چهره آذرنگ
از تنگنای فتنهی بیگانگان به تنگ
اندیشهاش رهایی از آن یوغ و بند و ننگ
مام وطن به گوش دلش میزند نهیب:
تا کی از این شکیب! تا چند از این درنگ؟
اندوهگین، به دفتر میهن کند نگاه
خواند به برگ برگ وطن سوگنامهای
نقشی نه از امیدی و رنگی نه از نشاط
نِی چنگ و رود و بانگ سرود و چکامهای
کشور نزار فقر و اسیر غم خراج
مردم دچار نیستی و رنج و احتیاج
ای بس غرور خم شده در جستوجوی نان
دیگر نه از سخنور و از پارسی نشان
در کشور غریب، به بازار تازیان
چوب حراج خورده به بالای گل رُخان
وان دلبران که گلبن این خانه بودهاند
از دیده سیل اشک دمادم گشودهاند
یعقوب بر سیاهی شب خیره میشود
بر بارگاه ایزد جان سجده میبرد
نالد که ای خدای کهن ملک سروران
این خاک را ز رستم دستان بُود نشان
هرگز مباد خانهی بیدادِ دشمنان
من بر مدار دادم و بر دادگستری
بیزارم از دروغ و بَری از ستمگری
سوگند من به نار و به نور و به مهر و جان
دادارِ کردگار و فرازندهی جهان
اینک، به نام و یادِ تو پیمان کنم درست
حاشا که رای من شود اندر میانه سست
با نقد جان ز ریشه من این فتنه بر کنم
سوزان شرر، به خرمن بیگانه افکنم
بازو گشاده، آن گزیده یَلِ ملک سیستان
آن رویگر تبار جوانمرد و پهلوان
پُتکِ گران گرفت به بازوی پر توان
تا آورد دوباره به جو آب رفته را
وان آبروی خاک به خونابه خفته را
مردانه بود و نانِجوین در نگاه او
گویی بهین خوراک و نکوتر نواله بود
یاد شکوه و دولت دیرین سرزمین
در جان او چو جوشش مِی در پیاله بود
گُردِ نژاده(۱) با خرد و رای آهنین
سودای باژگونی بیگانگان گرفت
تاریخ دیرپای و سخن گفتن دَری(۲)
با کوشش دوبارهی او باز جان گرفت
وین سرزمین غمزده، توش و توان گرفت
لیک این همه بسنده نبودش به روزگار
از بیم بد نهادی آن تیره گوهران
پیوسته دیدهاش سوی بغداد خیره بود
وانگه که خسته جان به شب تار میغنود
اندیشهاش ز دشمنِ مکار تیره بود
گویی روان مامِ وطن در سکوت شب
در گوش او به نالهی غمبار میسرود:
«تا دستگاه ظلم خلافت بود به پا
هرگز نمیشود دلم از چنگ غم رها»
با آن که معتمد همه از بیم خشم او
وز آتشین گُدازهی پیدا به چشم او
فرمان نوشت(۳) و پنجرهی آشتی گشود
فرمان او به سختهی سِندان اثر نکرد
وان کهنه کینه را که غمی جاودانه بود
دستان او ز سینهی سوزان بدر نکرد
آنک سپاه جان به کف میر سیستان
چون تیرِ تیزِ در شده از چلهی کمان
یا تندری که سینه شکافد از آسمان
غُران به سوی دشمن ایران روانه گشت
جنگی گران بپا شد و جنگاور سترگ
با تیغ جان شکار پی تازیان گرفت
با رایتی تنیده در آن مهر آب و خاک
رای شکار گرگ بلند آستان گرفت
غافل ز حیلهسازی و از دام گستری!
چون تیغ بیامان دلیران جمنژاد
در تار و پود دشمن دون رخنه مینمود
ناگه به امر معتمد، آن خصم بد نهاد
دستی به روی لشکریان دجله را گشود(۴)
دستی دگر شراره به دام و ستور زد
یکسو لهیب آتش و یکسو شتاب آب
بانگ و خروش و ناله و فریاد و پیچ و تاب
چون دشنهای به پیکر گُرد غیور زد
آشفته میگذشت و به زندان سینهاش
کوهی گران ز جوششِ خشم و نهیب داشت
در پشت دیدگان نمآلوده از غمش
خورشید خون گرفته، لهیبی غریب داشت
گویی لبان بیسخنش میکشد غریو:
«من ناگزیر میروم اکنون ولی بدان
تا هستم ای پلید، مرا با تو کارهاست
گر مرگ ناگزیر گذارد مرا به خویش
در سر مرا هماره هوای شکار هاست»
سِندان آهنین، پی درمان و چاره شد
رایَش به درشکستن آن سنگ خاره شد
با لشکری گزیده ز مردان کینهخواه
آمادهی نبرد و ستیزی دوباره شد
آه و فغان ز دشمنی چرخ کژ مدار
آیین کینهتوزی این کهنه روزگار
کاو ناگهان به پیکر آن پیل استوار
دردی گران نشاند و ربودش ز کف قرار
روز از غلاف تیرهی شب وارهیده بود
خورشید زرنگار ز نو بردمیده بود
بر خیمهگاه سادهی یعقوب قهرمان
نقاش باد سایه و روشن کشیده بود
با چهرهای ز جوشش اندیشه پر ملال
گرد گران به بستر خود آرمیده بود
نَـک قاصدی ز جانب بغداد میرسید
فرمانی از خلیفهی شیاد میرسید(۵)
یک نامه هم به شیوهی دلداری و کرم
از آن نماد فتنه و بیداد میرسید!
#رادمان_پورماهک
🇮🇷📚 @AdabSar
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🇮🇷📚 @AdabSar
یعقوب پسر شمشیر - بخش دوم
سراینده و گوینده #هما_ارژنگی
چون پیک معتمد به ادب بر در ایستاد
وان نامه و نبشتهی او در میان نهاد
یعقوب برگزیده هم او را به مهر خواند
قرصی ز نان و تیغهی شمشیر در میان
بر پیشگاه سفرهی پر مایهاش نشاند
وانگه چُنین به شیوهی مردان زبان گشود:
«مردی سپاهیام من و ایران سرای من
خاکِ رَهش به دیده بُود توتیای من
با دشمن وطن نبود آشتی مرا
بر گو تو با خلیفهی خود ماجرای من
گر مرگ ناگزیر بود سرنوشت من
گردد رها ستیزهگرِ بَدکنشتِ من
ور زانکه روزگار دگر باشدم به جا
این تیغ تیز و مرگ هماورد زشت من
ور بخت من سیه شود و روز او سپید
نان جوین بهینه و شیرین خورشت من»
از آن زمان گذشته خزان و بهارها
ویرانه گشته پیکر این خانه بارها
از روزهای روشن و از شامهای تار
دارد وطن به سینه بسی یادگارها
یعقوب رفت و کشور ایران نمیرود
این سرزمین، زبون انیران نمیشود
گویی روان مام وطن تا جهان بپاست
چون خون تازهای به رگ کهنه میدود
ما پیروان راه هزاران ستارهایم
بینام و بینشانه ولی بیشمارهایم
آیینهدار آن همه گُردان رفتهایم
گُردآفرید و رستم این گاهوارهایم
«یعقوب اگر نماند نمویم به ماتمش
پاینده باد کشور ایران و پرچمش
در گوشم این چکامهی زیبا چه خوش نواست
ایران بجاست تا که بلند آسمان بجاست»(۶)
✍🏻✍🏻 پینوشت سراینده:
۱- گُردِ نژاده: یعقوب خود را از فرزندان انوشیروان پادشاه ساسانی میدانست و آرزو داشت که بتواند نَسب خود را زنده کند.
در داستانها آمده که پس از تازشِ ارب(عرب)ها، کیخسرو و ماهان، دو پسر از فرزندان انوشیروان، به دزفول آمدند و در کنا بزرگ مردی پناه جُستند و پس از بیش از دو سده، فرزندان کیخسرو، از بیم تازیان، به دژ هفتواد کرمان رفتند و ماهک پدر رادمان(لیث پدر یعقوب) به سیستان جا گرفت.
۲- سخن گفتن دَری: رادمان پس از شنیدن قصیدهای که در ستایش وی به زبان اربی سروده شده بود، با آوای بلند گفت: چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟
این سخن او مایهی آن شد که منشیان و سرایندگان به پارسی روی آوردند و نامههای دیوانی را به پارسی نوشتند. از کارهایی که به دستور رادمان انجام شد، برگردان تاریخ ملوک عجم، گردآوری و ساماندهی تاریخ فرهنگ و تمدن ایران از گاه کهن تا پایان کار ساسانیان است. بدینسان وی بنیادی نهاد که برپایهی آن شاهنامه پدید آمد و زبان دَری جان گرفت.
۳- فرمان نوشت: هنگامی که یعقوب به خوزستان رسید و آهنگ بغداد کرد، معتمد خلیفهی عباسی، از بیم او نامهای نوشت و در آن فرمانروایی سرزمین هایی که رادمان بر آنها چیره بود، به او بخشید. پاسخ تاریخی رادمان به خلیفه خواندنی است.
۴- دستی به روی لشکریان...: در رویارویی سپاه رادمان با خلیفه، در دیر عاقول، نزدیک دجله، هنگامی که رادمان و سوارانش از نهر آب میگذشتند، گماشتگان خلیفه به فرمان او بند را گشودند و آب همهی صحرا را فراگرفت. آنها همچنین از پشت اردوگاه و دام و بنه او را به آتش کشیدند. پنج هزار شتر همگی سوختند و مردان و اسبان بسیار از ضربه گروهه کور شدند. رادمان نیز زخمی شد.
۵- فرمانی از خلیفه شیاد میرسید: هنگامی که رادمان در بستر بیماری افتاده بود، فرستادهای از سوی خلیفه رسید. خلیفه در نامهای او را به فرمانبرداری خواند و فرمانروایی عراق و خراسان را به وی پیشنهاد کرده بود.
۶- یعقوب اگر نماند: دو بیت پایانی سروده، برگرفته از چکامهی زیبای "پاسخ یعقوب"، از سرایندهی توانمند،زنده یاد "پژمان بختیاری" است که روانش به سپنتا مینو باد.
#رادمان_پورماهک
🇮🇷📚 @AdabSar
یعقوب پسر شمشیر - بخش دوم
سراینده و گوینده #هما_ارژنگی
چون پیک معتمد به ادب بر در ایستاد
وان نامه و نبشتهی او در میان نهاد
یعقوب برگزیده هم او را به مهر خواند
قرصی ز نان و تیغهی شمشیر در میان
بر پیشگاه سفرهی پر مایهاش نشاند
وانگه چُنین به شیوهی مردان زبان گشود:
«مردی سپاهیام من و ایران سرای من
خاکِ رَهش به دیده بُود توتیای من
با دشمن وطن نبود آشتی مرا
بر گو تو با خلیفهی خود ماجرای من
گر مرگ ناگزیر بود سرنوشت من
گردد رها ستیزهگرِ بَدکنشتِ من
ور زانکه روزگار دگر باشدم به جا
این تیغ تیز و مرگ هماورد زشت من
ور بخت من سیه شود و روز او سپید
نان جوین بهینه و شیرین خورشت من»
از آن زمان گذشته خزان و بهارها
ویرانه گشته پیکر این خانه بارها
از روزهای روشن و از شامهای تار
دارد وطن به سینه بسی یادگارها
یعقوب رفت و کشور ایران نمیرود
این سرزمین، زبون انیران نمیشود
گویی روان مام وطن تا جهان بپاست
چون خون تازهای به رگ کهنه میدود
ما پیروان راه هزاران ستارهایم
بینام و بینشانه ولی بیشمارهایم
آیینهدار آن همه گُردان رفتهایم
گُردآفرید و رستم این گاهوارهایم
«یعقوب اگر نماند نمویم به ماتمش
پاینده باد کشور ایران و پرچمش
در گوشم این چکامهی زیبا چه خوش نواست
ایران بجاست تا که بلند آسمان بجاست»(۶)
✍🏻✍🏻 پینوشت سراینده:
۱- گُردِ نژاده: یعقوب خود را از فرزندان انوشیروان پادشاه ساسانی میدانست و آرزو داشت که بتواند نَسب خود را زنده کند.
در داستانها آمده که پس از تازشِ ارب(عرب)ها، کیخسرو و ماهان، دو پسر از فرزندان انوشیروان، به دزفول آمدند و در کنا بزرگ مردی پناه جُستند و پس از بیش از دو سده، فرزندان کیخسرو، از بیم تازیان، به دژ هفتواد کرمان رفتند و ماهک پدر رادمان(لیث پدر یعقوب) به سیستان جا گرفت.
۲- سخن گفتن دَری: رادمان پس از شنیدن قصیدهای که در ستایش وی به زبان اربی سروده شده بود، با آوای بلند گفت: چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟
این سخن او مایهی آن شد که منشیان و سرایندگان به پارسی روی آوردند و نامههای دیوانی را به پارسی نوشتند. از کارهایی که به دستور رادمان انجام شد، برگردان تاریخ ملوک عجم، گردآوری و ساماندهی تاریخ فرهنگ و تمدن ایران از گاه کهن تا پایان کار ساسانیان است. بدینسان وی بنیادی نهاد که برپایهی آن شاهنامه پدید آمد و زبان دَری جان گرفت.
۳- فرمان نوشت: هنگامی که یعقوب به خوزستان رسید و آهنگ بغداد کرد، معتمد خلیفهی عباسی، از بیم او نامهای نوشت و در آن فرمانروایی سرزمین هایی که رادمان بر آنها چیره بود، به او بخشید. پاسخ تاریخی رادمان به خلیفه خواندنی است.
۴- دستی به روی لشکریان...: در رویارویی سپاه رادمان با خلیفه، در دیر عاقول، نزدیک دجله، هنگامی که رادمان و سوارانش از نهر آب میگذشتند، گماشتگان خلیفه به فرمان او بند را گشودند و آب همهی صحرا را فراگرفت. آنها همچنین از پشت اردوگاه و دام و بنه او را به آتش کشیدند. پنج هزار شتر همگی سوختند و مردان و اسبان بسیار از ضربه گروهه کور شدند. رادمان نیز زخمی شد.
۵- فرمانی از خلیفه شیاد میرسید: هنگامی که رادمان در بستر بیماری افتاده بود، فرستادهای از سوی خلیفه رسید. خلیفه در نامهای او را به فرمانبرداری خواند و فرمانروایی عراق و خراسان را به وی پیشنهاد کرده بود.
۶- یعقوب اگر نماند: دو بیت پایانی سروده، برگرفته از چکامهی زیبای "پاسخ یعقوب"، از سرایندهی توانمند،زنده یاد "پژمان بختیاری" است که روانش به سپنتا مینو باد.
#رادمان_پورماهک
🇮🇷📚 @AdabSar
Telegram
attach 📎
Forwarded from ادبسار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻برکت = فراوانی، بسیاری، افزایش، فزونی، افزونی، افزون شدن، نیکبختی، فرخندگی، همایونی، گوالیدن(=بالیدن، افزون شدن)، وخش(=بالیدگی، افزون شدن)، فره(=بسیار، افزون)
🔻برکتدادن = فزونیدادن، فزوناندن
✍نمونه:
🔺برکت در حرکت است =
فراوانی در پویش است
🔺برکت خداوندی نصیب تو باد =
گوالِش خداوندی بهرهی تو باد
فره ایزدی از آنِ تو باد
🔺به برکتِ حضور شما، کارمان سریع به اتمام رسید =
به فرخندگیِ بودن شما، کارمان زود به پایان رسید
🔺خوشاخلاقی کاسب، باعث برکت در کسب است =
خوشرفتاری سوداگر، مایهی فزونی درآمد است
🔺خدا برکت بدهد =
خدا فراوانی بدهد
خدا نیکبختی بدهد
#مجید_دری
#پارسی_پاک
#برکت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی
🔻برکت = فراوانی، بسیاری، افزایش، فزونی، افزونی، افزون شدن، نیکبختی، فرخندگی، همایونی، گوالیدن(=بالیدن، افزون شدن)، وخش(=بالیدگی، افزون شدن)، فره(=بسیار، افزون)
🔻برکتدادن = فزونیدادن، فزوناندن
✍نمونه:
🔺برکت در حرکت است =
فراوانی در پویش است
🔺برکت خداوندی نصیب تو باد =
گوالِش خداوندی بهرهی تو باد
فره ایزدی از آنِ تو باد
🔺به برکتِ حضور شما، کارمان سریع به اتمام رسید =
به فرخندگیِ بودن شما، کارمان زود به پایان رسید
🔺خوشاخلاقی کاسب، باعث برکت در کسب است =
خوشرفتاری سوداگر، مایهی فزونی درآمد است
🔺خدا برکت بدهد =
خدا فراوانی بدهد
خدا نیکبختی بدهد
#مجید_دری
#پارسی_پاک
#برکت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادبسار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
چو نیکی کنی نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورَت
چو نیکی نمایدت کیهانخدای
تو با هر کسی نیز نیکی نمای
مکن بد که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان نام بد
به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی جز بدی نَدرَوی
شبی در جهان شادمان نغنوی
#فردوسى
#چکامه_پارسی
@AdabSar
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
چو نیکی کنی نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورَت
چو نیکی نمایدت کیهانخدای
تو با هر کسی نیز نیکی نمای
مکن بد که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان نام بد
به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی جز بدی نَدرَوی
شبی در جهان شادمان نغنوی
#فردوسى
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
💫
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا!
#شاطرعباس_صبوحی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا!
#شاطرعباس_صبوحی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
💫
خوشا آنان که تن از جان ندانند
تن و جانی بهجز جانان ندانند
به دردش خو گِرَند سالان و ماهان
به درد خویشتن درمان ندانند
#باباطاهر
#چکامه_پارسی
@AdabSar
خوشا آنان که تن از جان ندانند
تن و جانی بهجز جانان ندانند
به دردش خو گِرَند سالان و ماهان
به درد خویشتن درمان ندانند
#باباطاهر
#چکامه_پارسی
@AdabSar