ادب‌سار
12.6K subscribers
5.04K photos
125 videos
21 files
873 links
آرمان ادب‌سار
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی

instagram.com/AdabSar

گردانندگان:
بابک
مجید دُری @MajidDorri
پریسا امام‌وردیلو @New_View

فروشگاه ادبسار: @AdabSar1
Download Telegram
Forwarded from ادب‌سار
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
@AdabSar

بر روی ما نگاه خدا خنده می‌زند
هرچند ره به ساحل لطفش نبرده‌ایم
زیرا چو زاهدان سیه‌کار خرقه‌پوش
پنهان ز دیدگان خدا مِی نخورده‌ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مُهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا، خدا!

ما را چه غم که شیخ، شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می‌گشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه خنده‌ی ما را ز لب نشُست
کوهیم و در میانه‌ی دریا نشسته‌ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستی‌ست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته‌ایم

ماییم... ما که طعنه‌ی زاهد شنیده‌ایم
ماییم... ما که جامه‌ی تقوا دریده‌ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده‌ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می‌کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته‌ایم از شرار عشق
نام گناه‌کاره‌ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما"

goo.gl/wekws1
سروده‌ای جاودان از سراینده‌ی پر فروغ
#فروغ_فرخزاد
۸ دی ۱۳۱۳
۲۴بهمن ۱۳۴۵

نام سروده: پاسخ
از دفتر: دیوار
@AdabSar
👸🏻👸🏻👸🏻👸🏻
🇮🇷💪🏻 @AdabSar

یعقوب پسر شمشیر - بخش نخست
سراینده #هما_ارژنگی


شب پرده می‌کشد به سرِ کلبه با درنگ بر بوریا نشسته یَلی، چهره آذرنگ
از تنگنای فتنه‌ی بیگانگان به تنگ
اندیشه‌اش رهایی از آن یوغ و بند و ننگ
مام وطن به گوش دلش می‌زند نهیب:
تا کی از این شکیب! تا چند از این درنگ؟
 
اندوهگین، به دفتر میهن کند نگاه
خواند به برگ برگ وطن سوگنامه‌ای
نقشی نه از امیدی و رنگی نه از نشاط
نِی چنگ و رود و بانگ سرود و چکامه‌ای
     
کشور نزار فقر و اسیر غم خراج
مردم دچار نیستی و رنج و احتیاج
ای بس غرور خم شده در جست‌وجوی نان
دیگر نه از سخنور و از پارسی نشان
در کشور غریب، به بازار تازیان
چوب حراج خورده به بالای گل رُخان
وان دلبران که گلبن این خانه بوده‌اند
از دیده سیل اشک دمادم گشوده‌اند
یعقوب بر سیاهی شب خیره می‌شود
بر بارگاه ایزد جان سجده می‌برد
نالد که ای خدای کهن ملک سروران
این خاک را ز رستم دستان بُود نشان
هرگز مباد خانه‌ی بیدادِ دشمنان

من بر مدار دادم و بر دادگستری
بیزارم از دروغ و بَری از ستمگری
سوگند من به نار و به نور و به مهر و جان
دادارِ کردگار و فرازنده‌ی جهان
اینک، به نام و یادِ تو پیمان کنم درست
حاشا که رای من شود اندر میانه سست
با نقد جان ز ریشه من این فتنه بر کنم
سوزان شرر، به خرمن بیگانه افکنم
بازو گشاده، آن گزیده یَلِ ملک سیستان
آن رویگر تبار جوانمرد و پهلوان
پُتکِ گران گرفت به بازوی پر توان
تا آورد دوباره به جو آب رفته را
وان آبروی خاک به خونابه خفته را
 
مردانه بود و نانِ‌جوین در نگاه او
گویی بهین خوراک و نکوتر نواله بود
یاد شکوه و دولت دیرین سرزمین
در جان او چو جوشش مِی در پیاله بود
گُردِ نژاده(۱) با خرد و رای آهنین
سودای باژگونی بیگانگان گرفت
تاریخ دیرپای و سخن گفتن دَری(۲)
با کوشش دوباره‌ی او باز جان گرفت
وین سرزمین غم‌زده، توش و توان گرفت

لیک این همه بسنده نبودش به روزگار
از بیم بد نهادی آن تیره گوهران
پیوسته دیده‌اش سوی بغداد خیره بود
وانگه که خسته جان به شب تار می‌غنود
اندیشه‌اش ز دشمنِ مکار تیره بود
گویی روان مامِ وطن در سکوت شب
در گوش او به ناله‌ی غمبار می‌سرود:
«تا دستگاه ظلم خلافت بود به پا
هرگز نمی‌شود دلم از چنگ غم رها»
 
با آن که معتمد همه از بیم خشم او
وز آتشین گُدازه‌ی پیدا به چشم او
فرمان نوشت(۳) و پنجره‌ی آشتی گشود
فرمان او به سخته‌ی سِندان اثر نکرد
وان کهنه کینه را که غمی جاودانه بود
دستان او ز سینه‌ی سوزان بدر نکرد
   
آنک سپاه جان به کف میر سیستان
چون تیرِ تیزِ در شده از چله‌ی کمان
یا تندری که سینه شکافد از آسمان
غُران به سوی دشمن ایران روانه  گشت
جنگی گران بپا شد و جنگاور سترگ
با تیغ جان شکار پی تازیان گرفت
با رایتی تنیده در آن مهر آب و خاک
رای شکار گرگ بلند آستان گرفت
غافل ز حیله‌سازی و از دام گستری!
 
چون تیغ بی‌امان دلیران جم‌نژاد
در تار و پود دشمن دون رخنه می‌نمود
ناگه به امر معتمد، آن خصم بد نهاد
دستی به روی لشکریان دجله را گشود(۴)
دستی دگر شراره به دام و ستور زد
یک‌سو لهیب آتش و یک‌سو شتاب آب
بانگ و خروش و ناله و فریاد و پیچ و تاب
چون دشنه‌ای به پیکر گُرد غیور زد
 
آشفته می‌گذشت و به زندان سینه‌اش
کوهی گران ز جوششِ خشم و نهیب داشت
در پشت دیدگان نم‌آلوده از غمش
خورشید خون گرفته، لهیبی غریب داشت
 گویی لبان بی‌سخنش می‌کشد غریو:
«من ناگزیر می‌روم اکنون ولی بدان
تا هستم ای پلید، مرا با تو کارهاست
گر مرگ ناگزیر گذارد مرا به خویش
در سر مرا هماره هوای شکار هاست»
 
سِندان آهنین، پی درمان و چاره شد
رایَش به درشکستن آن سنگ خاره شد
با لشکری گزیده ز مردان کینه‌خواه
آماده‌ی نبرد و ستیزی دوباره شد
 
آه و فغان ز دشمنی چرخ کژ مدار
آیین کینه‌توزی این کهنه روزگار
کاو ناگهان به پیکر آن پیل استوار
دردی گران نشاند و ربودش ز کف قرار
 
روز از غلاف تیره‌ی شب وارهیده بود
خورشید زرنگار ز نو بردمیده بود
بر خیمه‌گاه ساده‌ی یعقوب قهرمان
نقاش باد سایه و روشن کشیده بود
با چهره‌ای ز جوشش اندیشه پر ملال
گرد گران به بستر خود آرمیده بود
 
نَـک قاصدی ز جانب بغداد می‌رسید
فرمانی از خلیفه‌ی شیاد می‌رسید(۵)
یک نامه هم به شیوه‌ی دلداری و کرم
از آن نماد فتنه و بیداد می‌رسید!


📜📜 بخش دوم را بخوانید:
t.me/AdabSar/9643

#رادمان_پورماهک
🇮🇷💪🏻 @AdabSar
🇮🇷💪🏻 @AdabSar

یعقوب پسر شمشیر - بخش دوم
سراینده #هما_ارژنگی


چون پیک معتمد به ادب بر در ایستاد
وان نامه و نبشته‌ی او در میان نهاد
یعقوب برگزیده هم او را به مهر خواند
قرصی ز نان و تیغه‌ی شمشیر در میان
بر پیشگاه سفره‌ی پر مایه‌اش نشاند
وانگه چُنین به شیوه‌ی مردان زبان گشود:
«مردی سپاهی‌ام من و ایران سرای من
خاکِ رَهش به دیده بُود توتیای من
با دشمن وطن نبود آشتی مرا
بر گو تو با خلیفه‌ی خود ماجرای من
گر مرگ ناگزیر بود سرنوشت من
گردد رها ستیزه‌گرِ بَدکنشتِ من
ور زانکه روزگار دگر باشدم به جا
این تیغ تیز و مرگ هماورد زشت من
ور بخت من سیه شود و روز او سپید
نان جوین بهینه و شیرین خورشت من»

از آن زمان گذشته خزان و بهارها
ویرانه گشته پیکر این خانه بارها
از روزهای روشن و از شام‌های تار
دارد وطن به سینه بسی یادگارها

یعقوب رفت و کشور ایران نمی‌رود
این سرزمین، زبون انیران نمی‌شود
گویی روان مام وطن تا جهان بپاست
چون خون تازه‌ای به رگ کهنه می‌دود

ما پیروان راه هزاران ستاره‌ایم
بی‌نام و بی‌نشانه ولی بی‌شماره‌ایم
آیینه‌دار آن همه گُردان رفته‌ایم
گُردآفرید و رستم این گاهواره‌ایم

«یعقوب اگر نماند نمویم به ماتمش
پاینده باد کشور ایران و پرچمش
در گوشم این چکامه‌ی زیبا چه خوش نواست
ایران بجاست تا که بلند آسمان بجاست»(۶)


✍🏻✍🏻 پی‌نوشت سراینده:
۱- گُردِ نژاده: یعقوب خود را از فرزندان انوشیروان پادشاه ساسانی می‌دانست و آرزو داشت که بتواند نَسب خود را زنده کند.
در داستان‌ها آمده که پس از تازشِ ارب(عرب)ها، کیخسرو و ماهان، دو پسر از فرزندان انوشیروان، به دزفول آمدند و در کنا بزرگ مردی پناه جُستند و پس از بیش از دو سده، فرزندان کیخسرو، از بیم تازیان، به دژ هفتواد کرمان رفتند و ماهک پدر رادمان(لیث پدر یعقوب) به سیستان جا گرفت.

۲- سخن گفتن دَری: رادمان پس از شنیدن قصیده‌ای که در ستایش وی به زبان اربی سروده شده بود، با آوای بلند گفت: چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟
این سخن او مایه‌ی آن شد که منشیان و سرایندگان به پارسی روی آوردند و نامه‌های دیوانی را به پارسی نوشتند. از کارهایی که به دستور رادمان انجام شد، برگردان تاریخ ملوک عجم، گردآوری و ساماندهی تاریخ فرهنگ و تمدن ایران از گاه کهن تا پایان کار ساسانیان است. بدین‌سان وی بنیادی نهاد که برپایه‌ی آن شاهنامه پدید آمد و زبان دَری جان گرفت.

۳- فرمان نوشت: هنگامی که یعقوب به خوزستان رسید و آهنگ بغداد کرد، معتمد خلیفه‌ی عباسی، از بیم او نامه‌ای نوشت و در آن فرمانروایی سرزمین هایی که رادمان بر آن‌ها چیره بود، به او بخشید. پاسخ تاریخی رادمان به خلیفه خواندنی است.

۴- دستی به روی لشکریان...: در رویارویی سپاه رادمان با خلیفه، در دیر عاقول، نزدیک دجله، هنگامی که رادمان و سوارانش از نهر آب می‌گذشتند، گماشتگان خلیفه به فرمان او بند را گشودند و آب همه‌ی صحرا را فراگرفت. آن‌ها همچنین از پشت اردوگاه و دام و بنه او را به آتش کشیدند. پنج هزار شتر همگی سوختند و مردان و اسبان بسیار از ضربه گروهه کور شدند. رادمان نیز زخمی شد.

۵- فرمانی از خلیفه شیاد می‌رسید: هنگامی که رادمان در بستر بیماری افتاده بود، فرستاده‌ای از سوی خلیفه رسید. خلیفه در نامه‌ای او را به فرمانبرداری خواند و فرمانروایی عراق و خراسان را به وی پیشنهاد کرده بود.

۶- یعقوب اگر نماند: دو بیت پایانی سروده، برگرفته از چکامه‌ی زیبای "پاسخ یعقوب"، از سراینده‌ی توانمند،زنده یاد "پژمان بختیاری" است که روانش به سپنتا مینو باد.


📜📜 بخش نخست را بخوانید:
t.me/AdabSar/9642

#رادمان_پورماهک
🇮🇷💪🏻 @AdabSar
🇮🇷 @AdabSar

#روزشمار نیاکان(۸ دی)
#رادمان_پورماهک
goo.gl/7yx7JF

"رادمان پور ماهک"(رادمان پسر ماهک) که امروز او را با نام "یعقوب لیث صفاری" و "یعقوب عیار" می‌شناسیم، یکی از کسانی است که پس از تازش ارب(عرب)ها به ایران، کوشید آیین و فرهنگ ایرانی و زبان پارسی را از گزند به‌دور نگهدارد و آن را زنده بدارد.

چند سالی است که روز هشتم دی در کنار آرامگاه‌اش در نزدیکی شهر دِژپُل(دزفول)، آیین "روز میهنی(ملی) گرامی‌داشت یعقوب لیث صفاری" برگزار می‌شود؛ هرچند که این روز، هنوز در گاهشماری(تقویم) ایران دیده نمی‌شود.

"رادمان پور ماهک" یکی از اَیباران(عیاران) دلاور و هوشمند ایران بود که کوشش‌های وی برای آب و خاک و فرهنگ ایران در درازنای زمان همچنان ارزنده و پررنگ است.
او کُهرُمان(قهرمان) پایداری میهنی ایرانیان در برابر بیگانگان بود.

یکی از کارهای بزرگ او، زنده کردن زبان شیوای پارسی و آیینمَند(رسمی) کردن زبان پارسی در ایران ماست. وی پیش از فردوسی می‌زیست و سخن گفتن ایرانیان به زبان تازی را ننگ می‌شمرد. اگر کوشش "رادمان" و پس از او فردوسی توسی نبود، شاید ما نیز همچون مسر(مصر)یان امروز زبان مهادین(اصیل) خویش را از دست داده بودیم. هرچند میرجلال‌الدین کزازی باور دارد که زبان پارسی زبان سخت‌جانی است و از فراز و فرودهای سختی گذشته، ولی زنده مانده است.
"رادمان" در سال ۲۵۴ فَرارَفتِ ماهی(هجری قمری) زبان پارسی را آیینی(رسمی) کرد.

او نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از تازش به ایران، زبان آیینی ایران دانست.
"محسن ابوالقاسمی" در نَسک "تاریخ زبان فارسی" آورده‌است: "[...]در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که تاکنون ادامه دارد‌[...]" در بن‌مایه‌های کهن نیز از این رویداد نام برده شده است.

از زمان تازش ارب‌ها تا زمان "رادمان پور ماهک"، زبان آیینی ایران تازی بود. پس از او، سامانیان و خاندان بویه(آل‌بویه) زبان پارسی را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگیری کردند. سامانیان به رواگ(رواج) زبان پارسی می‌اندیشیدند. غزنویان نیز پارسی را به هندوستان بردند.

🇮🇷 @AdabSar
یعقوب اگر نماند نمویم به ماتمش
پاینده باد کشور ایران و پرچمش؛

در گوشم این چکامه‌ی زیبا چه خوش نواست
ایران بجاست تا که بلند آسمان بجاست!

سراینده #پژمان_بختیاری
نگارگر #رسام_ارژنگی

🇮🇷💪🏻 @AdabSar
❄️❄️❄️❄️
@AdabSar

❄️ آشنایی با جشن‌های ایرانی
❄️ جشن دیگان دوم

روز "دی بمهر" از ماه دی، برابر با هشتم دی، روز جشن دیگان دوم در ایران باستان بود.
ماه دی در ایران باستان یکی از ماه‌هایی بود که جشن‌های پرشماری داشت و از میان آن‌ها، سه جشن "دیگان" بودند.

در روز "دی بمهر" ایرانیان باستان از گِل پیکره و تندیس آدمی را می‌ساختند و بر پشت‌بام‌‌ها می‌گذاشتند و گاهی آن‌ها را در آتش می‌سوزاندند تا اهریمن و آزار نیروهای پلید را از خود و همبودگاه(اجتماع) دور کنند.

🔥🔥 در برخی پژوهش‌ها گفته شده که تندیس‌های گِلی را در کنار راهرو یا در خانه می‌گذاشتند تا رنج و بیماری آن‌ها به تندیس راه یابد و در پایان روز آن را در آتش می‌سوزاندند و سوسن دود می‌کردند. انگیزه‌ی آن‌ها دور کردن تنگدستی و فراخواندن شادمانی بود.
یکی از گمان‌ها این است که ساختن تندیس و سوزاندن آن، آیین سومین جشن دیگان (دی بدین) بود.

🗿🗿 از این جشن به نام «تبیکان» یا «بتیکان» نام برده شده است که گمان می‌رود این واژه دگرگون شده‌ی واژه‌ی «دیبگان» یا شاید نامی در پیوند با ساخت تندیس‌ها باشد.

🍎🍎 همچنین گفته شده که در بامداد این روز سیب می‌خوردند و گل نرگس می‌بوییدند و با فرا رسیدن شامگاه خوشه(سنبل) بر آتش می‌نهادند. باور داشتند که با این کار سراسر سال را آسوده و به دور از رنج و خشکسالی زندگی می‌کنند.

🌼🌼 گل‌های مورد و یاسمن نماد خور روز(یکم دی)، گل بادرنگ نماد نخستین جشن دیگان(دی بآذر)، گل کاردک نماد دومین جشن دیگان(دی بمهر) و گل شنبلید نماد سومین جشن دیگان(دی بدین) است.
در نَسک(کتاب) پهلوی بُندهشن نوشته شده:
مورد و یاسمن هرمزد را خویش است، بادرنگ دی به‌آذر را، كاردَک دی به‌مهر را، شنبلید دی به‌دین را.

🛁🛁 یکی دیگر از جشن‌های ماه دی، روزی برای پاسداشت فرهنگ پاکیزگی و شست‌وشو بود. اکنون به درستی نمی‌دانیم جشن پاکیزگی در نخستین جشن دیگان (دی بآذر) یا در دومین جشن دیگان(دی بمهر) یا در سومین جشن دیگان(دی بدین) و یا روزی میان این‌ها بود! گمان‌زدها این است که روز پاسداشت پاکیزگی برابر با دومین جشن دیگان بود و بر پایه‌ی اندرزهای آذرباد مهراسپندان (از اندیشمندان بزرگ دوران ساسانی)، پاکیزگی تن را در این روز گرامی می‌داشتند.

گردآوری و نگارش #پریسا_امام_وردی
______________
📚📖 برداشت آزاد از:
۱- آثارالباقیه #ابوریحان_بیرونی
۲- گاهشماری و جشن‌های ایران باستان #هاشم_رضی
۳- تارنمای خردگان
______________
#دیگان #فرهنگ_ایران
@AdabSar
❄️❄️❄️❄️
Forwarded from ادب‌سار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی


🔻موج = کوهه، آب‌کوهه، خیزاب، خیزآبه، آب‌خیز، آب‌خیزه، تکانه، نَوَرد، نَوَرد آب، آب‌شوران، آشوب دریا، اُشتُرُک، ورمه(Wave)
🔻امواج = خیزاب‌ها، کوهه‌ها، ورمه‌ها
🔻امواج رادیویی = ورمه‌های پَرتُوی
🔻پُرموج = خروشان، پُرکوهه، پُرخیزاب
🔻تَمَوُج = ترنَند، ورمش، خیزابِگی، کوهِگی
🔻تموج هوا = وَزِش
🔻حرکت موجی = جنبش کوهه‌ای، پویش ورمه‌ای
🔻طول موج = درازای ورمه، بلندای کوهه
🔻مواج = کوهه‌دار، خروشان، خیزابه‌دار، خیزابدار، پُرخیزاب، خیزابه‌گیر، شکن‌گیر، دِرَفشنیک، ناهموار
🔻موج‌خیز = کوهه‌خیز
🔻موج‌دار = کوهه‌دار، دِرَفشنیک، ناهموار، چین‌دار، شِکَن‌دار، چین‌وشِکَن‌دار
🔻موج‌زدن = دِرَفشیدن، فَرَویدن، کوهه‌زدن
🔻موج‌زن = کوهه‌زن
🔻موج‌شکن = کوهه‌شکن، خیزاب‌شکن
🔻موج گیسو = چین گیسو، شِکَن گیسو، چین‌وشِکَن گیسو
🔻موج موج = کوهه کوهه
🔻موج عظیم = کولاب

✍️نمونه:
🔺موج‌ها او را غرق کردند =
خیزاب‌ها او را فرو بُردند

🔺تنی چند از موج دریا برست
رسیدند نزد یکی آبخوست #عنصری =
تنی چند از آشوب دریا بِرَست
رسیدند نزد یکی آبخَوست(=جزیره)

🔺خوشحالی و شعف در چشمانش موج می‌زد =
شادی و شور در چشمانش می‌دِرَفشید

🔺طول موجی که مایکروفر با آن کار می‌کند =
درازای/بلندای ورمه‌ای که تندپز با آن کار می‌کند

🔺موج جدیدی از ناامیدی جامعه را فرا گرفته است =
روایی تازه‌ای از ناامیدی هازمان را فراگرفته است

🔺این فیلم به سینمایِ موج نوی فرانسه تعلق دارد =
این رُخشاره به رُخشارِ نوگَرای فرانسه بستگی دارد

🔺می‌نشست و شانه را میان موج گیسوانش بازی می‌داد =
می‌نشست و شانه را میان چین‌وشِکن گیسوانش بازی می‌داد

🔺موج مهاجرت از مناطق جنوبی آفریقا به اروپا شدت یافته است =
رَوَند کوچ از سرزمین‌های نیمروزی آفریکا به اروپا فزونی یافته است

🔺رنگ‌کاری کابینت‌ها خوب انجام نشده و سطح کار مواج است =
رنگ‌کاری گنجه‌ها خوب انجام نشده و رویه‌ی کار ناهموار است

🔺موج گرما از غرب کشور به سمت نواحی مرکزی و شرقی در حرکت است =
گذران گرما از باختر کشور به سوی کرانه‌های میانی و خاوری در پویش است

#مجید_دری
#پارسی_پاک
#موج #امواج #مواج #تموج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادب‌سار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
«سرِ تختِ شاهی
بپیچد سه کار
نخستین
ز بیدادگر شهریار
🌾☘️🌾
دگر آنک بی‌سود را
برکشد
ز مرد هنرمند سر
درکشد
🌻🌸🌻
سه دیگر
که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد
که بیشی کند»
#فردوسی
🌸🌺🌸
هفته‌ی پیشِ‌رو ، نیکو

فرستنده #جعفر_جعفرزاده
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
💫

چرا هرکس که یک آغوش پر احساس می‌خواهد

همیشه دست گرمش را دو دست سرد می‌گیرد؟

#حسین_عباسـیان
@AdabSar
💫

چون وا نمی‌کنی گرهی خود گره مشو

ابروگشاده باش چو دستت گشاده نیست

#صائب_تبریزی
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🥀🍂 @AdabSar

"من تو را بار دگر می‌سازم..."
سروده‌ای از #هما_ارژنگی
به انگیزه‌ی هم‌دردی با بومَهَن‌زدگان (زلرله‌زدگان) بم - دی ۱۳۸۲


در سحرگاهی سرد
که فلق از خط زیرین افق سر می‌زد
سینه‌ی خاک به ناگاه گشود؛

در سحرگاهی سرد
دیو غرید و زمین از نفس دیو تپید
لرزه افتاد به خاک وحشت
مرگ به هر گوشه دوید؛

در سحرگاهی سرد
کودکان خفته به ناز
اولین مرغ هوا در پرواز
لرزه افتاد به دشت
لرزه افتاد به جان و تن
آن ارگ بلند
جان به‌‌در برده ز بیداد زمان
همچو گنجی به دل خشک کویر
قرن ها مانده به پا
با وقار و زیبا
قصه‌پرداز شکوهی دیرین
سینه سایید به خاک
تن به آوار ستمکاره‌ی دیوانه سپرد!

اینک ای مام وطن
ای که سرمایه‌ی بودم بُـوَد از بودن تو
اندر این ماتم و اندوه و بلا
داغدار توام ای مادر پیر
ماتمم را بپذیر؛

داغدار تواَم ای هموطن خانه‌خراب؛
خانه ویرانی تست
خانه ویرانی من!
رنج آوارگیت درد پنهانی من
ای ز هستی شده سیر
ماتمم را بپذیر!

لیکن ای یار بلادیده بدان
گرچه امروز از این درد گران
همچو نی ناله‌کنان می‌مویم
یا در این وحشت هنگامه‌ی مرگ
من ز بیداد زمان می‌گویم
قصه‌ی غصه و این مویه و آه
قصه‌ی پایان نیست؛

در پی این شب اندوه فزای
سحر روشن و زیبایی هست
تا امیدی به دلی می‌روید
در سر اندیشه‌ی فردایی هست
و تو ای ارگ درافتاده به خاک
ای ستم‌دیده‌ی پاک
از خرابیت چه باک!

من در این کوره‌ی دل
با گل دشت کویر
با سرشکی که به مژگان دارم
با لهیبی که به دامان دارم
خشت‌ها خواهم پخت
من تو را از سر شوق
من تو را با دل و جان
من تو را از ره عشق و ایمان
عاقبت خواهم ساخت؛
برج‌هایی به بلندای امید
دشت‌هایی سر سبز
خانه‌هایی آباد
مردمانی دل‌شاد...

ای بم ای مهد کهن‌سال سترگ
من تو را بار دگر می‌سازم!

🥀🍂 @AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar

هشتم دی‌ماه، روز گرامی‌داشت #رادمان_پورماهک فرمانروای نیک‌سرشت ایران، زنده‌کننده‌ی زبان پارسی پس از یورش و تازش تازی و رامیارِ ایران و ایرانی پس از ستم‌ها و بیدادِ فراوانِ ارب بر این بوم و خاک است! درود بر روان پاک و پالوده‌اش و جاوید باد نام و راهش...

نشان آمده سوی پرچینِ شب
یَلی آمده پر ز غم پر ز تب

به بازو یلِ مهربان بسته است
نشانی ز فرخ‌نژادش به دست

نشانی ز خرم‌ترین سرزمین
ز برنا بُنِ پاکِ خوش این چنین

یلی آمده پاسِ میهن کُنَد
به ایران همه نامِ نیکی زَنَد

ستایش همه برده بر ایزدان
به گیتی همه خوانده نام‌آوران

نِگه کن یلِ ما ددان را کُشد
بَدان را همه بر خموشی کِشد

که پانا یلِ پر توان دل‌سِتان
به جانش همه مهرِ میهن روان

چنان او شده بر جهانی مِهین
بنازم شَهِ نازِ ایرانزمین

به دانش شده شاهِ دانشوران
ستایش برِ او برم من ز جان

به اندیشه‌ی پاک او بر سپهر
سراسر شده خاک میهن به مهر

کژی گر همه چیره شد بر جهان
به ایران شده رهگشا "رادمان"

بگفتم یلِ نیک نهاد ای گرام
نَمارش بده باده پر کن به جام

که مانا شده مهرِ تو این چُنین
سپنتا شهِ نیکِ مهرآفرین

بگو با منِ پر ز غم، مهرِ خود
که جانم همه شورِ مستانه شد

#پوریا_عزیزیان
#چکامه_پارسی

✍🏻 پی‌نوشت:
پانا = آقا
نمارش = اشاره
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
Forwarded from ادب‌سار
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
🔅پالایش زبان پارسی


ـ #Society = (اجتماع، جامعه)، هازمان، هَزانه، هازه، انجمن، همبود، همبودگاه، همزیستگاه، چَپیرِه، مردم
ـ #Sociality = (اجتماعی‌بودن)، هازه‌خواهی
ـ #Sociable = (اجتماعی، جامعه‌پذیر)، هازمان‌پذیر، هازه‌پذیر
ـ #Sociability = (جامعه‌پذیری)، هازمان‌پذیری، هازه‌پذیری
ـ #Sociologist = (جامعه‌شناس)، هازمان‌شناس، هازه‌شناس
ـ #Sociologism = (جامعه‌شناسی)، هازه‌باوری
ـ #Socialize = (اجتماعی‌کردن)، هَزانیدن
ـ #Socialization = (اجتماعی‌کردن، اجتماعی‌شدن)، هَزانِش
ـ #Societal = (جامعه‌ای، اجتماعی)، هازمانی، هَزانی
ـ #Sociology = (جامعه‌شناسی)، هازمان‌شناسی، هَزانه‌شناسی، هازه‌شناسی
ـ #Social = (اجتماعی)، هَزانه‌ای
ـ #Socialism = (جامعه‌خواهی)، هازمان‌باوری، هازه‌خواهی، هازه‌گرایی
ـ #Socialist = (جامعه‌گرا، اجتماعی)، هازمان‌باور، هازه‌گرا

#مجید_دری
#پارسی_پاک
#جامعه #اجتماع
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمان «ادب‌سار»
پالایش زبان پارسی
والایش فرهنگ ایرانی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar

بی‌قرار آمدی اما به قراری که نبود
ماه شهناز شدی در شب تاری که نبود

قد و بالای تو از ناز بنان بر می‌گشت
مو پریشان و پشیمان بهاری که نبود

چتر بستی و نشستی چه سراپایت خیس
روی قالیچه‌ی گلفرش اناری که نبود

صندلی بود، غزل بود، گل سرخ تو بود
چشم‌های تو ولی لحظه‌شماری که نبود

بغض کردی و پر از گریه سلامی گفتی
دستی از مهر کشیدی به غباری که نبود
@AdabSar
پلک وا کردم و با آه جوابت دادم
آه جانسوخته‌ی مرد دچاری که نبود

در بغل تنگ گرفتی و مرا بوسیدی
ریخت انگور به رگ‌های خماری که نبود

نم‌نم آرام، خدا داشت پیانو می‌زد
شیشه‌ی پنجره‌ی خیس و بخاری که نبود

لحظه‌ی تلخ خداحافظی از راه رسید
چشم ما خیره به هم آخر کاری که نبود

رفتی و هق‌هق تو در دل و جانم پیچید
اشک جا مانده‌ای و سنگ مزاری که نبود

عشق تاوان گره‌خوردن آه من و توست
بین تنهایی یک عاشق و یاری که نبود!

#شـهراد_میدری
@AdabSar
💫

آیی و
بگذری به من و
باز ننگری

ای جانِ من فدای تو
این نیز بگذرد...

#فخرالدین_عراقی
@AdabSar
💫

هرکس آزار منِ زار پسندید، ولی
نپسندید دلِ زارِ من آزارِ کسی

شهریارا، سرِ من زیرِ پیِ کاخَ ستم
به که بر سر فِتَدَم سایه‌ی دیوار کسی!

#شهریار 
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar

#روزشمار نیاکان(دهم دی)

۱۳۸۹ سال پیش در چنین روزی خسروپرویز پادشاه ایران به‌دست افسران ارتش بازداشت شد و این آغازی بود بر پایان شاهنشاهی توانمند ایران.😔
خسرو پرویز که آرمانش رساندن مرزهای ایران به روزگار داریوش بزرگ بود، جنگ‌های گسترده‌ای انجام داد و آسیای باختری و مسر(مصر) را گرفت و چلیپای سِپَندِ ترسایان (صلیب مقدس مسیحیان) را که مسیها(مسیح) برآن آویخته شده بود به تیسپون(تیسفون) آورد، ارتش را فرسوده کرده و از مردم باژ(باج، خراج) سنگین می‌گرفت و به شَوَند(دلیلِ) شکستی که یک‌سال پیش از این در جنگ نینوا از رومِ خاوری خورده بود به باده‌گساری روی آورده و در بیشتر نشست‌های ارتشی مست بود.
با نگر به آنچه گفته شد و به درخواست افسران ارتش (که در برابر دشمن سرگردان شده بودند) و پَسَندِشِ(تصویبِ) فرزندش "شیرویه" او را بازداشت کردند و شیرویه را برتخت فرمانروایی ایران نشاندند.
چند هفته پس از آن، خسرو پرویز به‌دست زندان‌بانش کشته شد و نُه سال پس از آن ارتش ایران در کادُسی(قادسیه) شکست خورد.
همچنین سپاه روم نیز که در این جنگ‌ها ناتوان شده بود در برابر تازش تازیان شکست خورد.

مرگ خسروپرویز یکی از رویدادهای دگرگون‌کننده در جهان بود.

فرستنده #کوروش_آریاویج
ویرایش #ادبسار

@AdabSar
💠🔷🔹🔹