به توضیحاتی فشرده و کوتاه پیرامون چند جنبۀ بارز این نظریه میپردازیم.
۱. نخستین و برجستهترین ویژگی نظریۀ تودهشناسانۀ فروید #تبارشناسی آن است. این تبارشناسی در دیدگاهی همزمان انسانشناختی و روانشناختی صورت میگیرد. فروید در پیجویی موجودیت توده (تودۀ دارای یک راهبر) نخست نظریهٔ #داروین را یادآور میشود که میگوید: «نخستین صورت جامعۀ انسانی بهاحتمال یک اجتماع قبیلهای بوده است که زیر سیطرۀ مطلق یک جنس نرِ پرقدرت بهسر میبرده است.» فروید برپایۀ این نظریه یک «فرضیه» میسازد که نخستینبار در کتاب #توتم_و_تابو و سپس در رسالۀ #روانشناسی_تودهها_و_تحلیل_من آورده است. به موجب این فرضیه، «قبیلۀ نخستین» اولین گروه انسانی در سرآغاز تاریخ اجتماعی نوع بشر است. در این قبیله «پدر نخستین» فرمانفرمایی سرگران و بیرقیب است. او بر همۀ مردان فرمان میراند، تمامی زنان را در اختیار میگیرد و حتا پسران خود را از آنان محروم میسازد. پس این سرکردۀ خودکامه مظهر بهتمام معنایِ #نرینگی، انحصارجویی، افزونخواهی، ممنوعیت مطلق، و همچنین رشکورزی عاطفی و جنسی است. او در اجتماعات بازپسین و تحولیافته از نو جان میگیرد، ولی اینبار در چهرهای آرمانی رخ مینماید، رشکورزی جنسی او نیز اندکاندک پوشش مهر و دوستی به چهره میزند، و بدینگونه ترس و واهمۀ دیرینه از او به ستایش از او بدل میشود.
چنین است که جمعیتهایِ بهویژه سازمانیافته و دارای راهبر در اجتماعات تازهتر جایگزین «قبیله نخستین» میگردند و راهبر (راهبر آرمانی شده و مورد مهر و ستایش) در این جمعیتها جانشین پدرـ رئیس بدوی.
۱. نخستین و برجستهترین ویژگی نظریۀ تودهشناسانۀ فروید #تبارشناسی آن است. این تبارشناسی در دیدگاهی همزمان انسانشناختی و روانشناختی صورت میگیرد. فروید در پیجویی موجودیت توده (تودۀ دارای یک راهبر) نخست نظریهٔ #داروین را یادآور میشود که میگوید: «نخستین صورت جامعۀ انسانی بهاحتمال یک اجتماع قبیلهای بوده است که زیر سیطرۀ مطلق یک جنس نرِ پرقدرت بهسر میبرده است.» فروید برپایۀ این نظریه یک «فرضیه» میسازد که نخستینبار در کتاب #توتم_و_تابو و سپس در رسالۀ #روانشناسی_تودهها_و_تحلیل_من آورده است. به موجب این فرضیه، «قبیلۀ نخستین» اولین گروه انسانی در سرآغاز تاریخ اجتماعی نوع بشر است. در این قبیله «پدر نخستین» فرمانفرمایی سرگران و بیرقیب است. او بر همۀ مردان فرمان میراند، تمامی زنان را در اختیار میگیرد و حتا پسران خود را از آنان محروم میسازد. پس این سرکردۀ خودکامه مظهر بهتمام معنایِ #نرینگی، انحصارجویی، افزونخواهی، ممنوعیت مطلق، و همچنین رشکورزی عاطفی و جنسی است. او در اجتماعات بازپسین و تحولیافته از نو جان میگیرد، ولی اینبار در چهرهای آرمانی رخ مینماید، رشکورزی جنسی او نیز اندکاندک پوشش مهر و دوستی به چهره میزند، و بدینگونه ترس و واهمۀ دیرینه از او به ستایش از او بدل میشود.
چنین است که جمعیتهایِ بهویژه سازمانیافته و دارای راهبر در اجتماعات تازهتر جایگزین «قبیله نخستین» میگردند و راهبر (راهبر آرمانی شده و مورد مهر و ستایش) در این جمعیتها جانشین پدرـ رئیس بدوی.
از اینپس به تبارشناسی روانشناسی توده و گذار این روانشناسی از «قبیله نخستین» به تشکلهای انسانی امروزه پی میبریم:
«توده در نظر ما همچون نوزایشقبیلۀ نخستین جلوه میکند. انسان بدویْ بالقوه در وجود هر فردِ مستقل از جمع به زندگانی خود ادامه میدهد. به همین ترتیب قبیلۀ نخستین خود را با پیدایش هرگونه تجمع انسانی [تازهتر] میتواند بازسازی کند… از این پس باید بپذیریم که روانشناسی توده دیرینهترین روانشناسی انسانی است.
«توده در نظر ما همچون نوزایشقبیلۀ نخستین جلوه میکند. انسان بدویْ بالقوه در وجود هر فردِ مستقل از جمع به زندگانی خود ادامه میدهد. به همین ترتیب قبیلۀ نخستین خود را با پیدایش هرگونه تجمع انسانی [تازهتر] میتواند بازسازی کند… از این پس باید بپذیریم که روانشناسی توده دیرینهترین روانشناسی انسانی است.
از همان سرآغاز بهاحتمال دو روانشناسی وجود داشته است. یکی روانشناسی خاص افراد تشکیلدهندۀ گروه بوده است، و دیگری روانشناسی پدرـ رئیس یا راهبر گروه. رشکورزیهای جنسی و نبود بردباری در آن پدرـ رئیس بوده است که منشاء پیدایش روانشناسی توده واقع شده است.»
تنها اختلافی که فروید از دید روانشناسی میان قبیله بدوی و تودههای انسانی نوخاسته میبیند مربوط به بود یا نبودِ مهرورزی است. در آن قبیله سرکرده در حالت «خودشیفتگی مطلق» بهسر میبرد و نسبت به پسران و دیگر افراد قبیله هیچگونه مهر و محبتی ندارد، حال آنکه در تودههای انسانیِ پس از او مهرورزی متقابل راهبر و پیرو، که شرط اساسی یگانگی و پایداری توده هم هست، مطرح است.
۲. آرمانجویی، آرمانپروری یا آرمانگردانی از نخستین و مهمترین اموری است که توضیحدهندۀ برآمدن تودهها و روانشناسی ویژۀ آنها است. فروید میاندیشد که موقعیت کلی «آرمان من» در افراد تشکیلدهندۀ توده از دید ساختاری و ارتباطی دنبالۀ موقعیت کهنالگویی «قبیله نخستین» است، منتهی در جریان گذار از سرآغاز تاریخ اجتماعی به دوران بازپسین و امروزین ترس و کین و انزجار (که دیرزمانی بر روابط میان افرد قبیله و پدرـ رئیس چیره بوده است) به مهرورزی و ستایش بدل میشود و پدرـ رئیس دیرینه نیز در پرتو ظهور در وجود راهبر به مرتبۀ آرمان (کمال مطلوب) ارتقا مییابد.
از سوی دیگر «آرمان من» که الگوی بنیانی در روانشناسی فرد و گروه است، در عین شرکتجستن در شکلگیری «آرمان گروهی»، بهتدریج جای خود را به این آرمان اخیر وامیگذارد. با اینهمه چیز درخوری از ساختار و بافتار مناسبات درونگروهی روزگار باستان، و نیز از طبیعت روانشناختی این مناسبات، در درازای زمان دوام میآورد و، بهرغم پسوپیش شدن مراتبی از این مناسبات و تبدیل گشتن ترس و کین و انزجار به مهرورزی و ستایش، به تودههای نوظهور رخنه میکند.
در اینباره فروید دو محیط ارتش و کلیسا را مثال میآورد. سرکردگان و فرمانفرمایان در این دو محیط، همانند پدرـ رئیس دیرینه، افراد را بهگونۀ برابر و یکسان تحت قدرت خود و فرمانبرداری قرار میدهند. این امر یادآور ماهیت مناسبات گروهی در روزگار قبیلۀ نخستین است، زیرا در آن زمان همۀ «پسران نیک میدانستند که تهدید و ارعاب پدر بهگونۀ برابر و یکسان شامل یکایک آنان میشود، و اینکه هریک نیز بهاندازۀ دیگری از او حساب میبرد.» از دید فروید این صورت از برابری و مساوات است که، با روانه شدن در مسیر «پیشرفت و ترقی» و تحول تدریجی، اندکاندک راه را برای پایگیری «وظایف اجتماعی» و هنجارهای مدنی عادلانه در سطح جامعه هموار ساخته است. لذا آن صورت از «برابری» که در روزگار باستان در امر فرمانفرمایی و ارعاب (از سوی پدرـ رئیس) و امر #ترس و #فرمان_برداری (نزد پسران) وجود داشته است با گذشت زمان وجههای مهرورزانه و دلپسند به خود میگیرد و از این رهگذر راهبر نیز در چهرهای ستودنی و آرمانی خود مینماید.
از سوی دیگر «آرمان من» که الگوی بنیانی در روانشناسی فرد و گروه است، در عین شرکتجستن در شکلگیری «آرمان گروهی»، بهتدریج جای خود را به این آرمان اخیر وامیگذارد. با اینهمه چیز درخوری از ساختار و بافتار مناسبات درونگروهی روزگار باستان، و نیز از طبیعت روانشناختی این مناسبات، در درازای زمان دوام میآورد و، بهرغم پسوپیش شدن مراتبی از این مناسبات و تبدیل گشتن ترس و کین و انزجار به مهرورزی و ستایش، به تودههای نوظهور رخنه میکند.
در اینباره فروید دو محیط ارتش و کلیسا را مثال میآورد. سرکردگان و فرمانفرمایان در این دو محیط، همانند پدرـ رئیس دیرینه، افراد را بهگونۀ برابر و یکسان تحت قدرت خود و فرمانبرداری قرار میدهند. این امر یادآور ماهیت مناسبات گروهی در روزگار قبیلۀ نخستین است، زیرا در آن زمان همۀ «پسران نیک میدانستند که تهدید و ارعاب پدر بهگونۀ برابر و یکسان شامل یکایک آنان میشود، و اینکه هریک نیز بهاندازۀ دیگری از او حساب میبرد.» از دید فروید این صورت از برابری و مساوات است که، با روانه شدن در مسیر «پیشرفت و ترقی» و تحول تدریجی، اندکاندک راه را برای پایگیری «وظایف اجتماعی» و هنجارهای مدنی عادلانه در سطح جامعه هموار ساخته است. لذا آن صورت از «برابری» که در روزگار باستان در امر فرمانفرمایی و ارعاب (از سوی پدرـ رئیس) و امر #ترس و #فرمان_برداری (نزد پسران) وجود داشته است با گذشت زمان وجههای مهرورزانه و دلپسند به خود میگیرد و از این رهگذر راهبر نیز در چهرهای ستودنی و آرمانی خود مینماید.
#فروید در تأیید بیشتر سهم #آرمان_گرایی و آرمانپروری در دنیای تودهها این نظر #لوبون را یادآور میشود که: توده زیر نفوذ دو پدیدۀ روانشناختی پرقدرت قرار دارد، یکی حالت ناشی از «خوابگری» («خواب ساختگی») یا بیحسی ادراک است، دیگری #تلقین_پذیری است که در دو سطح صورت میگیرد:
یکی تلقینپذیری افراد گروه از یکدیگر است که به تقلیدگری متقابلشان میانجامد. دوم تلقینپذیری همۀ آنان زیر تأثیر راهبر باوقار و محبوبشان میباشد، راهبری تأثیرگذار و افسونگر که در مقام تلقینگر و خوابگر (Hypnotiseur) عمل میکند.
فروید میاندیشد که در این موارد #تلقین و #تقلید خودبهخود معنایی ندارند و «خوابگری» نیز جز یک حالت زودگذر و ناپایدار بهبار نمیآورد؛ گو این که حتا به نقش راهبر در برانگیختن چنین حالت خوابگونهای اعتقاد زیاد نمیتوان داشت. برعکس، آنچه که در برآمدن و تثبیت موقعیت توده موجودیت و کارایی خود را بهاثبات میرساند فرایند #آرمانگرایی است. این فرایند زیر تأثیر «منِ» آرمانجو و آرمانگردان و فرافکنی خصوصیات این «من» بهکار میافتد. جوهر عاطفی همین فرایند از مهرورزی که عامل پیوند درونگروهی است مایه برمیگیرد. این امر به این معناست که، حتا چنانچه برای تلقینگری توأم با خوابگری (بهروایت لوبون) اهمیتی قایل باشیم، اولویت همچنان با فرایند آرمانگرایی و بنمایۀ مهرورزانۀ آن خواهد بود. دنبالۀ عینی و گستردهتر این آرمانگرایی تعیّن و تجسم فرهنگی آن است. بهاین معنا که #فرهنگ بشری هم خاستگاه و نیز جلوهگاه آرمانهای فردی و گروهی است، و هم خود این فرهنگ (در معنای «شکوفایی دید و اندیشه» و رفتارهای «هنجارمند و پسندیده») صورتی از آرمان همگانی یا «ابرمن فرهنگی» میباشد. بنا بر چنین نظریهای است که فروید نظر دیگر لوبون را نیز، مبنی براین که وجود «وحشت» و یا «غریزۀ گردهمگرآیی» در فرد عامل پیوستن او به توده و راهبرستایی است، نمیپذیرد.
یکی تلقینپذیری افراد گروه از یکدیگر است که به تقلیدگری متقابلشان میانجامد. دوم تلقینپذیری همۀ آنان زیر تأثیر راهبر باوقار و محبوبشان میباشد، راهبری تأثیرگذار و افسونگر که در مقام تلقینگر و خوابگر (Hypnotiseur) عمل میکند.
فروید میاندیشد که در این موارد #تلقین و #تقلید خودبهخود معنایی ندارند و «خوابگری» نیز جز یک حالت زودگذر و ناپایدار بهبار نمیآورد؛ گو این که حتا به نقش راهبر در برانگیختن چنین حالت خوابگونهای اعتقاد زیاد نمیتوان داشت. برعکس، آنچه که در برآمدن و تثبیت موقعیت توده موجودیت و کارایی خود را بهاثبات میرساند فرایند #آرمانگرایی است. این فرایند زیر تأثیر «منِ» آرمانجو و آرمانگردان و فرافکنی خصوصیات این «من» بهکار میافتد. جوهر عاطفی همین فرایند از مهرورزی که عامل پیوند درونگروهی است مایه برمیگیرد. این امر به این معناست که، حتا چنانچه برای تلقینگری توأم با خوابگری (بهروایت لوبون) اهمیتی قایل باشیم، اولویت همچنان با فرایند آرمانگرایی و بنمایۀ مهرورزانۀ آن خواهد بود. دنبالۀ عینی و گستردهتر این آرمانگرایی تعیّن و تجسم فرهنگی آن است. بهاین معنا که #فرهنگ بشری هم خاستگاه و نیز جلوهگاه آرمانهای فردی و گروهی است، و هم خود این فرهنگ (در معنای «شکوفایی دید و اندیشه» و رفتارهای «هنجارمند و پسندیده») صورتی از آرمان همگانی یا «ابرمن فرهنگی» میباشد. بنا بر چنین نظریهای است که فروید نظر دیگر لوبون را نیز، مبنی براین که وجود «وحشت» و یا «غریزۀ گردهمگرآیی» در فرد عامل پیوستن او به توده و راهبرستایی است، نمیپذیرد.
۳. فروید در توضیح همگرایی و همسویی اعضای توده و وجوه مشترک کنشهای آنان فرایند «همانندشدگی» را مد نظر قرار میدهد که با فرایند آرمانگردانی پیوندی ناگسستنی دارد. میگوید فرد در گروه همان است که هست، منتهی گرایشها و کنشها و واکنشهای تازهتری از خود نشان میدهد. حضور او در گروه به ما امکان میدهد تا یک فرایند بسیار نیرومند در وی تشخیص بدهیم، و آن «همانندشدگی» و تحرکات سرنوشتسازی است که این فرایند همزمان در فرد و گروه برمیانگیزد. فروید در تأیید این نظر رابطۀ پسرـ پدری در دورۀ کودکی را شاهد میآورد.
« #پسر میخواهد همچون پدر باشد و از هرحیث جای او را بگیرد. راحت بگوییم: او #پدر را همچون #آرمان در نظر میآورد… طبیعت این رابطۀ پسرـ پدری همان است که در روابط متقابل افراد یک توده نیز نهفته است.»
« #پسر میخواهد همچون پدر باشد و از هرحیث جای او را بگیرد. راحت بگوییم: او #پدر را همچون #آرمان در نظر میآورد… طبیعت این رابطۀ پسرـ پدری همان است که در روابط متقابل افراد یک توده نیز نهفته است.»
پس فروید در روشنگری منشاء همنوایی افراد توده و همسویی کنشهایشان نظریۀ #همانندشدگی را در برابر نظریۀ «واگیریِ» لوبون قرار میدهد. مینویسد:
«یک تودۀ ابتدایی همچون گردهمآیی افرادی خود مینماید که این گردهم آیی را جایگزین آرمان من کردهاند. درنتیجه، این جایگزینیْ همانندشدگی منِ آنان را در پی آورده است.»
در اینجا است که فروید دوباره ارتش را مثال میآورد و از «دمسازی» یا رفاقت سربازان میگوید که خود برآیندی از #همانندشدگی است:
«فرماندۀ ارتش آرمان سرباز را تشکیل میدهد، حال آن که رابطهای که سربازان را به یکدیگر میپیوندد یک رابطۀ همانندشدگی است. از این رهگذر هرسرباز به وظایفی پی میبرد که دمسازی ایجاب میکند.»
«یک تودۀ ابتدایی همچون گردهمآیی افرادی خود مینماید که این گردهم آیی را جایگزین آرمان من کردهاند. درنتیجه، این جایگزینیْ همانندشدگی منِ آنان را در پی آورده است.»
در اینجا است که فروید دوباره ارتش را مثال میآورد و از «دمسازی» یا رفاقت سربازان میگوید که خود برآیندی از #همانندشدگی است:
«فرماندۀ ارتش آرمان سرباز را تشکیل میدهد، حال آن که رابطهای که سربازان را به یکدیگر میپیوندد یک رابطۀ همانندشدگی است. از این رهگذر هرسرباز به وظایفی پی میبرد که دمسازی ایجاب میکند.»
۴. فروید همچنین مهرورزی یا پیوندهای «لیبیدویی» (Libidinal/ در معنای گسترده و غیرجنسی واژه) را یکی از مؤلفههای کیفی در ساختار و مناسبات درونتودهای تلقی میکند. پیشتر به حضور مهرورزی در روابط آرمانجویانه و نیز روند همانندشدگی اشاره شد. فروید رابطۀ میان پیرو و راهبر را نیز تابع آن میداند. میگوید مهرورزی همچون عامل همبستگی افراد و انسجام توده به کار میافتد؛ زیرا این صورت از عشق از جنسیت و شور شهوانی خودشیفته (که ویژۀ فرد است) فاصله میگیرد و درنتیجه خودپسندی و خودشیفتگی بهسود همجوشی افراد در جوّ توده واپس مینشیند.
از سوی دیگر عضو توده در وجود راهبر «مایهگذاری عاطفی» میکند، او را بهمثابۀ مراد و آرمان برمیگزیند و میستاید، و «من» آرمانجوی خویش را نیز همانند این «ابرمن آرمانی» میگرداند. همزمان با این مایهگذاری عاطفی و مهرورزی احساس یکایک افراد توده یا مریدان این است که راهبر همۀ آنان را بهیک اندازه دوست میدارد. این احساس «برابری» و تصور مهرورزیِ «عادلانه» بین این افراد مشترک میگردد و در تحکیم پیوستگیشان به همدیگر و نیز ارتباطشان با راهبر کارساز میافتد.
از سوی دیگر عضو توده در وجود راهبر «مایهگذاری عاطفی» میکند، او را بهمثابۀ مراد و آرمان برمیگزیند و میستاید، و «من» آرمانجوی خویش را نیز همانند این «ابرمن آرمانی» میگرداند. همزمان با این مایهگذاری عاطفی و مهرورزی احساس یکایک افراد توده یا مریدان این است که راهبر همۀ آنان را بهیک اندازه دوست میدارد. این احساس «برابری» و تصور مهرورزیِ «عادلانه» بین این افراد مشترک میگردد و در تحکیم پیوستگیشان به همدیگر و نیز ارتباطشان با راهبر کارساز میافتد.
فروید در اینجا، در مورد یادشده در (بند ۳)، از میان «تودههای ساختگی بادوام» به دو نهاد ارتش و کلیسا چشم میدوزد.
«در این دو تودۀ ساختگی هر فرد پیوندی عاطفی از یکسو با راهبر (عیسی در مسیحیت، و فرمانده کل در ارتش) برقرار میسازد و از سوی دیگر با دیگرافراد توده… جوهر موجودیت یک توده در پیوندهای عاطفی موجود در آن نهفته است.»
«در این دو تودۀ ساختگی هر فرد پیوندی عاطفی از یکسو با راهبر (عیسی در مسیحیت، و فرمانده کل در ارتش) برقرار میسازد و از سوی دیگر با دیگرافراد توده… جوهر موجودیت یک توده در پیوندهای عاطفی موجود در آن نهفته است.»
و فروید در گفتوگو از توانایی مهرورزی در تضمین «جوهر موجودیت توده» بالتبع فروپاشی توده و سراسیمگی اعضای آن را نتیجۀ نبودِ همین #مهرورزی در آن بهشمار میآورد.
«زمانی که چنین تودهای ازهم میپاشد یک وحشتزدگی پدید میآید. از اینپس برای هیچیک از فرمانهای راهبر دیگر گوش شنوایی وجود ندارد، و هرکس تنها به خویشتن میاندیشد بیآن که در اندیشۀ دیگران باشد. پیوندهای متقابل نیست میشوند و یک واهمۀ بسیار شدید و غیرقابل فهم پا میگیرد… وحشت و واهمه در اینجا حاکی از این است که ساختار مهرورزانه توده سست شده است و اینکه توده به این سستی واکنش [وحشتآمیز] نشان میدهد…»
«زمانی که چنین تودهای ازهم میپاشد یک وحشتزدگی پدید میآید. از اینپس برای هیچیک از فرمانهای راهبر دیگر گوش شنوایی وجود ندارد، و هرکس تنها به خویشتن میاندیشد بیآن که در اندیشۀ دیگران باشد. پیوندهای متقابل نیست میشوند و یک واهمۀ بسیار شدید و غیرقابل فهم پا میگیرد… وحشت و واهمه در اینجا حاکی از این است که ساختار مهرورزانه توده سست شده است و اینکه توده به این سستی واکنش [وحشتآمیز] نشان میدهد…»
با توجه با چهار موردی که تا کنون از نظر گذشت باید گفت: فروید در شکلگیری توده جای پای فرایند آرمانجویی و تمایل به بازیافتن «ابرمن آرمانی» را بازمییابد، در پایگیری وحدت و انسجام توده فرایند همانندسازی را تعیینکننده میخواند، و در هماهنگی و همسویی کنشهای اعضای توده و همچنین #پیروی آنان از راهبر مهرورزی را کارساز میشمرد. از همین روست که او فرضیۀ «غریزۀ گردهمآیی» را سست و غیرقابل دفاع مییابد و رد میکند.
او در توجیه موضع نظری خود از «مدتزمانی دراز» در دورۀ ابتدایی رشد شخصیت یاد میکند که طی آن در کودک خردسال نشانهای از وجود چنین غریزهای به چشم نمیخورد، حال آن که در همین دوره شاهد موارد دیگری چون «غریزه خوردن»، «سایقه جنسی»، و «سایقه حفظ بقا» هستیم. نیز او معتقد است که باورداشت به «غریزۀ گردهمآیی» و اولویت دادن به آن نقش فعال راهبر را در ساماندهی توده از دیده دور میدارد. «غریزۀ گردهمآیی معمولاَ جایی برای راهبر باقی نمیگذارد… رمه به یک شبان نیاز دارد! »
و «شبان» در این کلام فروید همان راهبر آرمانی شدهای است که تودۀ آرمانگردان جویای اوست و خود نیز ادارهکنندۀ همین تودۀ آرمانجو است.
او در توجیه موضع نظری خود از «مدتزمانی دراز» در دورۀ ابتدایی رشد شخصیت یاد میکند که طی آن در کودک خردسال نشانهای از وجود چنین غریزهای به چشم نمیخورد، حال آن که در همین دوره شاهد موارد دیگری چون «غریزه خوردن»، «سایقه جنسی»، و «سایقه حفظ بقا» هستیم. نیز او معتقد است که باورداشت به «غریزۀ گردهمآیی» و اولویت دادن به آن نقش فعال راهبر را در ساماندهی توده از دیده دور میدارد. «غریزۀ گردهمآیی معمولاَ جایی برای راهبر باقی نمیگذارد… رمه به یک شبان نیاز دارد! »
و «شبان» در این کلام فروید همان راهبر آرمانی شدهای است که تودۀ آرمانگردان جویای اوست و خود نیز ادارهکنندۀ همین تودۀ آرمانجو است.
بنابراین میبینیم فروید منشاء روانشناختی برآمدن توده، فلسفۀ وجودی آن، و بهویژه جوهر پیوندهای دستجمعی موجود در آن را با سودجویی از مفاهیمی چون «آرمان من» یا «من آرمانی»، «آرمانگردانی»، «همانندسازی» یا «همانندشدگی» توضیح میدهد، جوهر رابطۀ میان پیرو و راهبر را در پرتو مفهوم «مهرورزی» درمییابد، و نیز در دیدگاهی انسانشناختی تبارشناسی توده را به نخستین و ابتداییترین گردهمآیی انسانی یعنی #قبیله_نخستین میرساند.
بدینسان او با بازنگری در نظرات لوبون «روانشناسی تودهها» و شرایط تکوینی و کارکرد آن را با دیدی نوتر، ژرفتر، و دوربرندهتر مینگرد، این روانشناسی را جدا از روانشناسی فرد در نظر نمیآورد، و نیز در این چهره از روانشناسی به کشف عناصر و روابط تعیینکنندهتری میرسد که در نظرگیریشان برای روانشناسی اجتماعی و همچنین جامعهشناسی تحلیلی ضروری مینماید.
بدینسان او با بازنگری در نظرات لوبون «روانشناسی تودهها» و شرایط تکوینی و کارکرد آن را با دیدی نوتر، ژرفتر، و دوربرندهتر مینگرد، این روانشناسی را جدا از روانشناسی فرد در نظر نمیآورد، و نیز در این چهره از روانشناسی به کشف عناصر و روابط تعیینکنندهتری میرسد که در نظرگیریشان برای روانشناسی اجتماعی و همچنین جامعهشناسی تحلیلی ضروری مینماید.
از سوی دیگر با این امر آشنا میشویم که «روانشناسی تودهها»ی فروید از روانشناسی روند شکلگیری شخصیت روانی فرد و تحولاتی که در این شخصیت روی میدهد جداناپذیر است. این روانشناسی جلوهگاه فرایندهایی است که از دنیای «من» آغاز میشوند، از رهگذر برخورد با واقعیات جهان بیرون (فرهنگ و جامعه، هنجارهای عرفی و اخلاقی، مناسبات و پیوندهای بینانسانی…) به شکلگیری ابرمن در اشکال انفرادی و فرهنگی و اجتماعی میانجامند، و از اینپس #ابرمن در چهرۀ «آرمان من» خود مینماید، متمایل به دنیای جمع و گروه میشود و جلوهای اجتماعی بهخود میگیرد.
همین «آرمان من» سرانجام موجودیت خود را در سیمای تأثیرگذار #راهبر بازمییابد و بدینگونه در یگانگی و یکپارچگی گروه و مدیریت آن از سوی راهبر مؤثر میافتد. این در حالی است که تبارشناسی واقعیت جوهری توده (واقعیتی که در ورای نماد و نمودِ آراسته به مهرورزی و برابریجویی این توده نهفته است و اینکه دراصل برپایۀ رابطۀ نامنصفانۀ میان پیرو و راهبر یا فرمانبردار و فرمانفرما استوار است) سرانجام به وضعیت قبیله بدوی و روانشناسی افتتاحکنندۀ آن میرساند. و این چنین است که بنیانگذار روانکاوی نتیجه میگیرد:
«راهبر توده همیشه همان پدرـ رئیس هراسناک آغازین باقی میماند. توده پیوسته آمادۀ تنسپردن به سلطۀ یک قدرت بیکرانه هست. توده بهغایت خواهان و جویای یک مظهر قدرت میباشد، و بهگفتۀ لوبون تشنۀ فرمانبرداری است.»
🔚 پایان...
📎 #زیگومند_فروید #گوستاو_لوبون #روانشناسی_توده_ها #ناخودآگاه #وحشت #اندیشیدن #استدلال #نرینگی #اراده #توده #تقلید #تلقین #ترس #توتم_و_تابو #تبارشناسی #راهبر #ابرمن #قبیله_نخستین #پیروی #مهرورزی #همانندشدگی #آرمان #پدر #پسر
🗂 @AntiReligionArchives
«راهبر توده همیشه همان پدرـ رئیس هراسناک آغازین باقی میماند. توده پیوسته آمادۀ تنسپردن به سلطۀ یک قدرت بیکرانه هست. توده بهغایت خواهان و جویای یک مظهر قدرت میباشد، و بهگفتۀ لوبون تشنۀ فرمانبرداری است.»
🔚 پایان...
📎 #زیگومند_فروید #گوستاو_لوبون #روانشناسی_توده_ها #ناخودآگاه #وحشت #اندیشیدن #استدلال #نرینگی #اراده #توده #تقلید #تلقین #ترس #توتم_و_تابو #تبارشناسی #راهبر #ابرمن #قبیله_نخستین #پیروی #مهرورزی #همانندشدگی #آرمان #پدر #پسر
🗂 @AntiReligionArchives
فلاکت اقتصادی و فلاکت معناشناختی همدیگر را تقویت میکنند. #روانشناسی_توده سخت متأثر از #روانشناسی_پول است!
این نکته را #الیاس_کانتّی (Elias Canetti) در بخش "تورم و توده"ی کتاب #توده_و_قدرت بازگشوده است.
این نکته را #الیاس_کانتّی (Elias Canetti) در بخش "تورم و توده"ی کتاب #توده_و_قدرت بازگشوده است.
#هویت_پول
از نظر #کانتّی توجه به روانشناسی پول، یکی از لوازم کار در زمینهی روانشناسی "توده و قدرت" است. پول، روانشناسی خود را دارد، زیرا پول دارای روان است. روان پول، فردیت و هویت آن است.
#سکه، به گفته کانتّی، بیش از شکلهای دیگر #پول، هویت آن را جلوهگر میسازد. سکه سخت است، دارای یک سیماست، خط و نشان دارد. سکهها یک جامعه طبقاتی را تشکیل میدهند: درشت میتواند خُرد را بخرد، خُرد را اما این توانایی نیست. مورخان کهن توصیف روی کار آمدن یک شاه تازه را چه بسا با جملهای این چنین آغاز کردهاند: او بر تخت نشست و سکه به نام خود زد. سکه تازه نشاندهنده یک دورهی تازه بوده است و رواج یافتن ارزشهای تازه.
سکهای که از دور خارج میشود، تنها یک تکه فلز نیست که از گردش میافتد. او با خود بسی چیزهای دیگر را از دور خارج میکند. سکههای از دور خارج شده و به خاطره تبدیل میشوند.
از نظر #کانتّی توجه به روانشناسی پول، یکی از لوازم کار در زمینهی روانشناسی "توده و قدرت" است. پول، روانشناسی خود را دارد، زیرا پول دارای روان است. روان پول، فردیت و هویت آن است.
#سکه، به گفته کانتّی، بیش از شکلهای دیگر #پول، هویت آن را جلوهگر میسازد. سکه سخت است، دارای یک سیماست، خط و نشان دارد. سکهها یک جامعه طبقاتی را تشکیل میدهند: درشت میتواند خُرد را بخرد، خُرد را اما این توانایی نیست. مورخان کهن توصیف روی کار آمدن یک شاه تازه را چه بسا با جملهای این چنین آغاز کردهاند: او بر تخت نشست و سکه به نام خود زد. سکه تازه نشاندهنده یک دورهی تازه بوده است و رواج یافتن ارزشهای تازه.
سکهای که از دور خارج میشود، تنها یک تکه فلز نیست که از گردش میافتد. او با خود بسی چیزهای دیگر را از دور خارج میکند. سکههای از دور خارج شده و به خاطره تبدیل میشوند.
#مفهوم_میلیون
در گذشته، انباشتگی سکه را در یک جا در کمیتی کلان، با مفهوم کیفی #گنج بیان میکردند. در گذشته نمیگفتند فلانی میلیونر است، میگفتند خزینه و دفینه دارد. گنج همواره در یک هالهی جادویی تصور میشده است. در عصر جدید به جای "گنج"، "میلیون" و "میلیارد" نشسته است. متناسب با این روند و به نشانهی آن، پول کاغذی، سکه را به حاشیه رانده است. #پول کاغذی فردیت و هویت سکه را ندارد. اسکناس نماد تودهای شدن جامعه و زندگی انسان در کلانشهرهاست. با تبدیل شدن جامعههای کوچکی که در آنها همه یکدیگر را میشناختند و همه سرشناس بودند، به کلانشهر، که در آن اکثریت گمنام است و فرد در توده گم میشود، مفهوم های کمی جای مفهوم های کیفی را گرفتهاند.
یک نمونه، نشستن #میلیون به جای "گنج" است. به نظر کانتّی "میلیون" سرشتی دوگانه دارد: میتواند هم تودهی پول را برشمرد و هم تودهی جمعیت را. هم چک بیست میلیونی داریم و هم "ارتش بیست میلیونی".
هیتلر، به گفته کانتّی، علاقهی خاصی به رقم میلیون داشته است. او در سخنرانیهایش مدام از #تودههای_میلیونی دم میزده، مدام قدرت میلیونی دستگاهش را به رخ میکشیده و مدعی بوده که به نیروی "میلیون" به "میلیون" عظمت "میلیونی" خواهد بخشید.
به نظر کانتّی در این نحوه استفاده کیفی از مفهوم کمی "میلیون"، روانشناسی جادویی "گنج" نهفته است. خصلت دوگانه "میلیون" روشنگر یک نکته مهم است: پیوند تنگاتنگ روان توده "میلیونی" و پویش "میلیونی" که برشمردهی آن، پول است.
در گذشته، انباشتگی سکه را در یک جا در کمیتی کلان، با مفهوم کیفی #گنج بیان میکردند. در گذشته نمیگفتند فلانی میلیونر است، میگفتند خزینه و دفینه دارد. گنج همواره در یک هالهی جادویی تصور میشده است. در عصر جدید به جای "گنج"، "میلیون" و "میلیارد" نشسته است. متناسب با این روند و به نشانهی آن، پول کاغذی، سکه را به حاشیه رانده است. #پول کاغذی فردیت و هویت سکه را ندارد. اسکناس نماد تودهای شدن جامعه و زندگی انسان در کلانشهرهاست. با تبدیل شدن جامعههای کوچکی که در آنها همه یکدیگر را میشناختند و همه سرشناس بودند، به کلانشهر، که در آن اکثریت گمنام است و فرد در توده گم میشود، مفهوم های کمی جای مفهوم های کیفی را گرفتهاند.
یک نمونه، نشستن #میلیون به جای "گنج" است. به نظر کانتّی "میلیون" سرشتی دوگانه دارد: میتواند هم تودهی پول را برشمرد و هم تودهی جمعیت را. هم چک بیست میلیونی داریم و هم "ارتش بیست میلیونی".
هیتلر، به گفته کانتّی، علاقهی خاصی به رقم میلیون داشته است. او در سخنرانیهایش مدام از #تودههای_میلیونی دم میزده، مدام قدرت میلیونی دستگاهش را به رخ میکشیده و مدعی بوده که به نیروی "میلیون" به "میلیون" عظمت "میلیونی" خواهد بخشید.
به نظر کانتّی در این نحوه استفاده کیفی از مفهوم کمی "میلیون"، روانشناسی جادویی "گنج" نهفته است. خصلت دوگانه "میلیون" روشنگر یک نکته مهم است: پیوند تنگاتنگ روان توده "میلیونی" و پویش "میلیونی" که برشمردهی آن، پول است.
#تورم
در تورم چه رخ میدهد؟ وقتی که این یک "میلیون" بیاعتبار شود، تأثیرش بر روی آن یک "میلیون" چیست؟ این، پرسش مرکزی بخش "تورم و توده" در کتاب "توده و قدرت" کانتّی است. تورم باد کردن پول است: «میلیونهایی که آدم همیشه حسرتشان را داشته، یکباره به دستش میافتد، اما این میلیونها دیگر میلیون نیستند. فقط اسماً چنین اند.» پول پیاپی بیارزشتر و بیارزشتر میشود و رقمها پیاپی درشتتر و درشتتر میشوند. این نمیتواند بر روی کسی که همواره برای "میلیون" یک بار جادویی قایل شده، بیتأثیر باشد. نمیتوان هم در آرزوی "میلیون" بود و هم ده میلیون پیشکرایه پرداخت. درضمن نمیتوان به سادگی به جای "میلیون" قدیم "میلیارد" را نشاند و "میلیارد" را آسمانی، و "میلیون" را خاکی دانست.
در تورم چه رخ میدهد؟ وقتی که این یک "میلیون" بیاعتبار شود، تأثیرش بر روی آن یک "میلیون" چیست؟ این، پرسش مرکزی بخش "تورم و توده" در کتاب "توده و قدرت" کانتّی است. تورم باد کردن پول است: «میلیونهایی که آدم همیشه حسرتشان را داشته، یکباره به دستش میافتد، اما این میلیونها دیگر میلیون نیستند. فقط اسماً چنین اند.» پول پیاپی بیارزشتر و بیارزشتر میشود و رقمها پیاپی درشتتر و درشتتر میشوند. این نمیتواند بر روی کسی که همواره برای "میلیون" یک بار جادویی قایل شده، بیتأثیر باشد. نمیتوان هم در آرزوی "میلیون" بود و هم ده میلیون پیشکرایه پرداخت. درضمن نمیتوان به سادگی به جای "میلیون" قدیم "میلیارد" را نشاند و "میلیارد" را آسمانی، و "میلیون" را خاکی دانست.