🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# #اِولین_باغچه_بان سال ۱۳۰۷ در شهر مرسین ترکیه از مادری فرانسوی و پدری ترک به دنیا آمد.
در کنسرتوار آنکارا با #ثمین_باغچه_بان آهنگساز ایرانی آشنا شد و این آشنایی به ازدواج آن دو انجامید، ازدواجی فرخنده برای موسیقی ایران.
او همراه ثمین به ایران آمد و در ۲۲ سالگی نخستین کلاس تخصصی آواز را در هنرستان عالی موسیقی تهران بنیان گذاشت. نتیجه این کلاس ها پرورش خوانندگانی همچون #حسین_سرشار، #محمد_نوری، #سودابه_تاجبخش، #پری_ثمر، #پری_زنگنه، #سودابه_صفاییه و #عنایت_رضایی است که البته شاگردان این هنرمندان خود نیز بخش بزرگی از خوانندگان ایران را تشکیل می دهند.
#اِولین_باغچه_بان به همراه #منیره_وکیلی، #حشمت_سنجری ، #فاخره_صبا و چند هنرمند دیگر از پایه گذاران #اپرای_ایران و #تالاررودکی هستند.
او همچنین نخستین کر یا آواز گروهی هنرستان عالی موسیقی (کنسرواتور تهران) را تشکیل داد. گروهی که نخستین گام ها را در اجرای داستان های شاهنامه و متل های ایرانی برداشت. پس از آن #کر_ملی_تهران را پایه گذاری کرد.
اما تاسیس گروه کر کودکان یتیم با حمایت موسسه خیریه فرح پهلوی موضوعی است که او همواره از آن با افتخار یاد می کند.
اِولین باغچه بان تاثیر موسیقی در زندگی این کودکان را شگفت آور می داند. این گروه حدود چهل اجرا در تالار رودکی داشت و حتی در مراسم تاج گذاری محمدرضا شاه پهلوی نیز برنامه ای اجرا کرد.
اجرای ده قطعه #رنگین_کمون ساخته #ثمین_باغچه_بان با همکاری ارکستر #سمفونیک رادیو وین اثر ماندگار این گروه است.
با وقوع انقلاب ایران فعالیت های او و ثمین باغچه بان متوقف شد تا این که در سال ۱۳۶۳ مجبور به مهاجرت به شهر استانبول شدند. اِولین در دانشگاه "معمار سنان استانبول " تا سال ۱۳۷۳ نوازندگی پیانو درس می داد.
او در دوران بازنشستگی ده کتاب درباره تکنیک های پیانو و آواز به زبان ترکی و فرانسوی نوشت. آخرین کتاب او نیز موسیقی برای کودکان، هنوز منتشر نشده است. اما مهمترین کتاب او برای ایرانیان، کتابی است به زبان فرانسه که درباره فعالیت ها، آثار هنری و هنرمندان قبل از انقلاب ایران نوشته شده است.
#اِولین اجراهای ماندگاری در اپرای ایران داشت و به ترک پارسی خوان اپرای ایران شهرت یافت. اما آخرین اجرای او، سه روز قبل از فوتش در برنامه کوک تلویزیون بی بی سی فارسی در استانبول بود. اجرایی کمتر از سه دقیقه بر روی آهنگ #فردا ساخته #کاوه_باغچه_بان و گفتگوی کوتاهی با بهزاد بلور مجری این برنامه، آخرین مصاحبه و اجرای اِولین در برابر دوربین است.
این گفته او بسیار معروف است:
"ترکیه وطن من است و من مثل یک درخت در آنجا رشد کردم، اما میوه هایم را در ایران دادم و در ایران به بار نشستم. به همین علت هر دو کشور را دوست دارم و هر دو را وطن خودم می دانم."
او همیشه همراه همسر خود ثمین باغچه بان بود که سه سال پیش به دور از وطن در استانبول فوت کرد. اما او نیز همانند همسر هنرمندش در ۸۲ سالگی به علت ایست قلبی درگذشت. او صبح دوشنبه ۱۰ آبان، در گورستان ایرانیان درقسمت آسیایی استانبول کنار قبر همسرش دفن شد.
#اولین_باغچهبان در دهه چهل، نخستین گروه کر کودکان ایران را بنیان گذاری کرد. هنرمندان این گروه کر، دویست کودک بیسرپرستی بودند که اولین با سر زدن به شهر و روستاهای مختلف آنها را برگزیده بود. کودکانی که آموزش آنها به باور بسیاری غیر ممکن می آمد و به آن ها #عقب_افتاده می گفتند.
او این کودکان را با جادوی مهر مادری اش آموزش داد. کودکان این گروه پیشرفت خیره کنندهای داشتند و به شکل حرفهای نزدیک به ۴۰ برنامه در تالار رودکی تهران اجرا کردند.
#اولین، گفته بود که موسیقی تاثیر بزرگی بر زندگی این کودکان بر جای گذاشت اما کسی نمی تواند بگوید که محبت مادری و آموزگاری اولین چقدر بر روح و جسم این کودکان اثر گذاشت.
تشکیل این گروه کر، سبب شد که همسرش #ثمین، به اندیشه ساختن آلبوم #رنگین_کمون برسد. آلبومی که #ثمین آهنگساز و ترانه سرای آن بود و #اولین رهبر گروه و یکی از خوانندگانش.
#رنگین_کمون با شرکت اعضای ارکستر سمفونیک رادیو وین به رهبری #توماس_کریستین_داوید، گروه #همسرایان_میترا و رهبری #اولین_باغچهبان اجرا شد.
آلبوم رنگین کمون در سال ۵۷ ضبط شد و پس از انقلاب همراه با کتابی با تصویرگری #پرویزکلانتری از سوی انتشارات ماهور منتشر شد. از آن به بعد رنگین کمون شد ورد زبان کودکان آن سالها و سالهای پس از آن.
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴# #اِولین_باغچه_بان سال ۱۳۰۷ در شهر مرسین ترکیه از مادری فرانسوی و پدری ترک به دنیا آمد.
در کنسرتوار آنکارا با #ثمین_باغچه_بان آهنگساز ایرانی آشنا شد و این آشنایی به ازدواج آن دو انجامید، ازدواجی فرخنده برای موسیقی ایران.
او همراه ثمین به ایران آمد و در ۲۲ سالگی نخستین کلاس تخصصی آواز را در هنرستان عالی موسیقی تهران بنیان گذاشت. نتیجه این کلاس ها پرورش خوانندگانی همچون #حسین_سرشار، #محمد_نوری، #سودابه_تاجبخش، #پری_ثمر، #پری_زنگنه، #سودابه_صفاییه و #عنایت_رضایی است که البته شاگردان این هنرمندان خود نیز بخش بزرگی از خوانندگان ایران را تشکیل می دهند.
#اِولین_باغچه_بان به همراه #منیره_وکیلی، #حشمت_سنجری ، #فاخره_صبا و چند هنرمند دیگر از پایه گذاران #اپرای_ایران و #تالاررودکی هستند.
او همچنین نخستین کر یا آواز گروهی هنرستان عالی موسیقی (کنسرواتور تهران) را تشکیل داد. گروهی که نخستین گام ها را در اجرای داستان های شاهنامه و متل های ایرانی برداشت. پس از آن #کر_ملی_تهران را پایه گذاری کرد.
اما تاسیس گروه کر کودکان یتیم با حمایت موسسه خیریه فرح پهلوی موضوعی است که او همواره از آن با افتخار یاد می کند.
اِولین باغچه بان تاثیر موسیقی در زندگی این کودکان را شگفت آور می داند. این گروه حدود چهل اجرا در تالار رودکی داشت و حتی در مراسم تاج گذاری محمدرضا شاه پهلوی نیز برنامه ای اجرا کرد.
اجرای ده قطعه #رنگین_کمون ساخته #ثمین_باغچه_بان با همکاری ارکستر #سمفونیک رادیو وین اثر ماندگار این گروه است.
با وقوع انقلاب ایران فعالیت های او و ثمین باغچه بان متوقف شد تا این که در سال ۱۳۶۳ مجبور به مهاجرت به شهر استانبول شدند. اِولین در دانشگاه "معمار سنان استانبول " تا سال ۱۳۷۳ نوازندگی پیانو درس می داد.
او در دوران بازنشستگی ده کتاب درباره تکنیک های پیانو و آواز به زبان ترکی و فرانسوی نوشت. آخرین کتاب او نیز موسیقی برای کودکان، هنوز منتشر نشده است. اما مهمترین کتاب او برای ایرانیان، کتابی است به زبان فرانسه که درباره فعالیت ها، آثار هنری و هنرمندان قبل از انقلاب ایران نوشته شده است.
#اِولین اجراهای ماندگاری در اپرای ایران داشت و به ترک پارسی خوان اپرای ایران شهرت یافت. اما آخرین اجرای او، سه روز قبل از فوتش در برنامه کوک تلویزیون بی بی سی فارسی در استانبول بود. اجرایی کمتر از سه دقیقه بر روی آهنگ #فردا ساخته #کاوه_باغچه_بان و گفتگوی کوتاهی با بهزاد بلور مجری این برنامه، آخرین مصاحبه و اجرای اِولین در برابر دوربین است.
این گفته او بسیار معروف است:
"ترکیه وطن من است و من مثل یک درخت در آنجا رشد کردم، اما میوه هایم را در ایران دادم و در ایران به بار نشستم. به همین علت هر دو کشور را دوست دارم و هر دو را وطن خودم می دانم."
او همیشه همراه همسر خود ثمین باغچه بان بود که سه سال پیش به دور از وطن در استانبول فوت کرد. اما او نیز همانند همسر هنرمندش در ۸۲ سالگی به علت ایست قلبی درگذشت. او صبح دوشنبه ۱۰ آبان، در گورستان ایرانیان درقسمت آسیایی استانبول کنار قبر همسرش دفن شد.
#اولین_باغچهبان در دهه چهل، نخستین گروه کر کودکان ایران را بنیان گذاری کرد. هنرمندان این گروه کر، دویست کودک بیسرپرستی بودند که اولین با سر زدن به شهر و روستاهای مختلف آنها را برگزیده بود. کودکانی که آموزش آنها به باور بسیاری غیر ممکن می آمد و به آن ها #عقب_افتاده می گفتند.
او این کودکان را با جادوی مهر مادری اش آموزش داد. کودکان این گروه پیشرفت خیره کنندهای داشتند و به شکل حرفهای نزدیک به ۴۰ برنامه در تالار رودکی تهران اجرا کردند.
#اولین، گفته بود که موسیقی تاثیر بزرگی بر زندگی این کودکان بر جای گذاشت اما کسی نمی تواند بگوید که محبت مادری و آموزگاری اولین چقدر بر روح و جسم این کودکان اثر گذاشت.
تشکیل این گروه کر، سبب شد که همسرش #ثمین، به اندیشه ساختن آلبوم #رنگین_کمون برسد. آلبومی که #ثمین آهنگساز و ترانه سرای آن بود و #اولین رهبر گروه و یکی از خوانندگانش.
#رنگین_کمون با شرکت اعضای ارکستر سمفونیک رادیو وین به رهبری #توماس_کریستین_داوید، گروه #همسرایان_میترا و رهبری #اولین_باغچهبان اجرا شد.
آلبوم رنگین کمون در سال ۵۷ ضبط شد و پس از انقلاب همراه با کتابی با تصویرگری #پرویزکلانتری از سوی انتشارات ماهور منتشر شد. از آن به بعد رنگین کمون شد ورد زبان کودکان آن سالها و سالهای پس از آن.
🔴#بخوانیم
من در ۹ سالگی، ۱۶ ساله بودم
معلم خصوصی برادر کلاس اولی، در غیابِ مادر شاغل .
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز.
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم.
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
#سودابه_فرضی_پور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
من در ۹ سالگی، ۱۶ ساله بودم
معلم خصوصی برادر کلاس اولی، در غیابِ مادر شاغل .
من در ۱۴ سالگی، ۵ ساله بودم، عاشق همبازی شدن با بچههای خردسال فامیل و همخوانی شعرهای کودکانه با آنها.
من در ۱۷ سالگی، ۵۰ ساله بودم، بیحوصله و ناامید و غمگین.
من در ۲۵ سالگی، ۴۰ ساله بودم، مادر سختگیر یک دختر کوچولو که داشتم از رو کتاب بچه بزرگ میکردم.
من در ۳۲ سالگی، ۲۰ ساله بودم، گیج و سردرگم نسبت به آینده و در تلاش برای دفن گذشته.
من الان ۲۵ سالهام، شاد و پرانگیزه، همصحبتِ ۲۵ سالهها.
من در ۶۰ سالگی، ۴۰ ساله خواهم بود. نگران حفظ جوانیِ پوست، با دغدغه خواندن کتابهای روز.
من در ۷۵ سالگی، ۳۰ ساله خواهم بود، یک مادربزرگ باحال برای نوههایم.
من هیچوقت همسن شناسنامهام نبودهام و نخواهم بود؛ و قصد دارم از این به بعد، همیشه، جوانتر از "من" زندگی کنم.
#سودابه_فرضی_پور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسردلتنگی
"میخوام بزرگ شدم یه شوگر ددی داشته باشم"
این را یک دختر یازده ساله گفت!
این دختر یازده ساله هنوز وارد هیچ رابطه جدی و یا حتی غیرجدی با هیچ مردی نشده. هنوز تجربه شکست ندارد، هنوز مرد عیاشی به او خیانت نکرده و با دوستش نریخته روی هم!
هنوز دقیقا روز واریز حقوق، دوست پسرش مهربان نشده و چشم باز نکرده که ببیند نصف حقوقش شده کتونی توی پای پسره!
هنوز در انتظار جواب "شب به خیر"ی که گفته چشمم به گوشی خشک نشده، هنوز دل دل نکرده که کی دل دوست پسر میلرزد و تن میدهد به خواستگاری
هنوز از هیچ جوانی مهر و غضب ندیده، هنوز...
ولی تعریف زنانگی، عاشقیت و عزتنفس برای این دختر این نیست که "اگر ناهار رو اون حساب کرد، من شام رو حساب میکنم" یا "اگر اون بلیط سینما خرید، من خوراکی میخرم".
دختر یازده ساله برابری نمیخواهد.
معاملهگر است، کاسب است، میخواهد دو دو تا را شش تا کند.
شاید تصورش از شوگر ددی، مرد چهارشانهی جا افتاده با موهای جوگندمی، دست فرمون عالی و کت و شلوار مارک باشد؛ ولی شوگر ددی در دنیای واقعی صدای تق تق دندان مصنوعی، پوست آویزان، موی بیرون زده از گوش و بینی و بوی آنتیبیوتیک است. پکیج کامل!
و سوال من این است که چرا این دختر خودش را لایق یک عشق قوی و زیبا نمیبیند؟
چرا امید ندارد به پسر جوان و عاشقی که با هم زندگی را بسازند؟
آهای پدرهایی که خودتان شوگرِ یکی دیگر شدهاید، بگردید ببینید کجا کم گذاشتهاید که دخترهایتان، جوانی و زیبایی و تن سفت و شادابشان را گذاشتهاند وسط داو قمار
و ای جامعهای که فاصله ی طبقاتت را حالا هیچ پله و نردبانی پر نمیکند، بگرد ببین چقدر حسرت و ناکامی به دل این دختر است که راضی میشود بدون عشق به آغوشی پیر و بیمار بخزد؟
یک چیزهایی دارد حرام میشود این وسط و این حرام شدن قلب آدم را به درد می آورد.
#سودابه_فرضیپور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسردلتنگی
"میخوام بزرگ شدم یه شوگر ددی داشته باشم"
این را یک دختر یازده ساله گفت!
این دختر یازده ساله هنوز وارد هیچ رابطه جدی و یا حتی غیرجدی با هیچ مردی نشده. هنوز تجربه شکست ندارد، هنوز مرد عیاشی به او خیانت نکرده و با دوستش نریخته روی هم!
هنوز دقیقا روز واریز حقوق، دوست پسرش مهربان نشده و چشم باز نکرده که ببیند نصف حقوقش شده کتونی توی پای پسره!
هنوز در انتظار جواب "شب به خیر"ی که گفته چشمم به گوشی خشک نشده، هنوز دل دل نکرده که کی دل دوست پسر میلرزد و تن میدهد به خواستگاری
هنوز از هیچ جوانی مهر و غضب ندیده، هنوز...
ولی تعریف زنانگی، عاشقیت و عزتنفس برای این دختر این نیست که "اگر ناهار رو اون حساب کرد، من شام رو حساب میکنم" یا "اگر اون بلیط سینما خرید، من خوراکی میخرم".
دختر یازده ساله برابری نمیخواهد.
معاملهگر است، کاسب است، میخواهد دو دو تا را شش تا کند.
شاید تصورش از شوگر ددی، مرد چهارشانهی جا افتاده با موهای جوگندمی، دست فرمون عالی و کت و شلوار مارک باشد؛ ولی شوگر ددی در دنیای واقعی صدای تق تق دندان مصنوعی، پوست آویزان، موی بیرون زده از گوش و بینی و بوی آنتیبیوتیک است. پکیج کامل!
و سوال من این است که چرا این دختر خودش را لایق یک عشق قوی و زیبا نمیبیند؟
چرا امید ندارد به پسر جوان و عاشقی که با هم زندگی را بسازند؟
آهای پدرهایی که خودتان شوگرِ یکی دیگر شدهاید، بگردید ببینید کجا کم گذاشتهاید که دخترهایتان، جوانی و زیبایی و تن سفت و شادابشان را گذاشتهاند وسط داو قمار
و ای جامعهای که فاصله ی طبقاتت را حالا هیچ پله و نردبانی پر نمیکند، بگرد ببین چقدر حسرت و ناکامی به دل این دختر است که راضی میشود بدون عشق به آغوشی پیر و بیمار بخزد؟
یک چیزهایی دارد حرام میشود این وسط و این حرام شدن قلب آدم را به درد می آورد.
#سودابه_فرضیپور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_شاعر
#سهام_الشعشاع
شاعره ی عرب در شهر سویداء سوریه متولد شده و در رشته ی ادبیات عرب تحصیل کرده است. کتاب نخستش « انگار هرگز نبوده ام » جایزه پرفروشترین کتاب در نمایشگاه کتاب بیروت را در سال انتشارش به خود اختصاص داد. او همچنین ترانه سرایی می کند و بسیاری از ترانه هایش توسط خوانندگان عرب خوانده شده است.
شعری با دو ترجمه 👇🏽👇🏽👇🏽
لم أنتهِ
تابع فإنی أشتهی
أن تنحنی کالیاء فی اللیلِ البهی
أو کالفواصلِ فی کلام العاشقین
تذیب ثلجَ تأوّهی
تابعْ فبعضُ القولِ أکثرُ حنکةً
فی غزل ثوبِ الحبِّ للجسدِ الشهی •
لم أنتهِ.
تمامش نکن
ادامه بده من خواهانم
که تو خم شوی همچون “ی” در “لیلِ” درخشان
یا مثل فاصله ها در میان کلام عشاق…
برف آه مرا ذوب کن
ادامه بده که برخی کلمات محکم ترند
برای بافتن لباس عشق بر اندام شهوتناک…
تمامش نکن.
#سهام_الشعشاع
ترجمه #سودابه_مهیجی
🌿🍂
کارم به پایان نرسیده
ادامه بده که مشتاقم
که چون یا در رقص خم شوی در این شب زیبا
یا بسان فاصله ها در سخنان دلدادگان
تو برف ناله ام آب می کنی
ادامه بده
برخی سخنان سرشار از تجربه اند
در بافت جامه ی عشق
بر قامت برازنده
#سهام_الشعشاع
ترجمه دکتر #صفدر_شاکر
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#معرفی_شاعر
#سهام_الشعشاع
شاعره ی عرب در شهر سویداء سوریه متولد شده و در رشته ی ادبیات عرب تحصیل کرده است. کتاب نخستش « انگار هرگز نبوده ام » جایزه پرفروشترین کتاب در نمایشگاه کتاب بیروت را در سال انتشارش به خود اختصاص داد. او همچنین ترانه سرایی می کند و بسیاری از ترانه هایش توسط خوانندگان عرب خوانده شده است.
شعری با دو ترجمه 👇🏽👇🏽👇🏽
لم أنتهِ
تابع فإنی أشتهی
أن تنحنی کالیاء فی اللیلِ البهی
أو کالفواصلِ فی کلام العاشقین
تذیب ثلجَ تأوّهی
تابعْ فبعضُ القولِ أکثرُ حنکةً
فی غزل ثوبِ الحبِّ للجسدِ الشهی •
لم أنتهِ.
تمامش نکن
ادامه بده من خواهانم
که تو خم شوی همچون “ی” در “لیلِ” درخشان
یا مثل فاصله ها در میان کلام عشاق…
برف آه مرا ذوب کن
ادامه بده که برخی کلمات محکم ترند
برای بافتن لباس عشق بر اندام شهوتناک…
تمامش نکن.
#سهام_الشعشاع
ترجمه #سودابه_مهیجی
🌿🍂
کارم به پایان نرسیده
ادامه بده که مشتاقم
که چون یا در رقص خم شوی در این شب زیبا
یا بسان فاصله ها در سخنان دلدادگان
تو برف ناله ام آب می کنی
ادامه بده
برخی سخنان سرشار از تجربه اند
در بافت جامه ی عشق
بر قامت برازنده
#سهام_الشعشاع
ترجمه دکتر #صفدر_شاکر
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#میراث_سرزمینم
#مهربانو_درشاهنامه
از مجموعه سیمای زن در شعر #پارسی
Written in persian
این مطلب بیشتر برای کسانی هست که شاهکار فردوسی و خود او را زن ستیز می دانند.
مطلب را با این بیت از شاهنامه آغاز میکنم:
چو فرزند را باشد آیین و فر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر.
(یعنی که فرزند اگر دارای بزرگی و بزگ منشی باشد فرقی نمیکند که دختر باشد یا پسر)
شاید همین یک بیت برای این گروه کافی باشد اما ادامه میدهم. #فردوسی از زبان خودش در وصف تهمینه چنین میگوید:
روانش خِرَد بود و تن جان ِ پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک.
(یعنی که این بانو چنان پاک و والا و اندیشمند بود، انگار که از خاک آفریده نشده است)
در وصف همسرش در داستان #بیژن و #منیژه چنین میگوید:
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای.
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ.
مرا گفت شمعت چه باید همی
شب تیره خوابت نیاید همی
بدو گفتم ای بت، نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب.
دوباره از زبان خود در وصف #گردآفرید میگوید:
زنی بود برسان گُردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید.
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد.
و این تعاریف و توصیفات همچنان درباره #گردآفرید از زبان #فردوسی در همه داستان ادامه دارد.
و یا در داستان #سیاوش، پیران به #افراسیاب هشدار میدهد که مراقب ایرانیان باشد چون اگر حمله کند، زنان ایران هم چون شیر خواهند شد و افراسیاب را داغدیده خواهند کرد و در توران احدی زنده نخواهد ماند:
که گر گیو و خسرو به ایران شوند
زنان اندر ایران چو شیران شوند
نماند برین بوم و بر خاک و آب
وزین ، داغ دل گردد افراسیاب.
و یا در گفتاری، #گیو با #فرنگیس چنین محترمانه با #فرنگیس سخن میگوید:
بدو گفت: گیو، ای مه بانوان
چرا رنجه کردی بدینسان روان؟
در داستان #رستم و #اسفندیار، داستان از آنجا آغاز میشود که #اسفندیار شبی مست به خانه میآید و به مادرش میگوید که برای تصاحب تاج و تخت از پدرش، میخواهد به جنگ با #رستم برود.
#کتایون او را پند و اندرز میدهد و تلاش میکند که او را از این تصمیم باز دارد، اما #اسفنديار مست در پاسخ مادر چنین میگوید:
که پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی سخن بازیابی بکوی
مکن هیچ کاری به فرمان زن
که هرگز نبینی زنی رای زن
این ابیات را ایران ستیزان، عَلم کرده و میگویند این نظر فردوسی است به زن.
نه جانم. این نظر فردوسی نیست. نظر
اسفنديار است به زنان.
اتفاقن در همین داستان، فردوسی از زبان خود، خرد و دانایی #کتایون را آفرین میگوید و با او در مرگ فرزندش، سوگواری میکند.
داستان نشان میدهد که پند و اندرز #مادر به #اسفنديار درست بوده است و اسفندیار اشتباه میکرده است.
در واقع همه ابیاتی که این افراد به عنوان زن ستیزی، مثال میآورند، همه تک به تک داستانی با خود دارند که از زبان شخصیتها گفته شده برای شرح ماجرا.
این داستانها را باید خواند تا به حقیقت داستان پی برد.
شاهنامه داستان زندگی آدمهاست. شرح زنان خوب و زنان بد، شرح مردان خوب و مردان بد. شرح خصایص خوب و بد آدمها.
در شاهنامه همانگونه که مرد خوب داریم، مرد بد هم داریم. آدمها در شاهنامه گاهی خوب هستند و گاهی بد. نمونه آنها در زنان یکی #سودابه است و در مردان #رستم.
#سودابه زمانی خوب است و زمانی دیگر بد و فریبکار. #رستم هم همینگونه.
و نکته شگفت اینکه #سودابه به دست #رستم کشته میشود و #رستم به دست برادرش و خیانت برادرش.
در شاهنامه برادر #رستم، #شغاد از حقیرترین انسانهاست.
سخن درباره نقش زن در شاهنامه بسیار است و ما به همین بسنده میکنیم. بهتر است شما نیز شاهنامه را بخوانید.
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#میراث_سرزمینم
#مهربانو_درشاهنامه
از مجموعه سیمای زن در شعر #پارسی
Written in persian
این مطلب بیشتر برای کسانی هست که شاهکار فردوسی و خود او را زن ستیز می دانند.
مطلب را با این بیت از شاهنامه آغاز میکنم:
چو فرزند را باشد آیین و فر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر.
(یعنی که فرزند اگر دارای بزرگی و بزگ منشی باشد فرقی نمیکند که دختر باشد یا پسر)
شاید همین یک بیت برای این گروه کافی باشد اما ادامه میدهم. #فردوسی از زبان خودش در وصف تهمینه چنین میگوید:
روانش خِرَد بود و تن جان ِ پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک.
(یعنی که این بانو چنان پاک و والا و اندیشمند بود، انگار که از خاک آفریده نشده است)
در وصف همسرش در داستان #بیژن و #منیژه چنین میگوید:
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای.
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ.
مرا گفت شمعت چه باید همی
شب تیره خوابت نیاید همی
بدو گفتم ای بت، نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب.
دوباره از زبان خود در وصف #گردآفرید میگوید:
زنی بود برسان گُردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید.
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد.
و این تعاریف و توصیفات همچنان درباره #گردآفرید از زبان #فردوسی در همه داستان ادامه دارد.
و یا در داستان #سیاوش، پیران به #افراسیاب هشدار میدهد که مراقب ایرانیان باشد چون اگر حمله کند، زنان ایران هم چون شیر خواهند شد و افراسیاب را داغدیده خواهند کرد و در توران احدی زنده نخواهد ماند:
که گر گیو و خسرو به ایران شوند
زنان اندر ایران چو شیران شوند
نماند برین بوم و بر خاک و آب
وزین ، داغ دل گردد افراسیاب.
و یا در گفتاری، #گیو با #فرنگیس چنین محترمانه با #فرنگیس سخن میگوید:
بدو گفت: گیو، ای مه بانوان
چرا رنجه کردی بدینسان روان؟
در داستان #رستم و #اسفندیار، داستان از آنجا آغاز میشود که #اسفندیار شبی مست به خانه میآید و به مادرش میگوید که برای تصاحب تاج و تخت از پدرش، میخواهد به جنگ با #رستم برود.
#کتایون او را پند و اندرز میدهد و تلاش میکند که او را از این تصمیم باز دارد، اما #اسفنديار مست در پاسخ مادر چنین میگوید:
که پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی سخن بازیابی بکوی
مکن هیچ کاری به فرمان زن
که هرگز نبینی زنی رای زن
این ابیات را ایران ستیزان، عَلم کرده و میگویند این نظر فردوسی است به زن.
نه جانم. این نظر فردوسی نیست. نظر
اسفنديار است به زنان.
اتفاقن در همین داستان، فردوسی از زبان خود، خرد و دانایی #کتایون را آفرین میگوید و با او در مرگ فرزندش، سوگواری میکند.
داستان نشان میدهد که پند و اندرز #مادر به #اسفنديار درست بوده است و اسفندیار اشتباه میکرده است.
در واقع همه ابیاتی که این افراد به عنوان زن ستیزی، مثال میآورند، همه تک به تک داستانی با خود دارند که از زبان شخصیتها گفته شده برای شرح ماجرا.
این داستانها را باید خواند تا به حقیقت داستان پی برد.
شاهنامه داستان زندگی آدمهاست. شرح زنان خوب و زنان بد، شرح مردان خوب و مردان بد. شرح خصایص خوب و بد آدمها.
در شاهنامه همانگونه که مرد خوب داریم، مرد بد هم داریم. آدمها در شاهنامه گاهی خوب هستند و گاهی بد. نمونه آنها در زنان یکی #سودابه است و در مردان #رستم.
#سودابه زمانی خوب است و زمانی دیگر بد و فریبکار. #رستم هم همینگونه.
و نکته شگفت اینکه #سودابه به دست #رستم کشته میشود و #رستم به دست برادرش و خیانت برادرش.
در شاهنامه برادر #رستم، #شغاد از حقیرترین انسانهاست.
سخن درباره نقش زن در شاهنامه بسیار است و ما به همین بسنده میکنیم. بهتر است شما نیز شاهنامه را بخوانید.
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
جلوی گلفروشی دیدمش، امروز...
گفت: "خاله یه فال بخر."
گفتم: "چند؟"
گفت: "هرچند خودت خواستی."
گفتم: "الان بگم هزار تومن که میگی نه."
گفت: "باشه، همون هزار تومن."
دستهی فالها را گرفت جلوم.
دستهای پنچششسالگیاش خشکی زده بود، انگار کن دستهای پنجاهشصتساله باشد.
یک فال برداشتم و دوهزار تومان دادم بهش.
دو انگشتش را برد توی جیب جلوی شلوارش و یک هزار تومانی تاشده بیرون کشید.
چنان با ژست مردانه دستبهجیب شد که دلم برایش رفت.
گفتم: "نمیخوام خاله!"
گفت: "حرف زدیم."
و طوری گفت که یعنی "مَرده و حرفش."
هزارتومانی را گرفتم و سلانهسلانه رفتنش را نگاه کردم. داشت دو تومانیاش را میگذاشت توی کیف پول سیاه مردانهاش. توی قابِ تلقی کیف پول، عکس دخترکی همسنوسال خودش بود.
زیرلب گفتم: بنازم مردونگیتو که از خیلی ریشدارها مردتری.
پاکت فال را باز کردم. حافظ گفت: "بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید"
گفتم: "آید" قافیهی خیر است، به فال نیک باید گرفت.
#سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
جلوی گلفروشی دیدمش، امروز...
گفت: "خاله یه فال بخر."
گفتم: "چند؟"
گفت: "هرچند خودت خواستی."
گفتم: "الان بگم هزار تومن که میگی نه."
گفت: "باشه، همون هزار تومن."
دستهی فالها را گرفت جلوم.
دستهای پنچششسالگیاش خشکی زده بود، انگار کن دستهای پنجاهشصتساله باشد.
یک فال برداشتم و دوهزار تومان دادم بهش.
دو انگشتش را برد توی جیب جلوی شلوارش و یک هزار تومانی تاشده بیرون کشید.
چنان با ژست مردانه دستبهجیب شد که دلم برایش رفت.
گفتم: "نمیخوام خاله!"
گفت: "حرف زدیم."
و طوری گفت که یعنی "مَرده و حرفش."
هزارتومانی را گرفتم و سلانهسلانه رفتنش را نگاه کردم. داشت دو تومانیاش را میگذاشت توی کیف پول سیاه مردانهاش. توی قابِ تلقی کیف پول، عکس دخترکی همسنوسال خودش بود.
زیرلب گفتم: بنازم مردونگیتو که از خیلی ریشدارها مردتری.
پاکت فال را باز کردم. حافظ گفت: "بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید"
گفتم: "آید" قافیهی خیر است، به فال نیک باید گرفت.
#سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
هربار در مناسبتهای مختلف
مظلومیت ، ضعف و مصیبت های زنان
به تصویر کشیده می شود
زخمی کهنه در دلم سر باز می کند.
نهکه اینها نباشد.
اما وقتی تصویری که از زن به نمایش
میگذاریم داغ و درد و مظلومیت است،
انگار زنانگی یکباره تبدیل میشود
به معلولیت،
به لنگیدن،
به تهِ صف بودن،
به آسیبپذیری و غمدیدگی...
زنِ قهرمان کم نداریم،
زن مبارز کم نداریم،
زنِ عالم، زنِ کارآفرین،
زنِ مددکار، زنِ فعال اجتماعی،
زنِ هنرمند، زنِ تاریخساز...
زنانگی را گره نزنید به ناکامی.
زنانی را به تصویر بکشید که
با دیدنشان قدرت به ذهن
متبادر میشود، نه درماندگی...
زن، ترحمبرانگیز نیست،
خوار نکنیدش،
زبون نبینیدش،
کوچک نخواهیدش.
✍️ #سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
هربار در مناسبتهای مختلف
مظلومیت ، ضعف و مصیبت های زنان
به تصویر کشیده می شود
زخمی کهنه در دلم سر باز می کند.
نهکه اینها نباشد.
اما وقتی تصویری که از زن به نمایش
میگذاریم داغ و درد و مظلومیت است،
انگار زنانگی یکباره تبدیل میشود
به معلولیت،
به لنگیدن،
به تهِ صف بودن،
به آسیبپذیری و غمدیدگی...
زنِ قهرمان کم نداریم،
زن مبارز کم نداریم،
زنِ عالم، زنِ کارآفرین،
زنِ مددکار، زنِ فعال اجتماعی،
زنِ هنرمند، زنِ تاریخساز...
زنانگی را گره نزنید به ناکامی.
زنانی را به تصویر بکشید که
با دیدنشان قدرت به ذهن
متبادر میشود، نه درماندگی...
زن، ترحمبرانگیز نیست،
خوار نکنیدش،
زبون نبینیدش،
کوچک نخواهیدش.
✍️ #سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانید
الان بیست، سی سال پیشه!
قالیشویی نیست.
هنوز لول ببر بیارها اختراع نشدن.
الان دهه شصت و هفتاده، خونهها حیاط دارن، بهارخواب دارن، حیاطها باغچه دارن، شیر آب و شیلنگ دارن!
فرشها از توی اتاقها کشیده میشن کف حیاط، روی موزاییکهای طرحدار.
بعضیا کارگر گرفتن، بعضیا خودشون آستین و پاچه زدن بالا.
الان از زیر درِ هر خونهای مخلوطی از آب و کف میاد بیرون و میره توی جوی کوچه.
ضبط دو کاسته تازه مد شده، گذاشتی گوشه پادری، قمیشی داره میخونه.
بزرگترا فرش رو پهن میکنن کف حیاط.
فرش شستن آداب داره؛ اول جارو میکنی تا خاکش گرفته بشه، بعد شیلنگ میگیری، خوب خیسش میکنی، چِلّ آب! حالا پودر میپاشی.
پودر شستشو با دست، رخت خوبه، برف هم هس، تاید هم بود قدیمترا. بعضیا صابون رنده میکنن، ولی تو نکن، بوش سخت میره لامصب! بعد میفتی به فرچهکشیدن، از این سر فرش تا اون سرش، لچک و ترنج و ریشه.
خوب میشوری، تموم که شد باز آب میگیری، باز فرچه میکشی و بعد نوبت پارو میشه. پارو کشیدن حال میده، نهکه فرش کف داره، خیسه، پارو رو که میذاری خودش میره.
آب که زلال شد، ریشهها که سفید شد، دست که کشیدی و صدای تمیزی داد، فرش رو لوله میکنی، یکی با پاچهی بالا زده میره وامیسته رو فرش لوله شده، یکی شیلنگ میگیره روی پاها.
بعد شیطنت شروع میشه! قانونشه.
باید اول شیلنگ رو بگیره رو پاها، بعد کم کم ببره بالاتر، بعد نوک انگشت اشاره رو بذاره جلوی شیلنگ و آب بپاشه به سروکلهی اون یکی. اون یکی میاد تلافی، قانونشه.
اصلا اولی واسه این دومی رو خیس میکنه که اون یکی بیاد شیلنگ بگیره رو سرش... همهی کیف فرششستن به این آببازی آخرشه. به بچه شدن مامان و باباها، به مجاز شدنِ آتیش سوزوندن، به جیغهای از سرِ سرخوشی...
حالا، خیس آب که شدی، فرش رو تکیه میدی به دیوار و تمام.
میای توی اتاق، میشینی روی پتوی پلنگی که جای فرش پهن کردی. کف پاهات رو میچسبونی به علاءالدین یا والور، از پشت شیشهها به فرشِ آبچکون، به حاصل زحمتت نگاه میکنی و چایی میخوری.
الان بیست سی سال بعده و نشستی توی آپارتمانت و منتظری که کارگر قالیشویی بیاد.
در حالیکه ته دلت غنج میزنه برای باغچه و حیاط و سگلرز بعد از شستن فرش که با چایی و شلغمی که روی چراغ نرم شده دود بشه و بره.
#سودابه_فرضی_پور
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانید
الان بیست، سی سال پیشه!
قالیشویی نیست.
هنوز لول ببر بیارها اختراع نشدن.
الان دهه شصت و هفتاده، خونهها حیاط دارن، بهارخواب دارن، حیاطها باغچه دارن، شیر آب و شیلنگ دارن!
فرشها از توی اتاقها کشیده میشن کف حیاط، روی موزاییکهای طرحدار.
بعضیا کارگر گرفتن، بعضیا خودشون آستین و پاچه زدن بالا.
الان از زیر درِ هر خونهای مخلوطی از آب و کف میاد بیرون و میره توی جوی کوچه.
ضبط دو کاسته تازه مد شده، گذاشتی گوشه پادری، قمیشی داره میخونه.
بزرگترا فرش رو پهن میکنن کف حیاط.
فرش شستن آداب داره؛ اول جارو میکنی تا خاکش گرفته بشه، بعد شیلنگ میگیری، خوب خیسش میکنی، چِلّ آب! حالا پودر میپاشی.
پودر شستشو با دست، رخت خوبه، برف هم هس، تاید هم بود قدیمترا. بعضیا صابون رنده میکنن، ولی تو نکن، بوش سخت میره لامصب! بعد میفتی به فرچهکشیدن، از این سر فرش تا اون سرش، لچک و ترنج و ریشه.
خوب میشوری، تموم که شد باز آب میگیری، باز فرچه میکشی و بعد نوبت پارو میشه. پارو کشیدن حال میده، نهکه فرش کف داره، خیسه، پارو رو که میذاری خودش میره.
آب که زلال شد، ریشهها که سفید شد، دست که کشیدی و صدای تمیزی داد، فرش رو لوله میکنی، یکی با پاچهی بالا زده میره وامیسته رو فرش لوله شده، یکی شیلنگ میگیره روی پاها.
بعد شیطنت شروع میشه! قانونشه.
باید اول شیلنگ رو بگیره رو پاها، بعد کم کم ببره بالاتر، بعد نوک انگشت اشاره رو بذاره جلوی شیلنگ و آب بپاشه به سروکلهی اون یکی. اون یکی میاد تلافی، قانونشه.
اصلا اولی واسه این دومی رو خیس میکنه که اون یکی بیاد شیلنگ بگیره رو سرش... همهی کیف فرششستن به این آببازی آخرشه. به بچه شدن مامان و باباها، به مجاز شدنِ آتیش سوزوندن، به جیغهای از سرِ سرخوشی...
حالا، خیس آب که شدی، فرش رو تکیه میدی به دیوار و تمام.
میای توی اتاق، میشینی روی پتوی پلنگی که جای فرش پهن کردی. کف پاهات رو میچسبونی به علاءالدین یا والور، از پشت شیشهها به فرشِ آبچکون، به حاصل زحمتت نگاه میکنی و چایی میخوری.
الان بیست سی سال بعده و نشستی توی آپارتمانت و منتظری که کارگر قالیشویی بیاد.
در حالیکه ته دلت غنج میزنه برای باغچه و حیاط و سگلرز بعد از شستن فرش که با چایی و شلغمی که روی چراغ نرم شده دود بشه و بره.
#سودابه_فرضی_پور
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_ویـــــدئـــــو🎥
هربار در مناسبتهای مختلف
مظلومیت ، ضعف و مصیبت های زنان
به تصویر کشیده می شود
زخمی کهنه در دلم سر باز می کند.
نهکه اینها نباشد.
اما وقتی تصویری که از زن به نمایش
میگذاریم داغ و درد و مظلومیت است،
انگار زنانگی یکباره تبدیل میشود
به معلولیت،
به لنگیدن،
به تهِ صف بودن،
به جنس دوم بودن،
به آسیبپذیری و غمدیدگی...
زنِ قهرمان کم نداریم،
زن مبارز کم نداریم،
زنِ عالم، زنِ کارآفرین،
زنِ مددکار، زنِ فعال اجتماعی،
زنِ هنرمند، زنِ تاریخساز...
زنانگی را گره نزنید به ناکامی.
زنانی را به تصویر بکشید که
با دیدنشان قدرت به ذهن
متبادر میشود، نه درماندگی...
زن، ترحمبرانگیز نیست،
خوار نکنیدش،
زبون نبینیدش،
کوچک نخواهیدش.
✍️ #سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_ویـــــدئـــــو🎥
هربار در مناسبتهای مختلف
مظلومیت ، ضعف و مصیبت های زنان
به تصویر کشیده می شود
زخمی کهنه در دلم سر باز می کند.
نهکه اینها نباشد.
اما وقتی تصویری که از زن به نمایش
میگذاریم داغ و درد و مظلومیت است،
انگار زنانگی یکباره تبدیل میشود
به معلولیت،
به لنگیدن،
به تهِ صف بودن،
به جنس دوم بودن،
به آسیبپذیری و غمدیدگی...
زنِ قهرمان کم نداریم،
زن مبارز کم نداریم،
زنِ عالم، زنِ کارآفرین،
زنِ مددکار، زنِ فعال اجتماعی،
زنِ هنرمند، زنِ تاریخساز...
زنانگی را گره نزنید به ناکامی.
زنانی را به تصویر بکشید که
با دیدنشان قدرت به ذهن
متبادر میشود، نه درماندگی...
زن، ترحمبرانگیز نیست،
خوار نکنیدش،
زبون نبینیدش،
کوچک نخواهیدش.
✍️ #سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی
مادر جون یکی از زنهای مسن فامیل بود که ما زیاد میدیدیمش.
در میانسالی از هر دو چشم نابینا شده بود
و حسرتش این بود که نوهای را که همه میگفتند خیلی زیباست نمیتوانست ببیند.
عاشق سریال اوشین بود. از جمعه روزشماری و حتی لحظهشماری میکرد برای رسیدن به شب یکشنبه، برای صدای مجری که شروع سریال را اعلام کند و برای صدای پرطنینی که میگفت
"سالهای دور از خانه"
وقت سریال، مینشست کنار تلویزیون و تکیه میداد به همان دیواری که تلویزیون به آن پشت داده بود.
و اوشین را گوش میداد، رادیویی، با ششدانگ حواس.
یکشنبه شبی همه دور هم بودیم.
هندوانه وسط، سماور کنار و تلویزیون روشن.
موسیقی شروع شد. مادر جون صاف نشست. میخواست هیچچیز را از دست ندهد، حتی موسیقی تیتراژ را...
ناگهان سکوت شد و مادر جون ندید که همزمان با سکوت، تاریک هم شد.
یکی گفت؛ "اع! برق رفت."
یکی دیگر گفت: : "تو روحت ریوزو!"
بقیه خندیدند و مناسک شبهای بیبرقی شروع شد:
یکی بچهی کوچک را از وسط برداشت تا زیر دست و پا نماند. یکی گردسوز آورد، آن یکی کبریت زد، این یکی شیشه را برداشت.
فتیله آتش زده شد، شیشه سرِ جایش برگشت، گردسوز گذاشته شد روی میز وسط و تازه همه دیدیم مادرجون دارد گریه میکند.
پیرزن بیصدا اشک میریخت، انگار که بالای مجلس عزای عزیزی نشسته باشد.
برای او، اوشین فقط سریال هفتهای یکبار نبود که پی بگیرد ببیند بالاخره زنِ اون یارو پولداره شد یا نه، بالاخره تاناکورا به سود افتاد یا نه، بالاخره دختره که رفته بود برگشت یا نه...
برای مادرجون، اوشینشنیدن حکم درد دل با خواهری داشت که هفتهای یک بار، یک ساعت فرصت دیدارش فراهم میشود.
برای او اوشین دیدن، تنها تفریح کل هفتهاش بود، سبک کردن دل بود، دلیلی بود که هفته را به هفته برساند و خیال کند که هفتهها از یکشنبه شروع میشوند.
از گریهی مادر جون، بزرگترها هم زدند زیر گریه و یکی که سبیلش کلفت بود و دلش نازک، ماشین را روشن کرد، مادر جون را اورژانسی سوار کرد و رساند دو محله آنطرفتر، خانهی یکی از آشناها که برق داشتند.
گاهی، یک چیز کوچک، دمدستی، هلهپوک میشود دلخوشیِ بزرگ یک انسان.
گاهی آدم با چیزی میشکند که برای دیگری کمارزش است.
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی.
هنوز صدای دعای مادرجون برای کسی که فهمیده بود که اوشین برای او بیشتر از اوشین است و گاز داده بود که پیش از تمام شدن سریال او را به سریال برساند توی گوشم است.
"الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده مادر."
#سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی
مادر جون یکی از زنهای مسن فامیل بود که ما زیاد میدیدیمش.
در میانسالی از هر دو چشم نابینا شده بود
و حسرتش این بود که نوهای را که همه میگفتند خیلی زیباست نمیتوانست ببیند.
عاشق سریال اوشین بود. از جمعه روزشماری و حتی لحظهشماری میکرد برای رسیدن به شب یکشنبه، برای صدای مجری که شروع سریال را اعلام کند و برای صدای پرطنینی که میگفت
"سالهای دور از خانه"
وقت سریال، مینشست کنار تلویزیون و تکیه میداد به همان دیواری که تلویزیون به آن پشت داده بود.
و اوشین را گوش میداد، رادیویی، با ششدانگ حواس.
یکشنبه شبی همه دور هم بودیم.
هندوانه وسط، سماور کنار و تلویزیون روشن.
موسیقی شروع شد. مادر جون صاف نشست. میخواست هیچچیز را از دست ندهد، حتی موسیقی تیتراژ را...
ناگهان سکوت شد و مادر جون ندید که همزمان با سکوت، تاریک هم شد.
یکی گفت؛ "اع! برق رفت."
یکی دیگر گفت: : "تو روحت ریوزو!"
بقیه خندیدند و مناسک شبهای بیبرقی شروع شد:
یکی بچهی کوچک را از وسط برداشت تا زیر دست و پا نماند. یکی گردسوز آورد، آن یکی کبریت زد، این یکی شیشه را برداشت.
فتیله آتش زده شد، شیشه سرِ جایش برگشت، گردسوز گذاشته شد روی میز وسط و تازه همه دیدیم مادرجون دارد گریه میکند.
پیرزن بیصدا اشک میریخت، انگار که بالای مجلس عزای عزیزی نشسته باشد.
برای او، اوشین فقط سریال هفتهای یکبار نبود که پی بگیرد ببیند بالاخره زنِ اون یارو پولداره شد یا نه، بالاخره تاناکورا به سود افتاد یا نه، بالاخره دختره که رفته بود برگشت یا نه...
برای مادرجون، اوشینشنیدن حکم درد دل با خواهری داشت که هفتهای یک بار، یک ساعت فرصت دیدارش فراهم میشود.
برای او اوشین دیدن، تنها تفریح کل هفتهاش بود، سبک کردن دل بود، دلیلی بود که هفته را به هفته برساند و خیال کند که هفتهها از یکشنبه شروع میشوند.
از گریهی مادر جون، بزرگترها هم زدند زیر گریه و یکی که سبیلش کلفت بود و دلش نازک، ماشین را روشن کرد، مادر جون را اورژانسی سوار کرد و رساند دو محله آنطرفتر، خانهی یکی از آشناها که برق داشتند.
گاهی، یک چیز کوچک، دمدستی، هلهپوک میشود دلخوشیِ بزرگ یک انسان.
گاهی آدم با چیزی میشکند که برای دیگری کمارزش است.
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی.
هنوز صدای دعای مادرجون برای کسی که فهمیده بود که اوشین برای او بیشتر از اوشین است و گاز داده بود که پیش از تمام شدن سریال او را به سریال برساند توی گوشم است.
"الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده مادر."
#سودابه_فرضی_پور
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity