کتاب : #عروس_فریبکار

نویسنده : مارگارت اتوود



زینیا زنیست بسیار جذاب و باهوش .
زنی که وارد زندگی زوج های دیگر می شود مردها را جذب خود می کند زندگی زنها را از هم می پاشد و بعد مردها را مثل یک تفاله دور می اندازد .
زینیا فقط دروغ می گوید کسی درباره اصلیت او چیزی نمی داند . کتاب در هیچ فصلی اشاه مستقیمی به خود زینیا ندارد بلکه با بررسی زندگی قربانیان او و اینکه چه چیزی باعث می شد شوهرانشان انها را ترک کنند و به سوی زن دیگری بروند ما را با زینیا اشنا می کند.


نوع فایل: Pdf https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مرد نُت های خاطره ساز

متولد هشتادمین روز بهار است، به سال هزار و سیصد و بیست و پنج. حالا هفتاد و دو سال می گذرد از روزی که نامش را علی حسین گذاشتند و او خودش را این چنین می شناخت: «علی حسین بیات زرندی مطلق» متولد محله پل چوبی تهران. اما مردم او را طور دیگری می شناسند، #بابک_بیات؛ مردی که با پیانو و نت های «دو ر می فا سل لا سی» مانوس بود و آن ها را به زیباترین شکل ممکن می آراست، مرد نت های #عروس و #مرسدس و #ولایت_عشق .

#بیات، قریحه و ذوقش را بال پرواز می داد تا آن چه از دست و دلش به روی صفحه پیانو آمده است خود نشان دهنده این باشد که آن جا که زبان باز می ماند، موسیقی آغاز می شود


https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# اوج گرفت و بال پرواز گشود

حتی زمانی که قرار بود حرف از #سکوت باشد #بیات، بهترین بود. او ساخت موسیقی برای کلام غیر آهنگین را هم تجربه کرد که موسیقی کاست های «سکوت سرشار از ناگفته هاست» و «چیدن سپیده دم» روی کلام #احمدشاملو نقطه اوج این دست تجربه هایش بود. در سال 69 پس از چندین دوره نامزد شدن در جشنواره فیلم فجر، زمانی که نامش سه بار به عنوان نامزد از بین پنج فیلم خوانده شد، برگزیده بهترین موسیقی فجر برای فیلم #عروس شد.
اوایل دهه هفتاد بود و زمان خیزش موسیقی پاپ در ایران که او شروع کرد به ساخت قطعه و ترانه برای خواننده هایی مثل #محمداصفهانی، #حمیدحامی، #مانی_رهنما و #خشایاراعتمادی.

در همین احوال بود که #شب_کشتن با ترانه #ایرج_جنتی_عطایی و موسیقی #بابک_بیات و صدای #مانی_رهنما جزو یکی از خاطره سازترین قطعه های موسیقی پاپ در آن سال ها شد.

قطعه کرال و ارکسترال #سرزمین_خورشید برای ارکستر سمفونیک تهران را هم ساخت تا ثابت کند مرد همه وادی های ساخت موسیقی است.
ساز مرگ، آخرین نت زندگی او را در شصت و پنجمین روز پاییز در شصت سالگی به علت نامهربانی کبدش نواخت. او همیشه از قول #شاملو می گفت: «موطن من در قلب مردمانی است که مرا دوست دارند» .

آنچه در موسيقي #بيات قابل توجه است، ملوديهاي اوست. او اصلاً يك نغمه‌پرداز (و به قول دكتر #شاهين_فرهت: ملوديست) ذاتي و مادرزاد بود.
ملوديهايش تاحدودي مشابه همديگر و به اصطلاح «خط توليد»ي هستند ولي اصيل‌اند و م‍ُهر #بيات را بر خود دارند. او تنظيم اركستري را نزد دوست، استاد و مرادش #واروژان_هاخبانديان (1319ـ 1356) آموخت ولي در مقام تنظيم‌كننده به پاي او و #آندرانيك نرسيد.
در آثار #بيات، حركت خط ملودي حرف اول را مي‌زند و ساير عوامل (هارموني، سازبندي و ...) بعد از ملودي مطرح مي‌شود. تنها در سي دي #بن‌بست (آواي باربد ـ 1380 با مقدمه علي‌رضا استر رضايي و سيد علي‌رضا ميرعلي‌نقي) است كه دو فرزند او، دوقلوهاي معروف، #باربد و #بامداد، با توجه خاص به هارموني و سازبندي و كيفيت ضبط و اجرا، توانسته‌اند به ديگر جنبه‌هاي هنر او، سواي ملودي‌هاي دلفريبش، توجهي داشته باشند.
• گفته شد كه #بابك_بيات موسيقي فيلم را خوب مي‌شناخت و خوب هم مي‌ساخت. در سال 1375 كه به دعوت #رضامهدوي براي تدريس دانشگاهي به گروه موسيقي دانشگاه سوره آمد، و موسيقي متن (فيلم) درس مي‌داد. شبي هم در كنسرت پژوهشي آموزشي تالار انديشه در 25 ارديبهشت سال 1374 آمد و با پخش قطعاتي از صدا و تصوير فيلم‌هاي معروف، سخنراني گرم و ماندگاري را ايراد كرد و چقدر مردم تشويق مي‌كردند. ياد آن شب فراموش‌نشدني به خير... و نيز چهلمين روز وداع زنده ياد #بيات به همت موسسه نغمه شهر شهرداري تهران با همكاري مركز موسيقي حوزه هنري در تالار انديشه برگزار شد و انگار همين ديروز بود كه بيات خود پشت اين تريبون بود و با مردم سخن مي‌گفت.
#بابك_بيات سالها از بيماري نارسايي كبدي رنج مي‌برد، حساسيت‌هاي هنرمندانه‌اش از سويي، مرگ فرزند نوجوانش #ماني و تصادف وحشتناك پسرش #باربد با اتومبيل، و تحمل دوره سخت بيمارستان، ضعف و ناتواني او را افزون كرد. ديگر همه مي‌دانستند كه #بيات نخواهد ماند. خود او هم مي‌دانست. او همان‌طور سال آخر را گذراند كه سال‌هاي قبل را گذرانده بود. آكنده از احساساتي كه موسيقي او را ساخته و معرفي كرده است.

#روحش_شاد
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#پالایش_زبان_پارسی


🔷پارسی‌گویی هماره جایگزین‌کردن واژه‌ای پارسی به‌جای واژه‌ی بیگانه نیست. گاهی می‌توان با واگویِشِ درست واژه، پارسی را پاک سُخَنید.
بسیاری از واژه‌ها پارسی‌اند، ولی به‌گونه‌ای نادرست و با زبانی بیگانه بازگو می‌شوند.
در پی، شماری از این واژه‌ها را می‌آوریم و امید داریم که شما نیز در پربارترکردن این پِهرِست یاری‌مان کنید.

#آج= آژ
#آجر= آگور
#آذربایجان= آذرآبادگان
#آذوقه= آزوغه
#آماج= آماگ
#آئین= آیین
#آئینه= آیینه
#ابرقو= ابرکوه
#ابد= اَپَت
#ازل= اَسَر
#اسب= اسپ
#اسفند= اسپند
#اسفندیار= اسپندیار
#اصفهان= اسپهان، سپاهان
#اوج= اوگ
#باج= باژ
#بادنجان= بادِنگان، باتَنگان
#بجنورد= بیژن‌گرد
#برج= بُرگ
#بروجرد= پیروزگرد
#بذر= بَرز
#بصره= بَس‌رَه
#بوزرجمهر= بزرگمهر
#بیرجند= بیرگند
#پائیز= پاییز
#تاج= تاگه، تاگ
#ترجمان= ترگمان، ترزبان
#ترجمه= ترگویه
#تیسفون= تیسپون
#توپ= توب(بازی)
#توپ= توف، از زینه‌ها(سلاح‌ها)
#جالیز= پالیز
#جزیره= گزیرک
#جزیه= گزیَت، گزیه
#جعفری= جفری(سبزی)
#جوراب= گوراب
#جوهر= گوهر
#جیوه= ژیوه
#چاقو= چاکو
#حال= هال(خوشحال=خوشهال)
#حتی= هتا
#خط= خد
#خنثی= خـَنزَک
#خنجر= خونگر
#خندق= کندک
#دغل= دَگل
#دلقک= تلخک
#دهقان= دهگان
#رأی= رای
#رواج= رواگ
#زرنیخ= زَرنیک
#زغال= زگال
#زنجبیل/#زنجفیل= زنگپیل
#زوبین= ژوپین
#ساعت= سایه
#ساق= ساگ
#سفارش= سپارش
#سفید= سپید
#سمرقند= سمرکند
#سنندج= سنندژ
#سیاق= سایاگ
#شصت= شست
#شطرنج= چترنگ
#صد= سد
#صدا= سدا
#صلیب= چلیپا
#طاق= تاک
#طالقان= تالکان
#طبق= تبوک(=ظرف)
#طرز= ترز
#طلق= تلک
#طوس= توس
#طهماسب= تهماسپ
#عرش= ارگ
#عروس= اروس
#عیار= هَیبار، اَیبار
#فارس= پارس
#فاش= پاش
#فالوده= پالوده
#فانی= وَنی
#فردوس= پردیس
#فشم= پَشَم
#فنجان= پَنگان
#فندق= پَندُک
#فولاد= پولاد
#فهرست= پهرست
#فیل= پیل
#قادسیه= کادُسی، کادوسی
#قارچ= غارچ
#قربان= کُرپان
#قرقره= غَرغَره
#قزوین= کاسپین
#قشنگ= غشنگ
#قفقاز= گاب‌گـَه
#قفل= کوپَله، کُپل
#قلعه= کلات
#قنات= کَناد
#قند= کهَند، کند، غند
#قندیل= کندیله
#قهرمان= کـُهرُمان
#کج= کژ
#کسری= خسرو
#کیومرث= گـَیومَرت
#گوسفند= گوسپند
#لعل= لال
#ماده= ماتک
#محراب= مهرابه، مهراب
#مسجد= مزگت
#مسقط= مَسکَت، مَشکَت
#مسیح= مسیها
#معنوی= مینوی
#معنی= مانی، مانَک، ماناک
#موذی= موتک
#مهندس= هَندازگر
#نظر= نگر
#نعناع= نانوک
#نقش= نخش
#نوبت= نِیابِه
#نیریز= نوروز
#وجب= وَژَه
#وزیر= وِچیر، ویچیر
#وقت= وخت
#هاج و #واج= هاژ و واژ
#یاقوت= یاکند

#پارسی_پاک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#پالایش_زبان_پارسی
#والایش_فرهنگ_ایرانی

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#عروس_مرا_پس_بده_باران !

«...شهرو برابر آینه ایستاد . به چهره ی خودش نگاه کرد . چشمانش می خندید از زور خوشبختی . دستی کشید به سینه های کال نوک تیزش که شهبندر اسمشان را گذاشته بود فوجی ، بیاد قله ی کوهی که در سفر قاچاقی اش به ژاپن دیده بود . می گفت یک روز که از کار روزانه ی مرده سوزی فارغ بوده به همراه دوستی برای تماشای شکوفه های گیلاس رفته و قله ی فوجی را دیده و دانسته که چه شبیه اند به آنچه دوتایش به زیر پیرهن گلدار اوست...
شهبندر دست برده بود تا بنوازدشان اما شهرو گفته بود نه ، تا شب عروسی نباید دستمالی شان کنی...
شهبندر درامده بود که : " تو همسر عقدی منی ! " اما شهرو با اینکه دلش غنج زده بود برای فشرده شدن دو فوجی میان دستان او به غمزه پشت چشم نازک کرده بود...
در آینه ای خیره بود که با دوشمعدان نقره ای و دسته گل پلاستیکی سوغات ژاپن باید به خانه ی شوی می برد . عروسی او و شهبندر یک سال و نیم پس افتاده بود . پدر شهبندر رفته بود وضو بگیرد و کنار نخلی که دوست می داشت نماز بگزارد ، هنگام قنوت دیده بود سفیدپوشی روبروی او ایستاده و به اشاره ی انگشت می گوید : " بیا..."
میان نماز گفته بود : " نمی بینی مگه سر نمازم ؟ " و افتاده بود . حالا شهبندر با اینکه سال باباش هم گذشته بود لنگ تمام شدن سربازی و اضافه خدمت بود برای عروسی و هر از گاهی هم که به مرخصی می آمد دلتنگ بود برای زیارت فوجی ها . شهرو با اینکه دلش لک زده بود برای فشرده شدنشان میان دستان شهبندر به خودش نهیب زده بود : " دختر نباید پیش از عروسی بند رو آب بده..."
در سکوت اتاق به خودش از یک عطر خارجی زده بود که عکس یک زن موطلایی رویش بود و باد دامنش چنان بالا زده بود که تا فیهاخالدونش دیده می شد . بعد تاجک صدفی عروس را گذاشته بود لای موهایش و تنبلی کرده بود لباس سپید بپوشد اما کفش پاشنه بلند خوشگلش را بغل کرده و بوسیده و پایش کرده بود . در این فکر بود با این پاشنه ها شب عروسی ، قد کوتاهش کنار بلندی قد شهبندر توی چشم نخواهد زد و بعد از خوشی خندیده بود . لباس عروسی را بی که بپوشد جلوی آینه به سینه هایش چسبانده بود . درست روی فوجی ها . بوی تور و پولک و عطر خارجی پیچیده بود در مشام جانش . دلش شهبندر خواسته بود و اینکه هم الان در باز شود و بیاید تو و فوجی هایش بفشرد و او هیچ حرفی نزند به شماتت و نگریزد . تنها بگوید " پس چرا نمیریم خانه ی خودمان...؟ " صدایی پیچیده بود همچون خش خش لباس عروسی خوشگلش ، پیش خود گفته بود : " چه خوب ، بعد مدت ها بارانی زد و باورمان آمد بهار شده..."
دلش بغل خواست و اینکه شهبندر ناگاه بیاید و از پشت بگیرد و گردنش ببوسد . فوجی ها را بگیرد میان دستانش و بگوید : " بیا عروسکم برویم خانه ی خودمان..."
هنوز صدای خش خش گنگی لاله های گوشش را نوازش می کرد که در چوبی چارتاق کوبیده شد و خورد به دوسوی دیوار ، حس کرد خیس است میان پاهایش و چون پری سبک می لغزد در آغوش شهبندر ...صدای باران و خش خش لباس عروس و بوی گل و خاک در هم پیچیدند و گل پلاستیکی و کفش سپید را هم برداشتند و بعد چرخی در اتاق زدند و بیرون شدند . شهرو چشم بر هم گذاشته بود و با آغوش سیلاب می رفت و کفش و لباس سفید هم با اندک فاصله ای به دنبال او...
آن دورها ، یکی بالای برجک نگهبانی سرباز خانه ای نگاه ماتش به دشت بود . بی که پلک بزند صدایی بی صدا میان سینه اش فریاد می زد : " عروس مرا پس بده باران..."
صدا می رفت اما هنوز دور نشده بر می گشت سوی خودش و دوباره همان می گفت که فریاد کرده بود ...»

" شست و برد
لانه ی نوساز پرنده را
تندبار بهاری ! "

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🔴#وقتی یک زن موفق را می بینم که خستگی ناپذیر کار می کند، اغلب گوشه‌ی لبش لبخندی نامحسوس وجود دارد و با اعتماد به نفس و مطمئن گام بر می دارد، با خود می گویم: "بی‌شک این زن در گوشه‌ای از این دنیا یک مرد عاشق دارد!"

تنها نیرویی عظیم چون عشق،
قدرتی شکست ناپذیر به زن‌ها می‌دهد...

📒 #عروس_خانواده‌ی_پندوریک
👤 #ویکتوریا_هولت
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#کتاب_و_لحظه
وقتی یک زن موفق را می بینم که خستگی ناپذیر کار می کند، اغلب گوشه‌ی لبش لبخندی نامحسوس وجود دارد و با اعتماد به نفس و مطمئن گام بر می دارد، با خود می گویم: "بی‌شک این زن در گوشه‌ای از این دنیا یک مرد عاشق دارد!"

تنها نیرویی عظیم چون عشق،
قدرتی شکست ناپذیر به زن‌ها می‌دهد...

📒 #عروس_خانواده‌ی_پندوریک
👤 #ویکتوریا_هولت
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

وقتی یک زن موفق را می‌بینم که خستگی ناپذیر کار می‌کند، اغلب گوشه‌ی لبش لبخندی نامحسوس وجود دارد و با اعتماد به نفس و مطمئن گام برمی‌دارد،با خود می‌گویم: بی‌شک این زن در گوشه‌ای از این دنیا یک مردِ عاشق دارد.تنها نیرویی عظیم چون عشق، قدرتی شکست ناپذیر به زن‌ها می‌دهد.



✍️#ویکتوریا_هولت
📚#عروس_خانواده_پندوریک

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

وقتی یک زن موفق را می بینم که خستگی ناپذیر کار میکند. اغلب گوشه ی لبش، لبخندی نامحسوس وجود دارد و با اعتماد به نفس و مطمئن گام بر می دارد. با خود می گویم : " بی شک این زن در گوشه ای از این دنیا یک مرد عاشق دارد !
"تنها نیرویی عظیم چون عشق ، قدرتی شکست ناپذیر به زن ها می دهد!

✍️ #ویکتوریا_هولت
📙 #عروس_خانواده_ی_پندوریک

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب

#عروس_فرانسوی

نویسنده : ایولین آنتونی

🔴 رمان عروس فرانسوی نوشته ایولین آنتونی یک داستان عاشقانه ی تاریخی در زمان لویی چهاردهم در فرانسه است.

📝 خطوط چهره ظریف و گستاخ و چشم های سبز روشنش گویی از گذشته ها حکایت می کرد همان طور لبخند
تمسخر آمیز دایمیش که جز در مواقع عصبانیت و مستی شدید از او دور نمی شد متعلق به گذشته ها بود . چارلز
تصویر کاملی از عمویش هاف مک دونالد بود که زندگی بد نامش را در جنگ کلودن در هایلندز سال ها قبل از تولد
چارلز از دست داده بود . ساعتش را نگاه کرد و به خاطر بیست دقیقه انتظار زیر لب غرید . می دانست که مادرش
برای شکستن غرورش او را مانند یک پادو بیست دقیقه در انتظار گذاشته است . این مادر همیشه از او نفرت داشت….

🔵 این کتاب در مورد دختری که عاشق پسری می شود و با این که می داند پسر دوستش ندارد با او ازدواج می کند و سعی می کند زندگیشان را حفظ کند...
این داستان بسیار زیبا و لطیف احساسات و وقایع را به تصویر کشیده است...

#نوع_فایل : Pdf

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
عروس فرانسوی.pdf
2.7 MB
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#عروس_فرانسوی

نویسنده : ایولین آنتونی

#نوع_فایل : Pdf

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity