📘اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است؟!
— نقد و بررسی سخن مشهور کتاب فئودور #داستایسفکی، در چند یادداشت
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— نقد و بررسی سخن مشهور کتاب فئودور #داستایسفکی، در چند یادداشت
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است؟!
✍🏻 استاد #مصطفی_ملکیان
🍂 در این مجال قصد دارم که به تفهیم و تشریح جمله معروف #داستایفسکی «اگر خدا نباشد همهچیز مجاز است» بپردازم.
🍂 در یک سطح، میتوان با این جمله اینگونه روبهرو شد که حضور خدا برای افراد مذهبی، افادۀ معنا میکند و بنابراین، یک فرد مذهبی اگر از مذهب فاصله بگیرد، دچار «بحران معنا» میشود و بنیان اخلاق برای او فرو میریزد و در نتیجه، اگر خدا نباشد همهچیز از نظر آنها مجاز است.
❌ درحالیکه این فهم اشتباه است و باید توجه نمود که آنچه برای افراد مذهبی اهمیت دارد و بنیان اخلاق برای آنها محسوب میشود، وجود یا عدم وجود خدا نیست و آنها «بیم حضور خدا» را ندارند؛ بلکه وجود بهشت و جهنم است که سبب میشود به اخلاقیات اهمیت دهند و اگر خداوند اعلام کند که دیگر بهشت و جهنم وجود ندارد که افراد مذهبی در صورت اخلاقی زیستن به بهشت بروند و با بیاخلاقی وارد جهنم شوند، دیگر افراد مذهبی اخلاق را رعایت نمیکنند و بنیانِ اخلاق برای آنها فرو میریزد؛ زیرا آنها به جهت خوف از جهنم و امید به بهشت، اخلاقیات را رعایت میکنند و به اخلاق اهمیت میدهند.
🔺در واقع، حرف دل افراد مذهبی این است که اگر «بهشت و جهنم» نباشد همهچیز مجاز است و اگر چنین اتفاقی بیافتد و خداوند بهشت و جهنم را نابود کند، علیرغم اینکه خدا وجود دارد، پایبند اخلاق نخواهند بود؛ زیرا آنچه برای افراد مذهبی مطرح است، «بیم از جهنم» و «امید به بهشت» است.
🍂 باید توجه کرد که داستایفسکی، این جمله را در معنای عمیقتر بیان میکند؛ سطح عمیقتر که میتوان با این جمله روبهرو شد، شامل انسانهاییست که خدا را فارغ از بهشت و جهنم پرستش میکنند و حتی اگر بهشت و جهنم وجود نداشته باشد، باز هم خداوند را اطاعت میکنند؛ مانند [سخن منسوب به] علیبنابیطالب که در مناجات با خدا میگوید: «ربّى صبرتُ على عذابک فکیف اصبر على فِراقک؛ من اگر بر آتش جهنم تو صبر کنم چگونه بر فراق تو صبر خواهم کرد؟»/ افراد مذهبی باید توجه کنند که [بنا به سخن منسوب فوقالذکر] علیبنابیطالب خدا را شایسته ستایش میبیند و به همین دلیل او را بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم عبادت میکند؛ مانند زمانی که یک گل زیبا را میبینیم و زیبایی و عطر آن را تحسین میکنیم، فارغ از اینکه ستایش گل ما را نه به بهشت میبرد و نه از جهنم دور میکند.
🍂 علیبنابیطالب معتقد است خدا را باید مانند این گل ستود، بدونِ در نظر گرفتن بهشت و جهنم. ایشان بیان میکنند که گروهی خدا را به خاطر میل به بهشت عبادت میکنند که «عبادت تاجران» است و گروهی به خاطر ترس از جهنم که «عبادت بردگان» است و «آزادگان» هستند که خدا را بهخاطر خودش عبادت میکنند. اگر از این منظر بنگریم، ممکن است علیبنابیطالب بگوید اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است.
🍂 اگر از این دو سطح عبور کنیم، در واقع باید اشارهکنم که من با داستایفسکی موافق نیستم که اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است. فرودستها میگویند اگر بهشت و جهنم نباشد، همهچیز مجاز است و کسانی که عمیقتر هستند، میگویند اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است و من میگویم اگر خدا هم نباشد، همهچیز مجاز نیست؛ زیرا حتی اگر خدا نباشد، انسان برای اینکه به انسانیت خود وفادار باشد و سر در منجلاب حیوانیت نکند و همانگونه که پاسدار جسم و ظاهر خود است، پاسدار روح خود نیز باشد، باید کارهایی انجام دهد؛ لذا اگر خدا و بهشت و جهنم هم نباشد، همهچیز برای او مجاز نیست.
🍂 در واقع، به نظر من، انسانی که بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم و وجود داشتن خدا، اخلاقی زندگی میکند، از کسانی که برای بهشت و جهنم اخلاق را رعایت میکنند (تاجران و بردگان) شریفتر است؛ زیرا این افراد بیم جهنم و امیدی به بهشت ندارد و همچنین، او از کسانی که فارغ از بهشت و جهنم در جهت لقاءالله، اخلاقی زندگی میکنند نیز شریفتر است؛ زیرا کسانی که در جهت لقاءالله اخلاقی زندگی میکنند، باز هم به همان هدایت و حراست الهی امید دارند.
🍂 اما کسی که نه برای بهشت و جهنم و نه برای خدا اخلاقی زندگی میکند، این فرد بیم و امیدی به چیزی ندارد؛ نه در پیِ رهایی از جهنم است و نه در پیِ بهشت یا لقاءالله؛ او اخلاق را از این جهت رعایت میکند که انسان را شریفتر از آن میداند که خود را به بیاخلاقی بیالاید. هرچند، کسانی که صرفاً برای خود خدا او را پرستش میکنند، در سطحی بالاتر از تاجران و بردگان قرار میگیرند.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 استاد #مصطفی_ملکیان
🍂 در این مجال قصد دارم که به تفهیم و تشریح جمله معروف #داستایفسکی «اگر خدا نباشد همهچیز مجاز است» بپردازم.
🍂 در یک سطح، میتوان با این جمله اینگونه روبهرو شد که حضور خدا برای افراد مذهبی، افادۀ معنا میکند و بنابراین، یک فرد مذهبی اگر از مذهب فاصله بگیرد، دچار «بحران معنا» میشود و بنیان اخلاق برای او فرو میریزد و در نتیجه، اگر خدا نباشد همهچیز از نظر آنها مجاز است.
❌ درحالیکه این فهم اشتباه است و باید توجه نمود که آنچه برای افراد مذهبی اهمیت دارد و بنیان اخلاق برای آنها محسوب میشود، وجود یا عدم وجود خدا نیست و آنها «بیم حضور خدا» را ندارند؛ بلکه وجود بهشت و جهنم است که سبب میشود به اخلاقیات اهمیت دهند و اگر خداوند اعلام کند که دیگر بهشت و جهنم وجود ندارد که افراد مذهبی در صورت اخلاقی زیستن به بهشت بروند و با بیاخلاقی وارد جهنم شوند، دیگر افراد مذهبی اخلاق را رعایت نمیکنند و بنیانِ اخلاق برای آنها فرو میریزد؛ زیرا آنها به جهت خوف از جهنم و امید به بهشت، اخلاقیات را رعایت میکنند و به اخلاق اهمیت میدهند.
🔺در واقع، حرف دل افراد مذهبی این است که اگر «بهشت و جهنم» نباشد همهچیز مجاز است و اگر چنین اتفاقی بیافتد و خداوند بهشت و جهنم را نابود کند، علیرغم اینکه خدا وجود دارد، پایبند اخلاق نخواهند بود؛ زیرا آنچه برای افراد مذهبی مطرح است، «بیم از جهنم» و «امید به بهشت» است.
🍂 باید توجه کرد که داستایفسکی، این جمله را در معنای عمیقتر بیان میکند؛ سطح عمیقتر که میتوان با این جمله روبهرو شد، شامل انسانهاییست که خدا را فارغ از بهشت و جهنم پرستش میکنند و حتی اگر بهشت و جهنم وجود نداشته باشد، باز هم خداوند را اطاعت میکنند؛ مانند [سخن منسوب به] علیبنابیطالب که در مناجات با خدا میگوید: «ربّى صبرتُ على عذابک فکیف اصبر على فِراقک؛ من اگر بر آتش جهنم تو صبر کنم چگونه بر فراق تو صبر خواهم کرد؟»/ افراد مذهبی باید توجه کنند که [بنا به سخن منسوب فوقالذکر] علیبنابیطالب خدا را شایسته ستایش میبیند و به همین دلیل او را بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم عبادت میکند؛ مانند زمانی که یک گل زیبا را میبینیم و زیبایی و عطر آن را تحسین میکنیم، فارغ از اینکه ستایش گل ما را نه به بهشت میبرد و نه از جهنم دور میکند.
🍂 علیبنابیطالب معتقد است خدا را باید مانند این گل ستود، بدونِ در نظر گرفتن بهشت و جهنم. ایشان بیان میکنند که گروهی خدا را به خاطر میل به بهشت عبادت میکنند که «عبادت تاجران» است و گروهی به خاطر ترس از جهنم که «عبادت بردگان» است و «آزادگان» هستند که خدا را بهخاطر خودش عبادت میکنند. اگر از این منظر بنگریم، ممکن است علیبنابیطالب بگوید اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است.
🍂 اگر از این دو سطح عبور کنیم، در واقع باید اشارهکنم که من با داستایفسکی موافق نیستم که اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است. فرودستها میگویند اگر بهشت و جهنم نباشد، همهچیز مجاز است و کسانی که عمیقتر هستند، میگویند اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است و من میگویم اگر خدا هم نباشد، همهچیز مجاز نیست؛ زیرا حتی اگر خدا نباشد، انسان برای اینکه به انسانیت خود وفادار باشد و سر در منجلاب حیوانیت نکند و همانگونه که پاسدار جسم و ظاهر خود است، پاسدار روح خود نیز باشد، باید کارهایی انجام دهد؛ لذا اگر خدا و بهشت و جهنم هم نباشد، همهچیز برای او مجاز نیست.
🍂 در واقع، به نظر من، انسانی که بدون در نظر گرفتن بهشت و جهنم و وجود داشتن خدا، اخلاقی زندگی میکند، از کسانی که برای بهشت و جهنم اخلاق را رعایت میکنند (تاجران و بردگان) شریفتر است؛ زیرا این افراد بیم جهنم و امیدی به بهشت ندارد و همچنین، او از کسانی که فارغ از بهشت و جهنم در جهت لقاءالله، اخلاقی زندگی میکنند نیز شریفتر است؛ زیرا کسانی که در جهت لقاءالله اخلاقی زندگی میکنند، باز هم به همان هدایت و حراست الهی امید دارند.
🍂 اما کسی که نه برای بهشت و جهنم و نه برای خدا اخلاقی زندگی میکند، این فرد بیم و امیدی به چیزی ندارد؛ نه در پیِ رهایی از جهنم است و نه در پیِ بهشت یا لقاءالله؛ او اخلاق را از این جهت رعایت میکند که انسان را شریفتر از آن میداند که خود را به بیاخلاقی بیالاید. هرچند، کسانی که صرفاً برای خود خدا او را پرستش میکنند، در سطحی بالاتر از تاجران و بردگان قرار میگیرند.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است؟
✍🏻 #علی_زاهدی
🍂 #داستایفسکی چرا «عدم خدا» را به مجاز بودن همه چیز امتداد میدهد؟ زادهشدن انسان در تاریخ، همزاد و همراه با زادهشدنِ گونهای از خدا بودهاست. در مراحل آغازین، بین انسان و خدا ، فاصلهها اندک بود، اما هرچه جوامع پیچیدهتر شدند، هرچه تقسیم کار فزونی گرفت، فاصلهها هم بیشتر شدند. بهویژه در خاورمیانه با ظهور ادیان سامی، خداوند به عمودیترین نقطۀ خود، عزیمت نمود؛ زمینیت و عرش اعلا.
🍂 انسان ساکن در زمین، در تجربیات عینیاش، همواره با رنج و فقر و جنگ و خونریزی و آهِ بیپایان و ستم در آمیخته بودهاست. زادهشدن جهانِ دوگانۀ «مُثل افلاطونی» (جهانِ زمینی «گناهآلود و ناقص» و جهانِ «کامل و والا»)، انسان را به رفتن و رها شدن از زمینِ ابتر و نارس مجاب کرد، و ادیان سامی پشتوانۀ ایمانی و نظری این امر را فراهم آوردند.
🍂 داستایفسکی به چنین جهان باژگونهای میاندیشد، و برغم اعتراف به پلشتی این جهان، آن را بسیار مقبولتر از جهانی میفهمد که خدا در آن حضور ندارد. بیجهت نیست که داستایفسکی، یکی از منابع ادراکی اگزیستانسیال هایدگر بود.
🍂 در حقیقت، خدا بهنظر او، غایت و نامتناهیتیست که انسانِ زمینیِ متصل بدان، میتواند تعادل خویش را، هستی رنجبار و ناخشنود خود را، تا سُویدای جان صیانت کند با امید و ترس از عقوبتِ گناهانی که بدان سرشتهاست. در رویکرد اگزیستانسیال داستایفسکی، شکلی -ترسآگاهی هم مطرح است که صرفِ ترس نیست به زبان هایدگری، بلکه درک هستی است.
🍂 در اگزیستانسیال دینی، آن نوع هستی معنا دارد که در کانون آن، خدا وجود دارد؛ بسانِ آزمون ایمان ابراهیم نزد کییرکگارد؛ جهان بیخدا بدینسان، جهان بیپدر است که فرزندش راهش را گم کردهاست و نگاهی به بالا نیست، بلکه گیج و منگ است، مرجعیتی نیست؛ بیراههایست در تاریکی.
🍂 خدا نوریست در دوردستترین مرکزِ امید، که نومیدان فانوس-بهدست، راهشان را گم نکنند؛ چنانکه روایات داستانی داستایفسکی، گاه سویههایی از آن را نشان میدهند؛ اما برای سوژۀ مدرن، هم جهانی فراتر از این جهان نیست، هم او متکی به خود است و تنها خود اوست که تقدیرات خود را در عینیت جهان فعلی و تاریخی خود میجوید و محقق میکند. برای سوژۀ مدرن، مسئولیت و تعهد به بایدهای انسانی، یک وظیفه است و خداوند، نقش دولتی را ندارد که با فقدانش، هرجومرج و هیچوپوچ حاکم باشد.
🍂 حتا نگاه هایدگرِ متاخر هم، متاثر از مایستر اکهارت بود که قرنها پیش میگفت: «خدا معادلِ عدم است». این برای هایدگر این معنا را نیز متبادر میکرد که درکِ عمیق هستی و رفتن به گشودگی آن و تیمارداشت و مراقبت از هستی، ناشی از امید داشتن به جهانی والاتر از زمین نیست، بلکه عمل است در اکنونِ جهان و محصور در آن؛ درحالیکه شخصیتهای داستانیِ داستایفسکی، از بسترهای زخمی و ویران جامعه برگزیده-شدهبودند؛ از مومنان تا دانشجویان، که گاه یا بیشتر، خط قرمزی بهنام خدا در پیشگاه خود مجسم میکردند که بسادگی نمیشد از آن گذر کرد.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 #علی_زاهدی
🍂 #داستایفسکی چرا «عدم خدا» را به مجاز بودن همه چیز امتداد میدهد؟ زادهشدن انسان در تاریخ، همزاد و همراه با زادهشدنِ گونهای از خدا بودهاست. در مراحل آغازین، بین انسان و خدا ، فاصلهها اندک بود، اما هرچه جوامع پیچیدهتر شدند، هرچه تقسیم کار فزونی گرفت، فاصلهها هم بیشتر شدند. بهویژه در خاورمیانه با ظهور ادیان سامی، خداوند به عمودیترین نقطۀ خود، عزیمت نمود؛ زمینیت و عرش اعلا.
🍂 انسان ساکن در زمین، در تجربیات عینیاش، همواره با رنج و فقر و جنگ و خونریزی و آهِ بیپایان و ستم در آمیخته بودهاست. زادهشدن جهانِ دوگانۀ «مُثل افلاطونی» (جهانِ زمینی «گناهآلود و ناقص» و جهانِ «کامل و والا»)، انسان را به رفتن و رها شدن از زمینِ ابتر و نارس مجاب کرد، و ادیان سامی پشتوانۀ ایمانی و نظری این امر را فراهم آوردند.
🍂 داستایفسکی به چنین جهان باژگونهای میاندیشد، و برغم اعتراف به پلشتی این جهان، آن را بسیار مقبولتر از جهانی میفهمد که خدا در آن حضور ندارد. بیجهت نیست که داستایفسکی، یکی از منابع ادراکی اگزیستانسیال هایدگر بود.
🍂 در حقیقت، خدا بهنظر او، غایت و نامتناهیتیست که انسانِ زمینیِ متصل بدان، میتواند تعادل خویش را، هستی رنجبار و ناخشنود خود را، تا سُویدای جان صیانت کند با امید و ترس از عقوبتِ گناهانی که بدان سرشتهاست. در رویکرد اگزیستانسیال داستایفسکی، شکلی -ترسآگاهی هم مطرح است که صرفِ ترس نیست به زبان هایدگری، بلکه درک هستی است.
🍂 در اگزیستانسیال دینی، آن نوع هستی معنا دارد که در کانون آن، خدا وجود دارد؛ بسانِ آزمون ایمان ابراهیم نزد کییرکگارد؛ جهان بیخدا بدینسان، جهان بیپدر است که فرزندش راهش را گم کردهاست و نگاهی به بالا نیست، بلکه گیج و منگ است، مرجعیتی نیست؛ بیراههایست در تاریکی.
🍂 خدا نوریست در دوردستترین مرکزِ امید، که نومیدان فانوس-بهدست، راهشان را گم نکنند؛ چنانکه روایات داستانی داستایفسکی، گاه سویههایی از آن را نشان میدهند؛ اما برای سوژۀ مدرن، هم جهانی فراتر از این جهان نیست، هم او متکی به خود است و تنها خود اوست که تقدیرات خود را در عینیت جهان فعلی و تاریخی خود میجوید و محقق میکند. برای سوژۀ مدرن، مسئولیت و تعهد به بایدهای انسانی، یک وظیفه است و خداوند، نقش دولتی را ندارد که با فقدانش، هرجومرج و هیچوپوچ حاکم باشد.
🍂 حتا نگاه هایدگرِ متاخر هم، متاثر از مایستر اکهارت بود که قرنها پیش میگفت: «خدا معادلِ عدم است». این برای هایدگر این معنا را نیز متبادر میکرد که درکِ عمیق هستی و رفتن به گشودگی آن و تیمارداشت و مراقبت از هستی، ناشی از امید داشتن به جهانی والاتر از زمین نیست، بلکه عمل است در اکنونِ جهان و محصور در آن؛ درحالیکه شخصیتهای داستانیِ داستایفسکی، از بسترهای زخمی و ویران جامعه برگزیده-شدهبودند؛ از مومنان تا دانشجویان، که گاه یا بیشتر، خط قرمزی بهنام خدا در پیشگاه خود مجسم میکردند که بسادگی نمیشد از آن گذر کرد.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘وارونهبینیِ داستایفسکی
— اگر خدا نباشد، هیچچیز مجاز نیست و اگر باشد، همهچیز مجاز است!
✍🏻#رضا_مجد
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @Kajhnegaristan
— اگر خدا نباشد، هیچچیز مجاز نیست و اگر باشد، همهچیز مجاز است!
✍🏻#رضا_مجد
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @Kajhnegaristan
Telegram
نقدآگین
📘وارونهبینیِ داستایفسکی
— اگر خدا نباشد، هیچچیز مجاز نیست و اگر باشد، همهچیز مجاز است!
✍🏻#رضا_مجد
🔻یکی از دوستانم در کانال خود مطلبی به این مضمون نوشته بود:
🍂 حیفم آمد نقد و پینوشتی بر آن ننویسم: باید پرسید که آیا این ما بودیم که خدا را کشتیم؟ و آنگونه که دوستمان اشاره میکند، خدا بهقتل رسیدهاست؟ یا این سرنوشت محتوم او بوده که بهدست بندگان سربهراه خود، به قتل برسد؟ چیزی بسان خودکشی؛ چرا که او [بنا به فرض] عالم مطلق است.
🍂 «مرگ خدا» که اولین بار نیچه با صراحت تمام آن را به زبان آورد، محصول یک «روند تاریخی»ست؛ این فقط انسانها نبودند که خدا را کشتند، بلکه این نابسندگی نگاه و ایدئولوژی دینی هم بود که خدا را کشت؛ ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای عصر مدرن و مقتضیات زمان و بسته بودن و عدم باروری و دگردیسیهای سازندۀ نهاد دین و فساد شارحان دین بود که ناقوس مرگ خدا را نواخت.
🍂 آن قرائتی که از خدا چیزی در مقام یک «دیگری بزرگ» ساخته بود که تمام هستی و جهان و انسانهای گذشته و پیشامدرن، در نسبت با او ساخت مییافت و تعریف میشد، نوعی افق هستی که هرچیز و هرکس در پرتو آن، صاحب وجود و ماهیت و هدف میشد، نابسنده و دارای فقدان بود؛ تصویری که از این «دیگری بزرگ» ارائه شدهبود، نامنسجم و چند-پاره و متناقض بود.
🍂 آنچه مُرد، نه خدا بعنوان یک «وجود»، بلکه خدا بعنوان یک «دیگری بزرگ» و یک «دال اعظم که تمامی ارزشها و اخلاقیات از آن نیرو میگرفت» بود.
🍂 خدا هست، ولی گویا دیگر قادر نیست که تبدیل به افقی برسازنده شود. بیایید این حکم داستایفسکی را تحتالفظی قرائت کنیم. چرا وقتی خدا نباشد، همه چیز مجاز است؟ لکان به این حکم داستایفسکی میتازد: «وقتی خدا نباشد، دیگر هیچ چیزی مجاز نیست»؛ چرا که دیگر تنها انسان میماند و جهان بی-در-و-پیکری که در مقابلش هیولاوش قد الم میکند، و تنها راه مواجهه با این بیکرانه، مسئولیتپذیری و متعهد بودن در مقابل سرنوشت خویش است؛ متعهد بودن در مقابل خود و دیگری و جهان، این چیزیست که اتفاق میافتد.
🍂 و باز برعکس: «زمانی که خدا هست، همه چیز مجاز است»؛ چرا که بار سنگین مسئولیت، دیگر به گردۀ انسان نیست؛ چراکه کسی بنام خدا هست که بار مسئولیت و گندکاریهای بنیبشر را به دوش بکشد؛ پس زمانی که خدا نباشد، دیگر هیچچیز مجاز نیست؛ چرا که انسان بار مسئولیت خود و جهانش را به دوش خواهد کشید و برای این انسانِ متعهد دیگر هیچ چیز مجاز (قابل فرافکنی) نیست.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— اگر خدا نباشد، هیچچیز مجاز نیست و اگر باشد، همهچیز مجاز است!
✍🏻#رضا_مجد
🔻یکی از دوستانم در کانال خود مطلبی به این مضمون نوشته بود:
«دنیای مدرن، دنیایی که ما در آن خدا را کشتهایم، ما را به انفراد میخواند. ما مثل هر قاتلی تنهاییم. آسان میتوان آوای #داستایفسکی را شنید: "در جهان بیخدا، هر کاری مجاز است"».
«اگر خدا باشد، همه چیز مجاز است».🔺ژاک ماری امیل لاکان
🍂 حیفم آمد نقد و پینوشتی بر آن ننویسم: باید پرسید که آیا این ما بودیم که خدا را کشتیم؟ و آنگونه که دوستمان اشاره میکند، خدا بهقتل رسیدهاست؟ یا این سرنوشت محتوم او بوده که بهدست بندگان سربهراه خود، به قتل برسد؟ چیزی بسان خودکشی؛ چرا که او [بنا به فرض] عالم مطلق است.
🍂 «مرگ خدا» که اولین بار نیچه با صراحت تمام آن را به زبان آورد، محصول یک «روند تاریخی»ست؛ این فقط انسانها نبودند که خدا را کشتند، بلکه این نابسندگی نگاه و ایدئولوژی دینی هم بود که خدا را کشت؛ ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای عصر مدرن و مقتضیات زمان و بسته بودن و عدم باروری و دگردیسیهای سازندۀ نهاد دین و فساد شارحان دین بود که ناقوس مرگ خدا را نواخت.
🍂 آن قرائتی که از خدا چیزی در مقام یک «دیگری بزرگ» ساخته بود که تمام هستی و جهان و انسانهای گذشته و پیشامدرن، در نسبت با او ساخت مییافت و تعریف میشد، نوعی افق هستی که هرچیز و هرکس در پرتو آن، صاحب وجود و ماهیت و هدف میشد، نابسنده و دارای فقدان بود؛ تصویری که از این «دیگری بزرگ» ارائه شدهبود، نامنسجم و چند-پاره و متناقض بود.
🍂 آنچه مُرد، نه خدا بعنوان یک «وجود»، بلکه خدا بعنوان یک «دیگری بزرگ» و یک «دال اعظم که تمامی ارزشها و اخلاقیات از آن نیرو میگرفت» بود.
🍂 خدا هست، ولی گویا دیگر قادر نیست که تبدیل به افقی برسازنده شود. بیایید این حکم داستایفسکی را تحتالفظی قرائت کنیم. چرا وقتی خدا نباشد، همه چیز مجاز است؟ لکان به این حکم داستایفسکی میتازد: «وقتی خدا نباشد، دیگر هیچ چیزی مجاز نیست»؛ چرا که دیگر تنها انسان میماند و جهان بی-در-و-پیکری که در مقابلش هیولاوش قد الم میکند، و تنها راه مواجهه با این بیکرانه، مسئولیتپذیری و متعهد بودن در مقابل سرنوشت خویش است؛ متعهد بودن در مقابل خود و دیگری و جهان، این چیزیست که اتفاق میافتد.
🍂 و باز برعکس: «زمانی که خدا هست، همه چیز مجاز است»؛ چرا که بار سنگین مسئولیت، دیگر به گردۀ انسان نیست؛ چراکه کسی بنام خدا هست که بار مسئولیت و گندکاریهای بنیبشر را به دوش بکشد؛ پس زمانی که خدا نباشد، دیگر هیچچیز مجاز نیست؛ چرا که انسان بار مسئولیت خود و جهانش را به دوش خواهد کشید و برای این انسانِ متعهد دیگر هیچ چیز مجاز (قابل فرافکنی) نیست.
#فلسفیدن #نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
نقدآگین
روزی اگر زمان به عقب رفت، لَختی در آن دقایقِ بشکوه، امروز را ببین ز سر کوه برگرد کُنجِ غار، محمد! والا پیامدار! محمد! 🎙#حسین_جنتی #شعرانه ➖➖➖ 🌾 @Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⬛️ پاک و منزه به قبرت برو! (+)
هیچکس اهمیتی نمیدهد؛
هیچکس براستی اهمیتی قائل نمیشود؛
نمیدانستید؟
واقعا بهیاد نمیآورید؟
هیچکس براستی ارزشی قائل نیست.
حتی آن قدمهایی که بهسوی جایی در حرکتند،
به سمت خاصی نمیروند؛
برای شما ممکن است مهم باشد،
اما هیچ کسِ دیگری اهمیت نمیدهد،
این نخستین قدم به سوی خِرد است؛ بیاموزش.
و هیچکس نباید اهمیت بدهد؛
هیچکس قرار نیست اهمیت بدهد.
مانند گُه بر روی تمایلات جنسی و عشق سیفون کشیدهاند.
هیچکس برایش مهم نیست.
این را بیاموز،
اعتقاد به امرِ ناممکن، تلهای بیش نیست؛
ایمان، کُشنده است.
هیچکس اهمیتی قائل نمیشود.
خودکشیها، مُردهها، خدایان، یا زندگان.
به سبزهها بیاندیش، به درختان، به آب،
به نوعی خاص از بخت و بالندگی بیاندیش،
در نهایت و بهسرعت اما، وابستگیات را به عشقورزی یا معشوق بودن قطع کن.
هیچکس اهمیتی نمیدهد.
✍🏻 #چارلز_بوکوفسکی
🖋#ترجمه: #مهیار_مظلومی
#شعرانه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
هیچکس اهمیتی نمیدهد؛
هیچکس براستی اهمیتی قائل نمیشود؛
نمیدانستید؟
واقعا بهیاد نمیآورید؟
هیچکس براستی ارزشی قائل نیست.
حتی آن قدمهایی که بهسوی جایی در حرکتند،
به سمت خاصی نمیروند؛
برای شما ممکن است مهم باشد،
اما هیچ کسِ دیگری اهمیت نمیدهد،
این نخستین قدم به سوی خِرد است؛ بیاموزش.
و هیچکس نباید اهمیت بدهد؛
هیچکس قرار نیست اهمیت بدهد.
مانند گُه بر روی تمایلات جنسی و عشق سیفون کشیدهاند.
هیچکس برایش مهم نیست.
این را بیاموز،
اعتقاد به امرِ ناممکن، تلهای بیش نیست؛
ایمان، کُشنده است.
هیچکس اهمیتی قائل نمیشود.
خودکشیها، مُردهها، خدایان، یا زندگان.
به سبزهها بیاندیش، به درختان، به آب،
به نوعی خاص از بخت و بالندگی بیاندیش،
در نهایت و بهسرعت اما، وابستگیات را به عشقورزی یا معشوق بودن قطع کن.
هیچکس اهمیتی نمیدهد.
✍🏻 #چارلز_بوکوفسکی
🖋#ترجمه: #مهیار_مظلومی
#شعرانه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
نقدآگین
#نظرسنجی ۲۰
آیا شما اعدام را برای کدامیک متناسبتر میدانید؟
آیا شما اعدام را برای کدامیک متناسبتر میدانید؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نقدآگین
#نظرسنجی ۲۰
آیا شما اعدام را برای کدامیک متناسبتر میدانید؟
آیا شما اعدام را برای کدامیک متناسبتر میدانید؟
#نظرسنجی ۲۱
از نظر شخصِ شما، اگر هیچ نوع فرم و صورتی از خدا در واقعیت امر، در میان نباشد،....
از نظر شخصِ شما، اگر هیچ نوع فرم و صورتی از خدا در واقعیت امر، در میان نباشد،....
Anonymous Poll
5%
۱. هر جنایت/امر غیراخلاقیای را مجاز میدانم و جزو آزادی و حق انسانی خود
74%
۲. هیچ جنایت/امر غیراخلاقیای مجاز نیست و میکوشم به اخلاق پایبند بمانم
12%
۳. اگر باور به خدا (اتوریتهای فرا عقلی-وجدانی) باشد، هر جنایت/امر غیراخلاقیای قابل توجیه خواهد بود
9%
۴. نمیدانم
Telegram
نقدآگین
📺 خدا نیست؛ حال، همهچیز مجاز است یا ممنوع؟
— #اسلاوی_ژیژک و لذت بهمثابه «شکلاتِ مسهل»
✍🏻 #الف_هامان
🍂 ژیژک با وامگیری از دیدگاه لاکان در روانکاوی، یک فاصلۀ بنیادی میان «میل و نیاز» قائل است. بحثی که مثلا لاکان دربارۀ سکس دارد بهبیان ساده این است که، انسان بدونِ سکس میتواند بهراحتی بقا پیدا کند و با کوچکترین بحران زیستی هم مواجه نشود، اما بخشِ عظیمی از تمدن و ساختارهای اجتماعی ما، بر اساسِ سکس و سازماندهی بهتر آن برای دسترسپذیرتر شدن و با کیفیتتر شدن آن شکل گرفتهاست. پس در اینجا، طبق دید لاکان، سکس یک «میل» است؛ میلی بیانتها و ارضاناپذیر، ولی عواملی وجود دارند که باعث «توقف تلاش ما برای ارضای این میل» هستند؛ در این کانتکست، عواملی مثل سلامتی، زمان، سرمایه و ... .
🍂 حرف ژیژک مبنی بر این است که وقتی «خدا میمیرد»، همهچیز در «تقابل بین میل و عامل متقابل میل» تعیین میشود؛ یعنی دیگر یک امر مقدس (دیگری بزرگ) به اسمِ «ارادۀ پدر» نیست که هر عملی در راستای آن مجاز محسوب شود.
🍂 در اینجا، ژیژک با یک سری اغراقهای معروف خود، این جمله را تبیین میکند: «اگر خدا نباشد، همهچیز ممنوع است». اینجا «منع و مفهوم ممنوعیت»، در واقع به «فقدان یک امر ماورایی» مثل همان «ارادۀ پدر» اشاره دارد. در واقع، امری که خارج از هر کانتکست و بیرون از هر معادلۀ عقلانی، مجوز دارد. وقتی «ارادۀ پدر» که هر چیز معطوف به خودش را مجاز میکند، میمیرد، ما با جهانی مواجه میشویم که در آن، همۀ امیال در ابتدا، پیش از اینکه معادلهای عقلانی را وارد آن نماییم، با منعهای جدی و اساسی روبروست. و حال، ما با مطرح کردن امیال خود و در تقابل گذاشتن آنها با عوامل محرومکننده (پول، زمان، جبر جغرافیایی، جبر طبقاتی-جنسی-اجتماعی-بایولوژیک و ...)، میتوانیم به بخشی از امیال خود دست پیدا کنیم؛ همزمان با اینکه آگاهیم، هیچوقت قرار نیست این میل بهشکلی تمامعیار ارضا بشود و ارضای این میل، از بدو تولد ما برای ما منع شدهاست.
#فلسفیدن #زیستروان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— #اسلاوی_ژیژک و لذت بهمثابه «شکلاتِ مسهل»
✍🏻 #الف_هامان
🍂 ژیژک با وامگیری از دیدگاه لاکان در روانکاوی، یک فاصلۀ بنیادی میان «میل و نیاز» قائل است. بحثی که مثلا لاکان دربارۀ سکس دارد بهبیان ساده این است که، انسان بدونِ سکس میتواند بهراحتی بقا پیدا کند و با کوچکترین بحران زیستی هم مواجه نشود، اما بخشِ عظیمی از تمدن و ساختارهای اجتماعی ما، بر اساسِ سکس و سازماندهی بهتر آن برای دسترسپذیرتر شدن و با کیفیتتر شدن آن شکل گرفتهاست. پس در اینجا، طبق دید لاکان، سکس یک «میل» است؛ میلی بیانتها و ارضاناپذیر، ولی عواملی وجود دارند که باعث «توقف تلاش ما برای ارضای این میل» هستند؛ در این کانتکست، عواملی مثل سلامتی، زمان، سرمایه و ... .
🍂 حرف ژیژک مبنی بر این است که وقتی «خدا میمیرد»، همهچیز در «تقابل بین میل و عامل متقابل میل» تعیین میشود؛ یعنی دیگر یک امر مقدس (دیگری بزرگ) به اسمِ «ارادۀ پدر» نیست که هر عملی در راستای آن مجاز محسوب شود.
🍂 در اینجا، ژیژک با یک سری اغراقهای معروف خود، این جمله را تبیین میکند: «اگر خدا نباشد، همهچیز ممنوع است». اینجا «منع و مفهوم ممنوعیت»، در واقع به «فقدان یک امر ماورایی» مثل همان «ارادۀ پدر» اشاره دارد. در واقع، امری که خارج از هر کانتکست و بیرون از هر معادلۀ عقلانی، مجوز دارد. وقتی «ارادۀ پدر» که هر چیز معطوف به خودش را مجاز میکند، میمیرد، ما با جهانی مواجه میشویم که در آن، همۀ امیال در ابتدا، پیش از اینکه معادلهای عقلانی را وارد آن نماییم، با منعهای جدی و اساسی روبروست. و حال، ما با مطرح کردن امیال خود و در تقابل گذاشتن آنها با عوامل محرومکننده (پول، زمان، جبر جغرافیایی، جبر طبقاتی-جنسی-اجتماعی-بایولوژیک و ...)، میتوانیم به بخشی از امیال خود دست پیدا کنیم؛ همزمان با اینکه آگاهیم، هیچوقت قرار نیست این میل بهشکلی تمامعیار ارضا بشود و ارضای این میل، از بدو تولد ما برای ما منع شدهاست.
#فلسفیدن #زیستروان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🍂 مفهومِ «ارادۀ پدر»، یکی از مهمترین مسائل الهیات مسیحیست که با کمی اغراق ژیژکی، میتوان آن را تاثیرگذارترین ایدۀ الهیات مسیحی دانست. ایدهای که کماکان، یکی از جدیترین مبناها برای تعریف «مفهوم دولت و نسبتش با قدرت» است و با گذشت بیش از دو هزاره از زمان مطرحشدن این ایده، کماکان ردپای انکارناپذیر آن در جهان ما، قابل مشاهدهاست.
🍂 برای ارتدوکسی همانند فئودور #داستایفسکی، مرگ «ارادۀ پدر»، وحشتناکترین کابوس ممکن است؛ چراکه در نگرۀ داستایفسکی، در صورت «مرگ خدا» و رهایی انسانها از «ارادۀ مقدس پدر»، انسان بار مصیبتهایی را بهدوش خواهد کشید که حاصل جنایات و گناههای بیشمارش است. این کابوس، دقیقا همان چیزیست که تکتک شخصیتهای داستانهای داستایفسکی درگیر آناند.
🍂 نویسنده که نقشی دقیقا مشابه با نقش خدا دارد، مرده. شخصیتهایی که داستایفسکی به خلق آنها میپردازد، از چنگ ارادۀ او (یا همان ارادۀ پدر) رهایی یافتهاند. آنها بیشتر از یک عروسک در خدمتِ ارادۀ خیمهشبباز، هستند؛ آنها سرنوشت خود را در جهانی آشوبزده و پر از هرجومرج بهدست گرفتهاند که در آن، خبری از قهرمانها و ضدقهرمانها نیست؛ بههمیندلیل، در رمانهای این نویسندۀ روسی، شاهد نقض متعدد قواعد مرسوم روایی، قواعدی که مربوط به چگونگی نمایش کارکترها، آغاز و پایان داستان، ارکتایپها و ... میشوند، هستیم؛ بههمیندلیل، ما در آثار داستایفسکی، با قهرمان و ضدقهرمانهای کلاسیک روبرو نمیشویم، بلکه با شخصیتهایی چندوجهی، پیچیده و غوطهور در تردید و ابهام مواجهیم که در طول روایت و در برخوردهایشان با دیگر کارکترها و قرار گرفنن در موقعیتهای گوناگون، نقش روایی مختص به خودشان را شکل میدهند و همانند راسکلنیکف، از یک «آنتاگونیست» (ضد قهرمان) قربانی به یک «پروتاگونیست» (قهرمان) در جستجوی رستگاری تبدیل میشوند. بهتعبیری اگزیستانسیالیستی، ما با «رهایی سوژه از ارادۀ پدر» مواجه هستیم، اما داستایفسکی، این رهایی را بسیار شوم تلقی میکند؛ چراکه او انسان را موجودی ذاتا گناهکار میپندارد که با هر تلاش برای ساماندادن به جهان آشفتهاش، مرتکب جنایتی دیگر میشود که نسلهای بعدی، خود را به وارثان مصیبتهای آن جنایت، تبدیل خواهد کرد.
🍂 نماهای کابوسواری که فئودور داستایفسکی، از اتاقهای تاریک و نمگرفته، خانههای اجارهای پرجمعیت، شکنجۀ حیوانات، قتل، خودکشیهای دردناک، هذیانهای بعضا مضحک، آرزوها و امیال سرکوبشده، که همواره مایۀ رقتاند، خیانت، جنایات اسفناک برای دستیابی به ثروت، حسادت و رقابتی وحشیانه بر سر بقا در داستانهایش ارائه میدهد، همهوهمه، نشانهای از بدبینی ذاتیست که داستایفسکی به انسانیت دارد؛ بدبینیای که حضور ارادۀ پدر را بیش از پیش، نجاتدهنده و حیاتی نمایش میدهد. فئودور داستایفسکی، بهروایت جهان کابوسواری میپردازد که از ارادۀ مقدس پدر محروم شدهاست.
🍂 میتوان گفت (بههمان سبک اغراقهای ژورنالیستیِ ژِیژک) که در آثار این ناولیست، ما شاهد «مرگ خدا» هستیم. آنها در جهانی زندگی میکنند که پروتاگونیستش، «کارگر جنسی جوانی»ست که برای تأمین خانوادۀ فقیرش، مجبور به تنفروشی میشود، و آنتاگونیست (ضد قهرمان) آن، دانشجوی فقیریست که برای بقا یافتن، ناشیانه دست به قتل پیرزنی رباخوار میزند. شخصیتهایی که از بدو تولد، در حال بهدوش کشیدن مصیبتی بودند که با جنایت دیگر انسانها، به آنها تحمیلشدهبود. جهان و جامعۀ انسانیای که با فقدانِ عظیم عدالت روبروست و البته در تفسیر این تصویر وحشتناک از انسان، میتوان به ایدۀ اولیۀ گناه و ذاتا گناهکار بودن انسان نیز اشاره داشت؛ ایدهای که با نگاهی راستگرایانه، میتوان حتی ان را به آرمانهای سوسیالیستی نیز مربوط دانست.
🍂 با وجود اینکه بیان این مسئله برای من چپگرا با تردید همراه است، اما مگر چقدر فاصله میان گزارۀ «اگر خدا نباشد، هر جنایتی برای انسان مجاز است» از داستایفسکی و «تنها راه آزادی انسان دولت است» از هگل وجود دارد؟ هر دو آزادی ارادۀ بشریت از یک نظم متافیزیکی را، منجر به هرجومرج، آشوب و توحش میدانند و تنها راه مدنیت و به تعبیر الهیات مسیحی «رستگاری» را، در حاکمشدن ارادهای برتر، ارادهای مقدس بر جهان میدانند.
🍂 برای من آتئیست، این جهان، روایتی بدبینانه از هرآنچیزیست که روزانه در حال تجربۀ آن هستم. طبیعتا پذیرش اینکه زندگی ما، با فقدانِ گردانندهای عادل، خیرخواه و قادر مطلق مواجه است و برای معنابخشی به آن، باید رنجهای بسیاری بکشیم، عملی صعب و تا حدودی دلهرهآور است، اما هیچکس نمیتواند وجود زیبایی و لذت در این زندگی را انکار کند؛ حتی ارتدوکسی همانند داستایفسکی نیز لحظاتی به عشق میان سونیا و راسکولنیکف اعتماد میکند و با نگهداشتن پستیها و آلودگیها در پسزمینه، به زیبایی این عشق، فرصت خودنمایی میدهد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🍂 برای ارتدوکسی همانند فئودور #داستایفسکی، مرگ «ارادۀ پدر»، وحشتناکترین کابوس ممکن است؛ چراکه در نگرۀ داستایفسکی، در صورت «مرگ خدا» و رهایی انسانها از «ارادۀ مقدس پدر»، انسان بار مصیبتهایی را بهدوش خواهد کشید که حاصل جنایات و گناههای بیشمارش است. این کابوس، دقیقا همان چیزیست که تکتک شخصیتهای داستانهای داستایفسکی درگیر آناند.
🍂 نویسنده که نقشی دقیقا مشابه با نقش خدا دارد، مرده. شخصیتهایی که داستایفسکی به خلق آنها میپردازد، از چنگ ارادۀ او (یا همان ارادۀ پدر) رهایی یافتهاند. آنها بیشتر از یک عروسک در خدمتِ ارادۀ خیمهشبباز، هستند؛ آنها سرنوشت خود را در جهانی آشوبزده و پر از هرجومرج بهدست گرفتهاند که در آن، خبری از قهرمانها و ضدقهرمانها نیست؛ بههمیندلیل، در رمانهای این نویسندۀ روسی، شاهد نقض متعدد قواعد مرسوم روایی، قواعدی که مربوط به چگونگی نمایش کارکترها، آغاز و پایان داستان، ارکتایپها و ... میشوند، هستیم؛ بههمیندلیل، ما در آثار داستایفسکی، با قهرمان و ضدقهرمانهای کلاسیک روبرو نمیشویم، بلکه با شخصیتهایی چندوجهی، پیچیده و غوطهور در تردید و ابهام مواجهیم که در طول روایت و در برخوردهایشان با دیگر کارکترها و قرار گرفنن در موقعیتهای گوناگون، نقش روایی مختص به خودشان را شکل میدهند و همانند راسکلنیکف، از یک «آنتاگونیست» (ضد قهرمان) قربانی به یک «پروتاگونیست» (قهرمان) در جستجوی رستگاری تبدیل میشوند. بهتعبیری اگزیستانسیالیستی، ما با «رهایی سوژه از ارادۀ پدر» مواجه هستیم، اما داستایفسکی، این رهایی را بسیار شوم تلقی میکند؛ چراکه او انسان را موجودی ذاتا گناهکار میپندارد که با هر تلاش برای ساماندادن به جهان آشفتهاش، مرتکب جنایتی دیگر میشود که نسلهای بعدی، خود را به وارثان مصیبتهای آن جنایت، تبدیل خواهد کرد.
🍂 نماهای کابوسواری که فئودور داستایفسکی، از اتاقهای تاریک و نمگرفته، خانههای اجارهای پرجمعیت، شکنجۀ حیوانات، قتل، خودکشیهای دردناک، هذیانهای بعضا مضحک، آرزوها و امیال سرکوبشده، که همواره مایۀ رقتاند، خیانت، جنایات اسفناک برای دستیابی به ثروت، حسادت و رقابتی وحشیانه بر سر بقا در داستانهایش ارائه میدهد، همهوهمه، نشانهای از بدبینی ذاتیست که داستایفسکی به انسانیت دارد؛ بدبینیای که حضور ارادۀ پدر را بیش از پیش، نجاتدهنده و حیاتی نمایش میدهد. فئودور داستایفسکی، بهروایت جهان کابوسواری میپردازد که از ارادۀ مقدس پدر محروم شدهاست.
🍂 میتوان گفت (بههمان سبک اغراقهای ژورنالیستیِ ژِیژک) که در آثار این ناولیست، ما شاهد «مرگ خدا» هستیم. آنها در جهانی زندگی میکنند که پروتاگونیستش، «کارگر جنسی جوانی»ست که برای تأمین خانوادۀ فقیرش، مجبور به تنفروشی میشود، و آنتاگونیست (ضد قهرمان) آن، دانشجوی فقیریست که برای بقا یافتن، ناشیانه دست به قتل پیرزنی رباخوار میزند. شخصیتهایی که از بدو تولد، در حال بهدوش کشیدن مصیبتی بودند که با جنایت دیگر انسانها، به آنها تحمیلشدهبود. جهان و جامعۀ انسانیای که با فقدانِ عظیم عدالت روبروست و البته در تفسیر این تصویر وحشتناک از انسان، میتوان به ایدۀ اولیۀ گناه و ذاتا گناهکار بودن انسان نیز اشاره داشت؛ ایدهای که با نگاهی راستگرایانه، میتوان حتی ان را به آرمانهای سوسیالیستی نیز مربوط دانست.
🍂 با وجود اینکه بیان این مسئله برای من چپگرا با تردید همراه است، اما مگر چقدر فاصله میان گزارۀ «اگر خدا نباشد، هر جنایتی برای انسان مجاز است» از داستایفسکی و «تنها راه آزادی انسان دولت است» از هگل وجود دارد؟ هر دو آزادی ارادۀ بشریت از یک نظم متافیزیکی را، منجر به هرجومرج، آشوب و توحش میدانند و تنها راه مدنیت و به تعبیر الهیات مسیحی «رستگاری» را، در حاکمشدن ارادهای برتر، ارادهای مقدس بر جهان میدانند.
🍂 برای من آتئیست، این جهان، روایتی بدبینانه از هرآنچیزیست که روزانه در حال تجربۀ آن هستم. طبیعتا پذیرش اینکه زندگی ما، با فقدانِ گردانندهای عادل، خیرخواه و قادر مطلق مواجه است و برای معنابخشی به آن، باید رنجهای بسیاری بکشیم، عملی صعب و تا حدودی دلهرهآور است، اما هیچکس نمیتواند وجود زیبایی و لذت در این زندگی را انکار کند؛ حتی ارتدوکسی همانند داستایفسکی نیز لحظاتی به عشق میان سونیا و راسکولنیکف اعتماد میکند و با نگهداشتن پستیها و آلودگیها در پسزمینه، به زیبایی این عشق، فرصت خودنمایی میدهد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
نقدآگین
📘چرا رفتار روسها با ج.ا طبق واقعیت قدرت بینالملل است؟ ✍🏻 #سلمان_کدیور 🍂 رفتار روسیه در قبال ج.ا و همدلی او با اعراب بر سر جزایر سهگانه، بر مبنای واقعیات بینالملل است. ج.ا غالب ویژگیهایی که بتواند او را تبدیل به یک شریک معتبر در عرصۀ بینالملل کند،…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
نقدآگین
📘استبدادِ پوتینی، وحشتِ سرخ
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 استبدادِ روسی، به رهبری دیکتاتور پوتین، امروز سنگرِ اصلیِ استبدادِ شرقیست در برابر لیبرالدموکراسیِ غربی؛ نه فقط مولّد الیگارشی روسیست که حامی و پشتیبانِ استبدادهای خُرد و بزرگ دیگر است.
🍂 سالیان سال است که ظاهراً جنگ سرد میان دو قطب غربی و شرقی پایان یافتهاست، اما همچنان جبهۀ متضاد و متخاصمِ لیبرالیسمِ غربی، در روسیه پابرجاست بهاقتدار و آمریت، این بار در شکل سرمایهداریِ استبدادیِ الیگارشیک.
🍂 همچنان مسکوی روسی، اردوگاهِ دشمنِ بزرگِ لیبرالدموکراسی غربیست. اگر در سدۀ بیستم، اردوگاهِ روسی در اختیار و انحصار کمونیسم شوروی بود، این بار به دست دیکتاتوری الیگارشیکِ پوتین است.
🍂 این هم از بختِ بد روسیه است که با آن انبوهِ متفکر و نویسندۀ خوشفکر و منابع بسیار طبیعی و فکری، چندان روز خوش در تاریخ سیاسی خود ندیدهاست. عصری در بندِ امپراتوری استبدادمنش و دیکتاتوری تزاری، روزگاری در اسارتِ استبدادِ تمامتخواهِ سوسیالیستی، و امروز در زندانِ استبدادِ پوتینی.
🍂 میگویند صلح، آتشبسِ میان جنگهاست. دموکراسی روسی هم آتشبس میان دیکتاتوریهاست. اقبالِ بد آزادیخواهان روسی، از بلینسکی و هرتسن و تورگنیف تا مارکلوف و نمتسف و ناوالنی، این بود که هماره در رنج استبداد باشند. روسیه اما خاک حاصلخیزی برای رویش دیکتاتورهای بزرگ داشته: از نیکلای تازیانهزن، تا لنین و استالین، و امروز پوتین.
🍂 استبدادِ پوتینیِ روس، البته از آسمان فرود نیامدهاست. همچنانکه پوتینِ دیکتاتور، از خلأ متولّد نشدهاست؛ رواست اگر استبدادِ پوتینی را فرزندِ مشروعِ انقلاب اکتبر بدانیم و بشناسیم، انقلابِ بلشویکی که شوروی را زایید و به استبدادِ مخوفِ کمونیستی رسید و برگهای سیاه در تاریخ بشر ورق زد. البته که این استبداد، نَسَب از دیکتاتوری تزاری روس هم میبرد، اما آنچه تاریخ روسیه را به روی وحشتِ سرخ (یعنی استبداد کمونیستی که دست در ترور و کُشتار برد، چرخاند) انقلابِ بلشویکی بود.
🍂 تمام ملل از استبدادهای سلطانی و اقتدارگرا رنج میبردند، اما رفتهرفته به مشروطه و جمهوریت کشیده شدند، روسیه اما پای در وحشتِ سرخ نهاد.
🍂 با فروپاشی شوروی، هرچند امروز استبدادِ روسی دیگر سوسیالیستی نیست و به رنگِ مارکسی نیست، بلکه از جنس سرمایهداری الیگارشیست، اما بهواقع، وامدار مشی و سیاقِ وحشتِ سرخ و استبداد لنینیست (که بنایش بر ترور و ارعاب بود). اگر ساختار سیاسی روسیه امروز کمونیستی نیست، اما روشِ حکومت در اِعمال قدرت و زور، همان روشِ سرخ است.
#روشیعه #نقد_چپ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 استبدادِ روسی، به رهبری دیکتاتور پوتین، امروز سنگرِ اصلیِ استبدادِ شرقیست در برابر لیبرالدموکراسیِ غربی؛ نه فقط مولّد الیگارشی روسیست که حامی و پشتیبانِ استبدادهای خُرد و بزرگ دیگر است.
🍂 سالیان سال است که ظاهراً جنگ سرد میان دو قطب غربی و شرقی پایان یافتهاست، اما همچنان جبهۀ متضاد و متخاصمِ لیبرالیسمِ غربی، در روسیه پابرجاست بهاقتدار و آمریت، این بار در شکل سرمایهداریِ استبدادیِ الیگارشیک.
🍂 همچنان مسکوی روسی، اردوگاهِ دشمنِ بزرگِ لیبرالدموکراسی غربیست. اگر در سدۀ بیستم، اردوگاهِ روسی در اختیار و انحصار کمونیسم شوروی بود، این بار به دست دیکتاتوری الیگارشیکِ پوتین است.
🍂 این هم از بختِ بد روسیه است که با آن انبوهِ متفکر و نویسندۀ خوشفکر و منابع بسیار طبیعی و فکری، چندان روز خوش در تاریخ سیاسی خود ندیدهاست. عصری در بندِ امپراتوری استبدادمنش و دیکتاتوری تزاری، روزگاری در اسارتِ استبدادِ تمامتخواهِ سوسیالیستی، و امروز در زندانِ استبدادِ پوتینی.
🍂 میگویند صلح، آتشبسِ میان جنگهاست. دموکراسی روسی هم آتشبس میان دیکتاتوریهاست. اقبالِ بد آزادیخواهان روسی، از بلینسکی و هرتسن و تورگنیف تا مارکلوف و نمتسف و ناوالنی، این بود که هماره در رنج استبداد باشند. روسیه اما خاک حاصلخیزی برای رویش دیکتاتورهای بزرگ داشته: از نیکلای تازیانهزن، تا لنین و استالین، و امروز پوتین.
🍂 استبدادِ پوتینیِ روس، البته از آسمان فرود نیامدهاست. همچنانکه پوتینِ دیکتاتور، از خلأ متولّد نشدهاست؛ رواست اگر استبدادِ پوتینی را فرزندِ مشروعِ انقلاب اکتبر بدانیم و بشناسیم، انقلابِ بلشویکی که شوروی را زایید و به استبدادِ مخوفِ کمونیستی رسید و برگهای سیاه در تاریخ بشر ورق زد. البته که این استبداد، نَسَب از دیکتاتوری تزاری روس هم میبرد، اما آنچه تاریخ روسیه را به روی وحشتِ سرخ (یعنی استبداد کمونیستی که دست در ترور و کُشتار برد، چرخاند) انقلابِ بلشویکی بود.
🍂 تمام ملل از استبدادهای سلطانی و اقتدارگرا رنج میبردند، اما رفتهرفته به مشروطه و جمهوریت کشیده شدند، روسیه اما پای در وحشتِ سرخ نهاد.
🍂 با فروپاشی شوروی، هرچند امروز استبدادِ روسی دیگر سوسیالیستی نیست و به رنگِ مارکسی نیست، بلکه از جنس سرمایهداری الیگارشیست، اما بهواقع، وامدار مشی و سیاقِ وحشتِ سرخ و استبداد لنینیست (که بنایش بر ترور و ارعاب بود). اگر ساختار سیاسی روسیه امروز کمونیستی نیست، اما روشِ حکومت در اِعمال قدرت و زور، همان روشِ سرخ است.
#روشیعه #نقد_چپ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
داستان پوتین
@Naqdagin
🎧 داستان ولادیمیر ولادیمیروویچ پوتین (+)
🍂 در لنینگراد بهدنیا آمد، در سنتپطرزبورگ امروزی. مادر و پدرش، مثل اکثر مادر و پدرهایی که تحت حکومت اتحاد جماهیر شوروی زندگی میکردند، کارگر بودند. او اما از همان دوران نووجونی، دوست نداشت مسیر پدر و مادرش را برود و بهدنبال قدرت بود، از ابتدای زندگیاش! و البته طولی نکشید که پا در مسیر قدرت گذاشت و نهایتاً هم بهش رسید.
📌منابع:
مستند راه پوتین ساخته (Neil Docherty)
کتاب «از زبان شخص اول: گفتوگویی با ولادیمیر پوتین» اثر ولادیمیر پوتین
کتاب «دموکراسی پوتین؛ ایدئولوژی، افسانه و خشونت در قرن بیستویکم»، نوشته ولادیمیر تیسمانانو و کیت سی لانگن
#آینه_تاریخ #روشیعه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🍂 در لنینگراد بهدنیا آمد، در سنتپطرزبورگ امروزی. مادر و پدرش، مثل اکثر مادر و پدرهایی که تحت حکومت اتحاد جماهیر شوروی زندگی میکردند، کارگر بودند. او اما از همان دوران نووجونی، دوست نداشت مسیر پدر و مادرش را برود و بهدنبال قدرت بود، از ابتدای زندگیاش! و البته طولی نکشید که پا در مسیر قدرت گذاشت و نهایتاً هم بهش رسید.
📌منابع:
مستند راه پوتین ساخته (Neil Docherty)
کتاب «از زبان شخص اول: گفتوگویی با ولادیمیر پوتین» اثر ولادیمیر پوتین
کتاب «دموکراسی پوتین؛ ایدئولوژی، افسانه و خشونت در قرن بیستویکم»، نوشته ولادیمیر تیسمانانو و کیت سی لانگن
#آینه_تاریخ #روشیعه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin