📘پیرامون «فایدهباوری، تکثرگرایی، حقیقتباوری، نسبیانگاری و مدارا»
— نقدی بر یادداشتِ آرمان امیری
(۱/۳)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 بدون آنکه بخواهم در این بحث داوری کنم و جانب یک طرف (آقای حسن محدثی و آقای آرمان امیری) را بگیرم، یا قضاوتی در مورد مدعیات دو طرف داشته باشم. بهگمانم جستار اخیر جناب امیری برخطاست. چه در مورد جان لاک، چه در باب فایدهگرایی، و چه درباب تکثرگرایی و حقیقتگرایی:
🍂 اصولاً فلسفهی جان لاک «فایدهباورانه» نیست، بلکه «حقمدارانه» است. مهمترین اثر او که «رسالهی دولت» است، ناظر بر اثباتِ حق انسان در زندگی، آزادی و مالکیت است. نامهی لاک در باب مُدارا و رواداری از همین استدلال مایه میگيرد. در واقع، یادداشتِ آرمان امیری تمام استدلالِ لاک را به «فایدهگرایی» و «کارکردگرایی» تقلیل میدهد؛ درحالی که استدلال اصلی لاک، بر «جدایی دین از دولت» و به بیان او، «مدنیت و روحانیت» است؛ یعنی همان سکولاریسم، دیگری، آزادی اندیشه و وجدان. لاک میگوید:
🔺اين همان «آزادی انتخاب اندیشه» است که لاک آن را حقی ذانی و بنیادین میداند. و در نهایت، «آزادی ایمان» است؛ بنابر استدلال لاک، ایمان اجباری نیست و جای جبر و زور ندارد، بلکه اختیاری و آزادانه است.
🍂 هر سه استدلال، بر پایهی «حقمداری» است، نه «فایدهباوری». گفتنیست که در عصر معاصر، جان رالز و رابرت نوزیک، از منظر «حقمدارانه»، «فایدهگرایی» را به نقد گرفتند و نقدشان هم بر نشاندادن «تعارض حق و فایده» است.
اما در باب تکثرگرایی یا پلورالیسم، حقیقت و مُدارا.
🍂 در واقع، خطای اصلی در این نوشتار، خلطِ «تکثرگرایی» و «نسبیانگاری» است. درحالی که دو چیز مجزا و متضادند. تکثرگرایی، ناظر بر تکثر و تعددِ ارزشها، حقایق، ایدهها، باورها، فرهنگها و منافع است.
🍂 برخلاف این جستار، «تکثرگرایی» نافی حقیقت یا حتی «حقيقتِ مطلق» نیست. تکثرگرایی البته اصناف و انواعی دارد، از فرهنگی و سیاسی تا معرفتی و دینی. تکثرگراییِ معرفتی، بهمعنای تعدد منابع معرفت و تکثر حقایق است، اما نه نفی حقیقت. تکثرگرایی معرفتی، رای به «تکثر حقایق سازگار» میدهد؛ یعنی حقایق مختلفند، اما نهایتا «سازگاری» دارند. همچنین ایدهها، «مطلقا حق یا باطل» نیستند؛ ممکن است «بهدرجات حق یا باطل» باشند؛ یعنی ایدهها، «بهرهای از حقایق» برده باشند، یا «بهرهای از اباطیل». همچنین، وفق «تکثرگرایی معرفتی»، تمام حقیقت در دست یک شخص و در انحصار یک ایده نیست. حقایق متکثر، پخشاند در میان افراد و ایدهها. این شاید به ادعای مقاله نزدیک باشد، اما مسئله اینجاست که مقاله از همان برداشتِ «نسبیانگارانه از حقیقت» دفاع میکند، و به همین جهت، «تکثرگرایی» را در برابر «حقیقتگرایی» تعریف میکند.
🍂 مقاله مدعیست که تنها خوانشی از حقیقت با تکثرگرایی سازگار است که در فلسفههای پسا-هایدگری میبینیم؛ یعنی «حقیقت چونان خوانش و برداشت». اين همان ادعای اصلی «نسبیانگاری» است. نسبیانگاری، برخلاف تکثرگرایی، حقیقت را - چه حقایق علمی، چه حقایق اخلاقی - انکار میکند و آن را بیمعنا میداند؛ به این معنا، با حقیقت سروکار نداریم، بلکه با خوانشها طرف هستیم؛ پس آنچه وجود دارد، نه «حقیقت یا حقایق»، بلکه «برداشتها و خوانشها» از جهان است، که هیچ کدام حقیقی نیستند. این نسبیانگاری است.
🍂 «نسبیانگاری» قائل به هیچ حقیقت و ارزشی مستقل و ثابت نیست. هرکس برداشتی دارد، هرکس ارزشی دارد، متفاوت و مغایر با برداشتها و ارزشهای دیگر. این متفاوت با آنچیزیست که «نکثرگرایی» میگوید. تکثرگرایی، در هر حال، حقیقت را «معنادار و مستقل» میشناسد، اما به پخش حقایق میان افکار و افراد معتقد است، ولی «حقایق سازگار» که در کنار یکدیگر، «حقیقتِ یکپارچه» را میسازند. از این حیث، «تکثرگرایی» اصولا با «حقیقتطلبی» تعارض ندارد.
🍂 در سدهی بیستم، لیبرالهای ارجمند و بزرگی چون کارل پوپر و آیزایا برلین، اتفاقاً قائل به نوعی «تکثرگرایي حقیقتباور» بودند و اینگونه پلورالیسم را از «نسبیانگاری» نجات دادند. در واقع، هر دو هم «تکثرگرا» بودند، هم «حقیقتباور».
🍂 پوپر بر اين رای بود که، تکثرگرایی ناظر بر کثرتِ اندیشهها و باورهاست، اما نافی حقیقت نیست. در فلسفهی پوبر، «حقیقتِ مطلق و عینی» وجود دارد و «دسترسپذیر» است، اما ما نمیتوانیم «اطمینان از حصول» به حقیقت داشته باشیم؛ همین فلسفه، زیربنای ایدۀ «ابطالپذیری» او شد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
— نقدی بر یادداشتِ آرمان امیری
(۱/۳)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 بدون آنکه بخواهم در این بحث داوری کنم و جانب یک طرف (آقای حسن محدثی و آقای آرمان امیری) را بگیرم، یا قضاوتی در مورد مدعیات دو طرف داشته باشم. بهگمانم جستار اخیر جناب امیری برخطاست. چه در مورد جان لاک، چه در باب فایدهگرایی، و چه درباب تکثرگرایی و حقیقتگرایی:
🍂 اصولاً فلسفهی جان لاک «فایدهباورانه» نیست، بلکه «حقمدارانه» است. مهمترین اثر او که «رسالهی دولت» است، ناظر بر اثباتِ حق انسان در زندگی، آزادی و مالکیت است. نامهی لاک در باب مُدارا و رواداری از همین استدلال مایه میگيرد. در واقع، یادداشتِ آرمان امیری تمام استدلالِ لاک را به «فایدهگرایی» و «کارکردگرایی» تقلیل میدهد؛ درحالی که استدلال اصلی لاک، بر «جدایی دین از دولت» و به بیان او، «مدنیت و روحانیت» است؛ یعنی همان سکولاریسم، دیگری، آزادی اندیشه و وجدان. لاک میگوید:
«هر جامعهی آزاد، جامعهای است که انسانها داوطلبانه به آن میپیوندند... هیچ کس ذاتاً متعلق به هیچ کلیسا و فرقهای نیست»
🔺اين همان «آزادی انتخاب اندیشه» است که لاک آن را حقی ذانی و بنیادین میداند. و در نهایت، «آزادی ایمان» است؛ بنابر استدلال لاک، ایمان اجباری نیست و جای جبر و زور ندارد، بلکه اختیاری و آزادانه است.
🍂 هر سه استدلال، بر پایهی «حقمداری» است، نه «فایدهباوری». گفتنیست که در عصر معاصر، جان رالز و رابرت نوزیک، از منظر «حقمدارانه»، «فایدهگرایی» را به نقد گرفتند و نقدشان هم بر نشاندادن «تعارض حق و فایده» است.
اما در باب تکثرگرایی یا پلورالیسم، حقیقت و مُدارا.
🍂 در واقع، خطای اصلی در این نوشتار، خلطِ «تکثرگرایی» و «نسبیانگاری» است. درحالی که دو چیز مجزا و متضادند. تکثرگرایی، ناظر بر تکثر و تعددِ ارزشها، حقایق، ایدهها، باورها، فرهنگها و منافع است.
🍂 برخلاف این جستار، «تکثرگرایی» نافی حقیقت یا حتی «حقيقتِ مطلق» نیست. تکثرگرایی البته اصناف و انواعی دارد، از فرهنگی و سیاسی تا معرفتی و دینی. تکثرگراییِ معرفتی، بهمعنای تعدد منابع معرفت و تکثر حقایق است، اما نه نفی حقیقت. تکثرگرایی معرفتی، رای به «تکثر حقایق سازگار» میدهد؛ یعنی حقایق مختلفند، اما نهایتا «سازگاری» دارند. همچنین ایدهها، «مطلقا حق یا باطل» نیستند؛ ممکن است «بهدرجات حق یا باطل» باشند؛ یعنی ایدهها، «بهرهای از حقایق» برده باشند، یا «بهرهای از اباطیل». همچنین، وفق «تکثرگرایی معرفتی»، تمام حقیقت در دست یک شخص و در انحصار یک ایده نیست. حقایق متکثر، پخشاند در میان افراد و ایدهها. این شاید به ادعای مقاله نزدیک باشد، اما مسئله اینجاست که مقاله از همان برداشتِ «نسبیانگارانه از حقیقت» دفاع میکند، و به همین جهت، «تکثرگرایی» را در برابر «حقیقتگرایی» تعریف میکند.
🍂 مقاله مدعیست که تنها خوانشی از حقیقت با تکثرگرایی سازگار است که در فلسفههای پسا-هایدگری میبینیم؛ یعنی «حقیقت چونان خوانش و برداشت». اين همان ادعای اصلی «نسبیانگاری» است. نسبیانگاری، برخلاف تکثرگرایی، حقیقت را - چه حقایق علمی، چه حقایق اخلاقی - انکار میکند و آن را بیمعنا میداند؛ به این معنا، با حقیقت سروکار نداریم، بلکه با خوانشها طرف هستیم؛ پس آنچه وجود دارد، نه «حقیقت یا حقایق»، بلکه «برداشتها و خوانشها» از جهان است، که هیچ کدام حقیقی نیستند. این نسبیانگاری است.
🍂 «نسبیانگاری» قائل به هیچ حقیقت و ارزشی مستقل و ثابت نیست. هرکس برداشتی دارد، هرکس ارزشی دارد، متفاوت و مغایر با برداشتها و ارزشهای دیگر. این متفاوت با آنچیزیست که «نکثرگرایی» میگوید. تکثرگرایی، در هر حال، حقیقت را «معنادار و مستقل» میشناسد، اما به پخش حقایق میان افکار و افراد معتقد است، ولی «حقایق سازگار» که در کنار یکدیگر، «حقیقتِ یکپارچه» را میسازند. از این حیث، «تکثرگرایی» اصولا با «حقیقتطلبی» تعارض ندارد.
🍂 در سدهی بیستم، لیبرالهای ارجمند و بزرگی چون کارل پوپر و آیزایا برلین، اتفاقاً قائل به نوعی «تکثرگرایي حقیقتباور» بودند و اینگونه پلورالیسم را از «نسبیانگاری» نجات دادند. در واقع، هر دو هم «تکثرگرا» بودند، هم «حقیقتباور».
🍂 پوپر بر اين رای بود که، تکثرگرایی ناظر بر کثرتِ اندیشهها و باورهاست، اما نافی حقیقت نیست. در فلسفهی پوبر، «حقیقتِ مطلق و عینی» وجود دارد و «دسترسپذیر» است، اما ما نمیتوانیم «اطمینان از حصول» به حقیقت داشته باشیم؛ همین فلسفه، زیربنای ایدۀ «ابطالپذیری» او شد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘در باب «تکثرگرایی حقیقتباور» یا «مثلثهای چهارگوش»!
✍🏻 #آرمان_امیری (پیج)
🗄پست مرتبط
📕کوروش؛ جهانسوز یا جهانساز؟
📕میتوان گفت دوچرخه (چندخداپرستی) از اتومبیل (یگانهپرستی) برتر است؟
📕کوروش، ایرانیان و کابوسِ تکخداباوری!
📕تکخدایی، آغازِ بدویت و…
✍🏻 #آرمان_امیری (پیج)
🗄پست مرتبط
📕کوروش؛ جهانسوز یا جهانساز؟
📕میتوان گفت دوچرخه (چندخداپرستی) از اتومبیل (یگانهپرستی) برتر است؟
📕کوروش، ایرانیان و کابوسِ تکخداباوری!
📕تکخدایی، آغازِ بدویت و…
📘پیرامون «فایدهباوری، تکثرگرایی، حقیقتباوری، نسبیانگاری و مدارا»
— نقدی بر یادداشتِ آرمان امیری
(۲/۳)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 پوپر با برگرفتن «عقل سقراطی» در برابر «عقل افلاطونی»، از خرد «فروتن و نکثرگرا» در برابر خرد «متکبر و وحدتگرا» دفاع میکرد. فلسفهی پوپر، به همین دلیل، از دو بنیان در معرفت سخن میگفت:
یکی «ظنی بودن معرفت» است، یعنی «گمانهای بودنِ» یافتهها و دانستهها. پوپر معتقد بود ما به يقین راهی نداریم و معرفتِ بشری، نه «معرفتِ یقینی»، بلکه «معرفتِ ظنی» است.
دوم «خطاپذیری و لغزشانگاری معرفت» است. از آنجا که آدمیان خطاپذیر هستند، معرفتِ بشری هم خطاپذیر است؛ بنا بر اين رای، ما در معرفت بهدنبال حقیقتِ یکتا و مستقل و عینی هستیم، اما از آنجا که معرفتِ ما «ظنی و خطاپذیر» است، ما حقیقت را در جیب خود نداریم و هیچوقت نمیتوانیم با «يقین و اطمینان» به حقیقت دست یابیم. ما هماره گمان میکنیم که حقیقت را یافتهایم و ممکن است در اين گمان خطا کنیم، اما در هرحال، «حقیقت وجود دارد».
🍂 این بود که کارل پویر، ایدهی «نزدیکتر شدن به حقیقت» را برکشید. پوپر بهجای سخن از «دسترسی مطلق» به حقیقت، از «نزدیکی و تقرب به حقیقت» گفت. بهسبب «معرفتِ ظنی و خطاپذیر»، ما میتوانیم امید داشتهباشیم که به حقیقت نزدیک شدهایم. بر اين اساس، پوپر معرفت را «جستوجو برای یافتن حقیقت» دانست، نه «یافتن حقیقت». از همینجا، یعنی «ظنی بودن و خطاپذیری معرفت» و «تقرب به حقیقت»، بود که کارل پوپر به ایدهی «ابطالپذیری» و «عقلائیتِ انتقادی» رسید؛ یعنی اولا، یک ایده وقتی «علمی» است که «ابطالپذیر» باشد، یعنی راهی برای ابطالش وجود داشتهباشد، ثانیا، معرفت با «نقد و انتقاد» جلو برود؛ پس، با «عقلائیتِ انتقادی» میتوانیم خطاها را بیابیم و از آن درس بگیریم. اینگونه بود که کارل پوپر، هم قائل به «حقیقت» بود و هم «کثرت»، و معرفت را محل «حقیقتجویی و کثرتانگاری» قرار داد: «معرفتِ استوار بر عقل فروتن سقراطی».
🍂 آیزایا برلین، از منظر دیگری، «تکثرگرايیِ حقیقتباور» را بهمیان آورد. مراد برلین از پلورالیسم، بیشتر «پلورالیسم ارزشی» بود، اما او نیز «پلورالیسم» را از «نسبیگرایی» جدا میکرد.
🍂 برلین قائل بود به تکثر ارزشها و ایدهها، اما این تکثر را متناهی و محدود میدید. در واقع، برلین رای به «کثرتِ متناهی و محدود ارزشها» میداد و معتقد بود که ارزشها، در یک حدود متناهی، متکثرند. و اين تکثر، پیپایان نیست.
🍂 برلین نیز عقیده داشت که ارزشها «عینی»اند و ارزشهایی وجود دارند که «ثابت و عام»اند، و همین ارزشهای «ثابت و عام»، خط نهایی تکثر را میکشد. بنا بر رای برلین، انسانها برای انسان بودن و برای زیستن در کنار یکدیگر، لازم است یکسری ارزشهای ثابت و عام را بپذیرند؛ وگرنه اخلاقاً انسان نیستند و نمیتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند. اين چیزی بود که «تکثرگرايی» برلین را از «نسبیانگاری»، بهسختی جدا میکرد. فیالمثل، قبح کشتار و نسلکشی و حسن آزادی و اختیار، یک «ارزش مطلق» است که هر انسانی برای انسان بودن و برای زیستن، به آن محتاج است.
🍂 برلین همچنین قائل بود به تضادِ خیرهای برین و ارزشهای برتر؛ یعنی نمیتوان آزادی و برابری، معرفت و شادی، عدالت و احسان را تمام و کمال با هم و کنار هم خواست. اینها همدیگر را در بالاترین سطوح نقض میکنند، اما برلین قائل بود به تعادل و توازن میان ارزشهای متضاد. اين نیز، شکلی دیگر از «تکثرگرايیِ حقیقتباور» بود. هرچند اين حقیقت، بیشتر ناظر بر اخلاق بود، اما میتوان آن را به معرفت هم بسط داد؛ یعنی یک سری خطوط و حدود باید برای معرفت ترسیم کرد تا آن را معرفت کند، یک خط و حد حقیقتیایی است.
🍂 پس میتوان به «تکثرگرايي حقیقتباور» قائل بود، و اين «مثلثی چهارگوش» نیست. «تکثرگرايیِ حقیقتباور»، با کثرت، حد بر حقیقت میزند و با حقیقت حد بر کثرت. «تکثرگرايی حقیقتباور» یعنی توسعهی «معرفتِ ظی و خطاپذیر» که «کثرتباورانه»، «در جستوجوی حقیقت» است. به اين معنا، هم کثرت را میپذیرد و هم حقیقت را. میتوان «حقيقتباوریِ» سقراطی را وام گرفت و فروتنانه، آن را در کنار «تکثرگرایی» گذاشت. به تعبیر سادهتر، مینوان هم در جستوجوی حقیقت بود و هم تکثر باور، هم حقیقتباور بود و هم تکثر باور.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
— نقدی بر یادداشتِ آرمان امیری
(۲/۳)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 پوپر با برگرفتن «عقل سقراطی» در برابر «عقل افلاطونی»، از خرد «فروتن و نکثرگرا» در برابر خرد «متکبر و وحدتگرا» دفاع میکرد. فلسفهی پوپر، به همین دلیل، از دو بنیان در معرفت سخن میگفت:
یکی «ظنی بودن معرفت» است، یعنی «گمانهای بودنِ» یافتهها و دانستهها. پوپر معتقد بود ما به يقین راهی نداریم و معرفتِ بشری، نه «معرفتِ یقینی»، بلکه «معرفتِ ظنی» است.
دوم «خطاپذیری و لغزشانگاری معرفت» است. از آنجا که آدمیان خطاپذیر هستند، معرفتِ بشری هم خطاپذیر است؛ بنا بر اين رای، ما در معرفت بهدنبال حقیقتِ یکتا و مستقل و عینی هستیم، اما از آنجا که معرفتِ ما «ظنی و خطاپذیر» است، ما حقیقت را در جیب خود نداریم و هیچوقت نمیتوانیم با «يقین و اطمینان» به حقیقت دست یابیم. ما هماره گمان میکنیم که حقیقت را یافتهایم و ممکن است در اين گمان خطا کنیم، اما در هرحال، «حقیقت وجود دارد».
🍂 این بود که کارل پویر، ایدهی «نزدیکتر شدن به حقیقت» را برکشید. پوپر بهجای سخن از «دسترسی مطلق» به حقیقت، از «نزدیکی و تقرب به حقیقت» گفت. بهسبب «معرفتِ ظنی و خطاپذیر»، ما میتوانیم امید داشتهباشیم که به حقیقت نزدیک شدهایم. بر اين اساس، پوپر معرفت را «جستوجو برای یافتن حقیقت» دانست، نه «یافتن حقیقت». از همینجا، یعنی «ظنی بودن و خطاپذیری معرفت» و «تقرب به حقیقت»، بود که کارل پوپر به ایدهی «ابطالپذیری» و «عقلائیتِ انتقادی» رسید؛ یعنی اولا، یک ایده وقتی «علمی» است که «ابطالپذیر» باشد، یعنی راهی برای ابطالش وجود داشتهباشد، ثانیا، معرفت با «نقد و انتقاد» جلو برود؛ پس، با «عقلائیتِ انتقادی» میتوانیم خطاها را بیابیم و از آن درس بگیریم. اینگونه بود که کارل پوپر، هم قائل به «حقیقت» بود و هم «کثرت»، و معرفت را محل «حقیقتجویی و کثرتانگاری» قرار داد: «معرفتِ استوار بر عقل فروتن سقراطی».
🍂 آیزایا برلین، از منظر دیگری، «تکثرگرايیِ حقیقتباور» را بهمیان آورد. مراد برلین از پلورالیسم، بیشتر «پلورالیسم ارزشی» بود، اما او نیز «پلورالیسم» را از «نسبیگرایی» جدا میکرد.
🍂 برلین قائل بود به تکثر ارزشها و ایدهها، اما این تکثر را متناهی و محدود میدید. در واقع، برلین رای به «کثرتِ متناهی و محدود ارزشها» میداد و معتقد بود که ارزشها، در یک حدود متناهی، متکثرند. و اين تکثر، پیپایان نیست.
🍂 برلین نیز عقیده داشت که ارزشها «عینی»اند و ارزشهایی وجود دارند که «ثابت و عام»اند، و همین ارزشهای «ثابت و عام»، خط نهایی تکثر را میکشد. بنا بر رای برلین، انسانها برای انسان بودن و برای زیستن در کنار یکدیگر، لازم است یکسری ارزشهای ثابت و عام را بپذیرند؛ وگرنه اخلاقاً انسان نیستند و نمیتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند. اين چیزی بود که «تکثرگرايی» برلین را از «نسبیانگاری»، بهسختی جدا میکرد. فیالمثل، قبح کشتار و نسلکشی و حسن آزادی و اختیار، یک «ارزش مطلق» است که هر انسانی برای انسان بودن و برای زیستن، به آن محتاج است.
🍂 برلین همچنین قائل بود به تضادِ خیرهای برین و ارزشهای برتر؛ یعنی نمیتوان آزادی و برابری، معرفت و شادی، عدالت و احسان را تمام و کمال با هم و کنار هم خواست. اینها همدیگر را در بالاترین سطوح نقض میکنند، اما برلین قائل بود به تعادل و توازن میان ارزشهای متضاد. اين نیز، شکلی دیگر از «تکثرگرايیِ حقیقتباور» بود. هرچند اين حقیقت، بیشتر ناظر بر اخلاق بود، اما میتوان آن را به معرفت هم بسط داد؛ یعنی یک سری خطوط و حدود باید برای معرفت ترسیم کرد تا آن را معرفت کند، یک خط و حد حقیقتیایی است.
🍂 پس میتوان به «تکثرگرايي حقیقتباور» قائل بود، و اين «مثلثی چهارگوش» نیست. «تکثرگرايیِ حقیقتباور»، با کثرت، حد بر حقیقت میزند و با حقیقت حد بر کثرت. «تکثرگرايی حقیقتباور» یعنی توسعهی «معرفتِ ظی و خطاپذیر» که «کثرتباورانه»، «در جستوجوی حقیقت» است. به اين معنا، هم کثرت را میپذیرد و هم حقیقت را. میتوان «حقيقتباوریِ» سقراطی را وام گرفت و فروتنانه، آن را در کنار «تکثرگرایی» گذاشت. به تعبیر سادهتر، مینوان هم در جستوجوی حقیقت بود و هم تکثر باور، هم حقیقتباور بود و هم تکثر باور.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘در باب «تکثرگرایی حقیقتباور» یا «مثلثهای چهارگوش»!
✍🏻 #آرمان_امیری (پیج)
🗄پست مرتبط
📕کوروش؛ جهانسوز یا جهانساز؟
📕میتوان گفت دوچرخه (چندخداپرستی) از اتومبیل (یگانهپرستی) برتر است؟
📕کوروش، ایرانیان و کابوسِ تکخداباوری!
📕تکخدایی، آغازِ بدویت و…
✍🏻 #آرمان_امیری (پیج)
🗄پست مرتبط
📕کوروش؛ جهانسوز یا جهانساز؟
📕میتوان گفت دوچرخه (چندخداپرستی) از اتومبیل (یگانهپرستی) برتر است؟
📕کوروش، ایرانیان و کابوسِ تکخداباوری!
📕تکخدایی، آغازِ بدویت و…
📘پیرامون «فایدهباوری، تکثرگرایی، حقیقتباوری، نسبیانگاری و مدارا»
— نقدی بر یادداشتِ آرمان امیری
(۳/۳)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 آنچه در برابر «تکثرگرایی» است، نه «حقیقتباوری» که «وحدتباوری و تاماندیشی و یقینباوری» است. به اين معنا که حقيقتِ مطلق و عینی، در جیبِ یک شخص و یک ایده است، و این شخص و ایده، که حامل تنها حقیقت مطلق و عینیست، فوق نقد و پرسش است و فرای خطا و لغزش، و دارای یقین و قطعیت؛ یعنی یقین به «انحصار حقیقت در یک شخص و یک ایده». این چیزیست که با «تکثرگرایی» سازگار نیست. در واقع، تکثرگرایی با «یقین» به حصول «حقیقتِ مطلق» در یک شخص و ایده است که ناسازگار است، نه با «حقیقتباوری». همچنین، «مُدارا و رواداری»، بیآمد «تکثرگرایی» است، نه «نسبیانگاری و تاماندیشی». برای مُدارا، لازم است به تکثر باور داشتهباشیم، اما نه آنکه نافیِ «مطلقِ حقیقت» باشیم، چه حقیقت اخلاقی، چه حقیقت معرفتی.
🍂 یک شکل از تکثرگرایی، «تکثرگرایی دینی» یا «پلورالیسم دینی» است که هم در مسیحیت و هم در اسلام، توسعه يافتهاست. اين تکثرگرایی، به کثرتِ حقایق دینی، سعادت و رستگاری باور دارد؛ یعنی قائل است به اينکه اولا، حقیقت در انحصار یک دین خاص نیست و تمام ادیان حامل حقایق هستند، ثانیا، سعادت و رستگاری هم در اختیار پیروان یک دین خاص نیست، بلکه تمام دیندارانی که صادقانه در پیِ صدق و راستی و نیکی رفتهاند، شایستهی سعادت و رستگاریاند. بهتعبیر مولوی (که یک از تکثرگرایان دینی است) «اختلاف مسلم و گبر و جهود»، از «نظرگاه» است. و ادیان، نظرگاههای متعددند.
🍂 جان هیک در مسیحیت، سروش در اسلام، کسانی بودند که در دوران معاصر، پلورالیسم دینی را دنبال کردند. وجود پلورالیسم دینی، خود نشانهایست از اينکه، تکثرگرایی میتواند در کنار حقیقتباوری بنشیند و همزیستی داشتهباشد.
#فلسفیدن #نقد_روشنفکران
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
— نقدی بر یادداشتِ آرمان امیری
(۳/۳)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 آنچه در برابر «تکثرگرایی» است، نه «حقیقتباوری» که «وحدتباوری و تاماندیشی و یقینباوری» است. به اين معنا که حقيقتِ مطلق و عینی، در جیبِ یک شخص و یک ایده است، و این شخص و ایده، که حامل تنها حقیقت مطلق و عینیست، فوق نقد و پرسش است و فرای خطا و لغزش، و دارای یقین و قطعیت؛ یعنی یقین به «انحصار حقیقت در یک شخص و یک ایده». این چیزیست که با «تکثرگرایی» سازگار نیست. در واقع، تکثرگرایی با «یقین» به حصول «حقیقتِ مطلق» در یک شخص و ایده است که ناسازگار است، نه با «حقیقتباوری». همچنین، «مُدارا و رواداری»، بیآمد «تکثرگرایی» است، نه «نسبیانگاری و تاماندیشی». برای مُدارا، لازم است به تکثر باور داشتهباشیم، اما نه آنکه نافیِ «مطلقِ حقیقت» باشیم، چه حقیقت اخلاقی، چه حقیقت معرفتی.
🍂 یک شکل از تکثرگرایی، «تکثرگرایی دینی» یا «پلورالیسم دینی» است که هم در مسیحیت و هم در اسلام، توسعه يافتهاست. اين تکثرگرایی، به کثرتِ حقایق دینی، سعادت و رستگاری باور دارد؛ یعنی قائل است به اينکه اولا، حقیقت در انحصار یک دین خاص نیست و تمام ادیان حامل حقایق هستند، ثانیا، سعادت و رستگاری هم در اختیار پیروان یک دین خاص نیست، بلکه تمام دیندارانی که صادقانه در پیِ صدق و راستی و نیکی رفتهاند، شایستهی سعادت و رستگاریاند. بهتعبیر مولوی (که یک از تکثرگرایان دینی است) «اختلاف مسلم و گبر و جهود»، از «نظرگاه» است. و ادیان، نظرگاههای متعددند.
🍂 جان هیک در مسیحیت، سروش در اسلام، کسانی بودند که در دوران معاصر، پلورالیسم دینی را دنبال کردند. وجود پلورالیسم دینی، خود نشانهایست از اينکه، تکثرگرایی میتواند در کنار حقیقتباوری بنشیند و همزیستی داشتهباشد.
#فلسفیدن #نقد_روشنفکران
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘در باب «تکثرگرایی حقیقتباور» یا «مثلثهای چهارگوش»!
✍🏻 #آرمان_امیری (پیج)
🗄پست مرتبط
📕کوروش؛ جهانسوز یا جهانساز؟
📕میتوان گفت دوچرخه (چندخداپرستی) از اتومبیل (یگانهپرستی) برتر است؟
📕کوروش، ایرانیان و کابوسِ تکخداباوری!
📕تکخدایی، آغازِ بدویت و…
✍🏻 #آرمان_امیری (پیج)
🗄پست مرتبط
📕کوروش؛ جهانسوز یا جهانساز؟
📕میتوان گفت دوچرخه (چندخداپرستی) از اتومبیل (یگانهپرستی) برتر است؟
📕کوروش، ایرانیان و کابوسِ تکخداباوری!
📕تکخدایی، آغازِ بدویت و…
Telegram
نقدآگین
📗سعدی، خویشاوندِ خودمانی
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 سعدی، شاعر و متفکر و حکیمِ «خودی و خودمانیِ» ایرانیان است. معرفت و بینش و نگاهِ او نیز، بس محرم و آشنا برای ایرانیجماعت است. آن هم نه فقط در ساحتِ شخصی و خصوصی، باطنی و درونی، بل در قلمروی «اجتماعی و عمومی». خودمانی بودنِ شیخِ اجل، از زمینیبودن، اینجایی و اینجهانی بودنِ سعدی برآمد. با آنکه مردی دینی بود، و تسلیمِ تقدیرِ پروردگار، اما نه فقط از «اینجا» غافل نشد، که تماماً در جهان حیّ و حاضر بود. بهیقین، سعدی «خودمانی» و به تعبیر دیگر، «زمینی و اینجایی» بود نه «آسمانی و ناکجایی». همین بود که معرفتِ سعدی، معرفتِ «خودمانی و زمینی» بود همچنان که «اخلاقِ سعدی، دیانتِ سعدی، عاشقیِ سعدی، و حتی سیاستِ سعدی» نیز خودمانی و زمینی بود. و اینها را همه با زبان و ادبِ خودی و آشنا به میان گذاشت. و میراث خود را، از معرفت و اخلاق تا دیانت و عرفان، از سیاست و حکومت تا هنر و ادب، در اعتدالِ خردمندانۀ خویش، به همپوشانی و همزیستی رساند.
🍂 درست به دلیلِ محرمیت، سعدی نقشِ معلمی و خداوندگاری خود را ایفا کرد. سعدی البته معلم و ناصح است، اما در معلمی و نصح نیز خودمانی و زمینیست. سعدی، خداوندی از خدایانِ ایرانیان است، اما خداوندی او نیز «خودمانی و زمینی»ست. این است که او منزلت و شأن ویژه و بلندی یافت، بیآنکه بالاتر نشیند و ارتفاع بگیرد. این از هنر او بود که «همچنانکه بر بلندا ایستاده بود، اما پایین نشست». این بود که سعدی، در معلمی و خداوندی نیز چونان خویشاوندِ خودی و خودمانی رخ نمود. بهقول دکتر سروش، سعدی چون جویبارِ آرام در سبزهزار و گلستان است (شرح بوستان).
🍂 سعدی، بهدلیل همین خودی بودن، شاعر و حکیمی «اجتماعی» بود و «اجتماعاندیش». او نه عزلت گزیده بود و گوشه نشستهبود، نه در عرفانیات و الهیات غرق بود، که از اجتماع بگریزد. اتفاقاً در جامعه زیست و کنار مردمِ کوچه و بازار نشست و با عرف و فرهنگِ عامه انس گرفت. آموزههای اخلاقیِ سعدی، بههمین دلیل کاربستِ اجتماعی دارد و در اجتماعِ انسانی به کار گرفته میشود. آموزههایی چون «مُدارا، سازش، تعامل، خدمت و مصلحت».
🍂 مرحوم داریوش شایگان، بهدرستی و ظرافت میگفت که رویارویی با سعدی در اصل، رویارویی با «مُدارای حکیمانۀ انسانِ اجتماعی» است که دغدغۀ «تربیتِ اجتماعی» دارد (پنج اقلیم حضور). این بود که سعدی، دردِ اجتماعی داشت، بهخلاف بسیاری از عارفان و سالکان. حکیم، صادقانه به آنچه باور داشت، وفادار بود.
#خیالپرسه #سعدی #ایران
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
در اقصای عالم بگشتم بسی
به سر بردم ایّام با هر کسی
تمتّع به هر گوشهای یافتم
ز هر خرمنی خوشهای یافتم
🍂 سعدی، شاعر و متفکر و حکیمِ «خودی و خودمانیِ» ایرانیان است. معرفت و بینش و نگاهِ او نیز، بس محرم و آشنا برای ایرانیجماعت است. آن هم نه فقط در ساحتِ شخصی و خصوصی، باطنی و درونی، بل در قلمروی «اجتماعی و عمومی». خودمانی بودنِ شیخِ اجل، از زمینیبودن، اینجایی و اینجهانی بودنِ سعدی برآمد. با آنکه مردی دینی بود، و تسلیمِ تقدیرِ پروردگار، اما نه فقط از «اینجا» غافل نشد، که تماماً در جهان حیّ و حاضر بود. بهیقین، سعدی «خودمانی» و به تعبیر دیگر، «زمینی و اینجایی» بود نه «آسمانی و ناکجایی». همین بود که معرفتِ سعدی، معرفتِ «خودمانی و زمینی» بود همچنان که «اخلاقِ سعدی، دیانتِ سعدی، عاشقیِ سعدی، و حتی سیاستِ سعدی» نیز خودمانی و زمینی بود. و اینها را همه با زبان و ادبِ خودی و آشنا به میان گذاشت. و میراث خود را، از معرفت و اخلاق تا دیانت و عرفان، از سیاست و حکومت تا هنر و ادب، در اعتدالِ خردمندانۀ خویش، به همپوشانی و همزیستی رساند.
🍂 درست به دلیلِ محرمیت، سعدی نقشِ معلمی و خداوندگاری خود را ایفا کرد. سعدی البته معلم و ناصح است، اما در معلمی و نصح نیز خودمانی و زمینیست. سعدی، خداوندی از خدایانِ ایرانیان است، اما خداوندی او نیز «خودمانی و زمینی»ست. این است که او منزلت و شأن ویژه و بلندی یافت، بیآنکه بالاتر نشیند و ارتفاع بگیرد. این از هنر او بود که «همچنانکه بر بلندا ایستاده بود، اما پایین نشست». این بود که سعدی، در معلمی و خداوندی نیز چونان خویشاوندِ خودی و خودمانی رخ نمود. بهقول دکتر سروش، سعدی چون جویبارِ آرام در سبزهزار و گلستان است (شرح بوستان).
🍂 سعدی، بهدلیل همین خودی بودن، شاعر و حکیمی «اجتماعی» بود و «اجتماعاندیش». او نه عزلت گزیده بود و گوشه نشستهبود، نه در عرفانیات و الهیات غرق بود، که از اجتماع بگریزد. اتفاقاً در جامعه زیست و کنار مردمِ کوچه و بازار نشست و با عرف و فرهنگِ عامه انس گرفت. آموزههای اخلاقیِ سعدی، بههمین دلیل کاربستِ اجتماعی دارد و در اجتماعِ انسانی به کار گرفته میشود. آموزههایی چون «مُدارا، سازش، تعامل، خدمت و مصلحت».
🍂 مرحوم داریوش شایگان، بهدرستی و ظرافت میگفت که رویارویی با سعدی در اصل، رویارویی با «مُدارای حکیمانۀ انسانِ اجتماعی» است که دغدغۀ «تربیتِ اجتماعی» دارد (پنج اقلیم حضور). این بود که سعدی، دردِ اجتماعی داشت، بهخلاف بسیاری از عارفان و سالکان. حکیم، صادقانه به آنچه باور داشت، وفادار بود.
#خیالپرسه #سعدی #ایران
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
🍂 دکتر مسعود درخشان، متفکر و اقتصاددانِ ترازِ نظام اسلامی و محبوبِ ولایت است. مریدان او را «پرفسور» میخوانند. محسن رضایی، حجتالله عبدالمالکی و یاسر جبرائیلی از شاگردان خلفش هستند.
🍂 درخشان، از چهرههای مهم دانشگاه امام صادق است، حامی سختِ اسلامیکردن علوم انسانی است و پیشبرندهی اقتصاد اسلامی. روایت او از «اقتصاد مقاومتی» مورد تکریم و تأیید رهبری بودهاست.
🍂 پرفسور، بهشکلی بیمارگونه غربستیز و ضد لیبرال است و در این ستیز هم اندکی انصاف ندارد. از دموکراسیِ ليبرال عمیقاً بیزار است. از رالز تا نوزیک، از کینز تا هایک، برای او سروته یککرباساند.
🍂 در اندیشهی درخشان، این روضه و روضهخوانی است که اصالت و تقدم دارد. از استاد اقتصاد انتظار این است که درسِ علمی دهد، اما گویا خود استاد، تبحّر بیشتری در روضهخوانی دارد. اقتصاددان روضهخوان ما، ناله میکند که اگر ائمه اطهار را نداشتیم، چه خاکی بر سر میکردیم؟ مثل غربیها، باید میرفتیم زیرِ پرچم لاک و رالز و هایک. ولی باید شاکر باشیم که امامان را داریم. در روضهی پرفسور، سزا نیست شیعهی امیرالمؤمنین، «نوکری» رالز و هایک و لاک و مارکس را کند و تعریف «آزادی» را از اینها بگیرد. آموختن و تعلیم، نوکریکردن است. تشیّع، منبع همهچیز است و هرچیزی را باید از دل آن بیرون کشید؛ از تعریف آزادی و تئوری عدالت تا اقتصاد و سیاست.
🍂 پرفسور، فروتنی علمی را زیر پا مینهد و متکبّرانه، رالز و نوزیک را نافیلسوفانی زبانباز میداند. چون «نظریاتی» نداشتند، «عدالتِ انصافی رالز» و «عدالتِ استحقاقی نوزیک»، نظریّه نبودند، «بازی با کلمات» بودند. نظریّه یعنی «اقتصاد مقاومتی»(!).
🍂 معلوم هم نیست «فیلسوفان معاصر» کیستند که چنین نظری دارند، لابد علامه(!) مصباح میگوید اینها «فیلسوفان بزرگشده» هستند؛ یعنی «دستگاه سیاسی آمریکا» از رالز و نوزیک، تصویرسازی و چهرهسازی کرده است. نشانهاش هم تقدیر کلینتون از رالز*. خلاصه، رالز و نوزیک اصلاً در حدّ و اندازهای نیستند که بتوانیم برای حل مسئلهی عدالت از آنها بهره ببریم.
🍂 نظام اسلامی، از هنرهایش عالمسازی از علمستیزان و نخبهسازی از سفلگان بوده است. هزار جامهی علمی برایشان میبافد، کافیست این جامهها پاره شوند، میبینیم چیزی جز سفاهت و حماقت و شیّادی و حیلهگری زیرشان نبوده است و اگر نامی دارند، به برکت امکانات و امتیازات حکومتی بوده است.
🍂 پرفسور درخشان، یکی از این مثالهاست که در کنار مهدی گلشنی، داوری اردکانی و احمد فردید مینشیند؛ جمعِ بیمایهی احمقها و شیّادهای سیاسی و فلسفی و علمی.
🍂 البته که هم رالز هم نوزیک، مُدافعِ دموکراسیِ لیبرال بودند. هردو در سنت لیبرالی اندیشیدند. چه عدالتِ انصافی و چه عدالتِ استحقاقی هردو، در چارچوبِ لیبرالیسم جای میگیرند و هردو به تقدّم آزادی باور دارند. هرچند که نظریّهی رالز بیشتر اصلاحگرایانه است و نظریّهی نوزیک بیشتر توجیهگرایانه. عدالتِ انصافی، دموکراسیِ لیبرال را بیشتر به سمت عدالت اجتماعی و دولت رفاهی هدایت میکند و عدالتِ استحقاقی، به سوی اختیارگرایی و دولتِ کمینه. با تمام تفاوتها امّا هردو بههرحال لیبرالیستیاند. و این نه ننگ و عیب بلکه فخر و امتیاز است. دموکراسیِ لیبرال سزاوار دفاع است نه دشنام، همچنان که سزاوار اصلاح است نه انقلاب. ننگ آن است که آدم عملهی استبداد و توجیهگر ستمگری باشد و یاوه بهنام علم بفروشد.
* ایراد مسعود درخشان از رالز، ما را به یاد حرف فردید میاندازد در مورد پوپر. همچنان که درخشان تقدیر کلینتون را عیب میداند، فردید هم مقدمهنوشتن اشمیت بر پوپر را نقصی در کار پوپر میدانست و به تندی گفته بود «هلموت اشمیت که مغز نامتفکّرش عبارت از پوپر است با آن مقدّمهای که در پوپر دارد».
✍🏻 #رضا_زمان
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @shahrvand_sabz
🍂 درخشان، از چهرههای مهم دانشگاه امام صادق است، حامی سختِ اسلامیکردن علوم انسانی است و پیشبرندهی اقتصاد اسلامی. روایت او از «اقتصاد مقاومتی» مورد تکریم و تأیید رهبری بودهاست.
🍂 پرفسور، بهشکلی بیمارگونه غربستیز و ضد لیبرال است و در این ستیز هم اندکی انصاف ندارد. از دموکراسیِ ليبرال عمیقاً بیزار است. از رالز تا نوزیک، از کینز تا هایک، برای او سروته یککرباساند.
🍂 در اندیشهی درخشان، این روضه و روضهخوانی است که اصالت و تقدم دارد. از استاد اقتصاد انتظار این است که درسِ علمی دهد، اما گویا خود استاد، تبحّر بیشتری در روضهخوانی دارد. اقتصاددان روضهخوان ما، ناله میکند که اگر ائمه اطهار را نداشتیم، چه خاکی بر سر میکردیم؟ مثل غربیها، باید میرفتیم زیرِ پرچم لاک و رالز و هایک. ولی باید شاکر باشیم که امامان را داریم. در روضهی پرفسور، سزا نیست شیعهی امیرالمؤمنین، «نوکری» رالز و هایک و لاک و مارکس را کند و تعریف «آزادی» را از اینها بگیرد. آموختن و تعلیم، نوکریکردن است. تشیّع، منبع همهچیز است و هرچیزی را باید از دل آن بیرون کشید؛ از تعریف آزادی و تئوری عدالت تا اقتصاد و سیاست.
🍂 پرفسور، فروتنی علمی را زیر پا مینهد و متکبّرانه، رالز و نوزیک را نافیلسوفانی زبانباز میداند. چون «نظریاتی» نداشتند، «عدالتِ انصافی رالز» و «عدالتِ استحقاقی نوزیک»، نظریّه نبودند، «بازی با کلمات» بودند. نظریّه یعنی «اقتصاد مقاومتی»(!).
🍂 معلوم هم نیست «فیلسوفان معاصر» کیستند که چنین نظری دارند، لابد علامه(!) مصباح میگوید اینها «فیلسوفان بزرگشده» هستند؛ یعنی «دستگاه سیاسی آمریکا» از رالز و نوزیک، تصویرسازی و چهرهسازی کرده است. نشانهاش هم تقدیر کلینتون از رالز*. خلاصه، رالز و نوزیک اصلاً در حدّ و اندازهای نیستند که بتوانیم برای حل مسئلهی عدالت از آنها بهره ببریم.
🍂 نظام اسلامی، از هنرهایش عالمسازی از علمستیزان و نخبهسازی از سفلگان بوده است. هزار جامهی علمی برایشان میبافد، کافیست این جامهها پاره شوند، میبینیم چیزی جز سفاهت و حماقت و شیّادی و حیلهگری زیرشان نبوده است و اگر نامی دارند، به برکت امکانات و امتیازات حکومتی بوده است.
🍂 پرفسور درخشان، یکی از این مثالهاست که در کنار مهدی گلشنی، داوری اردکانی و احمد فردید مینشیند؛ جمعِ بیمایهی احمقها و شیّادهای سیاسی و فلسفی و علمی.
🍂 البته که هم رالز هم نوزیک، مُدافعِ دموکراسیِ لیبرال بودند. هردو در سنت لیبرالی اندیشیدند. چه عدالتِ انصافی و چه عدالتِ استحقاقی هردو، در چارچوبِ لیبرالیسم جای میگیرند و هردو به تقدّم آزادی باور دارند. هرچند که نظریّهی رالز بیشتر اصلاحگرایانه است و نظریّهی نوزیک بیشتر توجیهگرایانه. عدالتِ انصافی، دموکراسیِ لیبرال را بیشتر به سمت عدالت اجتماعی و دولت رفاهی هدایت میکند و عدالتِ استحقاقی، به سوی اختیارگرایی و دولتِ کمینه. با تمام تفاوتها امّا هردو بههرحال لیبرالیستیاند. و این نه ننگ و عیب بلکه فخر و امتیاز است. دموکراسیِ لیبرال سزاوار دفاع است نه دشنام، همچنان که سزاوار اصلاح است نه انقلاب. ننگ آن است که آدم عملهی استبداد و توجیهگر ستمگری باشد و یاوه بهنام علم بفروشد.
* ایراد مسعود درخشان از رالز، ما را به یاد حرف فردید میاندازد در مورد پوپر. همچنان که درخشان تقدیر کلینتون را عیب میداند، فردید هم مقدمهنوشتن اشمیت بر پوپر را نقصی در کار پوپر میدانست و به تندی گفته بود «هلموت اشمیت که مغز نامتفکّرش عبارت از پوپر است با آن مقدّمهای که در پوپر دارد».
✍🏻 #رضا_زمان
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘ملکیان؛ لیبرالیسمِ جامع، روشنگریِ فراگیر
(۱/۲)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 مصطفی ملکیان، اندیشمندِ تحلیلی، از بنیادگرایی و سپس سنتگرایی به مدرنیسم و تجدد راه یافت (پنج دورهی فکری). این گذار در اصل، فلسفی و معرفتی است. متناسب و سازگار با گذارِ فلسفی، ملکیان راه به «لیبرالیسم» برده و از سنتمداری به لیبرال-دموکراسی گذر کردهاست. به این دلیل میتوان از ملکیانِ لیبرال-دموکرات سخن گفت، امّا گذار سیاسی ملکیان به لیبرالیسم، در اصل از سیر فلسفی او ریشه میگیرد.
🍂 ملکیان، بهصراحت و صداقت، تعلق خاطر خود را به لیبرالیسم بیان کردهاست. در «تقدیر ما، تدبیر ما» (۱۳۸۹) ملکیان صادقانه و جسورانه، غایت قصوای سیاسی، یعنی آن نظمِ نهایی را، در «لیبرال-دموکراسی» میشناسد (ص ۷۶). به بیان او «آنچه را اقتضای لیبرالیسم و دموکراسی است، میخواهیم»(ص ۶۸).
🍂 ملکیان از الزامِ معرفتی و اخلاقیِ لیبرال-دموکراسی سخن میگوید: «ما الزام معرفتشناختی-اخلاقی داریم که یک نظام دموکراتیکِ لیبرال را بر سر کار آوریم»(ص ۷۴). در نظر ملکیان، الزامِ معرفتی بهخاطر «حقیقتطلبی»، و الزام اخلاقی بهخاطر «عدالتطلبی» از ساختار نهادینهی دموکراتیکِ لیبرال حمایت میکند(همان). به بیان دیگر، معرفت استوار بر حقیقت است - آنچه به عقلْ صادق و راست آید، و اخلاق استوار بر عدالت - آنچه حق، سزاواری و مساوات است؛ پس میتوان گفت، بنابر رأی ملکیان، حقیقتطلبی و عدالتطلبی اقتضا میکند لیبرال-دموکراسی را.
🍂 بنابر نظر و نگاه ملکیان، لیبرال-دموکراسی از آن حیث الزامآور است که اوّلاً، مبانی موجّه و صادقی دارد (مثل حقوق بشر)، ثانیاً، عادلانه است. ملکیان اما باور دارد که حرکت بهسوی ساختار لیبرال-دموکراتیک، لزوماً حرکت از «پایین» از طریق «نیروهای باوراننده» است، به بیان دیگر، یک «حرکتِ فرهنگی» بهسوی لیبرال-دموکراسی (ص ۷۶). یعنی باید جامعه را از پایین، با مبانی فلسفی و اخلاقی، لیبرال-دموکرات کرد.
🍂 میتوان دریافت که لیبرالیسم به خوانشِ ملکیان، نحوهای است از «لیبرالیسمِ جامع» یا «لیبرالیسمِ اکثری»؛ به بیان دیگر، ملکیان برداشت و روایتِ جامع و فراگیر از «لیبرال-دموکراسی» دارد، آنچنان که اخلاقاً و معرفتاً الزامآور است. لیبرالیسمِ جامع، استوار بر مبانی و مبادیِ جامعِ فلسفی و اخلاقی است که از روشنفکری و روشنگریِ جامع، بهمانند فلسفهی اسپینوزا، مایه و مادّه میگیرد. این جامعیّتِ لیبرالیسم، در روایت ملکیان، ابتنایش بر «اصالتِ فرهنگ» است. در واقع، لیبرالیسمِ جامع با اصلاحِ فرهنگی فراهم میآید. به تعبیری، تطبیق فرهنگ جامعه بر آموزههای جامع لیبرالیسم روشنگری.
🍂 ایدههایی همچو «تناقضآمیزی روشنفکری دینی»، تضاد و تناقضِ «روشنفکری و دینداری» - «تجدد و دینداری» - «عقلانیّت و دیانت»، و قوامِ تدین بر «تعبد»، و قوام مدرنیته بر «عقلانیّت»، که ملکیان پنجم آنها را تقریر و بیان کردهاست، از همان لیبرالیسمِ جامع و روشنگری فراگیر برمیخیزد. بر این اساس، لیبرالیسم در روایت ملکیان، با فرهنگِ مسلط جامعهی ایرانی هم ناسازگار است؛ پس باید برای سازگار کردن این فرهنگ با لیبرالیسم تلاش کرد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۱/۲)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 مصطفی ملکیان، اندیشمندِ تحلیلی، از بنیادگرایی و سپس سنتگرایی به مدرنیسم و تجدد راه یافت (پنج دورهی فکری). این گذار در اصل، فلسفی و معرفتی است. متناسب و سازگار با گذارِ فلسفی، ملکیان راه به «لیبرالیسم» برده و از سنتمداری به لیبرال-دموکراسی گذر کردهاست. به این دلیل میتوان از ملکیانِ لیبرال-دموکرات سخن گفت، امّا گذار سیاسی ملکیان به لیبرالیسم، در اصل از سیر فلسفی او ریشه میگیرد.
🍂 ملکیان، بهصراحت و صداقت، تعلق خاطر خود را به لیبرالیسم بیان کردهاست. در «تقدیر ما، تدبیر ما» (۱۳۸۹) ملکیان صادقانه و جسورانه، غایت قصوای سیاسی، یعنی آن نظمِ نهایی را، در «لیبرال-دموکراسی» میشناسد (ص ۷۶). به بیان او «آنچه را اقتضای لیبرالیسم و دموکراسی است، میخواهیم»(ص ۶۸).
🍂 ملکیان از الزامِ معرفتی و اخلاقیِ لیبرال-دموکراسی سخن میگوید: «ما الزام معرفتشناختی-اخلاقی داریم که یک نظام دموکراتیکِ لیبرال را بر سر کار آوریم»(ص ۷۴). در نظر ملکیان، الزامِ معرفتی بهخاطر «حقیقتطلبی»، و الزام اخلاقی بهخاطر «عدالتطلبی» از ساختار نهادینهی دموکراتیکِ لیبرال حمایت میکند(همان). به بیان دیگر، معرفت استوار بر حقیقت است - آنچه به عقلْ صادق و راست آید، و اخلاق استوار بر عدالت - آنچه حق، سزاواری و مساوات است؛ پس میتوان گفت، بنابر رأی ملکیان، حقیقتطلبی و عدالتطلبی اقتضا میکند لیبرال-دموکراسی را.
🍂 بنابر نظر و نگاه ملکیان، لیبرال-دموکراسی از آن حیث الزامآور است که اوّلاً، مبانی موجّه و صادقی دارد (مثل حقوق بشر)، ثانیاً، عادلانه است. ملکیان اما باور دارد که حرکت بهسوی ساختار لیبرال-دموکراتیک، لزوماً حرکت از «پایین» از طریق «نیروهای باوراننده» است، به بیان دیگر، یک «حرکتِ فرهنگی» بهسوی لیبرال-دموکراسی (ص ۷۶). یعنی باید جامعه را از پایین، با مبانی فلسفی و اخلاقی، لیبرال-دموکرات کرد.
🍂 میتوان دریافت که لیبرالیسم به خوانشِ ملکیان، نحوهای است از «لیبرالیسمِ جامع» یا «لیبرالیسمِ اکثری»؛ به بیان دیگر، ملکیان برداشت و روایتِ جامع و فراگیر از «لیبرال-دموکراسی» دارد، آنچنان که اخلاقاً و معرفتاً الزامآور است. لیبرالیسمِ جامع، استوار بر مبانی و مبادیِ جامعِ فلسفی و اخلاقی است که از روشنفکری و روشنگریِ جامع، بهمانند فلسفهی اسپینوزا، مایه و مادّه میگیرد. این جامعیّتِ لیبرالیسم، در روایت ملکیان، ابتنایش بر «اصالتِ فرهنگ» است. در واقع، لیبرالیسمِ جامع با اصلاحِ فرهنگی فراهم میآید. به تعبیری، تطبیق فرهنگ جامعه بر آموزههای جامع لیبرالیسم روشنگری.
🍂 ایدههایی همچو «تناقضآمیزی روشنفکری دینی»، تضاد و تناقضِ «روشنفکری و دینداری» - «تجدد و دینداری» - «عقلانیّت و دیانت»، و قوامِ تدین بر «تعبد»، و قوام مدرنیته بر «عقلانیّت»، که ملکیان پنجم آنها را تقریر و بیان کردهاست، از همان لیبرالیسمِ جامع و روشنگری فراگیر برمیخیزد. بر این اساس، لیبرالیسم در روایت ملکیان، با فرهنگِ مسلط جامعهی ایرانی هم ناسازگار است؛ پس باید برای سازگار کردن این فرهنگ با لیبرالیسم تلاش کرد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘ملکیان؛ لیبرالیسمِ جامع، روشنگریِ فراگیر
(۲/۲)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 لیبرالیسمِ جامع، روایتیست است که در برابر «لیبرالیسمِ سیاسی» - نظریهی جان رالز – شرح و تقریر میشود. لیبرالیسمِ سیاسی، بهدست جان رالز، و در بسطِ نظریهی عدالت، در برابر لیبرالیسمِ جامع و اکثری تعریف و تبیین شد. لیبرالیسم سیاسی، برخلاف لیبرالیسم جامع، آنچه که از مبانی فلسفی اسپینوزا، میل و کانت استخراج میشود، روال و سیاقی از لیبرالیسمِ اقلی یا فروتنانه است که مستقل از برداشتِ جامعِ فلسفی و اخلاقی، از برداشتِ سیاسی برون میآید.
🍂 لیبرالیسمِ سیاسی، با برگرفتنِ روشنگریِ اقلی، با کاربست عقل و خردِ عمومی در سیاستاندیشیِ خودبُنیاد، میکوشد تا به وفاق و اجماعِ عامّ بر سر ضروریاتِ لیبرال دست یابد، بیآنکه از آموزههای جامعِ فلسفی و اخلاقی، و همچنین دینی، استنتاج شود. البته به بیان خود رالز، لیبرالیسم سیاسی را آموزههای جامعِ معقول تأیید میکند، امّا محل لیبرالیسم، برداشتِ سیاسیِ خودبُنیاد است نه برداشتِ جامع.
🍂 برداشتِ سیاسی، مستقل از آموزههای جامع فلسفی، اخلاقی و دینی است، یعنی از دلایل درونفلسفی، دروناخلاقی و دروندینی استقلال دارد. برداشتِ سیاسی، دلایل خود را از عقل عمومی که چارچوب برداشتِ سیاسی را شکل میدهد، اخذ میکند، نه از دینِ جامع، فلسفهی جامع و اخلاقِ جامع. البته برداشتِ سیاسی، سرشتِ اخلاقی دارد، اما موضوع آن نه اخلاق فردی، که اخلاق ساختاریست. به این معنا، نگاه برداشت سیاسی، تنها معطوف به ساختار اساسی - نهادها، قوانین و رویهها - است. عقلِ عمومی، که انگارهی اساسی دیگر لیبرالیسم سیاسی است، عقلِ فروتنیست که متعلق به همگان است، همهی شهروندانِ دموکراتیک. قلمروی عقل عمومی نیز، عرصهی عمومی است و موضوع آن، خیر همگانی است. لیبرالیسمِ سیاسی، روا نمیدارد که در تعقل عمومی بر سر ضروریات اساسی، آموزههای جامع را دخالت دهد؛ این آموزهها، اختلافخیزند و نزاع بر سر آنها بیپایان است. ضروریات اساسی، در اختلافات و نزاعهای عقیدتی، به محاق میرود.
🍂 تردیدی نیست لیبرالیسمِ سیاسی در برابر لیبرالیسمِ جامع ظهور کرد، اما پیشینهی تاریخی لیبرالیسم سیاسی، در هر حال، به لیبرالیسم جامع و روشنگری بازمیگردد. رالز، تز لیبرالیسم سیاسی را در بافت تاریخی-فرهنگیِ مغربزمین، تقریر کرد؛ یعنی لیبرالیسم سیاسی در جامعه و فرهنگی متولّد شد که عموماً لیبرال بود، و از لیبرالیسمِ جامع تغذیه کرده بود.
🍂 پیشینهی معرفتیِ لیبرالیسم سیاسی نیز، به لیبرالیسم روشنگری و به تعبیری، لیبرالیسمِ جامع برمیگردد؛ میل، کانت و اسپینوزا؛ امّا در ایرانزمین، چنین سابقهای را نمیتوان برای لیبرالیسم و روشنگری یافت، و اصولاً فرهنگ سیاسی ایران، فرهنگی لیبرال نیست و جامعهی ایران هم جامعهای لیبرال نیست. هرچند قدمتِ لیبرالیسم در ایران به نهضتِ مشروطیت بازمیگردد، اما هرگز به کمالِ لیبرالیسم غربی نمیرسد. از این حیث، هرچند برای ایران و ایرانیان نیز لیبرالیسم سیاسی رهگشاست، اما «لیبرالیسم جامع» و «روشنگری فراگیر» میتواند خادمِ «لیبرالیسم سیاسی» باشد. به این معنا که رشد و توزیعِ لیبرالیسمِ روشنگریِ جامع، افکار و اذهان را به روی لیبرالیسم سیاسی هم باز میکند. لیبرالیسم جامع، هرچند نمیتواند جامعه و فرهنگ ایرانی را بر مبنای خود بازسازی کند، اما میتواند چالشی فکری برای فرهنگ فکری و فلسفی در ایران باشد. در واقع، با وجود تضاد لیبرالیسم سیاسی و لیبرالیسم جامع، در ممالک نالیبرال مانند ایران، که پیشینهی تاریخی روشنگری لیبرال را ندارند، پخش و نشرِ لیبرالیسمِ جامع میتواند مفید و کارگر باشد هرچند که در نهایت، باید به سراغ لیبرالیسمِ سیاسی رفت و سیاستاندیشی خودبُنیاد را بنا کرد. آیا ملکیان، با نزدیکی به لیبرالیسم سیاسی، میتواند گذر دیگر خود را رقم بزند؟
#نقد_روشنفکران #فلسفیدن
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲/۲)
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 لیبرالیسمِ جامع، روایتیست است که در برابر «لیبرالیسمِ سیاسی» - نظریهی جان رالز – شرح و تقریر میشود. لیبرالیسمِ سیاسی، بهدست جان رالز، و در بسطِ نظریهی عدالت، در برابر لیبرالیسمِ جامع و اکثری تعریف و تبیین شد. لیبرالیسم سیاسی، برخلاف لیبرالیسم جامع، آنچه که از مبانی فلسفی اسپینوزا، میل و کانت استخراج میشود، روال و سیاقی از لیبرالیسمِ اقلی یا فروتنانه است که مستقل از برداشتِ جامعِ فلسفی و اخلاقی، از برداشتِ سیاسی برون میآید.
🍂 لیبرالیسمِ سیاسی، با برگرفتنِ روشنگریِ اقلی، با کاربست عقل و خردِ عمومی در سیاستاندیشیِ خودبُنیاد، میکوشد تا به وفاق و اجماعِ عامّ بر سر ضروریاتِ لیبرال دست یابد، بیآنکه از آموزههای جامعِ فلسفی و اخلاقی، و همچنین دینی، استنتاج شود. البته به بیان خود رالز، لیبرالیسم سیاسی را آموزههای جامعِ معقول تأیید میکند، امّا محل لیبرالیسم، برداشتِ سیاسیِ خودبُنیاد است نه برداشتِ جامع.
🍂 برداشتِ سیاسی، مستقل از آموزههای جامع فلسفی، اخلاقی و دینی است، یعنی از دلایل درونفلسفی، دروناخلاقی و دروندینی استقلال دارد. برداشتِ سیاسی، دلایل خود را از عقل عمومی که چارچوب برداشتِ سیاسی را شکل میدهد، اخذ میکند، نه از دینِ جامع، فلسفهی جامع و اخلاقِ جامع. البته برداشتِ سیاسی، سرشتِ اخلاقی دارد، اما موضوع آن نه اخلاق فردی، که اخلاق ساختاریست. به این معنا، نگاه برداشت سیاسی، تنها معطوف به ساختار اساسی - نهادها، قوانین و رویهها - است. عقلِ عمومی، که انگارهی اساسی دیگر لیبرالیسم سیاسی است، عقلِ فروتنیست که متعلق به همگان است، همهی شهروندانِ دموکراتیک. قلمروی عقل عمومی نیز، عرصهی عمومی است و موضوع آن، خیر همگانی است. لیبرالیسمِ سیاسی، روا نمیدارد که در تعقل عمومی بر سر ضروریات اساسی، آموزههای جامع را دخالت دهد؛ این آموزهها، اختلافخیزند و نزاع بر سر آنها بیپایان است. ضروریات اساسی، در اختلافات و نزاعهای عقیدتی، به محاق میرود.
🍂 تردیدی نیست لیبرالیسمِ سیاسی در برابر لیبرالیسمِ جامع ظهور کرد، اما پیشینهی تاریخی لیبرالیسم سیاسی، در هر حال، به لیبرالیسم جامع و روشنگری بازمیگردد. رالز، تز لیبرالیسم سیاسی را در بافت تاریخی-فرهنگیِ مغربزمین، تقریر کرد؛ یعنی لیبرالیسم سیاسی در جامعه و فرهنگی متولّد شد که عموماً لیبرال بود، و از لیبرالیسمِ جامع تغذیه کرده بود.
🍂 پیشینهی معرفتیِ لیبرالیسم سیاسی نیز، به لیبرالیسم روشنگری و به تعبیری، لیبرالیسمِ جامع برمیگردد؛ میل، کانت و اسپینوزا؛ امّا در ایرانزمین، چنین سابقهای را نمیتوان برای لیبرالیسم و روشنگری یافت، و اصولاً فرهنگ سیاسی ایران، فرهنگی لیبرال نیست و جامعهی ایران هم جامعهای لیبرال نیست. هرچند قدمتِ لیبرالیسم در ایران به نهضتِ مشروطیت بازمیگردد، اما هرگز به کمالِ لیبرالیسم غربی نمیرسد. از این حیث، هرچند برای ایران و ایرانیان نیز لیبرالیسم سیاسی رهگشاست، اما «لیبرالیسم جامع» و «روشنگری فراگیر» میتواند خادمِ «لیبرالیسم سیاسی» باشد. به این معنا که رشد و توزیعِ لیبرالیسمِ روشنگریِ جامع، افکار و اذهان را به روی لیبرالیسم سیاسی هم باز میکند. لیبرالیسم جامع، هرچند نمیتواند جامعه و فرهنگ ایرانی را بر مبنای خود بازسازی کند، اما میتواند چالشی فکری برای فرهنگ فکری و فلسفی در ایران باشد. در واقع، با وجود تضاد لیبرالیسم سیاسی و لیبرالیسم جامع، در ممالک نالیبرال مانند ایران، که پیشینهی تاریخی روشنگری لیبرال را ندارند، پخش و نشرِ لیبرالیسمِ جامع میتواند مفید و کارگر باشد هرچند که در نهایت، باید به سراغ لیبرالیسمِ سیاسی رفت و سیاستاندیشی خودبُنیاد را بنا کرد. آیا ملکیان، با نزدیکی به لیبرالیسم سیاسی، میتواند گذر دیگر خود را رقم بزند؟
#نقد_روشنفکران #فلسفیدن
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘میرحسین؛ قیام علیه ولایت
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 پس از اتمامِ حجت رهبر نظام، ولی فقیه، در خطبهی ۲۹ خرداد، که امر و فرمانِ رهبر به پایان جنبشِ خیابانی و اعتراض انتخاباتی بود، نظام انتظار داشت اجتماعات پایان یابد و دیگر صدای اعتراض در خیابان شنیده نشود؛ توقع ولی فقیه این بود که مهندس موسوی، با پیشینهی نخستوزیری امام، بعنوان عضوی از نظام، پس از حجت امامِ حکومت، تابع و تسلیمِ تامّ رهبری شود، از دستور او تمکین کند، یا دستکم به حرمت و قداستِ ولایت، سکوت کند و مردم را از خیابان به خانههای خود بکشد. این انتظار، خلاف ساختارِ نظام اسلامی نبود. در حکومتِ اسلامی مبتنی بر ولایت مطلقه، فرمانِ رهبر حجت قاطع است و اطاعت از او، الزامآور. اما موسوی، گفت «نه»!
🍂 میرحسین موسوی، خلاف توقع و انتظار نظام، از فرمانِ بیت تمرّد کرد. فردای اتمام حجت رهبر، یعنی ۳۰ خرداد، بیانیهای نوشت و در آنجا بر مواضعِ روشنِ خود، جانانه ایستاد و جوابِ خطبه را داد.
🍂 این بیانیه واقعاً که بهمنزلهی قیام موسوی در برابر نظامِ ولایت و عصیان او در برابر رهبر بود. بهنحوی، استعفا بود از نامِ نخستوزیری امام. میرحسین بیانیهی خود را با ستایش تمام از جنبش سبز آغاز کرد؛ به رهبر نظام طعن زد که نسبتِ «انقلاب مخملین» از سر «بیانصافی» و «منفعتطلبی» است.
🍂 موسوی در پاسخ به رهبر نظام، که «مسئولیّتِ هرجومرج» را به رهبری اعتراضات داد، نوشت که «مسئولیت [خشونت] بر عهده کسانی است که رفتار مسالمتآمیز را تحمل نمیکنند». موسوی، خواستِ «ابطال انتخابات و تجدید آن» را چونان حقّ مسلم تکرار کرد.
🔻میرحسین موسوی، در بیانیهی خود، صحنهی «پرداختهشده» را، «فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت» بلکه «تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور» دید:
این «نوع جدید از زندگی سیاسی» آنچیزی است که در امر و فرمانِ رهبر رخ نمود. میرحسین، تحمیل این زندگی سیاسی را به «مسلخ کشیده شدنِ جمهوریتِ نظام» معنا کرد که عملاً ایدهی «ناسازگاری اسلامیّت و جمهوریّت» را به «اثبات» میرساند:
🔻موسوی، با صیانت از حقّ اعتراض، اعلام کرد که در مقام «همراهِ موجِ سبزِ مردم» بر اعتقادِ راسخ مبنی بر «استیفای حقوق مردم» به شکل «مدنی و مسالمتآمیز» پای میفشارد و اطمینان داد که هماره در کنار مردم خواهد ماند. موسوی نوشت:
🍂 موسوی در واقع، ضمنِ ایستادگی و مقاومت در برابر نظام، بر اعتراضِ خشونتپرهیز و جنبشِ مسالمتآمیز تأکید کرد، نه آنکه با دعوت به خشونت، مردم را طعمهی نیروی سرکوب کند. این وجه تمایز موسوی با اپوزیسیون برانداز هم هست.
🍂 موسوی در این بیانیه، بر اصلِ بیستوهفتِ قانون اساسی، بر حقّ اعتراض و «حقّ تشکیل اجتماعات و راهپیماییها» خواستارِ حقّ مردم در اعتراض و اجتماعِ خیابانی شد؛ همچنین خواهانِ آزادی بیان، آزادی رسانه و آزادی مطبوعات و آزادسازی صداوسیما و رسانهی ملّی شد. موسوی، گفت که اگر آزادیِ بیان فراهم شود، نیازی به دخالت و حضورِ نیروی نظامی هم نخواهد بود. این پایانی بود بر بیانیهی موسوی، در پاسخ به خطبهی رهبر.
🍂 خطبهی نماز جمعه، فرصت و مجالی سودآور بود برای موسوی؛ تا با سکوت و تسلیمِ خود، عهدِ خود را با نظام تازه کند، به ولایت فقیه دستِ بیعت دهد و اطاعت خود را ادا نماید، و اینگونه، این پیام را برساند که عضوی از نظام ولایت است، گرچه اختلاف و تفاوت هست، اما همه زیرِ لوای نظام و فرمان رهبری باید به نظام خدمت کنند. موسوی اگر چنین میکرد، منفعت و سودِ شخصی خود را دنبال میکرد، شاید مقام و منصبی به او میرسید. یحتمل جنبش سبز در همان خرداد به انتها میرسید. اما موسوی، نه گفتن را برگزید، عزت را انتخاب کرد.
#حکومت_اسلامی #در_چنین_روزی
➖➖➖
🌾 @shahrvand_sabz | @Naqdagin
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 پس از اتمامِ حجت رهبر نظام، ولی فقیه، در خطبهی ۲۹ خرداد، که امر و فرمانِ رهبر به پایان جنبشِ خیابانی و اعتراض انتخاباتی بود، نظام انتظار داشت اجتماعات پایان یابد و دیگر صدای اعتراض در خیابان شنیده نشود؛ توقع ولی فقیه این بود که مهندس موسوی، با پیشینهی نخستوزیری امام، بعنوان عضوی از نظام، پس از حجت امامِ حکومت، تابع و تسلیمِ تامّ رهبری شود، از دستور او تمکین کند، یا دستکم به حرمت و قداستِ ولایت، سکوت کند و مردم را از خیابان به خانههای خود بکشد. این انتظار، خلاف ساختارِ نظام اسلامی نبود. در حکومتِ اسلامی مبتنی بر ولایت مطلقه، فرمانِ رهبر حجت قاطع است و اطاعت از او، الزامآور. اما موسوی، گفت «نه»!
🍂 میرحسین موسوی، خلاف توقع و انتظار نظام، از فرمانِ بیت تمرّد کرد. فردای اتمام حجت رهبر، یعنی ۳۰ خرداد، بیانیهای نوشت و در آنجا بر مواضعِ روشنِ خود، جانانه ایستاد و جوابِ خطبه را داد.
🍂 این بیانیه واقعاً که بهمنزلهی قیام موسوی در برابر نظامِ ولایت و عصیان او در برابر رهبر بود. بهنحوی، استعفا بود از نامِ نخستوزیری امام. میرحسین بیانیهی خود را با ستایش تمام از جنبش سبز آغاز کرد؛ به رهبر نظام طعن زد که نسبتِ «انقلاب مخملین» از سر «بیانصافی» و «منفعتطلبی» است.
🍂 موسوی در پاسخ به رهبر نظام، که «مسئولیّتِ هرجومرج» را به رهبری اعتراضات داد، نوشت که «مسئولیت [خشونت] بر عهده کسانی است که رفتار مسالمتآمیز را تحمل نمیکنند». موسوی، خواستِ «ابطال انتخابات و تجدید آن» را چونان حقّ مسلم تکرار کرد.
🔻میرحسین موسوی، در بیانیهی خود، صحنهی «پرداختهشده» را، «فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت» بلکه «تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور» دید:
«اینجانب چون به صحنه مینگرم آن را پرداختهشده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملّت که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور میبینم».
این «نوع جدید از زندگی سیاسی» آنچیزی است که در امر و فرمانِ رهبر رخ نمود. میرحسین، تحمیل این زندگی سیاسی را به «مسلخ کشیده شدنِ جمهوریتِ نظام» معنا کرد که عملاً ایدهی «ناسازگاری اسلامیّت و جمهوریّت» را به «اثبات» میرساند:
«جمهوریتِ نظام به مسلخ کشیده خواهد شد و عملاً ایدهی ناسازگاری اسلام و جمهوریت به اثبات میرسد».
🔻موسوی، با صیانت از حقّ اعتراض، اعلام کرد که در مقام «همراهِ موجِ سبزِ مردم» بر اعتقادِ راسخ مبنی بر «استیفای حقوق مردم» به شکل «مدنی و مسالمتآمیز» پای میفشارد و اطمینان داد که هماره در کنار مردم خواهد ماند. موسوی نوشت:
«من به عنوان یک همراه که موجِ سبزِ حضور شما را دیده است، هرگز به خود اجازه نخواهم داد که بر اثر عمل من جان کسی در معرض خطر قرار گیرد. در عین حال بر اعتقاد راسخ خویش مبنی بر باطلبودن انتخاباتی که گذشت و استیفای حقوق مردم پای میفشارم و علیرغم تواناییهای اندکی که در اختیار دارم بر این باورم که انگیزه و خلاقیّت شما مردم همچنان میتواند حقوق مشروعتان را در چهرههای مدنی جدید مورد پیگیری قرار دهد و محقّق کند. مطمئن باشید که اینجانب همواره در کنار شما خواهم ماند».
🍂 موسوی در واقع، ضمنِ ایستادگی و مقاومت در برابر نظام، بر اعتراضِ خشونتپرهیز و جنبشِ مسالمتآمیز تأکید کرد، نه آنکه با دعوت به خشونت، مردم را طعمهی نیروی سرکوب کند. این وجه تمایز موسوی با اپوزیسیون برانداز هم هست.
🍂 موسوی در این بیانیه، بر اصلِ بیستوهفتِ قانون اساسی، بر حقّ اعتراض و «حقّ تشکیل اجتماعات و راهپیماییها» خواستارِ حقّ مردم در اعتراض و اجتماعِ خیابانی شد؛ همچنین خواهانِ آزادی بیان، آزادی رسانه و آزادی مطبوعات و آزادسازی صداوسیما و رسانهی ملّی شد. موسوی، گفت که اگر آزادیِ بیان فراهم شود، نیازی به دخالت و حضورِ نیروی نظامی هم نخواهد بود. این پایانی بود بر بیانیهی موسوی، در پاسخ به خطبهی رهبر.
🍂 خطبهی نماز جمعه، فرصت و مجالی سودآور بود برای موسوی؛ تا با سکوت و تسلیمِ خود، عهدِ خود را با نظام تازه کند، به ولایت فقیه دستِ بیعت دهد و اطاعت خود را ادا نماید، و اینگونه، این پیام را برساند که عضوی از نظام ولایت است، گرچه اختلاف و تفاوت هست، اما همه زیرِ لوای نظام و فرمان رهبری باید به نظام خدمت کنند. موسوی اگر چنین میکرد، منفعت و سودِ شخصی خود را دنبال میکرد، شاید مقام و منصبی به او میرسید. یحتمل جنبش سبز در همان خرداد به انتها میرسید. اما موسوی، نه گفتن را برگزید، عزت را انتخاب کرد.
#حکومت_اسلامی #در_چنین_روزی
➖➖➖
🌾 @shahrvand_sabz | @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🍂 آنچه به گمان دریافتم این است که پزشکیان، علیرغم صداقت و سادگی و دلسوزی، سیاستمداری ضعیف و رئیسی ناتوان در برابر ستمگران و زورگویان و اقتدارگرایان است.
🍂 سیاستِ پزشکیان در برابر نظامِ اقتدار و زور، حاکمیّت قهر و سرکوب، بهواقع که سیاستِ ضعف و ذلّت است نه عزّت و مقاومت. سیاستِ التماس است نه اعتراض.
🍂 از این سیاست، البته یک دولتِ زبون و تسلیم درمیآید که بناست تقصیرات و گناهان نظام را گردن بگیرد، نه یک دولتِ عزّتمند و مقاوم. اگر بناست که حقّ شهروندان را باز گرفت، از آزادی مردمان صیانت کرد، عدالت را گستراند و از برابری دفاع کرد، حاجت به عزّت و مقاومت است در برابر خودکامگی و دیکتاتوری؛ مقاومت عزّتمند بر سر حقّ و حقوق مردم.
🍂 با سیاستِ ضعف و ذلّت در برابر قدرتِ مطلق و خودرأی، نمیتوان حقوق ملّت را استیفا کرد؛ نمیتوان حقّ مردم را از اقتدار و ولایت باز گرفت؛ نمیتوان صدای بیصدایان شد؛ نمیتوان کارگزار و وکیلِ جمهورِ مردم شد.
🍂 برای احقاق حقّ ملّت، برای وکالتِ جمهوری، سیاستِ عزّت و مقاومت را باید پیش گرفت؛ همان سیاستی که جنبش سبز با رهبری و همراهی ميرحسين موسوی به صحنه آمد.
🍂 عاقبتِ سیاستِ ضعف و ذلّت، تسامح و تساهل است در برابر ولایت و سلطانیّت. آقای پزشکیان، نه صدای بیصدایان که بیصداییست که کسی باید صدای خود او باشد. با فرض پیروزی و تصرّف قدرت، از پزشکیان یک رئیس «ناتوان، بدنام و ناکار» خواهد ماند که از این سو و آن سو فحش میخورد؛ درحالی که رهبر نظام با ژست اپوزیسیون و معترض به او مینگرد.
🍂 نخبگان اصلاحطلبی، امروز از این مرد یک قهرمان و ابرانسان ساخته اند و گفتههای او را حماسی روایت میکنند، تصویری که با واقعیّت و حقیقتِ سلوک و سیاستِ پزشکیان هیچ جور نیست و سود و فایدهای برای شخص ایشان ندارد.
🍂 آنچه نوشتم البته به گمان بود نه یقین. شاید من برخطا باشم. آرزومندم که برخطا باشم و پزشکیان آن نباشد که نمایانده است. سخت آرزومندم که پزشکیان همانی باشد که رأیدهندهها به او میخواهند. آقای پزشکیان، به اصطلاح، آدم خوبیست، اما من توانی در او برای ریاست جمهوری نمیبینم. آرزومندم که کاملاً برخطا باشم.
✍🏻 #رضا_زمان
#استمرارطالبان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
🍂 سیاستِ پزشکیان در برابر نظامِ اقتدار و زور، حاکمیّت قهر و سرکوب، بهواقع که سیاستِ ضعف و ذلّت است نه عزّت و مقاومت. سیاستِ التماس است نه اعتراض.
🍂 از این سیاست، البته یک دولتِ زبون و تسلیم درمیآید که بناست تقصیرات و گناهان نظام را گردن بگیرد، نه یک دولتِ عزّتمند و مقاوم. اگر بناست که حقّ شهروندان را باز گرفت، از آزادی مردمان صیانت کرد، عدالت را گستراند و از برابری دفاع کرد، حاجت به عزّت و مقاومت است در برابر خودکامگی و دیکتاتوری؛ مقاومت عزّتمند بر سر حقّ و حقوق مردم.
🍂 با سیاستِ ضعف و ذلّت در برابر قدرتِ مطلق و خودرأی، نمیتوان حقوق ملّت را استیفا کرد؛ نمیتوان حقّ مردم را از اقتدار و ولایت باز گرفت؛ نمیتوان صدای بیصدایان شد؛ نمیتوان کارگزار و وکیلِ جمهورِ مردم شد.
🍂 برای احقاق حقّ ملّت، برای وکالتِ جمهوری، سیاستِ عزّت و مقاومت را باید پیش گرفت؛ همان سیاستی که جنبش سبز با رهبری و همراهی ميرحسين موسوی به صحنه آمد.
🍂 عاقبتِ سیاستِ ضعف و ذلّت، تسامح و تساهل است در برابر ولایت و سلطانیّت. آقای پزشکیان، نه صدای بیصدایان که بیصداییست که کسی باید صدای خود او باشد. با فرض پیروزی و تصرّف قدرت، از پزشکیان یک رئیس «ناتوان، بدنام و ناکار» خواهد ماند که از این سو و آن سو فحش میخورد؛ درحالی که رهبر نظام با ژست اپوزیسیون و معترض به او مینگرد.
🍂 نخبگان اصلاحطلبی، امروز از این مرد یک قهرمان و ابرانسان ساخته اند و گفتههای او را حماسی روایت میکنند، تصویری که با واقعیّت و حقیقتِ سلوک و سیاستِ پزشکیان هیچ جور نیست و سود و فایدهای برای شخص ایشان ندارد.
🍂 آنچه نوشتم البته به گمان بود نه یقین. شاید من برخطا باشم. آرزومندم که برخطا باشم و پزشکیان آن نباشد که نمایانده است. سخت آرزومندم که پزشکیان همانی باشد که رأیدهندهها به او میخواهند. آقای پزشکیان، به اصطلاح، آدم خوبیست، اما من توانی در او برای ریاست جمهوری نمیبینم. آرزومندم که کاملاً برخطا باشم.
✍🏻 #رضا_زمان
#استمرارطالبان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘«نه» ساختاری
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 آنچه در این نا-انتخابات ریاستِ دولت گذشت، یک «نه» اکثری و بزرگ بود به نظام جمهوری اسلامی، با کمترین هزینه و خرج.
🍂 این یک «نه» بود به تمام سیاستهای نظام، به سیاستهای کلان و خُرد، در سیاست، در اقتصاد، در فرهنگ، در دین و در معیشت.
🍂 یک «نه» قاطع و آشکار، یک «نه» بیّن و روشن به ولایت مطلقه، به قدرتِ خودکامه و متمرکز.
🍂 یک «نه» به «سیاستهای کلّی مقام معظم رهبری»، به «قانون اساسی جمهوری اسلامی»، به «راه شهید رئیسی عزیز»، به «دولت انقلابی»، به «جوانان متدیّن».
🍂 یک «نه» قاطعِ مثبت ۶۰ درصدی، به اضافه «نه» تلویحی و ضمنی، از آرای باطله تا آرای اصلاحطلبی.
🍂 امّا این «نه» بزرگ، در واقع، یک «نه» ساختاری بود به ساختار حکومت اسلامی، «نه» به ساختار نظام دینی، «نه» به ساختار استبدادی، «نه» به ساختار ولایتی-امامتی، «نه» به ساختار امّتی-قبیلهای.
🍂 این «نه» اکثری به تمام نهادها، قوانین، قواعد و رویههای ناآزاد و ناعادلانهای است که این ساختار را شکل و بسط دادند، از نهاد رهبری که رأس این نظام است، تا نهاد دولت و مجلس که جز اسم و نام هیچ نیستند.
🍂 اکثریّت، بر این «نه» اجماع کردند و با تحریم انتخابات، پیامِ «نه» ساختاری دادند. تحریم خودجوشِ انتخابات، قالب و بافتِ اصلی این پیام شد.
🍂 پیام اکثریّت ملّت، با توشهای از جنبشها و نهضتهای آزادیبخش، از دوّم خرداد تا هجده تیر، از جنبش سبز تا خیزش «زنزندگیآزادی»، این بار با کُنش تحریم چونان کُنش آبرومندانه و محترمانه، «نه ساختاری» بود به ساختار ضدّ دموکراتیک که به انتخابات، با تهی کردن آن از نقشِ واقعی و اصلی خود، نقشِ صوری و زائد دادهاست.
🍂 تحریم، «نه ساختاری» بود به نظامِ امامت-امّت که از ابزار ضروری دموکراسی، آلتِ دستِ استبداد و از گزینهی عزلِ دموکراتیکْ مدخلِ بیعت، و از سیاستِ مسالمتْ سیاستِ تسلیم اراده کرده است.
🍂 «نه ساختاری» به حضوری که نه تعبیر به مشارکت مردمی که تفسیر به اطاعتِ رعیّتی میشود.
🍂 تحریم، «نه ساختاری» بود به نظامی که راه اصلاح و تغییر بسته و در برابر اصلاحات یکسره مقاومت میکند؛ «نه ساختاری» به «مشروعیّتِ کاذب» و «حقانیّتِ باطل»؛ «نه ساختاری» به «سیاستِ دینی» و «دینِ سیاسی»، به «مشروعه» و «دولت شرعی».
🍂 و در نهایت، تحریم چونان مقاومتِ شهروندی، «نه ساختاری» بود به «امتناع جمهوریّت» و «امحای دموکراسی» در ساختار جمهوری اسلامی.
🍂 در بیانِ این «نه»، چپ و راست، لیبرالیست و سوسیالیست، جمهوریخواه و مشروطهخواه، مذهبی و سکولار، بیشک شریک و سهیم بودند.
#ایران #حکومت_اسلامی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 آنچه در این نا-انتخابات ریاستِ دولت گذشت، یک «نه» اکثری و بزرگ بود به نظام جمهوری اسلامی، با کمترین هزینه و خرج.
🍂 این یک «نه» بود به تمام سیاستهای نظام، به سیاستهای کلان و خُرد، در سیاست، در اقتصاد، در فرهنگ، در دین و در معیشت.
🍂 یک «نه» قاطع و آشکار، یک «نه» بیّن و روشن به ولایت مطلقه، به قدرتِ خودکامه و متمرکز.
🍂 یک «نه» به «سیاستهای کلّی مقام معظم رهبری»، به «قانون اساسی جمهوری اسلامی»، به «راه شهید رئیسی عزیز»، به «دولت انقلابی»، به «جوانان متدیّن».
🍂 یک «نه» قاطعِ مثبت ۶۰ درصدی، به اضافه «نه» تلویحی و ضمنی، از آرای باطله تا آرای اصلاحطلبی.
🍂 امّا این «نه» بزرگ، در واقع، یک «نه» ساختاری بود به ساختار حکومت اسلامی، «نه» به ساختار نظام دینی، «نه» به ساختار استبدادی، «نه» به ساختار ولایتی-امامتی، «نه» به ساختار امّتی-قبیلهای.
🍂 این «نه» اکثری به تمام نهادها، قوانین، قواعد و رویههای ناآزاد و ناعادلانهای است که این ساختار را شکل و بسط دادند، از نهاد رهبری که رأس این نظام است، تا نهاد دولت و مجلس که جز اسم و نام هیچ نیستند.
🍂 اکثریّت، بر این «نه» اجماع کردند و با تحریم انتخابات، پیامِ «نه» ساختاری دادند. تحریم خودجوشِ انتخابات، قالب و بافتِ اصلی این پیام شد.
🍂 پیام اکثریّت ملّت، با توشهای از جنبشها و نهضتهای آزادیبخش، از دوّم خرداد تا هجده تیر، از جنبش سبز تا خیزش «زنزندگیآزادی»، این بار با کُنش تحریم چونان کُنش آبرومندانه و محترمانه، «نه ساختاری» بود به ساختار ضدّ دموکراتیک که به انتخابات، با تهی کردن آن از نقشِ واقعی و اصلی خود، نقشِ صوری و زائد دادهاست.
🍂 تحریم، «نه ساختاری» بود به نظامِ امامت-امّت که از ابزار ضروری دموکراسی، آلتِ دستِ استبداد و از گزینهی عزلِ دموکراتیکْ مدخلِ بیعت، و از سیاستِ مسالمتْ سیاستِ تسلیم اراده کرده است.
🍂 «نه ساختاری» به حضوری که نه تعبیر به مشارکت مردمی که تفسیر به اطاعتِ رعیّتی میشود.
🍂 تحریم، «نه ساختاری» بود به نظامی که راه اصلاح و تغییر بسته و در برابر اصلاحات یکسره مقاومت میکند؛ «نه ساختاری» به «مشروعیّتِ کاذب» و «حقانیّتِ باطل»؛ «نه ساختاری» به «سیاستِ دینی» و «دینِ سیاسی»، به «مشروعه» و «دولت شرعی».
🍂 و در نهایت، تحریم چونان مقاومتِ شهروندی، «نه ساختاری» بود به «امتناع جمهوریّت» و «امحای دموکراسی» در ساختار جمهوری اسلامی.
🍂 در بیانِ این «نه»، چپ و راست، لیبرالیست و سوسیالیست، جمهوریخواه و مشروطهخواه، مذهبی و سکولار، بیشک شریک و سهیم بودند.
#ایران #حکومت_اسلامی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘اتراف و آزادی
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 سعید جلیلی، در برنامهها و مناظرات تلویزیونی، تمام تلاش خود را کرده است که یک چهرهی نسبتاً معتدلِ اسلامی و متشخّصِ شیعیّ از خودش نشان داد، چهرهای که با نمایی که مخالفان اصلاحطلب و حتّی اصولگرایش از او نشان داده اند، تا حدّی فاصله دارد. امّا واقع امر این است که سعید جلیلی، در گفتار حزبی و مذهبی خود، جایی که به صراحت میافتد، چیزی جز یک جزماندیشِ دینی و افراطی مذهبی نیست. البته جلیلی هیچ وقت چیزی جدید نگفته است، هرچه گفته صرفاً تقلیدی و ترکیبی است. جلیلی در گفتار صادقانهی خود، نشان داده است که مخلص و مریدِ تامّ و تمامِ مراد و مقتدای خود، مصباح یزدی است. همچنان که تیم او، تیم مصباحی است و برای جبههی مصباح، گزینهی اصلح.
🍂 آنچه در نحلهی مصباح، به نوعی شاخصهی «فاشیسم مذهبی» است، یک نوع «آزادیهراسیِ دینی» است؛ یعنی ستیز با آزادی بما هو آزادی و درافتادن با آزادیهای اساسی. این آزادیهراسی در نگرشِ مذهبی مصباح آنقدری بود که یک بار گفت «باید بُت آزادی را با مقاومت شکست». مصباح با عنوان کلیدی «آزادی غربی» میکوشید تا آزادیخواهی را در فسادطلبی، عیّاشی و کفر بشناساند. جلیلی، در مقام مریدِ مصباح، عیناً و دقیقاً همین نگرش را به آزادی دارد.
🍂 سعید جلیلی، در گفتاری در سال ۱۳۹۵، کوشید تا آزادی و آزادیخواهی را با مفهوم قرآنی «اتراف» و «ترفّه» شرح و تعریف کند. اتراف در لغت یعنی اصرار بر نافرمانی و ترفّه هم یعنی تنآسایی و لذّتزدگی. اتراف در قرآن، عصیانِ ثروتمندانه در برابر انبیاء و انکار توحید است. از این حیث، مترّفین از قماش ظلومان و کافران اند و دشمنان دین. امّا در تفسیر جلیلی، اتراف یعنی «آزادگذاری»، یعنی «بگذار آزاد باشیم»(لسهفر)؛ و مترّف یعنی کسی که «میخواهد آزاد باشد». در واقع، جوهر آزادی که آزادی در انتخابِ زندگی به پسند و دلخواه است، بنا به خوانشِ جلیلی، به معنای ترفّه است که در برداشتِ دینی، عصیان در برابر دین و خداست. پس، آزادی در معنای انتخابِ دلخواه زندگی، باطل است. جلیلی، مثل مرشدِ خود، معتقد است که تنها یک صراط مستقیم وجود دارد و آزادی فقط به معنای آزادی در «صراط مستقیم» و «مسیر هدایت» است؛ «پرواز به سوی کمال و حقیقت» و «مبارزه با هوی».
🍂 از آنجا که در تعریف دینی، اتراف عین عصیان است، باید با اتراف مبارزه و مقابله کرد. جلیلی نیز با اعتقاد به «مبارزه با اتراف» و «نابودی جامعهی مترّف» در واقع اصل را به مبارزه با آزادی و آزادگذاری، چونان اتراف، میگذارد و هر هر نوع آزادی فردی را، چونان آزادی مترّف، پس خواهد زد. به اعتقاد او، این مبارزه و برخورد، «دلیل» هم دارد و دلایل آن حفظ جامعه در مسیر هدف حقیقی، حفظ مال و اجتماع از نابودی و حفظ جامعه از سنّت استبدال(تبدیل شدن) است.
🍂 از این حیث، روشن است که نگاه جلیلی در دولتِ احتمالی خود، یعنی دولتِ مصباحی، در باب آزادی چیست. امّا روشن نیست که بدیل او، دولتِ اصلاحطلبِ پزشکیان، چه نگاهی در باب آزادی خواهد داشت. خصوصاً که در گفتمان پزشکیان، جای خالی آزادی احساس میشود. مسئله و مشکل اینجاست که در طرف مقابل، خبری از گفتمان آزادیخواهانه نیست، خبری از دفاع از آزادی نیست. در برابر طیفِ آزادیهراس دینی، نیاز به جبههی آزادیخواه است امّا در حال حاضر، نمایندهی اصلاحات، یعنی آقای پزشکیان، ذهن و فکر روشنی در باب آزادی ندارد و تقریباً در باب آزادیهای فردی خاموش است. این را میتوان قیاس گرفت با موضع و نگرش خاتمی در انتخابات ۷۶ که متمرکز بر آزادی بود.
🗄پست مرتبط
📺 حسن آیت؛ انقـلابی تندرویی که اصل ولایت را به قانون اضافه کرد
#حکومت_اسلامی #نقد_قرآن
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 سعید جلیلی، در برنامهها و مناظرات تلویزیونی، تمام تلاش خود را کرده است که یک چهرهی نسبتاً معتدلِ اسلامی و متشخّصِ شیعیّ از خودش نشان داد، چهرهای که با نمایی که مخالفان اصلاحطلب و حتّی اصولگرایش از او نشان داده اند، تا حدّی فاصله دارد. امّا واقع امر این است که سعید جلیلی، در گفتار حزبی و مذهبی خود، جایی که به صراحت میافتد، چیزی جز یک جزماندیشِ دینی و افراطی مذهبی نیست. البته جلیلی هیچ وقت چیزی جدید نگفته است، هرچه گفته صرفاً تقلیدی و ترکیبی است. جلیلی در گفتار صادقانهی خود، نشان داده است که مخلص و مریدِ تامّ و تمامِ مراد و مقتدای خود، مصباح یزدی است. همچنان که تیم او، تیم مصباحی است و برای جبههی مصباح، گزینهی اصلح.
🍂 آنچه در نحلهی مصباح، به نوعی شاخصهی «فاشیسم مذهبی» است، یک نوع «آزادیهراسیِ دینی» است؛ یعنی ستیز با آزادی بما هو آزادی و درافتادن با آزادیهای اساسی. این آزادیهراسی در نگرشِ مذهبی مصباح آنقدری بود که یک بار گفت «باید بُت آزادی را با مقاومت شکست». مصباح با عنوان کلیدی «آزادی غربی» میکوشید تا آزادیخواهی را در فسادطلبی، عیّاشی و کفر بشناساند. جلیلی، در مقام مریدِ مصباح، عیناً و دقیقاً همین نگرش را به آزادی دارد.
🍂 سعید جلیلی، در گفتاری در سال ۱۳۹۵، کوشید تا آزادی و آزادیخواهی را با مفهوم قرآنی «اتراف» و «ترفّه» شرح و تعریف کند. اتراف در لغت یعنی اصرار بر نافرمانی و ترفّه هم یعنی تنآسایی و لذّتزدگی. اتراف در قرآن، عصیانِ ثروتمندانه در برابر انبیاء و انکار توحید است. از این حیث، مترّفین از قماش ظلومان و کافران اند و دشمنان دین. امّا در تفسیر جلیلی، اتراف یعنی «آزادگذاری»، یعنی «بگذار آزاد باشیم»(لسهفر)؛ و مترّف یعنی کسی که «میخواهد آزاد باشد». در واقع، جوهر آزادی که آزادی در انتخابِ زندگی به پسند و دلخواه است، بنا به خوانشِ جلیلی، به معنای ترفّه است که در برداشتِ دینی، عصیان در برابر دین و خداست. پس، آزادی در معنای انتخابِ دلخواه زندگی، باطل است. جلیلی، مثل مرشدِ خود، معتقد است که تنها یک صراط مستقیم وجود دارد و آزادی فقط به معنای آزادی در «صراط مستقیم» و «مسیر هدایت» است؛ «پرواز به سوی کمال و حقیقت» و «مبارزه با هوی».
🍂 از آنجا که در تعریف دینی، اتراف عین عصیان است، باید با اتراف مبارزه و مقابله کرد. جلیلی نیز با اعتقاد به «مبارزه با اتراف» و «نابودی جامعهی مترّف» در واقع اصل را به مبارزه با آزادی و آزادگذاری، چونان اتراف، میگذارد و هر هر نوع آزادی فردی را، چونان آزادی مترّف، پس خواهد زد. به اعتقاد او، این مبارزه و برخورد، «دلیل» هم دارد و دلایل آن حفظ جامعه در مسیر هدف حقیقی، حفظ مال و اجتماع از نابودی و حفظ جامعه از سنّت استبدال(تبدیل شدن) است.
🍂 از این حیث، روشن است که نگاه جلیلی در دولتِ احتمالی خود، یعنی دولتِ مصباحی، در باب آزادی چیست. امّا روشن نیست که بدیل او، دولتِ اصلاحطلبِ پزشکیان، چه نگاهی در باب آزادی خواهد داشت. خصوصاً که در گفتمان پزشکیان، جای خالی آزادی احساس میشود. مسئله و مشکل اینجاست که در طرف مقابل، خبری از گفتمان آزادیخواهانه نیست، خبری از دفاع از آزادی نیست. در برابر طیفِ آزادیهراس دینی، نیاز به جبههی آزادیخواه است امّا در حال حاضر، نمایندهی اصلاحات، یعنی آقای پزشکیان، ذهن و فکر روشنی در باب آزادی ندارد و تقریباً در باب آزادیهای فردی خاموش است. این را میتوان قیاس گرفت با موضع و نگرش خاتمی در انتخابات ۷۶ که متمرکز بر آزادی بود.
🗄پست مرتبط
📺 حسن آیت؛ انقـلابی تندرویی که اصل ولایت را به قانون اضافه کرد
#حکومت_اسلامی #نقد_قرآن
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📺 آدمرباییِ «گشت ارشاد» به سبک موساد و جوخههای مرگ!
✍🏻 #عابد_توانچه
🍂 چندبار نگاه کنید. به صحنه دویدن ماموران چادری و روبندهپوش خوب دقت کنید. میبینید چطور میدوند؟ انگار این دو دختر ایرانی مسئول مرگ اسماعیل هنیه هستند یا تاسیسات نطنز را منفجر کردهاند.…
✍🏻 #عابد_توانچه
🍂 چندبار نگاه کنید. به صحنه دویدن ماموران چادری و روبندهپوش خوب دقت کنید. میبینید چطور میدوند؟ انگار این دو دختر ایرانی مسئول مرگ اسماعیل هنیه هستند یا تاسیسات نطنز را منفجر کردهاند.…
📘الغای گشت ارشاد، نخستین آزمونِ آبرومندی
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 نخستینِ آزمونِ داخلی برای دولتِ جدید، دولتِ اصلاحطلب با هدایتِ پزشکیان، «گشتِ ارشاد» است که از فرطِ بیآبرویی، با نامها و عناوین جدیدی شناخته میشود: «طرحِ نور»، «حجاببان» و «لایحه عفاف و حجاب». همهی اینها یک معنا بیش ندارد و آن «گشتِ ارشاد» است؛ یعنی سیاستِ ارشادِ دینی، با محوریّتِ حجابِ اجباری.
🍂 این نخستین چالش برای دولتی است که در هر حال، داعیهی اصلاح و تعمیر و تغییر دارد و طرفدارانش با امیدِ «بهبودِ تدریجی» به آن رأی دادند. نوع مواجههی دولتِ اصلاحطلب با «گشت ارشاد» سنجیدنی است.
🍂 وجود و حضورِ «گشتِ ارشاد» به هر نام و عنوانِ فریبندهای، بهمثابهی شکستِ «آبرومندی»، و به تعبیری، هزیمتِ «دولتِ آبرومند» است. پیششرطِ آبرومندی، التزام به حقوقِ جهانشمولِ بشر چونان حقوق بنیادین و اساسی است که، به تقریر رالز، در این فهرست قرار دارد: حقّ حیات، حقّ آزادی، حقّ مالکیّت، و حقّ برابریِ صوری.
🍂 میتوان دریافت که «گشتِ ارشاد» بالفعل و حتمی، دو حقّ اساسی از حقوقِ جهانشمول را ابطال و رد میکند: اوّل، حقّ آزادی؛ آزادی از هرگونه اجبار و تحمیل و آزادی در انتخابِ آزادانه. دوّم، حقّ برابریِ صوری؛ برابری افراد در برابر قانون و رفتارِ برابر دولت با شهروندان.
🍂 گشتِ ارشاد، با اجبارِ حجاب بر زنان، که در واقع تحمیل یک نحوه از زیست است، حقّ آزادی را از زنان ایرانی میستاند؛ اجبار حجاب، به مثابه نوعی بردهداری و کار اجباری است که سرکوبگر هر نوع آزادی است.
🍂 همچنین، گشتِ ارشاد سیاستِ تبعیض علیه زنان است که برابریِ صوری را آشکارا نقض میکند. در واقع، با وجودِ گشتِ ارشاد، برابریِ صوری میان زنانِ محجبه و زنانِ بیحجاب از میان میرود، امّا گشتِ ارشاد، بنابر تجربه، حقّ حیاتِ زنان را تهدید و حتّی در شرایط اضطرار نقض میکند. گشتِ ارشاد، دستکم عاملِ قتلِ سه زنِ ایرانی است: زهرا بنییعقوب (۱۳۸۶)، مهسا امینی (۱۴۰۱) و آرمیتا گراوند (۱۴۰۲).
🍂 در این سه فقره جنایت، گشتِ ارشاد حقّ حیات را نفی و نقض کرده است. پس، وجود آن خطری برای حقّ حیاتِ زنان هم هست. بنابراین، گشتِ ارشاد مطلقاً ناقضِ حقوقِ جهانشمولِ بشر است؛ از ابطالِ حقّ آزادی و برابری صوری تا تهدیدِ حقّ حیات.
🍂 نخستینِ خواست و ارادهی آبرومندی، الغای مطلقِ «گشتِ ارشاد» است؛ الغای هرگونه گشتِ ارشاد، با هر اسم و رسمی(طرح نور و غیره). دولت، اگر رو به سوی سیاستِ آبرومندی دارد، باید گشتِ ارشاد را به طور مطلق براندازد و به هر شکل ممکن، زور یا مذاکره، بساط گشتیها را از خیابانها جمع کند.
🗄پست مرتبط
📕اتراف و آزادی
📕فرصت و شانسِ اندکِ اصلاحطلبان حکومتی
#زنان #استمرارطالبان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 نخستینِ آزمونِ داخلی برای دولتِ جدید، دولتِ اصلاحطلب با هدایتِ پزشکیان، «گشتِ ارشاد» است که از فرطِ بیآبرویی، با نامها و عناوین جدیدی شناخته میشود: «طرحِ نور»، «حجاببان» و «لایحه عفاف و حجاب». همهی اینها یک معنا بیش ندارد و آن «گشتِ ارشاد» است؛ یعنی سیاستِ ارشادِ دینی، با محوریّتِ حجابِ اجباری.
🍂 این نخستین چالش برای دولتی است که در هر حال، داعیهی اصلاح و تعمیر و تغییر دارد و طرفدارانش با امیدِ «بهبودِ تدریجی» به آن رأی دادند. نوع مواجههی دولتِ اصلاحطلب با «گشت ارشاد» سنجیدنی است.
🍂 وجود و حضورِ «گشتِ ارشاد» به هر نام و عنوانِ فریبندهای، بهمثابهی شکستِ «آبرومندی»، و به تعبیری، هزیمتِ «دولتِ آبرومند» است. پیششرطِ آبرومندی، التزام به حقوقِ جهانشمولِ بشر چونان حقوق بنیادین و اساسی است که، به تقریر رالز، در این فهرست قرار دارد: حقّ حیات، حقّ آزادی، حقّ مالکیّت، و حقّ برابریِ صوری.
🍂 میتوان دریافت که «گشتِ ارشاد» بالفعل و حتمی، دو حقّ اساسی از حقوقِ جهانشمول را ابطال و رد میکند: اوّل، حقّ آزادی؛ آزادی از هرگونه اجبار و تحمیل و آزادی در انتخابِ آزادانه. دوّم، حقّ برابریِ صوری؛ برابری افراد در برابر قانون و رفتارِ برابر دولت با شهروندان.
🍂 گشتِ ارشاد، با اجبارِ حجاب بر زنان، که در واقع تحمیل یک نحوه از زیست است، حقّ آزادی را از زنان ایرانی میستاند؛ اجبار حجاب، به مثابه نوعی بردهداری و کار اجباری است که سرکوبگر هر نوع آزادی است.
🍂 همچنین، گشتِ ارشاد سیاستِ تبعیض علیه زنان است که برابریِ صوری را آشکارا نقض میکند. در واقع، با وجودِ گشتِ ارشاد، برابریِ صوری میان زنانِ محجبه و زنانِ بیحجاب از میان میرود، امّا گشتِ ارشاد، بنابر تجربه، حقّ حیاتِ زنان را تهدید و حتّی در شرایط اضطرار نقض میکند. گشتِ ارشاد، دستکم عاملِ قتلِ سه زنِ ایرانی است: زهرا بنییعقوب (۱۳۸۶)، مهسا امینی (۱۴۰۱) و آرمیتا گراوند (۱۴۰۲).
🍂 در این سه فقره جنایت، گشتِ ارشاد حقّ حیات را نفی و نقض کرده است. پس، وجود آن خطری برای حقّ حیاتِ زنان هم هست. بنابراین، گشتِ ارشاد مطلقاً ناقضِ حقوقِ جهانشمولِ بشر است؛ از ابطالِ حقّ آزادی و برابری صوری تا تهدیدِ حقّ حیات.
🍂 نخستینِ خواست و ارادهی آبرومندی، الغای مطلقِ «گشتِ ارشاد» است؛ الغای هرگونه گشتِ ارشاد، با هر اسم و رسمی(طرح نور و غیره). دولت، اگر رو به سوی سیاستِ آبرومندی دارد، باید گشتِ ارشاد را به طور مطلق براندازد و به هر شکل ممکن، زور یا مذاکره، بساط گشتیها را از خیابانها جمع کند.
🗄پست مرتبط
📕اتراف و آزادی
📕فرصت و شانسِ اندکِ اصلاحطلبان حکومتی
#زنان #استمرارطالبان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘مبارکِ زنان
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 از الزامات و ضروریاتِ تجدد، و مُدرن شدن، همین به صحنهآمدنِ زنان و دختران در ساحتِ اجتماع و حضور اجتماعی و عمومیِ زنان و دختران است.
🍂 امری که البته وامدار روشنگری لیبرال است که آدمیان را، فارغ از جنس و رنگ و عقیده، اشخاصِ محترم، آزاد و برابر شناخت.
🍂 البته بسیار زمان برد که زنان در همان جوامع غربی، به حقوق اساسی خود دست یابند، اما حقوقِ انسان، امری که مدیونِ لیبرالیسم روشنگری است، به قول جان آدامز «راهی بیپایان» است.
🍂 یکی از صحنههای حضور زنان، همین بازیهای المپیک است. اهل فن میدانند که تبار المپیک به یونان باستان میرسد که تنها مردانِ آزاد، فاعل آن بازیها بودند. با احیای المپیک در ۱۸۹۶ آتن، باز تنها مردان بودند که به بازیها راه یافتند. از المپیک ۱۹۰۰ در پاریس بود که نخستین بار زنان، البته با سهم کمتر و کوچکتر، در بازیها حاضر شدند تا امروز که نقش قدرتمندانه دارند.
🍂 در ایران با آغاز مشروطیت، و نفوذ مدرنیسم و رخنهی فرهنگِ لیبرالِ غربی در فرهنگِ مذهبی و ملی، رفتهرفته زنان در کنار مردان در ساحتِ اجتماع به میان آمدند و خودی نشان دادند. تجدد چنان بسط یافت که حتی خودش را بر نظام دینی، که از اساس ضد مُدرن است، تحمیل کرد؛ هرچند نظام دینی همچنان درحال مقاومت است، اما به تدریج مدرنیته سنگرها را فتح میکند.
🍂 المپیک یکی از صحنههاست: امروز زنان ایرانی در کنار مردان ایرانی در المپیک حضورِ جانانه و قدرتمندانه، هرچند محدود، دارند و صاحب مدالهای رنگارنگ میشوند. در خیال مشروعهخواهان و سنتمداران هم نمیگنجید که روزگاری زنان، پرچمدار المپیک شوند و با حضور در بازیها، صاحب درجه و مدال شوند.
🍂 در فکر و نگاه بسته و محدودِ سنّتی و بدوی، زن جایگاهی نداشت جز در «تولید مثل، فرزندداری و فرزندپروری» در گوشهی خانه به دور از چشمها. برای آن فکر و نگاه، حضورِ عمومی و اجتماعی زن، جز «بیحیایی و بیناموسی» نبود، چه جای اینکه زن بخواهد مدالآور المپیک شود!
🍂 اما زنانِ امروز، برخلاف انتظار دین و سنت، میخواهند زندگی کنند آنگونه که دوست دارند، میخواهند انتخاب کنند آنگونه که میخواهند، و میخواهند در اجتماع باشند آنگونه که میپسندند. زنان و دختران میخواهند در دانشگاهها، نهادها، بازیها و مسابقات ورزشی باشند، میخواهند نقش زنانهی خود را در المپیکْ پیروزمندانه ایفا کنند. راه بلندی آمدهاند تا به اینجا رسیدهاند و راهی بلند ماندهاست.
🍂 مبارک است برای زنان، و برای ایران؛ باشد که روزی زنانِ ایرانی بدون اجبار و حدود مذهبی، بریده از «حجاب زوری»، آزادانه در بازیها مشارکت کنند.
#زنان #آخوندیسم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 از الزامات و ضروریاتِ تجدد، و مُدرن شدن، همین به صحنهآمدنِ زنان و دختران در ساحتِ اجتماع و حضور اجتماعی و عمومیِ زنان و دختران است.
🍂 امری که البته وامدار روشنگری لیبرال است که آدمیان را، فارغ از جنس و رنگ و عقیده، اشخاصِ محترم، آزاد و برابر شناخت.
🍂 البته بسیار زمان برد که زنان در همان جوامع غربی، به حقوق اساسی خود دست یابند، اما حقوقِ انسان، امری که مدیونِ لیبرالیسم روشنگری است، به قول جان آدامز «راهی بیپایان» است.
🍂 یکی از صحنههای حضور زنان، همین بازیهای المپیک است. اهل فن میدانند که تبار المپیک به یونان باستان میرسد که تنها مردانِ آزاد، فاعل آن بازیها بودند. با احیای المپیک در ۱۸۹۶ آتن، باز تنها مردان بودند که به بازیها راه یافتند. از المپیک ۱۹۰۰ در پاریس بود که نخستین بار زنان، البته با سهم کمتر و کوچکتر، در بازیها حاضر شدند تا امروز که نقش قدرتمندانه دارند.
🍂 در ایران با آغاز مشروطیت، و نفوذ مدرنیسم و رخنهی فرهنگِ لیبرالِ غربی در فرهنگِ مذهبی و ملی، رفتهرفته زنان در کنار مردان در ساحتِ اجتماع به میان آمدند و خودی نشان دادند. تجدد چنان بسط یافت که حتی خودش را بر نظام دینی، که از اساس ضد مُدرن است، تحمیل کرد؛ هرچند نظام دینی همچنان درحال مقاومت است، اما به تدریج مدرنیته سنگرها را فتح میکند.
🍂 المپیک یکی از صحنههاست: امروز زنان ایرانی در کنار مردان ایرانی در المپیک حضورِ جانانه و قدرتمندانه، هرچند محدود، دارند و صاحب مدالهای رنگارنگ میشوند. در خیال مشروعهخواهان و سنتمداران هم نمیگنجید که روزگاری زنان، پرچمدار المپیک شوند و با حضور در بازیها، صاحب درجه و مدال شوند.
🍂 در فکر و نگاه بسته و محدودِ سنّتی و بدوی، زن جایگاهی نداشت جز در «تولید مثل، فرزندداری و فرزندپروری» در گوشهی خانه به دور از چشمها. برای آن فکر و نگاه، حضورِ عمومی و اجتماعی زن، جز «بیحیایی و بیناموسی» نبود، چه جای اینکه زن بخواهد مدالآور المپیک شود!
🍂 اما زنانِ امروز، برخلاف انتظار دین و سنت، میخواهند زندگی کنند آنگونه که دوست دارند، میخواهند انتخاب کنند آنگونه که میخواهند، و میخواهند در اجتماع باشند آنگونه که میپسندند. زنان و دختران میخواهند در دانشگاهها، نهادها، بازیها و مسابقات ورزشی باشند، میخواهند نقش زنانهی خود را در المپیکْ پیروزمندانه ایفا کنند. راه بلندی آمدهاند تا به اینجا رسیدهاند و راهی بلند ماندهاست.
🍂 مبارک است برای زنان، و برای ایران؛ باشد که روزی زنانِ ایرانی بدون اجبار و حدود مذهبی، بریده از «حجاب زوری»، آزادانه در بازیها مشارکت کنند.
#زنان #آخوندیسم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘از بازرگان تا #پزشکیان
— پلهپله سقوط تا درۀ سفلگی
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 مهندس #مهدی_بازرگان، دولتمردِ شایستهی ایران، که هم ایمان داشت و هم عقل، هم مؤمن بود و هم روشنفکر، هم از معنویت بهره برده بود هم از عقلانیت، هم مردِ علم بود و هم مردِ دین، پیش از همهی اینها، پیش از دیانت و سیاست، قبل از علم و دین، «آزادگی» و «حریت» داشت؛ آزاده و حُر بود.
🍂 بازرگان، در دیانت و در سیاست، از ولایتِ غیر آزاد و رها بود؛ تمامِ سیاست و دیانتِ او، تمام فکر و عمل او، همین بود و بس، یعنی: آزادی از ولایتِ غیر.
🍂 برای بازرگان، آزادی از ولایتِ غیر چیزی نبود جز آزاد بودن از بندگیِ غیر، که جوهر آزادگی و حریت است.
🍂 بازرگان، آن دولتمردِ آزاد و آزاده، به واقع زیر بار هیچ نوع ولایت و سلطنت نرفت، چه از نوع پهلوی و چه نوع خمینی. بازرگان، نه ولایتِ پادشاه را و نه #ولایت_فقیه را برنتافت و نتوانست خود را با هیچ نوع ولایتی سازگار کند. او دولتمردِ شایستهای بود که خود را از هرگونه ولایت، دینی و نادینی، سلطنتی و فقاهتی، آزاد دید.
🔻بازرگان، در این ویدیو، در آخرین آنات دولت، پیش از استعفا، به روشنی میگوید:
🔺به روشنی میگوید که بنا نیست، و بنا نباید باشد، که اهل دولت «اجازه» بگیرند. خطابِ بازرگان، در طعن و کنایه، در واقع استبدادِ نوپایی بود که بنای دخالتِ آمرانه را در تمام امورات گذاشت و اختیارات را هرچه بیشتر بسط داد، آنقدری که از نهادهای دیگر، چیزی جز اسم و نام نماند.
🍂 امروز، همچنان روزگار روزگارِ استبدادی است که این بار فرتوت، باز بنا را بر دخالتِ آمرانه در همهجا گذاشته و اختیارات خود را بر اختیارات دیگران سوار میکند. استبداد امروز تاریکتر و سیاهتر، فربهتر و گستردهتر، سلطه و ولایت دارد امّا “کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد”؟
#استمرارطالبان #آینه_تاریخ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
— پلهپله سقوط تا درۀ سفلگی
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 مهندس #مهدی_بازرگان، دولتمردِ شایستهی ایران، که هم ایمان داشت و هم عقل، هم مؤمن بود و هم روشنفکر، هم از معنویت بهره برده بود هم از عقلانیت، هم مردِ علم بود و هم مردِ دین، پیش از همهی اینها، پیش از دیانت و سیاست، قبل از علم و دین، «آزادگی» و «حریت» داشت؛ آزاده و حُر بود.
🍂 بازرگان، در دیانت و در سیاست، از ولایتِ غیر آزاد و رها بود؛ تمامِ سیاست و دیانتِ او، تمام فکر و عمل او، همین بود و بس، یعنی: آزادی از ولایتِ غیر.
🍂 برای بازرگان، آزادی از ولایتِ غیر چیزی نبود جز آزاد بودن از بندگیِ غیر، که جوهر آزادگی و حریت است.
🍂 بازرگان، آن دولتمردِ آزاد و آزاده، به واقع زیر بار هیچ نوع ولایت و سلطنت نرفت، چه از نوع پهلوی و چه نوع خمینی. بازرگان، نه ولایتِ پادشاه را و نه #ولایت_فقیه را برنتافت و نتوانست خود را با هیچ نوع ولایتی سازگار کند. او دولتمردِ شایستهای بود که خود را از هرگونه ولایت، دینی و نادینی، سلطنتی و فقاهتی، آزاد دید.
🔻بازرگان، در این ویدیو، در آخرین آنات دولت، پیش از استعفا، به روشنی میگوید:
«نخستوزیری - یا رئیس جمهوری - که بخواهد برای اموراتش (مثل ملاقات با وزرا، یا اصلاً تعیین وزرا) اجازه بگیرد، برای لای جرز خوب است».
🔺به روشنی میگوید که بنا نیست، و بنا نباید باشد، که اهل دولت «اجازه» بگیرند. خطابِ بازرگان، در طعن و کنایه، در واقع استبدادِ نوپایی بود که بنای دخالتِ آمرانه را در تمام امورات گذاشت و اختیارات را هرچه بیشتر بسط داد، آنقدری که از نهادهای دیگر، چیزی جز اسم و نام نماند.
🍂 امروز، همچنان روزگار روزگارِ استبدادی است که این بار فرتوت، باز بنا را بر دخالتِ آمرانه در همهجا گذاشته و اختیارات خود را بر اختیارات دیگران سوار میکند. استبداد امروز تاریکتر و سیاهتر، فربهتر و گستردهتر، سلطه و ولایت دارد امّا “کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد”؟
#استمرارطالبان #آینه_تاریخ
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
📘کودتا علیه حاکمیتِ ملیِ قانون
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 ۲۸ مرداد، بلاشک یک «کودتا» بود، اما نه فقط کودتایی علیه یک دولتِ خاص، شخصِ خاص یا جبههی سیاسیِ خاص. ظاهر این بود که یک دولت برافتاد و دولتی دیگر جای او نشست. کودتای ۲۸ مرداد، در اصل و بنیاد، اِعمال قدرت و اقتدار بود، فراتر از حق و قانون علیه «حاکمیّتِ ملی قانون» به تمامت آن؛ یعنی آنچه جوهر مشروطه بود و با مجاهدتِ مشروطهخواهان به دست آمدهبود.
🍂 کودتا نه فقط یک دولت را، که بنای حاکمیّتِ ملّیِ قانون را برانداخت؛ یعنی بنایی که اولاً و بالذات بر اصلِ «مهارِ قدرت» و «تقدم قانون» استوار شدهبود. با براندازیِ دولتِ قانونی و ملیِ مصدق، در واقع، حکومتِ قانون برافتاد. و این خسرانی عظیم و گزاف بود بر ایران و ایرانی.
🍂 کودتا علیه حاکمیّتِ ملّیِ قانون، سرانجام کودتا علیه نهضتِ مشروطیّت بود که قدرتِ مشروطه، در حدود قانون را، برای ملت و دولت اراده کردهبود؛ ارادهای که خیرِ همگانی و مصلحتِ عمومی را در نظر داشت، و نهادِ حکومت را نهادی پاسخگو میخواست. آری، کودتا بود؛ کودتا علیه حاکمیتِ ملیِ قانون، علیه نهادِ قانون، علیه دولتِ قانون؛ دولتِ وامدارِ مشروطیت، دولتی که میخواست شاهْسلطان باشد و سلطنت کند، نه آنکه حاکم باشد و حکومت کند.
🍂 کودتای مردادی، بهواقع که شکستِ آرمانِ دموکراسیِ ایرانی بود؛ آرمانی که نَسَب از مشروطیت میبُرد و چونان طفلِ نوپا و کودک نوزاد، در دولتِ ملی و قانونیِ مصدق، رخ نمود.
🍂 دموکراسیِ ملی و قانونمندِ ایرانی، چونان ساختاری آبرومند، با بهرهگیری از کثرتِ سیاسی و تکثر حزبی، نخستین نفسهای خود را در حدود محدودی از آزادیهای نسبی و مدنی، میکشید؛ کودتا اما پایان این تنفّسِ دموکراتیکِ ایرانی بود. پیروزیِ کودتا علیه دموکراسیِ نوزادِ ایرانی، آغاز حیاتِ جدیدِ استبداد بود؛ استبدادِ مُطلقِ شاهانه، فرای قانون و حقوقِ ملت، مبتنی بر دولتِ تکحزبی، مجهز به کودتا، و مسلّح به سرکوب و ترور، و عاقبت به شرّ انقلاب.
🍂 اندیشیدن در باب کودتای مرداد، همچنان اساسی است؛ جایی است که تکلیفِ سیاسی ایرانیان باید روشن شود میان قانون و قدرت: از حاکمیتِ ملیِ قانون، باید در برابر قدرتِ فراحقی و اقتدارِ فراقانونی دفاع کرد. قانون را باید بر ولایت و سلطنت برتری بخشید و حاکمیتِ قانون را فراتر از حاکمیّتِ اشخاص قرار داد. حاکمیتِ ملیِ قانون را باید چونان اصل اساسی مشروطه، یعنی مهارِ قدرت، پاس داشت و از آن به مثابهی زیربنای دموکراسی، توسعه و پیشرفت صیانت کرد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 ۲۸ مرداد، بلاشک یک «کودتا» بود، اما نه فقط کودتایی علیه یک دولتِ خاص، شخصِ خاص یا جبههی سیاسیِ خاص. ظاهر این بود که یک دولت برافتاد و دولتی دیگر جای او نشست. کودتای ۲۸ مرداد، در اصل و بنیاد، اِعمال قدرت و اقتدار بود، فراتر از حق و قانون علیه «حاکمیّتِ ملی قانون» به تمامت آن؛ یعنی آنچه جوهر مشروطه بود و با مجاهدتِ مشروطهخواهان به دست آمدهبود.
🍂 کودتا نه فقط یک دولت را، که بنای حاکمیّتِ ملّیِ قانون را برانداخت؛ یعنی بنایی که اولاً و بالذات بر اصلِ «مهارِ قدرت» و «تقدم قانون» استوار شدهبود. با براندازیِ دولتِ قانونی و ملیِ مصدق، در واقع، حکومتِ قانون برافتاد. و این خسرانی عظیم و گزاف بود بر ایران و ایرانی.
🍂 کودتا علیه حاکمیّتِ ملّیِ قانون، سرانجام کودتا علیه نهضتِ مشروطیّت بود که قدرتِ مشروطه، در حدود قانون را، برای ملت و دولت اراده کردهبود؛ ارادهای که خیرِ همگانی و مصلحتِ عمومی را در نظر داشت، و نهادِ حکومت را نهادی پاسخگو میخواست. آری، کودتا بود؛ کودتا علیه حاکمیتِ ملیِ قانون، علیه نهادِ قانون، علیه دولتِ قانون؛ دولتِ وامدارِ مشروطیت، دولتی که میخواست شاهْسلطان باشد و سلطنت کند، نه آنکه حاکم باشد و حکومت کند.
🍂 کودتای مردادی، بهواقع که شکستِ آرمانِ دموکراسیِ ایرانی بود؛ آرمانی که نَسَب از مشروطیت میبُرد و چونان طفلِ نوپا و کودک نوزاد، در دولتِ ملی و قانونیِ مصدق، رخ نمود.
🍂 دموکراسیِ ملی و قانونمندِ ایرانی، چونان ساختاری آبرومند، با بهرهگیری از کثرتِ سیاسی و تکثر حزبی، نخستین نفسهای خود را در حدود محدودی از آزادیهای نسبی و مدنی، میکشید؛ کودتا اما پایان این تنفّسِ دموکراتیکِ ایرانی بود. پیروزیِ کودتا علیه دموکراسیِ نوزادِ ایرانی، آغاز حیاتِ جدیدِ استبداد بود؛ استبدادِ مُطلقِ شاهانه، فرای قانون و حقوقِ ملت، مبتنی بر دولتِ تکحزبی، مجهز به کودتا، و مسلّح به سرکوب و ترور، و عاقبت به شرّ انقلاب.
🍂 اندیشیدن در باب کودتای مرداد، همچنان اساسی است؛ جایی است که تکلیفِ سیاسی ایرانیان باید روشن شود میان قانون و قدرت: از حاکمیتِ ملیِ قانون، باید در برابر قدرتِ فراحقی و اقتدارِ فراقانونی دفاع کرد. قانون را باید بر ولایت و سلطنت برتری بخشید و حاکمیتِ قانون را فراتر از حاکمیّتِ اشخاص قرار داد. حاکمیتِ ملیِ قانون را باید چونان اصل اساسی مشروطه، یعنی مهارِ قدرت، پاس داشت و از آن به مثابهی زیربنای دموکراسی، توسعه و پیشرفت صیانت کرد.
.
#آینه_تاریخ #سیاست#کودتا #تاریخ #حکومت_قانون #انقلاب_اسلامی #آمریکا #انگلستان #تاریخ_معاصر #پهلوی #مصدق #محمد_مصدق #محمدرضا_پهلوی #سلطنتطلب #مشروطه #مشروطهخواه #ولایت_مطلقه #سلطنت #سلطنت_مطلقه #پادشاهی #حزب_توده #جبهه_ملی #موسی_غنینژاد #ناسیونالیسم
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘وضعیت کارگران: «بخت و اقبالِ بد» یا ثمرۀ «دولت بزرگ و ایدئولوژیک»؟
(۱/۲)
✍🏻 #بهرام_بسطامی
🍂 این متن، هرچند احساسی و همدلانه، متنی جالب از فردی خوشقلم و با مطالعه، خصوصا در حوزۀ روشنفکری دینی و لیبرالیسم سیاسی است. متنی که بهشکل آشکاری مشخص میکند چقدر فاصله است میانِ تصوراتِ نویسنده و واقعیتِ خشنِ زیستِ روزمرۀ کارگران (نگاه از بالایِ متن به آن طبقات انتهایی و از جایگاه چشم خدای مهربان و غصهدار ولی ناتوان از تغییرِ تقدیرِ خود در آسمان و لوح محفوظ)، و جریان روشنفکری دینی و متعلقان آن با نتایجِ محتومِ اقتصاد دولتی و ضدلیبرال و حکومت بزرگ و مداخلهگرِ ایدئولوژیک.
🍂 این متن بشکلی شدیدا سیاستزدوده با مسالهای کاملا سیاسی، یعنی مسالۀ کارگران برخورد کردهاست. گویا خدای قرآن در حال توصیفِ وضعِ همیشگی و مقدر طبقاتی بالا و مرفه و سرکش و طبقاتی مفلوک و تحت تسخیر طبقات بالاست. جالب اینجاست که در مواجهه با حجاب و زنان، یا مسالۀ شلیک به هواپیمای اوکراینی، یا متروپل و...، بسیاری قلمها سیاسی میشوند (چون احساس همذاتپنداری بیشتری با آن سوژهها دارند)، اما در موضوع کارگران، با قضیۀ آنها چون امری طبیعی، و تقدیر و بخت و اقبال تاریخی و الهی و نوعی حادثۀ صرف، برخورد میکنند.
🍂 متن به نقشِ اقتصاد دولتی و دولت بزرگ و ایدئولوژیک و عدم ایمنیِ کارگران در ایران، آن هم در جایی که کارفرما دولت و بخش خصولتی است، بعنوان عامل اصلیِ قتل، کمترین اشارهای نمیکند و در جایجای آن به «بخت و اقبال و سرنوشت و شانس» ارجاع میدهد. در پاراگرافی بشکلی مسلسلوار همین موضوع را برجسته میکند:
🔻در اینجا نیز موضوعی خاص را به کل جهان بسط میدهد:
آری! در جهان هم بیعدالتیهای متعددی هست، ولی قیاس یک کشورِ جهان سومیِ زیرِ یوغِ حکومتی اسلامی با دولتی همهجا حاضر، که مسئولیت نابودسازی هر تشکل کارگری و هر تجمع کارگری را با غارتِ بودجۀ عمومی، وظیفۀ الاهی خود میداند، و از سوی دیگر، اقتصادش نیز بهخاطر همین دولتیبودن و ضدیت با آزادیِ اقتصادی و رابطۀ نرمال و بدون تنش و توهم با جهان آزاد، هر روز درۀ جدیدی از سقوط را طی میکند و وضعیت ایران را بدل به یک شعبِ ابیطالب نیمقرنه کرده، با کشورهای دیگر و جهان، یک قیاس معالفارق و انتزاعزده است که در نهایت، بهترین خوراک را به گروههای چپ و گفتمان اسطورهزدهشان میدهد، که با واژههایی پر ازابهام چون «عدالت و ستم»، جملهسازیها کنند و مسالۀ کارگران را به نئولیبرالیسم و اقتصاد سرمایهداری و جبر تاریخی ستمِ جهان، که باید علیهش قیام کرد، متصل سازند!
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾@Naqdagin
(۱/۲)
✍🏻 #بهرام_بسطامی
بینوایانْ بخت و اقبال آن را نداشتند که در رفاه و آسایش، بهرهمند از انبوهِ ثروت و سرمایه، معیشتِ مرفهانه و ثروتمندانهی خود را در لذّت و خوشی بگذرانند و در ناز و نعمت، گذر عمر ببینند؛ شانس به آنان رو نکرده بود تا با جیب پُر پول، در خانههای مجلّل عافیت و سلامت خود را بازیابند و در گشتوگذارهای پرنما از نعمات و لذّات دنیا نصیب ببرند. نه رانتی، نه پارتی و امتیازی. نه آقازاده بودند و نه وارث سرمایههای کلان. بخت و اقبالِ زندگی گویی چنین بوده که کسانی بیزحمت برسند و کسانی با زحمت هم نرسند. بدبختانه، زندگی یک پایش بر روی بخت و اقبالی است که عادلانه و منصفانه قسمت نشده است. بختِ کسانی رفاه است و دارایی، و بختِ کسانی محرومیّت و ناداری.
سرنوشتِ نامنصفانهی کارگرانِ بینوای معدن هم این بود که جانِ عزیز و شریف خود بر کف بگذارند برای جُستن نانی و یافتن آبی. نصیبِ ناعادلانهی بینوایان این بود که برای اقلّی از معیشتِ اقلّی شب و روز بجنگند و در این مبارزهی هر روزه، به اندک درآمد و ثروتی قناعت بورزند. همین برای بیعدالتی کافی بود. امّا در بیعدالتی و بیانصافیِ جهان ما، معالاسف کران و حدّی نیست هرچند بر عدالت کرانها و حدّها ست. کارگران ستمدیده و بینوایی که برای نانی و آبی جانشان بر کف گذاشتند، برای اقلّی از معیشتِ اقلّی جنگیدند، و با اندک درآمد و ثروتی معیشت خود گذراندند، سرانجام زیر آوار زندگی جان سپردند، سوختند و مُردند. حالا تنهای رنجورشان خالی از جان است و زیر خاک. اقلّاً بهرهی کار بیپایان خود را نبردند. امان از این دردِ تبعیض و رنج بیعدالتی.
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 این متن، هرچند احساسی و همدلانه، متنی جالب از فردی خوشقلم و با مطالعه، خصوصا در حوزۀ روشنفکری دینی و لیبرالیسم سیاسی است. متنی که بهشکل آشکاری مشخص میکند چقدر فاصله است میانِ تصوراتِ نویسنده و واقعیتِ خشنِ زیستِ روزمرۀ کارگران (نگاه از بالایِ متن به آن طبقات انتهایی و از جایگاه چشم خدای مهربان و غصهدار ولی ناتوان از تغییرِ تقدیرِ خود در آسمان و لوح محفوظ)، و جریان روشنفکری دینی و متعلقان آن با نتایجِ محتومِ اقتصاد دولتی و ضدلیبرال و حکومت بزرگ و مداخلهگرِ ایدئولوژیک.
🍂 این متن بشکلی شدیدا سیاستزدوده با مسالهای کاملا سیاسی، یعنی مسالۀ کارگران برخورد کردهاست. گویا خدای قرآن در حال توصیفِ وضعِ همیشگی و مقدر طبقاتی بالا و مرفه و سرکش و طبقاتی مفلوک و تحت تسخیر طبقات بالاست. جالب اینجاست که در مواجهه با حجاب و زنان، یا مسالۀ شلیک به هواپیمای اوکراینی، یا متروپل و...، بسیاری قلمها سیاسی میشوند (چون احساس همذاتپنداری بیشتری با آن سوژهها دارند)، اما در موضوع کارگران، با قضیۀ آنها چون امری طبیعی، و تقدیر و بخت و اقبال تاریخی و الهی و نوعی حادثۀ صرف، برخورد میکنند.
🍂 متن به نقشِ اقتصاد دولتی و دولت بزرگ و ایدئولوژیک و عدم ایمنیِ کارگران در ایران، آن هم در جایی که کارفرما دولت و بخش خصولتی است، بعنوان عامل اصلیِ قتل، کمترین اشارهای نمیکند و در جایجای آن به «بخت و اقبال و سرنوشت و شانس» ارجاع میدهد. در پاراگرافی بشکلی مسلسلوار همین موضوع را برجسته میکند:
بخت و اقبالِ زندگی گویی چنین بوده که کسانی بیزحمت برسند و کسانی با زحمت هم نرسند. بدبختانه، زندگی یک پایش بر روی بخت و اقبالی است که عادلانه و منصفانه قسمت نشده است. بختِ کسانی رفاه است و دارایی، و بختِ کسانی محرومیّت و ناداری.
🔻در اینجا نیز موضوعی خاص را به کل جهان بسط میدهد:
در بیعدالتی و بیانصافیِ جهان ما، معالاسف کران و حدّی نیست هرچند بر عدالت کرانها و حدّها ست.
آری! در جهان هم بیعدالتیهای متعددی هست، ولی قیاس یک کشورِ جهان سومیِ زیرِ یوغِ حکومتی اسلامی با دولتی همهجا حاضر، که مسئولیت نابودسازی هر تشکل کارگری و هر تجمع کارگری را با غارتِ بودجۀ عمومی، وظیفۀ الاهی خود میداند، و از سوی دیگر، اقتصادش نیز بهخاطر همین دولتیبودن و ضدیت با آزادیِ اقتصادی و رابطۀ نرمال و بدون تنش و توهم با جهان آزاد، هر روز درۀ جدیدی از سقوط را طی میکند و وضعیت ایران را بدل به یک شعبِ ابیطالب نیمقرنه کرده، با کشورهای دیگر و جهان، یک قیاس معالفارق و انتزاعزده است که در نهایت، بهترین خوراک را به گروههای چپ و گفتمان اسطورهزدهشان میدهد، که با واژههایی پر ازابهام چون «عدالت و ستم»، جملهسازیها کنند و مسالۀ کارگران را به نئولیبرالیسم و اقتصاد سرمایهداری و جبر تاریخی ستمِ جهان، که باید علیهش قیام کرد، متصل سازند!
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾@Naqdagin
📘روایتِ سینمایی از «اضطرار انسان»
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 آثارِ داریوش مهرجویی، روایتِ سینمایی از «اضطرار انسان» و «انسان در اضطرار» است؛ یعنی نوعی حکایت از زیستِ انسانی در بحران و آشفتگی، در استیصال و درماندگی. خود مهرجویی اذعان داشت که «مضمونِ انسان در بحران» همیشه برایش جذاب بوده است (کارنامهٔ چهلساله: گفتوگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی/مانی حقیقی). وی در آثارش، این اضطرار را به اَشکال مختلف و متفاوت، در تیپها و چهرههای گوناگون، به نمایش گذاشت؛ گاهی این انسان مضطرّ، یک روستایی مثل مشحسن است، گاهی یک نویسنده و روشنفکر مثل هامون، گاهی زنی اصیل و فکور و اشرافی مثل مریم بانو، گاهی یک دانشجوی عارفمسلکِ صوفیصفت مثل پری، گاهی یک زن مُدرن و مستقل است مثل سارا، گاهی یک زن عاشق و ابراهیممنش است مثل لیلا، و گاهی هم هنرمند و نوازندهای است مثل علی سنتوری، و گاه یک ساختار و ساختمان، تماماً با تمام اعضا و ساکنانش، در اضطرار است مثل «اجارهنشینها».
🍂 گاهی این اضطرار، از بحرانِ عاطفی برمیآید، گاهی از بحرانِ اجتماعی-سیاسی. گاه این اضطرار با تم کمدی و طنز بیان میشود، گاهی خشک و جدی، گاهی آرام و شیرین، و گاهی هم سخت و تلخ؛ اما در هر حال، روایتِ اضطرار است؛ اینجاست که مرحوم مهرجویی به سراغ فلسفههای گوناگون میرود، اینکه هر شخصیتی در بحران، نوعی فلسفه را دنبال میکند.
🍂 در اضطرار، دغدغههای وجودی و درونی بروز مینماید. یکی از این دغدغهها، که در آثار مهرجویی ظاهر شده، دلمشغولیهای دینی و معنوی است. انسانِ در اضطرار، همچنان که از مناسبات اجتماعی خود و از نهادها و سازمانها میپرسد، از مناسبات و باورهای دینی خود هم میپرسد. از رابطۀ خود با خدا، از معنای زندگی، معنای رنج، مفهوم ایمان، و چون این. این است که آثار مهرجویی، پرسشگر است؛ پرسشگر پرسشهای سخت و اساسیِ بشر: ما از کجا آمده ایم؟ کجا هستیم؟ به کجا میرویم؟ در چه دنیایی زیست میکنیم؟ خدا چیست؟ زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ معنای زندگی چیست؟
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @shahrvand_sabz
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 آثارِ داریوش مهرجویی، روایتِ سینمایی از «اضطرار انسان» و «انسان در اضطرار» است؛ یعنی نوعی حکایت از زیستِ انسانی در بحران و آشفتگی، در استیصال و درماندگی. خود مهرجویی اذعان داشت که «مضمونِ انسان در بحران» همیشه برایش جذاب بوده است (کارنامهٔ چهلساله: گفتوگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی/مانی حقیقی). وی در آثارش، این اضطرار را به اَشکال مختلف و متفاوت، در تیپها و چهرههای گوناگون، به نمایش گذاشت؛ گاهی این انسان مضطرّ، یک روستایی مثل مشحسن است، گاهی یک نویسنده و روشنفکر مثل هامون، گاهی زنی اصیل و فکور و اشرافی مثل مریم بانو، گاهی یک دانشجوی عارفمسلکِ صوفیصفت مثل پری، گاهی یک زن مُدرن و مستقل است مثل سارا، گاهی یک زن عاشق و ابراهیممنش است مثل لیلا، و گاهی هم هنرمند و نوازندهای است مثل علی سنتوری، و گاه یک ساختار و ساختمان، تماماً با تمام اعضا و ساکنانش، در اضطرار است مثل «اجارهنشینها».
🍂 گاهی این اضطرار، از بحرانِ عاطفی برمیآید، گاهی از بحرانِ اجتماعی-سیاسی. گاه این اضطرار با تم کمدی و طنز بیان میشود، گاهی خشک و جدی، گاهی آرام و شیرین، و گاهی هم سخت و تلخ؛ اما در هر حال، روایتِ اضطرار است؛ اینجاست که مرحوم مهرجویی به سراغ فلسفههای گوناگون میرود، اینکه هر شخصیتی در بحران، نوعی فلسفه را دنبال میکند.
🍂 در اضطرار، دغدغههای وجودی و درونی بروز مینماید. یکی از این دغدغهها، که در آثار مهرجویی ظاهر شده، دلمشغولیهای دینی و معنوی است. انسانِ در اضطرار، همچنان که از مناسبات اجتماعی خود و از نهادها و سازمانها میپرسد، از مناسبات و باورهای دینی خود هم میپرسد. از رابطۀ خود با خدا، از معنای زندگی، معنای رنج، مفهوم ایمان، و چون این. این است که آثار مهرجویی، پرسشگر است؛ پرسشگر پرسشهای سخت و اساسیِ بشر: ما از کجا آمده ایم؟ کجا هستیم؟ به کجا میرویم؟ در چه دنیایی زیست میکنیم؟ خدا چیست؟ زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ معنای زندگی چیست؟
.
#نقد_فیلم#مهرجویی #سینما #داریوش_مهرجویی
➖➖➖
🌾@Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
🍂 این را میتوان فهم و درک کرد که در اخلاقِ استوار بر دین، یعنی در ارزشگذاری دینی، برهنگی و برهنهنمایی، همچو شرابخواری و میگساری، «گناه» و «معصیت» باشد و مؤمنان و دینداران از این گناهان و معاصی، منع و نهی شوند.
🍂 البته سخن از «فهم و درک» است، نه «توجیه و راستی». در هرحال، قابل فهم و درک است که اخلاقِ دینمدار، در جامعهی دینداران، ارزشگذاریهای خاص دروندینی داشتهباشد و چیزهایی را بد بداند که بد مطلق نیستند و چیزهایی را خوب بشمارد که خوب مطلق نیستند، و اهل دین التزام به آن اخلاق داشته باشند.
🍂 اما هیچ جوری نمیتوان فهم و درک کرد که در همین اخلاقِ استوار بر دین، در جامعهی متدیّن، کشتار، قتل، آزارگری، تجاوز، زورگویی، خودکامگی، سرکوبگری، دگرستیزی، تعذیب و تبعیض علیه انسانها، آنقدری گناه و معصیت نباشد که برهنگی و برهنهنمایی گناه و معصیت است؛ یعنی گناهِ برهنگی سیاهتر و تیرهتر باشد نسبت به گناهِ جُرم و جنایتهای ضدّ انسانی.
🍂 بزرگترین و بدترین خطای اخلاقِ دینی، یا اخلاق استوار بر دین، برتریدادن ترجیحات شرعی بر نهادها و بنیادهای اخلاقِ جهانی است.
🍂 چنین بهاصطلاح اخلاقی، البته مؤمنی را تربیت میکند که برایش زنِ برهنه، گناهکارتر است از قاتل و آزارگر.
🍂 اینگونه اخلاقِ استوار بر دین را، اساساً نمیتوان در اخلاقِ جهانی پذیرفت و جایی برای آن در ساحتِ انسانی باز کرد. این سنخِ اخلاق دینی، فقط به اسم اخلاق است، وگرنه این گونه را نه اخلاق بلکه باید «واژگونی اخلاق» نام نهاد؛ که چیزی جز وارونهکردن ارزشهای اخلاقی نیست.
🍂 چگونه میتوان زیر بار دین و مذهبی رفت که مؤلف اخلاقی است که برهنگی را از حقکُشی و حقستیزیِ گناهکارانهتر میشناسد؟
🍂 اما غریبتر و عجیبتر آن است که این گونه اخلاقِ دروغین، ادعای مطلقیت و الوهیت داشتهباشد و ارزشگذاریهای قومی و قبیلهای خود را فرمانهای الهی و دستورات مقدس بشمارد. بیخردیست که آدمی تسلیم خدایی شود که خیر و شر را واژگون میکند!
✍🏻 #رضا_زمان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
🍂 البته سخن از «فهم و درک» است، نه «توجیه و راستی». در هرحال، قابل فهم و درک است که اخلاقِ دینمدار، در جامعهی دینداران، ارزشگذاریهای خاص دروندینی داشتهباشد و چیزهایی را بد بداند که بد مطلق نیستند و چیزهایی را خوب بشمارد که خوب مطلق نیستند، و اهل دین التزام به آن اخلاق داشته باشند.
🍂 اما هیچ جوری نمیتوان فهم و درک کرد که در همین اخلاقِ استوار بر دین، در جامعهی متدیّن، کشتار، قتل، آزارگری، تجاوز، زورگویی، خودکامگی، سرکوبگری، دگرستیزی، تعذیب و تبعیض علیه انسانها، آنقدری گناه و معصیت نباشد که برهنگی و برهنهنمایی گناه و معصیت است؛ یعنی گناهِ برهنگی سیاهتر و تیرهتر باشد نسبت به گناهِ جُرم و جنایتهای ضدّ انسانی.
🍂 بزرگترین و بدترین خطای اخلاقِ دینی، یا اخلاق استوار بر دین، برتریدادن ترجیحات شرعی بر نهادها و بنیادهای اخلاقِ جهانی است.
🍂 چنین بهاصطلاح اخلاقی، البته مؤمنی را تربیت میکند که برایش زنِ برهنه، گناهکارتر است از قاتل و آزارگر.
🍂 اینگونه اخلاقِ استوار بر دین را، اساساً نمیتوان در اخلاقِ جهانی پذیرفت و جایی برای آن در ساحتِ انسانی باز کرد. این سنخِ اخلاق دینی، فقط به اسم اخلاق است، وگرنه این گونه را نه اخلاق بلکه باید «واژگونی اخلاق» نام نهاد؛ که چیزی جز وارونهکردن ارزشهای اخلاقی نیست.
🍂 چگونه میتوان زیر بار دین و مذهبی رفت که مؤلف اخلاقی است که برهنگی را از حقکُشی و حقستیزیِ گناهکارانهتر میشناسد؟
🍂 اما غریبتر و عجیبتر آن است که این گونه اخلاقِ دروغین، ادعای مطلقیت و الوهیت داشتهباشد و ارزشگذاریهای قومی و قبیلهای خود را فرمانهای الهی و دستورات مقدس بشمارد. بیخردیست که آدمی تسلیم خدایی شود که خیر و شر را واژگون میکند!
✍🏻 #رضا_زمان
.
#فلسفیدن #نقد_ادیان #زنان#آهو_دریایی #اخلاق #فلسفه_اخلاق #گشت_ارشاد #حجاب_اجباری
➖➖➖
🌾 @Naqdagin | @shahrvand_sabz
Telegram
نقدآگین
📘مهدویت علیه عدالت
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 مهدویت، فارغ از حق و ناحقّ تاریخی، وفق ادعای شیعهگری، موعودِ عدالتِ جهانیست. در بهترین تقریر، مهدیِ موعود خواهد آمد تا عدل و داد را در عالم مستقر و ساکن کند. ظهورِ امامِ غائب، در تعبیر شیعی، طلوع عدالتِ جهانیست. بسیاری از روایات شیعه، وعدۀ تحققِ عدالت را دادهاست؛ یعنی عالمی پُر از داد، فارغ از جور. این اعتقاد، علیالظاهر موجه و معقول مینماید، فارغ از امکان تاریخی؛ اما مسئله در همین «عدالتِ شیعی»، بهتعبیر دیگر «عدالتِ مهدوی» است.
🍂 شیعهگری، چه در شکلِ مذهب رسمی و تاریخی، و چه در شکلِ ایدئولوژی سیاسی و حزبی، هیچ ایدۀ روشن و معقولی در باب «عدالت»، و بالاخص «عدالتِ جهانی»، ندارد؛ در واقع، شیعهگری درحالی وعدۀ عدالت در جامعۀ مهدوی را میدهد که در ایدۀ عدالت، پادرهوا و معوّق است. تاریخِ تشیع، نشان میدهد که شیعهگری در مجموع، بهقول رالز «ایدهای معقول در باب عدالت ندارد». فراتر از این، ایدۀ مهدویت که ایدۀ نهایی شیعه است، علیه عدالت است.
🔻ایدۀ معقولِ عدالت:
اولاً، ایدهایست «همگانی و عمومی» که متعلق به کامیابیِ همگان، فارغ از تبعیض و تفاوت است؛
ثانیاً، «مشارکتی و اجتماعی»ست و قائم بهکوشش و جهدِ جمعی و همگانی؛
ثالثاً، «اینجایی-اکنونی»ست؛
رابعاً، «تکثرگرا و پذیرنده» است، یعنی «پلورالیستی»ست.
🍂 شیعهگری، نه در دیروز و نه امروز، هیچکدام از شاخصهای معقولیتِ عدالت را ندارد. عدالتِ شیعی، عدالتِ «قومی، امامتی، انحصاری و موعودی» است.
🍂 عدالتِ مهدوی، عدالتِ «قومی و قبیلهای»ست، نه «همگانی و عمومی»؛ یعنی عدالت را در نجات و سعادتِ قوم و قبیلۀ شیعه معنا میکند. عدالتِ شیعی، محدود و محصور به توهمِ «قوم برگزیده» است که شکنندۀ عمومیت است و همگان را متعلق به شیعیان میبیند، و حتی در برابر برادر دینی خود، گشوده نیست.
🍂 همین درک از عدالت باعث شده تا فکرِ مهدویت، به قول عبدالکریم سروش، «محلی و فرقهای» باشد، نه جهانی و عمومی*. عدالتِ مهدوی، نه مشارکتی و اجتماعی، که قائم بر امامِ عصر است، یعنی امامتی-پیشواییست و در نتیجه، اطاعتی-تسلیمی. معنای «انتظارِ فرج»، دقیقاً انتظار برای «ظهور امامی که عدالت را اقامه کند» است، نه مشارکت و کوششِ جمعی برای تحققِ عدالت؛ بههمین دلایل، عدالتِ مهدوی همچنین «انحصاری و وحدتی»ست نه «تکثّری»، یعنی کثرتِ ایدهها از عدالت را نمیپذیرد.
🍂 و در نهایت، عدالتِ مهدوی عدالتِ موعودی-غائبی است نه امروزی و حاضری، عدالت را در موعودِ غائب وعده میدهد، نه در اکنونِ حاضر. این است که مهدویت، در تزاحم با عدالتِ معقول است.
🍂 بههمین دلیل، ایدۀ مهدویت نمیتواند بهلحاظ «عدالتِ جهانی»، ایدهای معقول و مقبول برای همگان و غیرشیعیان باشد؛ نه معقولیتِ عادلانه دارد، نه مقبولیتِ عام.
🍂 خصلتِ «شیعهگری» در همین «برگزیده دیدنِ خویشتن» است. روایات بسیاری در کتب اساسی شیعه وجود دارد که نجات را «منحصر به پذیرشِ ولایتِ امامان» میداند. این است که حتی مسلمانان غیرشیعه را (که مؤمن به اسلام اند) شایستۀ نجات نمیبیند. نهایتِ عمومیتِ شیعهگری، پذیرش اهل تسنن بعنوان «برادرِ مسلمان» است که آن هم اغلب بهمصلحت است، نه عقیده.
🍂 حقیقت امر این است که تمام ایدههای «موعودگرا و منجیباور»، چه شیعی چه غیرشیعی، بهسبب آنکه در پی موعودِ غائباند و از اکنونِ حاضر غافلاند، با عدالت تضاد دارند و دستکم نمیتوانند به عدالت، خدمتی کنند.
🍂 اما آنچه ایدۀ مهدویت را برای ما متمایز میکند، نقش و دخالت آن در «قدرتِ سیاسیِ» ایران است؛ یعنی با حکومتی طرف هستیم که رسماً حکومتِ مهدویست که میخواهد جامعه را برای جامعۀ مهدوی آماده کند. و این حکومت البته، ضدّ عدالت است.
🍂 شیعهگری در شکل امروزی خودش، که صاحبِ قدرت سیاسیست، و همچنین عدالتی که باور دارد، «قومی و قبیلهای و امامتی و اطاعتی و انحصاری و وحدتی و موعودی و غائبی»ست. قدرتِ سیاسی به دست شیعه، توانِ بازاندیشی و بازخوانی معقول در باورهای اساسی را از شیعیان گرفتهاست. آنچه میتواند برای شیعیان نجاتبخش باشد و آنان را با عدالت آشتی دهد، خصوصی شدن مذهب و عمومی شدن اخلاق است.
* عبدالکریم سروش در سخنرانی «اقبال و مهدویّت» خود به شجاعت و نیکی آورد:
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 #رضا_زمان
🍂 مهدویت، فارغ از حق و ناحقّ تاریخی، وفق ادعای شیعهگری، موعودِ عدالتِ جهانیست. در بهترین تقریر، مهدیِ موعود خواهد آمد تا عدل و داد را در عالم مستقر و ساکن کند. ظهورِ امامِ غائب، در تعبیر شیعی، طلوع عدالتِ جهانیست. بسیاری از روایات شیعه، وعدۀ تحققِ عدالت را دادهاست؛ یعنی عالمی پُر از داد، فارغ از جور. این اعتقاد، علیالظاهر موجه و معقول مینماید، فارغ از امکان تاریخی؛ اما مسئله در همین «عدالتِ شیعی»، بهتعبیر دیگر «عدالتِ مهدوی» است.
🍂 شیعهگری، چه در شکلِ مذهب رسمی و تاریخی، و چه در شکلِ ایدئولوژی سیاسی و حزبی، هیچ ایدۀ روشن و معقولی در باب «عدالت»، و بالاخص «عدالتِ جهانی»، ندارد؛ در واقع، شیعهگری درحالی وعدۀ عدالت در جامعۀ مهدوی را میدهد که در ایدۀ عدالت، پادرهوا و معوّق است. تاریخِ تشیع، نشان میدهد که شیعهگری در مجموع، بهقول رالز «ایدهای معقول در باب عدالت ندارد». فراتر از این، ایدۀ مهدویت که ایدۀ نهایی شیعه است، علیه عدالت است.
🔻ایدۀ معقولِ عدالت:
اولاً، ایدهایست «همگانی و عمومی» که متعلق به کامیابیِ همگان، فارغ از تبعیض و تفاوت است؛
ثانیاً، «مشارکتی و اجتماعی»ست و قائم بهکوشش و جهدِ جمعی و همگانی؛
ثالثاً، «اینجایی-اکنونی»ست؛
رابعاً، «تکثرگرا و پذیرنده» است، یعنی «پلورالیستی»ست.
🍂 شیعهگری، نه در دیروز و نه امروز، هیچکدام از شاخصهای معقولیتِ عدالت را ندارد. عدالتِ شیعی، عدالتِ «قومی، امامتی، انحصاری و موعودی» است.
🍂 عدالتِ مهدوی، عدالتِ «قومی و قبیلهای»ست، نه «همگانی و عمومی»؛ یعنی عدالت را در نجات و سعادتِ قوم و قبیلۀ شیعه معنا میکند. عدالتِ شیعی، محدود و محصور به توهمِ «قوم برگزیده» است که شکنندۀ عمومیت است و همگان را متعلق به شیعیان میبیند، و حتی در برابر برادر دینی خود، گشوده نیست.
🍂 همین درک از عدالت باعث شده تا فکرِ مهدویت، به قول عبدالکریم سروش، «محلی و فرقهای» باشد، نه جهانی و عمومی*. عدالتِ مهدوی، نه مشارکتی و اجتماعی، که قائم بر امامِ عصر است، یعنی امامتی-پیشواییست و در نتیجه، اطاعتی-تسلیمی. معنای «انتظارِ فرج»، دقیقاً انتظار برای «ظهور امامی که عدالت را اقامه کند» است، نه مشارکت و کوششِ جمعی برای تحققِ عدالت؛ بههمین دلایل، عدالتِ مهدوی همچنین «انحصاری و وحدتی»ست نه «تکثّری»، یعنی کثرتِ ایدهها از عدالت را نمیپذیرد.
🍂 و در نهایت، عدالتِ مهدوی عدالتِ موعودی-غائبی است نه امروزی و حاضری، عدالت را در موعودِ غائب وعده میدهد، نه در اکنونِ حاضر. این است که مهدویت، در تزاحم با عدالتِ معقول است.
🍂 بههمین دلیل، ایدۀ مهدویت نمیتواند بهلحاظ «عدالتِ جهانی»، ایدهای معقول و مقبول برای همگان و غیرشیعیان باشد؛ نه معقولیتِ عادلانه دارد، نه مقبولیتِ عام.
🍂 خصلتِ «شیعهگری» در همین «برگزیده دیدنِ خویشتن» است. روایات بسیاری در کتب اساسی شیعه وجود دارد که نجات را «منحصر به پذیرشِ ولایتِ امامان» میداند. این است که حتی مسلمانان غیرشیعه را (که مؤمن به اسلام اند) شایستۀ نجات نمیبیند. نهایتِ عمومیتِ شیعهگری، پذیرش اهل تسنن بعنوان «برادرِ مسلمان» است که آن هم اغلب بهمصلحت است، نه عقیده.
🍂 حقیقت امر این است که تمام ایدههای «موعودگرا و منجیباور»، چه شیعی چه غیرشیعی، بهسبب آنکه در پی موعودِ غائباند و از اکنونِ حاضر غافلاند، با عدالت تضاد دارند و دستکم نمیتوانند به عدالت، خدمتی کنند.
🍂 اما آنچه ایدۀ مهدویت را برای ما متمایز میکند، نقش و دخالت آن در «قدرتِ سیاسیِ» ایران است؛ یعنی با حکومتی طرف هستیم که رسماً حکومتِ مهدویست که میخواهد جامعه را برای جامعۀ مهدوی آماده کند. و این حکومت البته، ضدّ عدالت است.
🍂 شیعهگری در شکل امروزی خودش، که صاحبِ قدرت سیاسیست، و همچنین عدالتی که باور دارد، «قومی و قبیلهای و امامتی و اطاعتی و انحصاری و وحدتی و موعودی و غائبی»ست. قدرتِ سیاسی به دست شیعه، توانِ بازاندیشی و بازخوانی معقول در باورهای اساسی را از شیعیان گرفتهاست. آنچه میتواند برای شیعیان نجاتبخش باشد و آنان را با عدالت آشتی دهد، خصوصی شدن مذهب و عمومی شدن اخلاق است.
* عبدالکریم سروش در سخنرانی «اقبال و مهدویّت» خود به شجاعت و نیکی آورد:
«از وقتی که این فکر [مهدویت] ظاهر شد، همیشه یک فکر لوکال بود؛ یک فکر محلی، یک فکر فرقهای. متأسفانه در میان شیعیان، هیچ وقت امام زمان یک شخصیّت جهانی تلقی نشد؛ مالِ شیعیان، برای شیعیان، نجاتدهندۀ شیعیان، حلکنندۀ مسائل داخلی شیعیان، و برآورندۀ حسرتهای شیعیان».
.
#نقد_شیعه #سیاست #تفکر_انتقادی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin