نقدآگین
12.2K subscribers
3.87K photos
3.43K videos
93 files
9.14K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
📘 تاریخچۀ نوروز

✍🏻 دکتر #ژاله_آموزگار

🍂 در روزگارانی بس کهن، در این سرزمین نیز همچون بسیاری از سرزمین‌های دیگر، گاه‌شماری بر مبنای «ماه» بود. چون هرکسی می‌توانست با چشم خود بر شمارش روزهای آن بپردازد و دگرگونی‌های آن همچون دگرگونی‌های خورشیدی نبود که آگاهی از آن در انحصار گروهی ویژه باشد. حتی در روزگارانی بس کهن‌تر، مردمان ساده‌دل، ماه را گرانمایه‌تر از خورشید می‌پنداشتند؛ چون بنا بر باور آنان نورافشانی خورشید هرچند درخشان‌تر، همپای ماه نبود، چون ماه دل تاریکی شب را به‌روشنی می‌آراست، درحالی‌که خورشید زمانی می‌درخشید که روز روشن بود![۱]

🍂 گاه‌شماری بر مبنای ماه، در ایران در حدود پنج قرن پیش از میلاد، با گاه‌شماری خورشیدی که رهاوردی از مصر، به‌دنبال کشورگشایی‌های ایران بود، درآمیخت و نوعی گاه‌شماری باستانی بر مبنای باورهای دینی نیز بر آن تأثیر گذاشت و پایه گاه‌شماری ایران، با ۳۶۰ روز، متشکل از ۱۲ ماه ۳۰ روزه، به‌علاوۀ ۵ روز کبیسه، گشت.[۲] پنج ساعت و چهل‌وهشت دقیقه و ۵۱/۴۵ ثانیه که از زمان حرکت انتقالی زمین به دور خورشید باقی می‌ماند، روزهای ماه را هر چهار سالی یک روز به عقب می‌برد[۳]. در قدیم، این کسری‌ها را یک‌جا جمع می‌کردند و هر ۱۲۰ سال، ماهی دیگر بر ۱۲ ماه سال می‌افزودند. درحالی‌که در ماه‌های غیرخورشیدی که کبیسه پنج‌روزه در آن مراعات نمی‌شد، یعنی سال ۳۶۰ روز بود، هر ۶ سال یک‌بار نیاز به یک ماه اضافی بود[۴]. چنین سالی بس میمون و فرخنده بود. به این مناسبت جشن‌های فراوانی برگزار می‌کردند و مالیات‌ها را می‌بخشودند و رفاه بیشتری را اعمال می‌کردند.

🍂 سخن گفتن از ویژه‌کاری‌های نجومی این گاه‌شماری، مناسب این نوشته نیست. فقط شایان ذکر است که آنچه کم‌کم جا افتاد و نشانه‌های تاریخی بر قدمت آن، از روزگاران کهن گواهی می‌دهد[۵]، سالی‌ست با ۱۲ ماه، به نام‌هایی که هنوز هم پس از گذشتن سالیان دراز، بر تارک ماه‌های ما می‌درخشد و هم‌نام با دوازده ایزدی هستند که هر کدام، نگهبان پدیده‌ای از پدیده‌های مفید طبیعت می‌باشند. هر روز از سی روز ماه نیز به ایزدی تعلق داشت که از آن پاسداری می‌کرد.

🍂 ۳۰ روزه ماه با نام‌های ویژه خود، نوعی تقسیم‌بندی دوگانه و چهارگانه داشتند. در تقسیم‌بندی دوگانه، در رأس نخستین پانزده روز، اهورامزدا یا اورمزد، خدای آفریدگار، جای داشت و در رأس پانزده روز دوم، میترا یا مهر، ایزدی که بر بخش بزرگی از باورهای باستانی ایرانیان سروری می‌کرد. در تقسیم‌بندی چهارگانه، روزها به چهار بخش، دو هفت روز و دو هشت روز تقسیم شده بودند و بر سر چهار بخش، نام اورمزد، یا صفت آفریدگاری او یعنی «دی» (به معنی «آفریننده») جلوه می‌کرد. به این ترتیب که روز اول اورمزد و روزهای هشتم و پانزدهم و بیست و سوم «دی» نام داشتند. برای تفکیک این سه روز از هم، آن‌ها را با روزهای بعد می‌نامیدند، مانند دی به آذر، دی به مهر و دی به دین.

🌐 مطالعه ادامه و متن کامل
زمان مطالعه: ۲۲ دقیقه
🔖 ۲۳۵۴ واژه

.


#ایران #نقد_فرهنگ #اسطوره‌شناسی



🌾 @Naqdagin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 یوسف اباذری و سرمایۀ فرهنگی

✍🏻
#علیرضاموثق

اولا) باید یادآور شوم که هیچ‌چیز به‌قدرِ «مرام و منش و اخلاق»، محترم و سودمند نیست؛ که البته این امر، نسبی و طیفی‌ست و مسیری‌ست که انتها ندارد و سالکِ متفکر و مبارز، بدون تفرعن و توهم کمال، شایسته است تا مدام در تکاپویِ رشد باشد.

🍂 ما افراد عامی و بی‌سواد و چوپان و سپورِ شریفِ با صفا و با مرام و با منش و صادق و امین، زیاد دیده‌ایم که به هزار دکتر و مهندس، و علی‌الخصوص به اساتید دانشگاهِ چپ‌زده‌ای چون یوسف اباذری می‌ارزند. با سطح کمی از شعور، اما با سطحِ بالایی از شرف، می‌توان زیست، اما اساساً تولیدِ سطحِ بالایی از شعور و تفکر با سطحِ نازلی از شرف و اخلاق، ممتنع و ناممکن است.

دوما) یوسف اباذری در اینجا، دست به چند مغلطۀ فاجعه‌بار زده‌است:

۱) فرهنگ را از «وضعیت اقتصادیِ» جامعۀ گرفتارِ حکومت آخوندی-اسلامیِ چپ‌زده-غرب‌ستیز که اکثریت جمعیتش زیر خط فقر و یارانه‌بگیر محسوب می‌شوند و سرانۀ مصرف گوشت‌شان در سال، به زیر ۴ کیلوگرم رسیده‌است، یعنی کمتر از تمامیِ مللِ «جهنم-جنگلِ خاورمیانه»، منفک می‌کند و برای تحلیل به‌اصطلاح روبنا، در نزد چپ‌ها، زیربنا و آمارهای فاجعه‌بار اقتصاد ویران‌شدۀ ایران را فراموش می‌کند.

۲) در وهلۀ بعد، دست به «مغلطۀ تعمیم» می‌زند و در حد عوام‌ترین رانندۀ تاکسی، از شکم خود ادعا در-می‌کند، آن هم بعنوان یک استاد جامعه‌شناس که باید واو به واو سخن خود را بیش از دیگران، مستند به آمارهای معتبر و دقیق کند: «همه دنبال پول جارو کردن و کارآفرین شدن، و دکتر-مهندس شدن‌اند و کسی دنبال کالچر نمی‌رود! و اونی هم که می‌ره سراغ آرت، نمی‌ره دنبال کالچر؛ داره می‌ره از اونجا، نمایشنامۀ شبی ۵۰۰ هزار تومانی اجرا کنه».

۳) در اینجا هم اگر منظور اباذری از شبی ۵۰۰ هزار تومان، حق‌الزحمۀ هنرمند بوده‌باشد، در بهترین حالت، در حال گزارشِ اوجِ فلاکت هنرمندان در جامعۀ فقرزدۀ ایران است؛ چرا که در بهترین حالت، چنین کسی، ۱۵ میلیون تومان در ماه کسب خواهد کرد. چنین فردی که لنگ معیشتِ زیر خط فقر خود است، چگونه فرصت می‌یابد که در بسطِ سرمایۀ فرهنگی خود بکوشد؟ اساسا در جامعۀ تورم‌زده‌ای که هر روز ارزش ریال بیشتر سقوط آزاد می‌کند، حتی اندک ثروتمندان و سرمایه‌داران جامعه، فاقدِ حس امنیت حداقلی‌اند و به‌همین جهت، حتی آنها نیز فراغت جدی‌ای برای پرداختن به مقولات فرهنگی ندارند.

۴) اباذری سپس از یک آزمون می‌گوید که در آن، «پزشکان، بی‌فرهنگ‌ترین آدم‌های ایرون درآمدن»، بدون اینکه کمترین ارجاعی به منبع قابل رجوع و بررسیِ این آمارسنجی و کمیتِ نمونه‌اش بدهد، اما وقتی ملاک «بی‌فرهنگی پزشکان» را نام می‌برد، بی‌سوادی و ابتذالش بیشتر آشکار می‌شود: «حتی اسم چایکوفسکی و بالزاک را نشنیده بودند». بنا بر کدام معیار علمی، ملاکِ «سرمایۀ فرهنگی» داشتنِ یک فرد، میزانِ «اطلاعات عمومیِ» او از هنر و ادبیات ملل دیگر است؟ آیا در کشوری چون آلمان، چند درصد پزشکان و مهندسان، شاهنامۀ فردوسی و حافظ یا چایکوفسکی یا صادق هدایت را می‌شناسند؟ کدام مقایسۀ تطبیقی توسط این استاد دانشگاهِ حکومت آخوندی-اسلامی صورت گرفته تا نشان دهد، پزشکان ایران، از پزشکان دیگر ملل، «بی‌فرهنگ‌ترند»، آن هم به‌صرفِ «فقدانِ اطلاعات عمومی» دربارۀ هنر و ادب دیگر ملل؟

۵) اباذری در عین توسل مکررش به ژست‌ِ یک نقادِ بی‌مهابای رادیکال، در عمل از محافظه‌کارترین و بزدل‌ترین انسان‌هایی‌ست که من دیده‌ام؛ چرا که لحظه‌ای این پرسش را طرح نمی‌کند که در ذیل ساختارِ فاشیستیِ «ولایت مطلقۀ فقیه» و اقتصادِ کرۀ شمالی‌، قرار است در چه بستری، افرادِ دارایِ «سرمایۀ فرهنگی» رشد کنند و سپس امکان ظهور و بروز جدی و مستمر در جامعه را بیابند؟ اساسا آیا کسی که دارای سرمایۀ فرهنگی‌ست، شخصیتی چون بهرام بیضایی، می‌تواند لحظه‌ای در چنین سرزمین تورم و فقرزده‌ و فضای بسته و منحطی که افرادِ فیک و مبتذلی مثل اباذری، استاد دانشگاه آن‌اند و آخوندهای بی‌کار و بی‌هنر، مسئولِ گزینش هر آبدارخانه‌اش، تاب بیاورد؟

🍂 باری! «چپ‌زدگی» یک ویروسِ مهلک فرهنگی‌‌ست؛ همچنین، میل به تفاخر بوسیلۀ کوبیدن دیگر اقشار جامعه (عمدتا اقشار مرفه‌تر) و آدرس غلط دادنِ مکرر و هر چیز این جامعه را به امر بی‌ربطی چون «نئولیبرالیسم» چسباندن، یکی از نشانه‌های ابتذال است که به‌شکل آشکاری در امثال اباذری قابل رؤیت است. از گزینش داعشیِ دانشگاهِ یک حکومتِ ایدئولوژیک و خرافه‌محور، اگر محصولی فراتر از این کوتوله‌های منگِ بنگی حاصل می‌شد، باید تعجب می‌کردیم! هر بار اباذری و یاوه‌بافی‌های تکراری‌اش را می‌بینم، بر بدنم رعشه می‌افتد که مبادا ما یک حکومت هم به این‌دست چپ‌های مبتذل و فیک بدهکار باشیم و مالاً به‌ناچار، بعد از «ولایت مطلقۀ فقیه»، «ولایت مطلقۀ چپ‌زدگان سفیه» را نیز تجربه کنیم!


#نقد_روشنفکران #نقد_چپ #چپ_ایرانی



🌾 @Naqdagin
📓خداناباوری مسیحی: چگونه یک ماتریالیست واقعی باشیم

✍🏻کتاب جدید #اسلاوی_ژیژک

🍂 اگر می‌خواهیم ملحدی واقعی باشیم، ناچاریم از ساختار مذهب شروع کنیم و آن را از درون تضعیف کنیم.

🍂 اسلاوی ژیژک مدت‌ها مفسر و منتقد الهیات مسیحی بوده‌است. دل‌مشغولی او به مفهوم «رخداد» بدیو، در کنار اندیشۀ عهد جدید پولسی، منجر به چرخش اساسیِ الهیاتی در تفکر او شده‌است. این کتاب با تکیه بر سنت‌ها و موضوعات گسترده‌ای مانند تفکر بودایی، ماتریالیسم دیالکتیکی، سوبژکتیویته سیاسی، فیزیک کوانتومی، هوش مصنوعی و چت‌بات‌ها، ایدۀ ژیژک از زندگی مذهبی را برای اولین‌بار بیان می‌کند.

🍂 «آتئیسم مسیحی» بینشی منحصر به فرد از پروژۀ الهیات ژیژک و اولین کاوش کتابی در مورد تفکر دینی اوست. به قول خودش «برای تبدیل شدن به یک ماتریالیست دیالکتیکی واقعی، باید تجربۀ مسیحیت را طی کرد». مفهوم مد نظر او از «تجربه»، نوعی مکاشفۀ معنوی نیست، بلکه منطق تفکر مادی‌گرایانه است. این تأیید الهیات مسیحی و در عین حال ساختارشکنی آن، یک حرکت آشنای ژیژکی‌ست، اما برای او اهمیت عمیق سیاسی، فلسفی و در نهایت شخصی دارد. این کتاب گسترده‌ترین برخورد ژیژک با الهیات تا به امروز است.
📘اهمیت دیدنِ «هر شش پا» (+)
— قسمت یکم - #ترجمه بخشی از مقدمه

🍂 ... وقتِ آن است که برویم سراغ اینترسکشنالیتیِ روابطِ ادیان. یک جوکِ نه‌چندان مبتذل وجود دارد که نکته‌اش روشن است.

🍂 جوک با یک زن و معشوقش بر روی تخت شروع می‌شود. ناگهان آن‌ها صدای شوهر را می‌شنفند که بی‌وقت به خانه برگشته و درحالی‌که سیاه‌مست است، از پله‌ها بالا می‌آید. معشوق دچار وحشت می‌شود، اما زن او را آرام می‌کند و می‌گوید: «شوهرم خیلی مسته. آنقدر که اصلاً نمی‌فهمه یکی دیگه هم توی تخته. برای همین، تکون نخور و جایی که هستی بمون!».

🍂 و طبق پیش‌بینی زن، شوهر تلوتلوخوران می‌آید و می‌افتد روی تخت. ساعتی بعد، شوهر چشمانش را باز می‌کند و به زنش می‌گوید: «عزیزم انقدر مستم که نمی‌تونم چیزی که می‌بینم رو بشمارم؟ انگار پایین تختمون شش تا پا هست!». زن با صدایی آرام می‌گوید: «ناراحتی نداره؛ بلند شو برو دم در و از جلو یک نگاه دقیق بکن!». شوهر اين کار را می‌کند و با تعجب می‌گوید: «راست میگی؛ فقط چهار تا پا هست! حالا میتونم با خیال راحت بگیرم بخوابم!...»

🍂 اگرچه این جوک، مبتذل به نظر می‌رسد، ولی به‌هرجهت، ساختار صوری‌اش همانندِ جوک معروف ژاک لاکان است: من سه برادر دارم: پال، رابرت و خودم. شوهر وقتی خیلی مست است، خودش را هم در مجموعه جا می‌دهد. خودش را در شمار یکی از برادرانش قرار می‌دهد؛ اما وقتی مستی‌اش انقدری پریده است که بتواند یک نگاه نیمه‌هوشیارانۀ کوتاه بیندازد، می‌فهمد که تنها دو برادر دارد (یعنی خودش را از مجموعه بیرون می‌گذارد).

🍂 ما بنا به قاعده انتظار داریم، فردی که از بیرون از فاصله‌ای امن نظارت می‌کند، کل وضعیت را به‌طور واضح ببیند، اما فردی که در موقعیتی غوطه‌ور است، نسبت به بُعد کليدی آن (نسبت به افقی که آن را محدود می‌کند) کور باشد؛ هرچند که در جوک ما، این موقعيتِ بیرونی‌ست که مارا کور می‌کند؛ حال آنکه حقیقت، زمانی دیده می‌شود که در آن گیر افتاده‌ايم (از قضاء همین در موردِ روانکاوی و مارکسیسم نیز صدق می‌کند).

🍂 دقيق‌تر اینکه، مرد صرفاً خودش را بیرون نمی‌گذارد: بیرون‌گذاردن او (ایستادنش کنار در، بیرون از تخت)، منجر به گنجانشی اشتباه می‌شود و سبب می‌شود او پاهای معشوق را با پاهای خودش اشتباه بگیرد -او پاهای معشوق را در تخت، به‌عنوان پای خودش می‌شمارد؛ بنابراین، با خرسندی به تخت بازمی‌گردد و درسی که می‌گیرد نیز بسیار بی‌رحمانه است: او خیانتِ زنش با مردی دیگر را به‌مثابه عمل خود می‌پذیرد...

🍂 وجه کناییِ داستان البته این است که عمل احمقانۀ شوهر، یعنی بیرون‌گذاشتن خودش از مجموعه، در حالتی اتفاق می‌افتد که مستی از سرش پریده‌است: یک نسخۀ غیرمنتظره از «مستی و راستی».

🍂 حقیقتِ لیبیدوییِ چنین موقعیت‌هایی این است که حتی هنگامی که در تخت، فقط زوجِ مشغول به سکس حضور دارند. شش پا وجود دارد (دو پای اضافی، مصداق حضور یک عاملیتِ سوم است) -نقش لکانیِ «به‌علاوۀ آن» همواره در کار است.

🍂 اینجا بایستی از آن «سه‌شاخ محال» نیز یادی بکنیم (که همچنین معروف است به «چنگال غیرممکن» یا «چنگال شیطان»)؛ از آن طرح که ابر محال را ترسیم کرده‌است (شکلِ فهم‌ناپذیر) که یک جور توهم بصری است: به نظر می‌رسد در یک طرف، سه عدد شاخۀ استوانه‌ای وجود دارد که به‌طرز مرموزی در طرف دیگر به دو عدد شاخۀ مستطیلی تغییر شکل يافته است.

🍂 در مورد مثالِ ما، شوهرِ مست، وقتی که در تخت است (قسمتِ آبی) و به پایین تخت نگاه می‌کند، سه جفت پا می‌بیند، اما وقتی که از تخت قدم بیرون می‌گذارد (به‌سوی قسمتِ سبز) و به پایین تخت نگاه می‌کند، دو جفت پا می‌بیند.

🍂 حال که به اینجا رسیده‌ایم. بد نیست تا انتهای مبتذل این مسیر را طی کنیم و یک صحنۀ غاییِ مشابه را تصور کنیم با مریم «عذرا» و شوهرش یوسف: یوسف در حال عیش‌ونوش است و مریم در تخت‌شان با (شخصی که کنش می‌ورزد به‌مثابه) روح‌القدس، مشغول تفریح است. یوسف زود به خانه برمی‌گردد و می‌خزد درون تخت. وقتی کمی بعدتر هوشیار می‌شود، در پایینِ تخت، شش پا می‌بیند و سپس مثل جوک ما، تا آخر - از کنار در به پایین تخت که نگاه می‌کند، تنها دو جفت پا می‌بیند و پاهای روح‌القدس را به‌اشتباه پاهای خود می‌پندارد...

✍🏻#اسلاوی_ژیژک، کتاب «خداناباوری مسیحی: چگونه یک ماتریالیست واقعی باشیم؟»، ص ۱۴-۱۶


#گزیده‌کتاب #نقد_ادیان



🌾 @Naqdagin| @philosophyinthetoilet
📘از سرکوب میل تا توحش در رمان «مرگ در ونیز»
— توحش در ما همان‌سان کمین کرده‌است که ببری در بیشۀ خیزران

✍🏻 دکتر #قربان_عباسی




🌾 @Naqdagin | @nasaksara
📘از سرکوب میل تا توحش در رمان «مرگ در ونیز»
— توحش در ما همان‌سان کمین کرده‌است که ببری در بیشۀ خیزران
(۱/۲)
✍🏻 دکتر #قربان_عباسی

🍂 توماس مان نویسنده‌ای مسحورکننده و برآشوبنده و بازگوکنندۀ اشتیاق‌هایی پنهانی‌ست که در ما نهفته هستند و به‌ناگاه پدیدار می‌شوند و ما را می‌ترسانند. اشتیاق‌هایی پس‌رانده‌شده که فکر می‌کردیم زیستن در جامعه، اخلاق عمومی و فرهنگ یا ایمان، می‌طلبد که از شرشان خلاص شویم. جرقه‌هایی گذرا که اگر مواظب نباشیم، ممکن است کل خانۀ وجود را به خاکستر بدل کند. جرقه‌ای که فروید آن را «آرزوی مرگ» می‌خواند و ساد «تمنای آزادی» و باتای «شر» می‌نامدش.

🍂 تنها در سایۀ سرکوب امیالی چند است که همزیستی در جامعه امکان‌پذیر می‌شود. به‌تعبیر فروید «سرکوبِ میل بهایی‌ست که برای متمدن‌شدن می‌پردازیم». برآمدنِ این اشتیاق‌های نهفته یا پس‌زده‌شده، می‌تواند درصورتی‌که از کنترل خارج شوند، جامعه را دچار توحش و فروپاشی کند.

🍂 سرکوبِ میل جنسی و واپس‌رانی آن، آن را مرتفع نمی‌کند، بلکه میل سرکوب‌شده را در جایی که ناخودآگاهش خوانند، پنهان شده و در کمین می‌نشیند تا بازآید، همچون دملی زیر-پوستی که خود را در رویا، در زبان و در کنش‌های نامتعارف تجلی می‌دهد.

🍂 جامعه‌ای که میل جنسی در آن سرکوب شده‌است، بخش عمده‌ای از لطیفه‌ها، جوک‌ها و شوخی‌هایش ردای جنسی به تن می‌کنند. جامعه‌ای که سر از هیزی درمی‌آورد و نگاه‌های خیره، ویرانگر و همواره آزاردهنده، متلک‌پرانی، آزار و اذیت‌های خیابانی، اعمال نامتعارف جنسی که گاه در جامعه شاهدش هستیم، نشان می‌دهد که این هیولای سرکوفت‌شده، آرام نیست؛ می‌غرد، تکان می‌خورد و بی‌قراری می‌کند و بازمی‌آید تا تخیل را در اختیار خود بگیرد.

🍂 به‌همین‌سبب، بسیاری را باور بر این است که انسان، آمیزه‌ای‌ست از «عقل و شهوت، فرشته و شیطان». فرشته‌ای که در وجودِ ماست، هیچ‌گاه قادر نبوده شیطانی را که در همین قالب خانه دارد، یکسره شکست دهد. وسوسۀ دوزخ، هم‌پیاله‌شدن با شیطانِ وجود، رمیدنِ اسبِ شهوت و شیهه‌های مکرر آن، نشان می‌دهد که حتی منضبط‌ترین شخصیت‌ها نیز در برابرِ وسوسۀ دوزخ مبرا نیستند.

🍂 ماجرای گوستاو فون اشنباخ هم همین است. شهروندی سلیم با انضباطی عقلانی و اخلاقی که تصور می‌کند، نیروهای ویرانگر شخصیتش را مهار کرده، اما ناگهان در برابرِ آن شکست می‌خورد.

🍂 خرد و نظم و تقوا، ضامن پیشرفت جامعه بشری‌اند، اما برای شادکامی کفایت نمی‌کنند، برای شادکامی، ما به غرایز نیاز داریم. غرایزی از جنسِ «آتش» که اگر منضبط شوند، خانه را گرم می‌کنند، اما اگر از کنترل خارج شوند، خانه را به آتش می‌کشند و با خود، ویرانی و تباهی بارمی‌آورند.

🍂 تبعید کامل غرایز، زندگی را از رنگ و بو می‌اندازد و آن را از سرخوشی و شور و وجد و سور و سرور و ماجرا تهی می‌کند. رمان «مرگ در ونیز» بر همین پارۀ وجودِ ما پرتوافکنی می‌کند و نشان می‌دهد که انسان، هرچقدر هم تظاهر به زندگی معنوی کند، باز هم همواره در کمین کارگزاران شر و آشوب است که در گوشه و کنار ذهن آدمی، لانه کرده‌اند.

🍂 اشنباخ که دیری زندگی را به فضیلت زیسته‌است، ناگهان هستیِ سامان‌مندش دچار لرزه می‌شود و عامل آن، تخیل است؛ نیرویی فرساینده که فرانسوی‌ها به‌درستی آن را «زن دیوانۀ درونِ خانه» می‌نامندش. او بی‌آنکه بداند، تن به وسوسۀ خیال می‌دهد. اشنباخ در-می‌یابد که جسمش، صرفاً گهوارۀ افکاری متعالی نیست، بلکه کنام جانوری فحل آمده، حریص و خودخواه نیز هست.

🍂 با برآمدن نیرویِ مهیب وسوسه و شور و شهوت، به‌ناگاه افکار به کناری رانده می‌شوند و جای به حس و عاطفه می‌دهند و جسم، بدل به واقعیتی انکارناپذیر می‌شود که روح باید در خدمت آن باشد، نه این که مهارش بزند.

🍂 با وجهی اخلاقی دادن به غریزه، روح از مقاومتِ سرسختانه، به‌تدریج پا پس می‌کشد، تا آنجا که تماماً در خدمتِ جسم و خواست‌های آن قرار می‌گیرد؛ چیزی که در مورد اشنباخ هم اتفاق می‌افتد و او شاهد سقوط خویش در حد فردی فرومایه می‌شود.

🍂 با پیشتازی جسم و خواست‌های آن، اشنباخ در تباهیِ اخلاقی غرق می‌شود. تمنایی که با یک جرقه آغاز می‌شود، اگر مهار نشود، به شعله‌ای عظیم و مهیب بدل می‌شود. همیشه یک نگاه، یک تصویر، یک مواجهه، جرقه را می‌زند و تخیل آن را شعله‌ورتر می‌کند.

(ادامه دارد)


🌾 @Naqdagin
📘از سرکوب میل تا توحش در رمان «مرگ در ونیز»
— توحش در ما همان‌سان کمین کرده‌است که ببری در بیشۀ خیزران
(۲/۲)
✍🏻 دکتر #قربان_عباسی

🍂 مسئله همین است که آنچه ما نیاز داریم، «گریز از آن جرقه» نیست، یا «فرار از مهلکۀ غریزه»، بلکه مکانیسمِ «مهار تخیل» است، همان زن دیوانۀ توی خانه. میل جسمانی، خیال را به خدمت می‌گیرد و به میلِ روح جوابِ «نه» می‌دهد. روح طرد‌شده به گوشه‌ای می‌خزد و زمینه را برای تک‌تازی اسب جسم آماده می‌گذارد. همینجاست که زندگی به جنگلی آکنده از جانوران تبدیل می‌شود.

🍂 زیستن بنا به‌خواست غریزه، صرفا زیستی بدویت‌گونه است، نه استوار بر اخلاق. بدویت، زیستنِ هماهنگ با طبیعت است. شورها و سوداها و هوس‌ها، همان‌سان در ما کمین کرده‌اند که ببری در بیشه‌های خیزران.

🍂 هر چیز افراطی، مرگ را در درون خود حمل می‌کند. من‌جمله، شادکامی‌های افراطی که می‌تواند به خود-ویرانگری بینجامد. چاره چیست؟ فون اشنباخ تلاش می‌کند شور خود را صورتی متعالی ببخشد.

🍂 او تمنایِ درون را به عالم فرهنگ می‌کشاند و خود را بدل به سقراط می‌کند که در ساحل ایلیوس با فایدروس، از زیبایی و عشق سخن می‌گوید. شگردی برای زدودن بخارات سمی دوزخی که اشنباخ در آن گرفتار شده‌است، اما راه دیگر این است که تعادلی بین این دو برقرار شود، بین سوداهای روح و تمناهای جسم.

🍂 روح و جسم، همچون دو اسبی که درشکۀ جانمان را پیش می‌برند و اگر بگوییم عشق تنها نیرویی‌ست که جسم و روح را به هم پیوند می‌دهد، سخنی به‌گزاف نگفته‌ایم.

🍂 عشق فقط ستودنِ روح نیست، پاسخ‌دادن به تمناهای جسم هست؛ متعادل کردنِ آدمی‌ست؛ تصعید و والایش و پالایش روح است، رویاندن روح در بستر تن. بایست مراقب بود. توماس مان به ما یادآوری کرده‌است: توحش در ما همان‌سان کمین کرده‌است که ببری در بیشه خیزران.


#خیالپرسه #زیست‌روان


🌾 @Naqdagin
نقدآگین
@Naqdagin – E10 1776
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتگو پیرامون «آتئیسم»

🍂 در تقویم سالانۀ ایالات متحدۀ امریکا، ۲۳ماه مارچ، «روز آتئیست» نامیده شده، برای «احترام به حق انتخاب خداناباوران».

🎙با حضور
#سروش_دباغ (اسلام‌شناس و روان‌درمان‌گر)،
#محسن_بنائی/مزدک بامدادان (تاریخ‌پژوه)،
#امین_قضایی (پژوهشگر علوم جتماعی)،
محمد ماشین‌چیان (تحلیل‌گر مسائل ایران)

📅 تاریخ: امشب، چهارشنبه ۲۷ مارچ ۲۰۲۴ / ۸ فروردین۱۴۰۳
ساعت: ساعت۲۱ (به وقت ایران)
🔗 مکان: کلاب‌هاوس توانا

#خبر_نقدآگین


🌾 @Naqdagin
1️⃣ #مهدی_سلیمانیه

"امام‌ حسن! تولدتون مبارک!" و تصویر کیک کاکائویی و اسمارتیزهای رنگی..

انگار که امام هم کسی باشد مثل پسرخاله، مثل زن‌دایی.. تولدش با کیک و برف شادی و هورا و فشفشه و اسمارتیز و شمع و فوت..

امامان شیعه که قرن‌ها قدسی‌ترین چهرۀ تشیع بودند و با هاله‌ای از نورانیت و فاصله‌گیری به ذهن می‌آمدند؛ حالا در دست حکومت دینی و نسل جدیدش، به چنین موجود زمینی و معمولی بدل می‌شود.

اوج فانتزی کردن دین با سودایِ جذاب‌تر، امروزی‌تر یا جوان‌پسندتر کردنش.. به هزینۀ خرج هزار و اندی‌سالِ سنت انباشته.. چه کسی جز خود حکومت دینی می‌توانست این چهره‌ها و مفاهیم را چنین عرفی و روزمره کند؟

عادت کرده‌ایم؛ اما حقیقتاً تحول غریبی برای دین و دینداری است!

2️⃣ #علیرضاموثق

🍂 گویا چسباندنِ هر چیزی به‌ بیخِ ریشِ حکومت آخوندی-اسلامی، بدل به یک مُدِ مقبول و تاکتیکِ سادۀ ماله‌کشی برای مسلمین شده‌است. برای مثال، فردی که در همدلانه‌ترین تفاسیرِ شیعه نیز حداقل ۱۸ همسر داشته و معروف به «مطلاق» بوده و تا حدود ۳۰۰ - ۴۰۰ همسر نیز دربارۀ او گزارش داده‌اند، بی‌شک یک انسانِ بسیار معمولی و لذت‌جو و تنوع‌طلب، بنا بر مقتضایِ موقعیتِ مرفهِ اقتصادی‌اش و آن زمانه و زمینۀ تاریخی بوده‌است؛ و صرفا ایدئولوژی سیاسیِ شیعه‌گری در طولِ تاریخ، برای تامینِ اهدافِ سیاسی‌-فرقه‌ای‌اش، خواسته تا از چنین شخصیتی، فردی مقدس و معصوم و با هاله‌ای از نورانیت بسازد.

🍂 نسلِ جدیدِ مذهبی نیز بنا بر مقتضایِ تنفس در اتمسفری که عقلانیتِ سکولار و نگاهِ علمی و فرهنگِ مدرن در آن سیطرهٔ بلامنازع دارد، مشخص است که نمی‌تواند تن به این برساخته‌های ثقیلِ تئولوژیک-ایدئولوژیک که فاصلۀ عظیمی با عقلانیتِ عرفی‌‌اش دارد، بدهد، و مآلاً با یک «سقوط» روبرو نیستیم که برخی بخواهند «گناه» آن را هم به دامنِ حکومتِ آخوندی-اسلامی بیاندازند، بلکه با یک «تحولِ عظیمِ تاریخی و فرهنگی و تمدنی»، فراتر از اراده و عملکردِ افراد و نهادهای حکومتی، بسوی عرفی‌تر شدنِ روزافزونِ دینداری و کاسته‌شدنِ جبریِ فربهیِ خرافاتِ موجود در هر دینی مواجهیم.


#نقد_شیعه


🌾 @Naqdagin