🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🎼 #کورینْت_لوویس (۱۸۵۸ـ۱۹۲۵)(Corinth, Lovis)
#نقاش، #باسمهکار۱ و #لیتوگرافساز۲ آلمانی. از نمایندگان سرآمد امپرسیونیسم۳ در آلمان بود، و بهخصوص در #تکچهرهسازی مهارت داشت. در کونیگسبرگ۴ (کالینینگراد۵ کنونی)، مونیخ، و نیز در پاریس نزد آدولف بوگرو۶، هنر آموخت. از ۱۹۰۰ در برلین به هنرآفرینی پرداخت و در گروه انشعاب برلین۷ مشارکت جست.
#لوویس_کورینت و #امپرسیونیسم آلمانی
نگاهی به زندگی و جایگاه لوویس کورینت (Lovis Corinth)، نقاش آلمانی
لوویس در پروس شرقی به دنیال آمد، یعنی بخش شرقی آلمان آن دوران، در خانوادهای متوسط. پدرش او را به شهر کونیگزبرگ برد تا درس نقاشی بگیرد. این شهر هماکنون در خاک روسیه است. کورینت در آکادمی هنر کونیگزبرگ مشغول تحصیل شد. او شاگرد #اوتو_گونتر بود،
از نقاشان سبک ژانر (زندگی روزمره). پس از آن به مونیخ رفت، شهری که در آن زمان در کنار پاریس از کانونهای هنری اروپا بود.
در نهایت دورۀ موفقیتآمیز او از میانۀ دهۀ 1890 فرارسید، برای مثال « #خودنگاره_در_کنار_اسکلت» را که یکی از شاخصترین کارهای اوست در سال 1896 کشیده است.
همچنین در این سالها تابلوهایی از #سلاخخانه یا #قصابی کشید که آنها هم از جمله کارهای معروف امپرسیونیستی اوست. کورینت در سال 1900 از فضای هنری مونیخ نومید شد و به برلین رفت و البته تصمیم درستی بود و کارهای او در آنجا با اقبال بسیار بیشتری روبرو و تحسین شد
در این سالها او در اوج آوازه و اعتبار بود و در مقام #ریاست_زتسسیون جایگاه بسیار تعیینکنندهای داشت. در سال 1918 نمایشگاهی به مناسبت 60 سالگی او برگزار شد و 180 تابلو از او به نمایش درآمد. کورینت در سال 1925 درگذشت، در اوج شهرت و شاید خوشاقبال بود که به قدرت رسیدن هیتلر و ناسیونالسوسیالیستها را ندید، زیرا آنها هنر و آثار کورینت را به رغم شهرت بسیارش و به رغم آنکه از نمایندگان اصلی هنر آلمانی بود در زمرۀ هنر «منحط» جای دادند و بسیاری از تابلوهای او مصادره شد.
کورینت در طول حیاتش بیش از هزار تابلو کشید و با آنکه آثار زیادی از او برجا مانده همگی با قیمتهای بالایی در بازار هنر فروخته میشود. نقاشیهایی با مضمون #داستانهای€کتاب مقدس، از جمله مسیح، قابیل و مانند آن، خودنگاره و زندگی روزمره در کارهای او بسیار دیده میشود. ضمن آنکه #برهنهنگاری و #ناتورالیسم در دورۀ اول کاری او نقش تعیینکنندهای داشت.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🎼 #کورینْت_لوویس (۱۸۵۸ـ۱۹۲۵)(Corinth, Lovis)
#نقاش، #باسمهکار۱ و #لیتوگرافساز۲ آلمانی. از نمایندگان سرآمد امپرسیونیسم۳ در آلمان بود، و بهخصوص در #تکچهرهسازی مهارت داشت. در کونیگسبرگ۴ (کالینینگراد۵ کنونی)، مونیخ، و نیز در پاریس نزد آدولف بوگرو۶، هنر آموخت. از ۱۹۰۰ در برلین به هنرآفرینی پرداخت و در گروه انشعاب برلین۷ مشارکت جست.
#لوویس_کورینت و #امپرسیونیسم آلمانی
نگاهی به زندگی و جایگاه لوویس کورینت (Lovis Corinth)، نقاش آلمانی
لوویس در پروس شرقی به دنیال آمد، یعنی بخش شرقی آلمان آن دوران، در خانوادهای متوسط. پدرش او را به شهر کونیگزبرگ برد تا درس نقاشی بگیرد. این شهر هماکنون در خاک روسیه است. کورینت در آکادمی هنر کونیگزبرگ مشغول تحصیل شد. او شاگرد #اوتو_گونتر بود،
از نقاشان سبک ژانر (زندگی روزمره). پس از آن به مونیخ رفت، شهری که در آن زمان در کنار پاریس از کانونهای هنری اروپا بود.
در نهایت دورۀ موفقیتآمیز او از میانۀ دهۀ 1890 فرارسید، برای مثال « #خودنگاره_در_کنار_اسکلت» را که یکی از شاخصترین کارهای اوست در سال 1896 کشیده است.
همچنین در این سالها تابلوهایی از #سلاخخانه یا #قصابی کشید که آنها هم از جمله کارهای معروف امپرسیونیستی اوست. کورینت در سال 1900 از فضای هنری مونیخ نومید شد و به برلین رفت و البته تصمیم درستی بود و کارهای او در آنجا با اقبال بسیار بیشتری روبرو و تحسین شد
در این سالها او در اوج آوازه و اعتبار بود و در مقام #ریاست_زتسسیون جایگاه بسیار تعیینکنندهای داشت. در سال 1918 نمایشگاهی به مناسبت 60 سالگی او برگزار شد و 180 تابلو از او به نمایش درآمد. کورینت در سال 1925 درگذشت، در اوج شهرت و شاید خوشاقبال بود که به قدرت رسیدن هیتلر و ناسیونالسوسیالیستها را ندید، زیرا آنها هنر و آثار کورینت را به رغم شهرت بسیارش و به رغم آنکه از نمایندگان اصلی هنر آلمانی بود در زمرۀ هنر «منحط» جای دادند و بسیاری از تابلوهای او مصادره شد.
کورینت در طول حیاتش بیش از هزار تابلو کشید و با آنکه آثار زیادی از او برجا مانده همگی با قیمتهای بالایی در بازار هنر فروخته میشود. نقاشیهایی با مضمون #داستانهای€کتاب مقدس، از جمله مسیح، قابیل و مانند آن، خودنگاره و زندگی روزمره در کارهای او بسیار دیده میشود. ضمن آنکه #برهنهنگاری و #ناتورالیسم در دورۀ اول کاری او نقش تعیینکنندهای داشت.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانهای_شیوانا
بهار بود و شیوانا در کنار چشمه ای نشسته بود و به گل ها و سبزه های بهاری خیره شده بود و از طبیعت بهاری لذت می برد. در این هنگام جوانی غمگین و پریشان قدم زنان از راه رسید و کنار شیوانا نشست و در حالی که گلی کوچک را از کنار جوی آب می کند به شیوانا گفت:” خوشا به حالتان که مثل من اینقدر غم و غصه ندارید؟”
شیوانا در حالی که به گل چیده شده در دستان پسر جوان خیره مانده بود پرسید:” غم و اندوهت به خاطر چیست که این گل باید تاوانش را پس بدهد؟”
پسر گفت:”برای مهمانی از راه دور به منزل یکی از اقوام آمده ایم. اما هنوز چند ساعتی نگذشته که اختلافات قدیمی سرباز کرد و هرکسی دلیلی برای به جان هم پریدن و ناراحت ساختن بقیه پیدا کرد و من هم که خواستم وساطت کنم سنگ یخ شدم و چند تا توهین و دشنام به جان خریدم . به همین خاطر از آنجا بیرون آمدم و شما را دیدم که چقدر آرام و آسوده کنار این جوی آب نشسته اید و از این همه غم و غصه فارغ هستید؟”
شیوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و با دست به دو تا گوزن نر اشاره کرد که در فاصله دور با همدیگر دعوا می کردند و شاخ های خود را در هم فرو کرده بودند و گردو خاک به پا کرده بودند. سپس گفت:” عمر این گل خیلی کوتاه است و تو با چیدنش آن را کوتاه تر ساختی. این گل و همینطور همه گل هایی که در این دشت سبز شده اند فرصت ندارند که عمر کوتاه خود را به دعوای گوزن ها و شاخ بازی آنها هدر دهند. آنها بی اعتنا به همه گوزن هایی که دعوا می کنند از زندگی و عمر خود لذت می برند و حتی به سمت آنها نگاه هم نمی کنند چرا که همه گل ها خوب می دانند وقتی سهمیه عمر تعیین می کردند برای تماشای دعوای گوزن به آنها سهمیه اضافی داده نشده است.
تو هم اگر می بینی به خاطر شرایط روزگار در بین جمعی قرار گرفته ای که به تقلید از گوزن ها می خواهند با شاخ در شاخ هم انداختن نگاه و توجه و وقت ودر واقع عمر دیگران را به سمت خود جلب کنند ، بهتر است مانند این گل به زندگی نگاه کنی و اصلا به گوزن ها و شاخ بازی آنها توجهی نداشته باشی! اگرهم کسی دلیل این بی توجهی تو را پرسید به او بگو که برای تماشای دعوای گوزن ها سهمیه عمر اضافی به تو داده نشده است و سهمیه فعلی ات را هم برای تماشای گل ها نیاز داری!”
🌸🌸#همه_ما_باید_فمینیست_باشیم🌸🌸
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانهای_شیوانا
بهار بود و شیوانا در کنار چشمه ای نشسته بود و به گل ها و سبزه های بهاری خیره شده بود و از طبیعت بهاری لذت می برد. در این هنگام جوانی غمگین و پریشان قدم زنان از راه رسید و کنار شیوانا نشست و در حالی که گلی کوچک را از کنار جوی آب می کند به شیوانا گفت:” خوشا به حالتان که مثل من اینقدر غم و غصه ندارید؟”
شیوانا در حالی که به گل چیده شده در دستان پسر جوان خیره مانده بود پرسید:” غم و اندوهت به خاطر چیست که این گل باید تاوانش را پس بدهد؟”
پسر گفت:”برای مهمانی از راه دور به منزل یکی از اقوام آمده ایم. اما هنوز چند ساعتی نگذشته که اختلافات قدیمی سرباز کرد و هرکسی دلیلی برای به جان هم پریدن و ناراحت ساختن بقیه پیدا کرد و من هم که خواستم وساطت کنم سنگ یخ شدم و چند تا توهین و دشنام به جان خریدم . به همین خاطر از آنجا بیرون آمدم و شما را دیدم که چقدر آرام و آسوده کنار این جوی آب نشسته اید و از این همه غم و غصه فارغ هستید؟”
شیوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و با دست به دو تا گوزن نر اشاره کرد که در فاصله دور با همدیگر دعوا می کردند و شاخ های خود را در هم فرو کرده بودند و گردو خاک به پا کرده بودند. سپس گفت:” عمر این گل خیلی کوتاه است و تو با چیدنش آن را کوتاه تر ساختی. این گل و همینطور همه گل هایی که در این دشت سبز شده اند فرصت ندارند که عمر کوتاه خود را به دعوای گوزن ها و شاخ بازی آنها هدر دهند. آنها بی اعتنا به همه گوزن هایی که دعوا می کنند از زندگی و عمر خود لذت می برند و حتی به سمت آنها نگاه هم نمی کنند چرا که همه گل ها خوب می دانند وقتی سهمیه عمر تعیین می کردند برای تماشای دعوای گوزن به آنها سهمیه اضافی داده نشده است.
تو هم اگر می بینی به خاطر شرایط روزگار در بین جمعی قرار گرفته ای که به تقلید از گوزن ها می خواهند با شاخ در شاخ هم انداختن نگاه و توجه و وقت ودر واقع عمر دیگران را به سمت خود جلب کنند ، بهتر است مانند این گل به زندگی نگاه کنی و اصلا به گوزن ها و شاخ بازی آنها توجهی نداشته باشی! اگرهم کسی دلیل این بی توجهی تو را پرسید به او بگو که برای تماشای دعوای گوزن ها سهمیه عمر اضافی به تو داده نشده است و سهمیه فعلی ات را هم برای تماشای گل ها نیاز داری!”
🌸🌸#همه_ما_باید_فمینیست_باشیم🌸🌸
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانهای_شیوانا
شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید که غمگین روی سنگی نشسته است و به افق می نگرد. شیوانا کنار او نشست و از پسر در مورد مشکلش پرسید. پسر گفت که مجبور است بین تعدادی افراد سیاستمدار و مکار زندگی کند ، که هر جمله ای که از زبانم بیرون می آید را به شکلی وارونه معنا می کنند و با همان جمله من را محکوم می کنند. آنها بین خود یک سری جملات و عبارات با معنای خاص دارند که من چیزی از آنها سردرنمی آورم و دائم مرا به خاطر ندانستن این جملات مسخره می کنند و مقابل من این جملات را دائم تکرار می کنند و من هرکاری می کنم نمی توانم وارد گروه آنها شوم. مشکلم این است که هر چه بگویم علیه خودم استفاده می شود. راجع به گذشته خانوادگی ام صحبت می کنم ، همان را چند دقیقه بعد چماق می کنند و به سرم می زنند. راجع به نظرم در مورد دیگران صحبت می کنند ، بلافاصله نظر مرا به شکلی وارونه و اغراق آمیز به آن اشخاص منتقل می کنند و من مجبورم هفته ها از خودم دفاع کنم که منظورم این نبود و نهایتا هم محکوم می شوم. هر حرفی که می زنم آنها سیاستمدارانه آن را علیه خودم به کار می برند. مجبورم چند سالی بین این افراد زندگی و کار کنم. شما به من بگوئید چه کنم!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” هیچ! فقط ساکت باش و هیچ مگو! دهانت را ببند! همین ! هر چه بگویی برای آنها موجی می شود که قایق های خود را بر آن موج بیاندازند و این سمت و آن سمت بروند. تو حریف قایق های آنها نمی شوی! اما می توانی موج را از آنها بگیری! آنهم با ساکت ماندن و سکوت پیشه کردن. راجع به هیچکس حتی خودت در مقابل آنها نظر مده! فقط نیازها عادی و روزمره را برزبان آورد و به هیچ وجه در هیچ موردی با هیچ کدام از آنها درددل نکن و سفره دلت را پیش آنها باز مکن. چند ماهی که بگذرد آنها مجبورند از خودشان حرف درآورند که این هم فورا لو می رود و در نتیجه مدتی بعد دیگر کسی به تو کاری ندارد. دلیل اینکه آنها به تو گیر می دهند این است که تو خودت با واکنش های فوری و بخصوص کلامی این گیره را در اختیار آنها قرار می دهی. ساکت باش و به کار خودت برس!”
پسرک مات و مبهوت به شیوانا خیره ماند و گفت:” اما اگر آنها چیزی به من گفتند و لازم بود از خودم دفاع کنم چی!؟ “
شیوانا دستی بر شانه های پسر جوان زد و گفت:” هیچ انسانی در زندگی ملزم به واکنش نیست! از سوی دیگر می توان واکنش نشان داد ، اما لازم نیست که واکنش حتما با سروصدا باشد. وقتی ساکت می شوی و هیچ نمی گویی ، اما آنها در چشمانت می خوانند که حرکت آنها را بی جواب نخواهی گذاشت! مطمئن باش فورا از تو فاصله می گیرند و اصلا به سراغت نمی آیند. باز هم تکرار می کنم ، راه حل مشکل تو فقط ساکت و بی تفاوت ماندن به تمام رفتارها و گفتارها و نظریاتی است که در اطراف تو دائم به جریان انداخته می شود. فقط ساکت باش همین!”
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانهای_شیوانا
شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید که غمگین روی سنگی نشسته است و به افق می نگرد. شیوانا کنار او نشست و از پسر در مورد مشکلش پرسید. پسر گفت که مجبور است بین تعدادی افراد سیاستمدار و مکار زندگی کند ، که هر جمله ای که از زبانم بیرون می آید را به شکلی وارونه معنا می کنند و با همان جمله من را محکوم می کنند. آنها بین خود یک سری جملات و عبارات با معنای خاص دارند که من چیزی از آنها سردرنمی آورم و دائم مرا به خاطر ندانستن این جملات مسخره می کنند و مقابل من این جملات را دائم تکرار می کنند و من هرکاری می کنم نمی توانم وارد گروه آنها شوم. مشکلم این است که هر چه بگویم علیه خودم استفاده می شود. راجع به گذشته خانوادگی ام صحبت می کنم ، همان را چند دقیقه بعد چماق می کنند و به سرم می زنند. راجع به نظرم در مورد دیگران صحبت می کنند ، بلافاصله نظر مرا به شکلی وارونه و اغراق آمیز به آن اشخاص منتقل می کنند و من مجبورم هفته ها از خودم دفاع کنم که منظورم این نبود و نهایتا هم محکوم می شوم. هر حرفی که می زنم آنها سیاستمدارانه آن را علیه خودم به کار می برند. مجبورم چند سالی بین این افراد زندگی و کار کنم. شما به من بگوئید چه کنم!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” هیچ! فقط ساکت باش و هیچ مگو! دهانت را ببند! همین ! هر چه بگویی برای آنها موجی می شود که قایق های خود را بر آن موج بیاندازند و این سمت و آن سمت بروند. تو حریف قایق های آنها نمی شوی! اما می توانی موج را از آنها بگیری! آنهم با ساکت ماندن و سکوت پیشه کردن. راجع به هیچکس حتی خودت در مقابل آنها نظر مده! فقط نیازها عادی و روزمره را برزبان آورد و به هیچ وجه در هیچ موردی با هیچ کدام از آنها درددل نکن و سفره دلت را پیش آنها باز مکن. چند ماهی که بگذرد آنها مجبورند از خودشان حرف درآورند که این هم فورا لو می رود و در نتیجه مدتی بعد دیگر کسی به تو کاری ندارد. دلیل اینکه آنها به تو گیر می دهند این است که تو خودت با واکنش های فوری و بخصوص کلامی این گیره را در اختیار آنها قرار می دهی. ساکت باش و به کار خودت برس!”
پسرک مات و مبهوت به شیوانا خیره ماند و گفت:” اما اگر آنها چیزی به من گفتند و لازم بود از خودم دفاع کنم چی!؟ “
شیوانا دستی بر شانه های پسر جوان زد و گفت:” هیچ انسانی در زندگی ملزم به واکنش نیست! از سوی دیگر می توان واکنش نشان داد ، اما لازم نیست که واکنش حتما با سروصدا باشد. وقتی ساکت می شوی و هیچ نمی گویی ، اما آنها در چشمانت می خوانند که حرکت آنها را بی جواب نخواهی گذاشت! مطمئن باش فورا از تو فاصله می گیرند و اصلا به سراغت نمی آیند. باز هم تکرار می کنم ، راه حل مشکل تو فقط ساکت و بی تفاوت ماندن به تمام رفتارها و گفتارها و نظریاتی است که در اطراف تو دائم به جریان انداخته می شود. فقط ساکت باش همین!”
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانهای_شیوانا
روزی مردی پارچه فروش نزد شیوانا آمد و از او برای حل مشکلش کمک خواست. شیوانا از او توضیح خواست. پارچه فروش گفت:” من در بازار دهکده مغازه ای دارم. بسیاری از مردم دور و نزدیک مرا می شناسند و برای خرید پارچه و لباس به مغازه من می آیند. چند هفته ای است که در ساعات پر مشتری روز ، چند پسر جوان که پدرانشان جزو افسران امپراتور هستند و کسی نمی تواند به آنها اعتراض کنند در فضای باز مقابل مغازه من شروع به شمشیر بازی و سروصدا می کنند و با اینکار مانع از ورود دختران و زنان و مشتریان با آبرو به مغازه ام می شوند. من هم سکوت می کنم و این مساله را تحمل می کنم . در واقع چون از پدرانشان واهمه دارم نمی توانم به آنها اعتراض کنم. اگر کار همینگونه پیش رود من ورشکست خواهم شد. برایم راهی پیدا کن!”
شیوانا سری تکان داد و گفت:” هر وقت در زندگی دچار مزاحمانی اینچنینی شدی که حریفشان نمی شوی ، از خودشان کمک بگیر برای حذف خودشان ! فردا وقتی دوباره سروکله این جوانان پیدا شد مهربان و خندان داخل جمع آنان برو و برای ایشان بگو که شادی و سرخوشی و شمشیر بازی آنها تو را یاد ایام جوانی ات می اندازد و از آنها بخواه از امروز ساعتی خاص مقابل مغازه تو بیایند و به خاطر تو شمشیر بازی کنند و برای شادی تو و تجدید خاطره ایام جوانی ات سروصدابه راه اندازند و بعدبه ایشان بگو که تو حاضری برای اینکار بابت هر یکساعت سروصدا ، هر روز به هر کدام از آنها یک سکه طلا بدهی!”
پارچه فروش مات و مبهوت به شیوانا خیره ماند و از این راه حل عجیب یکه خورد و گفت:” چه می گوئید استاد!؟ من می گویم از سروصدای آنها در عذابم و شما می گوئید آنها را دعوت به اینکار کنم و حتی در مقابل به ایشان سکه طلا هم مزد دهم!؟”
شیوانا با لبخند گفت:”تو تا یک هفته چنین کن و هفته بعد نزدمن آی!
پارچه فروش قبول کرد و روز بعد همان چیزهایی را که شیوانا گفته بود برای مزاحمین گفت و هر روز هم به هر کدام از آنها یک سکه طلا مزد داد.
هفته بعد پارچه فروش نزد شیوانا آمد. شیوانا اینبار به او گفت:” فردا وقتی دوباره جوانان مزاحم نزد تو آمدند به آنها بگو که فرزندت را باید به مدرسه شمشیر بازی بفرستی و چون پول کم می آوری پس بابت هرساعت نمایش شمشیر زنی ایشان به جای یک سکه فقط می توانی به هرکدام نیم سکه طلا بپردازی!”
فردای آن روز وقتی مرد پارچه فروش این حرف را به جوانان مزاحم گفت آنها اعتراض کردند و گفتند که اینکار برای آنها مقرون به صرفه نیست و پارچه فروش اگر سروصدا و شمشیر بازی می خواهد باید قیمت را بالاتر ببردو تا زمانی که اینکار را نکند دیگر هرگز مقابل مغازه او شمشیر بازی نمی کنند و او دیگر نمی تواند خاطرات ایام جوانی اش را تجدید کند!؟”
هفته بعد پارچه فروش با خوشحالی نزد شیوانا آمد و گفت:” حق با شما بود استاد! از آن روز که قیمت را کم کردم و آنها قبول نکردند. هر روز این جوانان مزاحم از مقابل مغازه من ساکت و آرام عبور می کنند و با تصور اینکه من از آرامش آنها عذاب می کشم پوزخندی می زنند و جایی دیگر بساط سروصدای خود را پهن می کنند.”
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانهای_شیوانا
روزی مردی پارچه فروش نزد شیوانا آمد و از او برای حل مشکلش کمک خواست. شیوانا از او توضیح خواست. پارچه فروش گفت:” من در بازار دهکده مغازه ای دارم. بسیاری از مردم دور و نزدیک مرا می شناسند و برای خرید پارچه و لباس به مغازه من می آیند. چند هفته ای است که در ساعات پر مشتری روز ، چند پسر جوان که پدرانشان جزو افسران امپراتور هستند و کسی نمی تواند به آنها اعتراض کنند در فضای باز مقابل مغازه من شروع به شمشیر بازی و سروصدا می کنند و با اینکار مانع از ورود دختران و زنان و مشتریان با آبرو به مغازه ام می شوند. من هم سکوت می کنم و این مساله را تحمل می کنم . در واقع چون از پدرانشان واهمه دارم نمی توانم به آنها اعتراض کنم. اگر کار همینگونه پیش رود من ورشکست خواهم شد. برایم راهی پیدا کن!”
شیوانا سری تکان داد و گفت:” هر وقت در زندگی دچار مزاحمانی اینچنینی شدی که حریفشان نمی شوی ، از خودشان کمک بگیر برای حذف خودشان ! فردا وقتی دوباره سروکله این جوانان پیدا شد مهربان و خندان داخل جمع آنان برو و برای ایشان بگو که شادی و سرخوشی و شمشیر بازی آنها تو را یاد ایام جوانی ات می اندازد و از آنها بخواه از امروز ساعتی خاص مقابل مغازه تو بیایند و به خاطر تو شمشیر بازی کنند و برای شادی تو و تجدید خاطره ایام جوانی ات سروصدابه راه اندازند و بعدبه ایشان بگو که تو حاضری برای اینکار بابت هر یکساعت سروصدا ، هر روز به هر کدام از آنها یک سکه طلا بدهی!”
پارچه فروش مات و مبهوت به شیوانا خیره ماند و از این راه حل عجیب یکه خورد و گفت:” چه می گوئید استاد!؟ من می گویم از سروصدای آنها در عذابم و شما می گوئید آنها را دعوت به اینکار کنم و حتی در مقابل به ایشان سکه طلا هم مزد دهم!؟”
شیوانا با لبخند گفت:”تو تا یک هفته چنین کن و هفته بعد نزدمن آی!
پارچه فروش قبول کرد و روز بعد همان چیزهایی را که شیوانا گفته بود برای مزاحمین گفت و هر روز هم به هر کدام از آنها یک سکه طلا مزد داد.
هفته بعد پارچه فروش نزد شیوانا آمد. شیوانا اینبار به او گفت:” فردا وقتی دوباره جوانان مزاحم نزد تو آمدند به آنها بگو که فرزندت را باید به مدرسه شمشیر بازی بفرستی و چون پول کم می آوری پس بابت هرساعت نمایش شمشیر زنی ایشان به جای یک سکه فقط می توانی به هرکدام نیم سکه طلا بپردازی!”
فردای آن روز وقتی مرد پارچه فروش این حرف را به جوانان مزاحم گفت آنها اعتراض کردند و گفتند که اینکار برای آنها مقرون به صرفه نیست و پارچه فروش اگر سروصدا و شمشیر بازی می خواهد باید قیمت را بالاتر ببردو تا زمانی که اینکار را نکند دیگر هرگز مقابل مغازه او شمشیر بازی نمی کنند و او دیگر نمی تواند خاطرات ایام جوانی اش را تجدید کند!؟”
هفته بعد پارچه فروش با خوشحالی نزد شیوانا آمد و گفت:” حق با شما بود استاد! از آن روز که قیمت را کم کردم و آنها قبول نکردند. هر روز این جوانان مزاحم از مقابل مغازه من ساکت و آرام عبور می کنند و با تصور اینکه من از آرامش آنها عذاب می کشم پوزخندی می زنند و جایی دیگر بساط سروصدای خود را پهن می کنند.”
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#میراث_تازیان
#داستانهای_سکسی_اسلامی
👈 (دربهشت) توان بدنی انسان درکامیابی از زنان به اندازه صد نفر می گردد
🔴 منبع : کتاب کنزالعمال، جلد14، ص 466
👈 بهترین چیزهایی که مردم دردنیا وآخرت از آنها لذّت میبرند، لذت آمیزش و بهره برداری از زنان میباشد
🔴 منبع :(کتاب وسائل، جلد14، ص 468)
👈 پیامبراکرم (ص) :
همانا بهشتیان به چیزی بیشتر از نکاح اشتها ندارند و لذت نمیبرند
🔴 منبع : (کتاب لثالی، ص 503)
👈 حوری از خیمه خود بیرون آید و روی به تخت مؤمن بخرامد و چون به نزد مؤمن می آید با پانصد سال ازسالهای دنیا همدیگر را بوسه زنند که برای هیچ کدامشان ، خستگی و ملال حاصل نمی گردد
هرمؤمنی را هفتاد زوجه از حوران می دهند و چهار زن از آدمیان، که ساعتی با حوریّه صحبت میدارد و ساعتی با زن دنیا و ساعتی باخود خلوت می کند و بر کُرسیها تکیه زدهاند و بایکدیگر صحبت میدارند
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ص 157، ح 98)
👈 بیشتر نهر های بهشتی از نهر کوثر است که در کناره آن دختران نار پستان (مانند گیاه) میرویند
در بهشت نهری وجود دارد که در دو طرفش دختران باکره سفید روی و سفید پوش نشستهاند و مشغول تغنی (آواز خواندن) هستند
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج۸،ص۱۹۶)
👈 دوشیزگان با چنان صدایی می خوانند که خلایق تا کنون چنین صدایی را نشنیدهاند و این نعمت، بالاترین نعمات بهشتی است این دوشیزگان به تسبیح (ذکر صفات الهی) تغنی میکنند
🔴 منبع : (بحارالانوارص۱۲۷)
👈 هریک ازآن حوریان، هفتاد حلّه پوشیده اند و سفیدی ساق ایشان از زیر هفتاد حلّه معلوم است
از جماع با هر یک ازآن حوریان لذّت صد مرد را می یابد که هریک چهل سال خواهش مجامعت و آمیزش داشته باشند و برایشان میسّر نشده باشد
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ح 205)
👈 پس آن مؤمن با قوّت صد جوان با آن حوری جماع و آمیزش کند و یک آغوش با او هفتاد سال طول می کشد. مؤمن متحیّر می باشد که نظر به کدام اندام حوری بکند، بر روی او یا بر پشت او یا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه می کند از شدّت نور و صفا، روی خود را درآن مشاهده می نماید. پس دراین حال زن دیگری بر او مشرف میگردد که خوشروتر و خوشبویتر از اوّلی است
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ح 205)
👈 هیچ مؤمنی داخل بهشت نمی شود مگر آنکه خداوند غنیّ ، پانصد حوری به او عطا میفرماید که با هر حوری هفتا غلام وهفتاد کنیز نیز میباشد که هرکنیز مانند لؤلؤ منثور و لؤلؤ مکنون میباشند
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ح 205)
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
📚🤔
🔴#میراث_تازیان
#داستانهای_سکسی_اسلامی
👈 (دربهشت) توان بدنی انسان درکامیابی از زنان به اندازه صد نفر می گردد
🔴 منبع : کتاب کنزالعمال، جلد14، ص 466
👈 بهترین چیزهایی که مردم دردنیا وآخرت از آنها لذّت میبرند، لذت آمیزش و بهره برداری از زنان میباشد
🔴 منبع :(کتاب وسائل، جلد14، ص 468)
👈 پیامبراکرم (ص) :
همانا بهشتیان به چیزی بیشتر از نکاح اشتها ندارند و لذت نمیبرند
🔴 منبع : (کتاب لثالی، ص 503)
👈 حوری از خیمه خود بیرون آید و روی به تخت مؤمن بخرامد و چون به نزد مؤمن می آید با پانصد سال ازسالهای دنیا همدیگر را بوسه زنند که برای هیچ کدامشان ، خستگی و ملال حاصل نمی گردد
هرمؤمنی را هفتاد زوجه از حوران می دهند و چهار زن از آدمیان، که ساعتی با حوریّه صحبت میدارد و ساعتی با زن دنیا و ساعتی باخود خلوت می کند و بر کُرسیها تکیه زدهاند و بایکدیگر صحبت میدارند
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ص 157، ح 98)
👈 بیشتر نهر های بهشتی از نهر کوثر است که در کناره آن دختران نار پستان (مانند گیاه) میرویند
در بهشت نهری وجود دارد که در دو طرفش دختران باکره سفید روی و سفید پوش نشستهاند و مشغول تغنی (آواز خواندن) هستند
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج۸،ص۱۹۶)
👈 دوشیزگان با چنان صدایی می خوانند که خلایق تا کنون چنین صدایی را نشنیدهاند و این نعمت، بالاترین نعمات بهشتی است این دوشیزگان به تسبیح (ذکر صفات الهی) تغنی میکنند
🔴 منبع : (بحارالانوارص۱۲۷)
👈 هریک ازآن حوریان، هفتاد حلّه پوشیده اند و سفیدی ساق ایشان از زیر هفتاد حلّه معلوم است
از جماع با هر یک ازآن حوریان لذّت صد مرد را می یابد که هریک چهل سال خواهش مجامعت و آمیزش داشته باشند و برایشان میسّر نشده باشد
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ح 205)
👈 پس آن مؤمن با قوّت صد جوان با آن حوری جماع و آمیزش کند و یک آغوش با او هفتاد سال طول می کشد. مؤمن متحیّر می باشد که نظر به کدام اندام حوری بکند، بر روی او یا بر پشت او یا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه می کند از شدّت نور و صفا، روی خود را درآن مشاهده می نماید. پس دراین حال زن دیگری بر او مشرف میگردد که خوشروتر و خوشبویتر از اوّلی است
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ح 205)
👈 هیچ مؤمنی داخل بهشت نمی شود مگر آنکه خداوند غنیّ ، پانصد حوری به او عطا میفرماید که با هر حوری هفتا غلام وهفتاد کنیز نیز میباشد که هرکنیز مانند لؤلؤ منثور و لؤلؤ مکنون میباشند
🔴 منبع : (بحارالانوار،ج 8، ح 205)
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
🔴#داستانهای_کوتاه از نویسندگان آمریکا
ترجمه حسن شهباز
كتاب داستانهاي كوتاه از نويسندگان امريكا شامل 14 داستان كوتاه است كه در كشور امريكا و در ميان مردم آنجا شهرت فراواني دارد و نويسندگاني مانند ماري بولته، ويلا كاتر و آ. هنري بهترين داستانهاي كوتاهشان همينهايي است كه در اين مجموعه ذكر شده. منظور از انتخاب و ترجمه داستانهاي اين مجموعه معرفي آثار نويسندگان بزرگ نيست، چرا كه شخصيتهاي بزرگ ادبي ديگري در آمريكا وجود دارند كه اثري از آنها در اين كتاب نيست، آنچه در اين داستانها حايز اهميت است، مورد پسند قرار گرفتن و محبوبیت این آثار است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
ترجمه حسن شهباز
كتاب داستانهاي كوتاه از نويسندگان امريكا شامل 14 داستان كوتاه است كه در كشور امريكا و در ميان مردم آنجا شهرت فراواني دارد و نويسندگاني مانند ماري بولته، ويلا كاتر و آ. هنري بهترين داستانهاي كوتاهشان همينهايي است كه در اين مجموعه ذكر شده. منظور از انتخاب و ترجمه داستانهاي اين مجموعه معرفي آثار نويسندگان بزرگ نيست، چرا كه شخصيتهاي بزرگ ادبي ديگري در آمريكا وجود دارند كه اثري از آنها در اين كتاب نيست، آنچه در اين داستانها حايز اهميت است، مورد پسند قرار گرفتن و محبوبیت این آثار است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#کتاب_صوتی
📚 #داستانهای_کوتاه_از_ادبیات_جهان
✍🏼 نویسنده : #پائول_ترمبلینگ
🎙 راوی : گیتی خامنه _ مسعود فروتن
زمانی که نارسیس جانش را از دست داد، برکهی عیشش از جام آب شیرین تبدیل به جامی از اشک شور شد و پریهای کوهستان با زاری، از میان جنگل آمدند تا برای برکه آواز بخوانند و او را آرام کنند.... (اسکار وایلد)
در این مجموعه برگزیده ترجمههای مترجمان سایت فرهنگی هنری چوک را برایتان انتخاب کردهایم. شما میتوانید این داستانها را بشنوید:
«عاشق»، نویسنده: «اسکار وایلد»، مترجم: «زهرا اکرمی»؛
«تکشاخ در باغ»، نویسنده: «جیمز توربر»، مترجم: «میلاد میره کی»؛
«عدالت کور»، نویسنده: «مواسیر اسلیار»، مترجم: «میلاد میره کی» ؛
«جاودانگی فقط ۲۰ ثانیه طول می کشد»، نویسنده: «پائول ترمبلینگ»، مترجم: «مهسا طاهری»؛
«ده سال زندگی مجسمهای»، نویسنده: «سم مارتین»، مترجم: «کیمیا فروتن»؛
«پیچانه »، نویسنده: «ایمی همپل»، مترجم: «سینا صالحی»
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚 #داستانهای_کوتاه_از_ادبیات_جهان
✍🏼 نویسنده : #پائول_ترمبلینگ
🎙 راوی : گیتی خامنه _ مسعود فروتن
زمانی که نارسیس جانش را از دست داد، برکهی عیشش از جام آب شیرین تبدیل به جامی از اشک شور شد و پریهای کوهستان با زاری، از میان جنگل آمدند تا برای برکه آواز بخوانند و او را آرام کنند.... (اسکار وایلد)
در این مجموعه برگزیده ترجمههای مترجمان سایت فرهنگی هنری چوک را برایتان انتخاب کردهایم. شما میتوانید این داستانها را بشنوید:
«عاشق»، نویسنده: «اسکار وایلد»، مترجم: «زهرا اکرمی»؛
«تکشاخ در باغ»، نویسنده: «جیمز توربر»، مترجم: «میلاد میره کی»؛
«عدالت کور»، نویسنده: «مواسیر اسلیار»، مترجم: «میلاد میره کی» ؛
«جاودانگی فقط ۲۰ ثانیه طول می کشد»، نویسنده: «پائول ترمبلینگ»، مترجم: «مهسا طاهری»؛
«ده سال زندگی مجسمهای»، نویسنده: «سم مارتین»، مترجم: «کیمیا فروتن»؛
«پیچانه »، نویسنده: «ایمی همپل»، مترجم: «سینا صالحی»
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
داستانهای چوك
🔴#کتاب_صوتی
📚 #داستانهای_کوتاه_از_ادبیات_جهان
✍🏼 نویسنده : #پائول_ترمبلینگ
🎙 راوی : گیتی خامنه _ مسعود فروتن
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚 #داستانهای_کوتاه_از_ادبیات_جهان
✍🏼 نویسنده : #پائول_ترمبلینگ
🎙 راوی : گیتی خامنه _ مسعود فروتن
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#صد_کتاب
یکصد کتاب پر خواننده در سه قرن اخیر:
۱. #بابالنگ_دراز_جین_وبستر
٢. #بيلي_بتگیت_ادگارلارنس_دکتروف
۳.#بازمانده_روز_کازویوایشی_گورو
۴.#تاریخ_محاصره_لیسبون_خوزه_ساراماگو
۵. #عشق_سالهای_وبا_گابریل_گارسیامارکز
۶.#سال_مرگ_ریکاردوریش_خوزه_ساراماگو
۷.#عاشق ـ مارگاریت دوراس
۸ نام گل سرخ ـ اومبرتو اکو
۹.#اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ـ ایتالو کالوینو
۱۰. #پاییز پدرسالار ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۱. #صد سال تنهایی ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۲. #فرنی و زویی ـ جی.دی. سالینجر
۱۳. #طبل حلبی ـ گونترگراس
۱۴. #آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس
۱۵. #پیرمرد و دریا ـ ارنست همینگوی
۱۶. #مالون میمیرد ـ ساموئل بکت
۱۷. #۱۹۸۴ـ جورج اورول
۱۸. #طاعون ـ آلبر کامو
۱۹. #مزرعهٔ حیوانات ـ جورج اورول
۲۰. #شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
۲۱. #بیگانه ـ آلبر کامو
۲۲. #جلال و قدرت ـ گراهام گرین
۲۳. #سفر به انتهای شب ـ لوئی فردینان سلین
۲۴. #ارلاندو ـ ویرجینیا وولف
۲۵. #به سوی فانوس دریایی ـ ویرجینیا وولف
۲۶. #سالها – ویرجینیا وولف
۲۷. #آمریکا ـ فرانتس کافکا
۲۸. #قصر ـ فرانتس کافکا
۲۹. #گتسبی بزرگ ـ اف. اسکات فیتز جرالد
۳۰. #محاکمه ـ فرانتس کافکا
۳۱. #چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس
۳۲. #درنده باسکرویل ـ سر آرتور کنن دویل
۳۳. #تصویر دوریان گری ـ اسکار وایلد
۳۴. #ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین
۳۵. #زنان کوچک ـ لوئییز می آلکوت
۳۶. #آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول
۳۷. #جنایت و مکافات ـ فئودور داستایوسکی
۳۸. #آرزوهای بزرگ ـ چارلز دیکنز
۳۹. #مادام بواری ـ گوستاو فلوبر
۴۰. #دیوید کاپرفیلد ـ چارلز دیکنز
۴۱. #کنت مونت کریستو ـ الکساندر دوما
۴۲. #اولیور تویست ـ چارلز دیکنز
۴۳. #گوژپشت نوتردام ـ ویکتور هوگو
۴۴. سرخ و سیاه ـ استاندال
۴۵. #زوربای یونانی ـ نیکوس کازانتزاکیس
۴۶. #رابینسون کروزوئه ـ دانیل دفو
۴۷. #تهوع ـ سارتر
۴۸. #دن کیشوت ـ سر وانتس
۴۹. مشتمالچی عارف ـ نایپل
۵۰. خیابان میگل ـ نایپل
۵۱. کتابخانهٔ بابل و داستانهای دیگر ـ بورخس
۵۱. کلیسای جامع ـ کارور
۵۲. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ـ ریموند کارور
۵۳. مثل همهٔ عصرها ـ زویا پیرزاد
۵۴. طعم گس خرمالو ـ زویا پیرزاد
۵۵. یک روز مانده به عید پاک ـ زویا پیرزاد
۵۶. #مدار صفر درجه ـ احمد محمود
۵۷. در انتظار گودو ـ ساموئل بکت
۵۸. #عقاید یک دلقک ـ هاینریش بل
۵۹. #بارون درختنشین ـ ایتالو کالوینو
۶۰. #سلاخخانهٔ شماره پنج ـ کورت ونهگات
۶۱. یک مهمانی یک رقص و داستانهای دیگر ـ آیزاک باشویس سینگر
۶۲. باغ ـ پرویز دوایی
۶۳. #ناتور دشت ـ سلینجر
۶۴. دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم ـ سلینجر
۶۵. شهود ـ فلانری اوکانر
۶۶. خاطرات ـ سیمون دوبوار
۶۷. #روانکاو_و_داستانهای_دیگر ـ #ماشادود_آسیس
۶۸. #خاطرات_پس_از_مرگ #براس_کوباس ـ ماشادود_آسیس
۶۹. #مترجم_دردها ـ #جامپا_لاهیری
۷۰. #نامهٔ_یک_زن_ناشناس ـ #اشتفان_تسوایک
۷۱. #فضیلتهای_ناچیز ـ #ناتالیا_گینزبورگ
۷۲. #چنین_کنند_بزرگان ـ #ویل_کاپی
۷۳. #کتاب_بیهوده ـ #کریستین_بوبن
۷۴. #خانوادهٔ_من_و بقیهٔ_حیوانات ـ #جرالد_دارل
۷۵. #موز_وحشی ـ #ژوزه_مارود_واسکونسلوس
۷۶. #همنام ـ #جامپا_لاهیری
۷۷. #گفتوگو با مرگ ـ #آرتور_کوستلر
۷۸. #خداحافظ_گاری_کوپر ـ #رومن_گاری
۷۹. #لیدی_ال ـ #رومن_گاری
۸۰. #جزیره ـ #روبر_مرل
۸۱. #عادت_میکنیم ـ #زویا_پیرزاد
۸۲. #کرگدن ـ اوژن یونسکو
۸۳. #آوازخوان_طاس، #صندلیها ـ #اوژن_یونسکو
۸۴. #زندگی_شهری_و_چند_داستان_دیگر ـ #دونالد_بارتلمی
۸۵. #اتوبوس_پیر_و_داستانهای_دیگر ـ #ریچارد_براتیگان
۸۶. #بادبادکباز ـ #خالد_حسینی
۸۷. #روزی_روزگاری_دیروز ـ ترجمهٔ لیلا نصیریها
۸۸. #در_میان_گمشدگان ـ #دن_چاون
۸۹. #درخت_زیبای_من #ژوزه_مائورود_واسکونسلوس
۹۰. #کتاب_اوهام ـ #پل_استر
۹۱. #مرگ_و_پرگار ـ #بورخس
۹۲. #سرزمین_باد ـ #گراتزیا_دلدّا
۹۳. #خنده_در_تاریکی ـ #نابوکف
۹۴. #پدرو_پارامو ـ #خوان_رولفو
۹۵.#مرگ_کسب_و_کار_من_است ـ #روبر_مرل
۹۶. همان عشق ـ #یان_آندرهآ
۹۷. #پاککنها ـ #آلن_ربگریه
۹۸. #جنگل واژگون ـ #سلینجر
۹۹. #دروازههای_بهشت ـ #کورتازار
۱۰۰. #داستانهای_کوتاه ـ #چخوف
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#صد_کتاب
یکصد کتاب پر خواننده در سه قرن اخیر:
۱. #بابالنگ_دراز_جین_وبستر
٢. #بيلي_بتگیت_ادگارلارنس_دکتروف
۳.#بازمانده_روز_کازویوایشی_گورو
۴.#تاریخ_محاصره_لیسبون_خوزه_ساراماگو
۵. #عشق_سالهای_وبا_گابریل_گارسیامارکز
۶.#سال_مرگ_ریکاردوریش_خوزه_ساراماگو
۷.#عاشق ـ مارگاریت دوراس
۸ نام گل سرخ ـ اومبرتو اکو
۹.#اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ـ ایتالو کالوینو
۱۰. #پاییز پدرسالار ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۱. #صد سال تنهایی ـ گابریل گارسیا مارکز
۱۲. #فرنی و زویی ـ جی.دی. سالینجر
۱۳. #طبل حلبی ـ گونترگراس
۱۴. #آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس
۱۵. #پیرمرد و دریا ـ ارنست همینگوی
۱۶. #مالون میمیرد ـ ساموئل بکت
۱۷. #۱۹۸۴ـ جورج اورول
۱۸. #طاعون ـ آلبر کامو
۱۹. #مزرعهٔ حیوانات ـ جورج اورول
۲۰. #شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
۲۱. #بیگانه ـ آلبر کامو
۲۲. #جلال و قدرت ـ گراهام گرین
۲۳. #سفر به انتهای شب ـ لوئی فردینان سلین
۲۴. #ارلاندو ـ ویرجینیا وولف
۲۵. #به سوی فانوس دریایی ـ ویرجینیا وولف
۲۶. #سالها – ویرجینیا وولف
۲۷. #آمریکا ـ فرانتس کافکا
۲۸. #قصر ـ فرانتس کافکا
۲۹. #گتسبی بزرگ ـ اف. اسکات فیتز جرالد
۳۰. #محاکمه ـ فرانتس کافکا
۳۱. #چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس
۳۲. #درنده باسکرویل ـ سر آرتور کنن دویل
۳۳. #تصویر دوریان گری ـ اسکار وایلد
۳۴. #ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین
۳۵. #زنان کوچک ـ لوئییز می آلکوت
۳۶. #آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول
۳۷. #جنایت و مکافات ـ فئودور داستایوسکی
۳۸. #آرزوهای بزرگ ـ چارلز دیکنز
۳۹. #مادام بواری ـ گوستاو فلوبر
۴۰. #دیوید کاپرفیلد ـ چارلز دیکنز
۴۱. #کنت مونت کریستو ـ الکساندر دوما
۴۲. #اولیور تویست ـ چارلز دیکنز
۴۳. #گوژپشت نوتردام ـ ویکتور هوگو
۴۴. سرخ و سیاه ـ استاندال
۴۵. #زوربای یونانی ـ نیکوس کازانتزاکیس
۴۶. #رابینسون کروزوئه ـ دانیل دفو
۴۷. #تهوع ـ سارتر
۴۸. #دن کیشوت ـ سر وانتس
۴۹. مشتمالچی عارف ـ نایپل
۵۰. خیابان میگل ـ نایپل
۵۱. کتابخانهٔ بابل و داستانهای دیگر ـ بورخس
۵۱. کلیسای جامع ـ کارور
۵۲. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ـ ریموند کارور
۵۳. مثل همهٔ عصرها ـ زویا پیرزاد
۵۴. طعم گس خرمالو ـ زویا پیرزاد
۵۵. یک روز مانده به عید پاک ـ زویا پیرزاد
۵۶. #مدار صفر درجه ـ احمد محمود
۵۷. در انتظار گودو ـ ساموئل بکت
۵۸. #عقاید یک دلقک ـ هاینریش بل
۵۹. #بارون درختنشین ـ ایتالو کالوینو
۶۰. #سلاخخانهٔ شماره پنج ـ کورت ونهگات
۶۱. یک مهمانی یک رقص و داستانهای دیگر ـ آیزاک باشویس سینگر
۶۲. باغ ـ پرویز دوایی
۶۳. #ناتور دشت ـ سلینجر
۶۴. دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم ـ سلینجر
۶۵. شهود ـ فلانری اوکانر
۶۶. خاطرات ـ سیمون دوبوار
۶۷. #روانکاو_و_داستانهای_دیگر ـ #ماشادود_آسیس
۶۸. #خاطرات_پس_از_مرگ #براس_کوباس ـ ماشادود_آسیس
۶۹. #مترجم_دردها ـ #جامپا_لاهیری
۷۰. #نامهٔ_یک_زن_ناشناس ـ #اشتفان_تسوایک
۷۱. #فضیلتهای_ناچیز ـ #ناتالیا_گینزبورگ
۷۲. #چنین_کنند_بزرگان ـ #ویل_کاپی
۷۳. #کتاب_بیهوده ـ #کریستین_بوبن
۷۴. #خانوادهٔ_من_و بقیهٔ_حیوانات ـ #جرالد_دارل
۷۵. #موز_وحشی ـ #ژوزه_مارود_واسکونسلوس
۷۶. #همنام ـ #جامپا_لاهیری
۷۷. #گفتوگو با مرگ ـ #آرتور_کوستلر
۷۸. #خداحافظ_گاری_کوپر ـ #رومن_گاری
۷۹. #لیدی_ال ـ #رومن_گاری
۸۰. #جزیره ـ #روبر_مرل
۸۱. #عادت_میکنیم ـ #زویا_پیرزاد
۸۲. #کرگدن ـ اوژن یونسکو
۸۳. #آوازخوان_طاس، #صندلیها ـ #اوژن_یونسکو
۸۴. #زندگی_شهری_و_چند_داستان_دیگر ـ #دونالد_بارتلمی
۸۵. #اتوبوس_پیر_و_داستانهای_دیگر ـ #ریچارد_براتیگان
۸۶. #بادبادکباز ـ #خالد_حسینی
۸۷. #روزی_روزگاری_دیروز ـ ترجمهٔ لیلا نصیریها
۸۸. #در_میان_گمشدگان ـ #دن_چاون
۸۹. #درخت_زیبای_من #ژوزه_مائورود_واسکونسلوس
۹۰. #کتاب_اوهام ـ #پل_استر
۹۱. #مرگ_و_پرگار ـ #بورخس
۹۲. #سرزمین_باد ـ #گراتزیا_دلدّا
۹۳. #خنده_در_تاریکی ـ #نابوکف
۹۴. #پدرو_پارامو ـ #خوان_رولفو
۹۵.#مرگ_کسب_و_کار_من_است ـ #روبر_مرل
۹۶. همان عشق ـ #یان_آندرهآ
۹۷. #پاککنها ـ #آلن_ربگریه
۹۸. #جنگل واژگون ـ #سلینجر
۹۹. #دروازههای_بهشت ـ #کورتازار
۱۰۰. #داستانهای_کوتاه ـ #چخوف
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_صوتی
#داستانهای_سرگذشت_حاجی_بابای_اصفهانی
#جیمز_موریه (نویسنده)
#میرزاحبیب_اصفهانی (مترجم)
#رمان_تاریخی
سرگذشت حاجی بابای اصفهانی نوشته جیمز موریه مأمور سیاسی دولت انگلستان در دوران سلطنت فتحعلیشاه است. این داستان در سال ۱۸۲۴ میلادی به زبان انگلیسی در لندن منتشر شدهاست. رمان شرح احوالات دلاکزادهٔ ادب آموختهای است از اهالی اصفهان که در جوانی به خدمت یک تاجر ترک درآمده و پس از ماجراهایی طولانی به دربار قاجار راه مییابد و گزارشی از فساد اداری این دوره به دست میدهد. موریه چهار سال بعد کتاب دیگری ذیل عنوان حاجی بابا در لندن را منتشر ساخت که در واقع جلد دوم این مجموعهاست.تا مدتها تصور میشد شیخ احمد روحی این اثر را از فرانسه به فارسی برگرداندهاست اما بعداً به همت حسن کامشاد معلوم شد که ترجمهٔ این کتاب به فارسی کار میرزا حبیب اصفهانی است.ترجمهٔ فارسی این کتاب در واقع ترجمهای بسیار آزاد است؛ به طوری که در بعضی جاها از سرودن شعر در خلق بعضی صحنهها استفاده شده و بعضی میگویند اصولاً سمت و سو و محتوای داستان را عوض کردهاست.
یک فایل فشرده
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_صوتی
#داستانهای_سرگذشت_حاجی_بابای_اصفهانی
#جیمز_موریه (نویسنده)
#میرزاحبیب_اصفهانی (مترجم)
#رمان_تاریخی
سرگذشت حاجی بابای اصفهانی نوشته جیمز موریه مأمور سیاسی دولت انگلستان در دوران سلطنت فتحعلیشاه است. این داستان در سال ۱۸۲۴ میلادی به زبان انگلیسی در لندن منتشر شدهاست. رمان شرح احوالات دلاکزادهٔ ادب آموختهای است از اهالی اصفهان که در جوانی به خدمت یک تاجر ترک درآمده و پس از ماجراهایی طولانی به دربار قاجار راه مییابد و گزارشی از فساد اداری این دوره به دست میدهد. موریه چهار سال بعد کتاب دیگری ذیل عنوان حاجی بابا در لندن را منتشر ساخت که در واقع جلد دوم این مجموعهاست.تا مدتها تصور میشد شیخ احمد روحی این اثر را از فرانسه به فارسی برگرداندهاست اما بعداً به همت حسن کامشاد معلوم شد که ترجمهٔ این کتاب به فارسی کار میرزا حبیب اصفهانی است.ترجمهٔ فارسی این کتاب در واقع ترجمهای بسیار آزاد است؛ به طوری که در بعضی جاها از سرودن شعر در خلق بعضی صحنهها استفاده شده و بعضی میگویند اصولاً سمت و سو و محتوای داستان را عوض کردهاست.
یک فایل فشرده
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
داستان های حاجی بابای اصفهانی.zip
307.7 MB
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_صوتی
#داستانهای_سرگذشت_حاجی_بابای_اصفهانی
(نویسنده)#جیمز_موریه
(مترجم)#میرزاحبیب_اصفهانی
#رمان_تاریخی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_صوتی
#داستانهای_سرگذشت_حاجی_بابای_اصفهانی
(نویسنده)#جیمز_موریه
(مترجم)#میرزاحبیب_اصفهانی
#رمان_تاریخی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستانهای_کوچک_از_موسیقیدانان_بزرگ
داستان باربد و سمفونی شبدیز
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستانهای_کوچک_از_موسیقیدانان_بزرگ
داستان باربد و سمفونی شبدیز
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستانهای_کوچک_از_موسیقیدانان_بزرگ
داستان باربد و سمفونی شبدیز
باربد که در دیار خود موسیقیدان شناخته شدهای بود، آهنگ آن کرد که از مرو راهی پایتخت شود و سالار ترانهسازان کشور شود. اما هنگامی که سرکش (سرگس) سردسته نوازندگان دربار، از توانمندی او با خبر شد به سربازان رشوه داد تا او را راه ندهند. باربد خسته از سفر در اوج ناامیدی با باغبان باغی آشنا شد که خسروپرویز نوروز را در آن میگذراند، پس چارهای اندیشید و با سازش بالای درخت سروی، در نزدیکی جشنگاه شاه پنهان شد و به انتظار نشست. هنگام غروب که خسروپرویز به باغ آمد و سری گرم از باده داشت، باربد از نهانگاه خویش آهنگی نغز به نام «دادآفرید» نواخت و همگان را مدهوش کرد. پس شاه امر کرد که رامشگر را بيابند اما کسی موفق به یافتن او نشد. چندی بعد که شاه جام دوم را برداشت، باربد ساز بربط را دگرگونه نواخت و سرودی به نام «پیکار گُرد» برآورد چنانکه خسرو گفت:"همه اعضای بدنم میخواهند برای بهرهبردن از آن سراپا گوش شوند"
و این بار نیز کسی باربد را نیافتند. بار دیگر در زمانی درخور، باربد با نوايی شکوهمند و صدایی گرم ترانهی بداههی «سبز بر سبز» را ساز کرد. این بار شاه بپاخاست و گفت: " اين آواز بیشک از فرشتهای برمیخيزد که پروردگار برای خوشی من فرستاده است" و از رامشگر خواست تا خود را نشان دهد و این شد که باربد از درخت به پايين خرامید و داستان خود را بازگو کرد و خسرو گفت که این همان خنیاگری ست که جدم در خواب به من گفت که با هنرش میتواند طعم زهر را هم دلچسب کند. و اینگونه باربد سرپرست خنياگران و مهتران دربار شد.
باربد برای هر روز هفته و هر ماه نغمهای ویژه ساخته بود که آن را سيصد و شست نوا میناميدند و نیز به مناسبتهای گوناگون چون نوروز، مهرگان و در جشنهای درباری ترانه میسرود و نغمه میساخت که الحان باربد يا سی لحن نامیده میشود. نغمههايی را هم که در ستايش خسرو پرويز ساخت، به سرودهای خسروانی معروف شد.
روزگار گذشت و چرخ چرخید، تا آنکه اتفاق ناگواری رخ داد و کسی را یارای گفتن آن به خسرو نبود. از آنجا که باربد در دربار نفوذ بسيار داشت و محبوب همگان بود دست به دامن او شدند تا این خبر مهم را با آواز و ساز به اطلاع خسرو پرويز برساند.
خبر شبدیز، اسب محبوب خسرو پرويز، که سوگند خورده بود هر کس خبر مرگش را بياورد کشته خواهد شد. پس باربد زیرکانه و هوشمندانه با سرودی غم انگيز و با ايهام و تلميح سبب شد که خسرو پرويز خود فرياد برآورد که" مگر شبديز مرده؟" و باربد در پاسخ گفت "بله، شاه خود چنين فرمودند"! و خسرو که جوابی براي گفتن نداشت، گفت: "هم خود را نجات دادی و هم ديگری را ".
فردوسی بزرگ دربار مرگ باربد چنين ميگويد: آن هنگام که خسرو پرويز به دست فرزندش"شيرويه" زندانی شد، باربد با رنگي پريده و اندوه بسیار به خانهای که خسرو در آنجا زندانی بود رفت و در پیشگاه او ترانهای نوحهوار خواند سپس چهار انگشت خود را بريد و به خانه برگشت و آتشی افروخت و همه سازهايش را در آن افکند. برخی نیز گفتهاند که باربد پس از این ماجرا با نیرنگ سرکش به قتل رسید.
شماری از نغمههای باربد:
کين ايرج ، کين سياووش ، باغ شيرين ، اورنگی ، آرايش خورشيد ، ماه اَبَر کوهان ، تخت طاقديس ، گنج باد آورد ، گنج کاووس ، شبديز ، سروستان ، آيين جمشيد ، حقه کاووس ، راح روح ، رامش جان ، سبز در سبز ، سروسهی ، شادروان مرواريد ، شب فرخ ، قفل رومی ، گنج سوخته ، مشکدانه ، مروای نيک ، مشکمالی ، مهرگانی ، ناقوسی ، نوبهاری ، نوشين باده ، نيمروز ، نخجيرانی
نقلی از گرگانی در شرح بر کتاب الادوار:
در میان نوازندگان قدیم کسانی بودند که هرگز یک ملودی را دو بار در حضور شاه ننواختند، و چنین بود باربد که در زمان [خسرو دوم] میزیست، او مراقب بود که مخاطب خود و خلق و خوی شنوندگانش را خوب بشناسد و نیز بداهه می سرود و الفاظ و آهنگی را که مناسب موقعیت و مطابق با میل هر فرد بود، بداهه می ساخت و آوازه اش در سراسر جهان پیچید و [خسرو] به این مباهات می کرد که نه پادشاهان پیشین و نه همزمان او چنین هنرمندی را در اختیار نداشتند.»
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستانهای_کوچک_از_موسیقیدانان_بزرگ
داستان باربد و سمفونی شبدیز
باربد که در دیار خود موسیقیدان شناخته شدهای بود، آهنگ آن کرد که از مرو راهی پایتخت شود و سالار ترانهسازان کشور شود. اما هنگامی که سرکش (سرگس) سردسته نوازندگان دربار، از توانمندی او با خبر شد به سربازان رشوه داد تا او را راه ندهند. باربد خسته از سفر در اوج ناامیدی با باغبان باغی آشنا شد که خسروپرویز نوروز را در آن میگذراند، پس چارهای اندیشید و با سازش بالای درخت سروی، در نزدیکی جشنگاه شاه پنهان شد و به انتظار نشست. هنگام غروب که خسروپرویز به باغ آمد و سری گرم از باده داشت، باربد از نهانگاه خویش آهنگی نغز به نام «دادآفرید» نواخت و همگان را مدهوش کرد. پس شاه امر کرد که رامشگر را بيابند اما کسی موفق به یافتن او نشد. چندی بعد که شاه جام دوم را برداشت، باربد ساز بربط را دگرگونه نواخت و سرودی به نام «پیکار گُرد» برآورد چنانکه خسرو گفت:"همه اعضای بدنم میخواهند برای بهرهبردن از آن سراپا گوش شوند"
و این بار نیز کسی باربد را نیافتند. بار دیگر در زمانی درخور، باربد با نوايی شکوهمند و صدایی گرم ترانهی بداههی «سبز بر سبز» را ساز کرد. این بار شاه بپاخاست و گفت: " اين آواز بیشک از فرشتهای برمیخيزد که پروردگار برای خوشی من فرستاده است" و از رامشگر خواست تا خود را نشان دهد و این شد که باربد از درخت به پايين خرامید و داستان خود را بازگو کرد و خسرو گفت که این همان خنیاگری ست که جدم در خواب به من گفت که با هنرش میتواند طعم زهر را هم دلچسب کند. و اینگونه باربد سرپرست خنياگران و مهتران دربار شد.
باربد برای هر روز هفته و هر ماه نغمهای ویژه ساخته بود که آن را سيصد و شست نوا میناميدند و نیز به مناسبتهای گوناگون چون نوروز، مهرگان و در جشنهای درباری ترانه میسرود و نغمه میساخت که الحان باربد يا سی لحن نامیده میشود. نغمههايی را هم که در ستايش خسرو پرويز ساخت، به سرودهای خسروانی معروف شد.
روزگار گذشت و چرخ چرخید، تا آنکه اتفاق ناگواری رخ داد و کسی را یارای گفتن آن به خسرو نبود. از آنجا که باربد در دربار نفوذ بسيار داشت و محبوب همگان بود دست به دامن او شدند تا این خبر مهم را با آواز و ساز به اطلاع خسرو پرويز برساند.
خبر شبدیز، اسب محبوب خسرو پرويز، که سوگند خورده بود هر کس خبر مرگش را بياورد کشته خواهد شد. پس باربد زیرکانه و هوشمندانه با سرودی غم انگيز و با ايهام و تلميح سبب شد که خسرو پرويز خود فرياد برآورد که" مگر شبديز مرده؟" و باربد در پاسخ گفت "بله، شاه خود چنين فرمودند"! و خسرو که جوابی براي گفتن نداشت، گفت: "هم خود را نجات دادی و هم ديگری را ".
فردوسی بزرگ دربار مرگ باربد چنين ميگويد: آن هنگام که خسرو پرويز به دست فرزندش"شيرويه" زندانی شد، باربد با رنگي پريده و اندوه بسیار به خانهای که خسرو در آنجا زندانی بود رفت و در پیشگاه او ترانهای نوحهوار خواند سپس چهار انگشت خود را بريد و به خانه برگشت و آتشی افروخت و همه سازهايش را در آن افکند. برخی نیز گفتهاند که باربد پس از این ماجرا با نیرنگ سرکش به قتل رسید.
شماری از نغمههای باربد:
کين ايرج ، کين سياووش ، باغ شيرين ، اورنگی ، آرايش خورشيد ، ماه اَبَر کوهان ، تخت طاقديس ، گنج باد آورد ، گنج کاووس ، شبديز ، سروستان ، آيين جمشيد ، حقه کاووس ، راح روح ، رامش جان ، سبز در سبز ، سروسهی ، شادروان مرواريد ، شب فرخ ، قفل رومی ، گنج سوخته ، مشکدانه ، مروای نيک ، مشکمالی ، مهرگانی ، ناقوسی ، نوبهاری ، نوشين باده ، نيمروز ، نخجيرانی
نقلی از گرگانی در شرح بر کتاب الادوار:
در میان نوازندگان قدیم کسانی بودند که هرگز یک ملودی را دو بار در حضور شاه ننواختند، و چنین بود باربد که در زمان [خسرو دوم] میزیست، او مراقب بود که مخاطب خود و خلق و خوی شنوندگانش را خوب بشناسد و نیز بداهه می سرود و الفاظ و آهنگی را که مناسب موقعیت و مطابق با میل هر فرد بود، بداهه می ساخت و آوازه اش در سراسر جهان پیچید و [خسرو] به این مباهات می کرد که نه پادشاهان پیشین و نه همزمان او چنین هنرمندی را در اختیار نداشتند.»
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity