🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقل_یک_خاطره
سال ۱۳۴۰ در دبیرستان "رضا شاه کبیر" با خانم فرخ رو پارسا آشنا شدم . من دانش آموز و او رئیس دبیرستان بود. صبح ها همیشه 5 دقیقه قبل از زنگ دم در ورودی ایستاده و مراقب لباس و ساعت ورود شاگردان و معلمان بود. به شاگردان اجازه نمیداد بجز لباس فرم دبیرستان که بلوزی به رنگ مشکی و دامنی طوسی رنگ که تا زیر زانو باید بلند می بود ، پوشش دیگری داشته باشند . پوشیدن جوراب نایلون و کفش پاشنه دار ممنوع بود . اجازه آرایش و برداشتن ابرو نداشتیم و جالبست که به معلمان زن هم اگر توالت غلیظ و چشم گیری داشتند و یا چند دقیقه دیر آمده بودند ، تذکر می داد . خودش هم بسیار ساده و بی آرایش بود و اغلب هم کت و دامنی ساده به رنگ تیره می پوشید . بسیار جدی اما مهربان بود . طبق مقرراتش، هر دانش آموزی که بیش از 5 دقیقه تاخیر داشت ، نیم نمره از انضباط او کاسته می شد.
من که در سنین نوجوانی همیشه دیر از خواب بیدار می شدم ، اکثر روزها دیرتر به مدرسه می رسیدم . به همین دلیل وقتی که کارنامه من را دادند نمره انضباطم صفر بود . شاگرد درس خوانی بودم در سایر دروس نمرات درخشانی گرفته بودم، پدرم با خواهش من به مدرسه آمد تا وساطت کند که نمره صفر در کارنامه ام درج نشود و معدل کل من را تنزل ندهد . وقتی پدرم آمد، خانم پارسا من را هم احضار و سپس قانون مدرسه را یکبار دیگر شرح داد و سپس گفت: چون شیرین شاگرد درس خوانی است من با استفاده از اختیاراتی که دارم ، ۱۲ نمره به او ارفاق می کنم . من و پدر هر دو انتظار این میزان از بخشش را نداشتیم اما خوشحالی ما لحظه ای بیش نبود زیرا خانم پارسا با لبخند اضافه کرد ، طبق دفتر حضور و غیاب نمره او، منفی ۱۲ بود و من ۱۲ نمره ارفاق کرده و این نمره صفر در کارنامه او باقی خواهد ماند تا بیاموزد که برای موفقیت در زندگی ، باید وقت شناس باشد ، اما معدل کل در کارنامه بدون احتساب نمره انضباط ثبت خواهد شد .
درس بزرگی از او یاد گرفتم که متاسفانه مدت زیادی افتخار شاگردیش را نداشتم .
با "انقلاب سفید" ، محمدرضا شاه به زنان ایران حق رای داد و خانم پارسا به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد . در مراسم تودیعی که در دبیرستان برایش گرفته شد ، همه شاگردان دورش حلقه زدیم و یکصدا فریاد زدیم "چرا رفتی ، مگه ما را دوست نداری؟" او که با دیدن احساسات شاگردان ، چشمانش پر از اشگ شده بود گفت :
" چون دوستتان دارم میروم تا در سنگری مهمتر، از حقوق دختران سرزمینم دفاع کنم . "
از آن پس فقط از طریق رسانه ها اخبار او را دنبال می کردم و در سال ۱۳۴۷ در روزنامه خواندم که به عنوان نخستین وزیر زن در تاریخ ایران برای وزارت آموزش و پرورش انتخاب شده است . مقامی که حقیقتا شایستگیش را داشت و او تا سال ۱۳۵۴ در این پست بود .
خبر بعدی متاسفانه دستگیری و محاکمه اش در دادگاه انقلاب به جرم اشاعه فحشا در آموزش و پرورش و افساد فی الارض در محاکمه ای غیرعادلانه و بدون داشتن وکیل بود که توسط محمدی گیلانی به اعدام محکوم و بسیار سریع حکم اجرا شد . نکته جالب توجه آنکه در دوران وزارتش دو روحانی را به همکاری دعوت کرده بود تا بر تهیه کتب درسی نظارت کنند . یکی از آنان آیت اله محمدجواد باهنر که از خانم پارسا مجوز تاسیس مدرسه خصوصی هم گرفته بود و دیگری آیت اله بهشتی که با وساطت او، وزارت آموزش و پرورش حامی مالی مرکز اسلامی هامبورک بود .
آیت اله بهشتی در زمان محاکمه رئیس سابقش ، در عالی ترین مسند قضایی نشسته بود و آیت اله محمدجواد باهنر هم جز مقربین دستگاه حاکمه بود و بعدها بعنوان نخست وزیر انتخاب و با محمدعلی رجایی در انفجار ساختمان نخست وزیری کشته شد . این دو روحانی هیچکدام کوچکترین قدمی برای رئیس سابق برنداشتند بلکه در تسریع اجرای حکم هم موثر بودند .
بعدها در اینترنت خواندم ابوالحسن بنی صدر که در آن تاریخ رئیس جمهور بود ، نزد خمینی رفته و دستوری مبنی بر یک درجه تخفیف در مجازات گرفته و قرار می شود خانم پارسا محکوم به حبس ابد شود . اما متاسفانه افرادی مصلحت خود را در اعدام او می بینند و به همین دلیل وقتی نامه به زندان اوین میرسد، پاسخ میدهند که حکم اجرا شده و بدینگونه یکی از خوشنام ترین زنان ایران کشته میشود هرچند که هرگز نمیتوانند نام نیک او را از تاریخ پاک کنند .
چند سال بعد از فردی که مدتی با فرخ رو پارسا در یک سلول بوده شنیدم که وقتی گفتند برای اجرای اعدام حاضر شود و وصیت نامه اش را بنویسد ، همه زنان زندانی شروع به گریه میکنند ، اما وی با شهامت ستودنی سخنرانی و زنان را دلداری داده و به مقاومت در برابر بی عدالتی تشویق میکند و شجاعانه و سر بلند در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ بسوی مرگ می رود .
اندکی پس از قتل فرخ رو پارسا ، هر دو روحانی مشاور او، هرکدام به شیوه ای متفاوت کشته می شوند و وقتی خبر ترور هر یک را در روزنامه می خواندم بی اختیار زیر لب گفتم :
🌸🌿
🔴#نقل_یک_خاطره
سال ۱۳۴۰ در دبیرستان "رضا شاه کبیر" با خانم فرخ رو پارسا آشنا شدم . من دانش آموز و او رئیس دبیرستان بود. صبح ها همیشه 5 دقیقه قبل از زنگ دم در ورودی ایستاده و مراقب لباس و ساعت ورود شاگردان و معلمان بود. به شاگردان اجازه نمیداد بجز لباس فرم دبیرستان که بلوزی به رنگ مشکی و دامنی طوسی رنگ که تا زیر زانو باید بلند می بود ، پوشش دیگری داشته باشند . پوشیدن جوراب نایلون و کفش پاشنه دار ممنوع بود . اجازه آرایش و برداشتن ابرو نداشتیم و جالبست که به معلمان زن هم اگر توالت غلیظ و چشم گیری داشتند و یا چند دقیقه دیر آمده بودند ، تذکر می داد . خودش هم بسیار ساده و بی آرایش بود و اغلب هم کت و دامنی ساده به رنگ تیره می پوشید . بسیار جدی اما مهربان بود . طبق مقرراتش، هر دانش آموزی که بیش از 5 دقیقه تاخیر داشت ، نیم نمره از انضباط او کاسته می شد.
من که در سنین نوجوانی همیشه دیر از خواب بیدار می شدم ، اکثر روزها دیرتر به مدرسه می رسیدم . به همین دلیل وقتی که کارنامه من را دادند نمره انضباطم صفر بود . شاگرد درس خوانی بودم در سایر دروس نمرات درخشانی گرفته بودم، پدرم با خواهش من به مدرسه آمد تا وساطت کند که نمره صفر در کارنامه ام درج نشود و معدل کل من را تنزل ندهد . وقتی پدرم آمد، خانم پارسا من را هم احضار و سپس قانون مدرسه را یکبار دیگر شرح داد و سپس گفت: چون شیرین شاگرد درس خوانی است من با استفاده از اختیاراتی که دارم ، ۱۲ نمره به او ارفاق می کنم . من و پدر هر دو انتظار این میزان از بخشش را نداشتیم اما خوشحالی ما لحظه ای بیش نبود زیرا خانم پارسا با لبخند اضافه کرد ، طبق دفتر حضور و غیاب نمره او، منفی ۱۲ بود و من ۱۲ نمره ارفاق کرده و این نمره صفر در کارنامه او باقی خواهد ماند تا بیاموزد که برای موفقیت در زندگی ، باید وقت شناس باشد ، اما معدل کل در کارنامه بدون احتساب نمره انضباط ثبت خواهد شد .
درس بزرگی از او یاد گرفتم که متاسفانه مدت زیادی افتخار شاگردیش را نداشتم .
با "انقلاب سفید" ، محمدرضا شاه به زنان ایران حق رای داد و خانم پارسا به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد . در مراسم تودیعی که در دبیرستان برایش گرفته شد ، همه شاگردان دورش حلقه زدیم و یکصدا فریاد زدیم "چرا رفتی ، مگه ما را دوست نداری؟" او که با دیدن احساسات شاگردان ، چشمانش پر از اشگ شده بود گفت :
" چون دوستتان دارم میروم تا در سنگری مهمتر، از حقوق دختران سرزمینم دفاع کنم . "
از آن پس فقط از طریق رسانه ها اخبار او را دنبال می کردم و در سال ۱۳۴۷ در روزنامه خواندم که به عنوان نخستین وزیر زن در تاریخ ایران برای وزارت آموزش و پرورش انتخاب شده است . مقامی که حقیقتا شایستگیش را داشت و او تا سال ۱۳۵۴ در این پست بود .
خبر بعدی متاسفانه دستگیری و محاکمه اش در دادگاه انقلاب به جرم اشاعه فحشا در آموزش و پرورش و افساد فی الارض در محاکمه ای غیرعادلانه و بدون داشتن وکیل بود که توسط محمدی گیلانی به اعدام محکوم و بسیار سریع حکم اجرا شد . نکته جالب توجه آنکه در دوران وزارتش دو روحانی را به همکاری دعوت کرده بود تا بر تهیه کتب درسی نظارت کنند . یکی از آنان آیت اله محمدجواد باهنر که از خانم پارسا مجوز تاسیس مدرسه خصوصی هم گرفته بود و دیگری آیت اله بهشتی که با وساطت او، وزارت آموزش و پرورش حامی مالی مرکز اسلامی هامبورک بود .
آیت اله بهشتی در زمان محاکمه رئیس سابقش ، در عالی ترین مسند قضایی نشسته بود و آیت اله محمدجواد باهنر هم جز مقربین دستگاه حاکمه بود و بعدها بعنوان نخست وزیر انتخاب و با محمدعلی رجایی در انفجار ساختمان نخست وزیری کشته شد . این دو روحانی هیچکدام کوچکترین قدمی برای رئیس سابق برنداشتند بلکه در تسریع اجرای حکم هم موثر بودند .
بعدها در اینترنت خواندم ابوالحسن بنی صدر که در آن تاریخ رئیس جمهور بود ، نزد خمینی رفته و دستوری مبنی بر یک درجه تخفیف در مجازات گرفته و قرار می شود خانم پارسا محکوم به حبس ابد شود . اما متاسفانه افرادی مصلحت خود را در اعدام او می بینند و به همین دلیل وقتی نامه به زندان اوین میرسد، پاسخ میدهند که حکم اجرا شده و بدینگونه یکی از خوشنام ترین زنان ایران کشته میشود هرچند که هرگز نمیتوانند نام نیک او را از تاریخ پاک کنند .
چند سال بعد از فردی که مدتی با فرخ رو پارسا در یک سلول بوده شنیدم که وقتی گفتند برای اجرای اعدام حاضر شود و وصیت نامه اش را بنویسد ، همه زنان زندانی شروع به گریه میکنند ، اما وی با شهامت ستودنی سخنرانی و زنان را دلداری داده و به مقاومت در برابر بی عدالتی تشویق میکند و شجاعانه و سر بلند در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ بسوی مرگ می رود .
اندکی پس از قتل فرخ رو پارسا ، هر دو روحانی مشاور او، هرکدام به شیوه ای متفاوت کشته می شوند و وقتی خبر ترور هر یک را در روزنامه می خواندم بی اختیار زیر لب گفتم :
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ویدئو
ویدیوی دیگری از ماجرای #دزفول
🔴گویا تنها چیزی که فعلا از سمت منابع رسمی منتشر شده این چیزهاست که خبرگزاری فارس نوشته:
"یک منبع آگاه اظهار کرد: این درگیری بر سر یک اختلاف شخصی و خانوادگی اتفاق افتاده و هرگونه سرقت و زورگیری رد میشود.
وی افزود: فرد دارنده سلاح و ضارب به علت حمل سلاح و نمایش قدرت با آن تحت تعقیب است.
به گفته این منبع آگاه جزئیات بیشتر این موضوع پس از دستگیری فرد و بررسیهای بیشتر اطلاع رسانی خواهد شد."
⭕️پیامهایی هم گرفتم مثل این:
انگار داره یه شماره تلفن میگه: «زنگ بزن به…»
بعد داد زدن شماره، میگه: «بگو دخترتونو دزدیدن»
بعد میگه: «تف به گور همهتون… تف به گور همهتون! زنگ بزنین صد و دههههههه…
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ویدئو
ویدیوی دیگری از ماجرای #دزفول
🔴گویا تنها چیزی که فعلا از سمت منابع رسمی منتشر شده این چیزهاست که خبرگزاری فارس نوشته:
"یک منبع آگاه اظهار کرد: این درگیری بر سر یک اختلاف شخصی و خانوادگی اتفاق افتاده و هرگونه سرقت و زورگیری رد میشود.
وی افزود: فرد دارنده سلاح و ضارب به علت حمل سلاح و نمایش قدرت با آن تحت تعقیب است.
به گفته این منبع آگاه جزئیات بیشتر این موضوع پس از دستگیری فرد و بررسیهای بیشتر اطلاع رسانی خواهد شد."
⭕️پیامهایی هم گرفتم مثل این:
انگار داره یه شماره تلفن میگه: «زنگ بزن به…»
بعد داد زدن شماره، میگه: «بگو دخترتونو دزدیدن»
بعد میگه: «تف به گور همهتون… تف به گور همهتون! زنگ بزنین صد و دههههههه…
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادمان
#دکتر_نصرت_الملوک_کاشانچی اولین بانوی پزشک قانونی در ایران
بانو نصرت الملوک کاشانچی در سال ۱۲۹۳ شمسی به دنیا آمد. پدرش علینقی کاشانچی تاجر معروف و از ثروتمندان طراز اول زمان خود بود. وی علیرغم عشق به تحصیل طبق رسم معمول آن زمان در سن ۱۴ سالگی در پایان دوره دبستان به عقد و ازدواج پسر عمویش در آمد. اما اختلاف فکر و علایق در عموزاده ها که یکی عاشق علم و آموختن و زنی آزاده بود و دیگری تاجر پیشه ، کار را به جدایی زود هنگام کشاند. بانو نصرت الملوک پس از یک سال با پسر نوزاد خود خانه شوهر را ترک گفت و طلاق گرفت و به تربیت تنها فرزندش و تحصیل پرداخت و تا پایان عمر دیگر همسری اختیار نکرد.
او با ادامه تحصیلات ، در سن ۱۸ سالگی جزو اولین زنانی بود که وارد دانشکده پزشکی تهران شد و سپس عازم اروپا شد. تا جنگ جهانی دوم در برلین به تحصیل و تحقیق ادامه داد. سپس به پاریس رفت و تحصیلات تخصصی را در رشته مامایی تکمیل کرد و به ایران بازگشت و ضمن کار در رشته پزشکی زنان دکترا گرفت.
بانو کاشانچی در جنوب شهر تهران در یکی از ساختمانهای پدرش پلی کلینیکی تخصصی زنان و مامایی تأسیس کرد که بطور رایگان در خدمت زنان محروم بود و به ارشاد زنان ستم کشیده نیز می پرداخت. وی بدبختی زنان آن دوران به خصوص در طبقات آسیب پذیر را ناشی از بیسوادی آنان می دانست و عقیده داشت حداقل زنان باید تحصیلات دوره ابتدایی داشته باشند. بنابراین در جوار درمانگاه یک کلاس اکابر برای زنان بیسواد دایر کرده بود و انجمنی از بانوان تحصیل کرده و رو شنفکر تشکیل داده بود و از آنان برای آموزگاری اکابر استفاده می کرد.
او هرچه بیشتر به زنان محلات جنوبی تهران کمک می کرد آنان را نیازمند تر می دید و به تأسیس یک زایشگاهی برای آنان مصمم شد بنابراین دست به ابتکاری جالب زد. روزی که عده ای از تجار سرشناس و طراز اول ایران میهمان پدرش بودند او ناگهان وارد مجلس آنان شد و تا پدر و برادرانش متوجه شوند و او را بیرون کنند در بیچارگی زنان محروم نطق گیرایی ایراد کرد و خاطر نشان کرد به علت عدم وجود دارو پزشک در جنوب شهر زنان بسیاری در هنگام زایمان می میرند. یک زایشگاه خیریه کوپک برای آنان کافی است. در این هنگام برادران بانو کاشانی موفق شدند او را که جرأت کرده بود حریم و جو آن روزگار را بشکند و وارد مجلس مردان شود از مجلس بیرون کنند. اما وی در هنگام خروج با صدای بلند به تجار گفت من حجت بر شما تمام کردم حال شما می دانید و وجدانتان. او بعدها در هنگام شرح ماجرا برای یکی از دوستانش گفته بود آن روز انتظار توسری خوردن و شماتت را داشته است ولی پس از نیم ساعت برادرش به سراغش رفت و گفت آقایان با تو کار دارند تو پشت در بمان و به پرسشهای آنان پاسخ بده. به هر حال کار آن روز وی باعث شد که تجار خرج تأسیس یک درمانگاه مجهز را تقبل کنند. از این پس با کمک دوستان دوران تحصیل در آلمان که اغلب مهندس بودند کار ساخت درمانگاه را شروع کرد و تجار خیر آنقدر پول جمع کردند که او توانست یک بیمارستان مناسب تآسیس کند و نام آن را بیمارستان « بازرگانان » گذارد که در خیابان ری واقع بود و علاوه بر بخش زنان و مامایی بازبخش جراحی و داخلی نیز داشت.
بانو دکتر کاشانچی در ادمه فعالیت به وزارت دادگستری منتقل شد اما نظارت بر بیمارستان بازرگانان را ترک نکرد. پس از زمان کوتاهی که از خدمت او در دادگستری گذشت از او خواستند کار نظارت بر ساخت بیمارستانی را برای کارکنان دادگستری برعهده بگیرد. این بیمارستان اولین بیمارستان دادگستری بود که در طبقات زیرین قسمت غربی کاخ دادگستری در مجاورت خیابان خیام ساخته شد. و ریاست آن را برعهده بانو دکتر کاشانچی نهادند. این بیمارستان بعدها به محل فعلی آن یعنی ساختمان وقفی مرحوم فاضل عراقی منتقل گردید.
بانو نصرت الملوک کاشانچی اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد. در پزشکی قانونی نیز وی بنیانگذار بخش زنان بود. او زیر بار سفارش و خواهش این و آن نمی رفت. وی با طبعی بلند تمام حقوق خود را صرف دستگیری از بینوایان و تأمین پول داروی کامندان ضعیف می کرد.
یکی از شاگردانش می گوید از کارهای خیر بانو دکتر کاشانچی تأمین مخارج تحصیل پسران و دختران با استعداد بود که برای آنان خانه تهیه می کرد و انان را در رفاه نگه می داشت . چند تن از زنان و مردان تحصیل کرده در رشته های مهندسی و پزشکی با حمایت او در تحصیل موفق شدند.
تنها فرزند خانم دکتر کاشانچی مهندس شرکت نفت بود که ده ماه قبل از فوت مادر درگذشت. دو نوه دکتر کاشانچی از افراد تحصیل کرده و فرهیخته اند که بسیار مورد علاقه و احترام بانو کاشانچی بوند.
🌸🌿
🔴#یادمان
#دکتر_نصرت_الملوک_کاشانچی اولین بانوی پزشک قانونی در ایران
بانو نصرت الملوک کاشانچی در سال ۱۲۹۳ شمسی به دنیا آمد. پدرش علینقی کاشانچی تاجر معروف و از ثروتمندان طراز اول زمان خود بود. وی علیرغم عشق به تحصیل طبق رسم معمول آن زمان در سن ۱۴ سالگی در پایان دوره دبستان به عقد و ازدواج پسر عمویش در آمد. اما اختلاف فکر و علایق در عموزاده ها که یکی عاشق علم و آموختن و زنی آزاده بود و دیگری تاجر پیشه ، کار را به جدایی زود هنگام کشاند. بانو نصرت الملوک پس از یک سال با پسر نوزاد خود خانه شوهر را ترک گفت و طلاق گرفت و به تربیت تنها فرزندش و تحصیل پرداخت و تا پایان عمر دیگر همسری اختیار نکرد.
او با ادامه تحصیلات ، در سن ۱۸ سالگی جزو اولین زنانی بود که وارد دانشکده پزشکی تهران شد و سپس عازم اروپا شد. تا جنگ جهانی دوم در برلین به تحصیل و تحقیق ادامه داد. سپس به پاریس رفت و تحصیلات تخصصی را در رشته مامایی تکمیل کرد و به ایران بازگشت و ضمن کار در رشته پزشکی زنان دکترا گرفت.
بانو کاشانچی در جنوب شهر تهران در یکی از ساختمانهای پدرش پلی کلینیکی تخصصی زنان و مامایی تأسیس کرد که بطور رایگان در خدمت زنان محروم بود و به ارشاد زنان ستم کشیده نیز می پرداخت. وی بدبختی زنان آن دوران به خصوص در طبقات آسیب پذیر را ناشی از بیسوادی آنان می دانست و عقیده داشت حداقل زنان باید تحصیلات دوره ابتدایی داشته باشند. بنابراین در جوار درمانگاه یک کلاس اکابر برای زنان بیسواد دایر کرده بود و انجمنی از بانوان تحصیل کرده و رو شنفکر تشکیل داده بود و از آنان برای آموزگاری اکابر استفاده می کرد.
او هرچه بیشتر به زنان محلات جنوبی تهران کمک می کرد آنان را نیازمند تر می دید و به تأسیس یک زایشگاهی برای آنان مصمم شد بنابراین دست به ابتکاری جالب زد. روزی که عده ای از تجار سرشناس و طراز اول ایران میهمان پدرش بودند او ناگهان وارد مجلس آنان شد و تا پدر و برادرانش متوجه شوند و او را بیرون کنند در بیچارگی زنان محروم نطق گیرایی ایراد کرد و خاطر نشان کرد به علت عدم وجود دارو پزشک در جنوب شهر زنان بسیاری در هنگام زایمان می میرند. یک زایشگاه خیریه کوپک برای آنان کافی است. در این هنگام برادران بانو کاشانی موفق شدند او را که جرأت کرده بود حریم و جو آن روزگار را بشکند و وارد مجلس مردان شود از مجلس بیرون کنند. اما وی در هنگام خروج با صدای بلند به تجار گفت من حجت بر شما تمام کردم حال شما می دانید و وجدانتان. او بعدها در هنگام شرح ماجرا برای یکی از دوستانش گفته بود آن روز انتظار توسری خوردن و شماتت را داشته است ولی پس از نیم ساعت برادرش به سراغش رفت و گفت آقایان با تو کار دارند تو پشت در بمان و به پرسشهای آنان پاسخ بده. به هر حال کار آن روز وی باعث شد که تجار خرج تأسیس یک درمانگاه مجهز را تقبل کنند. از این پس با کمک دوستان دوران تحصیل در آلمان که اغلب مهندس بودند کار ساخت درمانگاه را شروع کرد و تجار خیر آنقدر پول جمع کردند که او توانست یک بیمارستان مناسب تآسیس کند و نام آن را بیمارستان « بازرگانان » گذارد که در خیابان ری واقع بود و علاوه بر بخش زنان و مامایی بازبخش جراحی و داخلی نیز داشت.
بانو دکتر کاشانچی در ادمه فعالیت به وزارت دادگستری منتقل شد اما نظارت بر بیمارستان بازرگانان را ترک نکرد. پس از زمان کوتاهی که از خدمت او در دادگستری گذشت از او خواستند کار نظارت بر ساخت بیمارستانی را برای کارکنان دادگستری برعهده بگیرد. این بیمارستان اولین بیمارستان دادگستری بود که در طبقات زیرین قسمت غربی کاخ دادگستری در مجاورت خیابان خیام ساخته شد. و ریاست آن را برعهده بانو دکتر کاشانچی نهادند. این بیمارستان بعدها به محل فعلی آن یعنی ساختمان وقفی مرحوم فاضل عراقی منتقل گردید.
بانو نصرت الملوک کاشانچی اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد. در پزشکی قانونی نیز وی بنیانگذار بخش زنان بود. او زیر بار سفارش و خواهش این و آن نمی رفت. وی با طبعی بلند تمام حقوق خود را صرف دستگیری از بینوایان و تأمین پول داروی کامندان ضعیف می کرد.
یکی از شاگردانش می گوید از کارهای خیر بانو دکتر کاشانچی تأمین مخارج تحصیل پسران و دختران با استعداد بود که برای آنان خانه تهیه می کرد و انان را در رفاه نگه می داشت . چند تن از زنان و مردان تحصیل کرده در رشته های مهندسی و پزشکی با حمایت او در تحصیل موفق شدند.
تنها فرزند خانم دکتر کاشانچی مهندس شرکت نفت بود که ده ماه قبل از فوت مادر درگذشت. دو نوه دکتر کاشانچی از افراد تحصیل کرده و فرهیخته اند که بسیار مورد علاقه و احترام بانو کاشانچی بوند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقد_کوتاه_فیلم 🎬
#زودیاک (Zodiac) یک فیلم معمایی مهیج آمریکایی به کارگردانی دیوید فینچر و نویسندگی جیمز وندربیت که بر اساس کتابی با همین نام به قلم رابرت گریاسمیت ساخته شدهاست. این ششمین فیلم بلند #دیوید_فینچر، کارگردان آمریکایی است.
▪️داستان
در ۴ ژوئیه ۱۹۶۹ یک مرد ناشناس با یک اسلحه در والیو کالیفرنیا به دارلین فرین و مایک مژو حمله میکند. مژو زنده میماند.
یک ماه بعد، روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل یک نامه رمزدار از طرف قاتل دریافت میکند که در آن خودش را زودیاک نامیده و پلیس را سرزنش کردهاست. پاول ایوری و دیگران، کاریکاتوریست سیاسی، رابرت گری اسمیت را در تحقیقات ابتدایی جدی نمیگیرند و او را در جریان جزئیات قرار نمیدهند. وقتی روزنامه نامهها را چاپ میکند، یک زوج آنها را رمزگشایی میکنند. در سپتامبر، قاتل به یک دانشجوی حقوق به نام برایان هارتنل و سیسیلیا شپرد در ناپا حمله میکند. شپرد دو روز بعد میمیرد.
در یک بار، ایوری دربارهٔ نامههای رمزی با گری اسمیت حرف میزند. گری اسمیت نامه را تفسیر میکند و هردو به مبادله اطلاعات میپردازند. گری اسمیت عقیده دارد اشاره زودیاک به انسان به عنوان «خطرناکترین حیوان روی زمین» به فیلم خطرناکترین بازی برمی گردد که در آن ژنرال زاروف به شکار انسانها میپردازد.
دو هفته بعد، یک راننده تاکسی به نام پاول استین در سان فرانسیسکو کشته میشود. زودیاک بخشهایی از لباس خونی استین را به روزنامه میفرستد. کارآگاه سان فرانسیسکو به نام دیو تاسکی و همکارش بیل ارمسترانگ وارد پرونده میشوند و با جک مولاناکس و کاپیتان کن نارلو در ناپا همکاری میکنند.
در سال ۱۹۷۱، کارآگاه تاسکی، آرمسترانگ و مولاناکس از مظنونی به نام آرتور لی الن بازجویی میکنند. آنها متوجه میشوند او یک ساعت زودیاک به دست دارد. اما متخصص دست خط بیان میکند که الن نویسنده نامههای زودیاک نیست اگرچه گفته میشود الن با هر دو دست میتواند کار کند. ایوری نامه ای تهدیدکننده از زودیاک میگیرد و از ترس سراغ مواد و الکل میرود.
در سال ۱۹۷۸ گری اسمیت با تاسکی دربارهٔ قتلهای زودیاک بحث میکند و نهایتاً همکاری او را میگیرد. در همین زمان به تاسکی این اتهام زده میشود که نامه ای از سمت زودیاک نوشتهاست.
گری اسمیت به تحقیقاتش ادامه میدهد و تصمیم میگیرد کتابی دربارهٔ زودیاک بنویسد. در همین زمان تماسهای مشکوکی دریافت میکند. به خاطر علاقه افراطیش به این پرونده، شغلش را ازدست میدهد و همسرش ملانی او را ترک میکند. گری اسمیت متوجه میشود که لی نزدیک خانه فرین زندگی میکرده و احتمالاً او را میشناختهاست. اگرچه شواهد کلی او را گناهکار نشان میدهند، ولی شواهد فیزیکی مثل اثر انگشت و نمونه دستخط چندان قوی نیستند. هشت سال بعد، بعد از انتشار کتاب پرفروش زودیاک توسط گری اسمیت، مژو تصویر الن را به عنوان قاتل شناسایی میکند. ولی پیش از انجام کارهای قانونی و دستگیری، او در اثر سکته قلبی میمیرد.
▪️بازیگران
جیک جیلنهال (رابرت گریاسمیت)
رابرت داونی جونیور (پال آیوری)
مارک رافلو (کاراگاه دیوید توشی)
جان کارول لینچ (آرتور لی آلن)
برایان کوکس (ملوین بلی)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#نقد_کوتاه_فیلم 🎬
#زودیاک (Zodiac) یک فیلم معمایی مهیج آمریکایی به کارگردانی دیوید فینچر و نویسندگی جیمز وندربیت که بر اساس کتابی با همین نام به قلم رابرت گریاسمیت ساخته شدهاست. این ششمین فیلم بلند #دیوید_فینچر، کارگردان آمریکایی است.
▪️داستان
در ۴ ژوئیه ۱۹۶۹ یک مرد ناشناس با یک اسلحه در والیو کالیفرنیا به دارلین فرین و مایک مژو حمله میکند. مژو زنده میماند.
یک ماه بعد، روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل یک نامه رمزدار از طرف قاتل دریافت میکند که در آن خودش را زودیاک نامیده و پلیس را سرزنش کردهاست. پاول ایوری و دیگران، کاریکاتوریست سیاسی، رابرت گری اسمیت را در تحقیقات ابتدایی جدی نمیگیرند و او را در جریان جزئیات قرار نمیدهند. وقتی روزنامه نامهها را چاپ میکند، یک زوج آنها را رمزگشایی میکنند. در سپتامبر، قاتل به یک دانشجوی حقوق به نام برایان هارتنل و سیسیلیا شپرد در ناپا حمله میکند. شپرد دو روز بعد میمیرد.
در یک بار، ایوری دربارهٔ نامههای رمزی با گری اسمیت حرف میزند. گری اسمیت نامه را تفسیر میکند و هردو به مبادله اطلاعات میپردازند. گری اسمیت عقیده دارد اشاره زودیاک به انسان به عنوان «خطرناکترین حیوان روی زمین» به فیلم خطرناکترین بازی برمی گردد که در آن ژنرال زاروف به شکار انسانها میپردازد.
دو هفته بعد، یک راننده تاکسی به نام پاول استین در سان فرانسیسکو کشته میشود. زودیاک بخشهایی از لباس خونی استین را به روزنامه میفرستد. کارآگاه سان فرانسیسکو به نام دیو تاسکی و همکارش بیل ارمسترانگ وارد پرونده میشوند و با جک مولاناکس و کاپیتان کن نارلو در ناپا همکاری میکنند.
در سال ۱۹۷۱، کارآگاه تاسکی، آرمسترانگ و مولاناکس از مظنونی به نام آرتور لی الن بازجویی میکنند. آنها متوجه میشوند او یک ساعت زودیاک به دست دارد. اما متخصص دست خط بیان میکند که الن نویسنده نامههای زودیاک نیست اگرچه گفته میشود الن با هر دو دست میتواند کار کند. ایوری نامه ای تهدیدکننده از زودیاک میگیرد و از ترس سراغ مواد و الکل میرود.
در سال ۱۹۷۸ گری اسمیت با تاسکی دربارهٔ قتلهای زودیاک بحث میکند و نهایتاً همکاری او را میگیرد. در همین زمان به تاسکی این اتهام زده میشود که نامه ای از سمت زودیاک نوشتهاست.
گری اسمیت به تحقیقاتش ادامه میدهد و تصمیم میگیرد کتابی دربارهٔ زودیاک بنویسد. در همین زمان تماسهای مشکوکی دریافت میکند. به خاطر علاقه افراطیش به این پرونده، شغلش را ازدست میدهد و همسرش ملانی او را ترک میکند. گری اسمیت متوجه میشود که لی نزدیک خانه فرین زندگی میکرده و احتمالاً او را میشناختهاست. اگرچه شواهد کلی او را گناهکار نشان میدهند، ولی شواهد فیزیکی مثل اثر انگشت و نمونه دستخط چندان قوی نیستند. هشت سال بعد، بعد از انتشار کتاب پرفروش زودیاک توسط گری اسمیت، مژو تصویر الن را به عنوان قاتل شناسایی میکند. ولی پیش از انجام کارهای قانونی و دستگیری، او در اثر سکته قلبی میمیرد.
▪️بازیگران
جیک جیلنهال (رابرت گریاسمیت)
رابرت داونی جونیور (پال آیوری)
مارک رافلو (کاراگاه دیوید توشی)
جان کارول لینچ (آرتور لی آلن)
برایان کوکس (ملوین بلی)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقد_وبررسی
فیلم وصیت نامه دکتر مابوزه 1933 اثر #فریتز_لانگ
Das Testament des Dr. Mabuse
وصیت نامه دکتر مابوزه (1933) که دنباله ایست بر فیلم دکتر مابوزه قمارباز (۱۹۲۲)، آخرین فیلم آلمانی فریتس لانگ، پیش از دوره فیلمسازی اش در آمریکا، بود. در این فیلم که توسط شرکت نرو فیلم تولید شد، رودولف کلاین روگه، اتو ورنیکه، کارل مایکسنر، اسکار برگی، تئودور لوس، گوستاو دیزل و ورا لیسم نقش آفرینی کردند.
فیلمنامه فیلم نیز توسط لانگ و همسرش تئا فون هاربو، بر مبنای رمانی از نوربرت یاک نوشته شد.
این فیلم، از جایی شروع می شود که فیلم مابوزه قبلی تمام شده بود:
دکتر مابوزه که پس از دستگیری، به علت دیوانگی از مجازات اعدام رهایی یافته و در یک آسایشگاه روانی بستری شده بود، هر روزه مطالبی می نویسد. این مطالب ظاهرا دستورالعمل و نقشه انجام جرایم مختلف هستند. به نظر می رسد ذهن دکتر مابوزه همچنان در حال طراحی جرم و جنایت است. پرفسور باوم یکی از روان پزشکان آسایشگاه که به مطالعه مورد دکتر مابوزه علاقمند است، این یادداشت ها را برای انجام تحقیقات بیشتر جمع آوری می کند. روزی یکی از همکاران دکتر باوم به طور اتفاقی یادداشت های مابوزه را دیده و متوجه می شود این دستورالعمل ها شباهت زیادی به جرایم سازمان یافته ای که مدتی است در جامعه شیوع پیدا کرده، دارد. آیا باید این مساله به اطلاع پلیس برسد؟
از سوی دیگر، مامور پلیس سابق به نام هوفمایستر که به علت رسوایی مربوط به همکاری با باند بزرگ جعل اسکناس، از نیروی پلیس اخراج شده بود، در تلاش برای اعاده حیثیت با کمیسر لومان تماس گرفته و ادعا می کند سردسته باند را شناسایی کرده است. البته پیش از آنکه هوفمایستر هویت این فرد را برای لومان بازگو کند، تماس تلفنی به شکل مرموزی قطع می شود.
آیا امکان دارد، دکتر مابوزه که در آسایشگاه تحت نظر است، طراح واقعی سلسله جرایم سازمان یافته باشد؟ در این صورت، این طرح و نقشه ها چگونه به بیرون از آسایشگاه راه می یابد...؟
سال 1933، سال سرنوشت سازی در زندگی فریس لانگ بود. او در این سال هم از همسرش تئا فون هاربو، جدا شد و هم آلمان-جایی که بسیار دوست می داشت و به عنوان وطن دوم خود برگزیده بود- را ترک کرد. تئا فون هاربو که در بیشتر فیلم های آلمانی لانگ به عنوان فیلمنامه نویس حضور داشت، یک سال قبل رسما به عضویت حزب نازی در آمده بود. ظاهرا لانگ نسبت به این قضیه بی تفاوت بود تا زمانی که متوجه رابطه همسرش با جوانی کم سن و سال شد و در آن وقت، این دو از هم جدا شدند.
در اواخر مراحل تولید وصیت نامه دکتر مابوزه، حزب نازی در آلمان به قدرت رسید. وزیر تبلیقات هیتلر، یعنی یوزف گوبلز معروف، که ظاهرا شباهت هایی بین فیلم و اوضاع آن روز آلمان می دید، به این فیلم اجازه نمایش نداد. (برای مثال، عده ای بر این عقیده اند که دکتر مابوزه ای که در اتاق تیمارستان به سرعت مشغول نوشتن بود، احتمالا اشاره به هیتلری داشت که در دهه بیست و زمانی که در زندان بود، کتاب نبرد من را می نوشت).
یکی از مطالبی که لانگ علاقه زیادی به نقل آن داشت و ظاهرا اولین بار در دهه 40 میلادی آن را نقل کرد، داستان فرارش از آلمان بود. به گفته لانگ، یوزف گوبلز او را برای ملاقات فرا می خواند و بار دیگر یادآوری می کند که اکران فیلم وصیت نامه دکتر مابوزه ممکن نیست، ولی در عین حال به لانگ یک پیشنهاد می دهد که چیزی نیست جز ریاست صنعت فیلمسازی کشور. لانگ به او یادآوری می کند که مادرش در گذشته یهودی بوده و پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش هنوز یهودی هستند. گوبلز پاسخ می دهد:"نگران نباشید، این ماییم که تعیین می کنیم چه کسی یهودی است و چه کسی نیست!"
لانگ که عمیقا به آینده کاری و سرنوشت خود در آلمان نازی بدبین بود، به ظاهر پاسخ می دهد که در مورد این پیشنهاد فکر خواهد کرد، ولی همان شب سوار بر قطاری به مقصد پاریس، از کشور فرار می کند.
البته امروزه عده ای از کارشناسان، روایت لانگ را زیر سوال برده و عقیده دارند تخیل لانگ تا حد زیادی به ماجرا شاخ و برگ داده است. در هر حال، حقیقت هر چه باشد، دو نکته بدیهی است: یکی اینکه لانگ به عنوان یکی از کارگردانان طراز اول آلمان، مورد توجه نازی ها و شخص گوبلز بود و دیگر اینکه وی با عجله آلمان را ترک کرد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#نقد_وبررسی
فیلم وصیت نامه دکتر مابوزه 1933 اثر #فریتز_لانگ
Das Testament des Dr. Mabuse
وصیت نامه دکتر مابوزه (1933) که دنباله ایست بر فیلم دکتر مابوزه قمارباز (۱۹۲۲)، آخرین فیلم آلمانی فریتس لانگ، پیش از دوره فیلمسازی اش در آمریکا، بود. در این فیلم که توسط شرکت نرو فیلم تولید شد، رودولف کلاین روگه، اتو ورنیکه، کارل مایکسنر، اسکار برگی، تئودور لوس، گوستاو دیزل و ورا لیسم نقش آفرینی کردند.
فیلمنامه فیلم نیز توسط لانگ و همسرش تئا فون هاربو، بر مبنای رمانی از نوربرت یاک نوشته شد.
این فیلم، از جایی شروع می شود که فیلم مابوزه قبلی تمام شده بود:
دکتر مابوزه که پس از دستگیری، به علت دیوانگی از مجازات اعدام رهایی یافته و در یک آسایشگاه روانی بستری شده بود، هر روزه مطالبی می نویسد. این مطالب ظاهرا دستورالعمل و نقشه انجام جرایم مختلف هستند. به نظر می رسد ذهن دکتر مابوزه همچنان در حال طراحی جرم و جنایت است. پرفسور باوم یکی از روان پزشکان آسایشگاه که به مطالعه مورد دکتر مابوزه علاقمند است، این یادداشت ها را برای انجام تحقیقات بیشتر جمع آوری می کند. روزی یکی از همکاران دکتر باوم به طور اتفاقی یادداشت های مابوزه را دیده و متوجه می شود این دستورالعمل ها شباهت زیادی به جرایم سازمان یافته ای که مدتی است در جامعه شیوع پیدا کرده، دارد. آیا باید این مساله به اطلاع پلیس برسد؟
از سوی دیگر، مامور پلیس سابق به نام هوفمایستر که به علت رسوایی مربوط به همکاری با باند بزرگ جعل اسکناس، از نیروی پلیس اخراج شده بود، در تلاش برای اعاده حیثیت با کمیسر لومان تماس گرفته و ادعا می کند سردسته باند را شناسایی کرده است. البته پیش از آنکه هوفمایستر هویت این فرد را برای لومان بازگو کند، تماس تلفنی به شکل مرموزی قطع می شود.
آیا امکان دارد، دکتر مابوزه که در آسایشگاه تحت نظر است، طراح واقعی سلسله جرایم سازمان یافته باشد؟ در این صورت، این طرح و نقشه ها چگونه به بیرون از آسایشگاه راه می یابد...؟
سال 1933، سال سرنوشت سازی در زندگی فریس لانگ بود. او در این سال هم از همسرش تئا فون هاربو، جدا شد و هم آلمان-جایی که بسیار دوست می داشت و به عنوان وطن دوم خود برگزیده بود- را ترک کرد. تئا فون هاربو که در بیشتر فیلم های آلمانی لانگ به عنوان فیلمنامه نویس حضور داشت، یک سال قبل رسما به عضویت حزب نازی در آمده بود. ظاهرا لانگ نسبت به این قضیه بی تفاوت بود تا زمانی که متوجه رابطه همسرش با جوانی کم سن و سال شد و در آن وقت، این دو از هم جدا شدند.
در اواخر مراحل تولید وصیت نامه دکتر مابوزه، حزب نازی در آلمان به قدرت رسید. وزیر تبلیقات هیتلر، یعنی یوزف گوبلز معروف، که ظاهرا شباهت هایی بین فیلم و اوضاع آن روز آلمان می دید، به این فیلم اجازه نمایش نداد. (برای مثال، عده ای بر این عقیده اند که دکتر مابوزه ای که در اتاق تیمارستان به سرعت مشغول نوشتن بود، احتمالا اشاره به هیتلری داشت که در دهه بیست و زمانی که در زندان بود، کتاب نبرد من را می نوشت).
یکی از مطالبی که لانگ علاقه زیادی به نقل آن داشت و ظاهرا اولین بار در دهه 40 میلادی آن را نقل کرد، داستان فرارش از آلمان بود. به گفته لانگ، یوزف گوبلز او را برای ملاقات فرا می خواند و بار دیگر یادآوری می کند که اکران فیلم وصیت نامه دکتر مابوزه ممکن نیست، ولی در عین حال به لانگ یک پیشنهاد می دهد که چیزی نیست جز ریاست صنعت فیلمسازی کشور. لانگ به او یادآوری می کند که مادرش در گذشته یهودی بوده و پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش هنوز یهودی هستند. گوبلز پاسخ می دهد:"نگران نباشید، این ماییم که تعیین می کنیم چه کسی یهودی است و چه کسی نیست!"
لانگ که عمیقا به آینده کاری و سرنوشت خود در آلمان نازی بدبین بود، به ظاهر پاسخ می دهد که در مورد این پیشنهاد فکر خواهد کرد، ولی همان شب سوار بر قطاری به مقصد پاریس، از کشور فرار می کند.
البته امروزه عده ای از کارشناسان، روایت لانگ را زیر سوال برده و عقیده دارند تخیل لانگ تا حد زیادی به ماجرا شاخ و برگ داده است. در هر حال، حقیقت هر چه باشد، دو نکته بدیهی است: یکی اینکه لانگ به عنوان یکی از کارگردانان طراز اول آلمان، مورد توجه نازی ها و شخص گوبلز بود و دیگر اینکه وی با عجله آلمان را ترک کرد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
صدام به شاه پیام میدهد که خمینی در ماههای اخیر، بارها مهمانانی از سفارت روس در بغداد داشته، چند نفر هم به اسم خبرنگار انگلیسی با او دیدار داشتن، اما ما یقین داریم که آنها جاسوس هستند. خمینی شهروند شماست درباره او تصمیم عاجل بگیرید اگر این ایشان زنده بماند دودمان مردم
ایران و عراق را بر باد میدهد.*
در همین اثنی امام موسی صدر هم یک نامه مفصل ۲۲ صفحه ای برای شخص شاه مینویسد با چهارده برگ سند و عکس از دیدار یاران خمینی با فرستادگان سران مسکو و لندن.
*بعد از انقلاب معلوم میشود هم پیام صدام هم نامه صدر به دست شاه نرسیده و در دربار بدست تیمسار حسین فردوست
رسیده بوده که اونم بعدها معلوم شد جاسوس روس بوده و از تامین جانی برخوردار شد و تا سال ۶۶ که زنده بود در ویلای بزرگش در شمال تهران زیر سایه رهبر ایران زندگی میکرد*
فردوست به فرستاده صدام میگوید با اعلیحضرت حرف زدم گفتند خمینی هیچ خطری ندارد باید از ایشان محافظت شود وَاِلّا
روابط ما تیره میشود. این مطالب را صدام در زمان محاکمه اش هم نوشته و ۶۹ برگه را بدست طارق عزیز رسانده که او نیز فقط در یک مصاحبه در آنکارا میگوید بله وصیتنامه سید الرئیس الشهید پیش من بود منم به دوستانم در منچستر سپردم تا در موزه نگهداری شود.
فعلا هیچکس آنرا ندیده، اما خاطرات یزدی
و محمود دعایی را که میخوانیم تمام این امور را تایید میکند، اما نامه موسی صدر عیناً به دفتر خمینی ارسال میشود او نیز با قذافی و روسها درباره صدر حرف میزند که شاید همین امر سبب گم شدن و کشته شدن امام صدر گردید.
اخیرا معلوم شده کسی که قذافی را لو داد، هواپیماهای آواکس فرانسه بودند
اما آنکس که او را کشت، جالبتر است؛ شش سال به اسم تاجر مفروشات عربی آفریقائی، مقیم فرانسه بوده، بعید نیست که دوره جاسوسی میدیده و بعداً در صفوف انقلابیون ساده دل لیبی جا گرفت که فکر میکردند با کشتن قذافی، دنیا گلستان میشود و ندانستند قذافی معدن اسرار فرانسه و مسکو در جهان عرب و
تحولات خاورمیانه است یعنی؛ قذافی اگر پایش به کشور سومی که میگن سودان بوده، میرسید تمام پته چهل ساله فرانسه را به آب میداد و اما خیلی جالبتر اینکه قاتل قذافی را با صورت پوشانده و هاشور شده، در مصاحبه با کانال سه فرانسه حاضر میکنند. ایشان سه شب بعد در یک محوطه کاملا ایزوله و در برج
مهمانسرای صدا و سیمای لیبی، ربوده میشود و جسدش چند روز بعد در زیر پل الوفاق پیدا میشود، و کشتن آنرا به گردن پسر قذافی انداخته و زمینه دستگیری و اجبار به سکوت او را هم فراهم میکنند.
اما سران امنیتی قذافی، مشخصاً شش مقام عالیرتبه، سه تا در روسیه، یکی در اردن، دو نفر در لیبی ربوده و
یک به یک کشته میشوند در کمتر از یکسال.
چرا؟
زیرا تا معلوم نشود به چه دلیل قذافی آنهمه چریک طرفدار خمینی را آموزش داد، چمران، یزدی، منتظری، جلال الدین فارسی، خود شخص احمد خمینی و...و...
چرا طی سه فقره کمک، دو ملیون دلار به دفتر خمینی در کویت واریز میشود و دولت کویت را مجبور میکند
آن پول را بلوکه نکند.
چرا امام صدر که تنها نیروی راستین جدایی دین از سیاست بود و پشت قضایای تبهکاری فرانسه و متحدین در خاورمیانه را خوانده بود اینطور با اشاره انقلابیون ایرانی و توسط قذافی حذف میشود و دنیا هم در برابر این جنایت سکوت میکند و سالها رهبر اول ایران با قذافی نرد عشقمیبازد و هیچگاه هم امام صدر را از او مطالبه نمیکند!؟
در سالهای اخیر و پس از مرگ قذافی، جلال الدین فارسی فرمانده چریکهای هوادار خمینی با روزنامه رسالت مصاحبه کرده، قذافی را شدیداً ستایش میکند اما درباره صدر هم یک راز نه چندان مخفی را علناً بر زبان می آورد که:
«صدر لاییک شده بود،
او مزاحم مسیر انقلاب و امام بود... بله، من در جریان ربودنش بودم اما اینکه چطور کشته شد و کجا دفن شد هیچگاه از سرهنگ نپرسیدم.... لازم هم نبود مهم این بود که باید حذف میشد»
*وقایع هفتادسال اخیر خاور میانه را هرچه برهم میزنیم و بصورت پازل نگاهش میکنیم نشان از یک تبهکاری عظیم دارد
که فرهنگ و هنر را، معاش مردم را، وطن را، باور دینی را، دین و مذهب را با هم کشت و نابود کرد تا صنایع تسلیحاتی روس بفروش برسد و زباله صنایع فرانسه هم دور ریز نداشته باشد و پژو که سی سال قبل از تولید در فرانسه حذف شده، بعنوان زینت المجلس به ایران بدبخت قالب کنند که روزگاری، آریا فول
آپشن، در صنایع داخلیش ساخته میشد و اَیضاً انگلیس بدون اعزام لشکر و نیرو، تمام منافعش در خاورمیانه تامین باشد و همچنان نفت را ارزان ببرد چیزی که اگر پهلوی در ایران، ملک فیصل در عربستان، انورالسادات در مصر، باقی میماندند، محال بود از سال 1363به بعد حتی در خواب ببیند چون این اُمرای شرق، دست غربی ها را برای ایجاد جنگهای مرزی، مذهبی، زبانی و... بسته بودند؛*
#منبع : تاریخ معاصر - پدرام کشاورز*
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
صدام به شاه پیام میدهد که خمینی در ماههای اخیر، بارها مهمانانی از سفارت روس در بغداد داشته، چند نفر هم به اسم خبرنگار انگلیسی با او دیدار داشتن، اما ما یقین داریم که آنها جاسوس هستند. خمینی شهروند شماست درباره او تصمیم عاجل بگیرید اگر این ایشان زنده بماند دودمان مردم
ایران و عراق را بر باد میدهد.*
در همین اثنی امام موسی صدر هم یک نامه مفصل ۲۲ صفحه ای برای شخص شاه مینویسد با چهارده برگ سند و عکس از دیدار یاران خمینی با فرستادگان سران مسکو و لندن.
*بعد از انقلاب معلوم میشود هم پیام صدام هم نامه صدر به دست شاه نرسیده و در دربار بدست تیمسار حسین فردوست
رسیده بوده که اونم بعدها معلوم شد جاسوس روس بوده و از تامین جانی برخوردار شد و تا سال ۶۶ که زنده بود در ویلای بزرگش در شمال تهران زیر سایه رهبر ایران زندگی میکرد*
فردوست به فرستاده صدام میگوید با اعلیحضرت حرف زدم گفتند خمینی هیچ خطری ندارد باید از ایشان محافظت شود وَاِلّا
روابط ما تیره میشود. این مطالب را صدام در زمان محاکمه اش هم نوشته و ۶۹ برگه را بدست طارق عزیز رسانده که او نیز فقط در یک مصاحبه در آنکارا میگوید بله وصیتنامه سید الرئیس الشهید پیش من بود منم به دوستانم در منچستر سپردم تا در موزه نگهداری شود.
فعلا هیچکس آنرا ندیده، اما خاطرات یزدی
و محمود دعایی را که میخوانیم تمام این امور را تایید میکند، اما نامه موسی صدر عیناً به دفتر خمینی ارسال میشود او نیز با قذافی و روسها درباره صدر حرف میزند که شاید همین امر سبب گم شدن و کشته شدن امام صدر گردید.
اخیرا معلوم شده کسی که قذافی را لو داد، هواپیماهای آواکس فرانسه بودند
اما آنکس که او را کشت، جالبتر است؛ شش سال به اسم تاجر مفروشات عربی آفریقائی، مقیم فرانسه بوده، بعید نیست که دوره جاسوسی میدیده و بعداً در صفوف انقلابیون ساده دل لیبی جا گرفت که فکر میکردند با کشتن قذافی، دنیا گلستان میشود و ندانستند قذافی معدن اسرار فرانسه و مسکو در جهان عرب و
تحولات خاورمیانه است یعنی؛ قذافی اگر پایش به کشور سومی که میگن سودان بوده، میرسید تمام پته چهل ساله فرانسه را به آب میداد و اما خیلی جالبتر اینکه قاتل قذافی را با صورت پوشانده و هاشور شده، در مصاحبه با کانال سه فرانسه حاضر میکنند. ایشان سه شب بعد در یک محوطه کاملا ایزوله و در برج
مهمانسرای صدا و سیمای لیبی، ربوده میشود و جسدش چند روز بعد در زیر پل الوفاق پیدا میشود، و کشتن آنرا به گردن پسر قذافی انداخته و زمینه دستگیری و اجبار به سکوت او را هم فراهم میکنند.
اما سران امنیتی قذافی، مشخصاً شش مقام عالیرتبه، سه تا در روسیه، یکی در اردن، دو نفر در لیبی ربوده و
یک به یک کشته میشوند در کمتر از یکسال.
چرا؟
زیرا تا معلوم نشود به چه دلیل قذافی آنهمه چریک طرفدار خمینی را آموزش داد، چمران، یزدی، منتظری، جلال الدین فارسی، خود شخص احمد خمینی و...و...
چرا طی سه فقره کمک، دو ملیون دلار به دفتر خمینی در کویت واریز میشود و دولت کویت را مجبور میکند
آن پول را بلوکه نکند.
چرا امام صدر که تنها نیروی راستین جدایی دین از سیاست بود و پشت قضایای تبهکاری فرانسه و متحدین در خاورمیانه را خوانده بود اینطور با اشاره انقلابیون ایرانی و توسط قذافی حذف میشود و دنیا هم در برابر این جنایت سکوت میکند و سالها رهبر اول ایران با قذافی نرد عشقمیبازد و هیچگاه هم امام صدر را از او مطالبه نمیکند!؟
در سالهای اخیر و پس از مرگ قذافی، جلال الدین فارسی فرمانده چریکهای هوادار خمینی با روزنامه رسالت مصاحبه کرده، قذافی را شدیداً ستایش میکند اما درباره صدر هم یک راز نه چندان مخفی را علناً بر زبان می آورد که:
«صدر لاییک شده بود،
او مزاحم مسیر انقلاب و امام بود... بله، من در جریان ربودنش بودم اما اینکه چطور کشته شد و کجا دفن شد هیچگاه از سرهنگ نپرسیدم.... لازم هم نبود مهم این بود که باید حذف میشد»
*وقایع هفتادسال اخیر خاور میانه را هرچه برهم میزنیم و بصورت پازل نگاهش میکنیم نشان از یک تبهکاری عظیم دارد
که فرهنگ و هنر را، معاش مردم را، وطن را، باور دینی را، دین و مذهب را با هم کشت و نابود کرد تا صنایع تسلیحاتی روس بفروش برسد و زباله صنایع فرانسه هم دور ریز نداشته باشد و پژو که سی سال قبل از تولید در فرانسه حذف شده، بعنوان زینت المجلس به ایران بدبخت قالب کنند که روزگاری، آریا فول
آپشن، در صنایع داخلیش ساخته میشد و اَیضاً انگلیس بدون اعزام لشکر و نیرو، تمام منافعش در خاورمیانه تامین باشد و همچنان نفت را ارزان ببرد چیزی که اگر پهلوی در ایران، ملک فیصل در عربستان، انورالسادات در مصر، باقی میماندند، محال بود از سال 1363به بعد حتی در خواب ببیند چون این اُمرای شرق، دست غربی ها را برای ایجاد جنگهای مرزی، مذهبی، زبانی و... بسته بودند؛*
#منبع : تاریخ معاصر - پدرام کشاورز*
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
📕در خیابان مینتولاسا
✍️میرچا الیاده
پیرمرد عجیبی به نام زاهاریا فریما به آپارتمان مأمور وزارت داخله، سرگرد واسیلی برزا، می رود و ادعا می کند که مدیر مدرسه ای در خیابان مینتولاسا بوده است و سرگرد را از دوران تحصیلش در آن مدرسه می شناسد. مأموری به زاهاریا ظنین می شود. زاهاریا در بازجویی های پس از دستگیری داستان هایی توهم آمیز و اعجاب آور تعریف می کند و همهٔ مأموران شیفتهٔ داستان های دایره وار او می شوند. حتی وزیر داخله که زنی سنگدل است، دل به داستان های او می دهد و مدام از او می خواهد که پایان داستان را بگوید...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
📕در خیابان مینتولاسا
✍️میرچا الیاده
پیرمرد عجیبی به نام زاهاریا فریما به آپارتمان مأمور وزارت داخله، سرگرد واسیلی برزا، می رود و ادعا می کند که مدیر مدرسه ای در خیابان مینتولاسا بوده است و سرگرد را از دوران تحصیلش در آن مدرسه می شناسد. مأموری به زاهاریا ظنین می شود. زاهاریا در بازجویی های پس از دستگیری داستان هایی توهم آمیز و اعجاب آور تعریف می کند و همهٔ مأموران شیفتهٔ داستان های دایره وار او می شوند. حتی وزیر داخله که زنی سنگدل است، دل به داستان های او می دهد و مدام از او می خواهد که پایان داستان را بگوید...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
میدانی #ابن_ملجم که بوده .؟
حتما این مطلب را بخوانید
ابن ملجم که بود، ایرانی یا عرب؟
ابن ملجم (بهمن جازویه) سردار بزرگ و دلاورِ ایرانی و یکی از فرماندهان ساسانی است.
شاید خیلی ها این فرد را نمی شناسند، و خیلیها ایشان رو یک کافر میدانند و نفرینش میکنند.!
شاید خیلی ها نیز روز ۲۱ ماه رمضان بر روان پاکش درود میفرستند.
بهمن جازویه قهرمان ایرانی از جان گذشته ای که علی ابن ابیطالب را به ضرب شمشیر از روبرو (و نه از پشت، آنگونه که مسلمانان بیان میکنند) به قتل رساند و مسلمانان هویت او را برای ۱۴۰۰ سال مخفی نگه داشته اند.
بگفته تاریخ، بعد از اینکه بهمن بدست اعراب اسیر
می شود، او را به همراه سایر اسرا برای بیگاری و بردگی و یا فروش به دربار خلیفه می فرستند.
از آنجائیکه فردی بسیار توانا، هنرمند و صنعتگر بوده، خلیفه از فروش او صرفنظر و او را بکار میگمارند.
نام او را می پرسند؛ میگوید بهمن جازویه، اما تلفظ نام او برای اعراب تازی بسیار مشکل بوده.
از آنجائیکه در فرهنگ عرب نام خانوادگی وجود نداشته و ندارد، در نتیجه افراد را بنام پدر آنها لقب می دادند و چون در گذشته بسیاری از اعراب چند پدری بوده و یا عموماً پدر مشخصی نداشتند، آنها را به شغل و پیشه ای که داشتند، لقب می دادند.
مانند ؛عمر ابن خطاب (عمر پسر خطاب).
خلاصه، نام و شغل پدر او را می پرسند؛ تلفـظ نام پدرش نیز برای اعراب تازی ساده نبوده، می گوید پدر من افسار گیر بوده(فردی که افسار اسب پادشاهان و فرماندهان بلند پایه را در هنگام جنگ و کارزار نگاه مـیداشته). افسارگیر به عربی می شود ” مُلجم” و این ساده ترین نامی بود که اعراب تازی تواستند بر بهمن جـازویه بگذارند و از آن پس او را ابن ملجم(پسر افسارگیر) نامیدند.
در پی بررسی های استاد فولادوند در ۱۵ سال گذشته و معرفی شخصیت گم شده بهمن جازویه برای نخستین بار، اسلام خواهان کوشیدند در مقابل اسنادی که همه آنها از سوی تاریخ نگاران عرب گرفته شده است و غیر قابل انکار هستند، تاریخ پژوهان اجیر شده خود را به صحنه بفرستند تا واقعیت اسلام ستیزی ایرانیان را کمرنگ کنند. علاوه بر اسناد انکار ناشدنی، باید به این تاریخ نگارانِ کربلایی گفت که ؛ اصولا در جهان عرب (حتی مصر و سوریه) از زمانی که نام خانوادگی رواج پیدا کرده است، خانواده ای به نام «ملجم» موجود نیست که بهمن جازویه " ابن " او باشد.
اما آنچه که برای بهمن جازویه مهم بود، اینکه مقاومت کند تا سر فرصت انتقام خونهای ریخته شده ایرانیان بی گناه و بریدن سر هزاران جوان پاک و وطن پرست را از علی بگیرد که در تجاوز به دختران و قتل عام فرزندان ایران نقش زیادی داشته و اینجاست که در روز موعود به عهد خویش در برابر خونهای بناحق ریخته شده هموطنانش عمل می کند و به زندگی ننگین علی ، با یک ضربت شمشیر در جلوی مسجد، (و نه محراب مسجد که دروغ است) پایان می دهد.
ننگ بر ما که برای ۱۴۰۰ سال فریب شیادان و دکانداران روضه خـوان را خورده و در ماههای رمضان گفته ایم ؛
" لعنت بر ابن ملجم که علی را کشت "
.
ننگ بر ما که برای ۱۴۰۰ سال نخواستیم بدانیم این ابن ملجم چه کسی بـوده و چرا علی را کشت.
به دستور پسران علی،همان فرزندان شیر خدا و به جرم انتقام ظلمی که بر مردم ایران و جنایتی که اعراب در ایران کردند، بعد از دستگیری او را سلاخی کرده و بعد بدن نیمه جانش را در حصیر پیچانده به آتش میکشند.
بعد از ابوبکر هر سه خلیفه (عمر، عثمان و علی)بدست دلاور مردان ایران کشته شدند تا مرحمی شود بر زخم ایرانیان. نام و یادشان همیشه زنده باد.
بدبختی مردم ما، عدم اطلاع از تاریخ خودشان است که نمیخوانند تا حقیقت را بدانند.
بر خلاف گفته آخوند، ایران اصلاً اسلام را با آغوش باز نپذیرفته است، بلکه تمام سرزمین ایران با خون ایرانیان رنگ و گلگون شده.
مخصوصا به ما دروغ میگویند چون قبرها و امامزاده ها برای آخوند مثل بانک مرکزی است.
بخشی از اسناد:
🌟#منبع 1. کتاب الطبقات الكبرى
نوشته: ابن سعد در جلد پنجم صفحه 2632 و 2633 به صراحت کشنده خلفای راشدین را توضیح داده و نام برده البته نام جاذویه را (زاذویه) نوشته
🌟#منبع 2. کتاب المورد (الکامل)
جلد دوم صفحه 549
🌟#منبع 3. کتاب تاریخ الحضارة الإسلامیة
( تاریخ و تمدن اسلامی) در صفحه 356 و 357 هم دقیقاً انگیزه واقعی کشته شدن این سه خلیفه و کسانی که این سه را کشتند موالی ها بودند (موالی به ایرانیهای اسیر شده میگفتند)
طبق صدها سند همین الان هم در تمامی زیارت نامه ها ما ایرانی ها شوربختانه میخوانیم که (السلام علیک یا مولی الموالی)
به گفته زنده یاد احمد کسروی؛
مردمی که به میل خود در تاریکی نشسته اند نیازی به روشنایی ندارد..
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
میدانی #ابن_ملجم که بوده .؟
حتما این مطلب را بخوانید
ابن ملجم که بود، ایرانی یا عرب؟
ابن ملجم (بهمن جازویه) سردار بزرگ و دلاورِ ایرانی و یکی از فرماندهان ساسانی است.
شاید خیلی ها این فرد را نمی شناسند، و خیلیها ایشان رو یک کافر میدانند و نفرینش میکنند.!
شاید خیلی ها نیز روز ۲۱ ماه رمضان بر روان پاکش درود میفرستند.
بهمن جازویه قهرمان ایرانی از جان گذشته ای که علی ابن ابیطالب را به ضرب شمشیر از روبرو (و نه از پشت، آنگونه که مسلمانان بیان میکنند) به قتل رساند و مسلمانان هویت او را برای ۱۴۰۰ سال مخفی نگه داشته اند.
بگفته تاریخ، بعد از اینکه بهمن بدست اعراب اسیر
می شود، او را به همراه سایر اسرا برای بیگاری و بردگی و یا فروش به دربار خلیفه می فرستند.
از آنجائیکه فردی بسیار توانا، هنرمند و صنعتگر بوده، خلیفه از فروش او صرفنظر و او را بکار میگمارند.
نام او را می پرسند؛ میگوید بهمن جازویه، اما تلفظ نام او برای اعراب تازی بسیار مشکل بوده.
از آنجائیکه در فرهنگ عرب نام خانوادگی وجود نداشته و ندارد، در نتیجه افراد را بنام پدر آنها لقب می دادند و چون در گذشته بسیاری از اعراب چند پدری بوده و یا عموماً پدر مشخصی نداشتند، آنها را به شغل و پیشه ای که داشتند، لقب می دادند.
مانند ؛عمر ابن خطاب (عمر پسر خطاب).
خلاصه، نام و شغل پدر او را می پرسند؛ تلفـظ نام پدرش نیز برای اعراب تازی ساده نبوده، می گوید پدر من افسار گیر بوده(فردی که افسار اسب پادشاهان و فرماندهان بلند پایه را در هنگام جنگ و کارزار نگاه مـیداشته). افسارگیر به عربی می شود ” مُلجم” و این ساده ترین نامی بود که اعراب تازی تواستند بر بهمن جـازویه بگذارند و از آن پس او را ابن ملجم(پسر افسارگیر) نامیدند.
در پی بررسی های استاد فولادوند در ۱۵ سال گذشته و معرفی شخصیت گم شده بهمن جازویه برای نخستین بار، اسلام خواهان کوشیدند در مقابل اسنادی که همه آنها از سوی تاریخ نگاران عرب گرفته شده است و غیر قابل انکار هستند، تاریخ پژوهان اجیر شده خود را به صحنه بفرستند تا واقعیت اسلام ستیزی ایرانیان را کمرنگ کنند. علاوه بر اسناد انکار ناشدنی، باید به این تاریخ نگارانِ کربلایی گفت که ؛ اصولا در جهان عرب (حتی مصر و سوریه) از زمانی که نام خانوادگی رواج پیدا کرده است، خانواده ای به نام «ملجم» موجود نیست که بهمن جازویه " ابن " او باشد.
اما آنچه که برای بهمن جازویه مهم بود، اینکه مقاومت کند تا سر فرصت انتقام خونهای ریخته شده ایرانیان بی گناه و بریدن سر هزاران جوان پاک و وطن پرست را از علی بگیرد که در تجاوز به دختران و قتل عام فرزندان ایران نقش زیادی داشته و اینجاست که در روز موعود به عهد خویش در برابر خونهای بناحق ریخته شده هموطنانش عمل می کند و به زندگی ننگین علی ، با یک ضربت شمشیر در جلوی مسجد، (و نه محراب مسجد که دروغ است) پایان می دهد.
ننگ بر ما که برای ۱۴۰۰ سال فریب شیادان و دکانداران روضه خـوان را خورده و در ماههای رمضان گفته ایم ؛
" لعنت بر ابن ملجم که علی را کشت "
.
ننگ بر ما که برای ۱۴۰۰ سال نخواستیم بدانیم این ابن ملجم چه کسی بـوده و چرا علی را کشت.
به دستور پسران علی،همان فرزندان شیر خدا و به جرم انتقام ظلمی که بر مردم ایران و جنایتی که اعراب در ایران کردند، بعد از دستگیری او را سلاخی کرده و بعد بدن نیمه جانش را در حصیر پیچانده به آتش میکشند.
بعد از ابوبکر هر سه خلیفه (عمر، عثمان و علی)بدست دلاور مردان ایران کشته شدند تا مرحمی شود بر زخم ایرانیان. نام و یادشان همیشه زنده باد.
بدبختی مردم ما، عدم اطلاع از تاریخ خودشان است که نمیخوانند تا حقیقت را بدانند.
بر خلاف گفته آخوند، ایران اصلاً اسلام را با آغوش باز نپذیرفته است، بلکه تمام سرزمین ایران با خون ایرانیان رنگ و گلگون شده.
مخصوصا به ما دروغ میگویند چون قبرها و امامزاده ها برای آخوند مثل بانک مرکزی است.
بخشی از اسناد:
🌟#منبع 1. کتاب الطبقات الكبرى
نوشته: ابن سعد در جلد پنجم صفحه 2632 و 2633 به صراحت کشنده خلفای راشدین را توضیح داده و نام برده البته نام جاذویه را (زاذویه) نوشته
🌟#منبع 2. کتاب المورد (الکامل)
جلد دوم صفحه 549
🌟#منبع 3. کتاب تاریخ الحضارة الإسلامیة
( تاریخ و تمدن اسلامی) در صفحه 356 و 357 هم دقیقاً انگیزه واقعی کشته شدن این سه خلیفه و کسانی که این سه را کشتند موالی ها بودند (موالی به ایرانیهای اسیر شده میگفتند)
طبق صدها سند همین الان هم در تمامی زیارت نامه ها ما ایرانی ها شوربختانه میخوانیم که (السلام علیک یا مولی الموالی)
به گفته زنده یاد احمد کسروی؛
مردمی که به میل خود در تاریکی نشسته اند نیازی به روشنایی ندارد..
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#تلنگر
💥روزی که قذافی درحال فرار دستگیر شد، یکی از انقلابیونی که قذافی رو دستگیر کرده بودن میگه قذافی مال منه و میخوام با خودم ببرمش و وقتی که با مخالفت بقیه مواجه میشه، چاقو رو درمیاره و میکنه تو ک و ن قذافی. اینا رو گفتم که فقط بگم "سلام فرمانده"!!!
📌تصاویر واقعی و مربوط به دستگیری قذافی است.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#تلنگر
💥روزی که قذافی درحال فرار دستگیر شد، یکی از انقلابیونی که قذافی رو دستگیر کرده بودن میگه قذافی مال منه و میخوام با خودم ببرمش و وقتی که با مخالفت بقیه مواجه میشه، چاقو رو درمیاره و میکنه تو ک و ن قذافی. اینا رو گفتم که فقط بگم "سلام فرمانده"!!!
📌تصاویر واقعی و مربوط به دستگیری قذافی است.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#اندیشه
بعد از دستگیری میرزا رضای کرمانی و هنگام بازجویی از او پرسیدند: «چرا حضرت ناصرالدین شاه را کشتی؟»
میرزا رضا پاسخ داد: «سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چراکه سررشتهٔ همهچیز در مملکت به او ختم میشد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود.»
گفتند: «این ربطی به والاحضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند، او از خیلی امور ناراست بیاطلاع بود.»
میرزا رضا پاسخ داد: «اگر اطلاع داشت که حقش بود و اگر بیاطلاع بود، وای به حال مملکی که شاهش از این همه ناراستی و فقر و فساد بیاطلاع باشد، همان به که بمیرد.»
- بخشی از متن بازجویی میرزا رضا کرمانی
- درمورد تصویر زیر؛ پس از مضروب شدن ناصرالدین شاه، وی را بر روی این صندلی نشاندند. هنوز میتوان لکههای خون شاه را بر بالای صندلی دید. این صندلی در کاخ موزهٔ گلستان نگهداری میشود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#اندیشه
بعد از دستگیری میرزا رضای کرمانی و هنگام بازجویی از او پرسیدند: «چرا حضرت ناصرالدین شاه را کشتی؟»
میرزا رضا پاسخ داد: «سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چراکه سررشتهٔ همهچیز در مملکت به او ختم میشد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود.»
گفتند: «این ربطی به والاحضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند، او از خیلی امور ناراست بیاطلاع بود.»
میرزا رضا پاسخ داد: «اگر اطلاع داشت که حقش بود و اگر بیاطلاع بود، وای به حال مملکی که شاهش از این همه ناراستی و فقر و فساد بیاطلاع باشد، همان به که بمیرد.»
- بخشی از متن بازجویی میرزا رضا کرمانی
- درمورد تصویر زیر؛ پس از مضروب شدن ناصرالدین شاه، وی را بر روی این صندلی نشاندند. هنوز میتوان لکههای خون شاه را بر بالای صندلی دید. این صندلی در کاخ موزهٔ گلستان نگهداری میشود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستانک
حاکمی کشوری را اشغال کرد به وزیر خود گفت قوانینی تنظیم کن تا بتوانیم با آسودگی غارتشان کنیم !
فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را خواند…
1. مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
3. شاه صاحب جان و مال همه مردم است
4. آروغ زدن ممنوع !
شاه گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟!
وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است ، بعدا متوجه معنی آن خواهید شد !
جارچیان قوانین را اعلام کردند ملت گفتند این که جان و مال ما از آن شاه باشد توجیه دارد چون ایشان صاحب قدرت است ؛ ولی یعنی چه نتوانیم آروغ بزنیم !؟
مردم برای اینکه از امر شاه نافرمانی کرده باشند در کوچه و پسکوچه آروغ می زدند و می گریختند ، جلسات شبانه آروغ برگزار میکردند و هر گاه آروغ می زدند احساس میکردند که کاری سیاسی انجام میدهند ! ماموران هم مدام در حال دستگیری افراد آروغ زن!! بودند و گاهی به منازل و رستورانها یورش میبردند و آروغ زنها را دستگیر میکردند…!
روزی شاه به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی که گفتی را میفهمم !شما این کار را کردید مردم حواسشان پرت شودو هیچکس به 3 قانون اول توجهی نکند !
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستانک
حاکمی کشوری را اشغال کرد به وزیر خود گفت قوانینی تنظیم کن تا بتوانیم با آسودگی غارتشان کنیم !
فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را خواند…
1. مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
3. شاه صاحب جان و مال همه مردم است
4. آروغ زدن ممنوع !
شاه گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟!
وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است ، بعدا متوجه معنی آن خواهید شد !
جارچیان قوانین را اعلام کردند ملت گفتند این که جان و مال ما از آن شاه باشد توجیه دارد چون ایشان صاحب قدرت است ؛ ولی یعنی چه نتوانیم آروغ بزنیم !؟
مردم برای اینکه از امر شاه نافرمانی کرده باشند در کوچه و پسکوچه آروغ می زدند و می گریختند ، جلسات شبانه آروغ برگزار میکردند و هر گاه آروغ می زدند احساس میکردند که کاری سیاسی انجام میدهند ! ماموران هم مدام در حال دستگیری افراد آروغ زن!! بودند و گاهی به منازل و رستورانها یورش میبردند و آروغ زنها را دستگیر میکردند…!
روزی شاه به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی که گفتی را میفهمم !شما این کار را کردید مردم حواسشان پرت شودو هیچکس به 3 قانون اول توجهی نکند !
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#جشن_های_ایرانی_مان
#جشن_شهریورگان🌻
جشن شهریورگان جشن نیکوکاری، جشن رادمنشی و آفرینش زمین:
نرمک نرمک میرویم تا از گرمای پر شور تابستانی دوری بگیریم و خنکای پاییزی را با جان و دل، پذیرا باشیم. کشاورزان بیشتر شهرهای ایران با رسیدن شهریورگان در پوست خود نمیگنجند. هنگام گردآوری فرآوردههاست. اینک آنها دستاورد کشتهی خویش را به سر پنجهی گاوآهن درو میکنند و دلی بهر گردآوری بازده و خرمن میتپانند و دلی از برای کشتهی پاییزه در آخر شهریور. از اینروست که سدههاست شهریورگان برای ایرانیها بسی بایستهی جشن و شادمانی بودهاست.
شهریورگان از آن دسته جشنهای دوازدگانه سال در ایران باستان بودهاست. این جشن در گاهشماری ایرانی برابر است با روز چهارم شهریورماه.
واژه شهریور برگرفته از "خشَترَه وَئیریَه" اوستایی، به معنی شهر و شهریاری شایسته و نیرومند است. خشتره به معنی کاری است که بر پیرامون اندیشه نیک بچرخد که به زبان سادهتر همان کردار نیک است. کردار نیک همگامی با هستی است.
امروزه گل ریحان را ویژه شهریور مینامند.
در همانسان شهریور نام یکی از امشاسپندان است که نماد پادشاهی آسمانی و نیروی خدایی بوده و همیشه خواهان فر و بزرگی و نیرومندی برای مردمان است. این امشاسپند در جهان گیتایی، نگهبان ایوخشست یا توپال(:فلزات) و سیم و زر، دستگیری از بینوایان و فرشتهی جوانمردی است.
ایرانیان باستان در این روز پس از نیایش اهورامزدا و نیکوکاری و دادن خوراک به تهیدستان و نیازمندان، نزد پادشاه میرفتند و این جشن را شادباش میگفتهاند. سپس فلزهای کهنه را از انبارها بیرون آورده و نو میکردند و پس از آن به شادی و پایکوبی میپرداختند.
امروزه نیز در شهرهای کویری و گرم چون یزد و کرمان که بیشتر سال گرم است، شهریورگان بمانند یک نوروز دیگر را دارد. از اینروی چونان نوروز، خانوادههای ایرانی و همانا بیشتر زرتشتیها که آیین ایرانی را همچنان و بهگونه درست بجای میآورند به خانه تکانی میپردازند، ظرفهای فلزی را پاک و درخشان میکنند و دل و جان را چونان ظرفهای کهن مسی و رویین و برنزین را پرداخت و زدایش میدهند و آیینه وار آمادهی پذیرایی از زیبایی و رنگارنگی پاییز میشوند.
در گزشتههای دور، برای سال دو بخش تابستان بزرگ و زمستان بزرگ داشتهایم. بهار و پاییز هم دو واژهی پس از آنهاست که شاید بیش از ۳هزار سال درازا ندارند. تابستان، در زبان پهلوی نیز تاپیستان یا گرماستان بوده و در زبان اوستایی #هامین از ریشهی هَمَhama که آن نیز گرما باشد و هنوز در زبان بلوچی آن را هامین مینامند
چنانچه در زبان کردیِ اورامی هامِن و با اندک دیگرگونی در زبان کردیِ سورانی هاوین خوانده میشود.
جشن شهریورگان در متون قدیمی:
به نوشتهی ابوریحان بیرونی در رویهی٢٢١ برگردان نامهی آثارالباقیه جشن شهریورگان را آذر جشن یا جشن آتش نیز میخواندهاند. جشنهای آتش که امروز برجای مانده دربرگیرنده جشن سده و جشن سوری نیز میشدهاست. آشکار نیست که چرا به شهریورگان جشن آتش میگویند هرآینه شاید بتوان پاسخ این پرسش را بربنیاد شاهنامهی فردوسی داد.
بگمان نگارنده، شاهنامه در کنار اوستا(کهنترین نوشتار دینی جهان) بنیادیترین و ارزشمندترین آثار در زمینهی شناخت تاریخ ایران باستان هستند. آثاری که پشوانه آنها را امروزه کندوکاریهای باستان شناسی به اثبات میرساند که در این نوشتار مجال آوردن آنها نیست و ما را از نسکهاهای نه چندان راست و درستی چون تاریخ هرودوت و آنچه رویدادنویسان اروپایی نگاشتهاند بینیاز میکند.
در داستان #هوشنگ_شاه پیشدادی دومین پادشاه استورهای ایرانزمین پس از #گیومرس(گئومرتا، روان و جانِ میرا نخستین آدم آمدهاست):
هوشنگ نخستین مَرتوی(:انسان) روی زمین بود که با دانش خود آهن را از دل سنگ بیرون آورد و با شناختن آهن پیشهی آهنگری بنیاد نهاد و بدان تبر و اره و تیشه ساخته گشت. پس از آن با ساختن جویها بر سر دریاها، آنها را به دشتها کشاند و کشاورزی را سبب شد. با پیدایش کشاورزی زندگی کوچی و ایلی به یکجانشینی و "شهرنشینی" دگرگون شد:
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سـرِ مایه کرد آهـنِ آبـگون
کزآن سنگ خارا کشیدش برون.
در شاهنامه این کارنامهی ارزشمند گفتار و کردار نیاکان، دو جا از شهریور نام برده شدهاست یکی آنجا که #رستم به نزد #کیخسرو میرود و آغاز به بزرگداشت و ارجمند شمردن شاه میکند:
چو هرمزد بادت بدین جایگاه
چو بهمن نگهـبان فرخ کلاه
همه ساله، اردیبهشت هُژیر
نگهبان تو با هُش و رای پیر
چو شهریورت باد پیروزگر
به نام بـزرگی و فر و هـنر.
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#جشن_های_ایرانی_مان
#جشن_شهریورگان🌻
جشن شهریورگان جشن نیکوکاری، جشن رادمنشی و آفرینش زمین:
نرمک نرمک میرویم تا از گرمای پر شور تابستانی دوری بگیریم و خنکای پاییزی را با جان و دل، پذیرا باشیم. کشاورزان بیشتر شهرهای ایران با رسیدن شهریورگان در پوست خود نمیگنجند. هنگام گردآوری فرآوردههاست. اینک آنها دستاورد کشتهی خویش را به سر پنجهی گاوآهن درو میکنند و دلی بهر گردآوری بازده و خرمن میتپانند و دلی از برای کشتهی پاییزه در آخر شهریور. از اینروست که سدههاست شهریورگان برای ایرانیها بسی بایستهی جشن و شادمانی بودهاست.
شهریورگان از آن دسته جشنهای دوازدگانه سال در ایران باستان بودهاست. این جشن در گاهشماری ایرانی برابر است با روز چهارم شهریورماه.
واژه شهریور برگرفته از "خشَترَه وَئیریَه" اوستایی، به معنی شهر و شهریاری شایسته و نیرومند است. خشتره به معنی کاری است که بر پیرامون اندیشه نیک بچرخد که به زبان سادهتر همان کردار نیک است. کردار نیک همگامی با هستی است.
امروزه گل ریحان را ویژه شهریور مینامند.
در همانسان شهریور نام یکی از امشاسپندان است که نماد پادشاهی آسمانی و نیروی خدایی بوده و همیشه خواهان فر و بزرگی و نیرومندی برای مردمان است. این امشاسپند در جهان گیتایی، نگهبان ایوخشست یا توپال(:فلزات) و سیم و زر، دستگیری از بینوایان و فرشتهی جوانمردی است.
ایرانیان باستان در این روز پس از نیایش اهورامزدا و نیکوکاری و دادن خوراک به تهیدستان و نیازمندان، نزد پادشاه میرفتند و این جشن را شادباش میگفتهاند. سپس فلزهای کهنه را از انبارها بیرون آورده و نو میکردند و پس از آن به شادی و پایکوبی میپرداختند.
امروزه نیز در شهرهای کویری و گرم چون یزد و کرمان که بیشتر سال گرم است، شهریورگان بمانند یک نوروز دیگر را دارد. از اینروی چونان نوروز، خانوادههای ایرانی و همانا بیشتر زرتشتیها که آیین ایرانی را همچنان و بهگونه درست بجای میآورند به خانه تکانی میپردازند، ظرفهای فلزی را پاک و درخشان میکنند و دل و جان را چونان ظرفهای کهن مسی و رویین و برنزین را پرداخت و زدایش میدهند و آیینه وار آمادهی پذیرایی از زیبایی و رنگارنگی پاییز میشوند.
در گزشتههای دور، برای سال دو بخش تابستان بزرگ و زمستان بزرگ داشتهایم. بهار و پاییز هم دو واژهی پس از آنهاست که شاید بیش از ۳هزار سال درازا ندارند. تابستان، در زبان پهلوی نیز تاپیستان یا گرماستان بوده و در زبان اوستایی #هامین از ریشهی هَمَhama که آن نیز گرما باشد و هنوز در زبان بلوچی آن را هامین مینامند
چنانچه در زبان کردیِ اورامی هامِن و با اندک دیگرگونی در زبان کردیِ سورانی هاوین خوانده میشود.
جشن شهریورگان در متون قدیمی:
به نوشتهی ابوریحان بیرونی در رویهی٢٢١ برگردان نامهی آثارالباقیه جشن شهریورگان را آذر جشن یا جشن آتش نیز میخواندهاند. جشنهای آتش که امروز برجای مانده دربرگیرنده جشن سده و جشن سوری نیز میشدهاست. آشکار نیست که چرا به شهریورگان جشن آتش میگویند هرآینه شاید بتوان پاسخ این پرسش را بربنیاد شاهنامهی فردوسی داد.
بگمان نگارنده، شاهنامه در کنار اوستا(کهنترین نوشتار دینی جهان) بنیادیترین و ارزشمندترین آثار در زمینهی شناخت تاریخ ایران باستان هستند. آثاری که پشوانه آنها را امروزه کندوکاریهای باستان شناسی به اثبات میرساند که در این نوشتار مجال آوردن آنها نیست و ما را از نسکهاهای نه چندان راست و درستی چون تاریخ هرودوت و آنچه رویدادنویسان اروپایی نگاشتهاند بینیاز میکند.
در داستان #هوشنگ_شاه پیشدادی دومین پادشاه استورهای ایرانزمین پس از #گیومرس(گئومرتا، روان و جانِ میرا نخستین آدم آمدهاست):
هوشنگ نخستین مَرتوی(:انسان) روی زمین بود که با دانش خود آهن را از دل سنگ بیرون آورد و با شناختن آهن پیشهی آهنگری بنیاد نهاد و بدان تبر و اره و تیشه ساخته گشت. پس از آن با ساختن جویها بر سر دریاها، آنها را به دشتها کشاند و کشاورزی را سبب شد. با پیدایش کشاورزی زندگی کوچی و ایلی به یکجانشینی و "شهرنشینی" دگرگون شد:
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سـرِ مایه کرد آهـنِ آبـگون
کزآن سنگ خارا کشیدش برون.
در شاهنامه این کارنامهی ارزشمند گفتار و کردار نیاکان، دو جا از شهریور نام برده شدهاست یکی آنجا که #رستم به نزد #کیخسرو میرود و آغاز به بزرگداشت و ارجمند شمردن شاه میکند:
چو هرمزد بادت بدین جایگاه
چو بهمن نگهـبان فرخ کلاه
همه ساله، اردیبهشت هُژیر
نگهبان تو با هُش و رای پیر
چو شهریورت باد پیروزگر
به نام بـزرگی و فر و هـنر.
گاندی که در سیاست طرفدار عدم خشونت است و انقلاب بدون خشونت را انتخاب کرده، تظاهرات بزرگ هندی ها را از ناتال تا تراسنوال رهبری می کند. گاندی بار دیگر دستگیر و به زندان فرستاده می شود. کارگران معدن در حمایت از گاندی، دست به اعتصاب می زنند و این مسئله کمک می کند که او زودتر از موعد نه ماهه محکومیت اش آزاد شود.
مدتی بعد یک روزنامه نگار آمریکایی به نام واکر ملاقاتی را میان گاندی و ژنرال اسموتس که مسئول رسیدگی به مسائل مهاجران هندی است، تدارک می بیند.
چند سال بعد، در سال ۱۹۱۵ گاندی به همراه همسرش،کاستوربا، به هند باز می گردد. در این مدت، او شروع به انتقاد از سبک زندگی غربی سران حزب گنگره ملی می کند و پس از آنکه نایب الحکومه، امید به شکل گیری استقلال هند را غیر ممکن می داند، گاندی اعتصاب کارگران را بار دیگر سازماندهی می کند.
این اعتصابات خشونت و کشتار زیادی از سوی سربازان انگلیسی را به همراه دارد. انگلیسی ها هم با قتل عام آمریتسار در ۱۹۱۹ اعتصابات و اعتراضات مردم هند را تلافی می کنند. گاندی همچنین بر علیه واردات پارچه از خارج هند دست به مبارزه و اعتراض می زند که این مسئله نیز کشتار زیادی را به همراه دارد.
گاندی که روش مبارزه اش اغلب اعتصاب غذا بوده است، بار دیگر ذست به اعتصاب می زند و در پی آن، خودش و همسرش توسط پلیس دستگیر می شوند. گاندی پس از دستگیری به شش سال حبس محکوم می شود. مدتی بعد، پس از آزادی زودهنگامش، واکر به دیدن او می آید. این دو با همکاری هم یک راهپیمایی نمادین به سوی دریا تهیه نمک را شکل می دهند.
این راهپیمایی اعتراضی است به انحصار دولتی نمک که می تواند پوشش خبری جهانی داشته باشد. در طی این راهپیمایی صد هزار نفر دستگیر می شوند. والی هند، گاندی را آزاد می کند و برای انتقال قدرت با او به توافق می رسد. اما کنفرانس هندی ها در لندن که گاندی نیز به عنوان نماینده حزب کنگره در آن شرکت دارد، به خاطر تنش میان مسلمان ها و هندو ها، به نتیجه قابل قبولی نمی رسد.
گاندی در طی سال های بعد نیز مبارزات خود را ادامه می دهد و در سال ۱۹۴۲ بار دیگر دستگیر می شود. او دو سال در زندان می ماند و پس از آزادی اش در سال ۱۹۴۴ جرج ششم به هند استقلال می دهد.
اما استقلال کامل و عملی هند تا سال ۱۹۴۷ و شکل گیری ایالات مسلمان نشین پاکستان به طول می انجامد. مسلمانان و هندو ها، در مرز میان هند و پاکستان درگیر می شوند و یک جنگ داخلی شکل می گیرد. گاندی به کلکته رفته و برای پایان دادن به این درگیری ها، بار دیگر شیوه اعتراض همیشگی خود یعنی اعتصاب را پیش می گیرد که منجر به آرام شدن اوضاع می شود.
گاندی در اثر اعتصاب غذای طولانی خود، رنجور شده و در بستر بیماری افتاده است. مردی هندو هراسان به سراغ او می آید و می گوید: من جهنمی ام. نجاتم بده. کله اش را محکم به دیوار کوفتم و به چشم خودم دیدم که مغزش متلاشی شد! کودک بود. بله، من زدم کله یک کودک مسلمان را متلاشی کردم. چرا؟ چون مسلمانان، کله کودک بی گناه مرا متلاشی کرده بودند.
گاندی در پاسخ به مرد می گوید: من پیشنهادی به تو می کنم تا از جهنم خلاص شوی. برو و یک کودک پیدا کن که پدر و مادرش در این آشوب کشته شده اند و سرپرستی ندارد. آن کودک را مثل کودک خودت بزرگ کن و مثل کودک خودت دوستش بدار. با این شرط که آن کودک مسلمان باشد!
در دقایق پایانی فیلم، بعد از استقلال هند و جدایی هند و پاکستان، بار دیگر درگیری های خونینی میان هندو ها و مسلمانان رخ می دهد که نیم میلیون نفر در آن کشته می شوند. گاندی نمی تواند تحمل کند و دست به اعتصاب سفت و سختی می زند تا مردم دست از خشونت بردارند.
بعد از پنج روز در دهلی و کلکته، مردم دست از خشونت می کشند. مدتی بعد در یک مراسم مذهبی، یک هندوی متعصب با سه تیر، گاندی را ترور می کند و جهان را از وجود او بی بهره می سازد. گاندی در حالی از دنیا می رود که نام خدا بر زبانش جاری بوده است و پس از مرگ او، کشمکش های میان هند و پاکستان تمام می شود.
فیلم گاندی به کارگردانی اتنبرا، به واقعیات تاریخی اهمیت زیادی می دهد. در این اثر تلاش زیادی شده است که اتفاقات کاملا بر طبق اسناد تاریخی باشند به طوری که کمتر به زیبایی شناختی اثر توجه می شود. این مسئله باعث شده است بسیاری این فیلم سینمایی را فاقد ظرافت های هنر بدانند.
یکی از عواملی که جذابیت فیلم گاندی را در نگاه منتقدان و مخاطبین افزایش می دهد، بازی بی نظیر بن کینگزلی است. کینگزلی در تمام لحظات فیلم، از زمانی که گاندی یک دانشجوی جوان است، تا زمانی که رهبر انقلاب هند می شود، به خوبی و به طور حیرت انگیزی چهره گاندی را برای مخاطب به نمایش می گذارد.
مدتی بعد یک روزنامه نگار آمریکایی به نام واکر ملاقاتی را میان گاندی و ژنرال اسموتس که مسئول رسیدگی به مسائل مهاجران هندی است، تدارک می بیند.
چند سال بعد، در سال ۱۹۱۵ گاندی به همراه همسرش،کاستوربا، به هند باز می گردد. در این مدت، او شروع به انتقاد از سبک زندگی غربی سران حزب گنگره ملی می کند و پس از آنکه نایب الحکومه، امید به شکل گیری استقلال هند را غیر ممکن می داند، گاندی اعتصاب کارگران را بار دیگر سازماندهی می کند.
این اعتصابات خشونت و کشتار زیادی از سوی سربازان انگلیسی را به همراه دارد. انگلیسی ها هم با قتل عام آمریتسار در ۱۹۱۹ اعتصابات و اعتراضات مردم هند را تلافی می کنند. گاندی همچنین بر علیه واردات پارچه از خارج هند دست به مبارزه و اعتراض می زند که این مسئله نیز کشتار زیادی را به همراه دارد.
گاندی که روش مبارزه اش اغلب اعتصاب غذا بوده است، بار دیگر ذست به اعتصاب می زند و در پی آن، خودش و همسرش توسط پلیس دستگیر می شوند. گاندی پس از دستگیری به شش سال حبس محکوم می شود. مدتی بعد، پس از آزادی زودهنگامش، واکر به دیدن او می آید. این دو با همکاری هم یک راهپیمایی نمادین به سوی دریا تهیه نمک را شکل می دهند.
این راهپیمایی اعتراضی است به انحصار دولتی نمک که می تواند پوشش خبری جهانی داشته باشد. در طی این راهپیمایی صد هزار نفر دستگیر می شوند. والی هند، گاندی را آزاد می کند و برای انتقال قدرت با او به توافق می رسد. اما کنفرانس هندی ها در لندن که گاندی نیز به عنوان نماینده حزب کنگره در آن شرکت دارد، به خاطر تنش میان مسلمان ها و هندو ها، به نتیجه قابل قبولی نمی رسد.
گاندی در طی سال های بعد نیز مبارزات خود را ادامه می دهد و در سال ۱۹۴۲ بار دیگر دستگیر می شود. او دو سال در زندان می ماند و پس از آزادی اش در سال ۱۹۴۴ جرج ششم به هند استقلال می دهد.
اما استقلال کامل و عملی هند تا سال ۱۹۴۷ و شکل گیری ایالات مسلمان نشین پاکستان به طول می انجامد. مسلمانان و هندو ها، در مرز میان هند و پاکستان درگیر می شوند و یک جنگ داخلی شکل می گیرد. گاندی به کلکته رفته و برای پایان دادن به این درگیری ها، بار دیگر شیوه اعتراض همیشگی خود یعنی اعتصاب را پیش می گیرد که منجر به آرام شدن اوضاع می شود.
گاندی در اثر اعتصاب غذای طولانی خود، رنجور شده و در بستر بیماری افتاده است. مردی هندو هراسان به سراغ او می آید و می گوید: من جهنمی ام. نجاتم بده. کله اش را محکم به دیوار کوفتم و به چشم خودم دیدم که مغزش متلاشی شد! کودک بود. بله، من زدم کله یک کودک مسلمان را متلاشی کردم. چرا؟ چون مسلمانان، کله کودک بی گناه مرا متلاشی کرده بودند.
گاندی در پاسخ به مرد می گوید: من پیشنهادی به تو می کنم تا از جهنم خلاص شوی. برو و یک کودک پیدا کن که پدر و مادرش در این آشوب کشته شده اند و سرپرستی ندارد. آن کودک را مثل کودک خودت بزرگ کن و مثل کودک خودت دوستش بدار. با این شرط که آن کودک مسلمان باشد!
در دقایق پایانی فیلم، بعد از استقلال هند و جدایی هند و پاکستان، بار دیگر درگیری های خونینی میان هندو ها و مسلمانان رخ می دهد که نیم میلیون نفر در آن کشته می شوند. گاندی نمی تواند تحمل کند و دست به اعتصاب سفت و سختی می زند تا مردم دست از خشونت بردارند.
بعد از پنج روز در دهلی و کلکته، مردم دست از خشونت می کشند. مدتی بعد در یک مراسم مذهبی، یک هندوی متعصب با سه تیر، گاندی را ترور می کند و جهان را از وجود او بی بهره می سازد. گاندی در حالی از دنیا می رود که نام خدا بر زبانش جاری بوده است و پس از مرگ او، کشمکش های میان هند و پاکستان تمام می شود.
فیلم گاندی به کارگردانی اتنبرا، به واقعیات تاریخی اهمیت زیادی می دهد. در این اثر تلاش زیادی شده است که اتفاقات کاملا بر طبق اسناد تاریخی باشند به طوری که کمتر به زیبایی شناختی اثر توجه می شود. این مسئله باعث شده است بسیاری این فیلم سینمایی را فاقد ظرافت های هنر بدانند.
یکی از عواملی که جذابیت فیلم گاندی را در نگاه منتقدان و مخاطبین افزایش می دهد، بازی بی نظیر بن کینگزلی است. کینگزلی در تمام لحظات فیلم، از زمانی که گاندی یک دانشجوی جوان است، تا زمانی که رهبر انقلاب هند می شود، به خوبی و به طور حیرت انگیزی چهره گاندی را برای مخاطب به نمایش می گذارد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما
🎬 نیمروز (High Noon) که در ایران با نام جدال در نیمروز به نمایش درآمد و با عنوان ماجرای نیمروز پخش گردید از مشهورترین فیلمهای وسترن تاریخ سینما محصول سال ۱۹۵۲ است. این فیلم با نامهای صلات ظهر و سر ظهر نیز در منابع سینمایی فارسی شناخته میشود.
▪️نمایی از فیلم
هادلی ویل کین کلانتر شهر پس از مراسم ازدواجش، هنگامی که به قصد ایجاد زندگی جدیدی همراه زن زیبایش خیال ترک شهر را در سر دارد، خبردار میشود که فرانک میلر تبهکاری که چند سال پیش به زندان فرستاده با قطار نیمروز و به قصد انتقام از او به آن شهر خواهد آمد. دوستانش میکوشند تا وی را ترغیب به ترک شهر نمایند، اما او فرار را چاره کار نمیداند و تصمیم میگیرد تا با آن فرد و همکاران جنایتکارش مواجه شود. مردم شهر در این رودررویی او را تنها میگذارند…
🏆 جوایز اسکار
فیلم نیمروز نامزد دریافت هفت جایزه اسکار بود و موفق شد چهار جایزه را به دست آورد:
جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد: گری کوپر
جایزه بهترین ترانه برای آه عزیزم، ترکم مکن: دیمیتری تیومکین و ند واشینگتن
جایزه بهترین موسیقی متن: دیمیتری تیومکین
جایزه بهترین تدوین: المو ویلیامز و هری گرستاد
این فیلم نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه بود.
▪️نگاهی به فیلم نیمروز 1952 (High Noon) اثر درخشان #فرد_زینمان در ژانر وسترن
نیمروز فیلمی سینمایی در گونهی وسترن به کارگردانی فرد زینهمان است. این فیلم که با عنوان ماجرای نیمروز برای سینمادوستان ایرانی آشناتر است، مشهورترین ساختهی زینهمان و همچنین یکی از برجستهترین و متفاوتترین آثار سینمای وسترن بهشمار میرود. فرد زینهمان اتریشیالاصل بهواسطهی کارگردانی فیلمهای مهمی نظیر از اینجا تا ابدیت (From Here to Eternity)،اسب کهر را بنگر (Behold a Pale Horse) ومردی برای تمام فصول (A Man for All Seasons) جایگاهی ویژه در تاریخ سینمای سالهای پس از جنگ جهانی دوم دارد.
ماجرای نیمروز دربارهی کلانتر سابق شهر کوچک هادلیویل بهنام ویل کین (با بازی گاری کوپر) و تصمیم شجاعانه و البته عاقلانهی او برای ماندن و ایستادن در مقابل یک جنایتکار سرشناس بهنام فرانک میلر (با بازی ايان مکدونالد) -و افراد او- آنهم بلافاصله پس از برگزاری مراسم عروسیاش است. ویل در جملهای کلیدی، به نوعروسش امی (با بازی گریس کلی) میگوید که تا به حال از جلوی کسی فرار نکرده است (نقل به مضمون). اما اشتباه نکنید! با ابرقهرمانی پوشالی و خالی از احساس طرف نیستیم زیرا در ادامهی فیلم شاهدیم که ویل طی لحظاتی نیز میترسد و درصدد پنهان کردن این هراساش برنمیآید.
کلّ ماجرای فیلم در یک روز و زمانی کمتر از ۹۰ دقیقه میگذرد، تایم فیلم هم در همین حدود است؛ یعنی زمان دراماتیک با زمان واقعی یکسان بوده که از وجوه تمایزماجرای نیمروز محسوب میشود. ماجرای نیمروز -بهتعبیری- وسترن نیست؛ فیلمِ شخصیتپردازی است. ماجرای نیمروز بهخوبی در خلال دیالوگهایش علاوه بر اینکه شخصیتها را میشناساند، تماشاگر را برای فرارسیدن سکانس فینال، تشنه و مضطرب نگه میدارد. نشان دادن مداوم عقربههایی که بهسرعت به ساعت ۱۲ ظهر نزدیک میشوند، ترفندی مؤثر برای افزایش هیجان و اضطراب است.
پیچیدن خبر بازگشت فرانک در شهر و درخواست کمک کلانتر از مردم، تبدیل به آزمونی پرتعلیق برای سنجش شرافت و شجاعت ساکنان میشود و جالب اینجاست که نه اهالی کلیسا و نه مشتریان کافه -شاید: تمثیلی نمادین از سویههای خیر و شر این جهان- هیچکدام به یاریاش نمیآیند. تنها کسی که پشت کین را خالی نمیکند و نقشی مؤثر در مبارزهاش با میلر به عهده میگیرد، تازهعروس اوست که در آخرین دقایق به کمک کلانتر میشتابد.
فرانک میلر، جانی خطرناکی که زمانی دستگیری و روانهی زندان کردناش، افتخاری برای کلانتر ویل کین بهشمار میرفته، حالا به لطف سیاستبازان فاسد شمال ایالات متحده از بند رسته است تا حقّ کلانتر را کف دستاش بگذارد. مردم که بهواسطهی پرسه زدن سه یاغی سرسپردهی فرانک در شهر، بوی دردسر را خیلی خوب استشمام کردهاند هریک به بهانهای با شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت شهروندی و دست شستن از شرافت انسانی خود، در کمال وقاحت وانمود میکنند که این صرفاً یک تسویهحساب شخصی میان میلر و کین است. وقتی فساد و ناکارآمدی قانون ثابت میشود، نوبت به عمل متهورانهی قهرمان فیلم میرسد.
🌸🌿
🔴#سینما
🎬 نیمروز (High Noon) که در ایران با نام جدال در نیمروز به نمایش درآمد و با عنوان ماجرای نیمروز پخش گردید از مشهورترین فیلمهای وسترن تاریخ سینما محصول سال ۱۹۵۲ است. این فیلم با نامهای صلات ظهر و سر ظهر نیز در منابع سینمایی فارسی شناخته میشود.
▪️نمایی از فیلم
هادلی ویل کین کلانتر شهر پس از مراسم ازدواجش، هنگامی که به قصد ایجاد زندگی جدیدی همراه زن زیبایش خیال ترک شهر را در سر دارد، خبردار میشود که فرانک میلر تبهکاری که چند سال پیش به زندان فرستاده با قطار نیمروز و به قصد انتقام از او به آن شهر خواهد آمد. دوستانش میکوشند تا وی را ترغیب به ترک شهر نمایند، اما او فرار را چاره کار نمیداند و تصمیم میگیرد تا با آن فرد و همکاران جنایتکارش مواجه شود. مردم شهر در این رودررویی او را تنها میگذارند…
🏆 جوایز اسکار
فیلم نیمروز نامزد دریافت هفت جایزه اسکار بود و موفق شد چهار جایزه را به دست آورد:
جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد: گری کوپر
جایزه بهترین ترانه برای آه عزیزم، ترکم مکن: دیمیتری تیومکین و ند واشینگتن
جایزه بهترین موسیقی متن: دیمیتری تیومکین
جایزه بهترین تدوین: المو ویلیامز و هری گرستاد
این فیلم نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه بود.
▪️نگاهی به فیلم نیمروز 1952 (High Noon) اثر درخشان #فرد_زینمان در ژانر وسترن
نیمروز فیلمی سینمایی در گونهی وسترن به کارگردانی فرد زینهمان است. این فیلم که با عنوان ماجرای نیمروز برای سینمادوستان ایرانی آشناتر است، مشهورترین ساختهی زینهمان و همچنین یکی از برجستهترین و متفاوتترین آثار سینمای وسترن بهشمار میرود. فرد زینهمان اتریشیالاصل بهواسطهی کارگردانی فیلمهای مهمی نظیر از اینجا تا ابدیت (From Here to Eternity)،اسب کهر را بنگر (Behold a Pale Horse) ومردی برای تمام فصول (A Man for All Seasons) جایگاهی ویژه در تاریخ سینمای سالهای پس از جنگ جهانی دوم دارد.
ماجرای نیمروز دربارهی کلانتر سابق شهر کوچک هادلیویل بهنام ویل کین (با بازی گاری کوپر) و تصمیم شجاعانه و البته عاقلانهی او برای ماندن و ایستادن در مقابل یک جنایتکار سرشناس بهنام فرانک میلر (با بازی ايان مکدونالد) -و افراد او- آنهم بلافاصله پس از برگزاری مراسم عروسیاش است. ویل در جملهای کلیدی، به نوعروسش امی (با بازی گریس کلی) میگوید که تا به حال از جلوی کسی فرار نکرده است (نقل به مضمون). اما اشتباه نکنید! با ابرقهرمانی پوشالی و خالی از احساس طرف نیستیم زیرا در ادامهی فیلم شاهدیم که ویل طی لحظاتی نیز میترسد و درصدد پنهان کردن این هراساش برنمیآید.
کلّ ماجرای فیلم در یک روز و زمانی کمتر از ۹۰ دقیقه میگذرد، تایم فیلم هم در همین حدود است؛ یعنی زمان دراماتیک با زمان واقعی یکسان بوده که از وجوه تمایزماجرای نیمروز محسوب میشود. ماجرای نیمروز -بهتعبیری- وسترن نیست؛ فیلمِ شخصیتپردازی است. ماجرای نیمروز بهخوبی در خلال دیالوگهایش علاوه بر اینکه شخصیتها را میشناساند، تماشاگر را برای فرارسیدن سکانس فینال، تشنه و مضطرب نگه میدارد. نشان دادن مداوم عقربههایی که بهسرعت به ساعت ۱۲ ظهر نزدیک میشوند، ترفندی مؤثر برای افزایش هیجان و اضطراب است.
پیچیدن خبر بازگشت فرانک در شهر و درخواست کمک کلانتر از مردم، تبدیل به آزمونی پرتعلیق برای سنجش شرافت و شجاعت ساکنان میشود و جالب اینجاست که نه اهالی کلیسا و نه مشتریان کافه -شاید: تمثیلی نمادین از سویههای خیر و شر این جهان- هیچکدام به یاریاش نمیآیند. تنها کسی که پشت کین را خالی نمیکند و نقشی مؤثر در مبارزهاش با میلر به عهده میگیرد، تازهعروس اوست که در آخرین دقایق به کمک کلانتر میشتابد.
فرانک میلر، جانی خطرناکی که زمانی دستگیری و روانهی زندان کردناش، افتخاری برای کلانتر ویل کین بهشمار میرفته، حالا به لطف سیاستبازان فاسد شمال ایالات متحده از بند رسته است تا حقّ کلانتر را کف دستاش بگذارد. مردم که بهواسطهی پرسه زدن سه یاغی سرسپردهی فرانک در شهر، بوی دردسر را خیلی خوب استشمام کردهاند هریک به بهانهای با شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت شهروندی و دست شستن از شرافت انسانی خود، در کمال وقاحت وانمود میکنند که این صرفاً یک تسویهحساب شخصی میان میلر و کین است. وقتی فساد و ناکارآمدی قانون ثابت میشود، نوبت به عمل متهورانهی قهرمان فیلم میرسد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#تلنگر
یک لشکر مامور با دوربین و جلوههای ویژه هجوم بردن برای دستگیری زنی که با قوانین قرونوسطایی #حجاب_اجباری مخالفت کرده بود. ارازشه از شادی فریاد زدند و فیلمش رو دستبهدست پخش کردند.
مردی جانمازآبکش که تا به امروز کلی سمت در حوزه حجاب عفاف بسیج و فرهنگ داشته به جرم تجاوز با همجنس از کار برکنار شده. همون ارازشه دم از حریم خصوصی و آبرو میزنند!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#تلنگر
یک لشکر مامور با دوربین و جلوههای ویژه هجوم بردن برای دستگیری زنی که با قوانین قرونوسطایی #حجاب_اجباری مخالفت کرده بود. ارازشه از شادی فریاد زدند و فیلمش رو دستبهدست پخش کردند.
مردی جانمازآبکش که تا به امروز کلی سمت در حوزه حجاب عفاف بسیج و فرهنگ داشته به جرم تجاوز با همجنس از کار برکنار شده. همون ارازشه دم از حریم خصوصی و آبرو میزنند!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
زندگی زرتشتیان در دوران قاجار ....
اوضاع و احوال زرتشتیان ایران، به خصوص در یزد و کرمان،
به حدی ناهنجار بود که آنها حتی حق نداشتند لباس آبرومندی به تن کنند.
مشکلات یزد گسترده از کرمان بود، چون که مسلمانان یزد نسبت به زرتشتیان خصومت بیشتری نشان میدادند و آزار و اذیت آن اقلیت را کاری بسیار خداپسندانه می دانستند.
به عنوان مثال زرتشتیان حق نداشتند به مناطقی چون بازار به هنگامی که آب پاشی کرده اند و هنوز خشک نشده وارد شوند و این کار را سبب نجس شدن آن میدانستند،
هرچند که این قانون شامل حیوانات نمیشد.
حاکمان ظالمی چون شاهزاده ظل السلطان پسر ارشد ناصرالدین شاه به هر نیرنگ و دسیسه ی ممکن برای حفظ منافع شخصی خویش متوصل میشدند.
مثلا زمانی که حاکم یزد بود باعث کشته شدن شمار زیادی از بهائیان گردید.
مردمان بی گناهی که با وحشیگری تمام در خیابان ها و بازار شهر و حتی روستاها قتل عام شدند.
می گفتند پس از کشتن یکی از آنها در بازار،
دل و روده ه اش را از مقعدش بیرون کشیدند.
هرکس با دیگری دشمنی داشت به بهانه ی این که قربانی بهائی است او را میچاپید و میکشت.
در همین احوال شاهزاده جلال الدوله در عین عشرت میزیست و همچنان فرمان دستگیری آدم هایی را صادر میکرد که میخواست پولهایشان را صاحب شود.
جلال الدوله که در زمان صدر اعظمی سپهسالار اعظم به حکومت کرمان منصوب شد، همین رفتار را با زرتشتیان در پیش گرفت.
من در تهران نماینده مجلس بودم که اطلاع یافتم دو یا سه نفر زرتشتی به قتل رسیده اند. فورا وارد عمل شدم و جلال الدوله در سال 1908 ازسمت خویش برکنار گردید.
مجازات قصاص شامل کشتن یکی زرتشتی نمیشد.
اعمال مجازات برای نخستین بار به دوران جنگ اول جهانی بازمیگشت، زمانی که خسرو ظفرالسلطنه بختیاری حاکم کرمان بود و نظم و قانونی وجود نداشت.
در آن زمان آلمانی ها همه کاره بودند. ظفرالسلطنه هروقت موقعیت اقتضا میکرد،
هرچیزی به دستش میرسید، فارغ از این که مال ایرانی، آلمانی یا انگلیسی باشد به زور تصاحب میکرد.
زمانی هم یکی از نوکرانش، دینیار مهربان زرتشتی را به خاطر پولش کشت.
من که در آن موقع در تهران بودم تلگرافی برای سردار فرستادم.
او اندکی بعد نوکرش را اعدام کرد.
مردان زرتشتی باید فقط قبا میپوشیدند و حتی در زمستان گیوه به پا
می کردند.
اجازه نداشتند سوار اسب، خر یا قاطر شوند و وسیله ی دیگری هم برای حمل و نقل وجود نداشت.
در روزهای بارانی میبایست مواظب باشند که به یک فرد مسلمان نزدیک نشوند و یا با او تماس بدنی برقرار نسازند.
در غیر این صورت تا حد مرگ کتک میخوردند.
زرتشتیان غالبا در خیابان ها مورد ضرب و شتم مسلمانان قرار میگرفتند. به هنگام خرید در بازار نبایستی به خوراکی ها یا میوه ها دست می زدند.
مردان زرتشتی معمولا یک دستمال بزرگ یا شال همراه خود داشتند تا وقتی برای دیدار با یک مسلمان به خانه اش میروند زیر پای خود پهن کنند تا فرش نجس نشود.
زرتشتیان را گبر یا مطیع الاسلام میخواندند.
حق پوشیدن پالتو یا سرداری را نداشتند چون مسلمانان به تن میکردند.
مردان زرتشتی سرهای خود را با نوعی عمامه به رنگ خامه ای تیره به نام «نخودی» میپوشاندند.
این سرپوش عذاب آور صرفا برای ناراحت کردن آنها باب شده بود.
برگرفته از خاطرات #ارباب_کیخسرو_شاهرخ_نازنین
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
زندگی زرتشتیان در دوران قاجار ....
اوضاع و احوال زرتشتیان ایران، به خصوص در یزد و کرمان،
به حدی ناهنجار بود که آنها حتی حق نداشتند لباس آبرومندی به تن کنند.
مشکلات یزد گسترده از کرمان بود، چون که مسلمانان یزد نسبت به زرتشتیان خصومت بیشتری نشان میدادند و آزار و اذیت آن اقلیت را کاری بسیار خداپسندانه می دانستند.
به عنوان مثال زرتشتیان حق نداشتند به مناطقی چون بازار به هنگامی که آب پاشی کرده اند و هنوز خشک نشده وارد شوند و این کار را سبب نجس شدن آن میدانستند،
هرچند که این قانون شامل حیوانات نمیشد.
حاکمان ظالمی چون شاهزاده ظل السلطان پسر ارشد ناصرالدین شاه به هر نیرنگ و دسیسه ی ممکن برای حفظ منافع شخصی خویش متوصل میشدند.
مثلا زمانی که حاکم یزد بود باعث کشته شدن شمار زیادی از بهائیان گردید.
مردمان بی گناهی که با وحشیگری تمام در خیابان ها و بازار شهر و حتی روستاها قتل عام شدند.
می گفتند پس از کشتن یکی از آنها در بازار،
دل و روده ه اش را از مقعدش بیرون کشیدند.
هرکس با دیگری دشمنی داشت به بهانه ی این که قربانی بهائی است او را میچاپید و میکشت.
در همین احوال شاهزاده جلال الدوله در عین عشرت میزیست و همچنان فرمان دستگیری آدم هایی را صادر میکرد که میخواست پولهایشان را صاحب شود.
جلال الدوله که در زمان صدر اعظمی سپهسالار اعظم به حکومت کرمان منصوب شد، همین رفتار را با زرتشتیان در پیش گرفت.
من در تهران نماینده مجلس بودم که اطلاع یافتم دو یا سه نفر زرتشتی به قتل رسیده اند. فورا وارد عمل شدم و جلال الدوله در سال 1908 ازسمت خویش برکنار گردید.
مجازات قصاص شامل کشتن یکی زرتشتی نمیشد.
اعمال مجازات برای نخستین بار به دوران جنگ اول جهانی بازمیگشت، زمانی که خسرو ظفرالسلطنه بختیاری حاکم کرمان بود و نظم و قانونی وجود نداشت.
در آن زمان آلمانی ها همه کاره بودند. ظفرالسلطنه هروقت موقعیت اقتضا میکرد،
هرچیزی به دستش میرسید، فارغ از این که مال ایرانی، آلمانی یا انگلیسی باشد به زور تصاحب میکرد.
زمانی هم یکی از نوکرانش، دینیار مهربان زرتشتی را به خاطر پولش کشت.
من که در آن موقع در تهران بودم تلگرافی برای سردار فرستادم.
او اندکی بعد نوکرش را اعدام کرد.
مردان زرتشتی باید فقط قبا میپوشیدند و حتی در زمستان گیوه به پا
می کردند.
اجازه نداشتند سوار اسب، خر یا قاطر شوند و وسیله ی دیگری هم برای حمل و نقل وجود نداشت.
در روزهای بارانی میبایست مواظب باشند که به یک فرد مسلمان نزدیک نشوند و یا با او تماس بدنی برقرار نسازند.
در غیر این صورت تا حد مرگ کتک میخوردند.
زرتشتیان غالبا در خیابان ها مورد ضرب و شتم مسلمانان قرار میگرفتند. به هنگام خرید در بازار نبایستی به خوراکی ها یا میوه ها دست می زدند.
مردان زرتشتی معمولا یک دستمال بزرگ یا شال همراه خود داشتند تا وقتی برای دیدار با یک مسلمان به خانه اش میروند زیر پای خود پهن کنند تا فرش نجس نشود.
زرتشتیان را گبر یا مطیع الاسلام میخواندند.
حق پوشیدن پالتو یا سرداری را نداشتند چون مسلمانان به تن میکردند.
مردان زرتشتی سرهای خود را با نوعی عمامه به رنگ خامه ای تیره به نام «نخودی» میپوشاندند.
این سرپوش عذاب آور صرفا برای ناراحت کردن آنها باب شده بود.
برگرفته از خاطرات #ارباب_کیخسرو_شاهرخ_نازنین
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_یـــــــــادمــــــــان🙏
۱۸ شهریور #روز_دختر_آبی است. در ۱۸ شهریور ۱۳۹۸ #سحر_خدایاری جانباخت. او از هواداران تیم فوتبال استقلال تهران بود و ۱۱ شهریور ۹۸ در اعتراض به دستگیری و صدور حکم حبس به اتهام «تلاش برای ورود به ورزشگاه آزادی»، مقابل دادگاه انقلاب تهران اقدام به خودسوزی کرد
#دختر_آبی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_یـــــــــادمــــــــان🙏
۱۸ شهریور #روز_دختر_آبی است. در ۱۸ شهریور ۱۳۹۸ #سحر_خدایاری جانباخت. او از هواداران تیم فوتبال استقلال تهران بود و ۱۱ شهریور ۹۸ در اعتراض به دستگیری و صدور حکم حبس به اتهام «تلاش برای ورود به ورزشگاه آزادی»، مقابل دادگاه انقلاب تهران اقدام به خودسوزی کرد
#دختر_آبی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_یـــــــــادمــــــــان🙏
#_زادروز_مهربان_جان
۵ بهمن زادروز مصطفی بادکوبهای"امید"
(زاده ۵ بهمن ۱۳۲۸ اراک) شاعر، نویسنده، استاد دانشگاه، ویراستار، روزنامهنگار، مولاناپژوه و حافظپژوه
او دیپلم ادبی را همزمان با تحصیلات حوزوی در اراک گرفت و پس از خدمت سربازی در کسوت «سپاه دانش» به دانشگاه فردوسی مشهد راه یافت و در رشته زبان و ادبیات فارسی لیسانس و پس از آن فوقلیسانس دریافت کرد. همزمان در موزه آستانقدس رضوی و روزنامه خراسان اشتغال داشت و در آستانه وقوع انقلاب از همه مسئولیتهایش اخراج شد و به زندان افتاد. سپس به تهران مهاجرت کرد و تحصیلات حوزوی و دانشگاهی را ادامه داد و در سال ۱۳۸۵ موفق به دریافت مدرک دکترا در زمینه "ادبیات تطبیقی" از دانشگاه راشویل امریکا شد.
از سال ۱۳۶۸ به بعد سرودههای انتقادیاش آغاز شد که نمونههایی از آن اشعار در دیوان "آوایامید" انتشار یافت، اما اجازه چاپ دوم داده نشد.
او پس از انتخابات ۱۳۸۸ به سرودن اشعاری در انتقاد از نظام و احمدینژاد و حمایت از کسانی که او در شعرهایش از آنان بهعنوان «فتنهگران» یاد کرده است پرداخت.
پس از یک دوره تفسیر دفتر اول مثنوی مولانا در فرهنگسرای نیاوران در آبان ماه ۱۳۸۶ در بزرگداشتی که به همت سازمان یونسکو در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد، در مورد اندیشههای مولوی سخنرانی کرد.
یکی از مهمترین کتابهای وی کتاب "دیوان حافظ آیات نور در سفینه غزل" از انتشارات محمد است که در سال ۱۳۸۴ کتاب برگزیده شناخته شد و به افتخارش در موزه امامعلی، از سوی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و انجمن حافظان فرهنگ و هنر ایران جشنی بزرگ برپا شد. در این کتاب نگاه قرآنی حافظ مورد بررسی قرار گرفتهاست.
وی به دلیل تالیف کتابهایی درباره زندگی و افکار حافظ در مهرماه سال ۱۳۸۹ در برنامه «صبحی دیگر» حضور یافت و از زندگی و اندیشههای حافظ در روز بزرگداشت این شاعر سخن گفت. او در این برنامه به بررسی جایگاه اشعار بلند حافظ در تاریخ شعر فارسی، تحلیل رازهای شعر حافظ و دلایل ماندگاری آثارش و نیز تحلیل جهان شاعرانه او پرداخت.
او که استاد میهمان "مدرسه عالی قونیه" در ترکیه است، تاکنون چندین "ورک شاپ" در زمینه مولاناشناسی در قونیه برگزار کرده است.
وی در بیشتر انجمنهای مهم ادبی تهران از جمله امیرکبیر، صائب، کمال و ... عضویت و حضور موثر و پررنگی داشته است.
#_دستگیری:
دکتر بادکوبهای در بهار سال ۱۳۹۰ از سوی نهادهای امنیتی بازداشت و مدتی در زندان اوین به سر برد. او تا قبل از بازداشت در عین تدریس در کلاسهای خصوصی، از مدتها پیش به اداره جلسات شرح و تفسیر مثنوی معنوی و حافظ مشغول بود و در مهرماه ۱۳۹۲ آزاد شد. وی تاکنون پنج بار زندانی شده است.
#_آثار:
تاکنون ۳۰ اثر چاپی از وی انتشار یافته است که برخی از آنها بارها تجدید چاپ شدهاند، مانند دیوان حافظ (آیات نور در سفینه غزل)
* علل شکست ساسانیان از اعراب.
* بررسی آداب و رسوم اجتماعی ایران بر اساس کتاب «سمک عیار»
* زندگینامه خیام.
* زندگینامه خواجه نصیرطوسی.
* زندگینامه ناصرخسرو قبادیانی.
* زندگینامه عطار نیشابوری.
* زندگینامه حافظ.
* زندگینامه پروین اعتصامی.
* زندگینامه ملکالشعرا بهار.
* تصحیح و اعرابگذاری مفاتیحالجنان.
* ترجمه احادیث عربی مولانا در مثنوی شریف.
* بر امواج نیل "زندگی حضرت موسی بر اساس قرآن و تورات،
* یوسف و زلیخا در قرآن و تورات و عرفان.
* زندگی و اسناد عبدالحسین میرزا فرمانفرما (ویراستاری).
* زیر نگاه پدر (ویراستاری) نوشته خانم "مهرماه فرمانفرمائیان"
* دلمشغولیهای یک سردبیر
* آوای امید (مجموعه شعر)
پیرامون انقلاب اسلامی.
* ترجمه و ویراستاری و تعلیقات "نویسنده ابوالبشر فرمانفرماییان".
* بازها و کبوترها. ویراستاری "خاطرات چهار و نیم سال زندان ... فرمانفرماییان".
* نگاهی دیگر بهچهره ضحاک در شاهنامه فردوسی.
* نیاخاک اهورایی "مجموعه شعر توقیف شده".
* نابغه نیشابور (برای کودکان).
* خواجه دانشمند (برای کودکان).
* هیچ (سفرنامه قونیه).
* نگاه قرآنی به حافظ (آماده برای چاپ دوم)
* گزیده غزلیات حافظ: آیات نور در سفینه
غزل شامل، روح غزل رهنمود فال.
* تصحیح کتاب "مثنوی معنوی" متعلق به ملااحمد نراقی و مقابله با دونسخه معتبر * نیکلسون و قونیه، ناشر انتشارات صراط ۱۳۹۷.
* "رازهای بزرگ حافظ" که در سال ۱۴۰۲ انتشار یافت.
🌸🌿
🔴#_یـــــــــادمــــــــان🙏
#_زادروز_مهربان_جان
۵ بهمن زادروز مصطفی بادکوبهای"امید"
(زاده ۵ بهمن ۱۳۲۸ اراک) شاعر، نویسنده، استاد دانشگاه، ویراستار، روزنامهنگار، مولاناپژوه و حافظپژوه
او دیپلم ادبی را همزمان با تحصیلات حوزوی در اراک گرفت و پس از خدمت سربازی در کسوت «سپاه دانش» به دانشگاه فردوسی مشهد راه یافت و در رشته زبان و ادبیات فارسی لیسانس و پس از آن فوقلیسانس دریافت کرد. همزمان در موزه آستانقدس رضوی و روزنامه خراسان اشتغال داشت و در آستانه وقوع انقلاب از همه مسئولیتهایش اخراج شد و به زندان افتاد. سپس به تهران مهاجرت کرد و تحصیلات حوزوی و دانشگاهی را ادامه داد و در سال ۱۳۸۵ موفق به دریافت مدرک دکترا در زمینه "ادبیات تطبیقی" از دانشگاه راشویل امریکا شد.
از سال ۱۳۶۸ به بعد سرودههای انتقادیاش آغاز شد که نمونههایی از آن اشعار در دیوان "آوایامید" انتشار یافت، اما اجازه چاپ دوم داده نشد.
او پس از انتخابات ۱۳۸۸ به سرودن اشعاری در انتقاد از نظام و احمدینژاد و حمایت از کسانی که او در شعرهایش از آنان بهعنوان «فتنهگران» یاد کرده است پرداخت.
پس از یک دوره تفسیر دفتر اول مثنوی مولانا در فرهنگسرای نیاوران در آبان ماه ۱۳۸۶ در بزرگداشتی که به همت سازمان یونسکو در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد، در مورد اندیشههای مولوی سخنرانی کرد.
یکی از مهمترین کتابهای وی کتاب "دیوان حافظ آیات نور در سفینه غزل" از انتشارات محمد است که در سال ۱۳۸۴ کتاب برگزیده شناخته شد و به افتخارش در موزه امامعلی، از سوی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و انجمن حافظان فرهنگ و هنر ایران جشنی بزرگ برپا شد. در این کتاب نگاه قرآنی حافظ مورد بررسی قرار گرفتهاست.
وی به دلیل تالیف کتابهایی درباره زندگی و افکار حافظ در مهرماه سال ۱۳۸۹ در برنامه «صبحی دیگر» حضور یافت و از زندگی و اندیشههای حافظ در روز بزرگداشت این شاعر سخن گفت. او در این برنامه به بررسی جایگاه اشعار بلند حافظ در تاریخ شعر فارسی، تحلیل رازهای شعر حافظ و دلایل ماندگاری آثارش و نیز تحلیل جهان شاعرانه او پرداخت.
او که استاد میهمان "مدرسه عالی قونیه" در ترکیه است، تاکنون چندین "ورک شاپ" در زمینه مولاناشناسی در قونیه برگزار کرده است.
وی در بیشتر انجمنهای مهم ادبی تهران از جمله امیرکبیر، صائب، کمال و ... عضویت و حضور موثر و پررنگی داشته است.
#_دستگیری:
دکتر بادکوبهای در بهار سال ۱۳۹۰ از سوی نهادهای امنیتی بازداشت و مدتی در زندان اوین به سر برد. او تا قبل از بازداشت در عین تدریس در کلاسهای خصوصی، از مدتها پیش به اداره جلسات شرح و تفسیر مثنوی معنوی و حافظ مشغول بود و در مهرماه ۱۳۹۲ آزاد شد. وی تاکنون پنج بار زندانی شده است.
#_آثار:
تاکنون ۳۰ اثر چاپی از وی انتشار یافته است که برخی از آنها بارها تجدید چاپ شدهاند، مانند دیوان حافظ (آیات نور در سفینه غزل)
* علل شکست ساسانیان از اعراب.
* بررسی آداب و رسوم اجتماعی ایران بر اساس کتاب «سمک عیار»
* زندگینامه خیام.
* زندگینامه خواجه نصیرطوسی.
* زندگینامه ناصرخسرو قبادیانی.
* زندگینامه عطار نیشابوری.
* زندگینامه حافظ.
* زندگینامه پروین اعتصامی.
* زندگینامه ملکالشعرا بهار.
* تصحیح و اعرابگذاری مفاتیحالجنان.
* ترجمه احادیث عربی مولانا در مثنوی شریف.
* بر امواج نیل "زندگی حضرت موسی بر اساس قرآن و تورات،
* یوسف و زلیخا در قرآن و تورات و عرفان.
* زندگی و اسناد عبدالحسین میرزا فرمانفرما (ویراستاری).
* زیر نگاه پدر (ویراستاری) نوشته خانم "مهرماه فرمانفرمائیان"
* دلمشغولیهای یک سردبیر
* آوای امید (مجموعه شعر)
پیرامون انقلاب اسلامی.
* ترجمه و ویراستاری و تعلیقات "نویسنده ابوالبشر فرمانفرماییان".
* بازها و کبوترها. ویراستاری "خاطرات چهار و نیم سال زندان ... فرمانفرماییان".
* نگاهی دیگر بهچهره ضحاک در شاهنامه فردوسی.
* نیاخاک اهورایی "مجموعه شعر توقیف شده".
* نابغه نیشابور (برای کودکان).
* خواجه دانشمند (برای کودکان).
* هیچ (سفرنامه قونیه).
* نگاه قرآنی به حافظ (آماده برای چاپ دوم)
* گزیده غزلیات حافظ: آیات نور در سفینه
غزل شامل، روح غزل رهنمود فال.
* تصحیح کتاب "مثنوی معنوی" متعلق به ملااحمد نراقی و مقابله با دونسخه معتبر * نیکلسون و قونیه، ناشر انتشارات صراط ۱۳۹۷.
* "رازهای بزرگ حافظ" که در سال ۱۴۰۲ انتشار یافت.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_مـــیـــراث_ســـرزمـــیـــنـــم
#عشق_راستین
در #ولنتاین_اروپاییها
یا
در #سپندارمزگان_ایرانیها؟
به✍️ بانو #آناهید_خزیر
چند سالی است كه برخی از جوانان ایرانی روز ۲۵بهمن را كه غربیها بهنام ولنتاین میشناسند و روز مهرورزی نامگزاری كردهاند، با هیاهو و جنجالی غیر متعارف جشن میگیرند و با خریدن كادو و هدیههای رنگارنگ، مهر و دلبستگی عاطفی خود را كوركورانه و به تقلید از اروپاییها، ابراز میكنند. غافل از اینكه نیاكان ایرانی ما بسیار بهتر و پیشتر از غربیها میدانستند كه در چه روزی و به چه مناسبتی مهر و دلبستگی به یكدیگر را پاس بدارند و جشن بگیرند.
از همهی اینها گزشته ولنتاین تاریخچه كامل و دقیقی ندارد و هركس دربارهی آن چیزی میگوید آنقدر كه افسانه و تاریخ درهم آمیخته میشود. گفتهاند كه در سدهی سوم میلادی، امپراتور روم، كلادیوس دوم برای آنكه سربازانش را مردانی جنگجو تربیت كند، آنها را از ازدواج و دلبستگیهای خانوادگی دور میداشت و اجازه نمیداد كه همسری برگزینند اما كشیشی بهنام والنتین(والنتیانوس) پنهانی سربازان امپراتور را به عقد دختران محبوبشان درمیآورد. پس چندی امپراتور پی بهكار والنتین بُرد و دستور دستگیری او را داد. والنتین كه گرفتار بند و زندان شده بود دلباختهی دختر نابینایی میشود كه به زندان سر میكشید. هنگامیكه میخواهند والنتین را به گناه نادیده گرفتن فرمان امپراتور اعدام كنند، كارتی برای دختر نابینا میفرستد و بر آن چنین عبارت كوتاهی مینویسد: «از سوی والنتین». به همین دلیل، اروپاییها روز 14فوریه را روز مهرورزی نامگزاری كردهاند و این روز را بر اساس آنچه كه در تاریخ آنها روی داده یا گمان میكنند كه روی داده باشد پاس میدارند. این تنها یكی از چند داستان و روایتی است كه دربارهی ولنتاین گفتهاند.
شگفتی اینجاست كه فاصلهی ولنتاین با جشن اسفندگان تنها چند روز است. اما ما اسفندگان را فراموش میكنیم و در عوض در روز ولنتاین شور و هیجانی كودكانه از خود بروز میدهیم و تنها به این دلیل كه اروپاییها این روز را برای مهر و دوستی انتخاب كردهاند، میكوشیم از آنها هم پیشی بگیریم و وانمود كنیم كه پایبند به دوستی و لابد آشنا با فرهنگ جهانی هستیم. درست است كه مهرورزی و دوستی یكی از هدایای آفریدگار به آدمی است و كاری پسندیده و شایسته بهشمار میرود اما آیا بهتر نیست كه روزی را برای این كار برگزینیم كه با فرهنگ و هویت ما سازگاری دارد و برخاسته از ذهن و اندیشهی پیشینیان ماست؟
ولنتاین روزی است كه برخاسته از تاریخ یا افسانههای اروپایی است و نسبتی با فرهنگ ما ندارد. اینكه ولنتاین روز مهرورزی است پس فرهنگ خاص و مكان مشخصی نمیشناسد، تنها چنانچه میتواند پذیرفتنی باشد كه ما نمونه و همانند آن را در فرهنگ و گزشتهی خود نداشته باشیم. در حالیكه اینگونه نیست و گذشتگان و نیاكان ما، بر پایه فلسفه و معنایی ژرف، روزی از سال را جشن میگرفتند و آن را نشانهای از مهر و دوستی میدانستند. این روز در فرهنگ ما #اسپندگان(سپندارمزگان) نامیده میشود. جشن اسفندگان كه امروزه زرتشتیان برگزار میكنند و آن را روز زن و زندگی و ستایش از مهر و فروتنی مینامند پیشینهای كهن و باستانی، تاریخچهای خواندنی، ژرفتر و بسیار پر معناتر از ولنتاین اروپاییها دارد.
در گزشتههای دور، در گوشههایی از سرزمین پهناور ایران، در این روز، بانوان لباس و كفش نو میپوشیدند و مردان نه تنها به ستایش زنان پاكدامن و پرهیزكار برمیخاستند، بلكه پیشكشهایی هم به آنها میدادند. زنان در این روز از كارهای همیشگی خود در خانه معاف بودند و مردان و پسران، كارهای آنها را انجام میدادند.
ابوریحان بیرونی مینویسد:
جشن اسفندگان ویژهی زنان است و آنها شادماناند از اینكه از همسران خود هدیه دریافت میكنند كه هنوز هم این آیین در اصفهان و ری و شهرهای پهله (مركز و باختر ایران) برجای است. سپس سخنی میآورد كه چهبسا شگفتی ما را برانگیزد. او مینویسد: «در این روز زنان بر تخت پادشاهی مینشینند و فرمان میرانند و همهی كارها بدست مردان و پسران انجام میشود».
اینک ولنتاین را مقایسه كنید با جشن اسفندگان و معنا و فلسفهی اندیشه برانگیزی كه دارد.
اسفندماه رویش جوانههای سبز و نوید زندگی و بهار و زایش زمین و پاسداشت مهر و دوستی است. پس آیا بهتر نیست كه بهجای تقلید از اروپاییان، پیام اندیشه برانگیز و فلسفهی اسفندگان را درک كنیم؟
💞 #سپندارمزگان چیزی کمتر از ولنتاین ندارد اما.
هر کس درباره ریشههای جشنهای سپندارمزگان و ولنتاین خوانده باشد، میداند که اگر #سپندارمزگان برتر از #ولنتاین نباشد، چیزی کمتر از آن ندارد.
ولی در دنیایی که حرف اول و آخر را پول و قدرت میزند، جشنهایی که حامی و پشتیبان داشته باشند، فراگیر میشوند.
🌸🌿
🔴#_مـــیـــراث_ســـرزمـــیـــنـــم
#عشق_راستین
در #ولنتاین_اروپاییها
یا
در #سپندارمزگان_ایرانیها؟
به✍️ بانو #آناهید_خزیر
چند سالی است كه برخی از جوانان ایرانی روز ۲۵بهمن را كه غربیها بهنام ولنتاین میشناسند و روز مهرورزی نامگزاری كردهاند، با هیاهو و جنجالی غیر متعارف جشن میگیرند و با خریدن كادو و هدیههای رنگارنگ، مهر و دلبستگی عاطفی خود را كوركورانه و به تقلید از اروپاییها، ابراز میكنند. غافل از اینكه نیاكان ایرانی ما بسیار بهتر و پیشتر از غربیها میدانستند كه در چه روزی و به چه مناسبتی مهر و دلبستگی به یكدیگر را پاس بدارند و جشن بگیرند.
از همهی اینها گزشته ولنتاین تاریخچه كامل و دقیقی ندارد و هركس دربارهی آن چیزی میگوید آنقدر كه افسانه و تاریخ درهم آمیخته میشود. گفتهاند كه در سدهی سوم میلادی، امپراتور روم، كلادیوس دوم برای آنكه سربازانش را مردانی جنگجو تربیت كند، آنها را از ازدواج و دلبستگیهای خانوادگی دور میداشت و اجازه نمیداد كه همسری برگزینند اما كشیشی بهنام والنتین(والنتیانوس) پنهانی سربازان امپراتور را به عقد دختران محبوبشان درمیآورد. پس چندی امپراتور پی بهكار والنتین بُرد و دستور دستگیری او را داد. والنتین كه گرفتار بند و زندان شده بود دلباختهی دختر نابینایی میشود كه به زندان سر میكشید. هنگامیكه میخواهند والنتین را به گناه نادیده گرفتن فرمان امپراتور اعدام كنند، كارتی برای دختر نابینا میفرستد و بر آن چنین عبارت كوتاهی مینویسد: «از سوی والنتین». به همین دلیل، اروپاییها روز 14فوریه را روز مهرورزی نامگزاری كردهاند و این روز را بر اساس آنچه كه در تاریخ آنها روی داده یا گمان میكنند كه روی داده باشد پاس میدارند. این تنها یكی از چند داستان و روایتی است كه دربارهی ولنتاین گفتهاند.
شگفتی اینجاست كه فاصلهی ولنتاین با جشن اسفندگان تنها چند روز است. اما ما اسفندگان را فراموش میكنیم و در عوض در روز ولنتاین شور و هیجانی كودكانه از خود بروز میدهیم و تنها به این دلیل كه اروپاییها این روز را برای مهر و دوستی انتخاب كردهاند، میكوشیم از آنها هم پیشی بگیریم و وانمود كنیم كه پایبند به دوستی و لابد آشنا با فرهنگ جهانی هستیم. درست است كه مهرورزی و دوستی یكی از هدایای آفریدگار به آدمی است و كاری پسندیده و شایسته بهشمار میرود اما آیا بهتر نیست كه روزی را برای این كار برگزینیم كه با فرهنگ و هویت ما سازگاری دارد و برخاسته از ذهن و اندیشهی پیشینیان ماست؟
ولنتاین روزی است كه برخاسته از تاریخ یا افسانههای اروپایی است و نسبتی با فرهنگ ما ندارد. اینكه ولنتاین روز مهرورزی است پس فرهنگ خاص و مكان مشخصی نمیشناسد، تنها چنانچه میتواند پذیرفتنی باشد كه ما نمونه و همانند آن را در فرهنگ و گزشتهی خود نداشته باشیم. در حالیكه اینگونه نیست و گذشتگان و نیاكان ما، بر پایه فلسفه و معنایی ژرف، روزی از سال را جشن میگرفتند و آن را نشانهای از مهر و دوستی میدانستند. این روز در فرهنگ ما #اسپندگان(سپندارمزگان) نامیده میشود. جشن اسفندگان كه امروزه زرتشتیان برگزار میكنند و آن را روز زن و زندگی و ستایش از مهر و فروتنی مینامند پیشینهای كهن و باستانی، تاریخچهای خواندنی، ژرفتر و بسیار پر معناتر از ولنتاین اروپاییها دارد.
در گزشتههای دور، در گوشههایی از سرزمین پهناور ایران، در این روز، بانوان لباس و كفش نو میپوشیدند و مردان نه تنها به ستایش زنان پاكدامن و پرهیزكار برمیخاستند، بلكه پیشكشهایی هم به آنها میدادند. زنان در این روز از كارهای همیشگی خود در خانه معاف بودند و مردان و پسران، كارهای آنها را انجام میدادند.
ابوریحان بیرونی مینویسد:
جشن اسفندگان ویژهی زنان است و آنها شادماناند از اینكه از همسران خود هدیه دریافت میكنند كه هنوز هم این آیین در اصفهان و ری و شهرهای پهله (مركز و باختر ایران) برجای است. سپس سخنی میآورد كه چهبسا شگفتی ما را برانگیزد. او مینویسد: «در این روز زنان بر تخت پادشاهی مینشینند و فرمان میرانند و همهی كارها بدست مردان و پسران انجام میشود».
اینک ولنتاین را مقایسه كنید با جشن اسفندگان و معنا و فلسفهی اندیشه برانگیزی كه دارد.
اسفندماه رویش جوانههای سبز و نوید زندگی و بهار و زایش زمین و پاسداشت مهر و دوستی است. پس آیا بهتر نیست كه بهجای تقلید از اروپاییان، پیام اندیشه برانگیز و فلسفهی اسفندگان را درک كنیم؟
💞 #سپندارمزگان چیزی کمتر از ولنتاین ندارد اما.
هر کس درباره ریشههای جشنهای سپندارمزگان و ولنتاین خوانده باشد، میداند که اگر #سپندارمزگان برتر از #ولنتاین نباشد، چیزی کمتر از آن ندارد.
ولی در دنیایی که حرف اول و آخر را پول و قدرت میزند، جشنهایی که حامی و پشتیبان داشته باشند، فراگیر میشوند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_نـــویـــســـنـــده
#شهرنوش_پارسیپور
#معرفی_کتاب
داستاننویس و مترجم ایرانی
شهرنوش پارسیپور
Shahrnunsh Parsipur
زاده
۲۸ بهمن ۱۳۲۴ (۷۴ سال)
تهران
محل زندگی
تهران، خرمشهر، فرانسه، آلبانی، کالیفرنیا، ریچموند، کالیفرنیا
زمینه کاری
داستاننویس و مترجم
ملیت:ایرانی
تحصیلات:جامعهشناسی از دانشگاه تهران
همسر(ها)
ناصر تقوایی (۱۳۴۶–۱۳۵۲)
فرزند(ان):علی
جوایز: #جایزه_بیتا، ۲۰۱۶
شَهرنوش پارسیپور (زادهٔ ۲۸ بهمن ۱۳۲۴ در تهران) داستاننویس و مترجم ایرانی است.داستانهای پارسیپور به زبانهای گوناگون دنیا ترجمه شدهاست. او از سوی هجدهمین کنفرانس پژوهشهای زنان در آمریکا، به عنوان زن سال برگزیده شد. پارسیپور همچنین برندهٔ #جایزه_بیتای_۲۰۱۶ است. او در اواخر دهه ۷۰ خورشیدی و مدتی پس از انتشار کتاب « #زنان_بدون_مردان» و ممنوع شدن آن در ایران، به آمریکا مهاجرت کرد. این نویسنده اکنون در حومهی #سانفرانسیسکو زندگی میکند.
#افتخارات
#دکتری_عالی_ادبیات #افتخاری از #دانشگاه_براون، ۲۰۱۰
#بیوگرافی
#شهرنوش_پارسی_پور
شهرنوش پارسیپور در شهر تهران از مادری تهرانی و خانهدار و پدری شیرازی که قاضی دادگستری بود متولد شد.او در رشتهٔ #علوم_اجتماعی در سال ۱۳۵۲ از دانشگاه تهران دانشآموخته شد و سپس برای ادامهی تحصیل در رشته زبان و فرهنگ چینی وارد دانشگاه سوربن شد. #پارسیپور در سال ۱۳۴۶ با #ناصر_تقوایی ازدواج کرد و در سال ۱۳۵۲ از او جدا شد. سپس در سال ۱۳۵۹ به ایران بازگشت.
پارسیپور نویسندگی را از ۱۳ سالگی آغاز کرد و از ۱۶ سالگی داستانهایش با نام مستعار در #گاهنامههای گوناگون به چاپ میرسید. نخستین رمان او #سگ_و_زمستان_بلند نام دارد که در تابستان ۱۳۵۳ کار نوشتن آن پایان یافت.
🍁🍁🍁🍁🍁
پارسیپور همچنین در تلویزیون ملی ایران تهیهکننده برنامه «#زنان_روستایی» بود و در بهمن ۱۳۵۳ در اعتراض به اعدام #خسرو_گلسرخی و #کرامتالله_دانشیان و دستگیری نویسندگانی مانند #غلامحسین_ساعدی، #هوشنگ_گلشیری، #فریده_لاشایی و #پرویز_زاهدی از تلویزیون #استعفاء داد. مدتی پس از استعفاء او را بازداشت کردند و ۵۴ روز را در زندان سپری کرد. پس از زندان به فکر مهاجرت به کانادا افتاد اما منصرف شد. بار دوم در مرداد ۱۳۶۰ با اینکه خود وابسته به هیچ سازمان سیاسی نبود، به خاطر همراه داشتن نشریات متعلق به برادرش در خودرو، هنگام ملاقات با خواهر زندانیش دستگیر شد و برای ۴ سال دیگر به زندان افتاد.
🍁🍁🍁🍁
پارسیپور پس از آزادی، به کار ترجمه و تأسیس کتابفروشی در زیرزمینی در خیابان سنایی مشغول شد. بعد از چاپ کتاب #زنان_بدون_مردان،کمیته منکرات او را احضار کرد و دربارهٔ کتاب و اینکه چرا از بکارت نوشته است او را بازجویی و زندانی کردند. پس از آن بود که شهرنوش به آمریکا مهاجرت کرد.
در مصاحبهای که واکنشهای بسیاری برانگیخت، پارسیپور عنوان کرد که با صیغه (متعه) موافق است و اگر مردهایی هستند که از این قانون سوءاستفاده میکنند، مسئلهای دیگر است که باید جداگانه بررسی شود.
#آثار
#شهرنوش_پارسی_پور
#معرفی_کتاب
⬅️شناختهترین کارِ پارسیپور در ایران #طوبا_و_معنای_شب وبیرون از ایران #زنان_بدون_مردان است.
#رمانها
سگ و زمستان بلند (۱۳۵۵)
طوبا و معنای شب (۱۳۶۸)
عقل آبی (۱۳۷۱)
ماجرای ساده و کوچک روح درخت (۱۳۷۸)
شیوا (۱۳۷۸)
بر بال باد نشستن (۱۳۸۱)
کمی بهار (۱۳۹۸)
⬅️مجموعه داستان
تجربههای آزاد (۱۳۵۷ بازچاپ در ۱۳۷۱)
آویزههای بلور (مجموعه داستان ۱۳۵۶)
زنان بدون مردان (۱۳۶۸)
آداب صرف چای در حضور گرگ (۱۳۷۲
سایر #تالیفات
توپک قرمز (داستان کوتاه ۱۳۴۸)
ماجراهای کوچک
خاطرات زندان
گرما در سال صفر (۱۳۸۲)
#ترجمهها
شکار جادوگران در دهکده سلیم (شرلی جکسن)
پیراروانشناسی
از کنفسیوس تا راهپیمایی دراز دلفین دولرس
تاریخ چین (چهار جلد)
لائودزه و مرشدان دائویی (ماکس کالتن مارک)
داستانهای مردان تمدنهای مختلف
صخره تانیوس از امین معلوف
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_نـــویـــســـنـــده
#شهرنوش_پارسیپور
#معرفی_کتاب
داستاننویس و مترجم ایرانی
شهرنوش پارسیپور
Shahrnunsh Parsipur
زاده
۲۸ بهمن ۱۳۲۴ (۷۴ سال)
تهران
محل زندگی
تهران، خرمشهر، فرانسه، آلبانی، کالیفرنیا، ریچموند، کالیفرنیا
زمینه کاری
داستاننویس و مترجم
ملیت:ایرانی
تحصیلات:جامعهشناسی از دانشگاه تهران
همسر(ها)
ناصر تقوایی (۱۳۴۶–۱۳۵۲)
فرزند(ان):علی
جوایز: #جایزه_بیتا، ۲۰۱۶
شَهرنوش پارسیپور (زادهٔ ۲۸ بهمن ۱۳۲۴ در تهران) داستاننویس و مترجم ایرانی است.داستانهای پارسیپور به زبانهای گوناگون دنیا ترجمه شدهاست. او از سوی هجدهمین کنفرانس پژوهشهای زنان در آمریکا، به عنوان زن سال برگزیده شد. پارسیپور همچنین برندهٔ #جایزه_بیتای_۲۰۱۶ است. او در اواخر دهه ۷۰ خورشیدی و مدتی پس از انتشار کتاب « #زنان_بدون_مردان» و ممنوع شدن آن در ایران، به آمریکا مهاجرت کرد. این نویسنده اکنون در حومهی #سانفرانسیسکو زندگی میکند.
#افتخارات
#دکتری_عالی_ادبیات #افتخاری از #دانشگاه_براون، ۲۰۱۰
#بیوگرافی
#شهرنوش_پارسی_پور
شهرنوش پارسیپور در شهر تهران از مادری تهرانی و خانهدار و پدری شیرازی که قاضی دادگستری بود متولد شد.او در رشتهٔ #علوم_اجتماعی در سال ۱۳۵۲ از دانشگاه تهران دانشآموخته شد و سپس برای ادامهی تحصیل در رشته زبان و فرهنگ چینی وارد دانشگاه سوربن شد. #پارسیپور در سال ۱۳۴۶ با #ناصر_تقوایی ازدواج کرد و در سال ۱۳۵۲ از او جدا شد. سپس در سال ۱۳۵۹ به ایران بازگشت.
پارسیپور نویسندگی را از ۱۳ سالگی آغاز کرد و از ۱۶ سالگی داستانهایش با نام مستعار در #گاهنامههای گوناگون به چاپ میرسید. نخستین رمان او #سگ_و_زمستان_بلند نام دارد که در تابستان ۱۳۵۳ کار نوشتن آن پایان یافت.
🍁🍁🍁🍁🍁
پارسیپور همچنین در تلویزیون ملی ایران تهیهکننده برنامه «#زنان_روستایی» بود و در بهمن ۱۳۵۳ در اعتراض به اعدام #خسرو_گلسرخی و #کرامتالله_دانشیان و دستگیری نویسندگانی مانند #غلامحسین_ساعدی، #هوشنگ_گلشیری، #فریده_لاشایی و #پرویز_زاهدی از تلویزیون #استعفاء داد. مدتی پس از استعفاء او را بازداشت کردند و ۵۴ روز را در زندان سپری کرد. پس از زندان به فکر مهاجرت به کانادا افتاد اما منصرف شد. بار دوم در مرداد ۱۳۶۰ با اینکه خود وابسته به هیچ سازمان سیاسی نبود، به خاطر همراه داشتن نشریات متعلق به برادرش در خودرو، هنگام ملاقات با خواهر زندانیش دستگیر شد و برای ۴ سال دیگر به زندان افتاد.
🍁🍁🍁🍁
پارسیپور پس از آزادی، به کار ترجمه و تأسیس کتابفروشی در زیرزمینی در خیابان سنایی مشغول شد. بعد از چاپ کتاب #زنان_بدون_مردان،کمیته منکرات او را احضار کرد و دربارهٔ کتاب و اینکه چرا از بکارت نوشته است او را بازجویی و زندانی کردند. پس از آن بود که شهرنوش به آمریکا مهاجرت کرد.
در مصاحبهای که واکنشهای بسیاری برانگیخت، پارسیپور عنوان کرد که با صیغه (متعه) موافق است و اگر مردهایی هستند که از این قانون سوءاستفاده میکنند، مسئلهای دیگر است که باید جداگانه بررسی شود.
#آثار
#شهرنوش_پارسی_پور
#معرفی_کتاب
⬅️شناختهترین کارِ پارسیپور در ایران #طوبا_و_معنای_شب وبیرون از ایران #زنان_بدون_مردان است.
#رمانها
سگ و زمستان بلند (۱۳۵۵)
طوبا و معنای شب (۱۳۶۸)
عقل آبی (۱۳۷۱)
ماجرای ساده و کوچک روح درخت (۱۳۷۸)
شیوا (۱۳۷۸)
بر بال باد نشستن (۱۳۸۱)
کمی بهار (۱۳۹۸)
⬅️مجموعه داستان
تجربههای آزاد (۱۳۵۷ بازچاپ در ۱۳۷۱)
آویزههای بلور (مجموعه داستان ۱۳۵۶)
زنان بدون مردان (۱۳۶۸)
آداب صرف چای در حضور گرگ (۱۳۷۲
سایر #تالیفات
توپک قرمز (داستان کوتاه ۱۳۴۸)
ماجراهای کوچک
خاطرات زندان
گرما در سال صفر (۱۳۸۲)
#ترجمهها
شکار جادوگران در دهکده سلیم (شرلی جکسن)
پیراروانشناسی
از کنفسیوس تا راهپیمایی دراز دلفین دولرس
تاریخ چین (چهار جلد)
لائودزه و مرشدان دائویی (ماکس کالتن مارک)
داستانهای مردان تمدنهای مختلف
صخره تانیوس از امین معلوف
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity