🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 # حتما_بخوانید
#ناشنیده_ای خواندنی از #تاریخ :
{{{ #گفتگوی_خصوصی #صدام_حسین با #فرح_پهلوی }}}

نوشته ای که در ذیل می آید، گفتگویی است با #سید_حسین_نصر #رئیس_دفتر فرح پهلوی، #نوه_دختری #شیخ_فضل_الله_نوری و #پسر_عمه #نور_الدین_کیانوری #آخرین #دبیر_کل_حزب_توده و #نویسنده_متن #آخرین_سخنرانی #محمد_رضا_پهلوی که حاوی #عذر_خواهی از مردم بود، که بعدها، از این که این متن به او تحمیل شد گله کرد.

#سوال: یکی از #مهم_ترین #سفر_ها #
سفر جنابعالی و ملکه در ابان ۵۷ به کشور #عراق بود اساسا این سفر چگونه شکل گرفت؟
سید حسین نصر: این سفر در واقع برای دیدن #آیت_الله_خوئی بود که ایشان فرمودند من برای شاه پیغامی دارم و خب، خود شاه که نمی توانست برود .......یک روز #شهبانو به من گفت که من برای دو روز دارم میرم عراق شما هم حتما باید بیاید ...... #همراهان سفر کم بودند خود شهبانو و #مادرشان #خانم_دیبا و #خانم_هاشمی نژاد که #مدیر_دفتر_دیبا بود و زن متدینی بود وخود بنده و همسرم و یکی دو تا از این #سپهبد_ها به عراق رفتیم.

سوال: دولت عراق این سفر را رسمی تلقی کرد؟
سید حسین نصر: ما اول فکر کردیم اینطور نیست، ولی دولت عراق یک #مهماندار برای شهبانو تعیین کرد که #وزیر و #همسر_وزیر_بهداری_عراق بود و اصلا قرار نبود تماسی با صدام حسین و این ها گرفته شود .آن نوع #مقدمات_سیاسی اصلا قرار نبود انجام پذیرد .....ما در این #قصر_های ان چنانی نبودیم ولی یک خانه بزرگ مثل یک ویلای بزرگ بود خیلی محترم وخوب بود .....وقتی دست و رویمان را شستیم ویک ذره خستگی در کردیم ان اقای وزیر بهداری به شهبانو گفت که صدام حسین می خواهد شما را ببیند .
سوال:در بدو ورود؟
سید حسین نصر :همان یکی دو ساعت اول شهبانو به من گفتند. منم گفتم باید اجازه شاه را گرفت وهمین جوری که نمیشود .....خلاصه ایشان با شاه صحبت کردند وشاه گفت مانعی ندارد .....ساعت ۴ عصر بود که صدای بوق وکرنا و بساط و اینها بلند شد یک باغی داشت این خانه که خیلی بزرگ ....و ماشین صدام حسین داخل شد
سوال :او امد به جای اینکه شما بروید ؟
سید حسین نصر :او امد بله او امد .....صدام حسین آمد. داخل یک لباس سفید بسیار بسیار شیک وفرنگی پوشیده بود ویک عبای بسیار زیبا رویش بود.از این عباها که اگر ادم بخواهد از بازراچه جده بخرد ۱۰ هزار دلار است ...صدام تنها آمد داخل ......وشهبانو معرفی میکردند به انگلیسی....

سوال :صدام انگلیسی می فهمید ؟
سید حسین نصر :یک مقدار کم می فهمید در حد معرفی کردن مثل مای مادر .....وقتی من را معرفی می کردند من با لهجه عربی گفتم السلام علیکم .صدام شروع کرد به عربی حرف زدن با من وگفت شما میتوانید ترجمه کنید ؟ گفتم یه کمکی بلدم و بله میتوانم ترجمه کنم .....صدام گفت من می خواهم یک حرفهائی بزنم و نباید هیچ #مترجمی باشد ....رفتیم یک اتاق .من وسط نشستم شهبانو یک طرف و صدام هم یک طرف به فاصله ۱۰ سانتی متر .صدام حسین یک قصاب خیلی خوش قیافه بود .صورتش هم خیلی قدرت و جذبه داشت مرد خیلی خیلی قوی ای بود. بدون این قدرت که نمیشد اینهمه ادم کشی کرد. خیلی قوی بود، بزدل نبود اول تعارف و سلام علیک بعد گفت من این پیغام را برای برادرم شاه دارم ....گفت به شاه بگوئید #تانک_ها را بیاورند در خیابان و فقط انجا نگه ندارند هر کسی شلوغ کرد توپ را متوجه مردم کنند و در کنند بهتر این است که سیصد نفر الان بمیرند تا اینکه #یک_میلیون #ایرانی و #عراقی بعدا بمیرند .....او پیش بینی جنگ را کرده بود....روی هم رفته ملاقات نیم ساعت بود وبعدش تعظیم گرمی کرد وبلند شد و رفت.

سوال: یعنی صدام ترجیح میداد که دولت شاه با وجود اینکه سر قضیه #الجزایر تحقیرش کرده بودند بماند اما #حکومت_شعیه_ای که ممکن است انقلاب خودش را به عراق صادر کند سر کار نیاید ؟
سید حسین نصر :صددر صد صد در صد در این شکی نیستد.
در این شکی نیست صدام نمی خواست که نظام سلطنتی ایران از بین برود .نه اینکه خودش طرفدار سلطنت بود خودش #چپی بود و #سوسیالیست بود و از زمینه سلطنتی عراق یعنی #حزب_بعث برخاسته بود ....ترس صدام این بود که یک #انقلاب_شیعه در عراق بشود .۶۰ درصد #مردم_عراق شیعه هستند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📚🤔
🔴# #طنزي_قديمي از استاد ابوالقاسم حالت، طنز پرداز #مجله_خواندنيها
درقالب #بحر_طویل

#خانم_راز_دار

آدمی مفلس و بیچاره و درویش، شبی جانب کاشانه خویش آمد و رخسار زن خویش ببوسید و بخندید و زنش دید که او خرم و خوش حال تر است از همه شب های دگر، سخت در اندیشه فرو رفت و به خود گفت که :« این عیش و خوشی بی سببی نیست.» لذا روی بدو کرده و پرسید:« سبب چیست که امشب تو چنین لولی و شنگولی و منگولی و دلشاد؟» چو شوهر بشنید این سخنان، گفت:« دریغا که تو زن هستی و زن راز نگه دار نمی باشد و زین رو نتوانم به برت راز دل ابراز کنم، زآنکه مبادا تو کنی راز مرا فاش و از این راه شوی مایه رنج و ضرر ما.»
کرد زن آن قَدَر اصرار که آن مرد ز اسرار درون پرده برافکند و به وی گفت:« اگر قول دهی تا که نگویی به کسی، قصه خود را به تو می گویم.» و زن هم متعهد شد و آن مرد به وی گفت که:« پس گوش بده. علت خوشحالی بسیار من این است که امروز فلان جا به فلان کوچه، یکی کیف پر از پول بدیدم که لب جوی در افتاده و تا چشم من افتاد بدان، زود برش داشتم از خاک و نمودم در آن باز و بدیدم که در آن کیف، نود اسکن پانصد تومنی چیده و فی الفور نهادم وسط جیبم و راضی شدم از طالع بیدار که یار است و مددکار و شود باعث فتح و ظفر ما.»
شب دیگر چو شد او وارد منزل، ز زن خوش سخن خویش بپرسید که:« آن راز که گفتم به تو، گفتی به کسی یا که نه؟» زن گفت:« برو خاطر خود جمع نگه دار که زن حاجی و گلباجی و زر تاجی و زن دایی و معصومه و کبری و گلین باجی و صغری و زن آقا و ثریا و حسین و حسن و اکبر و عباس و غلام و نقی و کل تقی و خالقزی و گل پری و خاله زری، اقدس و پوران و مهین، جمله اهل در و همسایه و خویشان و عزیزان، همه را دیدم و بر هر که رسیدم قسمش دادم و زو قول گرفتم که لب خویش فرو بندد و نشنیده بگیرد ز من این قصه، مبادا کند این راز به شخص دگر ابراز و دهد دردسر ما!»
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# #منوچهر_چشم_آذر
در ۲۳ آذر ماه سال ۱۳۲۳ در اردبیل به دنیا آمد. او فرزند #اسماعیل_چشم_آذر (از نوازندگان بنام موسیقی آذربایجان) و برادر بزرگتر #ناصر_چشم_آذر آهنگساز و موسیقی‌دان ایرانی است. وی در ۴ سالگی به همراه خانواده اش به تهران آمد. پدرش اولین بار ساز ویولن را برایش خرید اما بعد از دو یا سه سال کار با ویولن تمایلی به ادامه کار با این ساز نشان نداد، سپس پدرش ساز آکاردئون را برایش تهیه کرد که این بار او به این ساز علاقه‌مند شد. وی برای تحصیل در زمینه موسیقی وارد هنرستان موسیقی شد.

فعالیت‌های آهنگسازی

از آهنگ‌های ساخته شده توسط او می‌توان به #طلاق (همسفر) با صدای #گوگوش،
سال ۲۰۰۰ با صدای #داریوش، کلبه من با صدای ابراهیم حامدی #ابی ، هم قسم با صدای #معین، خوب من با صدای #مهستی، بهار بهاره با صدای #حمیرا، شازده خانم با صدای #ستار و کلاغ با صدای #مسعودفردمنش اشاره کرد.

فعالیت‌های تنظیم آهنگ

آنچه نام #منوچهر_چشم_آذر را برجسته و مشهور کرده‌است، پرکاری و فعالیت‌های فراوان وی در زمینه تنظیم آهنگ در دوران قبل و بعد از انقلاب ایران می‌باشد. به‌طوری‌که در تمام سال‌های فعالیت هنریش تاکنون بیش از دوهزار اثر در زمینه تنظیم آهنگ از خود به جای گذاشته‌است.

اولین کار #منوچهر_چشم_آذر آهنگ #خورشیدخانم با صدای #رامش است که ملودی و تنظیم آن از اوست. تنظیم‌های او به سبک خاص خود او هستند. اگر فقط به برخی آلبوم‌های ابی نگاهی بیندازیم ترانه‌هایی همچون #کوه_یخ، #برج، #پاییز، #رحم_کن، #سفر، #جعبه_جواهر، #نگوبامن، #گریز، #خانم_گل، #هزارویک_شب، #همدم، #کلبه_من، #دوراهی و #شکار به چشم می‌خورند که توسط او تنظیم شده‌اند.

از میان آهنگسازان، بیشترین آهنگ‌های #فریدزولاند توسط #منوچهر_چشم_آذر تنظیم شده‌است که اکثر آن‌ها از جمله نون و پنیر و سبزی با صدای #داریوش و #ابی جزو آهنگ‌های ماندگار در موسیقی پاپ ایران به‌شمار می‌روند. از جمله ترانه‌های تنظیم شده توسط او می‌توان به #بهاربهار با آهنگسازی #محمدحیدری با صدای #هایده اشاره کرد.


فعالیت‌های پس از انقلاب

وی بعد از انقلاب در آمریکا بی‌وقفه به کار خود ادامه داد. بنا به درخواست تعداد زیادی از خوانندگان مقیم لس آنجلس، به مدت چندین سال بر خلاف میل شخصی خود بیشتر درگیر ساخت و تنظیم آهنگ‌های شاد (شش و هشت) شد. آهنگ #تولد با صدای #اندی و آهنگ #توعزیزدلمی با صدای #منصور از جمله کارهای شاد او در این دوره به‌شمار می‌روند. البته فعالیت‌هایش را محدود به کارهای شاد نکرد. آلبوم #جان_جوانی با صدای #ابی از جمله تنظیم‌های موفق او در این دوره است. همچنین #گوگوش پس از مهاجرت به آمریکا اولین آهنگ خود به نام #کیوکیو_بنگ_بنگ را توسط #منوچهر_چشم_آذر تنظیم کرد که با استقبال فراوانی مواجه شد.

منوچهر چشم آذر را بیشتر به عنوان تنظیم آهنگ‌هایش می‌شناسند. او تعداد کمی آهنگ در کارنامه هنری خود به عنوان آهنگساز دارد که اکثر قریب به اتفاق آن‌ها از جمله کارهای ماندگار و مشهور به‌شمار می‌روند.
#منوچهر_چشم_آذر در طی بیش از پنجاه سال فعالیت خود، زیاد اهل مصاحبه و جلوی دوربین آمدن نبوده‌است از همین روی، بسیاری با چهره او آشنا نیستند و تنها نام او را آن هم به علت کارهای پر شمار و محبوبش می‌شناسند.


https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴##منوچهر_چشم_آذر
در ۲۳ آذر ماه سال ۱۳۲۳ در اردبیل به دنیا آمد. او فرزند #اسماعیل_چشم_آذر (از نوازندگان بنام موسیقی آذربایجان) و برادر بزرگتر #ناصر_چشم_آذر آهنگساز و موسیقی‌دان ایرانی است. وی در ۴ سالگی به همراه خانواده اش به تهران آمد. پدرش اولین بار ساز ویولن را برایش خرید اما بعد از دو یا سه سال کار با ویولن تمایلی به ادامه کار با این ساز نشان نداد، سپس پدرش ساز آکاردئون را برایش تهیه کرد که این بار او به این ساز علاقه‌مند شد. وی برای تحصیل در زمینه موسیقی وارد هنرستان موسیقی شد.
فعالیت‌های آهنگسازی
از آهنگ‌های ساخته شده توسط او می‌توان به #طلاق (همسفر) با صدای #گوگوش،
سال ۲۰۰۰ با صدای #داریوش، کلبه من با صدای ابراهیم حامدی #ابی ، هم قسم با صدای #معین، خوب من با صدای #مهستی، بهار بهاره با صدای #حمیرا، شازده خانم با صدای #ستار و کلاغ با صدای #مسعودفردمنش اشاره کرد.

فعالیت‌های تنظیم آهنگ

آنچه نام #منوچهر_چشم_آذر را برجسته و مشهور کرده‌است، پرکاری و فعالیت‌های فراوان وی در زمینه تنظیم آهنگ در دوران قبل و بعد از انقلاب ایران می‌باشد. به‌طوری‌که در تمام سال‌های فعالیت هنریش تاکنون بیش از دوهزار اثر در زمینه تنظیم آهنگ از خود به جای گذاشته‌است.
اولین کار #منوچهر_چشم_آذر آهنگ #خورشیدخانم با صدای #رامش است که ملودی و تنظیم آن از اوست. تنظیم‌های او به سبک خاص خود او هستند. اگر فقط به برخی آلبوم‌های ابی نگاهی بیندازیم ترانه‌هایی همچون #کوه_یخ، #برج، #پاییز، #رحم_کن، #سفر، #جعبه_جواهر، #نگوبامن، #گریز، #خانم_گل، #هزارویک_شب، #همدم، #کلبه_من، #دوراهی و #شکار به چشم می‌خورند که توسط او تنظیم شده‌اند.
از میان آهنگسازان، بیشترین آهنگ‌های #فریدزولاند توسط #منوچهر_چشم_آذر تنظیم شده‌است که اکثر آن‌ها از جمله نون و پنیر و سبزی با صدای #داریوش و #ابی جزو آهنگ‌های ماندگار در موسیقی پاپ ایران به‌شمار می‌روند. از جمله ترانه‌های تنظیم شده توسط او می‌توان به #بهاربهار با آهنگسازی #محمدحیدری با صدای #هایده اشاره کرد.
فعالیت‌های پس از انقلاب
وی بعد از انقلاب در آمریکا بی‌وقفه به کار خود ادامه داد. بنا به درخواست تعداد زیادی از خوانندگان مقیم لس آنجلس، به مدت چندین سال بر خلاف میل شخصی خود بیشتر درگیر ساخت و تنظیم آهنگ‌های شاد (شش و هشت) شد. آهنگ #تولد با صدای #اندی و آهنگ #توعزیزدلمی با صدای #منصور از جمله کارهای شاد او در این دوره به‌شمار می‌روند. البته فعالیت‌هایش را محدود به کارهای شاد نکرد. آلبوم #جان_جوانی با صدای #ابی از جمله تنظیم‌های موفق او در این دوره است. همچنین #گوگوش پس از مهاجرت به آمریکا اولین آهنگ خود به نام #کیوکیو_بنگ_بنگ را توسط #منوچهر_چشم_آذر تنظیم کرد که با استقبال فراوانی مواجه شد.
منوچهر چشم آذر را بیشتر به عنوان تنظیم آهنگ‌هایش می‌شناسند. او تعداد کمی آهنگ در کارنامه هنری خود به عنوان آهنگساز دارد که اکثر قریب به اتفاق آن‌ها از جمله کارهای ماندگار و مشهور به‌شمار می‌روند.
#منوچهر_چشم_آذر در طی بیش از پنجاه سال فعالیت خود، زیاد اهل مصاحبه و جلوی دوربین آمدن نبوده‌است از همین روی، بسیاری با چهره او آشنا نیستند و تنها نام او را آن هم به علت کارهای پر شمار و محبوبش می‌شناسند.

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#پالایش_زبان_پارسی

🔻خانم/خانوم = بانو، دوشیزه(دختر)، کدبانو(بانوی خانه)، ناریک(پهلوی)، خَدیش، خُدیش
🔻خانمی‌کردن/خانومی‌کردن= بزرگی‌کردن، مهربانی‌کردن
🔻خانمی کن/خانومی کن= بزرگی کن، مهربانی کن
🔻خانمی/خانومی= نازنین، دلبند، مهربان

✍️نمونه:
🔺خانم «فروغ فرخزاد» از شعرای ممتاز و فارسی‌زبان ایران است=
بانو «فروغ فرخزاد» از سرایندگان سرآمد و پارسی‌زبان ایران است

🔺خانومی، خانومی کن و منو عفو کن=
نازنین، بزرگی کن و من را ببخش

🔺نکو گفت مزدور با آن «خدیش»
مکن بد به کس، گر نخواهی به خویش #رودکی

🔺کجا بود «کدبانو»ی پهلوان
ستوده‌زنی بود روشن‌روان #فردوسی


#پارسی_پاک
#خانم #خانوم #خانمی #خانومی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#پالایش_زبان_پارسی
#والایش_فرهنگ_ایرانی

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🔴#وقتی چشمهایت با من حرف میزنند من میفهمم در دلت چه می گذرد. به همین دلیل هم بود که من میخواستم محض عشق تو جانم و هستی ام را به تو بدهم،

برای اینکه هیچ چیز از این بهتر نیست که غلام آن کسی باشیم که میخواهیم قلب او را در دست بداریم...
#خانم_صاحبخانه
#فئودور_داستایفسکی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان
#حتما_بخوانید
#ناشنیده_ای خواندنی از #تاریخ :
{{{ #گفتگوی_خصوصی #صدام_حسین با #فرح_پهلوی }}}

نوشته ای که در ذیل می آید، گفتگویی است با #سید_حسین_نصر#رئیس_دفتر فرح پهلوی، #نوه_دختری #شیخ_فضل_الله_نوری و#پسر_عمه #نور_الدین_کیانوری #آخرین #دبیر_کل_حزب_تودهو #نویسنده_متن #آخرین_سخنرانی #محمد_رضا_پهلوی که حاوی#عذر_خواهی از مردم بود، که بعدها، از این که این متن به او تحمیل شد گله کرد.

#سوال: یکی از #مهم_ترین #سفر_ها #
سفر جنابعالی و ملکه در ابان ۵۷ به کشور #عراق بود اساسا این سفر چگونه شکل گرفت؟
سید حسین نصر: این سفر در واقع برای دیدن #آیت_الله_خوئی بود که ایشان فرمودند من برای شاه پیغامی دارم و خب، خود شاه که نمی توانست برود .......یک روز #شهبانو به من گفت که من برای دو روز دارم میرم عراق شما هم حتما باید بیاید ...... #همراهانسفر کم بودند خود شهبانو و #مادرشان #خانم_دیبا و #خانم_هاشمینژاد که #مدیر_دفتر_دیبا بود و زن متدینی بود وخود بنده و همسرم و یکی دو تا از این #سپهبد_ها به عراق رفتیم.

سوال: دولت عراق این سفر را رسمی تلقی کرد؟
سید حسین نصر: ما اول فکر کردیم اینطور نیست، ولی دولت عراق یک #مهماندار برای شهبانو تعیین کرد که #وزیر و #همسر_وزیر_بهداری_عراق بود و اصلا قرار نبود تماسی با صدام حسین و این ها گرفته شود .آن نوع #مقدمات_سیاسی اصلا قرار نبود انجام پذیرد .....ما در این #قصر_های ان چنانی نبودیم ولی یک خانه بزرگ مثل یک ویلای بزرگ بود خیلی محترم وخوب بود .....وقتی دست و رویمان را شستیم ویک ذره خستگی در کردیم ان اقای وزیر بهداری به شهبانو گفت که صدام حسین می خواهد شما را ببیند .
سوال:در بدو ورود؟
سید حسین نصر :همان یکی دو ساعت اول شهبانو به من گفتند. منم گفتم باید اجازه شاه را گرفت وهمین جوری که نمیشود .....خلاصه ایشان با شاه صحبت کردند وشاه گفت مانعی ندارد .....ساعت ۴ عصر بود که صدای بوق وکرنا و بساط و اینها بلند شد یک باغی داشت این خانه که خیلی بزرگ ....و ماشین صدام حسین داخل شد
سوال :او امد به جای اینکه شما بروید ؟
سید حسین نصر :او امد بله او امد .....صدام حسین آمد. داخل یک لباس سفید بسیار بسیار شیک وفرنگی پوشیده بود ویک عبای بسیار زیبا رویش بود.از این عباها که اگر ادم بخواهد از بازراچه جده بخرد ۱۰ هزار دلار است ...صدام تنها آمد داخل ......وشهبانو معرفی میکردند به انگلیسی....

سوال :صدام انگلیسی می فهمید ؟
سید حسین نصر :یک مقدار کم می فهمید در حد معرفی کردن مثل مای مادر .....وقتی من را معرفی می کردند من با لهجه عربی گفتم السلام علیکم .صدام شروع کرد به عربی حرف زدن با من وگفت شما میتوانید ترجمه کنید ؟ گفتم یه کمکی بلدم و بله میتوانم ترجمه کنم .....صدام گفت من می خواهم یک حرفهائی بزنم و نباید هیچ #مترجمی باشد ....رفتیم یک اتاق .من وسط نشستم شهبانو یک طرف و صدام هم یک طرف به فاصله ۱۰ سانتی متر .صدام حسین یک قصاب خیلی خوش قیافه بود .صورتش هم خیلی قدرت و جذبه داشت مرد خیلی خیلی قوی ای بود. بدون این قدرت که نمیشد اینهمه ادم کشی کرد. خیلی قوی بود، بزدل نبود اول تعارف و سلام علیک بعد گفت من این پیغام را برای برادرم شاه دارم ....گفت به شاه بگوئید #تانک_ها را بیاورند در خیابان و فقط انجا نگه ندارند هر کسی شلوغ کرد توپ را متوجه مردم کنند و در کنند بهتر این است که سیصد نفر الان بمیرند تا اینکه #یک_میلیون #ایرانی و #عراقی بعدا بمیرند .....او پیش بینی جنگ را کرده بود....روی هم رفته ملاقات نیم ساعت بود وبعدش تعظیم گرمی کرد وبلند شد و رفت.

سوال: یعنی صدام ترجیح میداد که دولت شاه با وجود اینکه سر قضیه #الجزایر تحقیرش کرده بودند بماند اما #حکومت_شعیه_ای که ممکن است انقلاب خودش را به عراق صادر کند سر کار نیاید ؟
سید حسین نصر :صددر صد صد در صد در این شکی نیستد.
در این شکی نیست صدام نمی خواست که نظام سلطنتی ایران از بین برود .نه اینکه خودش طرفدار سلطنت بود خودش #چپی بود و #سوسیالیست بود و از زمینه سلطنتی عراق یعنی #حزب_بعث برخاسته بود ....ترس صدام این بود که یک #انقلاب_شیعه در عراق بشود .۶۰ درصد #مردم_عراق شیعه هستند.
🔴#دیالوگ
.
گاهی نمیدونی مشغول انجام چه کاری هستی
ولی آنچه انجام میدی، بهترین کاره !...
به این میگن "الهام" ..


#خانم های_جنگل_بولونی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#آقا_ببخشید
#خانم_ببخشید
ببخشيد، یک سكه دوزاری داريد؟
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#آقا_ببخشید

#خانم_ببخشید
ببخشيد، یک سكه دوزاری داريد؟
میخواهم به گذشته ها زنگ بزنم!

به آن روزهای دور
به دل های بزرگ
خونه های کوچیک
به محل كار پدرم
به جوانی مادرم
به کوچه هاى كودكى
به همبازی هاى بچگى
به چوب الک دولک
به سنگهای هفت سنگ

میخواهم زنگ بزنم به دوچرخۀ خسته ام
به مسیر مدرسه ام که خنده های مرا فراموش کرده
به نیمکت های پر از یادگاری
به زنگ هاى تفريح مدرسه
به زمستانی که با زمین قهر نبود
به بخارى نفتى که همۀ ما را با عشق دور هم جمع میکرد،
به عشق دوران کودکی
دخترهمسایه
که هنوز
رنگ لبهاش روهیچ
دختری نداره
به شادابی وزنگ صداش
که بی نظیربود
ودلنشین

به گانیه
لی لی
خرپلیس
به ظهرتابستون
به ابتنی توی خوض آبی
به فواره حوض
به شبهای
خوابیدن روی پشت بوم
به ستاره های شاد
که واقعاٌ
سوسو
میکردن
به دروازه های گل کوچیک
به توپ های پلاستیکی
دوتوپه
میدانم آن خاطره ها کوچ کرده اند
میدانم
آری ميدانم كه تو هم، دنبال سكه ميگردى!
افسوس... هیچ سکه ای در هیچ گوشی تلفنی،
دیگر ما را به آن روزها وصل نخواهد کرد
حيف... صد افسوس که دوزاری مان بموقع نیفتاد


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ

سالگرد درگذشت زنده یاد ابوالقاسم #عارف_قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیف‌ساز
گرامی باد...

#کودکی و #جوانی

#عارف درسال ۱۲۵۹ هجری شمسی درقزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی وفارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد حاج #صادق_خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر #عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.
💝 ازدواج

عارف در۱۷سالگی به دختری به نام #خانم_بالا عشق و علاقه پیدا کرد و با او #پنهانی_ازدواج کرد. ( تصنیف #دیدم_صنمی... را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.

میان سالی و مشروطه

عارف در سال ۱۳۱۶ ه. ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شدومظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به قزوین بازگشت.
در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. "ایرج میرزا" شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سروده‌است.
درسال۱۳۳۵یکی ازدوستان عارف به نام"عبدالر
حیم خان" خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او رابرای مداوا به بغداد برد.پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

وی در سال ۱۳۳۷ ه. ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.

درهنگام مرگ #کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان درسال ۱۳۴۰ ه. ق در تشییع جنازهٔ او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت. هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند،
عارف فریاد برآورد:

این سر که نشان #حق‌پرستی است
امروز رها ز قید #هستی است
با دیدهٔ #عبرتش ببینید
کاین عاقبت #وطن_پرستی است

ماجرای #عایشه

( #دختر_بازرگان_استانبولی ) که هر سال به ایران می آمد تا به #زیارت قبر #عارف_قزوینی برود.

مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر می‌بست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد. این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم #همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.
روزی از #استانبول #ترکیه آمد و در یکی از #مسافر_خانه‌_های خیابان #بوذر_جُمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار #همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب #تصنیف #باد_بهاری #عارف را با #لهجه‌_ترکی_پارسی زمزمه می کرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر ۲ چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:
سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و پارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانه‌وار می گشتند. هر روز عصر پدرم با عده‌ای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می‌ گستراندند.
روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را به‌هیچ می‌پنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص می داد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم‌ کیست؟ گفتند: #عارف است و از #ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوق‌العاده حزن‌انگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه ‌های‌ خاصّم‌ شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند
🔴#یادمان

#خانم_شهرزاد

* با تشنگی پیر می شویم...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان

#خانم_شهرزاد

* با تشنگی پیر می شویم...

...درست روبروی در بزرگ دانشگاه بود که دیدمش، سیگاری گوشه ی لب داشت و با لباس شندره اش تکیه داده بود به درختی که کنارش یک موتورسیکلت آلبالویی رنگ پارک شده بود. با چشمان آشنایش این سو و آن سو را می پایید
و دود سیگاری را که دیگر داشت به فیلتر می رسید فرو می داد درون سینه اش...فکر کردم این چشم ها چقدر برایم آشناست، درست مثل چشمان مادرم که وقتی می خواستم راه دوری بروم بدرقه ام می کرد و نگران بود که بر نگردم.
مثل مادر های دیگر کاسه ی اب را نمی پاشید روی خاک کوچه، همان طور که از میان اشک هایش رفتن مرا می پایید ارام به سوی درخت کنار خانه ی سرکار مبصری می رفت و کاسه ی اب را پای درخت خالی می کرد تا اب را هدر نداده باشد. یک بار هم یادم هست کاسه ی آب را به جای پاشیدن روی زمین، گذاشت جلوی گربه سیاه یک چشم کوچه گردی که یک چشم اش را کلاغ زده و کور کرده بود. یادم هست که گربه چطور زبان صورتی رنگ اش را تند و تند میان کاسه می زد و چلپ چلپ آب می خورد...
نگاهش کمی هم به نگاه خواهرم می زد که بعد نه ماه بارداری، وقت زایمان فشار خونش انقدر بالا رفت که سکته ی مغزی کرد و بعد چهار روز بیهوشی، بی نگاه دیگری مرد و همان نگاه آخرش را یادم بود وقتی که از من کتابی خواست برای خواندن و در کیف برزنتی ام تنها «شب عروسی بابام» را داشتم که تازه تمامش کرده بودم و قصد داشتم کارهای دیگر نویسنده اش را هم پیدا کنم و بخوانم...
این نگاه بی که جانب من باشد هراسانم می کرد فکر کردم جلو بروم و بپرسم کیست صاحب این دو چشم درشت و نگاه آشنا.... هنوز تصمیم نگرفته بودم که او با دستش اشاره ای کرد و مرا به سوی خود خواند، نزدیک اش که رسیدم دود سیگار به ته رسیده را فوت کرد میان صورتم و با یک دستش یقه ام را گرفت و با صدای خش داری گفت: «اوهوی یارو دو روزه هیچی نخوردم، یه ساندویچ واسم بگیر...سیگارم بگیری بد نیس.. اخریشو دود کردم...»
از این تحکم لحنش جا خوردم و گفتم: چشم، حتما...
و او گفت: «پس بجنب که شهرزادت الان از گشنگی سقط میشه...»
نمی دانم چرا زنگ صدایش را آنهمه آشنا یافتم ، شاید حیرت مرا دریافت که دوباره گفت: «آره جونی من شهرزادم، همونی که خیلی از این روشنفکرای چسناله کن دور و برم موس و موس می کردن و من بهشون محل نمی گذاشتم.. من شهرزادم...»
پس بگو، حافظه ام برقی زد و راز آن نگاه گیرای دو چشم درشت و امروز سخت غمگین را دریافتم. شهرزادی که سالیان سال می شناختمش و امروز چنین مچاله و درهم شکسته کنار خیابان...
با احترام‌ گفتم: خانم شهرزاد من شما رو می شناسم، شعرها و قصه هاتونو خوندم، کتاب شعرتون «با تشنگی پیر می شویم..» لبخند محوی زد و نگاه سرد و مهتابی اش را دوخت میان دو چشمم و با همان صدای خش دار گفت:
«پس اهل بخیه ای...می دونستی من بعد از فروغ فرخ زاد که "خانه سیاه است" را ساخت، دومین کارگردان سینمای ایران هستم؟»
گفتم: نه، خانم شهرزاد شما بعد فروغ که دومین کارگردان زن بود، سومی بودید.
از چشم های خسته اش گوئی جرقه ای زد و گفت:
«بفرما بینم اولیش پس کی بود؟»
گفتم: این نزدیکی ها رستوران دنجی می شناسم، عصرونه مهمان من، همانجا گپ می زنیم!
گفت: «حالا که مثل یه آقا دعوتم کردی قبول اما اول بگو کیه اون کارگردان زنی که قبل فروغ فیلم ساخته و من نمی شناسمش!»
گفتم: می شناسیدش، اما نه به عنوان کارگردان بلکه هنرپیشه، خانم شهلا، همانکه بعدها شد شهلا ریاحی، اولین کارگردان و تهیه کننده ی سینمای ایران است با فیلم «مرجان» که سال ۱۳۳۵ ساخت ..
دهانش باز مانده بود. زد روی شانه ام و گفت: «بابا مثه اینکه خیلی تاریخ سینما حالیته... خوشم اومد بریم که گشنمه و بی سیگارم...»
دلم نیامد بپرسم از او که چرا چنین بی سر و سامان و آواره ی خیابان ها، که پیشتر داستان «روحپرور» خواننده ی چشم عسلی و ام کلثوم کافه های لاله زار را شنیده بودم و اگر می پرسیدم بدجوری نمک پاشی روی زخم بود.
همانطور که شانه به شانه می رفتیم از کتاب شعرش گفتم، آهی کشید و یک لحظه ایستاد و گفت: « یادشون بخیر، کیمیائی و بهروز و اسفندیار منفرد زاده کمک کردند برای چاپ ان کتاب، الان هر کدوم یه گوشه ی دنیا آواره ایم...»
از بازی خوبش در "تختخواب سه نفره» کار نصرت کریمی تعریف کردم، وقتی گفتم تو از همه بهتر بودی، چشمان درشت خسته و غمگینش پر از اشک شد و گفت: «راست میگی با می خوای منو خر کنی؟»
گفتم: بانو جان دروغ در کار من نیست، شما در قیصر، رقاصه، طوقی، داش آکل، بلوچ، تنگنا، عیالوار، سه قاپ، گرگ بیزار هم عالی بودید ...اما راستش فیلمی که خودتان کارگردانی کردید یعنی «مریم و مانی» ( ۱۳۵۹ )، کار درخشانی نبود .... پاسخ تنها سکوت بود و نگاهی خسته و بی رمق که گویی می گفت باید رهتوشه بردارد و قدم در راه بی برگشت بگذارد...


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#میخوام_آدم_حسابی_باشم

#خانم_نیکیتا_وی #جامعه_شناس_سوییسی


بخشی از کتاب "میخوام آدم حسابی باشم" از خانم نیکیتا وی، جامعه شناس سوییسی:

1- آدم حسابیا زیاد نمی خوابن. صبح ها زود بیدار میشن و بعد از ظهرها حتما نیم ساعت استراحت میکنند و شبها دیر تر از 12 نمیخوابن

2- آدم حسابیا شبها با لباسی که برای خوابه میخوابن نه لباسی که باهاش غذا خوردن و غذا درست کردن و دستشویی رفتن.

3- آدم حسابیا حداقل روزی نیم ساعت ورزش میکنن

4- آدم حسابیا زیاد حرف نمیزنند؛ مگر اینکه ازشون بخوان.

5- آدم حسابیا برای ظرف شستن و تمیز کاری و تعمیر ماشین، حتما دستکش دستشون میکنن.

6- آدم حسابیا بی دعوت جایی نمیرن.

7- آدم حسابیا لباسهایی که استفاده نمی کنند را میبخشن.

8- آدم حسابیا حتما توی اتاق کارشون یه گلدون دارن که هر روز بهش آب بدن.

9- آدم حسابیا حتما یه اصولی دارند که بهش پایبند هستند.

👈 با خواهرت 👉
شوخی کن، حمایتش کن و احترامش رو حفظ کن.

👈 داداشتو 👉
محکم بزن به سَر شونش و بگو مخلصیم، هواشو داشته باش؛ خصوصا وقتی تنهاست و کمک نیاز داره .

👈 مامانتو 👉
کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده، کیف کنه از داشتنت، واسش هدیه بخر، ازش بخواه دعات کنه و گاهی یواشکی پاهاشو ببوس

👈 باباتو 👉
بغل کن، چاییشو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش و خاطره هاش، گاهی هم دستاش رو ببوس .

👈 دوستت 👉
اگه تنهاست، اگه غم داره تو دلش، اگه مشکلی داره، تو هواشو داشته باش و تنهاش نذار...

👈 همسرت 👉
رو بهش بگو چقدر دوستش داری، اگه از دستش دلگیری، به این فکر کن که اون توی تمام آدمای دنیا تو رو برای ادامه زندگی انتخاب کرده،
پس ازش تشکر کن و بهش وفادار باش.

👌 باور کنیم 👌
روزی هــــــــــــــزار بار میمیره، کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست...

هوایِ هم رو داشته باشیم ..
حتما بهـــــــــــتر میشه ...
شاید یه روز دیگه وقت نباشه ...
شاید ما نباشیم
شاید اون نباشه...
و دیدنش آرزومون بشه‌...
وقت کمه.
زندگی کوتاست 🌹❤️

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕

#خانم_وزیر
#خاطرات_ودست_نوشته‌های_فرخ‌رو پارسای
#منصوره پیرنیا

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
Khanome Vazir.pdf
13.4 MB
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕

#خانم_وزیر
#خاطرات_ودست_نوشته‌های فرخ‌رو پارسای
#منصوره_پیرنیا

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity